PDA

View Full Version : Farhad


RedWine
07-31-2005, 08:59 AM
نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2003/12/20031216135248farhad203c.jpg


اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد.

سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.

در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند.

با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.

عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.”

و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند.

اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.

پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند.

گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند.

وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد.

مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “ ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد.

مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد.

در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.

چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره ،شهرام شب پره ، هامو،حسن شماعي زاده و منوچهر اسلامي در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.

منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“

در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند.

جدا و به قصد پرستاري ازخواهرش راهي انگلستان ميشود.

در طول سفر كه قرار بود 2 ماه به طول انجامد يكي از تهيه كنندگان سرشناس انگليسي به سراغ او مي آيد و پيشنهاد انتشار آلبومي با صداي فرهاد را مطرح ميكند.

اما بيماري فرهاد و بروز مشكلات متعدد شخصي باعث ميشود تا انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يكسال طول بكشد.

سال 48 فرهاد ترانه “مرد تنها“ ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم “رضا موتوري“ ميخواند.

ترانه “مرد تنها“ كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود.

چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از “مرد تنها“ تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي “جمعه“،“هفته خاكستري“،“آيينه ها“(51-1350)را خواند.

و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي “شبانه1“ ،“خسته“، “سقف“،“گنجشگك اشي مشي“،“آوار“،“شبانه2“ با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.

يك روز بعد از انقلاب در ايران يعني در روز 23 بهمن 1357 مرحوم سياوش كسرايي ترانه وحدت را به اسفنديار منفردزاده مي سپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز شد.



سالهايي كه وحدت هم مجوز ميخواست

پس از انقلاب فرهاد،خواننده انقلابي ،از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندباره او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد.

البته در همين سالها كه حتي از انتشار مجدد ترانه “وحدت“ به بهانه “تكراري بودن“ جلوگيري مي شد شخص با نفوذي بدون كسب مجوز از خواننده،آهنگساز يا شعراي اين ترانه ها آلبومي با نام وحدت و با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را راهي بازار كرد.

بالاخره سال 1372 پس از 15 سال آلبوم جديد فرهاد،“خواب در بيداري“،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به پر فروش ترين شد.

پس از انتشار “خواب در بيداري“ ،فرهاد كه از انتشار آلبوم بعدي خود در ايران نا اميد شده بود در سال 1376 آلبوم “برف“را در ايالات متحده آمريكا ضبط و منتشر كرد و اين آلبوم يك سال بعد در ايران منتشر شد.

پس از انتشار آلبوم “برف”، فرهاد درصدد تهيه آلبومي با نام “آمين“ كه ترانه هايي از كشورها و زبانهاي مختلف را در خود جاي ميداد ،برآمد.

از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه آلبوم “ آمين“ بازدارد ،كه بازداشت…

فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.

پيكر فرهاد در آغوش خاك آرامگاه پاريس خفته است.



His best ahangs are :

"Ageh ye joe shaans daashteem"

* Mard-e Tanha
* Najva
* Windmills of Your Mind
* Yesterday When I Was Young
* To raa doost daaram
* Kooch-e banafsheh-haa
* Khaab dar beedari
* Gonjeshgak (remake)
* Yesterday (Beatles song)

"Koodakaaneh"
"Ayneh-haa"
"Saqf"
"Shabaaneh"
"Jom'eh"
"Hafteh-ye Khaakestari"

And more...

RedWine
09-05-2006, 06:11 AM
با مرگ او موسيقی پاپ ايران يکی از رساترين صدا های خود را از دست داد، صدايی بود از جنس ديگر، با توان تفسير. آميزه ای متفاوت از قدرت و ظرافت، با چاشنی اندوهی سر بسته که به جای گرياندن، بر می انگيخت!
سر آغاز موسيقی پاپ را در ايران گونه گون تعيين کرده اند. بستگی دارد به اين که آن را چگونه تعريف کنيم. اگر همانگونه که از معنای ظاهری " پاپ" بر می آيد، منظور موسيقی همه پسند و فراگير مردمی باشد، سرآغازش به هفتاد هشتاد سال پيش بر می گردد. زمانی که "جواد بديع زاده" به سراغ ترانه های عاميانه شهری رفت و با گردآوری و بازخوانی تنظيم شده آنها، حال و هوای تازه ای در جامعه موسيقی ايران پديد آورد. پس از آن نيز کسانی ديگر دنبال کار او را گرفتند.

