حالا ديگر پسر ياغي فيلمهاي اواخر دهه 70، فروتن شده است. ستاره مطرح سينماي ما با فيلمهايي كه با دلش انتخاب ميكند نه با اين چيزي كه ديگران حسابگري ميگويند و او اعتقادي به آن ندارد با حرارت حرف ميزند حتي وقتي به اين مساله برسد كه سوالم خيلي بيزينسي و تجاري است اما همان سوالات را هم با همان حرارت ويژه پاسخ ميدهد.
راستش قضيه دلي خيلي برايم روشن نبود وقتي كه با يك بازيگر حرفهاي حرف ميزني و براي همين هم رفتم سراغ داستين هافمن كه ميگويند خيلي كمال گراست اما اين سوال و مثال هم به جايي نرسيد و آن وقت بود كه در سرزمين احساسات شاعرانه و عاشقانه همه چيز ميتواند خيلي متفاوت باشد از آنچه بايد باشد و حتي يك بازيگر موفق و ستاره هم ميتواند به دلش رجوع كند براي كاري كه ميتواند براي دل باشد يا نباشد.
البته بعدا گفت: ببين. يك وقت است كه يك كار مزخرف است و كار مزخرف را دلت هم قبول نميكند. كار دلي مربوط است به جايي كه تر است، تازه است، عشق است، طراوت است، خوبي است و چيزهاي خوب در آن فراوان است. وقتي ميگويم دلي كار ميكنم اينطوري است. بعد ميگويد كه از قضيه داستينهافمن بگذرم كه ميگذرم.
سوال بعد كه شروع ميشود ميرود سراغ جوابش اما بعد جواب را قطع ميكند و گويي كه پرانتزي باز كند، ميگويد: البته شما سوال خودت را بپرس و من سعي ميكنم راحت جواب بدهم و جواب ميدهد با اين توضيح كه البته از جنس مصاحبه من خوشش نميآيد و دوستاني را مثال ميزند كه مصاحبه كردن آنها را دوست دارد و مصاحبه من را نه.
يك جا هم به شوخي ميگويد: من تو را خفه ميكنم با اين سوالاتت و ميخندد و اين جايي بود كه پرسيده بودم آيا نميترسيد با بازي در نوك برج از نوك برج بيفتيد؟
به هر حال مصاحبه ما قرار نبود خيلي تخصصي باشد كه ميبينيد نيست. اما چيزي كه من در اين گفتوگو و حواشي آن به نظرم رسيد آن بود كه بيشتر از هر چيزي رفيق است و عاشق. از آن جنس آدمها كه ميشود به آنها اعتماد كرد، دوستشان داشت و خوشحال بود از اينكه ستاره است و ميتواند الگوي مناسبي باشد.
اگر اين گفت وگو صريح است لابد از راحت بودن خود اوست.
شما دو فيلم داشتيد در جشنواره امسال: به آهستگي و وقتي همه خواب بودند.
فيلمنامه به آهستگي را پرويز شهبازي نوشته، كارگردانش هم مازيار ميري است. در اين فيلم نقش يك كارگر راه آهن را دارم. وقتي همه خواب بودند هم كه به كارگرداني فريدون حسن پور است با نوشتهاي از خودش. فيلمي است كه در بخش سينماي معناگرا حضور دارد. يك فيلم عشقي و دلي.
اين فيلم را هم خيلي دوست دارم. فيلمنامه به آهستگي را هم بسيار بسيار دوست داشتم كه همانطوري كه گفتم نوشته پرويز شهبازي است و يك فيلم رئال اجتماعي خيليخيلي خوب است.
در فيلم آقاي حسن پورهم كه يك نقش اجتماعي داريد؟
بله. در آنجا نقش يك روستايي ساده دل كه يك كم شيرين ميزند را بازي ميكنم. يك روستايي گيلاني كه لهجه هم دارد.
