Announcement

Collapse
No announcement yet.

ISLAM - Ehyagare hoghoghe bashar

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #16
    سکولاريسم مثل خودِ مدرنيته، پديده‌اي غربي است و در متن تحولاتي که در غرب پيش آمده، ظهور کرده است. چگونه مي‌خواهيم آن‌را به جهان اسلام يا جهان‌هاي غيرغربي ديگر تعميم دهيم يا درست‌تر بگويم تحميل کنيم؟

    آنان که پيروي همه عالم را از پديده سکولاريسم مي طلبند، دچار چنين غرور کاذب و پندار باطل‌اند که در واقع اهانتي است به ذات بشر. بشر تا هست راه کمال نيز بر روي او گشوده است و هيچ‌گاه در يافتن راههاي بهتر براي زندگي معنوي و مادي توقف نخواهد کرد و مطمئناً تمدن غربي با همه دستاوردهاي غول‌آسايش پايان تاريخ نيست و امروز بيش از هر زمان، آثار پيري و بحران را در اين تمدن مي‌توان يافت.

    در شرق نيز آنان که پيروي بي‌چون و چرا از غرب را توصيه مي‌کنند، صرف‌نظر از اين که پيشنهاد غيرعملي و البته غيرعلمي دارند، ريشه پيشنهاد آنان نه تفکر و تأمل، که نوعي شيفتگي و افسون‌زدگي در برابر غرب است و متأسفانه نوعاً آشنايي آنان با غرب نيز با مظاهر و ظواهر غرب است، نه مباني و ريشه‌ها و بنيان‌هاي تمدن و تفکر غرب.

    سوم: آن‌چه گفتني است اين‌که ما نيز در اثر اين تحولات دچار بحران هستيم. غير عملي بودن پيرويِ بي‌چون و چرا از تجدد و عرفي‌گراييِ غربي به هيچ وجه به معني نفي غرب و بازگشت به گذشته نيست. چنين بازگشتي نه ميسر است و نه اگر باشد مطلوب؛ مشکلي که سنت پرستان گرفتار آن بودند.

    ما به تحول و تجدد در انديشه و عمل نياز داريم که متناسب با وضع و روزگار خود ما باشد. هيچ تحولي جز با اهتمام به سنت و بر پايه آن ميسر نيست. اگر غرب نيز آفرينش دنياي جديد خود را با رنسانس (نوزايش) آغاز کرد، رنسانس چيزي جز بازگشت به سنت و البته شناخت و نقد و نوسازي آن نيست. در جهان اسلام نيز کساني مي‌توانند در فرآيند قطعي تحول و هدايت آن تاثيرگذار شوند که اولاً سنت را به درستي و عميق بشناسند و در عين احترام به آن و وفاداري به اصول و پايه‌هاي ماندگار آن، قدرت و شجاعتِ نقدِ سنت (و نه نفي آن) و نوسازي آن را داشته باشند. به گونه اي که مسلمانان را وارد جهاني کنند که در عين انس و وفاداري به اسلام و اصول آن، با فرهنگ و تمدن نو، دوران سخت و پرملالت عقب‌ماندگي تاريخي را پشت سر بگذارند.

    نقد سنت - نه نفي آن - و نقد مدرنيته و غرب - نه نفي آن - راهي است که پيشِ روي روشنفکر مسلمان گشوده است. ما مسلمانيم و مسلماني اساس هويت ماست. وفاداري به اسلام به معني تسليم بي‌چون و چرا در برابر روش‌ها و بينشهايي که گرچه به نام اسلام در متن جان ما نفوذ کرده ولي متعلق به گذشته است نخواهد بود. اما مشکل جهان اسلام فقط در درون نيست.

    چهارم: حضور گسترده و سترگ قدرتهايي که داعيه جهان‌داري و سياست جهان‌خواري را دارند، اجازه نمي‌دهد که جهان اسلام بتواند فارغ از فشار و توطئه بيروني، مرحله تحول و انتقال را طي کند.

    آن قدرت يا قدرتهايي که برخوردار از سازوکارهاي جهاني و بين‌المللي براي تثبيت اقتدار و تقويت سلطه خويش هستند، جز به متابعت کامل ديگران از خود نمي‌انديشند و چون واقعيت امر علي‌رغم شعارهاي فريبنده دفاع از آزادي، دموکراسي و حقوق بشر، منافع مادي و استراتژيک و مناطق نفوذ است، هيچ‌گونه تحولي که اين منافع و مناطق را به خطر بيندازد، نمي‌پذيرند و با حکومت‌هاي غيرملي و غيرمردمي بسيار آسان‌تر کنار مي‌آيند تا حکومت‌هاي برآمده از متن مردم و لاجرم داراي دغدغه خاطر نسبت به مصالح و منافع مادي و معنوي و به‌خصوص دفاع از حيثيت و حرمت ملتها و مبارزه با تحقيرشدگي و عقب‌ماندگي کشورهاي خود.

    استعمار، گرچه صورت قديم خود را از دست داده، ولي ترديد نکنيم که هنوز مشکل بزرگ ما کشورهاي جنوب و به‌خصوص کشورهاي اسلامي، استعمار است که در صورت جديد خود، پرمدعاتر و خطرناک‌تر سايه خود را بر جهان و بر روابط بين‌الملل افکنده است. استعماري که بر خلاف گذشته براي استيلاي خود حاضر به پرداختن هزينه نيست و فقط به سود مي‌انديشد و حتي مي‌کوشد هزينه‌هاي سلطه خود را از جيب کشورهاي محروم‌تر بپردازد.

    پنجم: اما براي اين‌که از ناامني و وحشت و اضطراب و آشفتگي و جنگ و تروري که امروز نه تنها شرق و غرب نه تنها شمال و جنوب که کل بشريت و همه دستاوردهاي مدني، علمي، فرهنگي و تاريخي انسان را تهديد مي‌کند، رهايي يابيم، به نظر ما راهي جز بازگشت به حقيقت دين که مشترک بين همه اديان الهي است، وجود ندارد. غفلت بشر از حقيقت قدسي مطلق از يک سو و قدسي کردن امور بشري و غيرقدسي از سوي ديگر، دو عاملي است که هم به دين خدا و هم به بندگان خدا آسيب فراوان زده است. در جهان ماده‌زده امروز که هدف نهايي آدمي سود (Utility) است و سود نيز در برخورداري مادي و غفلت از جنبه برتر و قدسي وجود آدمي، که تجلي آن معنويت و اخلاق است، معرفي مي شود، طبيعت بلکه آفرينش، منبع ماده اوليه و نيرو به حساب مي‌آيد که فقط به درد توليد در جهت برآوردن نيازهاي مادي انسان مي خورد.

    و انسان بريده از امر قدسي که خود را محور و مدار عالم مي‌داند، به خود حق مي‌دهد که هرگونه که مي‌خواهد در عالم و آدم تصرف کند و آن کس که قدرت دارد به فکر تسخير ديگران و تصرف همه سرمايه‌هاي مادي و معنوي آنان برمي‌آيد، غافل از اين‌که خود نيز قرباني چرخه معيوب توليد براي مصرف و مصرف براي توليد است.

    خاتمي در ادامه سخنانش تاكيد كرد: بشر براي رهايي بايد به دعوت پيامبران گوش فرا دارد و مؤمن نيز بايد بداند که حقيقت ايمان او ايمان به امر قدسي و در محور آن، ذات مقدس پروردگار و همه نيروهاي برتر هستي و ايمان به همه پيامبران و همه کتابها و تعليمات آنان است که حقيقت واحد است. در اين صورت است که تقسيم بندي‌هاي مصنوعي از ميان برمي خيزد و همه پيروان اديان (چه رسد به مذاهب) در عين پايبندي به شرايع و مناسک خود، مي‌توانند در کنار هم براي کمال معنوي انسان، استقرار صلح و مبارزه با بيداد و تبعيض و جنگ و ترور قرار گيرند.

    و انسان مسلمان هم بايد بداند، اسلام که حقيقت همه اديان الهي است، تا به دست آدمي برسد، نازل شده است و در نتيجه آن حقيقت ناب فرا زماني و مکاني در تاريخ تحقق يافته است و به همين جهت است که با توجه به محدوديت‌هاي بشر و محاط بودن او در شرايط گوناگون تاريخي، زماني و مکاني بسته به اين‌که چگونه نسبتي با آن حقيقت ناب پيدا کند، چه بسا شکل اسلام او با اسلام ديگري متفاوت باشد. فاجعه آنجاست که آن شکل تاريخي، زماني و مکاني را با گوهر دين اشتباه کنيم و با پافشاري بر عدم تحول شکل به تناسب تحول جان آدمي در تاريخ، امکان جلوه‌هاي ديگر را از گوهر دين بگيريم و به اين طريق به دين خدا جفا کنيم.

    ما در شاخه‌ها و شعبه‌هاي اسلام محقق در تاريخ شاهد آراي گوناگون، سلايق گوناگون و تجربه‌هاي گوناگوني هستيم که جملگي نيز خود را اسلامي مي‌دانند و احياناً به خاطر تعصبات و ظاهرپرستي شاهد درگيري‌هاي خونين نيز ميان وابستگان اين وجوه متفاوت بوده‌ايم.