ولی اگر بخواهيم پاپ را دقيق تر وبا توجه به عناصری که در ساخت و پرداخت امروزی آن به کار می رود تعريف کنيم،پيشينه ای بيش از سی چهل سال نخواهد داشت. در واقع در همان سال های شصت ميلادی که موسيقی پاپ در معنای امروزی در اروپا وآمريکا سر بر آورد، موج هايی از خود را نيز به سرزمين های ديگری چون ايران انتقال داده که روابط تنگاتنگ فرهنگی با جهان غرب داشتند.

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2003/12/20031216135231farhad203b.jpg

آغاز کار

در سال های پايانی دهه چهل خورشيدی يعنی همان سالهای شصت ميلادی گروهی از آهنگسازان و ترانه سرايان جوان که به دستگاه های رسمی توليد و پخش موسيقی راه نداشتند، "استوديوی طنين" را بنياد کردند تا به ياری آن بتوانند ترانه های خود را انتشار دهند. آنچه جوانان "طنين" کم داشتند، صدا بود. صدايی که با موسيقی نو سازگار باشد. صداهايی که به "سنت" عادت داشتند، به اين کار نمی آمد.

چندی نگذشت که "گوگوش" را پيدا کردند. خواننده ای که همه فن حريف بود و از خردسالی نيز صدای خود را پرورش داده بود. و اما صدای سازگار مردانه نيز در همان نزديکی ها بود. "فرهاد" شب ها در رستوران جوان پسند "کوچينی" می خواند. او در آن سال های سر برآوردن غوغای پاپ در اروپا، در سفری به انگلستان مات و مبهوت "بيتل" ها شده بود و از سوی ديگر زير تاثير جادوی "ری چارلز" نابينا قرار داشت که بلوزهای سياهان را می خواند.

فرهاد ترانه های "ری چارلز" و "بيتل"ها را با دقت و ظرافت تمام باز خوانی می کرد. به گونه ای که سر مويی با اصل تفاوت نداشته باشد. خود او در جايی گفته که پيش از کار در "کوچينی" در هتلی در اهواز به عنوان نوازنده گيتار کار می کرده که بعد از او خواسته اند که اگر می تواند گيتار را با صدای خود نيز همراه کند. آزمايش صدا آنچنان با توفيق همراه بوده که پس از آن برجسته تر از گيتار جلوه کرده است.

ترانه های اعتراض

مرد تنها نخستين ترانه ای است که فرهاد به زبان فارسی خوانده است، با آهنگی از اسفنديار منفرد زاده و شعری از شهيار قنبری، هر دو از وابستگان به استوديو طنين. ترانه ای که برای فيلم رضا موتوری ساخته شده بود، صدای فرهاد را از فضای بسته کوچينی به در آورد و در سراسر جامعه پراکنده ساخت.

سپس نوبت به جمعه رسيد، ترانه ديگری از اسفنديار و شهيار ولی با رنگ و بوی تند اعتراض شهيار از دلتنگی های فراگير "جمعه" نمادی ساخته بود که با صدای رسای فرهاد، همه جمعه های يخ زده تاريخ را از دلتنگی بيرون می آورد! به اين ترتيب فرهاد بی آن که خود بخواهد آن گونه که اسفنديار می گويد به خواننده ای متعهد و معترض تبديل شد.

"داره از ابر سيا خون می چکه/ جمعه ها، خون جای بارون می چکه"

پس از آن، گردونه شتاب بيشتری گرفت و ترانه پشت ترانه با صدای گرم فرهاد در فضا طنين انداخت. صدای او تضمينی شده بود برای توفيق ترانه های نو. واروژان هفته خاکستری را به صدای او سپرد. محمد اوشال خسته و اسير شب را. ايرج جنتی عطائی، سقف را برای او سرود و اردلان سرفراز آينه ها را. با اين همه بيشترين ترانه های سال های شکوفايی فرهاد، کار مشترک "شهيار- اسفنديار" است.

