Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Tafsir-e Quran

    درس اول : گفتگو با خدا : سوره ((فاتحة الكتاب ))
    مى دانيم كه قرآن 114 سوره دارد و هر سوره مجموعه اى از آيات را در خود جاى داده است .
    اكنون اولين سوره اين كتاب آسمانى را مى گشاييم . از آنجا كه قرآن كريم ، با اين سوره آغاز شده ، اين سوره ، ((فاتِحَةُ الْكِتاب )) نام گرفته ، كه در ميان مردم به سوره ((حَمْد)) مشهور است .
    در اهميّت اين سوره كه هفت آيه بيشتر ندارد، همين بس كه واجب است روزانه ده بار آن را در نمازهاى خود بخوانيم و نماز بدون آن باطل است .
    اين سوره كه آغازگر كتاب خداست ، خود با آيه اى آغاز شده كه هر كارى با آن شروع شود، پايان نيكويى خواهد داشت :
    (1)
    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
    ترجمه : به نام خداوند بخشنده مهربان
    از قديم ميان مردم رسم بوده كه كارهاى مهم خود را با نام يكى از بزرگانشان آغاز كنند، تا موجب ميمنت و بركتِ آن كار شود. امروزه نيز با نام يا حضور رؤ ساى جمهور كارها را افتتاح مى كنند.
    امّا بزرگتر از هر بزرگى ، خداوند است كه هستى همه موجودات با اراده او آغاز شده است . و نه فقط كتابِ طبيعت ، بلكه كتابِ شريعت ، يعنى قرآن و ديگر كتب آسمانى با نام او شروع شده است .
    لذا اسلام به ما سفارش مى كند، كارهاى خود را، چه كوچك و چه بزرگ ، اعم از خوردن و آشاميدن ، برخاستن و خوابيدن ، سير و سفر، گفتن و نوشتن ، و كار و كسب را با ((بسم اللّه )) آغاز كنيم و اگر حيوانى را بدون نام خدا، ذبح كردند از گوشتِ آن نخوريم .
    ((بسم اللّه )) مخصوصِ اسلام نيست ، بلكه طبق آيات قرآن ، كِشتى نوح با ((بسم اللّه )) به حركت در آمد و حضرت سليمان نامه خود به ((بلقيس ))، پادشاه سرزمين سبا را با ((بسم اللّه )) آغاز كرد.
    به اعتقاد ما ((بسم اللّه )) يك آيه كامل و جزء سوره فاتحه است . زيرا اهل بيت پيامبر از كسانى كه آنرا در نماز نمى خواندند و يا آهسته مى خواندند، ناراحت بوده و خود اين آيه را در همه نمازها بلند مى خواندند.
    ((بسم اللّه )) به كارها رنگ الهى داده و عمل انسان را از آفاتِ شرك و ريا نجات مى دهد.
    ((بسم اللّه )) يعنى خدايا من تو را فراموش نكرده ام ، تو هم مرا فراموش مكن .
    ((بسم اللّه )) نشانه توكّل بر او و استمداد از اوست .
    كسى كه ((بسم اللّه )) مى گويد خود را به قدرت بى نهايت و رحمت بى پايان الهى متصل كرده است .
    از اين آيه مى آموزيم كه :
    O كارها را با نام خدا شروع كنيم ، كه نام او مايه بيمه و بركتِ كارهاست .
    (2)
    اَلْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ
    ترجمه : سپاس و ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان است .
    بدنبال نام و ياد خدا، اولين كلام ما تشكر از اوست . خدايى كه رشد و پرورش همه عالَم از اوست ، چه عالَم جمادات و نباتات و چه عالَم حيوانات ؛ چه آسمان ها و چه زمين .
    آرى او به زنبور عسل آموخته كه از چه گياهى تغذيه كند و چگونه كندو بسازد. او به مورچه آموخته كه چگونه قُوتِ زمستانى خود را ذخيره نمايد. اوست كه از يك دانه گندم ، خوشه ها مى روياند و از يك هسته سيب ، درخت سيب را پرورش مى دهد. اوست كه اين آسمانِ با عظمت را آفريده و براى هر يك از كُرات و سيّاراتِ آن ، مسير مشخصى قرار داده است .
    او خدايى است كه ما را در شكم مادر پرورش داد و پس از تولّد، اسباب رشدِ ما را فراهم ساخت و بدنِ ما را چنان قرار داد كه در برابر عوامل بيمارى از خود دفاع كند و يا اگر استخوانى شكست آنرا ترميم نمايد و هرگاه به خون نياز داشت خون سازى كند.
    نه فقط رشد و پرورش جسمِ ما به دستِ اوست ، بلكه هدايت و تربيتِ روح و روانِ ما از اوست . عقل و شعور را، او براى ما قرار داده و پيامبران و كتاب هاى آسمانى را او براى تربيت ما فرستاده است .
    از اين آيه مى آموزيم كه :
    O نياز ما و هستى به خداوند، تنها براى آفرينش نيست ، بلكه پرورشِ ما نيز به دست اوست ، پس ما نيز بايد همواره شكرگزار نعمت هاىِ او باشيم .
    (3)
    اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ
    ترجمه : (خدايى كه ) بخشنده مهربان است .
    خدايى كه به او ايمان داريم ، مظهر مهر و محبّت ، و بخشش و آمرزش است . نمونه هاىِ رحمت و محبّت او را در نعمت هاى فراوانى كه براى ما آفريده ، مى بينيم . گُل هاى زيبا و خوشبو، ميوه هاى خوش طعم و خوشمزه ، خوردنى هاى لذيذ و پرانرژى ، پوشيدنى هاى رنگارنگ و متنوع ، همه و همه ، هديه هاى خداوند به ماست .
    مِهر مادر به فرزندش را، او در دل و جانِ مادران قرار داده و خود از هر مادرى به ما مهربان تر است . قهر و عذاب او نيز بخاطر تنبيه و توجّه بندگان گنهكار است ، نه آنكه از روى كينه و انتقام باشد. لذا اگر با توبه ، گذشته را جبران كنيم ، خطاىِ ما را مى پوشاند و گناهانمان را مى بخشد.
    از اين آيه مى آموزيم كه :
    O خداوند، موجودات را با رحمت و محبّت خود تربيت مى كند، زيرا قبل از ((رَبِّ العالَمين ))، و بعد از آن ، خود را ((اَلرَّحمنِ الرَّحيم )) معرفى كرده است . يعنى تربيت ، با رحمت و بخشايش آغاز، و به انجام مى رسد. پس معلّمان و مربّيانِ جامعه ، اگر بخواهند مؤ فق باشند، بايد بر اساس محبت و دلسوزى عمل كنند.
    (4)
    مالِكِ يَوْمِ الدّينِ
    ترجمه : (خدايى كه ) مالك روز جزاست .
    كلمه ((دين )) هم به معناى مكتب و آيين است ، و هم به معناى جزا و پاداش . مراد از ((يوم الدين )) روز قيامت است كه روز حساب و كيفر و پاداش مى باشد.
    البته خداوند، هم مالكِ دنياست و هم مالك آخرت ، ولى مالكيت او در روز قيامت ، جلوه ديگرى دارد. در آن روز هيچكس مالك هيچ چيز نيست . حتى انسان اختيار اعضا و جوارحِ خود را ندارد. نه زبان ، اجازه عذرتراشى دارد و نه فكر، فرصتِ تدبير؛ تنها خداوند، صاحبْ اختيار آن روز است .
    از اين آيه مى آموزيم كه :
    O در كنار اميد به رحمتِ الهى ، كه در آيه قبل مطرح شد، بايد از حساب و جزاى قيامت نيز بترسيم . زيرا خداوند بر هر نيك و بد ما آگاه و بر كيفر و پاداش آن قادر است .
    (5)
    اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينَ
    ترجمه : (خدايا) تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى جوييم .
    در آيات گذشته ، برخى از صفات خداوند را شناختيم و دانستيم كه او ((رَحمن )) است ، ((رَحيم )) است ، ((ربُّ العالَمين )) و مالك روز جزاست ، همچنين او را بخاطر نعمت هاى بى شمارى كه به ما ارزانى داشته ، سپاس گفتيم و ستايش كرديم كه : ((اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين )).
    حق آن است كه اكنون به درگاه او برويم ، به نماز بايستيم ، و با اظهار عجز و ضعف ، اعلام كنيم كه ما تنها بنده تو هستيم و جز در برابر فرمان تو، در برابر ديگران ، سر خم نمى كنيم . نه بنده زر و ثروتِ دنيا هستيم و نه برده زور و قدرت هاى استعمارى .
    اما اين نماز كه بهترين راه پرستش خداوند است ، به شكل جماعت برگزار مى شود، لذا ما مسلمانان ، يك صدا و در يك صف ، بصورت جمعى اعلام مى كنيم كه : ((اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعين )) يعنى خداوندا نه فقط من ، بلكه همه ما بنده تو هستيم و از تو يارى مى جوييم .
    از اين آيه مى آموزيم كه :
    O اگر در هر نماز با توجه بگوييم تنها بنده خدا هستيم ، ديگر اهل غرور و تكبر نخواهيم شد.
    (6)
    اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ
    ترجمه : (خداوندا) ما را به راه مستقيم هدايت فرما.
    براى زندگى انسان راههاى گوناگونى وجود دارد. راهى كه خود، بر اساس خواسته ها و نيازهاى فردى ، تشخيص مى دهد، راهى كه جامعه و مردم به آن راه مى روند، راهى كه پدران و نياكان ما، زندگى خود را بر اساس آن گذرانده اند، راهى كه طاغوت ها و حاكمانِ ستمگر براى مردم تعيين مى كنند، راه كاميابى و لذت جويى از مظاهر دنيا، و يا راه عُزلت و گوشه گيرى و دست كشيدن از فعاليت هاى اجتماعى .
    آيا انسان در ميان اين همه راه و روش هاىِ مختلف ، براى پيدا كردن راه راست و درست ، به راهنما نياز ندارد؟ خداوند، پيامبران و كتاب هاى آسمانى را براى راهنمايى ما فرستاده ، و هدايت ما تنها در صورتى است كه پيرو راستينِ پيامبر و اهل بيت او و قرآن كريم باشيم .
    به همين دليل در هر نماز از خدا مى خواهيم ، ما را به راهِ روشن و مطمئن خود راهنمايى كند. راهى كه در آن انحراف و انحطاط نيست و انسان را به او مى رساند.
    راه مستقيم ، راه وسط و ميانه است . اعتدال و ميانه روى در همه امور، و دورى از هرگونه افراط و تفريط. بر خلاف راه كافران ، كه رهبرانِ الهى را همچون مردم عادى و يا حتى پائين تر و مجنون معرفى مى كردند، و يا بعضى از مردمِ مؤ من ، كه پيامبرانى چون حضرت عيسى را در حدّ خدايى بالا برده اند.
    قرآن ، ما را به رعايت اعتدال و ميانه روى در امور عبادى ، اقتصادى و اجتماعى سفارش مى كند كه نمونه هايى از آن را يادآور مى شويم :
    در آيه 31 سوره اعراف مى فرمايد:
    ((كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا))
    ((بخوريد و بياشاميد ولى اسراف و زياده روى نكنيد))
    و در آيه 110 سوره اِسراء چنين مى فرمايد:
    ((لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ و لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً))
    ((نمازت را نه بسيار بلند بخوان و نه بسيار آهسته بلكه ميانه را انتخاب كن ))
    همچنين در آيه 67 سوره فرقان مى خوانيم :
    ((وَالَّذينَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْيُسْرِفُوا وَلَمْيَقْتُروا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواما))
    ((مؤ منان ، به هنگام انفاق ، نه اسراف مى كنند و نه بُخل مى ورزند، بلكه ميانه رو هستند))
    Last edited by donsaeid; 06-28-2006, 09:29 PM.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    با آنكه اسلام در مورد پدر و مادر سفارش بسيار كرده و مى فرمايد: ((وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا)) يعنى به پدر و مادر نيكى كنيد، امّا در مقابل مى فرمايد: ((فَلا تُطِعْهُما)) يعنى اگر آنها تو را به سوى باطل دعوت كردند، اطاعت مكن .

    قرآن در برابر كسانى كه فقط بدنبال عبادت و گوشه گيرى از جامعه هستند و يا كسانى كه تنها خدمت به مردم را عبادت مى شمرند، نماز و زكات را در كنار يكديگر مطرح كرده و مى فرمايد: ((اَقيمُوا الصَّلوة وَ اتُوا الزَّكوة )) كه يكى ارتباط با خالق است و ديگرى ارتباط با مردم .



    از اين آيه مى آموزيم كه :

    1 راه سعادت ، صراط مستقيم است . زيرا:

    بر خلاف راههاى بشرى كه هر روز تغيير مى كند، ثابت و پايدار است . كوتاهترين فاصله ميان دو نقطه است . هيچگونه انحراف و انحنايى ندارد و در كوتاهترين زمان انسان را از مسيرى مطمئن به مقصد مى رساند.

    2 هم در انتخاب راه ، و هم براى ماندن در راه مستقيم ، بايد از خدا كمك بخواهيم . زيرا ما همواره در معرض اشتباه و گمراهى هستيم .

    گمان نكنيم اگر تا بحال در جاده زندگى دچار سقوط يا انحراف نشده ايم ، لابد باقىِ مسير را نيز سالم طى خواهيم كرد. چه بسيار از ما انسان ها بودند كه عمرى را با ايمان گذراندند، امّا وقتى به پول يا مقام رسيدند خدا را فراموش كردند.

    از آنجا كه شناخت راه مستقيم كار مشكلى است ، آيه بعد، هم الگوهاى اين راه را به ما معرفى مى كند و هم كسانى را كه از اين راه منحرف شده اند، مى شناساند.

