غربت
سکوت زن پير سنگين بود.پيرمرد،هر چيز را بهانه ی سخن گفتن می کرد.دلش اماس کرده بود.ميخواست هر جور که شده دل خود را خالی کند.غم غربت ،دربدری ،بی خانمانی و سر گشتگی همچون وزنه های سربی روی دلش فشار مياورد .
صدای پيرمرد رگدار و ناتوان بود.
-زن،خدا
...
صدای پيرمرد رگدار و ناتوان بود.
-زن،خدا