اسفنديار چند آهنگ نيز بر روی شبانه های احمد شاملو نهاده که با صدا و اجرای فرهاد، تاثيری دو چندان پيدا کرده است.

"فرهاد" ديگر

دوستان نزديک فرهاد می گويند که او اعتقاد مذهبی ريشه داری داشته و از همين روی در جريان انقلاب اسلامی از هواخواهان آن بوده است. ترانه معروف محمد که بعدها به وحدت تغيير نام داده، شايد نشانه ای بر اعتقادات او باشد. متن محمد يا وحدت را سياوش کسرائی سروده و "اسفنديار منفرد زاده" بر آن آهنگ نهاده است.

فرهاد در سال های بعد با دگرگونی های پيش آمده در جامعه که تحريم انواع موسيقی، به خصوص موسيقی پاپ را در برداشت، هراسيده و سرخورده، مدتی خاموش مانده و بعد که آب از آسيابها فرو ريخته، با حزم و احتياط از نو به ميدان آمده است.


فرهاد در سال های جوانی

در اين دوره دوم فعاليت، فرهاد بيشتر "عاشقانه" و "عارفانه" خوانده و از رنگ و بوی اعتراضی ترانه های پيش از انقلاب در خوانده های تازه او اثری نيست. آهنگ ترانه های دوره دوم، بيشتر از آن خود اوست. متن را نيز از ميان آثار شاعران نو و کهن ايران برگزيده است.

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم با شعر ايراندوستانه "مهدی اخوان ثالث" و کوچ بنفشه ها با شعر حسرت آلود "محمدرضا شفيعی کدکنی"، شايد از بهترينهای فرهاد در سال های پس از انقلاب باشد.

فرهاد در اين سالها، دو سه سفری به اروپا آمد، با احتياط بسيار خواند، با هيچ کس سخن نگفت و بی سر و صدا به ايران بازگشت. در آخرين لوح فشرده ای که از خوانده های او به دست ما رسيده کار روی متن هايی را می شنويم از : نيما يوشيج (برف)، ابوسعيد ابوالخير (رباعيات)، ملک الشعرای بهار(مرغ سحر)، اسماعيل خوئی (وقتی که بچه بودم)، خوان رامون خيمنز(خواب در بيداری) و فريدون رهنما (کتيبه).

صدايی که در اين "لوح" باز تابيده، رنجورتر از صدای هميشه فرهاد است و بيماری او را نشانه می زند. می گويند دير به داد او رسيده بودند. زمانی که بيماری پيش رفته بود. نوشدارويی بود بعد از مرگ سهراب. فرهاد در ترانه کتيبه، در شعر فريدون رهنما، سايه مرگ خود را ديده است:

گرم و زنده بر شن های تابستان،
زندگی را بدرود خواهم گفت.
زمان در من خواهد مرد،
و من
بر زمان خواهم خفت

RedWine
09-05-2006, 06:14 AM
سه نسل پی در پی از اواخر دهه چهل تا کنون دوستدار فرهاد و صدای گرفته اش بودند و هستند.

پيش از فرهاد، خواندن ترانه های معترضانه در ايران بسيار نادر بود، و جز تصنيف هائی که شيدا و عارف در دوران مشروطيت ساخته بودند، فقط چند ترانه وجود داشت، مانند : "زمستان" با صدای پروين و شعر مهدی اخوان ثالث که پخش آن مدت ها ممنوع بود، و يا "مراببوس" ساخته مجيد وفادار و با صدای حسن گلنراقی که گفته می شد شعری است که يک افسر توده ای شب قبل از اعدام برای دخترش خوانده و پخش قسمت دوم اين ترانه محبوب نيز ممنوع بود.