    (7)
    صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ
    ترجمه : (خداوندا ما را به ) راه كسانى كه آنان را مشمول نعمت خود ساختى ، (هدايت كن )، نه راه كسانى كه مورد غضب واقع شدند و نه گمراهان .
    انسان ها در انتخاب راه زندگى ، سه گروه مى شوند. يك دسته كسانى كه راه خدا را انتخاب كرده و زندگى خود را بر اساس دستورهاى خداوند قرار مى دهند. اين دسته همواره مشمول نعمت و رحمت ويژه الهى خواهند بود.
    دسته دوّم كه در مقابل دسته اوّل اند، كسانى هستند كه حق را شناخته اند ولى هوى و هوسِ خود، و خواسته هاىِ نامشروع دوستان و بستگان را بر خواسته هاى خداوند ترجيح مى دهند.
    اين گروه كم كم از ((صِراطِ مُسْتَقيم )) دور شده و مورد خشم و غضب الهى واقع مى شوند. اين آيه از آنان به ((مَغْضُوبِ عَلَيْهِم )) ياد كرده است .
    در اين ميان ، گروه سومّى هستند كه راه معيّن و مشخصى ندارند، متحيّر و سرگردانند و به تعبير اين آيه ، ((ضالّين )) يعنى گمراهند. هر روز راهى را در پيش مى گيرند، اما به جايى نمى رسند.
    از اين آيه مى آموزيم كه :
    O در انتخاب راه مستقيم ، نيازمند شناخت الگو هستيم . لذا خداوند آنان را در آيه 69 سوره نساء، معرفى كرده وفرموده است : پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان ، مشمول نعمت هاى ويژه او هستند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      درس دوم : شناخت مؤ من و كافر: سوره ((بقره ))
      دومين سوره قرآن كريم كه بزرگترين سوره قرآن نيز هست ، ((بقره )) نام دارد. اين نام ، بخاطر داستانِ ((گاو)) بنى اسرائيل است كه در اين سوره آمده است .
      اين سوره ، با حروفى آغاز شده كه تركيب خاصى دارد، و توجّه انسان را به خود جلب مى كند:
      (1)
      الَّمَّ
      خداوند، 29 سوره از 114 سوره كتاب خود را، با حروفى آغاز كرده ، كه هر حرف آن به تنهايى ، و به نامِ خودش خوانده مى شود. مانند همين آيه از سوره بقره كه آن را ((الف ، لام ، ميم )) مى خوانيم .
      اين گونه حروف را، كه در ميان عرب زبان ها سابقه اى نداشته ، در اصطلاحِ اهل قرآن ، ((حروف مقطعه )) مى گويند، يعنى حروفى كه از يكديگر جداست و جداجدا خوانده مى شود.
      در بيشتر موارد، پس از اين حروف ، آياتى مطرح شده كه عظمت و اصالت قرآن را مطرح مى كند، گويا خداوند مى خواهد بگويد، من اين كتاب را كه معجزه است ، از همين حروف الفبا كه در اختيار شما نيز هست ، ساخته و پرداخته ام ، نه از حروف و كلماتى خاص كه براى شما ناآشنا و غير قابل درك باشد.
      حال ، كسانى كه مدعى هستند قرآن معجزه نيست ، اگر راست مى گويند، آنان نيز از همين حروف الفبا، كتابى بنويسند كه همچون قرآن ، هم از جهت رسايى و شيوايىِ جملات ، بى همتا باشد و هم از جهت مطالب و محتوا، بى نظير و بى مانند.
      آرى اين هنر خداوند است كه از حروف الفبا، كتابى تاءليف مى كند كه بشر از آوردنِ حتى يك سوره مثل آن عاجز است ، چنانكه در عالم طبيعت نيز، خداوند از دلِ خاكِ بى جان ، هزاران نوع گياه و ميوه مى روياند، در حاليكه بشر، از خاك ، آجر و سفال مى سازد!
      (2)
      ذَ لِكَ الكِتَبُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِّلْمُتَّقِينَ
      ترجمه : آن كتابِ با عظمت ، كه هيچ ترديدى در حقانيت آن نيست ، راهنماى پاكان و پرهيزگاران است .
      كتاب ، با ارزش ترين ميراثِ نسل هاى گذشته ، براى بشر امروز است كه توانسته با زبان خاموشِ خود، بلندترين مفاهيم و معارف را به گوش جهانيان برساند. خداوند نيز قوانين زندگى بشر را، به صورت كتاب در اختيار او قرار داده است .
      گرچه قرآن ، بصورتِ كتاب از آسمان نازل نشده ، امّا به فرمان خداوند، پيامبر اسلام ، آنچه را بر ايشان وحى مى شد، بر مردم قرائت مى كردند تا اهل قلم ، بنويسند و عموم مردم ، آن را حفظ كرده و به سينه بسپارند.
      اگر انسان اين كتاب الهى را به دقت مطالعه كند، يقين خواهد كرد كه از جانب خداست و بيان چنين مطالبى از سوى يك انسان ، آنهم در چهارده قرنِ قبل و از ميان قومى كه از سواد و علم ، بهره اى نداشتند، امرى محال است .
      قرآن كتاب هدايت بشر است ، پس هر كه طالب سعادت است ، چاره اى ندارد جز آنكه به دفترچه راهنمايى كه از سوى خالق براى او ارسال شده ، مراجعه كند، تا با استفاده صحيح از ابزار وجود خود، از خطراتى كه جسم و روح او را تهديد مى كند، دورى گزيند.
      البته همانگونه كه نور خورشيد از شيشه تميز عبور مى كند، نه از خشت و گلِ تيره ، نور قرآن نيز تنها در دل هاى پاك ، اثر مى كند، نه افراد لجباز.
      از اين آيه مى آموزيم كه :
      1 حرمت و قداستِ قرآن را حفظ كنيم .
      2 قرآن ، كتابِ هدايت براى همه بشر است ، نه يك كتاب تخصصّى ، آن هم براى گروهى خاص از مردم ، لذا از قرآن ، انتظار نداشته باشيم كه براى ما مسائل فيزيك يا شيمى يا رياضى را بيان كند.
      (3)
      الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ
      ترجمه : متقين و پاكان ، كسانى هستند كه به عالم غيب و نهان ايمان دارند، نماز به پاى مى دارند و از آنچه به آنان روزى داده ايم ، انفاق مى كنند.
      قرآن ، هستى را به دو بخش تقسيم مى كند، يكى جهان غيب كه از حواس ما پوشيده و پنهان است ، و ديگرى عالَم محسوسات كه طبيعت مادى است .
      برخى انسان ها، تنها آنچه را مى بينند و مى شنوند، قبول دارند و مى خواهند همه چيز را از طريق حواس پنجگانه خود درك كنند. در حاليكه حواس محدود ما قدرت درك همه چيز را ندارد، حتى قوه جاذبه كه يك خاصيت مادى است ، قابل درك با حواس نيست ، بلكه از افتادن اشيا به سوى پايين ، مى فهميم كه زمين جاذبه دارد، پس علم ما به جاذبه ، از راه آثار آن است نه درك مستقيم خود آن .
      بعضى توقع دارند، خدا را با چشم خود ببينند تا به او ايمان بياورند، چنانكه قوم بنى اسرائيل به حضرت موسى گفتند: ((لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَة )) ((ما به تو ايمان نمى آوريم تا آنكه خدا را آشكارا ببينيم .))
      در حاليكه خداوند جسم نيست تا ديدنى باشد، و ما از آثار با عظمت او در آفرينش ، به وجود او پى مى بريم و به او ايمان مى آوريم .
      افراد باتقوى و حقيقت جو، شناخت خود را محدود به عالم مادى نكرده ، بلكه به جهان غيب ، يعنى وجود خداوند، فرشتگان و همچنين عالم آخرت ، كه از حواس ظاهرى ما پنهان است ايمان دارند.
      آنها اهل نماز و انفاق هستند. با نماز كه ياد خداست ، نيازهاى روح و روان خود را تاءمين مى كنند و به آرامش و اطمينان مى رسند، و با پرداخت بخشى از درآمد خود به محرومان ، نيازهاى جامعه را تاءمين مى كنند، تا جامعه نيز از رفاه و آسايش لازم برخوردار باشد.
      البته خواندنِ نماز، به تنهايى ، كافى نيست ، بلكه بايد نماز را به پاداشت ، يعنى هم خود نماز بخوانيم و هم ديگران را به نماز دعوت كنيم ؛ نماز را در اول وقت ، آنهم در مسجد و به جماعت بخوانيم ، كه در اينصورت ، نماز در جامعه به پاداشته مى شود و جايگاه خاص خود را مى يابد.
      در انفاق نيز، تنها كمك هاى مالى ، منظور اسلام نبوده است ، بلكه به تعبير قرآن ((مِمّا رَزَقْنا))، از آنچه به شما داده ايم انفاق كنيد، كه شامل ثروت ، قدرت ، علم و هرگونه امكانات و استعدادهاى خدادادى مى شود.
      از اين آيه مى آموزيم كه :
      1 ايمان از عمل جدا نيست و مؤ من ، اهل عمل است .
      2 نماز، محور كارِ انسان هاى با ايمان است .
      3 آنچه داريم از خداست ، پس بخشى از آن را براى خدا بدهيم كه او نيز در دنيا و آخرت جبران مى كند.
      4 اسلام دينى جامع و براى اداره جامعه است . با دستورِ نماز، ارتباط با خدا را سفارش مى كند، و با دستورِ زكات ، ارتباط با مردم و توجه به نيازهاى جامعه را.
      (4)
      وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَآ اءُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَآ اءُنْزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
      ترجمه : متقين كسانى هستند كه به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو بر پيامبران قبلى نازل گرديده ، ايمان داشته و به آخرت يقين دارند.
      وحى ، يكى از راههاى شناخت است كه متقين به آن ايمان دارند. چنانكه در آيه قبل گفتيم ، راه شناختِ انسان محدود به حسّ نيست ، و عالمى وراى عالم محسوسات وجود دارد كه عقل به وجود آن گواهى مى دهد، ولى از شناخت دقيق آن عاجز است ، لذا خداوند با فرستادن وحى شناخت ما را كامل مى سازد.
      عقل مى گويد خدايى هست ولى وحى ، صفات و ويژگى هاى آن خدا را براى ما بيان مى كند. عقل مى گويد بايد براى كيفر و پاداش انسان ها، دادگاهى جهانى به پا شود، وحى مى گويد قيامتى هست كه چنان ويژگى هايى را داراست . پس عقل و وحى مكمّل يكديگرند و افرادِ با ايمان از هر دو وسيله استفاده مى كنند.
      وحى ، اختصاصى به پيامبر اسلام ندارد، بلكه همه پيامبران مورد خطاب سخن الهى واقع شده اند، لذا افراد باتقوا، تعصّب بى جا ندارند كه پيامبران قبلى را نفى كنند و فقط پيامبر اسلام را بپذيرند، بلكه به همه پيامبران الهى ايمان داشته و آنچه را به آنان وحى شده ، مى پذيرند.
      چنانكه مرگ را پايان كار خود ندانسته و به قيامت يقين دارند. لذا خود را در برابر گناه حفظ مى كنند.
      از اين آيه مى آموزيم كه :
      O ايمان به تمام كتب آسمانى لازم است ، چون همه انبيا يك هدف داشته اند.
      (5)
      اءُوْلََّئِكَ عَلَى هُدىً مِّن رَّبِّهِمْ وَاءُوْلََّئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
      ترجمه : آن مؤ منان بر هدايتى از جانب پروردگارشان هستند و آنان رستگارانند.
      اين آيه سرانجام خوبان را رستگارى مى داند. رستگارى ، يعنى آزاد شدن از خواسته ها و هوس هاى نفسانى ، و رشدِ صفات خوب اخلاقى .
      از اين آيه مى آموزيم كه :
      O راه رسيدن به سعادت و خوشبختى ، دريافت هدايت الهى است . كه البته بدون تلاش بدست نمى آيد، هم علم و ايمان مى خواهد، هم عمل و كار نيك .
      (6)
      إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوآءٌ عَلَيْهِمْ ءَاءَنذَرْتَهُمْ اءَمْ لَمْ تُنذِرْهُم ْلاَ يُؤْمِنُونَ
      ترجمه : آنان كه كفر ورزيدند، چه آنها را از عذاب خدا بترسانى يا نترسانى ، برايشان تفاوتى نمى كند، آنان ايمان نخواهند آورد.
      بعد از معرفى متقين و پاكدلان ، اين آيات ، كفار را معرفى مى كند كه دچار چنان تعصّب و لجاجت و عنادى هستند كه سخن حق ، هيچ تاءثيرى در آنها نمى گذارد و ايمان نمى آورند.
      ((كفر)) در زبان عربى به معناى پوشاندن و ناديده گرفتن است . كفرانِ نعمت نيز، به معناى ناديده گرفتن نعمت و ناسپاسى است . كافر يعنى كسى كه حقّ را ناديده مى گيرد.
      از اين آيه مى آموزيم كه :
      1 كفر و تعصّب ، انسان را همچون سنگ و چوب ، در برابر پند و اندرز، بى تفاوت مى كند.
      2 اگر مردم ، پذيراى حق نباشند، دعوت پيامبران نيز، مؤ ثر واقع نمى شود. دعوت پيامبران ، همچون بارانى است كه اگر بر زمين آماده ببارد، گل برويد و اگر بر زمين شوره زار فرو بارد، خار و خاشاك حاصل شود.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        (7)
        خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَىَّ اءَبْصَرِهِمْ غِشَوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ
        ترجمه : خداوند بر دل ها و گوش آنان مُهر زده ، و بر چشمانشان پرده اى آويخته ، و برايشان عذابى بزرگ ، مقرّر است .
        كافران ، عقل و چشم و گوش دارند، امّا گويا كارهاى زشت و روحيه تعصّب و لجاجت ، پرده اى در برابر آنان ايجاد كرده كه قدرت ديدن و شنيدن حقايق را از دست داده اند و اين كيفرى است كه خداوند در دنيا براى آنان مقرر كرده ، و در قيامت ، عذاب بزرگ در انتظار آنان است .
        از اين آيه مى آموزيم كه :
        1 كسى كه حق را فهميد ولى بر آن سرپوش گذاشت ، خداوند هم بر چشمِ دل او سرپوش مى گذارد و اين كيفر خداست .
        2 امتياز انسان بر حيوان ، عقل و ادراك و بينش صحيح اوست كه با كفر، اين امتياز را هم از دست مى دهد.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          درس سوم : شناخت منافق
          ( وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوِمِ الاَْخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ
          ترجمه : گروهى از مردم مى گويند: ((ما به خدا و روز قيامت ايمان آورده ايم ))، در حاليكه ايمان ندارند.
          قرآن ، كه كتاب هدايت است ، ويژگى هاى مؤ منان ، كافران و منافقان را براى ما بيان مى دارد، تا هم خود را بشناسيم كه از كدام گروه هستيم ، و هم ديگران را بشناسيم تا برخورد مناسبى با افراد جامعه داشته باشيم .
          از آغاز سوره بقره تا اينجا، چهار آيه ، مؤ منان را و دو آيه كافران را معرفى كرده است . اين آيه و آيات بعد كه سيزده آيه مى شود، گروه سومى را مطرح مى كند كه نه نورانيت گروه اول را دارند، و نه جسارت و صراحت گروه دوم را. نه در دل ايمان دارند و نه به زبان ، اظهار كفر. اينان ، منافقان ترسويى هستند كه كفر درونى خود را پنهان مى كنند و در ظاهر ادعاى اسلام دارند.
          پس از آنكه پيامبر اسلام از مكهّ به مدينه ، هچرت نمود و مشركان در جنگ بدر شكستِ سختى از مسلمانان خوردند، برخى از مردم مكّه و مدينه ، با آنكه در دل به اسلام ، اعتقادى نداشتند اما براى حفظ جان و مال خود و يا رسيدن به موقعيت و مقامى در ميان مسلمانان ، به ظاهر ادعاى اسلام كردند و خود را همرنگ ديگران ساختند. روشن است كه آنها، افرادى ترسو بودند كه اين شهامت و صراحت را نداشتند همانند ديگر كفّار، كفر خود را اظهار دارند تا صفوف آنها از مؤ منان جدا گردد.
          البته نفاق و دورويى ، پديده اى است كه همه انقلاب ها با آن روبرو هستند و نبايد تصور كرد همه كسانى كه اظهار ايمان و همراهى و همگامى مى كنند، در دل نيز چنين تعهدى دارند. چه بسا افرادى كه ظاهرى اسلامى دارند اما در باطن به اسلام ضربه مى زنند.
          از اين آيه مى آموزيم كه :
          O ايمان ، امرى قلبى است ، نه زبانى . پس براى شناخت افراد، تنها به اظهارات آنها اكتفا نكنيم .
          (9)
          يُخَدِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّّ اءَنْفُسَهُم ْوَمَا يَشْعُرُونَ
          ترجمه : آنان با خدا و مؤ منان ، نيرنگ مى كنند. در حاليكه جز خودشان ، كسى را فريب نمى دهند، ولى نمى فهمند.
          منافقان ، گمان مى كنند افرادى زرنگ و زيرك هستند و مى توانند خداىِ مؤ منان را فريب داده و از امتيازات مسلمانان برخوردار شوند، تا در وقت مناسب ، ضربه خود را به اسلام بزنند.
          در حاليكه خداوند از كفر باطن آنها آگاه است و نفاق و دورويى آنان را مى داند و در مواقع حسّاس آنان را رسوا ساخته و چهره زشت آنها را براى مؤ منان افشا مى كند.
          آرى بيمارى كه به پزشك مراجعه مى كند، اگر به دستورات او عمل نكند، ولى به دروغ به پزشك بگويد داروهاى شمارا مصرف كرده ام ، به گمانِ خودش پزشك را فريب داده ، در حاليكه جز فريب خود، كار ديگرى نكرده و فريبِ پزشك در واقع فريبِ خود است . اين چند چهرگانِ بيمار نيز، كه گمان مى كنند خدا را فريب داده اند، كسى جز خودشان را فريب نمى دهند.
          از اين آيه مى آموزيم كه :
          1 منافق فريبكار است . مراقب باشيم كه فريب ظاهر افراد را نخوريم .
          2 خود بدنبال فريب ديگران نباشيم ، زيرا قرآن مى گويد، آثار نيرنگ به صاحب نيرنگ بازمى گردد.
          3 برخورد اسلام با منافق همانند برخورد منافق با اسلام است . او در ظاهر اسلام مى آورد، اسلام نيز او را در ظاهر مسلمان مى شناسد. او در دل ايمان ندارد، خداوند هم در قيامت او را همچون كفّار كيفر مى دهد.
          4 منافق خود را زرنگ و باهوش مى داند در حاليكه بسيار بى شعور است ، زيرا نمى داند كه طرف او خدايى است كه از اسرار و درون همه آگاه است .
          (10)
          فِى قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزَادَهُمْ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذَابٌ اءَلِيمٌ بِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ
          ترجمه : در دل هاى آن منافقان ، بيمارى است كه خداوند بيمارى آنان را بيفزايد و براى آنها به خاطر دروغگويى شان ، عذابى دردناك است .
          از نظر قرآن ، روح انسان همچون جسم او، گاه دچار بيمارى هايى مى گردد كه اگر درمان نشود، گسترش يافته و رشد مى كند تا جائى كه انسانيتِ انسان را هلاك مى سازد.
          نفاق از خطرناك ترين بيمارى هاى روحى است كه زمينه را براى بروز بيمارى هاى ديگر روحى ، همچون بخل ، حسد و طمع فراهم مى كند.
          انسان سالم يك چهره بيشتر ندارد و ميان فكر و عمل او هماهنگى كامل است . زبانش آنچه را در دل دارد مى گويد و رفتارش با عقايدش مطابقت دارد. اما اگر غير از اين شد، روح بيمار شده و دچار انحراف گرديده است .
          لاشه مردارى كه در آب افتاده و بوى نامطبوع مى دهد، هرچه بارانِ پاك برآن ببارد، به جاى آنكه آلودگى اش برطرف شود، بيشتر مى گردد.
          آرى ، نفاق همچون مردارى است كه اگر در روح و دل انسان باقى بماند، باعث مى شود تا منافق به جاى تسليم شدن در برابر دستوراتى كه از طرف خداوند نازل شده ، دست به رياكارى بزند و پليدى نفاق او بيشتر آشكار گردد و بدين گونه بيمارى نفاقش افزايش يابد.
          ((نفاق ))، معناى وسيعى دارد، و هرگونه دوگانگى ميان گفتار و عمل ، و ظاهر و باطن را شامل مى شود. لذا افراد مؤ من نيز ممكن است گاهى دچار آن شوند. چنانكه ريا و تظاهر در انجام عبادت ، يعنى كار را براى غير خدا انجام دادن ، نوعى نفاق است .
          پيامبر گرامى اسلام مى فرمايد: سه صفت است كه در هركس باشد منافق است ، هرچند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند؛ كسى كه در امانت خيانت كند، كسى كه به هنگام سخن گفتن دروغ بگويد وكسى كه وعده بدهد ولى عمل نكند.
          از اين آيه مى آموزيم كه :
          1 نفاق ، بيمارى روحى است و منافق همچون فرد بيمار، نه سالم است و نه مرده ، نه مؤ من است و نه كافر.
          2 نفاق ، رشدى سرطانى و فراگير دارد كه اگر درمان نشود همه ابعاد وجودى انسان را فرامى گيرد.
          3 سرچشمه نفاق ، دروغ است و دروغگويى شيوه معمول منافقان مى باشد.
          (11)
          وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُواْ فِى الاَْرْضِ قَالُوَّاْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (12) اءَلاََّ إِنَّهُمْ هُمُ الْمِفْسِدُونَ وَلَكِن لا يَشْعُرُونَ
          ترجمه : هرگاه به منافقان گفته شود: ((در زمين فساد نكنيد))، مى گويند: ((همانا ما فقط اصلاحگريم )) آگاه باشيد كه آنان اهل فسادند ولى نمى فهمند.
          نفاق ، يك بيمارى مُسرى و واگيردار است كه اگر جلوى آن گرفته نشود، افراد زيادى از جامعه را مبتلا ساخته و تملّق و چاپلوسى ، و رياكارى و دورويى ، جامعه را به فساد مى كشاند.
          از آنجا كه منافق ، خود اهل عمل به دستورات دينى نيست ، مى خواهد كه ديگر مؤ منان نيز مثل او باشند، لذا دائماً با مسخره كردنِ دستورات خدا، مردم را نسبت به انجام وظايفشان ، سست و بى اعتنا مى سازد.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            قرآن نمونه هايى از اين رفتار زشت منافقان را در سوره هاى توبه و منافقين بيان مى دارد كه چگونه به هنگام جهاد با دشمنان اسلام ، از جنگ فرار مى كردند و باعث تضعيف روحيه مجاهدان مى شدند، و يا در هنگام انفاق و كمك هاى مالى ، مؤ منان را مسخره مى كردند كه اين مقدارِ كم ، چه ارزشى دارد؟
            با آنكه نفاق منشاء همه گونه فساد در جامعه است ، اما منافق كه از ديدن حقايق كور شده ، فسادِ خود را، اصلاح مى داند. زيرا درنظر او امرى چون سازش با دشمن و جلوگيرى از خون ريزى به صلاح جامعه است ، پس بايد جلوى جنگ و پيامدهاى آن گرفته شود، گرچه اين كار سبب تضعيف دين و مؤ منان گردد!
            از اين آيه مى آموزيم كه :
            1 آثار نفاق ، تنها فردى نيست ، بلكه جامعه را نيز به فساد مى كشاند.
            2 از نشانه هاى نفاق ، خودستايى و خودبرتربينى است ، آنها مى گويند: فقط ما اهل صلاح و اصلاح هستيم ، نه ديگران .
            3 نفاق ، اگر در دل رسوخ كند، جلوى درك و شعور صحيح انسان را مى گيرد و حقايق را وارونه مى بيند.
            4 مؤ منان بايد به شعارهاى زيبا، اما توخالىِ منافقان ، آشنا و آگاه باشند تا فريب آنها را نخورند.
            5 آن زرنگى و زيركى كه در مسير حق و صلاح جامعه نباشد، بى شعورى و نفهمى است .
            (13)
            وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ ءَامِنُواْ كَمَآ ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوَّاْ اءَنُؤْمِنُ كَمَآءَامَنَ السُّفَهَآءُ اءَلاََّ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهآءُ وَلَكِن لا يَعْلَمُونَ
            ترجمه : و هرگاه به منافقان گفته شود: ((شما نيز همانند مردم ، ايمان بياوريد))، (با حالتى از تكبر و غرور) مى گويند: ((آيا ما نيز همانند ساده انديشان و كوته فكران ايمان بياوريم ؟))، آگاه باشيد كه آنان خودشان كوته فكر و سبك مغزند، ولى نمى دانند.
            منافقان ، خود را افرادى عاقل ، هوشيار و زيرك مى پندارند و مؤ منان را افرادى زودباور، سفيه و ساده لوح مى شمرند.
            لذا وقتى به آنها گفته مى شود چرا همچون توده مردم ايمان نمى آوريد، در پاسخ ، مردم را كه در تمام صحنه ها و سختى ها، يار و ياور رهبرشان بوده اند، به سفاهت متهم مى كنند.
            قرآن در پاسخ آنها مى گويد: شما كه مؤ منان را سفيه مى شمريد، خود در سفاهت واقعى هستيد، ولى مشكل آنجاست كه از سفاهت خود، بى خبريد و بدتر از نادانى ، بى خبرى از نادانى است ، كه انسان گمان كند خودش همه چيز را مى فهمد و ديگران هيچ نمى فهمند.
            از اين آيه مى آموزيم كه :
            1 تحقير مؤ منان ، از شيوه هاى منافقان است كه خود را بهتر و برتر از ديگران مى دانند.
            2 با متكبر بايد مثل خودش رفتار كرد. آن كس كه توده مردم مؤ من را تحقير مى كند، بايد در جامعه تحقير شود تا غرور و تكبّر او شكسته شود.
            3 تحقير و تمسخر ديگران ، كارى سفيهانه است . خردمند با منطق سخن مى گويد و سفيه با تمسخر و استهزاء.
            (14)
            وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ ءَامَنُواْ قَالُوَّاْ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَطِينِهِمْ قَالُوَّاْ إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ
            ترجمه : منافقان ، هرگاه با اهل ايمان ملاقات كنند، مى گويند: ((ما (نيز همانند شما) ايمان داريم ))، ولى هرگاه با شيطان صفتانِ (همفكرِ) خود خلوت كنند، مى گويند: ((مابا شما هستيم ، ما فقط مسخره كننده (اهل ايمان ) هستيم ))
            از ديگر آثار و نشانه هاى نفاق آن است كه منافق ، يك شخصيتِ مستقل و پايدار ندارد. در هر محيطى ، رنگ آن محيط را به خود گرفته و همرنگ آنان مى گردد. وقتى در جمع مؤ منان قرار مى گيرد اظهار ايمان مى كند، اما وقتى در ميان دشمنان قرار مى گيرد با آنان هم صدا شده و عليه مؤ منان سخن مى گويد و آنان را مسخره مى كند.
            اين آيات به ما هشدار مى دهد كه فريب ظاهر افراد را نخوريد و هركس را كه ادعاى ايمان كرد، مؤ من نپنداريد، بلكه ببينيد با چه كسانى رفت و آمد مى كند و دوستان او چه كسانى هستند. نمى توان پذيرفت كسى مؤ من باشد ولى با دشمنان دين و رهبر، دوست و رفيق باشد. ايمان ، با سازش با دشمنان دين نمى سازد. لازمه ايمان ، دشمنى با دشمنان خداست .
            از اين آيه مى آموزيم كه :
            1 انسان هايى كه سبب انحراف ديگران مى گردند، شيطان هستند، از آنان دورى كنيم .
            2 مخفى كارى و دورويى ، نشانه نفاق و ترس است .
            3 منافقان ، بازوهاى دشمنان در جامعه اند و همگام با خواسته هاى آنان حركت مى كنند.
            (15)
            اللّهُ يَسْتَهْزِى ءُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِى طُغْينِهِمْ يَعْمَهُونَ
            ترجمه : خداوند نيز آنان را به استهزاء مى گيرد و به آنان در سركشى و طغيانشان مهلت مى دهد تا سرگردان شوند.
            امام رضا عليه السلام مى فرمايد: مراد از مكر و حيله خداوند، كيفر دادن به استهزاء كنندگان است ، وگرنه خداوند اهل مكر و مسخره نيست .
            چه كيفرى بالاتر از سرگردانى و كوردلى ، كه منافقان به آن دچار مى شوند. برنامه خداوند اين است كه به گنهكاران و ستمكاران مهلت دهد، اما اين مهلت در صورتى رحمت است كه سبب توبه آنان گردد، وگرنه موجب فرورفتن بيشتر در گرداب گناه ، و سرانجام غرق شدن و هلاكت انسان مى گردد.
            از اين آيه مى آموزيم كه :
            1 كيفرهاى خداوند متناسب با گناهان بشر است . كيفر تمسخر و استهزا، استهزا است .
            2 به مهلت هاىِ الهى مغرور نشويم كه شايد نشانه رحمت نباشد.
            3 خداوند حامى مؤ منان است ، اگر منافقان ، آنها را به تمسخر مى گيرند، خداوند نيز منافقان را به استهزا مى گيرد.
            (16)
            اءُوْلََّئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُاْ الضَّلَ لَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَتِّج رَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ
            ترجمه : آنان كسانى هستند كه ضلالت و گمراهى را به بهاىِ (از دست دادن ) هدايت خريدند، ولى در اين تجارت و داد و ستد، سود نبردند و آنان هدايت نيافته اند.
            دنيا، همچون يك بازار است ، و همه ما فروشندگانى كه به ناچار بايد سرمايه هاى خود را به فروش برسانيم ، سرمايه عمر و جوانى ، سرمايه عقل و فطرت ، علم و قدرت و همه استعدادهاى خدادادى .
            در اين بازار، گروهى سود مى برند و به سعادت مى رسند و گروهى نه تنها سودى نمى برند، بلكه اصل سرمايه را نيز از دست مى دهند. همچون يخ فروشى كه اگر جنس خود را نفروشد، نه تنها سود نمى برد بلكه اصل سرمايه اش نيز آب مى شود و از دست مى رود.
            اين آيه ، منافقان را فروشندگانى معرفى كرده ، كه هدايت فطرى خود را فروخته و گمراهى خريده اند. آنان فطرت پاك الهى را كه زمينه هدايت است ، با عادت كردن به گناه و نفاق ، از دست داده ، و در اين تجارت ، نه تنها سودى كسب نكرده اند، بلكه به اهداف شوم خود هم نرسيده ، و اسلام روز به روز پيشرفت كرده و آنان رسواتر شده اند.
            از اين آيه مى آموزيم كه :
            1 فقط به فكر كسبِ سود در تجارتِ اموال نباشيم ، بلكه ببينيم جان و دل مان را به چه مى فروشيم ؟، چه بدست مى آوريم ؟ و حاصل اين كسب و تجارت ، هدايت و سعادت است ، يا گمراهى و شقاوت ؟
            2 نفاق ، سرانجامى جز گمراهى و زيانكارى ندارد، برخلاف ايمان كه انسان را به سعادت مى رساند
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              omidvaram morede ghabol bashe.