    عارفان، فيلسوفان، متکلمان، محدثان، فقيهان و اهل ظاهر و اصحاب تأويل و باطن هر کدام با زاويه ديد خود به سراغ دين و قرآن رفته‌اند و برداشتهاي خاص خود را داشته‌اند که اين اختلاف اگر به تنازع نينجامد و اگر انسان برداشت محدود و تغييرپذير خود را با حقيقت جاودان دين يکي نداند، منشأ خير و پويايي است.

    رييس موسسه بين‌المللي گفت‌و‌گوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها تصريح كرد: اگر دين جاودانه است (که هست) بايد بتواند در زمان‌هاي مختلف پاسخگوي پرسشهاي آدمي و برآورنده نيازهاي او باشد و در نتيجه بتواند به تناسب شرايط و احوال با تمدن‌هاي مختلف و فرهنگ‌هاي متناسب با آن تمدن‌ها که هر دو نيز اموري بشري هستند، سازگار باشد.

    فاجعه آنجاست که ما يک برداشت بشري از دين را عين دين به حساب آوريم و جلوي تفكر را که همسو با تحول جان و جهان آدمي دگرگون مي شود، بگيريم و با کمال تأسف هر جا ديني در برابر تفكر که ذاتاً ميل به آزادي دارد قرار گرفته است، هم دين و هم فکر زيان کرده‌اند.

    امروز جهان اسلام نيازمند يک حرکت نو از متن و با حضور انديشمندان و به‌خصوص نسل جوان رو به آينده است که در برابر امواج اسلام ستيزي و اسلام‌ترسي که ابزار دست قدرتهاي سلطه‌طلب است از يکسو و در برابر امواج افراط گرايي خشن و تعصب‌بنياد حرکتهايي که جز خشونت راه و روشي را نمي شناسند، بايستد و من معتقدم اکثريت غالب و رو به آينده جامعه اسلامي بيش از هر زمان آماده هماهنگي و همسويي و ايجاد حرکتي منسجم در عرصه فکر و عمل است که اميدواريم در آينده‌اي نه چندان دور شاهد تحقق اين واقعيت باشيم تا هم جامعه اسلامي را در نوآوري و نوسازي فکر ديني و عمل اجتماعي ياري کند و هم آن‌را به استقرار نظامهاي مردم‌سالار و آزاد و پيشرو که در کنار توسعه علمي، سياسي و اقتصادي، اخلاق و معنويت را پاس دارد، کمک نمايد و هم آماده گفت وگويي کارساز با همه جهان از جمله جهان غرب و حرکت به سوي صلح و همزيستي به جاي درگيري و سوء‌تفاهم و جنگ و ترور باشد.

    جهان اسلام به‌خصوص انديشمندان و بالاخص نسل جوان و آگاهي که هم بر هويت پايدار ولي متحّول اسلامي خود تأکيد مي‌کند و هم آزادي و استقلال و پيشرفت را مي جويد، نبايد انتظارش طولاني شود.

    اميدوارم دعوتي که به اين همايش و همراهي و همگامي و انسجام و سازمان دهي به عمل آمده و خواهد آمد جواب مثبت و دگرگون کننده حال و آينده را بيابد.

    من همچون گذشته به نوآوري در جان و جهان مسلمان و به همراهي و همگامي و انسجام سازمان‌دهي شده براي رسيدن به آينده‌اي بهتر دعوت مي‌کنم و اميدوارم که با فراغت نسبي که در پايان مسؤوليت سنگين سياسي حاصل شده است، جدي‌تر اين دعوت را پي‌گيري کنم و اميد فراوان دارم که اين دعوت در سراسر جهان اسلام، پاسخ مثبت، سازنده و دگرگون کننده حال و آينده را بيابد
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #17
      علل افول علمى در ايران و جهان اسلام

      در سده‏هاى اخير و به‏ويژه در دو سده‏ى اخير گرفتار فقر علمى به شكل عام و فقر تئورى و نظريه‏پردازى به طور خاص هستيم، بسيار آزار دهنده است و براى كسانى كه به هويت اسلامى و ملى و تاريخ خود دلبستگى دارند، مساله‏اى اساسى و جدى است .


      1يكى از بركاتى كه نامه‏ى رهبر معظم انقلاب به همراه داشت، اين بود كه زمينه‏ى نگاه مجدد به يكى از مبرم‏ترين و جدى‏ترين مسائل اجتماعى را فراهم ساخت .

      تمدن و جامعه اسلامى در خود، سازوكار بزرگ‏ترين نظام علمى را پرورانده و درنورديده و شخصيت‏هاى فاخرى را در حوزه‏هاى مختلف علمى چه در علوم محض و چه در علوم عقلى و چه در علوم نقلى و شرعى داشته است .

      اين كه در سده‏هاى اخير و به‏ويژه در دو سده‏ى اخير گرفتار فقر علمى به شكل عام و فقر تئورى و نظريه‏پردازى به طور خاص هستيم، بسيار آزار دهنده است و براى كسانى كه به هويت اسلامى و ملى و تاريخ خود دلبستگى دارند، مساله‏اى اساسى و جدى است .

      پس اين حديث مكرر، هم چنان نامكرر است . از اين جهت كه تا به پاسخ‏هاى اساسى نرسيده‏ايم هنوز سؤال باقى است . گمان نبريم كه چون اين سؤال قديمى است پس مى‏شود آن را بايگانى كرد . اين سؤال‏ها از آن جهت كه درباره‏ى مبرم‏ترين نيازها است، هنوز سؤال است . هم‏چنان كه ده‏ها مساله‏ى ديگر اجرايى و فكرى در حوزه‏هاى مختلف، هنوز مساله است . گرچه از عمر اين سؤال‏ها ديرى است كه مى‏گذرد .

      گاه تصور مى‏كنيم چون زمانى بر سؤالى گذشته است و گفتارهاى درونى درباره‏ى آن با هم داشته‏ايم يا كسانى ديگر داشته‏اند، مى‏شود اين سؤال را مختومه تلقى كرد . اما حقيقت اين است كه اين قبيل سؤالات را نمى‏توان به راحتى كنار گذاشت .

      ديدگاه‏هايى در علل افول علمى

      درباره‏ى افول علمى از منظر سبب جويانه و علت گرايانه، نظريات متعددى ابراز شده است .
      طرح اين نظريات مى‏تواند مدخلى باشد براى آنچه قصد داريم به آن نزديك شويم .
      چرا ابوريحان‏ها، زكرياى رازى‏ها، بوعلى سيناها، فارابى‏ها، ملاصدراها و ... و در حوزه علوم شرعى محض شيخ طوسى‏ها و ديگران كمياب شده‏اند؟
      چرا در جامعه‏ى ايران كه با توجه به تنوع اقليمى و تنوع استعدادى زمينه‏هاى مختلف براى پرورش استعدادهاى ناب داشته ست‏به اين نقطه رسيده‏ايم كه از خلق‏هاى مشابه هم عاجز شده‏ايم؟
      به اين سؤال پاسخ‏هاى گوناگون داده شده است . برخى رويكرد تاريخى آن را به قرن‏هاى دوم و سوم هجرى برگردانده‏اند . من منظرهاى مختلف را ذكر مى‏كنم تا وقتى به آن نتيجه نزديك‏تر شديم، بتوانيم قضاوتى قريب به واقع داشته باشيم .

      محدويت عقلگرايى

      برخى از كسانى كه به اين سؤال پاسخ داده‏اند، به اين نكته اشاره كرده‏اند كه ريشه‏ى انحطاط علمى در جهان اسلام به عقب‏گرد دولت عباسى از گرايش عقلى معتزلى به گرايش ظاهر گرايانه و اهل حديث، برمى‏گردد .
      آنانى كه با مباحث اوليه تاريخ تمدن اسلامى آشنا هستند، مى‏دانند كه تا دوره‏ى متوكل شاهد رواج انديشه‏ى اعتزالى در تمدن اسلامى هستيم، كه از ناحيه‏ى زمامداران عباسى وقت‏حمايت مى‏شود . در همين دوره است كه دارالحكمه راه‏اندازى مى‏شود . ترجمه‏ها اتفاق مى‏افتد . گرايش به علوم فلسفى، عقلى و علوم محض سرعت پيدا مى‏كند . از دوران منصور و مامون و تا حدى معتصم دوره‏ى رونق تفكر عقل اعتزالى است .

      با آمدن متوكل وقايع متعددى در حوزه زمامدارى جهان اسلام اتفاق مى‏افتد، از جمله توفق اهل حديث و كنار گذاشتن معتزله و بركنارى و محكوم كردن علوم عقلى . كتاب فروشان فلسفى محكوم و مجبور مى‏شوند كه كتاب فلسفى نفروشند، سران تفكر عقلى اعتزالى در شرايط انسداد قرار مى‏گيرند و جريان‏هاى ظاهرگرا و اهل حديث ميدان مى‏يابند .

      برخى مورخان دوره‏ى معاصر كه تاريخ تمدن اسلام را تحليل كرده‏اند - به ويژه كسانى كه داراى گرايش‏هاى اعتزالى در جهان غرب بودند2 تلاش مى‏كنند تاريخ تمدن اسلامى را به گونه‏اى قرائت و روايت كنند كه انحطاط تمدن اسلامى و افول علم در جهان اسلام از دوره‏ى متوكل به بعد آغاز شده است;يعنى از وقتى كه سلطه‏ى سياسى تصميم گرفت جريان عقلى را محدود كند و جريان ظاهرگراى اهل حديث را تقويت كند .