شکل ديگر ترانه های معترضانه بازسرايی شعری بر وزن يک آهنگ محبوب بود، مانند:" زندانی" بر وزن ترانه " امشب در سر شوری دارم" با صدای پروين يا شعری که بر وزن "بهار آرزو" ی بنان ساخته شده بود. البته اين ترانه ها بيشتر توسط زندانيان سياسی در زندان ها سروده و خوانده می شد

اما فرهاد نخستين کسی بود که بی پروا چنين ترانه هائی را خواند. صدای او نخستين بار در فصل پايانی فيلم رضا موتوری با آهنگ "يه مرد بود، يه مرد" شنيده شد و به سرعت در ميان جوانان اواخر دهه چهل مجبوبيت يافت.

انتخاب "شبانه های" احمد شاملو و اشعار تلخ شهيار قنبری به همراه موسيقی دلنشين "اسفنديار منفرد زاده" فرهاد را به اوج رساند و از او نماد نسلی معترض را ساخت.

.

پس از انقلاب فرهاد و ترانه هايش چندی به فراموشی سپرده شد و در اوايل دهه هفتاد با نوار خواب در بيداری فرهاد باز درخشيد .

مهران زينت بخش متولد ۱۳۴۷ و از نسل دوم مشتاقان صدای فرهاد است. او فارغ التحصيل مرکز آموزش فيلمسازی باغ فردوس وابسته به وزارت ارشاد است.

زينت بخش پيش از اين چهار مستند ساخته که دو فيلم آن در مورد زنده يادان حسين سرشار و فريدون فروغی است، يک فيلم برای بزرگداشت صدسالگی سينما و فيلم ديگری با نام مهر فاطمه درباره مراسم سمنوپزان.

زينت بخش می گويد عشق به صدای فرهاد او را به ساختن اين فيلم ۶۱ دقيقه ای واداشته است. اما اين عشق در فيلم نمود نمی يابد. اشکال اين است که زينت بخش نمی تواند بر وسوسه حضور خودش در فيلم غلبه کند و همايون ارشادی را به عنوان راوی ( خودش ) به کار می گيرد که انتخاب بسيار نابجايی است.

ظاهرا زينت بخش می خواسته در نيمه نخست، عشق خود را به فرهاد و صدايش نشان بدهد، اما نه در کلام و نه در تصوير چنين توفيقی نمی يابد.

در نيمه دوم علی دهباشی، تورج شعبانخانی و جواد طوسی درباره فرهاد صحبت می کنند و گفته ها و تحليل های دهباشی و طوسی اين نيمه را رنگ می بخشد.

زينت بخش از حضور خواهر و برادر فرهاد به اندازه کافی سود نمی برد و خود را محدود به استفاده از اطلاعات سايت فرهاد مهراد می کند.

حتی درباره دوره دوم فعاليت فرهاد که از سال 1372 آغاز می شود و دلايل و انگيزه های رويکرد جوانان اين دوره به صدا و ترانه های معترضانه فرهاد سخنی نمی گويد.

بيننده در اين فيلم نمی داند که آيا به تماشای فيلمی مستند نشسته يا بايد حواسش جمع باشد تا نمادها و اشاره های يک فيلم نمادين را دريابد.

اما آيا تمامی آنچه که در مورد فرهاد می توان گفت همين قدر است ؟

مهران زينت بخش از نسلی است که خاطره بی واسطه از فرهاد ندارد و آن سال ها را با صدای او زندگی نکرده است.

سال هايی که شاملو شعر اعتراضش را می سرود ، غلامحسين ساعدی نمايشنامه های برخاسته از قلب مردمش را می نوشت، کيميايی و بيضايی فيلم های معترضانه اش را می ساختند.

شايد اگر زينت بخش پيش از ساخت فيلم برف درباره شرايطی که منجر به بروز "هنر اعتراض" می شود، تحقيق می کرد، می توانست فيلم بهتری بسازد.

به هر روی اگر کارگردان کمی از فضای فيلمش فاصله بگيرد و آن را با حذف يک چهارم نخست فيلم تدوين مجدد کند، ممکن است فيلم بهتری شود.

