I Am Just A Girl

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1

    I Am Just A Girl

    اتهام من: زن بودن

    بعد از مدتي طولاني به ايران برگشته ام. روز اول هنوز حسابي گيج مي زنم، تاكسي گرفتن، از خيابان گذشتن، خريد كردن و هرج و مرجي كه در همه جا موج مي زند... روز دوم اما دوباره همه چيز برايم عادي مي شود.. با دوستان قديمي ام در خوابگاه قرار دارم، مسيرم ميدان رسالت است، تمام شجاعتم را جمع مي كنم تا از ميان ماشينهايي كه با سرعت مي گذرند رد شوم و متلكهايي كه از طرف تقريباً تمام مرداني كه از كنارشان رد مي شوم مي شنوم. با خودم فكر مي كنم اگر اينها، هر روز، به همه زناني كه مي بينند متلك بگويند، جداً چرا خسته نمي شوند؟ سوار تاكسي مي شوم، واي، اين يكي را ديگر فراموش كرده بودم، برداشتن كوله پشتي بزرگي كه حائل خودم و بدن حريص مسافر كناريم قرار دهم. از تاكسي كه پياده مي شوم، كمرم به خاطر آنكه تمام مدت خودم را به در چسبانده بودم درد گرفته است...

    وارد اتاقك بازجويي خوابگاه ميشوم. ميگويم مهمانم و شناسنامه ام را ميدهم. ناظمه خوابگاه مي پرسد: پس ميزبانت كجاست؟ با موبايلت زنگ بزن و بگو بيايد. موبايل ندارم و شماره داخلي شان هم مشغول است. مجبورم كيفم را پيش ناظمه بگذارم و بروم سراغ دوستم، در اين سرماي شديد تا در نگهباني بياورمش تا كارتش را بگذارد و مرا تحويل بگيرد... و من بالاخره اجازه ورود به زندان نازنيني را ميگيرم كه چهار سال تمام در آن زندگي عجيب و غريبي را تجربه كرده ام...

    و آنجا همه چيز مثل هميشه است؛ تند تند اخبار دانشگاه و دوستانم را مي پرسم، خبر اميد دهنده اي در كار نيست، حالا خيلي هاي ديگر زنداني شده اند، حكم تعليق و اخراج خورده اند يا ستاره هايشان بيشتر شده. تعدادي هم يا براي فوق مي خوانند يا اگر اين چهار سال بچه هاي خوبي بوده اند، حسابي درس خوانده اند و سرشان را از توي كتاب در نياورده اند، حالا به مدد نمره هاي بالا، پر كشيده اند...

    ساعت ده شب است، مسئول حضور و غياب در ميزند، مرا مي شناسد، لبخند مي زند كه: واي چقدر رنگ و رويت باز شده، بعد سري تكان مي دهد و مي گويد: همه بچه ها وقتي از خوابگاه مي روند رنگ و رويشان باز مي شود. او كه مي رود بچه ها برايم از دختر اتاق كناري مي گويند كه هر از گاهي با قرص خودكشي مي كند، از فروشنده زن فروشگاه كوچك خوابگاه كه روابط عجيبي با يكي از دختران دارد و خيلي اتفاقات ديگر كه گر چه شايد تكرار هر روزيشان عادي شده باشد، اما حقيقت تلخ پشت آنها، هرگز عادي نخواهد شد...

    فردا با دوست ديگري ميدان ونك قرار دارم، ون سبز رنگ، دقيقاً جلوي در كافي شاپ پارك كرده و در دقايقي كه منتظر دوستم نشسته ام، شكارهاي امروزشان را مي بينم كه از هر قشر و با هر ظاهر و لباسي هستند و انگار تنها گناهشان يا بد شانسي شان گذشتن از ميدان ونك در آن ساعت از روز بوده است... دوستم مي رسد، با هم مي گوييم و مي خنديم و براي لحظاتي همه چيز و همه كس را فراموش كرده ايم كه مردي از كنار ميزمان رد مي شود و با نيشخند مي گويد: اينقدر فك زديد خسته نشديد؟ با پوزخند او، دوباره بر ميگرديم به اين دنياي لعنتي، مي خواهم جوابش را بدهم كه دوستم مانع مي شود، در عوض، آرام تر صحبت مي كنيم؛ دوستان من به اين اتفاقات عادت دارند من اما نه... گر چه در جايي كه حكومت به راحتي به خود اين اجازه را مي دهد كه درباره جزئي ترين و شخصي ترين روابط و سلايق افراد جامعه اعمال قدرت و تعيين تكليف كند چندان هم عجيب نيست كه مردم هم خود را محق بدانند كه در كار همديگر سرك بكشند و فضولي كنند و اين ديگر عادتشان شده است.

    در جمع ايرانيان خارج از كشور هم كم و بيش وضع به همين منوال است. نگراني دختران ايراني، پسرهاي ايراني سطحي نگر دانشگاه است كه مجبورند در ميان آنان به شكلي لباس بپوشند كه بهانه دستشان ندهد چرا كه پسران ايراني به راحتي به خود اجازه مي دهند درباره نحوه لباس پوشيدن، حرف زدن و رفتار تو، با وقاحت تمام، حتي در مقابل ديگران، متلك بگويند.