              va say mikonam dar morore zaman tamamie tafsire Quran ro baraton bezaram.

              ta betonim manie Quran ro dark konim va be vagheiatha pei bebarim va onvaghte ke mitonim defa konim az imane khod.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                سوره فاتحة الكتاب (حمد).
                اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى هفت آيه است )) .
                ويژگيهاى سوره حمد :.
                1ـ اين سوره اساسا با سوره هاى ديگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد زيرا در اين سوره خـداونـد طـرز مـناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است آغاز اين سوره با حمد و سـتايش پروردگار شروع و با ابراز ايمان به مبد ومعاد (خداشناسى و ايمان به رستاخيز) ادامه و با تقاضاها و نيازهاى بندگان پايان مى گيرد.
                2ـ سـوره حـمـد, اسـاس قـرآن اسـت , در حـديثى از پيامبر اكرم (ص ) مى خوانيم كه : ((الحمد ام الـقـرآن )) و ايـن بـه هـنـگـامـى بـود كـه ((جابربن عبداللّه انصارى )) خدمت پيامبر(ص ) رسيد, پـيـامبر(ص ) به او فرمود: ((آيا برترين سوره اى را كه خدا در كتابش نازل كرده به تو تعليم كنم )) جـابـر عـرض كـرد آرى پدر و مادرم به فدايت باد, به من تعليم كن , پيامبر(ص ) سوره حمد كه ام الكتاب است به او آموخت .
                سپس اضافه فرمود: ((اين سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ )).
                ((ام )) به معنى اساس و ريشه است .
                شايد به همين دليل ((ابن عباس )) مفسر معروف مى گويد: ((هر چيزى اساس وشالوده اى دارد و اساس و زيربناى قرآن , سوره حمد است )).
                3ـ درآيات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پيامبر(ص )معرفى شده , و در برابر كل قـرآن قـرار گـرفته است , آنجا كه مى فرمايد: ((ما به تو سوره حمد كه هفت آيه است و دوبار نازل شده داديم همچنين قرآن بزرگ بخشيديم ))((1)).
                محتواى سوره حمد:.
                از يـك نـظـر اين سوره به دو بخش تقسيم مى شود, بخشى از حمد و ثناى خداسخن مى گويد و بخشى از نيازهاى بنده .
                در حديثى از پيامبر(ص ) مى خوانيم : خداوند متعال چنين فرموده : ((من سوره حمد را ميان خود و بـنـده ام تـقسيم كردم نيمى از آن براى من و نيمى از آن براى بنده من است و بنده من حق دارد هرچه را مى خواهد از من بخواهد((2)).
                در فضيلت اين سوره .
                از پـيـامبر (ص ) نقل شده : ((هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او باندازه كسى است كه دو سوم قرآن را خوانده (و طبق نقل ديگرى پاداش كسى است كه تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئى به هرفردى از مردان و زنان مؤمن هديه اى فرستاده است )).
                هـمـچـنـين در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((شيطان چهار بار فريادكشيد و ناله سرداد نـخـستين بار روزى بود كه از درگاه خداوند رانده شد, سپس هنگامى بود كه از بهشت به زمين تـنـزل يافت , سومين بار هنگام بعثت محمد(ص )بعد از فترت پيامبران بود و آخرين بار زمانى بود كه سوره ((حمد)) نازل شد))!.
                چرا نام اين سوره فاتحة الكتاب است ؟.
                ((فـاتحة الكتاب )) به معنى آغازگر كتاب (قرآن ) است , و از روايات استفاده مى شود كه اين سوره در زمان خود پيامبر(ص ) نيز به همين نام شناخته مى شده است .
                از ايـنـجـا دريـچه اى به سوى مساله مهمى از مسائل اسلامى گشوده مى شود وآن اينكه برخلاف آنـچـه در ميان گروهى مشهور است كه قرآن در عصر پيامبر(ص ) به صورت پراكنده بود, بعد در زمان ابوبكر يا عمر يا عثمان جمع آورى شد, قرآن درزمان خود پيامبر(ص ) به همين صورت امروز جـمع آورى شده بود و سرآغازش همين سوره حمد بوده است , مدارك متعددى در دست است كه قـرآن بـه صـورت مـجـموعه اى كه در دست ماست در عصر پيامبر(ص ) و به فرمان او جمع آورى شـده بـود ((عـلى بن ابراهيم )) از امام صادق (ع ) نقل كرده كه رسول خدا(ص ) به على (ع )فرمود: ((قرآن در قطعات حرير و كاغذ و امثال آن پراكنده است آن را جمع آورى كنيد)).
                سـپـس اضافه مى كند: على (ع ) از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زردرنگى جمع آورى نمود سپس بر آن مهر زد.
                به علاوه حديث مشهور ((ثقلين )) كه شيعه و سنى آن را نقل كرده اند كه پيامبر(ص ) فرمود من از مـيـان شـما مى روم و دو چيز گرانبها را به يادگار مى گذارم ((كتاب خدا)) و ((خاندانم )) خود نشان مى دهد كه قرآن به صورت يك كتاب جمع آورى شده بود.
                و در پاسخ اين سؤال .
                كـه در ميان گروهى از دانشمندان معروف است كه قرآن پس از پيامبرجمع آورى شده (به وسيله عـلـى (ع ) يـا كسان ديگر) بايد گفت : قرآنى كه على (ع )جمع آورى كرد تنها خود قرآن نبود بلكه مجموعه اى بود از قرآن و تفسير و شان نزول آيات و مانند آن .
                (آيـه 1) ـ ميان همه مردم جهان رسم است كه هركار مهم و پر ارزشى را به نام بزرگى از بزرگان آغـاز مى كنند, يعنى آن كار را با آن شخصيت مورد نظر از آغاز ارتباطمى دهند ولى آيا بهتر نيست كـه بـراى پـاينده بودن يك برنامه و جاويد ماندن يك تشكيلات , آن را به موجود پايدار و جاويدانى ارتـبـاط دهيم كه فنا در ذات او راه ندارد, از ميان تمام موجودات آنكه ازلى و ابدى است تنها ذات پـاك خـداست و به همين دليل بايد همه چيز و هركار را با نام او آغاز كرد و از او استمداد نمود لذا درنخستين آيه قرآن مى گوئيم ((بنام خداوند بخشنده بخشايشگر)) (بسم اللّه الرحمن الرحيم ).
                و در حـديـث مـعـروفـى از پـيامبر(ص ) مى خوانيم : كل امر ذى بال لم يذكر فيه اسم اللّه فهو ابتر: ((هركار مهمى كه بدون نام خدا شروع شود بى فرجام است )).
                و نيز امام باقر(ع ) مى فرمايد: ((سزاوار است هنگامى كه كارى را شروع مى كنيم , چه بزرگ باشد چه كوچك , بسم اللّه بگوئيم تا پربركت و ميمون باشد)).
                كـوتـاه سـخـن ايـنكه پايدارى و بقا عمل بسته به ارتباطى است كه با خدا داردبه همين مناسبت خداوند به پيامبر دستور مى دهد كه در آغاز شروع تبليغ اسلام اين وظيفه خطير را با نام خدا شروع كند: اقر باسم ربك (سوره علق آيه1 ), و مى بينيم حضرت نوح در آن طوفان سخت و عجيب هنگام سوار شدن بر كشتى براى پيروزى بر مشكلات به ياران خود دستور مى دهد كه در هنگام حركت و در موقع توقف كشتى ((بسم اللّه )) بگويند (سوره هود آيه 41 و4.
                و آنها نيز اين سفر را سرانجام با موفقيت و پيروزى پشت سر گذاشتند.
                و نـيـز سـليمان درنامه اى كه به ملكه سبا مى نويسد سرآغاز آن را ((بسم اللّه )) قرارمى دهد (سوره نحل آيه30 ).
                روى هـمـيـن اصـل , تمام سوره هاى قرآن ـ با بسم اللّه آغاز مى شود تا هدف اصلى از آغاز تا انجام با مـوفـقـيـت و پـيـروزى و بـدون شكست انجام شود و تنها سوره توبه است كه بسم اللّه در آغاز آن نـمـى بينيم چرا كه سوره توبه با اعلان جنگ به جنايتكاران مكه و پيمان شكنان آغاز شده , و اعلام جنگ با توصيف خداوند به ((رحمان و رحيم )) سازگار نيست .
                نكته ها :.
                1ـ .
                آيا بسم اللّه جز سوره است ؟.
                در ميان دانشمندان و علما شيعه اختلافى نيست كه بسم اللّه جز سوره حمد و همه سوره هاى قرآن است , اصولا ثبت ((بسم اللّه )) در آغاز همه سوره ها, خودگواه زنده اين امر است , زيرا مى دانيم در مـتـن قرآن چيزى اضافه نوشته نشده است ,و ذكر ((بسم اللّه )) درآغاز سوره ها از زمان پيامبر(ص ) تـاكـنـون مـعـمـول بوده است به علاوه سيره مسلمين همواره بر اين بوده كه هنگام تلاوت قرآن بـسـم اللّه را در آغـاز هـرسـوره اى مى خواندند, و متواترا نيز ثابت شده كه پيامبر(ص ) آن را تلاوت مى فرمود,چگونه ممكن است چيزى جز قرآن نباشد و پيامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و برآن مداومت كنند.
                بـه هـرحـال مساله آنقدر روشن است كه مى گويند: يك روز معاويه در دوران حكومتش در نماز جماعت بسم اللّه را نگفت , بعد از نماز جمعى از مهاجران و انصارفرياد زدند اسرقت ام نيست ؟(آيا بسم اللّه را دزديدى يا فراموش كردى !.
                2ـ.
                اللّه جامعترين نام خداست :.
                زيرا بررسى نامهاى خدا كه در قرآن مجيد و يا ساير منابع اسلامى آمده نشان مى دهد كه هركدام از آن يـك بـخـش خاص از صفات خدا را منعكس مى سازد, تنهانامى كه جامع صفات جلال و جمال اسـت هـمـان ((اللّه )) مـى بـاشد به همين دليل اسما ديگر خداوند غالبا به عنوان صفت براى كلمه ((اللّه )) گـفـته مى شود به عنوان نمونه : ((غفور)) و ((رحيم )) كه به جنبه آمرزش خداوند اشاره مى كند (فان اللّه غفوررحيم ) ـ سوره بقره آيه 266.
                ((سميع )) اشاره به آگاهى او از مسموعات , و ((عليم )) اشاره به آگاهى او از همه چيز است (فان اللّه سميع عليم ) ـ بقره : 227.
                و در يـك آيـه بـسـيارى از اين اسما, وصف ((اللّه )) قرار مى گيرند هو اللّه الذى لااله الا هو الملك الـقـدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجـبار المتكبر: ((اوست اللّه كه معبودى جز وى نيست , اوسـت حـاكـم مطلق , منزه از ناپاكيها, از هرگونه ظلم وبيدادگرى , ايمنى بخش , نگاهبان همه چيز, توانا و شكست ناپذير, قاهر بر همه موجودات , و با عظمت )).
                يكى از شواهد جامعيت اين نام آن است كه ابراز ايمان و توصيه تنها با جمله لااله الااللّه مى توان كرد.
                3ـ.
                رحمت عام و خاص خدا:.
                مـشهور در ميان گروهى از مفسران اين است كه صفت ((رحمان )) اشاره به رحمت عام خداست كه شامل دوست و دشمن , مؤمن و كافر و نيكوكار و بدكارمى باشد, زيرا ((باران رحمت بى حسابش همه را رسيده , و خوان نعمت بى دريغش همه جا كشيده )).
                ولى ((رحيم )) اشاره به رحمت خاص پروردگار است كه ويژه بندگان مطيع وصالح و فرمانبردار اسـت و تنها چيزى كه ممكن است اشاره به اين مطلب باشد آن است كه ((رحمن )) در همه جا در قـرآن بـه صـورت مطلق آمده است كه نشانه عموميت آن است , در حالى كه ((رحيم )) گاهى به صـورت مقيد ذكر شده كه دليل برخصوصيت آن است مانند (و كان بالمؤمنين رحيما) ((خداوند نسبت به مؤمنان رحيم است )) (احزاب : 43).
                در روايـتـى نـيـز از امـام صـادق (ع ) مـى خـوانيم : ((خداوند معبود همه چيز است ,نسبت به تمام مخلوقاتش رحمان , و نسبت به خصوص مؤمنان رحيم است )).
                4ـ.
                چرا صفات ديگر خدا در ((بسم اللّه )) نيامده است ؟.
                و تـنها روى صفت ((رحمانيت و حيميت )) او تكيه مى شود اما باتوجه به يك نكته , پاسخ اين سؤال روشـن مـى شـود و آن اينكه در آغاز هركار لازم است از صفتى استمداد كنيم كه آثارش بر سراسر جـهـان پـرتـوافـكـن است , همه موجودات را فراگرفته و گرفتاران را در لحظات بحرانى نجات بخشيده است .
                بـهـتـر اسـت ايـن حـقـيـقت را از زبان قرآن بشنويد آنجا كه مى گويد: ورحمتى وسعت كل شى ((رحمت من همه چيز را فرا گرفته است )) (اعراف ـ 156).
                از سـوى ديـگـر مـى بينيم پيامبران براى نجات خود از چنگال حوادث سخت ودشمنان خطرناك دست به دامن رحمت خدا مى زدند, در مورد ((هود)) و پيروانش مى خوانيم : فانجيناه والذين معه بـرحـمه منا: ((هود و پيروانش را به وسيله رحمت خويش (از چنگال دشمنان ) رهائى بخشيديم )) (اعراف ـ 72).
                پس اساس كار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنائى داردچنانكه در دعا مى خوانيم : يا مـن سبقت رحمته غضبه ((اى خدائى كه رحمتت برغضبت پيشى گرفته است )) انسانها نيز بايد در بـرنـامـه زنـدگى اساس و پايه كار را بررحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را براى مواقع ضرورت بگذارند.