RedWine
08-30-2007, 06:16 AM
فرهاد ،خواننده ای از تبار حقیقت

کاش کی صاحب هنر را این گروه مرده دوست / در زمان زنده بودن مرده می پنداشتند



فرهاد مهراد چند گاهی است که از بین ما رفته و…. طبق روال زندگی… بعد از به آرامش رسیدن هر یک از هنرمندان سر و صدای زیادی از رسانه ها بلند می شود و یادشان می افتد که زمانی هنر و هنرمندی هم وجود داشت..این سر و صداها و خبر های داغ ادامه و ادامه دارد تا هیجانها ساکت می شود.. و رسانه ها هم سکوت می کنند و باز این هنرمند است که از یاد ها می رود.. چندی پیش .. احمد شاملو از دنیا رفت و بعد از ان .. سایتی به نامش دایر شد و .. کتابهای چاپ نشده اش چاپ شد و هر آنچه بهره مادی ممکن بود از نامش برده شد

مدتی بیش، از مرگ حسین پناهی نمیگذرد ولی دیگر حتی نامی از او در خبر گزاری ها نیست … قبل از آن هم نبوده است!!تعداد این انسانها کم نیست. تا بوده.. همین بوده!!قبل از اینان نامداران زیادی بوده اند.. حمید مصدق.. فریدون مشیری.. سهراب سپهری.. و… و…و.. و باز زندگی تکرار می گردد


فرهاد مهراد ،هنرمندی از تبار حقیقت

سخنان زیادی در مورد زندگی هنری و خصوصی فرهاد مهراد در میان است…
همه میگن صدای مخصوص خودش رو داشت. خیلی ها او را به خاطر نرفتن به خارج از کشور و ماندنش تحسین می کنند .. بعضی ها از مهربانیش می گویند و بعضی از انزوایش و سکوتش!! فرهاد انسانی تنها بود .!!

فرهاد موسیقی را از دوستان ارمنی اش یاد گرفت.آکاردئون آموخت و بعد از آن گیتار..دوست داشت در رشته ادبی درس بخواند .. ولی به اجبار در رشته طبیعی مشغول گشت.. رشته ای که هیچ گاه علاقه ای به آن نداشت!!ثمره این اجبار.. ترک تحصیل همیشگی او بود.این اتفاق در سال ۱۳۴۰ روی داد.

فرهاد اولین تجربه خوانندگیش را زمانی آزمود که با دوستان ارمنی اش به اهواز رفته بود. شب اول برنامه گفتند که خواننده گروه بیمار شده و او باید بخواند و او خواند و نا خواسته خوانندگی را تجربه کرد.او به زبان فارسی اجرای بر نامه نمی کرد.. تا زمانی که به او پیشنهاد شد…

فرهاد از بلک کتز و کوچینی شروع کرد و از همان ابتدا طرفداران زیادی نداشت تا بعد از مدتی در میان مردم گل کرد!!در آن زمان بلک کتز پر طرفدار ترین گروه ایرانی شد!!
فعالیت او در بلک کتز از سال ۱۳۴۴ آغاز شد … هنوز پنج دقیقه از خواندنش نمی گذشت که سراسر سالن در سکوت فرو می رفت.

فرهاد بی آزار و منزوی بود. آدم بذله گو و شوخی نبود… همیشه گوشه گیر بود. می شد فهمید که نمی تواند خیلی چیزها را تحمل کند. اما در رفتار هایش نشان می داد. خوش بر خورد و خوش رو بود . البته گاهی اوقات هم بذله گویی می کرد. مثلا زمانی که به معرفی اعضای گروه می پرداخت؛ شوخ طبعی اش گل می کرد. هامو را هملت معرفی می کرد و وقتی که می خواست شماعی زاده را معرفی کند، می گفت: نایس جنتلمن!! شماعی زاده اوایل فکر می کرد فرهاد دارد به او فحش می دهد برای همین ناراحت می شد، حالا شاید اکنون که کمی به زبان خارجه تسلط یافته، می داند آن دو کلمه توهین نبوده است. خودش را که معرفی می کرد می گفت : این منم که پیانو می زنم. بعد که پیانو زدنش تمام می شد، می گفت این یک پیانیست معمولی بود. او مودب بود که هیچ کس را به نام کوچکش صدا نمی کرد.
اولین ترانه ای که خواند؛ در فیلم رضا موتوری پخش شد.


