Announcement

Collapse
No announcement yet.

Foroogh Farrokhzad

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Foroogh Farrokhzad

    1935
    Forugh was born on January 5, in Tehran into a large family, the third of seven children.
    1950


    At fifteen after graduating from junior high school, she transferred to Kamalolmolk Technical School, where she studied dressmaking and painting. Both subjects had great appeal for her. She later recalled that she felt lighter in mind and that her poetry came more easily to her after dressmaking class. As for painting, Forugh found in it a permanent, second avenue of artistic expression.
    1951



    At sixteen Forugh fell in love and decided to marry her cousin Parviz Shapoor over the objections of families mainly because of Shapur's age.
    1952



    A year later Forugh's first and only son "Kamyar" was born.
    1954



    Forugh and Parviz Shapoor separated.
    1955



    Forugh's first collection, titled Asir (The Captive), contains forty-four poems was published.
    1955



    In September of 1955 Forugh suffered a nervous breakdown and was taken to a psychiatric clinic.
    1956



    In July Forugh left Iran for the first time on a nine-months trip to Europe.
    1956



    Forugh's second volume of verse, containing twenty-five short lyrics, called Divar (The Wall), was published, dedicated to her former husband.
    1958



    Forugh's third collection Esian (Rebellion), appeared and securely established her as promising yet notorious poet.
    1958



    Forugh's relationship with the controversial writer and cinematographer Ebrahim Golestan began and remained important in the poet's personal life until her death.
    1962



    Forugh made a documentary movie about a leper's colony, titled "The House Is Black". The movie was acclaimed internationally and won several prizes.
    1963



    UNESCO produced a thirty minutes movie about Forugh. Also Bernardo Bertolucci came to Iran to Interview her and decided to produce a fifteen minutes movie about the poet's life.
    1964



    Forugh's fourth poetry collection, Tavallodi Digar (Another Birth), contained thirty-five poems which the poet had composed over a period of nearly six years was published.
    1965



    Forugh's fifth collection of verse called "Let Us Believe In The Beginning Of The Cold Season" is in print and was published after her death.
    1967

    On Monday February 14 Forugh visited her mother, who later recalled their conversation over lunch as the nicest that they ever had. From her mother's home, on the way back, with Forugh driving, at the intersection of Marvdasht and Loqumanoddowleh Streets in Darrus, her jeep station wagon swerved to avoid an oncoming vehicle and struck a wall. Thrown from her car, at the height of her creativity and barely thirty-two Forugh Farrokhzad died of head injuries. She was buried beneath the falling snow in the Zahiro-Doleh in Tehran.

  • #2

    Comment


    • #3
      تولدي ديگر

      همه هستي من آيه تاريكيست


      كه ترا در خود تكرار كنان

      به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
      من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
      من در اين آيه ترا
      به درخت و آب و آتش پيوند زدم
      زندگي شايد
      يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
      زندگي شايد
      ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
      زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
      زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
      يا عبور گيج رهگذري باشد
      كه كلاه از سر بر ميدارد
      و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
      زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
      كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
      و در اين حسي است
      كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
      در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
      دل من
      كه به اندازه يك عشقست
      به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
      به زوال زيباي گلها در گلدان
      به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
      و به آواز قناري ها
      كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
      آه ...
      سهم من اينست
      سهم من اينست
      سهم من
      آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
      سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
      و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
      سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
      و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
      دستهايت را دوست ميدارم
      دستهايم را در باغچه مي كارم
      سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
      و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
      تخم خواهند گذاشت
      گوشواري به دو گوشم مي آويزم
      از دو گيلاس سرخ همزاد
      و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
      كوچه اي هست كه در آنجا
      پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
      با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
      به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
      كوچه اي هست كه قلب من آن را
      از محله هاي كودكيم دزديده ست
      سفر حجمي در خط زمان
      و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
      حجمي از تصويري آگاه
      كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
      و بدينسانست
      كه كسي مي ميرد
      و كسي مي ماند
      هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
      من
      پري كوچك غمگيني را
      مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
      و دلش را در يك ني لبك چوبين
      مي نوازد آرام آرام
      پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
      و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
      فروغ فرخزاد

      Comment


      • #4
        parvaz ra bekhater besepar

        دلم گرفته است
        به ايوان مي روم و انگشتانم را
        بر پوست كشيده شب مي كشم
        چراغهاي رابطه تاريكند
        چراغهاي رابطه تاريكند
        كسي مرا به آفتاب
        معرفي نخواهد كرد
        كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
        پرواز را به خاطر بسپار
        پرنده مردني است


        فروغ فرخزاد

        Comment


        • #5
          Ziba !

          Comment


          • #6
            Originally posted by jjbb
            دلم گرفته است
            به ايوان مي روم و انگشتانم را
            بر پوست كشيده شب مي كشم
            چراغهاي رابطه تاريكند
            چراغهاي رابطه تاريكند
            كسي مرا به آفتاب
            معرفي نخواهد كرد
            كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
            پرواز را به خاطر بسپار
            پرنده مردني است


            فروغ فرخزاد
            bah bah

            bah bah

            bah bah
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              The Captive ( Asir )

              I want you, yet I know that never
              can I embrace you to my heart's content.
              you are that clear and bright sky.
              I, in this corner of the cage, am a captive bird.

              from behind the cold and dark bars
              directing toward you my rueful look of astonishment,
              I am thinking that a hand might come
              and I might suddenly spread my wings in your direction.