    در ميهمانيهاي ايراني هم بحث به سرعت به مسائل جنسي كشيده مي شود، اگر پانتوميم بازي مي كنيم، بازيمان حول كلمات جنسي دور مي زنند (انگار از آزادي فقط همين را فهميده باشيم)، رد و بدل كردن اطلاعات دختران جديدالورود، اخبار جديد دوست دختر و پسري، تجربيات پسرها از محله هاي خاص شهر و ... بحث داغ مجلس است.

    از خودم مي پرسم چرا يك پسر خارجي هرگز تا به حال مرا لمس نكرده است؟ چرا آنها اينطور حريصانه سر تا پايم را ورانداز نمي كنند، چرا پسران ايراني حتي در سنين بالا هنوز نتوانسته اند با اين بخش اساسي زندگيشان كنار بيايند؟ آنها اگر دوست دختر دارند، چشمشان باز هم دنبال دختران ديگر است و اين آتش دائمي، گويا خاموشي ناپذير است، مانند نوجوانان پانزده، شانزده ساله از تعريف كردن جوكها و متلكهاي جنسي در جمع دوستان يا دختران احساس لذت و قدرت مي كنند؛ دختران ما هم هنوز از پسران مي ترسند كه مبادا مي خواهند از آنها سوء استفاده كنند، پسران مي ترسند نكند دختران نقشه اي در سر دارند، مي خواهند از آنها باج بگيرند و يا انتظار ازدواج دارند... و اين ديوار نامرئي جنسيت، در جزء جزء روابط به شدت خودنمايي مي كند... به همين خاطر است كه دختران، دوستي با پسري خارجي را ترجيح مي دهند، و آنزمان است كه تفاوت فاحش فرهنگ جامعه بسته مرد سالار خود را لمس ميكنند.. اما با اين حال، از آنجايي كه مسئله بكارت هنوز براي بسياري از آنها يا خانوادشان تابوي بزرگيست، بالاجبار باز به پسران ايراني (كه هر چه باشد همين يك نكته را رعايت مي كنند!!) رو مي آورند. براي پسران هم مخ زدن يك دختر ايراني كه آنقدر در زندگي خود محبت و احترام نديده است كه تسليم اولين لبخند و سلام مي شود، كار ساده تري است و بدين شكل، اين دور تسلسل همچنان ادامه ميابد...

    به خاطرم مي آيد مدتي پيش، پسري ايراني در يك استخر عمومي، بدن زني را لمس كرده بود و جريمه سنگيني كه دولت او را مجبور به پرداختنش كرد، اتفاق مشابهي در آسانسور از طرف يك ايراني ديگر رخ داده بود كه دوستانم خبرش را تا مدتها با عنوان «شيرين كاري يك ايراني» براي هم فوروارد مي كردند؛ او هم به پرداخت جريمه بسيار بالايي مجكوم شد. در هر حال، در يك جامعه قانونمند، اگر هر از گاهي چنين شيرين كاري هايي!! از كسي سر بزند، همان يكبار سرش چنان به سنگ خواهد خورد كه براي هميشه چنين فكري به خاطرش خطور نكند...

    گل پسر ايراني، با چند سال زندگي در خارج، خواهد فهميد كه او ديگر يك انسان بي گناه نيست كه چون شهوتش زياد است، در برابر دلبركان جور واجور حق دارد لجام از دست بدهد و اگر اتفاقي افتاد، گناه را گردن غريزه خدادادي و بزك و دلبري دختركان بياندازد. ديگر چكمه يك زن كه سهل است بدن برهنه هم برايش حكم تبرج نخواهد داشت! او مجبور است درك كند كه مانند همه مردان ديگر آن سرزمين، كنترل رفتار و نگاه خود را داشته باشد و ديگر دختر بازي پس از تاهل، داشتن همزمان چندين دوست دختر و ... داستانهاي افتخار آميزي در جمع دوستان نيست.

    در مقابل، قانون حكومت ما چه مي كند؟ طرح جديد امنيت اجتماعي چه هدفي دارد؟ آيا غير از اين است كه اين طرح، بخش ضعيف و نيازمند حمايت جامعه را نشانه گرفته است؟ زناني كه قرنهاست در زندگي خانوادگي، محل كار، اجتماع و ... مورد انواع تجاوزات مردان غريبه و حتي همسران خود واقع مي شوند؛ زناني كه تنها گناهشان زيبايي و ظرافت خداداد آنهاست؛ زناني كه آنها را وسوسه گران شيطاني مي خوانند.

    آخر اين طرح، چگونه مي تواند امنيت جامعه آشفته اي را تامين كند كه متجاوز را تبرئه و قرباني را مجازات مي كند؟ در اين فرهنگ، تو اگر زن باشي متهمي...

    و من اين چند روزباقي مانده را ترجيح مي دهم در خانه بمانم و كتاب بخوانم، گر چه دلم براي خيابانهاي تهران خيلي تنگ شده بود، اما حالا كه برگشته ام، در نظرم، اين شهر، ديگر هماني نيست كه مي شناختم...


    iran
Working...