منوچهر اسلامی این گونه از فرهاد روایت می کند :

«در دورانی که از هم جدا بودیم به استودیو رفتم. کاری گرفته بودم که قرار بود برای ارکستر سمفونیک ضبط کنم. نوازندگان ارکستر سمفونی را جمع کردیم. برای ساعت ۱۱ قرار گذاشتیم یعنی در آن زمان باید استودیو در اختیار ما قرار می گرفت. وقتی رسیدیم دیدیم فرهاد در استودیو نشسته، فکر کردیم کارش تمام شده است. بیست و چند نوازنده ارکستر هم آمده بودند، از اپراتور پرسیدم : کار آقای فرهاد تمام شده؟
گفت نه تازه استارت می خواهیم بزنیم!
پرسیدم چند تا کار هست؟ گفت: شش تا.
بچه ها دادشان در آمد که چرا ما رو اینجا آوردید؟ حق داشتند برای هر ترانه حداقل دو تا سه ساعت باید وقت استودیو را گرفت برای ضبط یک آهنگ خواننده باید چند بار کار را قطع کرده دوباره اجرا کند تا مطلوب در آید. به بچه ها گفتم صبر کنید اگر خراب شد .. می روم می گویم وقت مال ماست! فرهاد با یک گیتار نشسته بود، کارش را شروع کرد. ترانه که تمام شد. فهمیدم تمام شده. فرهاد دومی را شروع کرد بعد سوم بعد چهارم و…………… یعنی شش ترانه را در هجده دقیقه خواند. بچه های ارکستر مات و مبهوت مانده بودند که مگر ممکن است؟

بعد ار انقلاب یکی دوبار به او پیشنهاد به رفتن خارج شد که او قبول نکرد . می گفت: برویم آنجا چه کار کنیم؟ برویم همان اهنگهای بلک کتز را بخوانیم؟ آنها دیگر قدیمی شده!
فرهاد خیلی معروف نبود ولی خیلی ها می خواستند با او معروف شوند!!
فرهاد یک انسان کامل بود.آن قدر بی تکبر و کم رو بود که حتی رویش نمی شد که به گارسون دستور غذا بدهد».


ریشه انزوای فرهاد :

فرهاد یک گام از اجتماع جلوتر بود. ناملایمات اجتماع را می دید و از دیدن آن رنج می برد. نادانی دیگران را می دید و غصه می خورد.و همین مسئله او را وادار به سکوت می کرد. شعور بالای فرهاد بود که او را به انزوا کشاند. فرهاد خواننده ای از تبار حقیقت بود. موسیقی از دید فرهاد عارفانه بود نه مطربی!!

اولین اثر فرهاد به زبان فارسی؛ صدای بی صدا نام داشت!! دومین کارش جمعه نام گرفت ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های زیادی را بر انگیخت و به عنوان سیاسی ترین ترانه های دهه پنجاه شناخته شد ؛

توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعه غمگین می بینم / چه سیاهه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابرای سنگین می بینم / داره از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه
نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد / کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد
جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه / اون که همراه منه


سومین ترانه او هفته خاکستری بود. ترانه ای دیگر ...... خلاف جنس ترانه های آن دوران.. تلنگری به انسانهای غرق در زندگی روزمره!!

چهارمین شعر، شبانه احمد شاملو بود. ترانه ای سیاه! شرح حال جامعه که شاعر آگاهانه واژه هایش را انتخاب کرده بود. فرهاد این ترانه را به دکتر صلحی زاده که در ان زمان معروفترین متخصص ترک اعتیاد بود؛ تقدیم کرد.

پنجمین کار او کودکانه نام داشت و ششمین گنجشکک اشی مشی و بعد از ان شبانه ۲.

شبانه 2 به 17 شهریور نسبت داده شد.

یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو می بره / ته اون دره / اونجا که شبا / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید / می کنه به ناز / دستشو دراز / که یه ستاره / بیفته مثله / یه چیکه بارون


یادداشتی از شهیار قنبری برای فرهاد :

«مرد تنها هم مرد!
برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند ، باید مرد.
مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب یکدیگر دراز می کنند که بگویند: من بی گناهم. تو بودی که دست او را نگرفتی. تو بودی که گذاشتی تمام شود. و باری آرام می گیرند و به بستر می روند. حافظه ملی ما پاک پاک است، حافظه هنری هم.
هیچ کس هیچ چیز به یاد ندارد این که چه کرده ای مهم نیست. این که چه نکرده ای مهم است. دوباره یکی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده را به پایش پرتاب می کنیم.
بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می زنیم!! شعر می نویسیم؛ رج می زنیم…بغض می کنیم… سبک می شویم…این همه انرژی دیر هنگام به کار هیچ کس نمی آید.
اما اگر زنده بود به دردش می خورد.