                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  (آيه 2)ـ بعد از ((بسم اللّه )) كه آغازگر سوره بود, نخستين وظيفه بندگان آن است كه به ياد مبد بزرگ عالم هستى و نعمتهاى بى پايانش بيفتند, همان نعمتهاى فراوانى كه راهنماى ما درشناخت پروردگار و انگيزه مادر راه عبوديت است .
                  ايـنـكه مى گوئيم : انگيزه , به خاطر آن است كه هر انسانى به هنگامى كه نعمتى به او مى رسد فورا مى خواهد, بخشنده نعمت را بشناسد, و طبق فرمان فطرت به سپاسگزارى برخيزد و حق شكر او را ادا كند به همين جهت علماى علم كلام (عقائد) در نخستين بحث اين علم ((وجوب شكر منعم )) را كه يك فرمان فطرى وعقلى است به عنوان انگيزه خداشناسى , يادآور مى شوند.
                  و اينكه مى گوئيم : راهنماى ما درشناخت پروردگار نعمتهاى اوست , زيرابهترين و جامعترين راه براى شناخت مبد, مطالعه در اسرار آفرينش و رازهاى خلقت و مخصوصا وجود نعمتها در رابطه با زندگى انسانها است .
                  بـه ايـن دو دلـيـل سـوره فـاتـحـة الكتاب با اين جمله شروع مى شود ((حمد وستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است )) (الحمدللّه رب العالمين ).
                  ((حمد)) در لغت به معنى ستايش كردن در برابر كار يا صفت نيك اختيارى اسـت .