خيلي جالب است كه در هر دو كارتان طبقه اجتماعي نقشهايي كه تاكنون بازي كردهايد خيلي تغيير كرده.كارگر راه آهن فيلم به آهستگي هم طغيان ميكند؟
بله. طغيان هم ميكند. يك لحظاتي هست كه طغيان ميكند. معمولا هر نقشي و هر فيلمي را ببينيد يكي آن وسط هست كه طغيان ميكند. اگر اينطور نبود كه سينما درست نميشد.
معمولا بازيگران سعي ميكنند بين نقشهايي كه بازي ميكنند تعادل برقرار كنند.
نه. من خيلي عشقي و دلي ميروم جلو. اصلا اينكه نميدانم سياست مدارانه كار كنم و اين حرفها در وجود من نيست. ريموت من روي عشق و علاقه و دوست داشتن من است.
كاري را كه دوست داشته باشم ميروم جلو.كارهايي هم بوده كه به خاطر دلم رفته ام و باعث افت من شده. مثل ملاقات با طوطي و هشت پا. آقاي داوودنژاد را خيلي دوست دارم ولي اين فيلمها را دوست ندارم. يعني اين سينمايي نيست كه من دوست داشته باشم در آن باشم. اميدوارم كه ديگر توي اين سينما بازي نكنم.
يعني ميخواهيد بعد از اين ديگر به دلتان اعتماد نكنيد؟
نه اينكه به دلم اعتماد نكنم. من آن موقع فيلمنامه فيلم را نداشتم. اين جزو دو، سه فيلمي بوده كه داوودنژاد خودش هم فيلمنامه ننوشته بود. وقتي يك فيلمنامه را ميخوانم متوجه ميشوم كه كار من هست يا نيست. اين دو تنها كارهايي بوده كه من فيلمنامه را نخواندم.
يقينا اگر فيلمنامه داشت و ميخواندم، بازي نميكردم. من با اعتماد و علاقهاي كه به داوودنژاد داشتم كار را قبول كردم. شايد هم با بازي كردن در اين فيلمها راههايي برايم باز شده و به يك نكاتي رسيدم و يك معاني ديگري برايم باز شده كه حتما بايد ميرفتم و بازي ميكردم.
يكي از نكاتي كه به آن رسيديد اين نيست كه وقتي فيلمنامه را نخوانديد بازي در فيلم را قبول نكنيد؟
داوودنژاد را به خاطر مصائب شيرين اش خيلي دوست داشتم. نياز را هم كه اينقدر تعريف ميكنند، من تا حالا نديده ام. اما به خاطر مصائب شيرين خيلي دوست داشتم با اوكار كنم. تصور اين را داشتم كه يك كار جذاب خواهد شد. سر صحنه هم ارتباط با خود داوودنژاد به عنوان كارگردان خيلي برايم جذاب بود اما مجموعا نتيجه كار، فيلمهايي نيست كه من دوست داشته باشم.
بعد از اين هم داوودنژاد رادوست داريد؟
قطعا. چه ربطي دارد. تفكيك ميكنم. من اين دو فيلم را دوست ندارم. اما خودش را هميشه دوست دارم.
در فيلم آقاي حسن پور بازيگردان هم بوديد؟
نه نه. كي گفته؟
جالب است كه الان هم كه چندين سال از آن سالها گذشته و حرفهاي تر شدهايد وستاره شده ايد، باز هم همين حس را داريد و حس تان عوض نشده.
بله.ولي الان دوست دارم كار خوب بكنم. احساس ميكنم كه يكي دو كار را نبايد بازي كنم. البته به جز اين دو فيلم، از تمام فيلمهاي ديگري كه كار كردم پشيمان نيستم.
شما امسال دو فيلم طنز هم داشتيد.تجربه بازي درنقش طنز چطوربود؟
ميخواستم بگويم اين فروتن تلخ، گاهي وقتها ميتواند يك لبخند هم بزند و حرفي بزند و كاري بكند كه يك لبخند هم به لب تماشاچي بياورد. حسرت يك كار طنز فوق العاده را داشتم و گير نميآوردم.