      اين نگاه صائب نيست . مسلما حركت متوكل به روند رشد جهان اسلام ضربه زد، اما متوقف كننده‏ى آن نبود . شاهد بر اين ادعا اين است كه روند شتاب تمدن اسلامى عمدتا در نيمه‏ى دوم قرن سوم به بعد و قرن پنجم است و بسيارى از عالمان بنام - چه در علوم محض و چه علوم عقلى و فلسفى - به قرون بعدى متعلق هستند . بنابراين، رويكرد متوكل نتوانست جريان علم در جهان اسلام را متوقف كند .

      جريان علم در جهان اسلام آن‏قدر چشمه‏هاى متكثر داشت كه سلطه سياسى نمى‏توانست همه‏ى اين چشمه‏ها را ببندد . ويژگى قدرت فكرى و فرهنگى جهان اسلام اين بود كه تحت تفكر دينى به گونه‏اى تكثر پيدا كرده بود كه سلطه‏ى سياسى نمى‏توانست، همه‏ى منافذ دانش را كنترل كند .

      از اين‏رو، مى‏بينيم برغم تحرك متوكل و برخى خلفاى بعد از او، علوم عقلى و علوم محض در جهان اسلام نه تنها افول نكرد، بلكه شاهد شتاب آن‏ها هستيم;زيرا بخش گسترده‏اى از مكتوبات و تاليفات غير ترجمه‏اى و تحليلى علوم عقلى و علوم محض به قرون بعد مربوط مى‏شود .

      رابطه‏ى قدرت و دانش در نظاميه‏ها
      نگاه و تحليل دوم در ارتباط با تاريخ تمدن و علوم و تحليل انحطاط آن، از برخى مصنفان و تحليل‏گران است كه تلاش كرده‏اند، حركت‏خواجه نظام الملك طوسى در ساخت نظاميه‏ها رامقدمه‏اى براى تحديد علم در جهان اسلام و ركود آن معرفى كنند .

      مى‏دانيد كه يكى از شبكه‏هاى زنجيره‏اى مدارس در جهان اسلام نظاميه‏ها بودند كه به اعتبار بنيان‏گذار آن - خواجه نظام الملك طوسى وزير مقتدر سلجوقى - به نظاميه‏ها شهرت يافتند . نظاميه‏ى بغداد، نيشابور، مرو و ... شبكه‏اى از مدارس علمى بودند كه توسط خواجه نظام الملك تاسيس شد .

      رابطه‏ى دانش و قدرت كه برخى از آن سخن گفته‏اند در اين مدارس تا حدود زيادى خودش را نشان داد . وزير مقتدر سلجوقى در اين منطقه‏ى وسيع كه در اختيار دولت‏سلاجقه بود - از آسياى ميانه تا ايران فعلى و قسطنطنيه و مناطق ديگر كه گرفتار تشتت فكرى و عقيدتى و مذهبى بود و اداره‏ى آن را مشكل مى‏كرد - به تاسيس نظاميه‏ها اقدام كرد .

      در نظاميه‏ها مواد درسى و اساتيد همه پيرو مذهب شافعى بودند و تنها مذهبى كه تدريس مى‏شد، فقه شافعى بود . علوم عقلى و ديگر علوم تدريس نمى‏شدند و در حاشيه قرار داشتند . اين مدارس تنها در علوم شرعى و علومى كه به علوم شرعى ارتباط پيدا مى‏كرد، در قالب فقه شافعى فعال بودند .

      اين نظريه مى‏گويد: انحطاط علم در ايران وقتى آغاز شد كه نظاميه‏ها در ايران رشد كردند . نظاميه‏ها به دليل حمايت از سلطه‏ى سياسى دولت، پشتيبانى مادى و اقتصادى مى‏شدند و در نتيجه به مرور زمان شاهد محدود شدن دايره‏ى علوم در جهان اسلام - به ويژه در ايران - هستيم;زيرا مهد اين نظاميه‏ها عمدتا ايران بود .
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #18
        اين نظريه مستنداتى هم دارد كه با نقد مختصرى از آن عبور مى‏كنم .



        نظاميه‏ى بغداد و نيشابور پررونق‏ترين نظاميه‏ها بود;زيرا در نظاميه بغداد غزالى حضور داشته و در نظاميه‏ى نيشابور امام جنيدى و ديگران .

        حتى مى‏بينيم در دوره‏ى خلفاى عباسى مثل المستنصر بالله كه مدرسه مستنصريه را ساخت، تنها فقه شافعى تدريس نمى‏شود، بلكه فقه مذاهب چهارگانه در مدرسه‏ى او تدريس مى‏شود .

        هجوم مغول و انزواى دانش
        ديدگاه سوم درباره‏ى علل انحطاط علمى ايران، مساله‏ى هجوم مغول را مطرح مى‏كند .

        وقتى مغول‏ها به شرق اسلامى حمله كردند، شرق اسلامى زمين خورد . حقيقتا هجوم مغول به ايران به لحاظ وسعت تخريب و درهم ريختن ساز و كارها و ساختارهاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى يك پديده‏ى تاريخى بود .

        از مهم‏ترين ضربه‏هاى هجوم مغول به ايران و شرق اسلامى، انهدام سيستم آبيارى است كه سيستمى تاريخى در شرق اسلامى بود . در مناطق شرقى آب مساله‏اى جدى به شمار مى‏آمد;از اين رو، همواره واژه‏ى آب و آبادى با هم آورده مى‏شد . دسترسى به آب در شرق، فرايندى تاريخى دارد و يك روزه حاصل نشده است . سال‏ها و قرن‏ها گذشته تا يك شبكه‏ى آبيارى فعال شده است .

        يكى از تاثيرات هجوم مغول تخريب اين شبكه‏هاى آبيارى بود . اقتصاد شهرنشينى و كشاورزى به هم ريخت . كتابخانه‏ها به شدت نابود شد، يا در معرض نابودى قرار گرفت .

        طرفداران نظريه‏ى سوم، هجوم مغول به ايران را عامل انحطاط مى‏دانند و معتقدند كه بعد از هجوم مغول پرونده‏ى علم در شرق اسلامى بسته شد . گاهى به نظر مى‏آيد اين ديدگاه، از جهات مختلف نظريه‏ى قابل توجه‏اى باشد . در تاريخ ايران كه هميشه در معرض خطرات تاريخى بوده است، از اسكندر تا حمله‏ى مغول، هيچ حادثه‏اى نتوانست‏شبكه‏هاى آبيارى را در هم بريزد . اما حمله‏ى مغول اين تاثير را داشت .

        ولى آيا واقعا مى‏شود اين نظريه و ديدگاه را تاييد مطلق كرد؟ آيا شروع افول علم در ايران از زمان هجوم مغول بوده است؟

        بعد از گذشت‏يك دوره از هجوم مغول، با توجه به ويژگى‏هاى جامعه‏ى ايرانى و شرايط درونى علم، به سرعت‏به بازسازى رسيديم . هجوم مغول، جامعه‏ى ايرانى را از تكاپو نيانداخت . طولى نكشيد كه در حوزه‏هاى مختلف، جامعه‏ى ايرانى مجددا وارد دوره‏ى دانش‏سازى شد و مى‏توان گفت كمبودهاى قبلى را جبران كرد .

        در دوران هلاكو، خواجه نصير رصد خانه‏ى مراغه را افتتاح مى‏كند . دوازده سال طول مى‏كشد تا اين رصد خانه ساخته شود . رصدخانه يك آكادمى علمى جامع است كه خواجه نصير آن را در مراغه تاسيس كرد . شخصيت‏هايى را هم از اطراف جهان اسلام جمع و به آنجا دعوت كرد . ذوق علمى و ابتكار فردى خواجه نصير توانست ميراث اسلامى را در اين دوره حفظ كند كه بسيار قابل تقدير است .

        خواجه چهار صد هزار كتاب در رصدخانه جمع كرده بود . اين رقم در آن شرايط كه كتب دستى نوشته مى‏شد، خيلى تعجب‏آور است .

        اگر سهم توليد ناخالص ملى را در پژوهش و توسعه در نظر بگيريم، مى‏توانيم به خوبى وضع عمومى جامعه را دريابيم . در آن زمان يك دهم موقوفات كه رقم عمده‏اى مى‏شود، سهم رصدخانه مراغه بوده است .

        بازسازى بعد از هجوم مغول، تنها به خواجه اختصاص ندارد . توانايى‏هاى درونى جامعه ايران براى بازسازى علمى آن‏قدر قوى بود كه چند دهه‏ى بعد، رصدخانه‏ى مراغه تاسيس شد . امراى قابل و فهيم ايرانى مثل خاندان جوينى كنار ايلخانان مغول قرار گرفتند و به آبادانى جهان اسلام پرداختند .

        بغدادى كه مغول‏ها خاكش را با توبره برده بودند در زمان وزارت جوينى از گذشته‏اش بهتر شده بود . در يك دوره‏ى كوتاه، بغداد دوباره رونق قبلى خودش را پيدا كرد .

        يكى ديگر از وزيران دانشمند و فهيم، خواجه رشيدالدين فضل الله وزير ايلخانان است .