              I am thinking that in a moment of neglect
              I might fly from this silent prison,
              laugh in the eyes of the man who is my jailer
              and beside you begin life anew.

              I am thinking these things, yet I know
              that I can not, dare not leave this prison.
              even if the jailer would wish it,
              no breath or breeze remains for my flight.

              from behind the bars, every bright morning
              the look of a child smile in my face;
              when I begin a song of joy,
              his lips come toward me with a kiss.

              O sky, if I want one day
              to fly from this silent prison,
              what shall I say to the weeping child's eyes:
              forget about me, for I am captive bird?

              I am that candle which illumines a ruins
              with the burning of her heart.
              If I want to choose silent darkness,
              I will bring a nest to ruin.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                che ghadr ghashang o por mani! akhare namash toye poste arman kheili mano be fekr andakht.

                Comment


                • #9
                  فتح باغ




                  Forough Farrokhzad ~ Clip

                  آن كلاغي كه پريد
                  از فراز سرما
                  و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
                  و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
                  خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
                  همه مي دانند
                  همه مي دانند
                  كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
                  باغ را ديديم
                  و از آن شاخه بازيگر دور از دست
                  سيب را چيديم
                  همه مي ترسند
                  همه مي ترسند اما من و تو
                  به چراغ و آب و آينه پيوستيم
                  و نترسيديم
                  سخن از پيوند سست دو نام
                  و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
                  سخن از گيسوي خوشبخت منست
                  با شقايق هاي سوخته بوسه تو
                  و صميميت تن هامان در طراري
                  و درخشيدن عريانيمان
                  مثل فلس ماهي ها در آب
                  سخن از زندگي نقره اي آوازيست
                  كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند
                  ما در آن جنگل سبز سيال
                  شبي از خرگوشان وحشي
                  و در آن درياي مضطرب خونسرد
                  از صدف هاي پر از مرواريد
                  و در آن كوه غريب فاتح
                  از عقابان جوان پرسيديم
                  كه چه بايد كرد ؟
                  همه مي دانند
                  همه مي دانند
                  ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
                  ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
                  در نگاه شرم آگين گلي گمنام
                  و بقا را در يك لحظه نا محدود
                  كه دو خورشيد به هم خيره شدند
                  سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
                  سخن از روزست و پنجره هاي باز
                  و هواي تازه
                  و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
                  و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است
                  و تولد و تكامل و غرور
                  سخن از دستان عاشق ماست
                  كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
                  بر فراز شبها ساخته اند
                  به چمنزار بيا
                  به چمنزار بزرگ
                  و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
                  همچنان آهو كه جفتش را
                  پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
                  و كبوترهاي معصوم
                  از بلندي هاي برج سپيد خود
                  به زمين مي نگرند
                  Last edited by Rasputin; 06-28-2006, 03:53 PM.

                  Comment


                  • #10
                    cheghadr ghashang bod.... ini ke film gerefte cheghadr zoom mikone
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      hamaye sherash kheili ba mani hastan, a bit naustalgic too if you ask me.
                      Kheili lezaat bordam!

                      Comment


                      • #12
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          akhei, che jaye ba safaye khakesh kardan, sarsabz o por az derakht o giah.

                          Comment


                          • #14
                            یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
                            چه رهاورد سفر دارم از این راه داراز؟؟

                            چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
                            اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز

                            چه رهاورد سفر دارم ای مایه ی عمر ؟؟
                            سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال

                            نگهی گمشده در پرده ی رویائی دور
                            پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

                            چه رهاورد سفر دارم ...ای مایه ی عمر؟؟
                            دیدگانی همه از شوق، درون پر آشوب

                            لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
                            بوسه ای داغ تر از بوسه ی خورشید جنوب

                            ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده ی توست
                            در دل کوچه و بازار شدم سر گردان

                            عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
                            پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

                            چو در آیینه نگه کردم ، دیدم افسوس
                            جلوه ی روی مرا هجر تو کاهش بخشید

                            دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
                            عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

                            حالیا ... این منم این آتش جان سوز منم
                            ای امید دل دیوانه ی اندوه نواز

                            بازوان را بگشا تا که عنایت سازم
                            چه رهاورد سفر دارم از این راه دراز

                            Comment


                            • #15
                              ...ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

                              حسرت و اضطراب و ماتم نیست

                              غیر از آن دل که پر نشد جایش

                              به خدا چیز دیگرم کم نیست

                              ...دگرم آرزوی عشقی نیست

                              بیدلان را چه آرزو باشد؟

                              دل اگر بود باز می نالید

                              که هنوزم نظر به او باشد

                              او که از من برید و ترکم کرد

                              پس چرا پس نداد آن دل را؟

                              وای بر من که مفت بخشیدم

                              دل آشفته حال غافل را

                              Comment

                              Working...
                              X