                  1ـ هـر انـسـانـى كـه سرچشمه خير و بركتى است و هر پيامبر و رهبر الهى كه نورهدايت در دلها مـى پـاشد, هر شخص سخاوتمندى كه بخشش مى كند, و هر طبيبى كه مرهمى بر زخم جانكاهى مـى نهد, ستايش آنها از ستايش خدا سرچشمه مى گيرد, چرا كه همه اين مواهب در اصل از ناحيه ذات پاك او است , و نيز اگرخورشيد نورافشانى مى كند, ابرها باران مى بارند, و زمين بركاتش را به ما تحويل مى دهد, همه از ناحيه او است .
                  2ـ جـالـب ايـنـكـه ((حمد)) تنها در آغاز كار نيست , بلكه پايان كارها نيز چنانكه قرآن به ما تعليم مـى دهـد بـا حـمد خواهد بود, در مورد بهشتيان مى خوانيم : ((سخن آنها در بهشت نخست منزه شـمـردن خداوند از هر عيب و نقص و تحيت آنها سلام ,و آخرين سخنشان الحمدللّه رب العالمين است )) (يونس : 10).
                  3ـ امـا كـلـمـه ((رب )) در اصـل بـه مـعنى مالك و صاحب چيزى است كه به تربيت و اصلاح آن مى پردازد.
                  4ـ كلمه ((عالمين )) جمع ((عالم )) است و عالم به معنى مجموعه اى است ازموجودات مختلف و هنگامى كه به صورت ((عالمين )) جمع بسته مى شود اشاره به تمام مجموعه هاى اين جهان است .
                  در روايـتى از على (ع ) چنين مى خوانيم كه در ضمن تفسير آيه ((الحمدللّه رب العالمين )) فرمود: ((رب العالمين اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعم ازموجودات بيجان و جاندار)).
                  (آيـه3 )ـ ((خـداونـدى كـه بـخـشنده و بخشايشگر است ((و رحمت عام وخاصش همه را رسيده (الرحمن الرحيم ).
                  مـعـنـى ((رحـمـن )) و ((رحـيم )) و همچنين تفاوت ميان اين دو كلمه را در تفسير((بسم اللّه )) خوانديم نكته اى كه بايد اضافه كنيم اين است كه اين دو صفت درنمازهاى روزانه ما حداقل 30 بار تـكـرار مـى شـونـد (در هريك از دو ركعت اول نمازدوازده بار) و به اين ترتيب 60 مرتبه خدا را به صـفـت رحمتش مى ستائيم و اين درسى است براى همه انسانها كه خود را در زندگى بيش از هر چيز به اين اخلاق الهى متخلق كنند.
                  بـه عـلاوه اشـاره اى اسـت بـه اين واقعيت كه اگر ما خود را عبد و بنده خدامى دانيم مبادا رفتار مالكان بى رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعى شود.
                  نـكـتـه ديـگـر اينكه ((رحمان و رحيم )) بعد از ((رب العالمين )) اشاره به اين است كه ما در عين قدرت نسبت به بندگان خويش , با مهربانى و لطف رفتار مى كنيم .
                  (آيه 4)ـ.
                  دومين اصل مهم اسلام .
                  يعنى قيامت و رستاخيز: ((خداوندى كه مالك روز جزاست )) (مالك يوم الدين ) .
                  در ايـنجا تعبير به ((مالكيت خداوند)) شده است , كه نهايت سيطره و نفوذ او رابر همه چيز و همه كـس در آن روز مـشخص مى كند, روزى كه همه انسانها در آن دادگاه بزرگ براى حساب حاضر مـى شـوند و در برابر مالك حقيقى خود قرارمى گيرند, تمام گفته ها و كارها و حتى انديشه هاى خود را حاضر مى بينند, هيچ چيزحتى به اندازه سرسوزنى نابود نشده و به دست فراموشى نيفتاده اسـت , و اكـنون اين انسان است كه بايد بار همه مسئوليتهاى اعمال خود را بردوش كشد! حتى در آنجاكه بنيانگزار سنت و برنامه اى است , باز بايد سهم خويش را از مسئوليت بپذيرد!.
                  بـدون شك مالكيت خداوند نسبت به جهان هستى مالكيت حقيقى است نه مالكيت اعتبارى نظير مالكيت ما نسبت به آنچه در اين جهان ملك ما است .
                  و بـه تعبير ديگر اين مالكيت نتيجه خالقيت و ربوبيت است , آنكس كه موجودات را آفريده و لحظه به لحظه فيض وجود هستى به آنها مى بخشد, مالك حقيقى موجودات است .
                  و در پاسخ اين سؤال .
                  كـه مـگر خداوند مالك تمام اين جهان نيست كه ما از او تعبير به ((مالك روزجزا)) مى كنيم ؟ بايد بـگـوئيم : مالكيت خداوند گرچه شامل ((هردو جهان )) مى باشد,اما بروز و ظهور اين مالكيت در قيامت بيشتر است , چرا كه در آن روز همه پيوندهاى مادى و مالكيتهاى اعتبارى بريده مى شود, و هيچ كس در آنجا چيزى از خود ندارد,حتى اگر شفاعتى صورت گيرد باز به فرمان خداست .
                  اعـتـقـاد بـه روز رسـتـاخـيز, اثر فوق العاده نيرومندى در كنترل انسان در برابراعمال نادرست و ناشايست دارد و يكى از علل جلوگيرى كردن نماز از فحشا ومنكرات همين است كه نماز انسان را هم به ياد مبدئى مى اندازد كه از همه كار او باخبر است و هم بياد دادگاه بزرگ عدل خدا.
                  در حديثى از امام سجاد(ع ) مى خوانيم : هنگامى كه به آيه ((مالك يوم الدين ))مى رسيد, آنقدر آن را تكرار مى كرد كه نزديك بود روح از بدنش پرواز كند.
                  اما كلمه ((يوم الدين )) : در قرآن در تمام موارد به معنى قيامت آمده است , واينكه چرا آن روز, روز دين معرفى شده ؟ به خاطر اين است كه آن روز روز جزا است و ((دين )) در لغت به معنى ((جزا)) مى باشد, و روشنترين برنامه اى كه در قيامت اجرامى شود همين برنامه جزا و كيفر و پاداش است .
                  (آيه 5)ـ.
                  انسان در پيشگاه خدا:.
                  از اينجا گوئى ((بنده )) پروردگار خود را مخاطب ساخته نخست از عبوديت خويش در برابر او, و سـپس از امدادها و كمكهاى او سخن مى گويد: ((تنها تو رامى پرستم و تنها از تو يارى مى جويم )) (اياك نعبد و اياك نستعين ).
                  در واقع آيات گذشته سخن از توحيد ذات و صفات مى گفت و در اينجاسخن از توحيد عبادت , و توحيد افعال است توحيد عبادت آن است كه هيچ كس وهيچ چيز را شايسته پرستش جز ذات خدا نـدانـيم تنها به فرمان او گردن نهيم , و ازبندگى و تسليم در برابر غير ذات او بپرهيزيم , توحيد افـعـال آن اسـت كه تنها مؤثرحقيقى را در عالم او بدانيم , نه اينكه دنبال سبب نرويم بلكه معتقد بـاشـيـم هـر سـبـبـى هر تاثيرى دارد به فرمان خداست اين تفكر و اعتقاد انسان را از همه كس و همه موجودات بريده و تنها به خدا پيوند مى دهد.
                  (آيه 6)ـ ((ما را به راه راست هدايت فرما)) (اهدنا الصراط المستقيم ).
                  پـس از اظـهـار تـسـلـيم در برابر پروردگار و وصول بر مرحله عبوديت و استمداداز ذات پاك او نخستين تقاضاى بنده اين است كه او را به راه راست , راه پاكى ونيكى , راه عدل و داد, و راه ايمان و عـمـل صـالـح هـدايت فرمايد, در اينجا اين سؤال كه چرا ما همواره درخواست هدايت به صراط مستقيم از خدا مى كنيم مگر ماگمراهيم ! مطرح مى شود وانگهى اين سخن از پيامبر و امامان كه نمونه انسان كامل بودند چه معنى دارد؟!.
                  در پـاسـخ مى گوئيم : انسان در مسير هدايت هر لحظه بيم لغزش و انحراف درباره او مى رود, به هـمـيـن دلـيـل بـايـد خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را بر راه راست ثابت نـگـهـدارد دوم اينكه , هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان تدريجا مراحل نقصان را پـشـت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسدبنابراين جاى تعجب نيست كه حتى پيامبران و امامان از خـدا تقاضاى هدايت ((صراط مستقيم )) كنند, چه اينكه كمال مطلق تنها خدا است , و همه بدون استثنا درمسير تكاملند, چه مانعى دارد كه آنها نيز تقاضاى درجات بالاترى را از خدا بنمايند.
                  امـام صادق (ع ) در تفسير اين آيه مى فرمايد: ((خداوندا! ما را بر راهى كه به محبت تو مى رسد و به بـهشت واصل مى گردد, و مانع از پيروى هوسهاى كشنده وآرا انحرافى و هلاك كننده است ثابت بدار)).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10
                    صراط مستقيم چيست ؟.
                    ((صراط مستقيم )) همان آئين خداپرستى و دين حق و پايبند بودن به دستورات خداست , چنانكه در سوره انعام آيه 161 مى خوانيم : ((بگو: خداوند مرابه صراط مستقيم هدايت كرده , به دين استوار آئين ابراهيم كه هرگز به خدا شرك نورزيد)).
                    (آيه 7)ـ.
                    دو خط انحرافى !.
                    ((مـرا بـه راه كسانى هدايت فرما كه آنان را مشمول انواع نعمتهاى خودقراردادى (نعمت هدايت , نـعـمـت توفيق , نعمت رهبرى مردان حق و نعمت علم وعمل و جهاد و شهادت ) نه آنها كه بر اثر اعـمـال زشـت و انحراف عقيده غضب تودامنگيرشان شد و نه آنها كه جاده حق را رها كرده و در بـيـراهـه هـا گـمـراه و سـرگردان شده )) (صراط الذين انـعمت عليهم غير الـمغضوب عليهم و لاالضالين ).
                    در حقيقت خدا به ما دستور مى دهد طريق و خط پيامبران و نيكوكاران و آنهاكه مشمول نعمت و الـطاف او شده اند را بخواهيم و به ما هشدار مى دهد كه در برابرشما هميشه دو خط انحرافى قرار دارد, خط ((مغضوب عليهم )) و خط ((ضالين )).
                    1ـ ((الذين انعمت عليهم )) كيانند؟.
                    سـوره نـسـا آيه 69 اين گروه را تفسير كرده است : ((كسانى كه دستورات خدا وپيامبر را اطاعت كنند, خدا آنها را با كسانى قرار مى دهد كه مشمول نعمت خودساخته , از پيامبران و رهبران صادق و راستين و جانبازان و شهيدان راه خدا و افرادصالح , واينان رفيقان خوبى هستند)) بنابراين ما در سوره حمد از خدا مى خواهيم كه در خط اين چهار گروه قرار گيريم كه در هر مقطع زمانى بايد در يكى از اين خطوط,انجام وظيفه كنيم و رسالت خويش را ادا نمائيم .
                    2ـ ((مـغضوب عليهم )) و ((ضالين )) كيانند؟ از موارد استعمال اين دو كلمه درقرآن مجيد چنين استفاده مى شود كه ((ضالين )) گمراهان عادى هستند, و ((مغضوب عليهم )) گمراهان لجوج و منافق , به همين دليل در بسيارى از موارد, غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذكرشده .
                    در آيه 6 سوره فتح آمده است : ((خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك و آنها را كه در بـاره خـدا گـمـان بد مى برند مورد غضب خويش قرار مى دهد, وآنها را لعن مى كند, و از رحمت خويش دور مى سازد, و جهنم را براى آنان آماده ساخته است )).
                    به هرحال ((مغضوب علژيهم )) آنها هستند كه علاوه بر كفر, راه لجاجت وعناد و دشمنى با حق را مى پيمايند و حتى از اذيت و آزار رهبران الهى و پيامبران درصورت امكان فرو گذار نمى كنند.
                    پايان سوره حمد.
                    ســوره بـقــره .
                    اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 286 آيه است )) .
                    محتوا و فضيلت سوره بقره :.
                    جـامـعـيـت اين سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى , اجتماعى , سـيـاسـى و اقـتـصـادى ) قـابـل انكار نيست چه اينكه در اين سوره :1ـ بحثهائى پيرامون توحيد و شـنـاسـائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرارآفرينش آمده است 2ـ بحثهائى در زمينه معاد و زنـدگـى پـس از مـرگ , مـخصوصامثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داسـتـان عـزيـر 3ـبحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى 4ـ بحثهائى بسيار مـفـصـل در بـاره يـهـود و مـنـافـقـان و مـوضـع گـيـريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن , و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه 5ـ بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصاابراهيم و مـوسـى (ع ) 6ـ بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز,روزه , جهاد, حج و تغيير قـبـله , ازدواج و طلاق , احكام تجارت , و قسمت مهمى ازاحكام ربا و مخصوصا بحثهائى در زمينه انـفاق در راه خدا, و همچنين مساله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيت ومانند آن .
                    در فضيلت اين سوره .
                    از پـيـامبر اكرم (ص ) پرسيدند: ((كداميك از سوره هاى قرآن برتر است ؟ فرمود:سوره بقره , عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: ((آية الكرسى )).
                    (آيه 1).
                    تحقيق در باره حروف مقطعه قرآن :.
                    ((الـم )) (الم ) درآغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى كنيم و اين حروف هميشه جز كـلـمـات اسـرار آمـيـز قرآن محسوب مى شده , و با گذشت زمان وتحقيقات جديد دانشمندان , تـفـسـيـرهـاى تازه اى براى آن پيدا مى شود و جالب اينكه در هيچ يك از تواريخ نديده ايم كه عرب جاهلى و مشركان وجود حروف مقطعه رادر آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن بر پيغمبر(ص ) خرده بگيرند, و آن را وسيله اى براى استهزا و سخريه قرار دهند و اين مى رساند كه گويا آنها نيز از اسرار وجـودحروف مقطعه كاملا بى خبر نبوده اند به هرحال چند تفسير كه هماهنگ با آخرين تحقيقاتى اسـت كـه در ايـن زمـيـنه به عمل آمده , و ما آنها را به تدريج در آغاز اين سوره , و سوره هاى ((آل عمران )) و ((اعراف )) بيان خواهيم كرد, اكنون به مهمترين آنهامى پردازيم :.
                    اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميتى كه تمام سخنوران عرب و غـيـر عـرب را متحير ساخته , و دانشمندان را از معارضه باآن عاجز نموده است , از نمونه همين حـروفـى اسـت كـه در اخـتـيار همگان قرار دارد درعين اينكه قرآن از همان حروف ((الف با)) و كـلـمات معمولى تركيب يافته به قدرى كلمات آن موزون است ومعانى بزرگى در بردارد, كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند, روح را مملو از اعجاب و تحسين مى سازد, و افكار و عقول را در برابرخود وادار به تعظيم مى نمايد.
                    درست همانطور كه خداوند بزرگ از خاك , موجوداتى همچون انسان , با آن ساختمان شگفت انگيز, و انواع پرندگان زيبا, و جانداران متنوع , و گياهان و گلهاى رنگارنگ , مى آفريند و ما از آن كاسه و كـوزه و مـانـند آن مى سازيم , همچنين خداونداز حروف الفبا و كلمات معمولى ,مطالب ومعانى بـلـنـد را درقـالـب الـفـاظ زيـبـا وكـلـمات موزون ريخته و اسلوب خاصى در آن بكار برده , آرى همين حروف دراختيار انسانهانيز هست ولى توانائى ندارند كه تركيبها وجمله بنديهائى بسان قرآن ابداع كنند.
                    عصر طلائى ادبيات عرب :.
                    عصر جاهليت يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود, همان اعراب باديه نشين ,همان پابرهنه ها با تمام مـحروميتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند, عربها در زمـان جـاهـليت يك بازار بزرگ سال به نام ((بازار عكاظ)) داشتند كه در عين حال يك ((مجمع مـهـم ادبـى )) و كـنـگـره سـياسى وقضائى نيز محسوب مى شد در اين بازار علاوه بر فعاليتهاى اقـتـصـادى عـالـيترين نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخنسرايان توانا در اين كنگره عـرضـه مـى گرديد, و بهترين آنها به عنوان ((شعر سال )) انتخاب مى شد, و البته موفقيت دراين مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله اش بود.
                    در چـنـيـن عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كـردنـد, و در بـرابر آن زانو زدند, گواه زنده اين تفسير حديثى است كه از امام سجاد (ع ) رسيده آنـجـا كـه مـى فـرمايد: ((قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است , آن را خـودش ساخته و به خدا نسبت داده است , خداوند به آنها اعلام فرمود: ((الم ذلك الكتاب )) يعنى : اى مـحـمد! كتابى كه برتو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعه (الف لام ـ ميم ) و مانند آن است كه همان حروف الفباى شما است .
                    (آيـه 2) ـ بـعـد از بـيان حروف مقطعه , قرآن اشاره به عظمت اين كتاب آسمانى كرده مى گويد: ((ايـن هـمان كتاب با عظمت است كه هيچ گونه ترديد در آن وجود ندارد))(ذلك الكتاب لاريب فيه ).
                    ايـنـكـه مى گويد هيچ گونه شك و ترديد در آن وجود ندارد اين يك ادعا نيست بلكه آنچنان آثار صـدق و عـظـمت و انسجام و استحكام و عمق معانى و شيرينى وفصاحت لغات و تعبيرات در آن نـمـايان است كه هرگونه وسوسه و شك را از خوددور مى كند جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طـراوت آن را نـمـى كاهد بلكه هر قدرعلم به سوى تكامل پيش مى رود درخشش اين آيات بيشتر مى شود, سپس در ادامه مى افزايد: اين كتاب ((مايه هدايت پرهيزكاران است )) (هدى للمتقين ).
                    هدايت چيست ؟.
                    كلمه ((هدايت )) در قرآن به دو معنى بازگشت مى كند:
                    1ـ.
                    ((هدايت تكوينى )).
                    و مـنظور از آن رهبرى موجودات به وسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمندى هاى حساب شده جهان هستى است .
                    2ـ.
                    ((هدايت تشريعى )).
                    كـه بـه وسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى گيرد و انسانها باتعليم وتربيت آنها در مسير تكامل پيش مى روند.
                    چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزكاران است ؟.
                    مـسـلـمـا قـرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده , ولى چرا در آيه فوق هدايت قرآن مخصوص پـرهـيـزكـاران مـعـرفى گرديده ؟ علت آن اين است كه تامرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مـرحله تسليم در مقابل حق و پذيرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است ) محال است انسان از هـدايت كتابهاى آسمانى ودعوت انبيا بهره بگيرد ((زمين شوره زار هرگز سنبل برنيارد, اگر چه هـزاران مرتبه باران برآن ببارد)) سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاك نشود, بذر هدايت را نمى پذيرد, و لذا خداوند مى فرمايد: ((قرآن هادى و راهنماى متقيان است )).
                    (آيه 3)ـ.
                    آثار تقوا در روح و جسم انسان !.
                    قـرآن در آغـاز ايـن سـوره , مـردم را در ارتباط با برنامه وآئين اسلام به سه گروه متفاوت تقسيم مى كند: 1ـ((متقين )) (پرهيزكاران ) كه اسلام را در تمام ابعادش پذيراگشته اند 2ـ ((كافران )) كه در نـقـطـه مـقـابـل گروه اول قرار گرفته و به كفر خود معترفند 3ـ((منافقان )) كه داراى دو چـهـره انـد, با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف ,مخالف اسلامند, البته چهره اصلى آنها هـمان چهره كفر است , بدون شك زيان اين گروه براى اسلام بيش از گروه دوم است و به همين سبب قرآن با آنها برخوردشديدترى دارد.
                    درايـن آيـه سخن از گروه اول است , ويژگيهاى آنها را از نظر ايمان و عمل درپنج عنوان مطرح مى كند,.
                    1ـ.
                    ايمان به غيب :
                    نخست مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه ايمان به غيب دارند)) (الذين يؤمنون بالغيب ).
                    ((غيب و شهود)) دو نقطه مقابل يكديگرند, عالم شهود عالم محسوسات است , وجهان غيب , ماورا حـس , زيـرا ((غـيـب )) در لـغـت بـمعنى چيزى است كه پوشيده و پنهان است و چون عالم ماورا مـحـسـوسـات از حس ما پوشيده است به آن غيب گفته مى شود, ايمان به غيب درست نخستين نقطه اى است كه مؤمنان را ازغيرآنها جدا مى سازد و پيروان اديان آسمانى را در برابر منكران خدا و وحى وقيامت قرار مى دهد و به همين دليل نخستين ويژگى پرهيزكاران ايمان به غيب ذكرشده است .
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      ((مـؤمـنـان بـه غيب )) عقيده دارند, سازنده اين عالم آفرينش , علم و قدرتى بى انتها, و عظمت و اداركـى بـى نـهايت دارد, او ازلى و ابدى است , و مرگ به معنى فنا و نابودى نيست بلكه دريچه اى اسـت بـه جـهان وسيعتر و پهناورتر, در حالى كه يك فرد مادى معتقد است جهان هستى محدود اسـت بـه آنـچـه ما مى بينيم و قوانين طبيعت بدون هيچ گونه نقشه و برنامه اى پديد آورنده اين جهان است , و پس از مرگ همه چيز پايان مى گيرد.
                      آيـا ايـن دو انـسان با هم قابل مقايسه اند؟! اولى نمى تواند از حق و عدالت وخيرخواهى و كمك به ديـگـران صـرف نظر كند, و دومى دليلى براى هيچ گونه از اين امور نمى بيند, به همين دليل در دنـيـاى مؤمنان راستين برادرى است و تفاهم , پاكى است و تعاون , اما در دنياى ماديگرى استعمار اسـت و اسـتثمار, خونريزى است وغارت و چپاول و اين سير قهقهرائى را تمدن و پيشرفت و ترقى نام مى نهند!.
                      و اگر مى بينيم قرآن نقطه شروع تقوى را در آيه فوق , ايمان به غيب دانسته دليلش همين است .
                      ((غـيـب )) در اين جا داراى مفهوم وسيع كلمه مى باشد و اگر در بعضى روايات غيبت در آيه فوق تفسير به امام غائب حضرت مهدى (عج ) شده در حقيقت مى خواهد وسعت معنى ايمان به غيب را حتى نسبت به امام غائب (عج ) مجسم كند بى آنكه به آن مصداق محدود باشد.
                      2ـ.
                      ارتباط با خدا:.
                      ويژگى ديگر پرهيزكاران آن است كه : ((نماز را برپا مى دارند)) (ويقيمون الصلوة ) ((نماز)) كه رمز ارتـبـاط بـا خـداسـت , مـؤمـنانى را كه به جهان ماورا طبيعت راه يافته اند در يك رابطه دائمى و هـمـيـشـگى با آن مبد بزرگ آفرينش نگه مى دارد, آنهاتنها در برابر خدا سر تعظيم خم مى كنند, چنين انسانى احساس مى كند ازتمام مخلوقات ديگر فراتر رفته , و ارزش آن را پيدا كرده كه با خدا سخن بگويد, و اين بزرگترين عامل تربيت او است .
                      3ـ.
                      ارتباط با انسانها:.
                      آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزديك و مستمرى با خلق خدادارند, و به همين دليل سومين ويژگى آنها را قرآن چنين بيان مى كند: ((و ازتمام مواهبى كه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (ومما رزقناهم ينفقون ).
                      قابل توجه اينكه قرآن نمى گويد: من اموالهم ينفقون (از اموالشان انفاق مى كنند) بلكه مى گويد: ((مـما رزقناهم )) (از آنچه به آنها روزى داده ايم ) و به اين ترتيب مساله ((انفاق )) را آنچنان تعميم مى دهد كه تمام مواهب مادى و معنوى را دربر مى گيرد.