        محله‏اى كه در دوره‏ى وزارت او به عنوان شهرك علمى تاسيس شد، يك پديده است . اين كه اين مقدار آدم با انگيزه‏هاى دانشجويى يك جا جمع شوند، نشانگر رشد علمى و بازسازى عظيم فكرى و فرهنگى است . حمله‏ى مغول يك چيزى است و اين كه اين آدم‏ها از اين ضربه‏ى روانى خلاص مى‏شوند و به سراغ دانش مى‏آيند، چيز ديگرى است . خواجه رشيدالدين فضل الله در نامه‏اش سوانح الافكار كه به همت‏يكى از فضلا چاپ شده، آورده است:



        در اين شهرك علمى، هم علوم عقلى و هم علوم نقلى و فروع و اصول تدريس مى‏شده است .

        پس برغم آنكه هجوم مغول اركان تمدن شرق اسلامى را به هم ريخت، اما اين كه بخواهيم عامل افول علمى جهان اسلام و از جمله ايران را اين هجوم بدانيم، شايد نظريه‏ى جامعى نباشد .

        تقسيم و درجه‏بندى علوم
        نظريه‏ى چهارم، استناد انحطاط به نگرش اسكولاستيك و مدرسى است . برخى از صاحبان اين ديدگاه تاريخ غرب را كپى‏بردارى مى‏كنند و بر تمدن‏ها و جوامع ديگر تطبيق مى‏دهند . آنان سير تاريخى غرب را بر ايران و جهان اسلام تطبيق كرده و مى‏گويند انحطاط علم از وقتى آغاز شد كه علم به اعلى و ادنى و متوسط تقسيم شد .

        در آيين‏هاى مدرسى و اسكولاستيكى قرون وسطا، علم اعلى الهيات بود و بقيه علم مكمل بودند . كسانى كه از نظريه‏ى فوق طرفدارى مى‏كنند، معتقدند وقتى علم طبقه‏بندى شد، همه چيز در خدمت علم اعلى قرار گرفت;هم امكانات، هم تفكرات و هم منزلت‏هاى اجتماعى .

        ويژگى قرون وسطا اين بود كه يك علم اعلى وجود داشت (علم الهيات) و در اختيار كشيشان و اسقف‏ها بود و ديگر علوم، علوم مكمل يا علوم مقدمى و علوم آلى بودند . البته اگر علميت آن‏ها مقبول مى‏افتاد .

        اينان گفته‏اند در جهان اسلام و از جمله ايران از وقتى كه الهيات علم ارفع شد، شاهد انحطاط علم بوده‏ايم . كم و بيش در برخى مكتوبات و سخنرانى‏ها ديده مى‏شود كه مى‏گويند تا وقتى ابوريحان‏ها، بوعلى سيناها و شيخ مفيدها در عرض هم منزلت داشتند، دوره‏ى اوج تمدن بود . وقتى كه منزلت‏ها پايين آمد و علم ارفع علم الهيات و علوم مرتبط با آن شد، پرونده اعتلاى علمى در جهان اسلام بسته شد .

        اين نظريه به گونه‏اى اقتباسى از روند تاريخ تمدن غربى و علم غربى است، اما واقعيت در جهان اسلام آن است كه هم در حوزه‏ى فكرى و هم در حوزه‏ى اجتماعى;يعنى هم در فضاى انديشه و هم در فضاى واقعيت‏حتى در اوج دوران تمدن اسلامى علوم ارفع، علوم الهى بوده‏اند .

        ابن سينا به عنوان متخصصى كه در حوزه‏هاى مختلف علمى حركت كرده، وقتى طبقه‏بندى علمى مى‏كند علم ارفع را علم عقايد مى‏داند . ويژگى تمدن اسلامى حل اين پارادوكس است كه در عين طبقه‏بندى علوم، مجال كافى به علوم نازل داده شده است . البته اين خود بحث ديگرى است كه چطور مى‏شود به طبقه‏بندى علوم پايبند بود و به علم اشرف اعتقاد داشت، اما در عين حال مجال براى علوم متوسط و نازل نيز وجود داشته باشد .

        ابن سينا در كتاب‏هاى متعدد از جمله اشارات در نمط هشتم وقتى كه به جايگاه و طبقه‏بندى علوم مى‏پردازد، اظهار مى‏كند كه كمال نهايى جوهر عاقل اين است كه جلوه‏ى حق تعالى در او متجلى شود . در فضاى تمدن اسلامى حتى در اوج اعتلايش بر مبناى طبقه‏بندى علوم حركت‏شده است .

        كارى كه تمدن اسلامى كرد و ما بايد امروز از آن الگو بپذيريم - البته نه به اين معنا كه عينا كپى‏بردارى كنيم - اين كه چگونه مى‏توان طبقه‏بندى علوم را از لحاظ منزلت پذيرا باشيم و در عين حال مجال كافى براى دانش‏هاى متعدد فراهم باشد و اين طبقه‏بندى مانع تكامل دانش در حوزه‏هاى خاص نشود .

        در واقعيات خارجى و منزلت اجتماعى در تاريخ تمدن اسلامى، دو گروه در جامعه‏ى مسلمين منزلت ارفع داشتند . در بين اهل شريعت فقها و در بين اهل معنا عرفا . اين‏ها منزلت‏هاى اول اجتماعى را داشتند . پزشك ولو اين كه پزشك خليفه است و به او احتياج است، اما در اين سلسله مراتب قاضى ابويوسف منزلت اصلى را دارد، نه طبيب .

        اما در عين حال آنچه در حوزه‏ى تمدن اسلامى بسيار قابل توجه و شگفت است آنكه برغم طبقه‏بندى علوم در حوزه تفكر و طبقه‏بندى منزلت در حوزه اجتماعى، مانع از اين نشده كه خوارزمى‏ها، ابن هيثم‏ها، ابوريحان‏ها و ... شكل بگيرند .

        اين چهار نظريه، بيش‏تر نگاه تاريخى به علل افول علم در ايران است، ولى رويكرد ديگرى به ويژه در دهه‏هاى اخير در كشور بوجود آمده كه روبه رشد است و مكتوبات نيز به گونه‏اى اين رويكرد را تعقيب مى‏كنند . بر پايه‏ى اين نظريه علل افول علم در ايران به هنجارهاى فرهنگى - ارزشى جامعه ايران بر مى‏گردد .
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #19
          هنجارهاى اخلاقى و افول علم
          اينان ريشه‏ى افول علم در ايران را هنجارهاى اخلاقى - ارزشى مى‏دانند و آن را خلقيات ايرانيان مى‏نامند . در اين ديدگاه مشكل نه متوكل بوده و نه مغول . بلكه هنجارهايى است كه در ما ايرانيان وجود دارد و مانع شتاب علم مى‏باشد .

          از اين نوع مكتوبات و مقالات كم و بيش در اين دو دهه‏ى اخير عرضه شده است . اشاره به نكته‏هايى از اين قبيل كه: علاقه‏ى ما ايرانيان، همه چيز دانى است نه تخصص‏گرايى، بى‏برنامگى، بى‏ضابطگى، مسئوليت ناپذيرى، شعارزدگى، حسادت و عدم صداقت است كه همه‏ى اين‏ها در كار علمى مشكل‏سازى مى‏كنند .

          در كار علمى وقتى افراد در كنار هم به عنوان همكاران قرار مى‏گيرند، صداقت، عدم حسادت و ... خلقياتى است كه به روند توليد علم كمك مى‏كند، ولى اين‏ها در ما شكل نگرفته‏اند .

          اين روحيه را كه ما ايرانى‏ها خود را كارشناس همه چيز مى‏دانيم و نظر مى‏دهيم، به عنوان عوامل اصلى انحطاط علم در ايران مطرح مى‏كنند و مى‏گويند علت افول علمى در جامعه‏ى ايران هنجارهاى فكرى، اخلاقى و ارزشى است .

          بى‏ترديد ما گرفتار ضعف‏هاى جدى اين چنينى هستيم . واقعيت‏هاى اجتماعى اين است كه در بسيارى از اين موارد ضعف‏هاى اصلى داريم . پس وقتى در مقام نقد اين نظريه بر مى‏آييم به معناى اين نيست كه اين عوامل منتفى است . بلكه يكى از عمده‏ترين مشكلات اجتماعى يك سرى از اين ويژگى‏هايى هست كه حتى زندگى اجتماعى و مدنيت را مشكل مى‏كند، چه برسد به تمدن‏سازى .

          اما كسانى كه اين سخنان و نظريه را مطرح مى‏كنند، به عوامل اين هنجارها نمى‏پردازند . آيا اين هنجارها ذاتى ايرانى‏ها بوده است؟ فطرى بوده است؟ يا مربوط به يكى از دوره‏هاى تاريخى است؟ اگر مربوط به دوره‏هاى تاريخى است، عوامل شكل‏گيرى آن چيست؟

          نمى‏شود گفت جامعه و مردمى از اول با اين شيوه‏ى اخلاقى به دنيا آمدند . راجع به هيچ قومى نمى‏شود، اين‏گونه قضاوت كرد . جامعه‏ى ايرانى در قرن‏هاى متوالى شكوفايى علمى داشته است . اگر بين اين خلقيات و رونق علمى ارتباطى هست كه هست، معلوم مى‏شود در اين دوره‏ها اين ناهنجارى‏هاى اخلاقى را نداشته‏ايم . اگر در رصدخانه مراغه صدها دانشمند كنار هم جمع مى‏شوند و كار مى‏كنند، اگر در شهرك علمى رشيدالدين شش هزار نفر طالب علم كنار هم قرار مى‏گيرند و حركت علمى آغاز مى‏كنند، نشان‏دهنده‏ى برنامه، ضابطه، همكارى علمى و ارتباطات علمى فعال است . در غير اين صورت اين‏ها شكل نمى‏گرفت .

