Announcement

Collapse
No announcement yet.

Condom

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Condom

    یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که:
    "یه کاندوم می*خواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!"
    فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه:
    "اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله،
    همیشه وقتی که منو می*بینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز می*کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!"
    فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه:
    "یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می*بینه نگام میکنه و نخ میده،
    فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!"
    موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع می*کنه به دعا کردن:
    "خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!"
    چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا می*کنه: "خدایا به خاطر لطف و محبتت س*پاسگذاریم!"
    ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده.
    دوست دخترش متعجب*تر از بقیه ازش میپرسه که: "من نمی*دونستم که تو این همه مذهبی هستی!"
    پسره جواب میده: "من هم نمی*دونستم که پدرت توی داروخانه کار می*کنه!"
Working...
X