                      بنابراين مردم پرهيزگار آنها هستند كه نه تنها از اموال خود, بلكه از علم وعقل و دانش ونيروهاى جسمانى و مقام و موقعيت اجتماعى خود, و خلاصه ازتمام سرمايه هاى خويش به آنها كه نياز دارند مى بخشند, بى آنكه انتظار پاداشى داشته باشند.
                      (آيه 4)ـ.
                      ويژگى چهارم پرهيزكاران .
                      ايمان به تمام پيامبران وبرنامه هاى الهى است , قرآن مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه به آنچه برتو نـازل شـده وآنچه پيش ازتو نازل گرديده ايمان دارند)) (والذين يؤمنون بما انـزل اليك و ما انـزل من قبلك ).
                      ويژگى پنجم : ايمان به رستاخيز,.
                      صـفـتـى اسـت كه در اين سلسله از صفات براى پرهيزكاران بيان شده است ((آنها به آخرت قطعا ايـمـان دارنـد)) (و بـالا خرة هم يوقنون ) آنها يقين دارند كه انسان عبث و بى هدف آفريده نشده , آفـريـنش براى او خط سيرى تعيين كرده است كه بامرگ هرگز پايان نمى گيرد, او اعتراف دارد كـه عـدالـت مـطـلق پروردگار در انتظارهمگان است و چنان نيست كه اعمال ما در اين جهان , بـى حـسـاب و پـاداش بـاشـد ايـن اعتقاد به او آرامش مى بخشد, از فشارهائى كه در طريق انجام مـسـئولـيـتـهـا بر او واردمى شود نه تنها رنج نمى برد بلكه از آن استقبال مى كند و مطمئن است كـوچـكـتـريـن عـمـل نـيـك و بد پاداش و كيفر دارد, بعد از مرگ به جهانى وسيعتر كه خالى از هـرگـونـه ظـلـم و سـتـم اسـت انـتـقـال مـى يابد و از رحمت وسيع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مندمى شود.
                      ايـمـان بـه رسـتـاخـيز اثر عميقى در تربيت انسانها دارد, به آنها شهامت وشجاعت مى بخشد زيرا براساس آن , اوج افتخار در زندگى اين جهان , ((شهادت )) درراه يك هدف مقدس الهى است كه آغـازى اسـت بـراى يـك زندگى ابدى و جاودانى و ايمان به قيامت انسان را در برابر گناه كنترل مى كند, و به هرنسبت كه ايمان قويترباشد گناه كمتر است .
                      (آيـه 5) ـ ايـن آيـه , اشاره اى است به نتيجه و پايان كار مؤمنانى كه صفات پنجگانه فوق را در خود جـمع كرده اند, مى گويد: ((اينها بر مسير هدايت پروردگارشان هستند)) (اولئك على هدى من ربـهـم ) ((و ايـنـهـا رسـتـگـارانـنـد)) (اولئك هم المفلحون ) در حقيقت هدايت آنها و همچنين رستگاريشان از سوى خدا تضمين شده است جالب اينكه مى گويد: ((على هدى من ربهم )) اشاره بـه اينكه هدايت الهى همچون مركب راهوارى است كه آنها بر آن سوارند, و به كمك اين مركب به سوى رستگارى و سعادت پيش مى روند.
                      حقيقت تقوا چيست ؟.
                      ((تقوا)) در اصل بمعنى نگهدارى يا خويشتن دارى است و به تعبير ديگر يك نيروى كنترل درونى است كه انسان را در برابر طغيان شهوات حفظ مى كند, و درواقع نقش ترمز نيرومندى را دارد كه مـاشـيـن وجود انسان را در پرتگاهها حفظ و ازتندرويهاى خطرناك , باز مى دارد ومعيار فضيلت و افـتـخـار انـسـان و مقياس سنجش شخصيت او در اسلام محسوب مى شود تا آنجا كه جمله ((ان اكرمكم عنداللّه اتقاكم )) به صورت يك شعار جاودانى اسلام در آمده است .
                      ضمنا بايد توجه داشت كه تقوا داراى شاخه ها و شعبى است , تقواى مالى واقتصادى , تقواى جنسى , و اجتماعى , وتقواى سياسى و مانند اينها.
                      (آيه 6) ـ.
                      گروه دوم , كافران لجوج و سرسخت .
                      ـ ايـن گـروه درسـت در نقطه مقابل متقين و پرهيزكاران قرار دارند وصفات آنهادر اين آيه و آيه بـعـد بطور فشرده بيان شده است در اين آيه مى گويد ((آنها كه كافرشدند (و در كفر و بى ايمانى سـخـت و لـجـوجند) براى آنها تفاوت نمى كند كه آنان را ازعذاب الهى بترسانى يا نترسانى ايمان نخواهند آورد)) (ان الذين كفرو اسوآ عليهم انـذرتهم ام لم تنذرهم لايؤمنون ) اين دسته چنان در گـمـراهـى خـود سـرسختند كه هرچند حق برآنان روشن شود حاضر به پذيرش نيستند واصولا آمادگى روحى براى پيروى از حق و تسليم شدن در برابر آن را ندارند.
                      (آيـه 7)ـ اين آيه اشاره به دليل اين تعصب و لجاجت مى كند و مى گويد: آنهاچنان در كفر و عناد فـرو رفـتـه انـد كـه حـس تـشخيص را از دست داده اند ((خدا بر دلها وگوشهايشان مهر نهاده و برچشمهاشان پرده افكنده شده )) (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة ) به هـمـيـن دلـيـل نتيجه كارشان اين شده است كه ((براى آنها عذاب بزرگى است )) (و لهم عذاب عـظـيـم ) مسلما انسان تابه اين مرحله نرسيده باشد قابل هدايت است , هرچند گمراه باشد, اما به هنگامى كه حس تشخيص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد ديگر راه نجاتى براى او نيست ,چرا كه ابزار شناخت ندارد و طبيعى است كه عذاب عظيم در انتظار او باشد.
                      نكته ها:.
                      1ـ آيا سلب قدرت تشخيص , دليل بر جبر نيست ؟.
                      اگر طبق آيه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى اين گروه مهر نهاده , وبرچشمهايشان پرده افكنده , آنـها مجبورند در كفر باقى بمانند, آيا اين جبر نيست ؟پاسخ اين سؤال را خود قرآن در اينجا و آيات ديـگـر داده اسـت و آن ايـنـكـه : اصـرار ولـجاجت آنها در برابر حق , تكبر و ادامه به ظلم و ستم و بـيـدادگـرى و كـفر و پيروى ازهوسهاى سركش سبب مى شود كه پرده اى بر حس تشخيص آنها بيفتد, كه در واقع اين حالت عكس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چيز ديگر.
                      2ـ مهرنهادن بر دلها!.
                      در آيـات فـوق و بـسيارى ديگر از آيات قرآن براى بيان سلب حس تشخيص ودرك واقعى از افراد, تـعـبير به ((ختم )) شده است , و احيانا تعبير به ((طبع )) و ((رين )) اين معنى از آنجا گرفته شده اسـت كـه در مـيان مردم رسم بر اين بوده هنگامى كه اشيائى رادر كيسه ها يا ظرفهاى مخصوصى قـرار مـى دادنـد, و يا نامه هاى مهمى را در پاكت مى گذاردند, براى آنكه كسى سرآن را نگشايد و دست به آن نزند آن را مى بستند وگره مى كردند و بر گره مهر مى نهادند, امروز نيز معمول است كـيـسـه هـاى پـسـتـى را لاك و مهر مى كنند در لغت عرب براى اين معنى كلمه ((ختم )) به كار مـى رود, الـبـتـه ايـن تعبير در باره افراد بى ايمان و لجوجى است كه بر اثر گناهان بسيار در برابر عـوامـل هـدايت نفوذ ناپذير شده اند, و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ كـرده كه درست همانند همان بسته و كيسه سر به مهر هستند كه ديگرهيچ گونه تصرفى در آن نـمـى توان كرد, و به اصطلاح قلب آنها لاك و مهر شده است ((طبع )) نيز در لغت به همين معنى آمـده اسـت اما ((رين )) به معنى زنگار يا غبار يالايه كثيفى است كه بر اشيا گرانقيمت مى نشيند ايـن تعبير در قرآن نيز براى كسانى كه بر اثر خيره سرى و گناه زياد قلبشان نفوذ ناپذير شده بكار رفـتـه اسـت و مهم آن است كه انسان مراقب باشد اگر خداى ناكرده گناهى از او سر مى زند در فـاصله نزديك آن را با آب توبه و عمل صالح بشويد, تامبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آيد و برآن مهر نهد.
                      3ـ مقصود از ((قلب )) در قرآن :.
                      ((قلب )) در قرآن به معانى گوناگونى آمده است از جمله :1ـ به معنى عقل ودرك چنانكه در آيه 37 سـوره ((ق )) مـى خـوانـيـم : ((ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب (در اين مطالب تذكر و يـادآورى است براى آنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند))2ـ به معنى روح و جان چنانكه در سـوره احـزاب آيـه 10 آمـده است : ((هنگامى كه چشمها از وحشت فرومانده و جانها به لب رسيده بـود)) 3ـ به معنى مركز عواطف ,آيه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است : ((بزودى در دل كافران ترس ايجاد مى كنم )).
                      توضيح اينكه : در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى خورد: 1ـ مركزادراكات كه همان ((مغز و دستگاه اعصاب است )) 2ـ مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سـيـنـه قـرار دارد و مـسائل عاطفى در مرحله اول روى همين مركز اثر مى گذارد, ما بالوجدان هـنـگامى كه با مصيبتى روبرومى شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى كنيم , و هـمـچـنـان وقـتـى كـه بـه مـطـلـب سرورانگيزى برمى خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احـسـاس مـى كـنـيـم , نتيجه اينكه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص ) ومسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده , دليل آن همان است كه گفته شد و سخنى به گزاف نرفته است .
                      ( آيه ـ.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        گروه سوم (منافقان ).
                        اسـلام در يـك مقطع خاص تاريخى خود با گروهى روبرو شد كه نه اخلاص وشهامت براى ايمان آوردن داشـتـنـد و نـه قـدرت و جـرات بـر مـخـالفت صريح , اين گروه كه قرآن از آنها به عنوان ((منافقين ))((3)) ياد مى كند و ما در فارسى از آن تعبير به ((دورو)) يا ((دو چهره )) مى كنيم , در صـفـوف مـسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند, و ازآنجا كه ظاهر اسلامى داشتند, غالبا شناخت آنها مـشـكـل بـود ولـى قـرآن نشانه هاى دقيق و زنده اى براى آنها بيان مى كند كه خط باطنى آنها را مـشـخـص مـى سـازد والگوئى در اين زمينه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد نـخست تفسيرى از خود نفاق دارد مى گويد: ((بعضى از مردم هستند كه مى گويند به خدا وروز قـيامت ايمان آورده ايم در حالى كه ايمان ندارند)) (ومن الناس من يقول آمناباللّه و باليوم الا خر و ماهم بمؤمنين ).
                        (آيـه 9)ـ آنـها اين عمل را يكنوع زرنگى و به اصطلاح تاكتيك جالب , حساب مى كنند: ((آنها با اين عـمـل مـى خـواهـنـد خـدا و مؤمنان را بفريبند)) (يخادعون اللّه والذين آمنوا) ((در حالى كه تنها خودشان را فريب مى دهند, اما نمى فهمند)) (و مايخدعون الا انـفسهم وما يشعرون ).
                        (آيه 10)ـ سپس قرآن به اين واقعيت اشاره مى كند كه نفاق در واقع يكنوع بيمارى است مى گويد: ((در دلهاى آنها بيمارى خاصى است )) (فى قلوبهم مرض ) امااز آنجا كه در نظام آفرينش , هركس در مسيرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسير, رو به جلو مى رود قرآن اضافه مى كند: ((خداوند هم بربيمارى آنها مى افزايد)) (فزادهم اللّه مرضا).
                        و از آنـجـا كـه سـرمـايـه اصـلى منافقان دروغ است , تا بتوانند تناقضها را كه درزندگيشان ديده مى شود با آن توجيه كنند, در پايان آيه مى فرمايد: ((براى آنها عذاب اليمى است بخاطر دروغهائى كه مى گفتند)) (ولهم عذاب اليم بما كانوا يكذبون ).
                        (آيـه 11)ـ سـپـس بـه ويژگيهاى آنها اشاره مى كند كه نخستين آنها داعيه اصلاح طلبى است در حـالى كه مفسد واقعى همانها هستند: ((هنگامى كه به آنها گفته شود در روى زمين فساد نكنيد مـى گـويـنـد: مـا فـقـط اصـلاح كننده ايم ))! (و اذا قيل لهم لاتفسدوا فى الا رض قالوا انما نحن مصلحون ) ما برنامه اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته ايم و نداريم !.
                        (آيـه 12)ـ قـرآن اضـافـه مى كند : ((بدانيد اينها همان مفسدانند و برنامه اى جزفساد ندارند ولى خـودشان هم نمى فهمند))! (الا انهم هم الـمـفسدون ولكن لايشعرون ) بلكه اصرار و پافشارى آنها در راه نـفـاق و خوگرفتن با اين برنامه هاى زشت و ننگين سبب شده كه تدريجا گمان كنند اين برنامه ها مفيد وسازنده و اصلاح طلبانه است .
                        (آيـه 13)ـ نشانه ديگر اينكه : آنها خود را عاقل و هوشيار و مؤمنان را سفيه وساده لوح و خوش باور مى پندارند, آن چنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه به آنهاگفته مى شود ايمان بياوريد آنگونه كه توده هاى مردم ايمان آورده اند, مى گويند: آياما همچون اين سفيهان ايمان بياوريم ))؟! (و اذا قيل لـهـم آمـنوا كما آمن الناس قالواانـؤمن كما آمن السفه) و به اين ترتيب افراد پاكدل و حق طلب و حـقـيـقـت جـو راكـه بـا مـشـاهـده آثـار حقانيت در دعوت پيامبر (ص ) و محتواى تعليمات او, سـرتـعـظـيـم فـرو آورده انـد بـه سـفـاهـت مـتـهـم مـى كنند لذا قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((بدانيدسفيهان واقعى اينها هستند اما نمى دانند)) (الا انهم هم السفها ولكن لايعلمون ).
                        آيـا اين سفاهت نيست كه انسان خط زندگى خود را مشخص نكند و در ميان هر گروهى به رنگ آن گروه درآيد, استعداد و نيروى خود را در طريق شيطنت وتوطئه و تخريب به كار گيرد, و در عين حال خود را عاقل بشمرد؟!.
                        (آيـه 14) ـ سومين نشانه آنها آن است كه هر روز به رنگى در مى آيند و در ميان هرجمعيتى با آنها هـم صدا مى شوند, آنچنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات كنند مى گويند ايـمان آورديم )) (و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا) ما از شماهستيم و پيرو يك مكتبيم , از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم و با شما هيچ فرقى نداريم !.
                        ((اما هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود به خلوتگاه مى روند مى گويندما با شمائيم ))! (و اذا خـلـوا الى شياطينهم قالوا انا معكم ) ((و اگر مى بينيد ما در برابرمؤمنان اظهار ايمان مى كنيم ما مسخره شان مى كنيم ))! (انما نحن مستهزؤن ).
                        (آيـه 15)ـ سـپس قرآن با يك لحن كوبنده و قاطع مى گويد: ((خدا آنها رامسخره مى كند)) (اللّه يـستهز بهم ) ((و خدا آنها را در طغيانشان نگه مى دارد تا به كلى سرگردان شوند)) (و يمدهم فى طغيانهم يعمهون ).
                        (آيـه 16) ـ ايـن آيه , سرنوشت نهائى آنها را كه سرنوشتى است بسيارغم انگيز و شوم و تاريك چنين بـيـان مـى كـند: ((آنها كسانى هستند كه در تجارتخانه اين جهان , هدايت را با گمراهى معاوضه كـرده اند)) (اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى ) و به همين دليل ((تجارت آنها سودى نداشته )) بلكه سرمايه را نيز از كف داده اند (فما ربحت تجارتهم ) ((و هرگز روى هدايت را نديده اند)) (و ما كانوامهتدين ).
                        خـلاصـه دوگـانـگـى شـخـصـيـت و تضاد برون و درون كه صفت بارز منافقان است پديده هاى گـونـاگـونـى در عـمـل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد كه به خوبى مى توان آن را شناخت .
                        وسعت معنى نفاق .
                        گرچه نفاق به مفهوم خاصش , صفت افراد بى ايمانى است كه ظاهرا در صف مسلمانانند, اما باطنا دل در گرو كفر دارند, ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هرگونه دوگانگى ظاهر وباطن ,گفتار وعـمـل را شـامـل مى شود هرچند در افراد مؤمن باشد كه ما از آن به عنوان ((رگه هاى نفاق )) نام مـى بـريم مثلا درحديثى مى خوانيم : سه صفت است كه در هركس باشد منافق است هرچند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود رامسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت مى كند, وكسى كه به هنگام سـخـن گـفـتـن دروغ مـى گـويد, و كسى كه وعده مى دهد و خلف وعده مى كند)) مسلما اين گـونـه افـراد رگـه هائى از نفاق در وجود آنها هست , مخصوصا در باره رياكاران از امام صادق (ع ) مـى خـوانـيـم كـه فـرمـود: ((ريـا و ظاهرسازى , درخت (شوم وتلخى ) است كه ميوه اى جز شرك خفى ندارد و اصل و ريشه آن نفاق است )).
                        فريب دادن وجدان .
                        آيـه فـوق , اشـاره روشـنـى به مساله فريب وجدان دارد و اينكه بسيار مى شود كه انسان منحرف و آلـوده , براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان , كم كم براى خوداين باور را به وجود مى آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون ) تا با فريب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
                        ( آيه 17 ) ـ.
                        دو مثال جالب براى ترسيم حال منافقان .
                        1ـ در مـثـال اول مى گويد: ((آنها مانند كسى هستند كه آتشى (درشب ظلمانى )افروخته )) تا در پـرتـو نـور آن راه را از بـيراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد)) (مثلهم كمثل الذى استوقد نارا) ((ولـى همين كه اين شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت , خداوند آن را خاموش مى سازد, و در ظلمات رهاشان مى كند, به گونه اى كه چيزى را نبينند)) (فلما اضت ما حوله ذهب اللّه بنورهم و تركهم فى ظلمات لايبصرون ).
                        آنـهـا فكر مى كردند با اين آتش مختصر و نور آن مى توانند با ظلمتها به پيكاربرخيزند, اما ناگهان بادى سخت برمى خيزد و يا باران درشتى فرو مى ريزد, و يا براثرپايان گرفتن مواد آتش افروز, آتش به سردى و خاموشى مى گرايد و بار ديگر درتاريكى وحشتزا سرگردان مى شوند اين نور مختصر, يـا اشاره به فروغ وجدان وفطرت توحيدى است و يا اشاره به ايمان نخستين آنهاست كه بعدا بر اثر تقليدهاى كوركورانه و تعصبهاى غلط و لجاجتها و عداوتها پرده هاى ظلمانى و تاريك بر آن مى افتد .
                        (آيـه 1ـ سپس اضافه مى كند: ((آنها كر هستند و گنگ و نابينا, و چون هيچ يك ازوسائل اصلى درك حـقايق را ندارند از راهشان باز نمى گردند)) (صم بكم عمى فهم لايرجعون ) به هرحال اين تـشبيه در حقيقت , يك واقعيت را در زمينه نفاق روشن مى سازد, و آن اينكه نفاق و دوروئى براى مـدت طـولانـى نـمى تواند مؤثر واقع شود واين امر همچون شعله ضعيف و كم دوامى كه در يك بـيـابان تاريك و ظلمانى درمعرض وزش طوفانهاست ديرى نمى پايد, و سرانجام چهره واقعى آنها آشكارمى گردد.
                        (آيـه 19) ـ در مـثـال دوم قرآن صحنه زندگى آنها را به شكل ديگرى ترسيم مى نمايد: شبى است تـاريـك و ظلمانى پرخوف و خطر, باران به شدت مى بارد, ازكرانه هاى افق برق پرنورى مى جهد, صداى غرش وحشتزا و مهيب رعد, نزديك است پرده هاى گوش را پاره كند, انسانى بى پناه در دل ايـن دشـت وسـيـع و ظـلمانى ,حيران و سرگردان مانده است , باران پرپشت , بدن او را مرطوب سـاخته , نه پناهگاه مورد اطمينانى وجود دارد كه به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى دهد گامى بـه سوى مقصد بردارد قرآن در يك عبارت كوتاه , حال چنين مسافر سرگردانى را بازگومى كند: ((يـا هـمـانـنـد بـارانـى كـه در شب تاريك , توام با رعد و برق و صاعقه (برسررهگذرانى ) ببارد)) (اوكصيب من السما فيه ظلمات و رعد و برق ).
                        سـپـس اضافه مى كند ((آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود مى گذارند تاصداى وحشت انگيز صاعقه ها را نشنوند)) (يجعلون اصـابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت ) و در پايان آيه مى فرمايد: ((وخداوند به كافران احاطه دارد)) وآنها هركجا بروند در قبضه قدرت او هستند (واللّه محيط بالكافرين ).
                        (آيـه 20) ـ بـرقها پى در پى بر صفحه آسمان تاريك جستن مى كند: ((نور برق آنچنان خيره كننده است كه نزديك است چشمهاى آنها را بربايد)) (يكاد البرق يخطف ابصارهم ).
                        ((هـر زمـان كـه بـرق مـى زنـد و صفحه بيابان تاريك , روشن مى شود, چندگامى درپرتو آن راه مـى رونـد, ولـى بـلافاصله ظلمت بر آنها مسلط مى شود و آنها در جاى خودمتوقف مى گردند)) (كلما اض لهم مشوافيه و اذا اظلم عليهم قاموا).
                        آنـهـا هرلحظه خطر را در برابر خود احساس مى كنند, چرا كه در دل اين بيابان نه كوهى به چشم مـى خـورد, و نـه درخـتى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگيرى كند, هرآن ممكن است هدف صـاعـقـه اى قرار گيرند و در يك لحظه خاكستر شوند!حتى اين خطر وجود دارد كه غرش رعد, گوش آنها را پاره و نور خيره كننده برق چشمشان را نابينا كند, آرى ((اگر خدا بخواهد گوش و چـشـم آنـهـا را از مـيان مى بردچرا كه خدا به هر چيزى توانا است )) (ولو شااللّه لذهب بسمعهم و ابصارهم ان اللّه على كل شى قدير).
                        افـسـوس كـه بـه پـناهگاه مطمئن ايمان پناه نبرده اند تا از شر صاعقه هاى مرگبارمجازات الهى وجهاد مسلحانه مسلمين نجات يابند.
                        لزوم شناخت منافقين در هرجامعه :.
                        اگـر چـه شـان نزول اين آيات , منافقان عصر پيامبر(ص ) است اما باتوجه به اينكه خط نفاق در هر عـصـر و زمانى , در برابر خط انقلابهاى راستين وجود داشته ودارد به منافقان همه اعصار و قرون گـسـتـرش مـى يابد, و ما با چشم خود تمام اين نشانه ها را يك به يك و مو به مو در مورد منافقان عـصـر خـويـش مـى يابيم , سرگردانى آنها, وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى پناهى و بدبختى و سـيه روزى و رسوائى آنها را درست همانند همان مسافرى كه قرآن به روشنترين وجهى حال او را ترسيم كرده است مشاهده مى كنيم .
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          (آيه 21) ـ.
                          اينچنين خدائى را بپرستيد!.
                          بـعـد از بـيـان حال سه دسته (پرهيزكاران , كافران و منافقان ) اين آيه , خطسعادت و نجات را كه پـيوستن به گروه اول است مشخص ساخته مى گويد: ((اى مردم پروردگارتان را پرستش كنيد كـه هـم شـما و هم پشينيان را آفريد تا پرهيزكارشويد)) (يا ايـها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون ).
                          خـطـاب ((يا ايهاالناس )) (اى مردم ) كه در قرآن حدود بيست بار تكرار شده ويك خطاب جامع و عـمـومـى اسـت نشان مى دهد كه قرآن مخصوص نژاد و قبيله وطايفه و قشر خاصى نيست , بلكه هـمـگـان را در ايـن دعوت عام شركت مى دهد, همه را دعوت به پرستش خداى يگانه , و مبارزه با هرگونه شرك و انحراف از خط توحيدمى كند.