          علل اصلى افول علم
          در اين‏جا وارد بحث ديگرى مى‏شوم . البته در حد طرح بحث است . تا دوره‏ى صفويه و حتى اگر شرايط مساعد مى‏شد، اوايل قاجاريه را نمى‏توان دوره‏ى انحطاط علمى محسوب كرد .

          برخى مى‏كوشند تاريخ انحطاط را به عقب ببرند تا روان تاريخى جامعه را دچار تزلزل معنوى كنند . گويا خيلى عقب مانده‏ايم . طورى است كه ديگر نمى‏شود كارى كرد .

          واقعيت اين است كه تا دوران صفويه مشابه دوران قبلى به زمين مى‏خورديم ولى بلند مى‏شديم .

          اين ويژگى قوم ايرانى است كه زمين خوردن زياد داشته اما بلند شدن هم زياد داشت . مشابه آن چيزى كه در عهد مغول داشتيم . ولى چند دهه بيش‏تر طول نمى‏كشد كه دوباره خيزش علمى اتفاق مى‏افتد . تا پايان صفويه و حتى اوايل قاجاريه اگر شرايط خارجى محقق مى‏شد هنوز امكان به پا خيزى برايمان فراهم بود .

          سنت‏ها در حوزه‏هاى مختلف عقلى و علوم محض و علوم انسانى، انقطاع نبود . اگر چه استمرار هم نبود . گسست داشتيم ولى بين گسست‏هاى موقت‏با دوره‏ى انقطاع خيلى فرق است . گسست‏هاى تاريخى انقطاع نبودند .

          با تجديد قوا و ساماندهى مختصرى در دوره‏ى صفويه در حوزه‏ى علوم عقلى شاهد زنده‏ترين و كاربردى‏ترين سنت فلسفى هستيم .

          فلسفه‏ى صدرايى فلسفه‏اى است كه هنوز نتايج و ذخايرش پنهان است و قابليت استفاده‏هاى فراوانى دارد . الان گروهى روى فلسفه صدرا كار مى‏كنند . اگر اين فلسفه با نيازها، بحث‏ها و علوم جديد مواجه شود وآن را به سخنگويى واداريم، دستاوردهاى گران‏بهايى خواهد داشت .



          تا عصر صفويه پرونده‏ى علمى ما بسته نشده بود . اما در دو سه قرن اخير گرفتار بداقبالى تاريخى شده‏ايم كه از ناحيه‏ى سلطه‏ى غربى گريبان‏گير عالم شده است . نمى‏خواهيم بانگاه توهم توطئه، عيب را به گردن ديگران بيندازيم .

          وقتى از بحث‏هاى اجتماعى صحبت مى‏كنيم تك عاملى نيست . در حوزه‏ى بحث‏هاى اجتماعى عوامل مختلف و متعددى دخالت دارند . نمى‏خواهيم سهم هر يك از عوامل را انكار كنيم . زمامداران بى‏لياقت، مردم كم حميت و ديگر چيزها .

          اما واقعيت اين است كه نقش استعمار غربى در دوره‏ى سرمايه‏دارى تاريخى غرب كه همه‏ى جهان را فرا گرفت، بسيار پراهميت است . به جز تمدن غربى همه گرفتار اين حادثه‏ى مؤلمه شدند كه فتيله‏هاى تمدنى‏شان پايين آمد .

          سرمايه‏دارى غرب از قرن 16 تا 18 سرمايه دارى تجارى است و از قرن 18 به بعد سرمايه دارى صنعتى است . در گروه سرمايه دارى تجارى يعنى قرن 16 تا 18، هدف انحصار در تجارت و پيدا كردن بازار و سلطه بربازار بود . نتيجه‏ى حركت‏سرمايه‏دارى غرب در قرن 16 تا 18 آن است كه سرمايه‏ها به غرب منتقل مى‏شود و مقدمه‏اى براى سرمايه‏دارى صنعتى مى‏شود .

          وقتى به تاريخ آفريقاى شمالى نگاه شود كه چگونه آدم‏ربايى صورت گرفته، از كنار مادر و پدر فرزند ربوده شده، مو بر تن انسان راست مى‏شو، در رمان ريشه‏ها از يك نويسنده دو رگه سياه پوست آمريكايى كه مى‏خواهد اجدادش را پيدا كند، سندهايى است كه نشان مى‏دهد حركت‏بردگان از آفريقا به آمريكا با چه وضعى بوده است! انبوهى از جمعيت‏سياه‏پوستان در اين حركت و طرح استعمارى و انتقال سرمايه‏اى به نام برده به مراكز آمريكايى و ... از بين رفته‏اند .



          در آمريكاى لاتين تمدن‏هاى ديگر به وسيله استعمارگران نابود مى‏شود . اين سرزمين‏ها تمدن‏دار بودند . اين‏گونه نبوده كه غربى‏ها رفته و آنجا را آباد كرده باشند . در قاره‏ى آسيا، ثروت‏هاى آسيا به خصوص هندوستان و جاهاى ديگر به اروپا انتقال يافت .

          در مجموع سرمايه دارى تجارى به روش‏هاى مختلف از طريق تاسيس كمپانى‏ها و ... در دو قرن امكان مى‏يابد كه سرمايه را به غرب منتقل كند و زمينه‏ى دوره‏ى سرمايه‏دارى صنعتى را شكل دهد .

          وقتى ما به عنوان ايرانى با غرب ارتباط برقرار كرديم با مجموعه‏اى ارتباط پيدا كرديم كه با ما تناسب قدرت نداشت واين بد اقبالى تاريخى ما بود!

          نمى‏خواهم سهم كارگزاران نالايق و ... را انكار كنم . اما واقعيت تاريخى آن است كه ما گرفتار بد اقبالى شديم .

          در آن مقطع وقتى با تمدن غربى - از دوره قاجار و صفويه كه دوره‏ى ارتباطى متغير بود و دوره‏ى ارتباط ثابت - ارتباط برقرار كرديم، با غربى روبه‏رو شديم مثل امريكاى فعلى كه سلطه‏ى بى‏رقيب داشت و قدرت پيدا كرده بود وكانال‏هاى متعدد سلطه و اقتدار داشت . از اين رو، وقتى كه سلطه غرب به ايران آمد، تمام چيزهايى كه مى‏توانست‏بين قدرت و دانش ارتباط برقرار كند را نابود كرد و به نقطه‏اى رسيديم كه بازسازى علمى دشوار بود . تا در دوره صفويه در هر زمين خوردنى به سرعت‏بلند مى‏شديم، اما از زمان قاجار به بعد اين زمين خوردن، بلند شدن ندارد . هر قدر مى‏خواهيم بلند شويم، مى‏بينيم اوضاع از جاى ديگر خراب است و اين‏جاست كه گرفتار يك دوره‏ى گسست طولانى علمى مى‏شويم .

          حركت‏هايى مثل تاسيس دارالفنون، دانشگاه و مؤسسات پژوهشى و ... انجام مى‏شود، ولى واقعيت اين حركت‏ها - گرچه نمى‏خواهيم محصولات آن را انكار كنيم . طبيعى است كه اگر همين هم نمى‏بود، شرايط بسيار بدترى را داشتيم - آيا در آن حد مؤثر بوده است كه بتوانيم بگوييم ايستاده‏ايم . حتى حركت هم نه . بلكه سرپا ايستاده‏ايم آيا به اين نقطه رسيده‏ايم؟



          اين تحليلى است كه اين سياح يا سفير غربى دارد . از لحاظ مالى هم به شدت ضعيف است‏يعنى مواجب مدرسه عقب مى‏ماند . حقوق استاد دير داده مى‏شود . دانشجويش خوب اداره نمى‏شود .

          دارالفنونى كه با اميد و آرزو و آمال و در بوق و كرنا شكل مى‏گيرد، در اواخر سلطنت ناصرالدين‏شاه چنين شرايطى دارد .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #20


            البته اين كه در آغاز فعاليت چقدر مجبور به ترجمه بودند بحث ديگرى است، ولى اين مهم است كه جرقه دانشگاه تهران با چنين دستورهايى صادر مى‏شود كه شما كتب درسى را ترجمه و عرضه كنيد .

            به جاى توليد علم و توليد دانش، نگرش و قالب‏بندى، ترجمه‏اى است كه انتقال داده مى‏شود .

            مسير حركت دانشگاه به جاى دانش‏سازى، تربيت معلم است . چيزهايى ياد بگيرند و به نسل بعدى منتقل كنند .

            از دارالفنون به بعد صد سال است كه در حوزه‏ى علم سرمايه‏گذارى كرده‏ايم ولو در حد كم، ولى اين سرمايه‏گذارى چه جوابى داده است و علل كم بازدهى چه بوده است؟

            نهادهاى صلب و ساختارهاى غير منعطف در مجموعه‏ى دانشگاهى ايجاد كرده‏ايم . اين نهادها نه با گذشته آموزشى خودشان كه مدارس علميه و سنت آموزشى مرسوم جهان اسلام باشد، ارتباط داشته‏اند و نه اين كه خودشان در بين خودشان استمرارى را تعقيب كرده‏اند . اين‏طور نبوده كه دانشگاه صنعتى شريف استمرار دانشگاه تهران باشد . هر گاه با يك سرى از محدويت‏ها برخورد كرديم به خاطر ساختار صلب ادارى ساختار ديگرى تاسيس كرديم .