از این همه دوستت دارم ها شد و با یک بغل ترانه به خانه رفت.

شانزده سالگیم در یک بر نامه رادیویی قد می کشید. رادیو تهران صبح جمعه، بر نامه آوای موسیقی ، تهیه کننده : هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و کاغذ سیاه و سپید را دوره می کرد. با صدای بی صدا… مثل یک خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد!! لبخندش را به من بخشید. و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاک بود. روشن بود . نازک بود. آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود از همه سر بود.بعد جمعه از راه رسید. جمعه پیروزی نوین.. آمنه آغاسی را پس زد. و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج کوچه محسنی به هفته خاکستری رسیدم.

بازجوبان اوین گمان می کردند این ترانه را اسفندیار نوشته!! همین طور پیش رفت تا آخرین نجواها!! شعری که در دریا کنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت . اما به استودیو نرفت.
اسفندیار منفرد زاده به آمریکا رفت و من به انگلیس و فرهاد در خانه ماند. گذشت و گذشت و بعد یک بار دیگر در برابر دوربین نشسته بودم که خبر آمد فرهاد هم رفت!
و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز است که نمی دانم با این شور بختی چه کنم؟ فرهاد عشق بود.که دیگر تکرار نخواهد شد!
به همین سادگی و اینک نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاکستردانش اشک می ریزند و مرثیه می خوانند و موعظه می کنندو برای جلد روی نشریه ها عکس می گیرند!! و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می خندد. درست مثل لحظه ای که شعر مرد تنها را مرور می کرد. ‹‹سهراب »می دانست که مرگ پایان کبوتر نیست و فرهاد می داند که دوباره به دنیا می آید. بی وقفه از هفته های خاکستری اینک ققنوسی پر و بال می گشاید که سایه گسترده اش خردی ما هجی می کند.»
و حال خودم می نویسم

فرهاد رفت بقیه هم می روند و هر روز هنرمندانی هستند که از یاد ها پاک می شوند!!
واژه هنرمند آنقدر بزرگ هست که لایق درک کردن باشد ولی متاسفانه هیچ گاه این گونه نبوده است و نمی دانم نخواهد بود یا امیدی به تغییر هست؟

روزها و شبهایی هست که صدایش در گوشم تکرار میشود و در گوشم صدایش فریادی است!!فریادی که از عمق وجودش بر می خواست!! فرهاد را دوست داشته ام و دوست می دارم و تمام هنرمندان این مرز و بوم را که زمانی در کنارم فریادشان شعله می کشید و اینک شعله خاموش گشته است!! فرهاد رفت و در آرامگاهی که واقعا آرامگاه است هنوز لبخندی دلنشین بر لب دارد. و در جایی است که دیگر نه از نامش بلکه از شماره سنگ قبرش شناخته می شود!!
عاقبت همه ما همین است! آنگاه که فراموش شویم چه احساسی می کنیم؟
فرهاد فراموش شد، آنگونه که دیگران!! فراموشی حزن انگیز است!!اشک از چشمانم جاری می شود. ترس این دارم که هنگام خاک سپاریم هیچ کس نباشد و فراموش شده باشم. تنها باشم انگونه که فرهاد تنها بود… انگونه که امروز تنهایم… بر می خیزم…در آیینه نگاهی به خود می اندازم…صدای فرهاد فضای اتاق را پر می کند…در باز می شود؛ فرهاد می آید؛ لبخند همیشگی اش بر دیوار اتاقم سنگینی می کند و اوست که فریاد می زند.!!

می بینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد / اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم / چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم
بخودم می گم که این صورتکه / می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم / هر چی باید بدونم دستم می گه