فكر ميكنم آرزويم بود كه هميشه با حميد جبلي و ايرج طهماسب و گروهش يك كار طنز كنم ولي فكر ميكنم كه نميشد، با توجه به اينكه آنها به هر حال كادر خودشان را دارند. مجردها كه پيش آمد، فيلمنامه نوشته شده بود اما بدبختانه رفتند شخصيت را براساس اينكه من ميخواهم بازي كنم تغيير دادند. يعني بعد از دو ماه كه فيلمنامه را دادند دست من، تبديل شده بود به يك شخصيت جدي و خشك(خنده).
من به آقاي توحيدي گفتم كه من وقتي آمدم مجردها را كار كنم، به اين خاطر بود كه در نقشهاي قبلي ام نمانم. شما تازه آمديد نقش را براساس نقشهاي قبلي من نوشتيد. نه براساس خودم.گفت راستش را بخواهيد من اصلا تصوري راجع به اين كه تو ميتواني آدم طنزي باشي و لبخند داشته باشي، نداشتم.
خلاصه ما در اين نقش هر جوري كه بود به همكاري مجيد صالحي و دوستان ديگر و تمرينها و بداهه گوييها و اينها يك كمي شكر ريختيم و شيرينش كرديم و سعي كرديم كه زهرش را بگيريم. بعد هم كه نوك برج پيش آمد كه آن هم فيلمنامهاي نبود كه من بخوانم و از دست كاراكترش قهقهه بزنم و بخندم. از اول تا آخرش را هم كه خواندم، نخنديدم جز يكي دو مورد كه يك لبخند به لبم آمد، ولي گفتند كار طنز است وخنده دار است.
ما هم قبول كرديم به خاطر آقاي پوراحمد كه خاطرات خوبي از او دارم. شب يلدا را با او كار كردم، تماشاخانه را با او كار كردم، خوشحالم گل يخ را با او كار نكردم (خنده) و رفتيم و گفتيم روز از نو روزي از نو.حتما آقاي پوراحمد اين فيلمنامه متوسط را خوب در ميآورد، بعد نشد. يعني اين كار مشخصي بود كه ميدانستم دارم چه كار ميكنم و آنچه پيش آمد هم دور از انتظار من نبود.
وقتي نوك برج را كار كرديد كه تقريبا نوك برج بوديد. نترسيديد كه نوك برج شما را از نوك برج بيندازد.
(خنده) من به اين مساله فكر نكردم كه از نوك ميافتم چون من در آن نوك برجي كه شما ميگوييد نبودم.
ولي به هر حال براي علاقهمندانتان قابل قبول نبود كه فروتن از اين نوع فيلمها كار كند.
ببينيد. عموم مردم با نوك برج و مجردها به شدت ارتباط برقرار كردند. سينماگرها نه. از من ايراد گرفتند كه در اين دو فيلم بازي كردم.
مخصوصا ملاقات با طوطي.
آن فيلم را كه هر دو گروه ايراد گرفتند. يعني هم اكثر مردم دوست نداشتند و هم دست اندركاران سينما. منتها فيلمهايي مثل بازنده، نوك برج و مجردها تكليف شان مشخص است. تو نميتواني بگويي كه من الان ميخواهم بروم يك فيلم درام عميق و آنچناني بازي كنم.
من خواستم يك فيلم سرگرم كننده و مفرح براي تماشاچي داشته باشم، براي همين اين فيلمها را كار كردم. اين آدم را از بالا نمياندازد پايين. من راستش را بخواهيد در زندگي مرزي براي بالاو پايين قايل نميشوم. ترجيح ميدهم يكپارچه باشم.