            دانشگاه آزاد هم از لحاظ ساختار شبيه دانشگاه دولتى است و حالا ما مانده‏ايم چه مركز علمى ديگرى تاسيس كنيم .

            ساختارهاى صلب بانيازها و اقتضائات و حركت راهبردى همخوانى ندارد . ساختارهاى جديدى هم كه تاسيس شد، به سرعت دچار عدم انعطاف شدند .

            سيستم آموزش ما هم عملا از سيستم سنتى منقطع و جداست . مانتوانستيم يك گفتگوى مناسب بين سنت‏هاى آموزشى و امروزمان برقرار كنيم كه در بحث‏بومى شدن علم قابل بررسى است . اين كه چرا نتوانستيم گفتگويى بين آموزش سنتى و علوم مدرن در ايران بيافرينيم - تا برسد به بحث همكارى - اختصاص به ارتباط بين آموزش سنتى و مدرن ندارد . در نهاد آموزشى مدرن هم گرفتار ساختارهاى غير مرتبط شده‏ايم . دانشگاه تهران، شهيد بهشتى و صنعتى شريف هيچ تعريف و ارتباطى بين خودشان برقرار نكرده‏اند .

            نكته‏ى ديگرى در خاتمه‏ى عرايضم يادآور مى‏شوم كه در جنبش نرم‏افزارى و راهبرد ادارى، گاهى مسائل را با ديدگاه تزيينى و آرايشى دنبال مى‏كنيم . در سال‏هاى اخير يكى از مشكلات در كشور اين است كه علم را تنها يك شيئى تزئينى به حساب مى‏آورند، مشابه اين كه دلمان مى‏خواهد فوتبال‏مان اول باشد، مى‏خواهيم علم‏مان هم اول باشد . اين‏ها تزيينات اجتماعى‏اند، نه نياز اجتماعى . به علم مانند زينت نگاه مى‏كنيم نه هويت;از اين رو، نوع مواجهه - چه در شكل فردى و چه در شكل اجتماعى - به مساله‏ى علم، يك مواجهه‏ى غيراساسى است;چون براى ما به عنوان عناصر هويتى نقشى ندارد .

            وقتى بحثى مثل نهضت نرم‏افزارى چه در شكل خرد و چه در شكل كلان داريم، نبايد واژه‏ها رؤيا پردازانه و خيال گرايانه باشد . بايد اعتقاد داشته باشيم توسعه‏ى علم محور نياز و مطلوب ما است . توسعه‏اى كه ذات وهويت آن از علم نشات گرفته باشد .

            در دو دهه‏ى بعد از انقلاب، گفتمان‏ها و استراتژى‏هاى متعدد در حل مسائل اجتماعى داشته‏ايم . اين گفتمان‏هاى مختلف و نظرات متعدد با هم قابل جمع نمى‏باشند . بايد اول درباره‏ى كلان قضيه و گفتمانى كه مى‏خواهد استراتژى توسعه‏ى علمى شود، تعيين تكليف كنيم .



            گفتمانى كه به مشكلات حاد اجتماعى از قبيل بيكارى، اشتغال و غيره مى‏پردازد، سرمايه‏ى ملى را به حل اين تنش اصلى اجتماعى معطوف مى‏كند . اگر در اين گفتمان، راهبرد اين باشد كه نبايد صداى مردم درآيد، پس سرمايه‏ها به سمت‏حل بحران‏ها و مسائل و مشكلات روزمره سوق داده مى‏شود;آن‏گاه سهم پژوهش و توسعه در سطح كلان حتى با كشورهاى در مسير توسعه هم قابل مقايسه نخواهد بود .

            دو سال است كه وزارت علوم، تحقيقات و فناورى تشكيل شده است . وزارت علوم همان آموزش و پرورش است كه عده‏اى درس مى‏خوانند . سهم علم و توسعه و پژوهش كجا است؟

            وقتى در فرانسه و ايتاليا وزارت علم و تكنولوژى و در چين كميسيون دولتى پژوهش وجود دارد كه همه‏ى امور را در راستاى پژوهش ساماندهى مى‏كنند، كشور ما در زمينه پشتوانه‏هاى پژوهش، تحقيق و ساختار علمى چه كرده است؟ اين‏ها به خاطر چيست؟

            ممكن است اين گفتمان‏هاى در عرض هم، افكار عام را اقناع كند ولى كسانى كه آگاهى دارند، مى‏دانند كه اين‏ها با همديگر قابل جمع نيستند و به يك سياست واحد تبديل نمى‏شود .

            مهم‏ترين مساله اجتماعى اين است كه بايد به اجماع همگانى در استراتژى علم و توسعه برسيم . آيا واقعا مساله‏ى اصلى اين ست‏يا نيست؟

            امروزه علم مدرن يك پديده‏ى اتفاقى نيست . شايد پانصد سال قبل نظريه‏سازى پديده‏اى اتفاقى بود مثل داستان نيوتن، ولى امروز علم پديده‏اى برنامه‏ريزى شده است . علم امروز فردى نيست جمعى است . در قرون ميانى ملاصدرا حق داشت و مى‏توانست در انزوا در كهك به يك نظريه دست‏يابد، ولى امروز علم پديده‏اى جمعى و گران است . قبلا يك محقق چند كتاب را مطالعه و بررسى مى‏كرد و به يك نظريه دست مى‏يافت، ولى امروز علم پديده‏اى است كه هم در علوم طبيعى و محض و هم در علوم انسانى و فلسفى، پشتوانه لازم دارد .
            امروز دنيا وارد دوره‏ى ابر علم‏ها شده است . يك كشور به تنهايى نمى‏تواند برخى حوزه‏ها را در نوردد . در اين شرايط بايد به سمت زير ساخت‏ها و از زير ساخت‏ها به ساختارها و از ساختارها به سمت راه‏هاى عملياتى حركت كنيم . اگر پيش‏برد علم مطرح است چه امكاناتى مى‏خواهد و راه‏هاى وقوع آن كدام است؟
            توسعه‏ى علمى را بر چه مبنايى مى‏خواهيم قرار دهيم؟ آيا قبول كرده‏ايم گفتمان توسعه‏ى علم محور داشته باشيم؟ اگر قبول كرده‏ايم اقتضائات، ملزومات و پيامدهاى آن چيست؟ ان شاء الله اين بحث‏ها مقدمه‏اى شود براى بحث‏هاى خاص‏تر و تخصصى‏تر كه سخت‏به آن محتاجيم!
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #21



              اشاره



              پيش از شروع بحث در باب موضوع نوشتار حاضر، ذكر فهرست فشرده‏اى از خصائص موقعيت انسان غربى در دوره جديد به همراه بيان چند نكته مقدماتى در مورد ديدگاه اسلام درباره حقوق‏بشر، ضرورى به نظر مى‏رسد.

              1) حقوق بشر در دوران جديد متّكى به بنيانهاى نظرى كاملاً متفاوت با سنّت فكرى دوران قديم است.



              3) در انديشه دوران جديد هر گونه اقتدار برتر از فرد انسان و عقل و استدلال فردى نفى مى‏شود و اصالت صرفا با فرديت انسان است.

              4) بنياد حقوق انسان بر تمايلات نخستين وى نهاده شده است و آنچه براى او به صورت مطلق وجود دارد، همين حقوق طبيعى است كه وظايف و تكاليف نيز محدود به آنها است.

              5) تنها منبع تشكيل جامعه، قرارداد بوده و قوانين اجتماع نيز صرفا بر پايه قراردادها تنظيم شده است.

              اما نكاتى كه پيش از بيان ديدگاه اسلام در باب حقوق بشر مى‏بايد تذكر داد اين است كه:

              1 ـ اسلام مجموعهاى از تعاليم و دستوراتى است كه از ناحيه خداوند به رسول اكرم (ص) وحى و در قالب منابع و متون دينى (اعم از قرآن و سنّت) در دسترس پيروان آن قرار گرفته است. از آنجا كه مسلمانان در مراجعه آزادانه به اين منابع از ذهن و يافته‏هاى ذهنى خود مدد مى‏گيرند؛ امكان برداشتهاى مختلفى از آنها متصّور است.



              2 ـ حال سؤال اين است كه آيا در پرتو مبانى دينى اسلام، اصول و بنيادهاى نظرى حقوق بشر غرب از صحّت و روايى برخوردار است؟

              اسلام به عنوان مجموعه تعاليم الهى و متشكل از اصول و فروع، نظام حقوقى ويژه‏اى را پديد آورده است. و بنابراين پاسخ مسئله فوق را در چارچوب اين اصول مى‏توان يافت. البته با توجه به برداشتهاى مختلف از اين اصول كه نحله‏هاى متعدد كلامى و فقهى ناشى از آن است؛ طرح نظريه‏اى واحد و منسجم در اين باب بسيار دشوار است. براى حلّ اين مشكل توجه به نكات ذيل مفيد به نظر مى‏رسد:

              الف) على‏رغم تعدد برداشتها، تكيه به قدر مشترك و يا متيقّن از اصول در همه موارد غير ممكن نيست. براى نمونه گرچه اصل خدا محورى را متكلمين (معتزله، اشاعره، شيعه و غيره)، عرفا و فلاسفه تفسير كرده‏اند.(1) ولى اصل اعتقاد به موجودى برتر از انسان قدر مشترك همه اين اقوال است و چنين مبنايى با اصول حقوق بشر غرب سازگارى چندانى ندارد.