                          نعمت زمين و آسمان :.
                          در ايـن آيـه بـه قـسمت ديگرى از نعمتهاى بزرگ خدا كه مى تواند انگيزه شكرگزارى باشد اشاره كـرده , نـخست از آفرينش زمين سخن مى گويد: ((همان خدائى كه زمين را بستر استراحت شما قرارداد)) (الذى جعل لكم الا رض فراشا).
                          ايـن مـركـب را هـوارى كه شما را برپشت خود سوار كرده و با سرعت سرسام آورى در اين فضا به حـركـات مـخـتـلـف خـود ادامه مى دهد, بى آنكه كمترين لرزشى بروجود شما وارد كند, يكى از نعمتهاى بزرگ او است نيروى جاذبه اش كه به شمااجازه حركت و استراحت و ساختن خانه ولانه و تهيه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگى مى دهد, نعمت ديگرى است , هيچ فكر كرده ايد كه اگر جـاذبه زمين نبود دريك چشم برهم زدن همه ما و وسائل زندگيمان بر اثر حركت دورانى زمين بـه فضاپرتاپ و در فضا سرگردان مى شد! سپس به نعمت آسمان مى پردازد و مى گويد(آسمان را همچون سقفى بر بالاى سرشما قرارداد)) (والسم بنا).
                          كلمه ((سما)) كه در اين آيه به آن اشاره شده است همان جو زمين است ,يعنى قشر هواى متراكمى كه دورتا دور كره زمين را پوشانده , و طبق نظريه دانشمندان ضخامت آن , چند صدكيلومتر است اگـر اين قشر مخصوص هوا كه همچون سقفى بلورين , اطراف ما را احاطه كرده نبود, زمين دائما در معرض رگبارسنگهاى پراكنده آسمانى بود و عملا آرامش از مردم جهان سلب مى شد.
                          بـعد از آن به نعمت باران پرداخته مى گويد: ((و از آسمان آبى نازل كرد)) (وانـزل من السم م) اما چه آبى ؟ حياتبخش , و زندگى آفرين , و مايه همه آباديها وشالوده همه نعمتهاى مادى .
                          قـرآن سپس به انواع ميوه هائى كه از بركت باران و روزيهائى كه نصيب انسانهامى شود اشاره كرده چـنـيـن مـى گـويـد: ((خـداوند به وسيله باران , ميوه هائى را به عنوان روزى شما از زمين خارج ساخت )) (فاخرج به من الثمرات رزقا لكم ).
                          ايـن بـرنـامه الهى از يكسو, رحمت وسيع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخص مى كند و از سـوى ديـگـر بـيانگر قدرت او است كه چگونه از آب بى رنگ صدهزاران رنگ از ميوه ها و دانه هاى غـذائى بـا خواص متفاوت براى انسانها, وهمچنين جانداران ديگر آفريده , يكى از زنده ترين دلائل وجود او است لذابلافاصله اضافه مى كند: ((اكنون كه چنين است براى خدا شريكهائى قرار ندهيد درحالى كه مى دانيد)) (فلا تجعلوا للّه اندادا و انـتم تعلمون ).
                          ((انـداد)) جـمـع ((ند)) به معنى چيزى است كه از نظر گوهر و ذات شريك و شبيه چيز ديگرى باشد.
                          بت پرستى در شكلهاى مختلف .
                          بـطـور كـلى هرچه را در رديف خدا در زندگى مؤثر دانستن يكنوع شرك است ,ابن عباس مفسر معروف در اينجا تعبير جالبى دارد مى گويد: ((انداد, همان شرك است كه گاهى پنهان تر است از حركت مورچه بر سنگ سياه در شب تاريك , ازجمله اينكه انسان بگويد: به خدا سوگند, به جان تو سوگند, به جان خودم سوگند(يعنى خدا و جان دوستش را در يك رديف قرار بدهد) و بگويد اين سـگ اگـرديـشـب نـبـود دزدان آمـده بـودنـد! (پس نجات دهنده ما از دزدان اين سگ است ) يابه دوستش بگويد: هرچه خدا بخواهد و تو بخواهى , همه اينها بوئى از شرك مى دهد)).
                          در تـعـبـيـرات عـاميانه روزمره نيز بسيار مى گويند: ((اول خدا, دوم تو))! بايد قبول كرد كه اين گونه تعبيرات نيز مناسب يك انسان موحد كامل نيست .
                          (آيه 23)ـ.
                          قرآن معجزه جاويدان :.
                          از آنجا كه نفاق و كفر گاهى از عدم درك محتواى نبوت و اعجاز پيامبر(ص )سرچشمه مى گيرد, در اينجا انگشت روى معجزه جاويدان ((قرآن )) مى گذاردمى گويد: ((اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم , شك و ترديد داريد لااقل سوره اى همانند آن بياوريد)) (وان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله ).
                          و به اين ترتيب قرآن همه منكران را دعوت به مبارزه با قرآن و همانند يك سوره مانند آن مى كند تا عـجـز آنـهـا دلـيـلـى بـاشد, روشن بر اصالت اين وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن , سپس مـى گويد: تنها خودتان به اين كار قيام نكنيد بلكه ((تمام گواهان خود را جز خدا دعوت كنيد (تا شـمـا را در اين كار يارى كنند) اگر درادعاى خود صادقيد كه اين قرآن از طرف خدا نيست )) (و ادعوا شهدآكم من دون اللّه ان كنتم صادقين ).
                          كـلـمـه ((شـهـدا)) در ايـنجا اشاره به گواهانى است كه آنها را در نفى رسالت پيامبر(ص ) كمك مـى كردند, و جمله ((من دون اللّه )) اشاره به اين است كه حتى اگرهمه انسانها جز ((اللّه )) دست به دست هم بدهند, براى اينكه يك سوره همانندسوره هاى قرآن بياورند قادر نخواهند بود.
                          (آيـه 24)ـ در ايـن آيه , مى گويد: ((اگر شما اين كار را انجام نداديد ـ و هرگزانجام نخواهيد داد ـاز آتشى بترسيد كه هيزم آن بدنهاى مردم بى ايمان و همچنين سنگها است ))! (فان لم تفعلوا و لن تـفـعـلـوا فاتقوا النار التى و قودها الناس والحجارة )((آتشى كه هم اكنون براى كافران آماده شده است )) و جنبه نسيه ندارد! (اعدت للكافرين ).
                          ((وقـود)) بـه مـعـنـى ((آتشگيره )) است يعنى ماده قابل اشتعال مانند هيزم و دراينكه منظور از ((حجارة )) چيست ؟ آنچه با ظاهر آيات فوق , سازگارتر به نظرمى رسد اين است كه آتش دوزخ از درون خـود انـسـانها, و سنگها, شعله ور مى شود,و باتوجه به اين حقيقت كه امروز ثابت شده همه اجـسام جهان در درون خود, آتشى عظيم نهفته دارند, درك اين معنى مشكل نيست در آيه 6 و 7 سـوره هـمـزه مـى خـوانـيـم : ((آتـش سوزان پروردگار, كه از درون دلها سرچشمه مى گيرد و بـرقـلـبـهاسايه مى افكند, و از درون به برون سرايت مى كند)) (به عكس آتشهاى اين جهان كه از بيرون به درون مى رسد)!.
                          چرا پيامبران به معجزه نياز دارند؟.
                          هـمـانطور كه از لفظ ((معجزه )) پيداست , بايد پيامبر قدرت بر انجام اعمال خارق العاده اى داشته بـاشد كه ديگران از انجام آن ((عاجز)) باشند پيامبرى كه داراى معجزه است لازم است مردم را به ((مقابله به مثل )) دعوت كند, او بايد علامت ونشانه درستى گفتار خود را معجزه خويش معرفى نمايد تا اگر ديگران مى توانندهمانند آن را بياورند, واين كار را در اصطلاح ((تحدى )) گويند.
                          قرآن معجزه جاودانى پيامبر اسلام (ص ).
                          از ميان معجزات و خارق عاداتى كه از پيامبر اسلام (ص ) صادر شده قرآن برترين سند زنده حقانيت او اسـت عـلـت آن ايـن اسـت كـه قـرآن مـعـجزه اى است ((گويا)), ((جاودانى )), ((جهانى )) و ((روحـانى )) پيامبران پيشين مى بايست همراه معجزات خود باشند در حقيقت معجزات آنها خود زبـان نـداشـت و گـفتار پيامبران ,آن را تكميل مى كرد ولى قرآن يك معجزه گوياست , نيازى به مـعـرفـى نـدارد خـودش بـه سـوى خود دعوت مى كند, مخالفانى را به مبارزه مى خواند محكوم مـى سـازد, و ازمـيـدان مـبـارزه , پـيـروز بـيـرون مـى آيـد لـذا پـس از گـذشت قرنها از وفات پـيـامـبر(ص )همانند زمان حيات او, به دعوت خود ادامه مى دهد, هم دين است و هم معجزه ,هم قانون است و هم سند قانون .
                          جاودانى و جهانى بودن :.
                          قـرآن مـرز ((زمـان ومـكـان ))را در هم شكسته وهمچنان به همان قيافه اى كه1400 سال قبل در محيط تاريك حجاز تجلى كرد, امروز بر ما تجلى مى كند,پيداست هرچه رنگ زمان و مكان به خود نـگـيرد تا ابد و در سراسر جهان پيش خواهد رفت , بديهى است كه يك دين جهانى و جاودانى بايد يـك سـنـد حـقـانيت جهانى وجاودانى هم در اختيار داشته باشد اما ((روحانى بودن قرآن )) امور خـارق الـعـاده اى كـه از پـيـامـبـران پيشين به عنوان گواه صدق گفتار آنها ديده شده معمولا جـنبه جسمانى داشته زنده كردن مردگان , سخن گفتن كودك نوزاد در گاهواره , و همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخير مى كنند, ولى الفاظ قرآن كه ازهمين حروف الفبا و كـلـمات معمولى تركيب يافته در اعمال دل و جان انسان نفوذمى كند, افكار و عقول را در برابر خـود وادار به تعظيم مى نمايد معجزه اى كه تنها بامغزها و انديشه ها و ارواح انسانها سروكار دارد, برترى چنين معجزه اى بر معجزات جسمانى احتياج به توضيح ندارد.
                          (آيه 25) ـ.
                          ويژگى نعمتهاى بهشتى !.
                          از آنـجا كه در آيه قبل , كافران و منكران قرآن به عذاب دردناكى تهديد شدند,در اين آيه سرنوشت مـؤمـنـان را بيان مى كند نخست مى گويد: ((به آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند بـشـارت ده كـه بـراى آنها باغهائى از بهشت است كه نهرها از زير درختانش جريان دارد)) (وبشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار).
                          مـى دانيم باغهائى كه آب دائم ندارند و بايد گاهگاه از خارج , آب براى آنهابياورند, طراوت زيادى نـخواهند داشت , طراوت از آن باغى است كه هميشه آب در اختيار دارد, آبهائى كه متعلق به خود آن اسـت و هـرگـز قـطـع نـمى شود, خشكسالى و كمبود آب آن را تهديد نمى كند و چنين است بـاغـهـاى بهشت , سپس ضمن اشاره به ميوه هاى گوناگون اين باغها مى گويد: ((هرزمان از اين بـاغـهـا مـيوه اى به آنها داده مى شود مى گويند: اين همان است كه از قبل به ما داده شده است )) (كـلـمـا رزقـوا مـن ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل ) سپس اضافه مى كند: (( و ميوه هائى بـراى آنـهـا مـى آورنـد كه با يكديگر شبيهند)) (و اتوابه متشابها) يعنى همه از نظر خوبى وزيبائى هـمـانـندند, آنچنان در درجه اعلا قرار دارند كه نمى شود يكى را بر ديگرى ترجيح داد, يك از يك خوشبوتر, يك از يك شيرينتر و يك از يك جالبتر و زيباتر! وبالاخره آخرين نعمت بهشتى كه در اين آيه به آن اشاره شده همسران پاك و پاكيزه است مى فرمايد: ((براى آنها در بهشت همسران مطهر و پـاكـى اسـت )) (و لـهم فيهاازواج مطهرة ) پاك از همه آلودگيهايى كه در اين جهان ممكن است داشـتـه بـاشـنـد,پـاك از نـظـر روح و قـلـب و پـاك از نظر جسم و تن و در پايان آيه مى فرمايد: ((مؤمنان جاودانه در آن باغهاى بهشت خواهند بود)) (و هم فيها خالدون ).
                          همسران پاك :.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14
                            جـالـب اينكه تنها وصفى كه براى همسران بهشتى در اين آيه بيان شده وصف ((مطهرة )) (پاك و پاكيزه ) است و اين اشاره اى است به اينكه : اولين و مهمترين شرطهمسر, پاكى و پاكيزگى است , و غـيـر از آن هـمـه تـحـت الشعاع آن قرار دارد, حديث معروفى كه از پيامبر(ص ) نقل شده نيز اين حـقـيـقـت را روشـن مـى كـند آنجا كه مى فرمايد: ((از گياهان سرسبزى كه بر مزبله ها مى رويد بپرهيزيد! عرض كردند: اى پيامبر! منظور شما از اين گياهان چيست ؟ فرمود: زن زيبائى است كه در خانواده آلوده اى پرورش يافته )).
                            نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت .
                            گـرچـه در بـسـيارى از آيات قرآن , سخن از نعمتهاى مادى بهشت است ولى دركنار اين نعمتها اشـاره به نعمتهاى معنوى مهمترى نيز شده است , مثلا در آيه 72سوره توبه مى خوانيم : ((خداوند بـه مـردان و زنـان بـا ايـمان , باغهائى از بهشت وعده داده كه از زير درختانش نهرها جارى است , جـاودانه در آن خواهند بود, ومسكن هاى پاكيزه در اين بهشت جاودان دارند, همچنين خشنودى پروردگار كه ازهمه اينها بالاتر است و اين است رستگارى بزرگ )).
                            آيـه 26 ـ شـان نزول : هنگامى كه در آيات قرآن , مثلهائى به ((ذباب )) (مگس ) و((عنكبوت )) نازل گرديد, جمعى از مشركان اين موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند و مسخره كردند كه اين چگونه وحى آسمانى است كه سخن از((عنكبوت )) و ((مگس )) مى گويد؟ آيه نازل شد و با تعبيراتى زنده به آنها جواب داد.
                            تفسير: آيا خدا هم مثال مى زند؟!.
                            نـخـست مى گويد: ((خداوند از اينكه به موجودات ظاهرا كوچكى مانند پشه ويا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمى كند)) (ان اللّه لا يستحيى ان يضرب مثلا مابعوضة فما فوقها) مثال وسيله اى اسـت بـراى تجسم حقيقت , گاهى كه گوينده درمقام تحقير و بيان ضعف مدعيان است بلاغت سخن ايجاب مى كند كه براى نشان دادن ضعف آنها, موجود ضعيفى را براى مثال انتخاب كند مثلا در آيـه 73 سـوره حـج مـى خـوانـيـم : ((آنـهـا كـه مـورد پرستش شما هستند هرگز نمى توانند ((مـگـسـى ))بـيـافرينند اگرچه دست به دست هم بدهند, حتى اگر مگس چيزى از آنها بربايد آنهاقدرت پس گرفتن آن را ندارند, هم طلب كننده ضعيف است و هم طلب شونده )).