يعني فكر ميكنم من ميخواهم كاري را بكنم كه دوست داشته باشم. دوست داشتن من و علاقه من در كارم آن يكپارچگي را برايم به وجود ميآورد. ملاقات با طوطي و هشت پا كارهايي نبود كه در وجود من و در دل من جايي براي خودش پيدا كند؛ كارهايي بود كه به من تعلق ندارند و مال من نيستند.
راستش قضيه دلي خيلي برايم روشن نبود وقتي كه با يك بازيگر حرفهاي حرف ميزني و براي همين هم رفتم سراغ داستين هافمن كه ميگويند خيلي كمال گراست اما اين سوال و مثال هم به جايي نرسيد و آن وقت بود كه در سرزمين احساسات شاعرانه و عاشقانه همه چيز ميتواند خيلي متفاوت باشد از آنچه بايد باشد و حتي يك بازيگر موفق و ستاره هم ميتواند به دلش رجوع كند براي كاري كه ميتواند براي دل باشد يا نباشد.
البته بعدا گفت: ببين. يك وقت است كه يك كار مزخرف است و كار مزخرف را دلت هم قبول نميكند. كار دلي مربوط است به جايي كه تر است، تازه است، عشق است، طراوت است، خوبي است و چيزهاي خوب در آن فراوان است. وقتي ميگويم دلي كار ميكنم اينطوري است. بعد ميگويد كه از قضيه داستينهافمن بگذرم كه ميگذرم.
سوال بعد كه شروع ميشود ميرود سراغ جوابش اما بعد جواب را قطع ميكند و گويي كه پرانتزي باز كند، ميگويد: البته شما سوال خودت را بپرس و من سعي ميكنم راحت جواب بدهم و جواب ميدهد با اين توضيح كه البته از جنس مصاحبه من خوشش نميآيد و دوستاني را مثال ميزند كه مصاحبه كردن آنها را دوست دارد و مصاحبه من را نه.
يك جا هم به شوخي ميگويد: من تو را خفه ميكنم با اين سوالاتت و ميخندد و اين جايي بود كه پرسيده بودم آيا نميترسيد با بازي در نوك برج از نوك برج بيفتيد؟
به هر حال مصاحبه ما قرار نبود خيلي تخصصي باشد كه ميبينيد نيست. اما چيزي كه من در اين گفتوگو و حواشي آن به نظرم رسيد آن بود كه بيشتر از هر چيزي رفيق است و عاشق. از آن جنس آدمها كه ميشود به آنها اعتماد كرد، دوستشان داشت و خوشحال بود از اينكه ستاره است و ميتواند الگوي مناسبي باشد.
اگر اين گفت وگو صريح است لابد از راحت بودن خود اوست.
شما دو فيلم داشتيد در جشنواره امسال: به آهستگي و وقتي همه خواب بودند.
فيلمنامه به آهستگي را پرويز شهبازي نوشته، كارگردانش هم مازيار ميري است. در اين فيلم نقش يك كارگر راه آهن را دارم. وقتي همه خواب بودند هم كه به كارگرداني فريدون حسن پور است با نوشتهاي از خودش. فيلمي است كه در بخش سينماي معناگرا حضور دارد. يك فيلم عشقي و دلي.
اين فيلم را هم خيلي دوست دارم. فيلمنامه به آهستگي را هم بسيار بسيار دوست داشتم كه همانطوري كه گفتم نوشته پرويز شهبازي است و يك فيلم رئال اجتماعي خيليخيلي خوب است.
در فيلم آقاي حسن پورهم كه يك نقش اجتماعي داريد؟
بله. در آنجا نقش يك روستايي ساده دل كه يك كم شيرين ميزند را بازي ميكنم. يك روستايي گيلاني كه لهجه هم دارد.
خيلي جالب است كه در هر دو كارتان طبقه اجتماعي نقشهايي كه تاكنون بازي كردهايد خيلي تغيير كرده.كارگر راه آهن فيلم به آهستگي هم طغيان ميكند؟
بله. طغيان هم ميكند. يك لحظاتي هست كه طغيان ميكند. معمولا هر نقشي و هر فيلمي را ببينيد يكي آن وسط هست كه طغيان ميكند. اگر اينطور نبود كه سينما درست نميشد.