              ب) در مواردى كه اختلاف برداشتها، طيف ناهمگونى از سازگارى و ناسازگارى را به دنبال دارد مى‏توان با تمركز بر نظريّه‏اى مشهور به نتيجه‏گيرى پرداخت و در صورت لزوم، به اجمالى به نظريات بديل نيز اشاره كرد.

              حال، در ادامه ضمن بيان اصول و مبانى نظرى حقوق بشر از ديدگاه اسلام؛ به نقد آنچه در ابتداى نوشتار حاضر بطور فشرده در باب موقعيت انسان غربى در دوره جديد بيان شد همت مى‏گماريم.

              3ـ سنجش و نقد حقوق بشر غرب مبتنى بر اين است كه ابتدا تعريف حق و تفاوت آن را با واژه‏هايى نظير تكليف و امتياز مشخص نماييم. سپس به ارزيابى آنچه تحت عنوان مبانى نظرى حقوق بشر از آن يادشد، همت گماريم به اين منظور سه مبحث بايد طرح شود: مبحث اوّل به بيان جايگاه شناخت انسان در منابع دينى و شمول قلمرو دين نسبت به آن اختصاص دارد.





              1 ـ كليّات
              1 ـ 1) تعريف حق


              بر همين اساس به هنگام كاربرد آن درباره خداوند، وعده خداوند، مفهوم مطابق با واقع، كار شايسته و امثال آن؛ چنين وجه اشتراكى مّد نظر است.

              2 ـ 1) اصطلاح حق








              1 ـ حق سلطه‏اى است كه براى انسان به ما هو انسان بر ديگرى ولو به صورت اعتبارى قرار داده شده است.(2)

              2 ـ حق اعتبارى خاص و اضافه‏اى ويژه است كه از حكمى وضعى، تكليفى و يا منشاء ديگرى انتزاع مى‏شود.(3)

              3 ـ حق مرتبه‏اى ضعيف از ملكيّت است.(4)

              4 ـ حق امرى اعتبارى است كه در هر مورد معناى و آثار خاصى دارد. (5)

              5 ـ حق متشكّل از چهار عنصر است كه عبارت از: الف) اختصاص ب) تسلّط ج) احترام گذاشتن ديگران به حق د) حمايت قانون از حق؛ عنصر اوّل و دوّم بيانگر ماهيت حق و عنصر ديگر مبيّن تكاليف ديگران در قبال حق است.(6)

              6 ـ حق اختيارى است به منظور انجام دادن كارى كه به فرد يا اجتماع محول مى‏شود. اعلاميه‏هاى حقوق بشر حق را به همين معناگرفته‏اند.(7)

              7 ـ حق امتيازى است كه قواعدى را به لحاظ تنظيم روابط اشخاص به سود پاره‏اى از آنان در برابر ديگران ايجاد مى‏كنند.(

              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #22
                PART TWO


                1. حق امرى اعتبارى و انتزاعى است. به اين معنا كه ما به ازاى خارجى ندارد. لذا تعريف حقيقى، از نوع حد و رسم منطقى كه درباره ماهيات داراى جنس و فصل، صادق است؛ در اين باره صحت ندارد. لذا هر مفهومى در اين تعريف به منزله فصل است.(10)

                2. عنصر اضافه و به عبارت ديگر رابطه اضافى بين ذى‏حق و متعلّق حق و من عليه‏الحق يكى از ويژگيهاى حق است.

                3. از لوازم حق اختصاص چيزى به كسى است.

                4. وجود حق مستلزم برترى و امتيازى براى صاحب آن در مقايسه با ديگران است.

                5. هر حقى مستلزم تكليفى براى ديگران و مراعات آن در مورد صاحب حق است.

                6. بهره‏ورى ناشى از حق هم تصرّفات خارجى و هم تصرّفات اعتبارى را شامل مى‏شود.

                7. متعلّق حق گاهى شى‏ء خارجى و انتفاع از آن و گاهى نيز امور معنوى است.

                بنابر نكات فوق به تعريف پيشنهادى ما از حق چنين است:


                شايان ذكر است كه تعريف فوق بهترين تعريف نيست ولى سعى بر اين بوده است تا ديدگاههاى ديگر نيز در اين باب ملحوظ شود.

                3 ـ 1) رابطه حق و تكليف
                تكليف نوعى الزام است كه به فعل يا ترك فعل مربوط مى‏شود و رابطهاى متقابل با حق دارد. به بيان ديگر هر حقى مستلزم تكليفى و هر تكليفى مستلزم حقى است.

                با اين تفاوت كه در مفهوم حق، اختيار استيفا نهفته است و ذى حق نيز توان انتخاب دارد حال آنكه درباره تكاليف چنين نيست (هر چند در مقام عمل، انسان قادر به ترك تكليف است.)(11)

                4 ـ 1) حق و امتياز
                در تعريف مذكور حق نوعى اعتبار است كه براى انسان به ما هو انسان وجود دارد. ولى امتياز عبارت است از:

                اولويت خاصى كه به موجب قوانين و قراردادهاى اجتماعى با لحاظ شرايطى خاص به دسته‏اى از افراد تعلق مى‏گيرد. براى مثال، اولويتهايى كه براى متخصصان و كارشناسان در زمينه‏اى خاص مقرر مى‏شود از قبيل اعطاى گواهينامه رانندگى، نوعى امتياز تلقى مى‏شود.

                ولى اين امتيازات نمى‏توانند حقوق را نقض كنند.

                5 ـ 1) رابطه دو مفهوم از حقوق

                حقوق در تعريف اوّل شامل سه دسته از مقررات است: 1) احكام تكليفى كه الزام به فعل يا ترك امرى دارند. 2) احكام وضعى: كه شرايط و قيود، صحت و فساد امرى را بيان مى‏دارد. 3) تبيين حقوق بمعناى اخير را بر عهده دارند.

                از طرف ديگر حقوق جمع حقّ است كه تعريف اخير مى‏تواند منشاء دسته‏ى از مقررات گردد. بنابراين مى‏توان گفت حقوق در اين دو تعريف رابطه‏اى متقابل با يكديگر دارند.

                2 ـ دين و شناحت انسان
                شناخت انسان، ابعاد حيات، استعدادها و نيازهاى وى، يكى از بنيادهاى بحث حقوق بشر در هر نظام حقوقى است. درحقوق بشر غرب، اين شناخت از حوزه علوم يا روش خاصّ خود ناشى شده بود با اين باور كه خرد انسانى توان شناخت خويش را از اين طريق داراست، اكنون در مقام سنجش اين ديدگاه و بيان نظرگاه اسلام ناگزير بايد به سئوالات زير پاسخ داد:

                1) آيا شناسايى و تعريف انسان از جمله موضوعاتى است كه در زمره اهداف تشريع و نزول دين قرار دارد؟ و در متون دينى به آن پرداخته شده است؟

                2) آيا شناخت علمى انسان در پرتو روشهاى كنونى و جارى با ديدگاه دين همخوانى دارد؟ در صورت ناسازگارى تقدّم با كدام است؟

                3) در نهايت آيا منبع تعيين حقوق بشر، خرد انسانى است يا دين و تعاليم الهى؟

                پاسخ به اين سئوالات مى‏تواند جايگاه حقوق بشر را در اسلام تعيين و ديدگاه نوگرايى را در اين خصوص ارزيابى كند و ما را به قضاوت پيرامون دين و يا فرا دينى بودن حقوق بشر، رهنمون سازد.

                1 ـ 2) قلمرو دين و حقوق بشر
                تعاليم دينى متشكّل از گزاره‏هايى است كه متضمّن اثبات حكمى و يا هنجارى براى موضوعى باشد.


                الف) نظريّه جامعيت دين در خصوص حقوق بشر
                بر حسب اين نظريه، رسالت دين بيان خطوط كلّى زندگى و زيربناهاى حيات انسان و صرف‏نظر از اختلافهاست.

                به عبارت ديگر، هدف از تشريع دين بيان مطالبى است كه در ازاى دو ويژگى زير است:

                1 ـ هدايت و سعادت انسان در گرو آن مطالب باشد به گونه‏اى كه اخلال آنها سبب نقض غرض از بعثت پيامبران و مخدوش كردن اهداف آنان شود.

                2 ـ از طريق عادى معرفت نتوان به اين نيازها دست يافت.

                با قيد اوّل علوم و معارفى كه سعادت انسان در گرو آنها نيست مانند: فيزيك، شيمى، رياضى و غيره و با قيد دوم آن دسته از معارفى كه از طرق عادى معرفت اكتساب نشدنى است، مانند علم طبّ اخراج مى‏شود.(12)

                حقوق بشر از جمله موضوعاتى است كه واجد هر دو ويژگى است.

                لذا در محدوده كارى دين قرار دارد و قاعدتا؛ تبيين آن در قلمرو دين است.


                ب) نظريه فرادينى حقوق بشر
                بر اساس اين ديدگاه:

                1) دين براى انسان همانند لباس متناسبى است كه در آن كليه نيازها و تواناييها لحاظ شده است.