                            در ايـنـكـه منظور از ((فمافوقها)) (پشه يا بالاتر از آن ) چيست ؟ مفسران دوگونه تفسير كرده اند: گـروهـى گـفـته اند ((بالاتر از آن در كوچكى )) است , زيرا مقام , مقام بيان كوچكى مثال است , و بـرترى نيز از اين نظر مى باشد, اين درست به آن مى ماند كه گاه به كسى بگوئيم تو چرا براى يك تـومـان اينهمه زحمت مى كشى شرم نمى كنى ؟او مى گويد شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحـمـت مى كشم حتى براى يك ريال ! بعضى ديگر گفته اند: مراد ((بالاتر از نظر بزرگى )) است , يـعـنـى خـداونـد هـم مثالهاى كوچك را مطرح مى كند و هم مثالهاى بزرگ را ـ ولى تفسير اول مـنـاسـبـتـربـنـظـر مـى رسـد ـ سـپـس در دنـبال اين سخن مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آورده اندمى دانند كه آن مطلب حقى است از سوى پروردگارشان )) (فاما الذين آمنوافيعلمون انـه الحق من ربهم ) آنها در پرتو ايمان و تقوا از لجاجت و عناد و كينه توزى با حق دورند ((ولى آنها كه كـافرند مى گويند: خدا چه منظورى از اين مثال داشته كه مايه تفرقه و اختلاف شده , گروهى را بـه وسـيله آن هدايت كرده , و گروهى راگمراه ))؟! (و اما الذين كفروا فيقولون ماذآ اراداللّه بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا).
                            ولـى خـداوند به آنها پاسخ مى گويد كه ((تنها فاسقان و گنهكارانى را كه دشمن حقند به وسيله آن گمراه مى سازد)) (و ما يضل به الا الفاسقين ) منظور از ((فاسقين ))كسانى هستند كه از راه و رسـم عبوديت و بندگى پا بيرون نهاده اند زيرا ((فسق )) از نظرلغت به معنى خارج شدن هسته از درون خـرمـا اسـت سـپس در اين معنى توسعه داده شده و به كسانى كه از جاده بندگى خداوند بيرون مى روند اطلاق شده است .
                            هدايت و اضلال الهى .
                            هـدايت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست يا غلطنيست , بلكه به شهادت آيات مـتـعددى از خود قرآن ((هدايت )) به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و ((اضلال )) به معنى از بين بردن زمينه هاى مساعد است , بدون اينكه جنبه اجبارى به خود بگيرد.
                            (آيه 27) ـ.
                            زيانكاران واقعى !.
                            از آنـجـا كـه در آيه قبل , سخن از اضلال فاسقان بود در اين آيه با ذكر سه صفت فاسقان را معرفى مـى كـنـد: 1ـ ((فـاسقان كسانى هستند كه پيمان خدا را پس از آنكه محكم ساختند مى شكنند)) ((الذين ينقضون عهداللّه من بعد ميثاقه ) انسانها درواقع پيمانهاى مختلفى با خدا بسته اند, پيمان تـوحـيـد و خـداشـنـاسى , پيمان عدم تبعيت از شيطان و هواى نفس , فاسقان همه اين پيمانها را شكسته , واز خواسته هاى دل و شيطان پيروى مى كنند.
                            اين پيمان كجا و چگونه بسته شد؟.
                            در واقـع خـداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى دارد, همراه آن عملا پيمانى با زبان آفرينش از او مـى گيرد, به او چشم مى دهد, يعنى با اين چشم حقايق را ببين ,گوش مى دهد يعنى صداى حق را بـشـنو و به اين ترتيب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت او است بهره نگيرد و يا از نيروهاى خداداد در مسير خطا استفاده كند, پيمان خدا را شكسته است آرى فاسقان , همه يا قسمتى از اين پيمانهاى فطرى الهى رازيرپا مى گذارند.
                            2ـ سپس به دومين نشانه آنها اشاره كرده مى گويد: ((آنها پيوندهائى را كه خدادستور داده برقرار سـازنـد قـطـع مى كنند)) (و يقطعون م امراللّه به ان يوصل ) اين پيوندها شامل پيوند خويشاوندى , پيوند دوستى , پيوندهاى اجتماعى , پيوند وارتباط با رهبران الهى و پيوند و رابطه با خداست .
                            3ـ نـشـانه ديگر فاسقان , فساد در روى زمين است مى فرمايد: ((آنها فساد درزمين مى كنند)) (و يفسدون فى الا رض ) و در پايان آيه مى گويد: ((آنها همان زيانكارانند)) (اولئك هم الخاسرون ) چه زيـانـى از ايـن بـرتـر كـه انـسان همه سرمايه هاى مادى و معنوى خود را در طريق فنا و نيستى و بدبختى و سيه روزى خود به كاربرد؟!.
                            اهميت صله رحم در اسلام .
                            گـرچـه آيـه فـوق از احـترام به همه پيوندهاى الهى سخن مى گفت , ولى پيوندخويشاوندى يك مصداق روشن آن است اسلام نسبت به صله رحم و كمك وحمايت و محبت نسبت به خويشاوندان اهميت فوق العاده اى قائل شده است وقطع رحم و بريدن رابطه از خويشاوندان و بستگان را شديدا نـهى كرده است , زشتى و گناه قطع رحم به حدى است كه امام سجاد(ع ) به فرزند خود نصيحت مـى كـنـد كـه از مـصـاحبت با پنج طايفه بپرهيزد, يكى از آن پنج گروه كسانى هستند كه قطع رحـم كـرده انـد: ((بـپـرهـيـز از معاشرت با كسى كه قطع رحم كرده كه قرآن او را ملعون و دور ازرحمت خدا شمرده است )).
                            (آيه 2 ـ.
                            نعمت اسرار آميز حيات !.
                            قـرآن دلائلـى را كـه در گذشته (آيه 21 و 22 همين سوره ) در زمينه شناخت خدا ذكر كرده بود تـكميل مى كند و در اينجا براى اثبات وجود خدا از نقطه اى شروع كرده كه براى احدى جاى انكار بـاقـى نـمـى گذارد و آن مساله پيچيده حيات و زندگى است نخست مى گويد: ((چگونه خدا را انـكـار مـى كـنـيد در حالى كه اجسام بى روحى بوديد و او شمارا زنده كرد و لباس حيات بر تنتان پوشانيد)) (كيف تكفرون باللّه وكنتم امواتا فاحياكم ).
                            قرآن به همه ما يادآورى مى كند كه قبل از اين شما مانند سنگها و چوبها وموجودات بى جان مرده بـوديـد, و نـسـيـم حـيـات اصلا در كوى شما نوزيده بود ولى اكنون داراى نعمت حيات و هستى مـى بـاشـيـد, اعـضـا و دستگاههاى مختلف ,حواس و ادراك به شما داده شده , و اين مساله آنقدر اسرارآميز است كه افكارميليونها دانشمند و كوششهايشان تاكنون از درك آن عاجز مانده !.
                            آيـا هـيـچ كـس مـى تـواند چنين امر فوق العاده دقيق و ظريف را كه نيازمند به يك علم و قدرت فـوق الـعـاده اسـت بـه طـبيعت بى شعور كه خود فاقد حيات بوده است نسبت دهد! اينجاست كه مـى گوئيم پديده حيات در جهان طبيعت بزرگترين سنداثبات وجود خدا است , پس از يادآورى ايـن نـعـمت , دليل آشكار ديگرى را يادآورمى شود و آن مساله ((مرگ )) است مى گويد: ((سپس خداوند شما را مى ميراند)) (ثم يميتكم ).
                            آرى آفريننده حيات همان آفريننده مرگ است , چنانكه در آيه 2 سوره ملك مى خوانيم : ((او خدائى است كه حيات و مرگ را آفريده كه شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد)).
                            قـرآن پـس از ذكـر ايـن دو دليل روشن بر وجود خدا به ذكر مساله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته , مى گويد: ((سپس بار ديگر شما را زنده مى كند)) (ثم يحييكم ) البته اين زندگى پس از مرگ به هيچ وجه جاى تعجب نيست , و با توجه به دليل اول يعنى اعطاى حيات به موجود بى جان , پـذيـرفتن اعطاى حيات پس ازمتلاشى شدن بدن , نه تنها كار مشكلى نيست بلكه از نخستين بار آسـانـتـر اسـت (هـرچـند آسان و مشكل براى وجودى كه قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد!) و درپايان آيه مى گويد: ((سپس به سوى او بازگشت مى كنيد)) (ثم اليه ترجعون ) مقصود ازرجوع بـه سوى پروردگار بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد, يعنى درقيامت و روز رستاخيز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى كنيد.
                            (آيه 29) ـ پس از ذكر نعمت حيات و اشاره به مساله مبد و معاد, به يكى ديگر ازنعمتهاى گسترده خـداونـد اشـاره كـرده مـى گويد: ((او خدائى است كه آنچه روى زمين است براى شما آفريده )) (هوالذى خلق لكم ما فى الا رض جميعا).
                            و بـه ايـن ترتيب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص مى كند, آرى او عاليترين موجود در اين صحنه پهناوراست و از تمامى آنها ارزشمندتر.
                            تـنـها اين آيه نيست كه مقام والاى انسان را يادآور مى شود بلكه در قرآن آيات فراوانى مى يابيم كه انسان را هدف نهائى آفرينش كل موجودات جهان معرفى مى كند ((4)) .
                            بـار ديـگـر بـه دلائل تـوحـيد بازگشته مى گويد: ((سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صـورت هـفت آسمان مرتب نمود, و او به هرچيز آگاه است )) (ثم استوى الى السما فسويهن سبع سموات وهو بكل شى عليم ).
                            جمله ((استوى )) از ماده ((استوا)) در لغت به معنى تسلط و احاطه كامل وقدرت بر خلقت و تدبير است .
                            آسمانهاى هفت گانه .
                            در اينكه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چيست ؟ آنچه صحيحتر به نظرمى رسد, اين است كه مقصود هـمان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است وازآيات قرآن چنين استفاده مى شود كه تمام كرات و ثـوابـت و سـياراتى را كه ما مى بينيم همه جز آسمان اول است , و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسـتـرس ديـد مـا وابـزارهاى علمى امروز ما بيرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسـمـان تـشكيل مى دهند شاهد اين سخن اينكه , قرآن مى گويد: ((ما آسمان پائين را باچراغهاى ستارگان زينت داديم )) (فصلت :12).
                            امـا ايـنكه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و ممكن است علوم از روى آن در آينده پرده بردارد, به اين دليل است كه علوم ناقص بشر به هر نسبت كه پيش مى رود از عجائب آفرينش تازه هائى را به دست مى آورد.
                            ( آيه 30).
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #15
                              انسان نماينده خدا در زمين !.
                              در آيـات گـذشته خوانديم كه خدا همه مواهب زمين را براى انسان آفريده است و در اين سلسله آيات كه از آيه30 شروع و به آيه 39 پايان مى يابد سه مطلب اساسى مطرح شده است :.
                              1ـ خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان درزمين .
                              2ـ دستور خضوع و تعظيم فرشتگان در برابر نخستين انسان .
                              3ـ تـشـريـح وضـع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى كه منجر به خروج او ازبهشت گرديد و سپس توبه آدم , و زندگى او و فرزندانش در زمين .
                              اين آيه از نخستين مرحله سخن مى گويد, خواست خداوند چنين بود كه درروى زمين موجودى بـيـافـريـنـد كـه نماينده او باشد, صفاتش پرتوى از صفات پروردگار, و مقام و شخصيتش برتر از فرشتگان .
                              لـذا نـخست مى گويد: ((بخاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد)) (و اذقـال ربك للملائكة انى جاعل فى الا رض خليفة ).
                              ((خـليفه )) به معنى جانشين است , ـ همانگونه كه بسيارى از محققان پذيرفته اندـ منظور خلافت الـهـى و نـمايندگى خدا در زمين است , زيرا سؤالى كه بعداز اين فرشتگان مى كنند و مى گويند نـسـل آدم ممكن است مبد فساد و خونريزى شود و ما تسبيح و تقديس تومى كنيم متناسب همين معنى است , چرا كه نمايندگى خدا در زمين با اين كارها سازگار نيست .
                              بـه هـرحـال خدا مى خواست موجودى بيافريند كه گل سرسبد عالم هستى باشد و شايسته , مقام خلافت الهى و نماينده ((اللّه )) در زمين گردد.
                              سپس در اين آيه اضافه مى كند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درك حقيقت و نه به عنوان اعتراض ((عـرض كـردنـد: آيا در زمين كسى را قرار مى دهى كه فساد كندو خونها بريزد))؟! (قالوآ اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما).
                              ((در حـالـى كـه مـا تـو را عـبـادت مى كنيم تسبيح و حمدت بجا مى آوريم و تو را ازآنچه شايسته ذات پاكت نيست پاك مى شمريم )) (ونحن نسبح بحمدك و نقدس لك ).
                              ولى خداوند در اينجا پاسخ سربسته به آنها داد كه توضيحش در مراحل بعدآشكار گرديد ((فرمود: من چيزهائى مى دانم كه شما نمى دانيد))! (قـال انى اعلم مالاتعلمون ).
                              آنها فكر مى كردند اگر هدف عبوديت و بندگى است كه ما مصداق كامل آن هستيم , همواره غرق در عـبـادتـيـم و از هـمه كس سزاوارتر به خلافت ! بى خبر از اين كه عبادت آنها با توجه به اين كه شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى اين انسان كه امـيـال و شـهـوات او را احـاطه كرده و شيطان از هرسو او را وسوسه مى كند تفاوت فراوانى دارد, اطاعت و فرمانبردارى اين موجود طوفان زده كجا, و عبادت آن ساحل نشينان آرام و سبكبار كجا؟! .
                              آنها چه مى دانستند كه از نسل اين آدم پيامبرانى همچون محمدو ابراهيم ونوح و موسى و عيسى و امـامـانـى هـمـچون ائمه اهل بيت (ع ) و بندگان صالح وشهيدان جانباز و مردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهندقدم به عرصه وجود خواهند گذاشت , افرادى كه گاه فقط يك ساعت تفكر آنها برابربا سالها عبادت فرشتگان است !.
                              (آيه 31) ـ.
                              فرشتگان در بوته آزمايش !.
                              آدم بـه لـطـف پـروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درك حقايق هستى بود خداوند اين استعداد او را به فعليت رسانيد و به گفته قرآن ((به آدم همه اسما(حقايق و اسرار عالم هستى ) را تعليم داد)) (و علم آدم الا سما كلها).
                              البته اين آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرينش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى , افتخار بزرگى براى آدم بود.
                              در حـديـثـى داريـم كـه از امام صادق (ع ) پيرامون اين آيه سؤال كردند, فرمود(منظور زمينها, كوهها, دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامى موجودات )مى باشد, سپس امام (ع ) به فرشى كه زير پايش گسترده بود نظرى افكند فرمود: حتى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد))!.
                              هـمچنين استعداد نام گذارى اشيا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشيا رانام گذارى كند ودر مورد احتياج با ذكر نام آنها را بخواند واين خود نعمتى است بزرگ !.
                              ((سـپـس خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست مى گوئيد اسما اشيا وموجوداتى را كه مشاهده مى كنيد و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهيد)) (ثم عرضهم على الملائكة فقال انـبئونى باسما هؤلا ان كنتم صادقين ).
                              (آيـه 32) ـ ولى فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر اين آزمايش فرو ماندند لذا در پـاسـخ ((گـفـتند: خداوندا! منزهى تو, جز آنچه به ما تعليم داده اى چيزى نمى دانيم ))! (قالوا سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا).
                              ((تو خود عالم و حكيمى )) (انك انت العليم الحكيم ).
                              (آيـه 33) ـ در ايـنجا نوبت به آدم رسيد كه در حضور فرشتگان اسماموجودات و اسرار آنها را شرح دهـد ((خـداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را از اسما واسرار اين موجودات با خبركن ))! (قال يا آدم انـبئهم باسمائهم ).
                              ((هـنـگـامـى كـه آدم آنها را از اين اسما آگاه ساخت خداوند فرمود: به شمانگفتم كه من از غيب آسمانها و زمين آگاهم , و آنچه را كه شما آشكار يا پنهان مى كنيد مى دانم )) (فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والا رض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون ).
                              در ايـنـجـا فـرشتگان در برابر معلومات وسيع و دانش فراوان اين انسان سرتسليم فرود آوردند, و برآنها آشكار شد كه لايق خلافت زمين تنها او است !.
                              آيه 34).
                              آدم در بهشت .
                              ـ قـرآن در تـعـقـيـب بحثهاى گذشته پيرامون مقام وعظمت انسان به فصل ديگرى از اين بحث پـرداخـته , نخست چنين مى گويد: ((بخاطر بياوريد هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده و خضوع كنيد)) (و اذقـلنا للملائكة اسجدوالا دم ) ((آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد)) (فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر).
                              آرى او استكبار كرد ((و بخاطر همين استكبار و نافرمانى از كافران شد)) (و كان من الكافرين ).
                              بـه راستى كسى كه لايق مقام خلافت الهى و نمايندگى او در زمين است شايسته هرنوع احترامى است ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى داندچه اندازه كرنش مى كنيم پس چگونه است حال نخستين انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !.
                              چرا ابليس مخالفت كرد؟.
                              مـى دانـيـم ((شـيـطـان )) اسـم جنس است شامل نخستين شيطان و همه شيطانهامى شود ولى ((ابليس )) اسم خاص است و اشاره به همان شيطانى است كه اغواگرآدم شد, او طبق صريح آيات قـرآن از جـنس فرشتگان نبود, بلكه در صف آنها قرارداشت او از طايفه جن بود كه مخلوق مادى اسـت انـگـيـزه او در اين مخالفت كبر وغرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چيره شد, او چنين مـى پنداشت كه از آدم برتر است ((5)) و علت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پرورگار را نادرست شمرد.
                              نـه تـنـها عملا عصيان كرد از نظر اعتقاد نيز معترض بود, و به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى , مـحصول يك عمر ايمان و عبادت او را بر باد داد, و آتش به خرمن هستى او افكند, و كبر و غرور از اين آثار بسيار دارد!.
                              2ـ.
                              آيا سجده براى خدا بود يا آدم ؟.
                              شك نيست كه ((سجده )) به معنى ((پرستش )) براى خداست , ومعنى توحيدعبادت همين است كه غـيـر از خـداراپـرسـتـش نـكنيم بنابراين جاى ترديد نخواهد بودكه فرشتگان براى آدم ((سجده پـرستش )) نكردند, بلكه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرينش چنين موجود شگرفى , و يا اينكه سـجـده بـراى آدم كـردنـد امـا سجده به معنى ((خضوع )) نه پرستش در حديثى از امام ((على بن مـوسـى الـرضا))(ع )مى خوانيم : ((سجده فرشتگان پرستش خداوند ازيك سو, و اكرام و احترام آدم ازسوى ديگر بود, چرا كه ما در صلب آدم بوديم ))!.
                              (آيـه 35)ـ بـه هـرحـال بـعـد از اين ماجرا و ماجراى آزمايش فرشتگان به آدم دستورداده شد او و هـمـسـرش در بـهشت سكنى گزيند, چنانكه قرآن مى گويد: ((به آدم گفتيم تو و همسرت در بـهشت ساكن شويد و هرچه مى خواهيد از نعمتهاى آن گوارابخوريد))! (و قلنا يا آدم اسكن انـت وزوجك الجـنة و كلا منها رغدا حيث شئتما).
                              ((ولـى بـه اين درخت مخصوص نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد))(ولاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين ).
                              از آيـات قـرآن استفاده مى شود كه آدم براى زندگى در روى زمين , همين زمين معمولى آفريده شـده بود, ولى در آغاز خداوند او را ساكن بهشت كه يكى از باغهاى سرسبز پرنعمت اين جهان بود ساخت .
                              شـايـد عـلت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنائى نداشت , و تـحـمـل زحـمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود, و ازچگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطـلاعـات بـيشترى پيدا كند او در اين محيطمى بايست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمـيـن تـوام بـا برنامه ها و تكاليف ومسئوليتها است كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است , وسرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى , آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بودكه مى بايست فرا گيرد, و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.
                              (آيـه 36) ـ در ايـنـجا ((آدم )) خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى ازدرخت ممنوع ديد, ولـى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد بـه وسـوسـه گـرى مـشـغـول شد, چنانكه قرآن مى گويد(سرانجام شيطان آن دو را به لغزش واداشـت و از آنـچـه در آن بودند(بهشت ) بيرون كرد)) (فازلهماالشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه ).
                              آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.
                              و چـنـانـكـه قـرآن مى گويد: ((مابه آنها دستور داديم كه به زمين فرود آئيد درحالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود)) آدم و حوا از يكسو و شيطان از سوى ديگر(وقلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو) منظور از هبوط و نزول آدم به زمين نزول مقامى است نه مكانى يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائين آمد.
                              ((و بـراى شـمـا تـا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره بردارى است ))(ولكم فى الا رض مستقر و متاع الى حين ).
                              اينجا بود كه آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده و از محيط آرام وپرنعمت بهشت بخاطر تـسـلـيـم شـدن در برابر وسوسه هاى شيطان بيرون رانده شده ,درست است كه آدم پيامبر بود و مـعـصـوم از گـنـاه ولى , هرگاه ترك اولى از پيامبرسرزند خداوند نسبت به او سخت مى گيرد, هـمـانند گناهى كه از افراد عادى سر بزندو اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت .
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...
                              X