معمولا بازيگران سعي ميكنند بين نقشهايي كه بازي ميكنند تعادل برقرار كنند.
نه. من خيلي عشقي و دلي ميروم جلو. اصلا اينكه نميدانم سياست مدارانه كار كنم و اين حرفها در وجود من نيست. ريموت من روي عشق و علاقه و دوست داشتن من است.
كاري را كه دوست داشته باشم ميروم جلو.كارهايي هم بوده كه به خاطر دلم رفته ام و باعث افت من شده. مثل ملاقات با طوطي و هشت پا. آقاي داوودنژاد را خيلي دوست دارم ولي اين فيلمها را دوست ندارم. يعني اين سينمايي نيست كه من دوست داشته باشم در آن باشم. اميدوارم كه ديگر توي اين سينما بازي نكنم.
يعني ميخواهيد بعد از اين ديگر به دلتان اعتماد نكنيد؟
نه اينكه به دلم اعتماد نكنم. من آن موقع فيلمنامه فيلم را نداشتم. اين جزو دو، سه فيلمي بوده كه داوودنژاد خودش هم فيلمنامه ننوشته بود. وقتي يك فيلمنامه را ميخوانم متوجه ميشوم كه كار من هست يا نيست. اين دو تنها كارهايي بوده كه من فيلمنامه را نخواندم.
يقينا اگر فيلمنامه داشت و ميخواندم، بازي نميكردم. من با اعتماد و علاقهاي كه به داوودنژاد داشتم كار را قبول كردم. شايد هم با بازي كردن در اين فيلمها راههايي برايم باز شده و به يك نكاتي رسيدم و يك معاني ديگري برايم باز شده كه حتما بايد ميرفتم و بازي ميكردم.
يكي از نكاتي كه به آن رسيديد اين نيست كه وقتي فيلمنامه را نخوانديد بازي در فيلم را قبول نكنيد؟
داوودنژاد را به خاطر مصائب شيرين اش خيلي دوست داشتم. نياز را هم كه اينقدر تعريف ميكنند، من تا حالا نديده ام. اما به خاطر مصائب شيرين خيلي دوست داشتم با اوكار كنم. تصور اين را داشتم كه يك كار جذاب خواهد شد. سر صحنه هم ارتباط با خود داوودنژاد به عنوان كارگردان خيلي برايم جذاب بود اما مجموعا نتيجه كار، فيلمهايي نيست كه من دوست داشته باشم.
بعد از اين هم داوودنژاد رادوست داريد؟
قطعا. چه ربطي دارد. تفكيك ميكنم. من اين دو فيلم را دوست ندارم. اما خودش را هميشه دوست دارم.
در فيلم آقاي حسن پور بازيگردان هم بوديد؟
نه نه. كي گفته؟
جالب است كه الان هم كه چندين سال از آن سالها گذشته و حرفهاي تر شدهايد وستاره شده ايد، باز هم همين حس را داريد و حس تان عوض نشده.
بله.ولي الان دوست دارم كار خوب بكنم. احساس ميكنم كه يكي دو كار را نبايد بازي كنم. البته به جز اين دو فيلم، از تمام فيلمهاي ديگري كه كار كردم پشيمان نيستم.
شما امسال دو فيلم طنز هم داشتيد.تجربه بازي درنقش طنز چطوربود؟
ميخواستم بگويم اين فروتن تلخ، گاهي وقتها ميتواند يك لبخند هم بزند و حرفي بزند و كاري بكند كه يك لبخند هم به لب تماشاچي بياورد. حسرت يك كار طنز فوق العاده را داشتم و گير نميآوردم.
