خميربازي باکلمات
کرمانشاه اقليم شاعرپروري است. اين ادعا را مي توان به راحتي و با
به خاطر آوردن نامهايي از شاعران دهه هاي اخير اين استان ثابت کرد ؛ شاعراني که به رغم اشتراک در فضاي جغرافيايي ، فضاهاي فکري و ويژگي هاي ادبي و شعري مخصوص به خود را دارند.
طعم روزهاي نيامده از دو دفتر تشکيل شده است: فرشته اي کردي پوش و خوابهاي ناشناس که اولي مجموعه سروده هاي آزاد اوست و دومي غزلهاي شاعر.
اين چند بيت را به صورت اتفاقي از چند غزل آهنگرنژاد انتخاب کرده ام ، بخوانيد:
زمين نثار روي کلاغهاي تاريک / بيا بيا بکوچيم از اين حصار مجهول يا: ظلمت آباد مخوفي است جهان بي رويت / بي تو لب تشنه گل لهجه يک فانوسم
يا:
شبي که ماه نو شراب کوچ را سر کشيد / صداقت از ميان ما پرنده گشت و پر کشيد
به نظر شما، اين فضاها، بيان و ترکيبات خوني براي ادامه حيات دارند؟ اين نمونه ها را تنها به تصادف برگزيدم. مي شود باز هم از غزلهاي آهنگرنژاد مثال بيرون آورد، منتها بايد به ياد داشت او اصولا شاعري است که نه در مضمون پردازي يا عاطفه ورزي قابليت دارد، بلکه عرصه خودنمايي او در رويکرد متهورانه و برخوردهاي او با زبان است که در شعرهاي سپيدش اتفاق مي افتد.
اين صفر زخمي / در کارنامه هيچ پرنده اي پرپر نمي زند!
يا:
ساعتم را روي چشمهاي آبي جمعه / کودک کرده بودم / که زنگ زد تلفني / که در آن سوي خط پروانه اي نمي وزيد/ آهاي خانم! / نام اين کوچه ها را/ نمي شود. اشتباه گفت؟...
به خاطر آوردن نامهايي از شاعران دهه هاي اخير اين استان ثابت کرد ؛ شاعراني که به رغم اشتراک در فضاي جغرافيايي ، فضاهاي فکري و ويژگي هاي ادبي و شعري مخصوص به خود را دارند.
طعم روزهاي نيامده از دو دفتر تشکيل شده است: فرشته اي کردي پوش و خوابهاي ناشناس که اولي مجموعه سروده هاي آزاد اوست و دومي غزلهاي شاعر.
اين چند بيت را به صورت اتفاقي از چند غزل آهنگرنژاد انتخاب کرده ام ، بخوانيد:
زمين نثار روي کلاغهاي تاريک / بيا بيا بکوچيم از اين حصار مجهول يا: ظلمت آباد مخوفي است جهان بي رويت / بي تو لب تشنه گل لهجه يک فانوسم
يا:
شبي که ماه نو شراب کوچ را سر کشيد / صداقت از ميان ما پرنده گشت و پر کشيد
به نظر شما، اين فضاها، بيان و ترکيبات خوني براي ادامه حيات دارند؟ اين نمونه ها را تنها به تصادف برگزيدم. مي شود باز هم از غزلهاي آهنگرنژاد مثال بيرون آورد، منتها بايد به ياد داشت او اصولا شاعري است که نه در مضمون پردازي يا عاطفه ورزي قابليت دارد، بلکه عرصه خودنمايي او در رويکرد متهورانه و برخوردهاي او با زبان است که در شعرهاي سپيدش اتفاق مي افتد.
اين صفر زخمي / در کارنامه هيچ پرنده اي پرپر نمي زند!
يا:
ساعتم را روي چشمهاي آبي جمعه / کودک کرده بودم / که زنگ زد تلفني / که در آن سوي خط پروانه اي نمي وزيد/ آهاي خانم! / نام اين کوچه ها را/ نمي شود. اشتباه گفت؟...
البته اين نگاه فرم انديشانه به سرانجام زيبايي شناسانه اي نمي رسد چرا که مصرف شدن همه توجه و انرژي شاعر به کشف ظرفيت هاي واژگان و اصرار بر اجراهاي تازه در جاي گذاري آنان در متن ، باعث شده است که آهنگرنژاد از معيارهاي زيبايي شناسانه غافل بماند و از ياد ببرد که هر رابطه اي از دل مجموعه اي از چند واژه بيرون کشيده شود، لزوما موجد لذت هنري نخواهد شد بلکه گاه نتيجه معکوس حاصل او مي شود.
يک دختر چشم آبي قديس / ذهن درختان سرزمينم را / از طنين طناب و تهمت و تابوت / غسل نداده است.
توجه شاعر به اجراهاي زباني و صرف کردن انرژي براي بهره گيري حداکثري از همه ظرفيت هاي تک تک واژگان اثر گاه باعث شده است او در جمع کردن و سر و شکل دادن به يک انسجام هنرمندانه توفيق کامل نيابد به عبارت ديگر پازلهاي پراکنده اي که هر کدام با صرف انرژي و زمان بخوبي شکل يافته اند، نتوانسته اند در چينش متناسبي در کنار يکديگر يک ساختار منسجم بسازند.
کوچه را / بي اجازه باد / کنار مي زنم / در خيابان شما / مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد / شهر را / که دور از سوت پاسبان ها / کنار مي زنم / در زيرزمين شما / اسکلت هايي بر دوش مردگاني سياه / به خيال کاميوني مي ريزند.../ از اينجا به بعد ناگهان همه انرژي شاعر در ارائه اثري قابل اعتنا و پرخون ته مي کشد. به پايان بندي شعر که مي رسيد:...که فردا / در خيابان هاي تلخ نيويورک / درختاني سياه مي کارند / براي امپراتوري / که بوي پوتين و خون و تابوت مي دهد....
مي بينيد آن تصاوير و فضاسازي سياه اما موثر، به پايان بندي تکراري و بي جاني رسيد و چگونه شاعر ناگهان فضايي را که براي رسيدن به يک پايان ضربه زننده و تامل آفرين تمهيد چيده بود، با بياني رو و بي جان بهم زد؟ شعر جليل آهنگرنژاد از اين ضربه هاي ناگهاني و افتهاي غيرقابل توجيه خالي نيست.
به نظر مي رسد او بيش از هر چيز نيازمند آن است که نگاه جزيي نگر خود را نه به پاره هايي محدود و معدود از اثر، بلکه به کليت ساختار شعرش تعميم دهد.