فكر ميكنم آرزويم بود كه هميشه با حميد جبلي و ايرج طهماسب و گروهش يك كار طنز كنم ولي فكر ميكنم كه نميشد، با توجه به اينكه آنها به هر حال كادر خودشان را دارند. مجردها كه پيش آمد، فيلمنامه نوشته شده بود اما بدبختانه رفتند شخصيت را براساس اينكه من ميخواهم بازي كنم تغيير دادند. يعني بعد از دو ماه كه فيلمنامه را دادند دست من، تبديل شده بود به يك شخصيت جدي و خشك(خنده).
من به آقاي توحيدي گفتم كه من وقتي آمدم مجردها را كار كنم، به اين خاطر بود كه در نقشهاي قبلي ام نمانم. شما تازه آمديد نقش را براساس نقشهاي قبلي من نوشتيد. نه براساس خودم.گفت راستش را بخواهيد من اصلا تصوري راجع به اين كه تو ميتواني آدم طنزي باشي و لبخند داشته باشي، نداشتم.
خلاصه ما در اين نقش هر جوري كه بود به همكاري مجيد صالحي و دوستان ديگر و تمرينها و بداهه گوييها و اينها يك كمي شكر ريختيم و شيرينش كرديم و سعي كرديم كه زهرش را بگيريم. بعد هم كه نوك برج پيش آمد كه آن هم فيلمنامهاي نبود كه من بخوانم و از دست كاراكترش قهقهه بزنم و بخندم. از اول تا آخرش را هم كه خواندم، نخنديدم جز يكي دو مورد كه يك لبخند به لبم آمد، ولي گفتند كار طنز است وخنده دار است.
ما هم قبول كرديم به خاطر آقاي پوراحمد كه خاطرات خوبي از او دارم. شب يلدا را با او كار كردم، تماشاخانه را با او كار كردم، خوشحالم گل يخ را با او كار نكردم (خنده) و رفتيم و گفتيم روز از نو روزي از نو.حتما آقاي پوراحمد اين فيلمنامه متوسط را خوب در ميآورد، بعد نشد. يعني اين كار مشخصي بود كه ميدانستم دارم چه كار ميكنم و آنچه پيش آمد هم دور از انتظار من نبود.
وقتي نوك برج را كار كرديد كه تقريبا نوك برج بوديد. نترسيديد كه نوك برج شما را از نوك برج بيندازد.
(خنده) من به اين مساله فكر نكردم كه از نوك ميافتم چون من در آن نوك برجي كه شما ميگوييد نبودم.
ولي به هر حال براي علاقهمندانتان قابل قبول نبود كه فروتن از اين نوع فيلمها كار كند.
ببينيد. عموم مردم با نوك برج و مجردها به شدت ارتباط برقرار كردند. سينماگرها نه. از من ايراد گرفتند كه در اين دو فيلم بازي كردم.
مخصوصا ملاقات با طوطي.
آن فيلم را كه هر دو گروه ايراد گرفتند. يعني هم اكثر مردم دوست نداشتند و هم دست اندركاران سينما. منتها فيلمهايي مثل بازنده، نوك برج و مجردها تكليف شان مشخص است. تو نميتواني بگويي كه من الان ميخواهم بروم يك فيلم درام عميق و آنچناني بازي كنم.
من خواستم يك فيلم سرگرم كننده و مفرح براي تماشاچي داشته باشم، براي همين اين فيلمها را كار كردم. اين آدم را از بالا نمياندازد پايين. من راستش را بخواهيد در زندگي مرزي براي بالاو پايين قايل نميشوم. ترجيح ميدهم يكپارچه باشم.
يعني فكر ميكنم من ميخواهم كاري را بكنم كه دوست داشته باشم. دوست داشتن من و علاقه من در كارم آن يكپارچگي را برايم به وجود ميآورد. ملاقات با طوطي و هشت پا كارهايي نبود كه در وجود من و در دل من جايي براي خودش پيدا كند؛ كارهايي بود كه به من تعلق ندارند و مال من نيستند.

Comment