                2) شناخت انسان در توان آدمى است و از طريق اين شناخت مى‏توان به نيازهاى وى به دين پى‏برد و همچنين محدوده انتظاراتش را تعيين ساخت.

                3) انسان به دو گونه نيازمند دين است

                الف) نيازهايى كه دستيابى به آن خارج از توانايى انسان و علوم و امكانات بشر است.

                ب) نيازهايى كه بشر از طريق تجربه بسيار خطرناك و سهمگين مى‏تواند آنها را آزمايش كند ولى دستيابى به نتيجه هميشه امكان‏پذير نيست.

                بنابر اين ديدگاه، اوّلاً انسان‏شناسى بر دين‏شناسى مقدم است و فهم ما از دين بايد منطبق بر مبانى انسان‏شناسى پيشينى باشد. ثانيا، هر آنچه در دو حوزه ياد شده نباشد داخل در دين است.(13)

                بر حسب ديدگاه اخير رسالت دين در باب حقوق انسان صرفا بيان ارزشهاى كلّى است. از آنجا كه ديدگاه اخير با اشكالاتى مواجه است در اينجا ملاك همان نظريه مشهور و رايج اوّل است كه بايد به بيان ادّله آن همت گمارد.

                2 ـ 2) ادّله جامعيت دين در مقايسه با حقوق بشر
                الف ـ ادّله عقلى: آنچه در قالب برهان مى‏توان بر اين موضوع اقامه كرد، دو قسم است. در قسم اوّل ناتوانى انسان از شناخت خويش و وابستگى و نيازمندى وى به وحى و در قسم دوّم، توانايى خداوند در معرفى و تعيين حقوق وى اثبات مى‏شود.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #23
                  PART THREE


                  1 ـ 2 ـ 2) ناتوانى خرد انسانى از شناخت جامع و تامّ خويش:

                  همان‏طور كه در ابتداى فصل حاضر بيان شد. خردباورى علمى يكى از مبانى نظرى حقوق بشر غرب بود و بر اين اساس آدمى خود قادر به شناخت توانمنديها، احساسات و نيازهاى خويش است. ولى از نظرگاه انديشمندان دينى چنين روشى نمى‏تواند ما را به شناخت جامع و تام از انسان رهنمون سازد.

                  ادلّه اين امر را در قالب موارد ذيل مى‏توان بيان داشت:



                  2 ـ 2 ـ 2) وجود برخى از مقدمات به لحاظ تعيين حقوق بشر لازم است. از جمله اين مقدمات شناخت نظام هستى، شناخت نيازهاى كاذب از نيازهاى واقعى و شناخت نظام مطلوب است.

                  با توجه به محدوديت توان شناخت انسان، چنين امورى براى خردمندان بدون كمك منبع وحى ممكن نيست و بنابراين تعيين حقوق بشر از جانب خودآدمى فراگير نيست.(15)

                  3 ـ 2 ـ 2) تعيين حقوق جهانى براى بشر مبتنى بر اصولى است كه فراتر از ديدگاههاى انسان مى‏باشد زيرا آدميان به دليل اختلاف علايق و سلايق و آداب و رسوم نمىتوانند به وحدت دست يابند.

                  بنابراين وجود منبعى مشترك كه در تعيين موارد بتوان به آن استناد كرد، در صورتى امكان دارد كه فراتر از جعل و نظر آدميان باشد.(16)

                  4 ـ 2 ـ 2) از آنجا كه در بينش توحيدى، خداوند، هستى محض و مطلق است و همه عالم وجود از او نشأت مى‏گيرد و عالم كون و مكان در هستى خود وابسته به او است، علم خداوند نيز به نظام هستى اتم و اكمل است و به همه ابعاد حيات آدمى و تواناييها و نيازمنديها و استعدادهاى وى وقوف دارد. بنابر اين عالم به راه سعادت و مسير كمال آدمى و قادر به هدايت وى در اين طريق است. از اين رو دين شامل دستور كار، حقوق انسان و تعاليمى است كه خداوند آن را به منظور هدايت و كمال آدمى نازل كرده است. (17)

                  از مجموع دلايل فوق مى‏توان به اين نتيجه دست يافت كه علوم بشرى از شناخت تام و جامع انسان عاجز است و آدمى در اين زمينه نيازمند منبعى است كه از خالق خويش سرچشمه مى‏گيرد و اين همان وحى الهى است كه در قالب متون دينى در اختيار پيروان قرار گرفته است. بنابراين دين در بردارنده تعاليمى در اين باب خواهد بود و حقوق بشر در قلمرو دين قرار دارد.

                  ب ـ ادّله نقلى: صرفِ‏نظر از دلايل فوق كه نيازمندى انسان را در باب شناخت خويش و حقوق خود به دين روشن مى‏ساخت، از منظر نصوص و منابع روايى دين اسلام نيز اين موضوع مورد تائيد و تأكيد واقع شده است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:




                  منظور از كتاب در اين آيه و آيه تبيانا لكّل شى‏ء در روايات بسيارى ديگر قرآن كريم است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

                  6 ـ 2 ـ 2 ) در كتاب شريف كافى از امام صادق (ع) چنين نقل شده است:



                  از امام باقر (ع) نقل شده است:

                  انّ اللّه تبارك و تعالى لم يدع شيئا تحتاج اليه الاّمة الّا أنزله فى كتابه و بيّنَه لرسوله (ص) و جعل لكّل شى‏ءٍ حدّا و جعل عليه دليلاً يدلُّ عليه و جعل على من تعدّى ذلك الحّد حدا

                  خداوند هيچ چيزى از آنچه است به آن نياز دارد، ترك نكرده است، مگر آنكه در كتابش نازل كرده است و براى پيامبرش روشن كرده است و براى هر چيز حّد و مرزى نهاده است و بر آن دليلى كه دلالت بدان كند قرار داده و هر آنكس را از اين مرز پا فراتر گذارد را مجازاتى مقرّر كرده است.

                  ـ در روايت سوم از امام صادق (ع) چنين آمده است:



                  اين روايات جملگى (به همراه چندين خبر ديگر) در بابى تحت اين عنوان گردآورى شده است:


                  ما در اينجا (بدليل اختصار) از ذكر اين اخبار خوددارى مى‏كنيم و طالبين را به مراجع روايى ارجاع مى دهيم.

                  7 ـ 2 ـ 2) از جمله دلايلى كه مى‏توان براى پردازش دين به امر شناخت و تعريف انسان به آن استناد جست آيات و روايات بسيارى است كه در آن انسان موضوع قرا گرفته است براى نمونه برخى ذكر مى‏شود:

                  ـ انّا خلقنا الانسان من نطفةٍ امشاجٍ نبتليه فجعلناه سميعابصيرا، (دهر /2)

                  ـ و لقد خلقنا الانسان و تعلم ماتوسوس به نفسه و نحن اقرب الله من حبل الوريد ق،

                  ـ انَّ الانسان خلق هلوعا، اذا مستهالشر جزوعا و اذامسَّه الخير منوعا. معارج

                  ـ انَّ الانسان ليطغى ان راه استغنى. علق

                  از آنجا كه هدف در اينجا تفصيل بحث راجع به ديدگاه دين اسلام درباره انسان نيست از بيان و ترجمه آيات فوق كه بخشى از آيات وارده در اين خصوص است، خوددارى مى‏كنيم و در جايى ديگر به آن مى‏پردازيم.

                  از مجموع مطالب بيان شده به دست مى‏آيد كه اولّا: شناسايى انسان و استعدادها و اهداف وى از جمله اهداف مهم دين است و در متون دينى نيز به اين موضوع پرداخته شده است.

                  ثانيا: علوم انسانى نمى‏توانند حقيقت انسان و نيازهاى واقعى و كمال وى را به او بشناسانند و او در اين امر وامدار منبعى فراتر از خود است.

                  ثالثا: علوم بشرى نمى‏توانند از انسان تفسيرى ناسازگار با متون دينى ارائه دهند.

                  رابعا: حقوق بشر در نظام عقيدتى و عملى اسلام مبتنى بر تعريف آن از تواناييها، استعدادها، نيازها و كمال آدمى است.

                  3 ـ مبانى و اصول انسان‏شناسى دينى

                  1 ـ 3) خدا محورى
                  اساسيترين مفهوم در جهان‏بينى اسلامى، كه زير بناى كليه اصول و فروع آن است، خدا محورى و توحيد مى‏باشد. بر طبق اين اصل كل نظام هستى منشعب از وجود و هستى محض و يكتاى الهى و ضرورت او نيز از ناحيه خودش است. هستى محض واجد جميع كمالات و مبّرا از همه نقصها و زشتيهاست. نظام حقوقى اسلام به ويژه در ارتباط با حقوق انسان مبتنى بر همين اصل است.


                  اعتقاد به توحيد، اصلى است كه همه فرقه‏هاى اسلامى على‏رغم تفاوت در برداشتها به آن تأكيد مى‏ورزند و بنابراين هر برداشتى كه به انكار اصل فوق بينجامد در تعارض با بينش اسلامى خواهد بود.

                  خرد باورى علمى در قالب بنياديترين اصل دوران جديد، به دليل نفى عالم فرامادّى و غير محسوس و انكار موجودى برتر از انسان كه با روش حسى و تجربى مشهود نباشد؛ در تعارض با اين اصل قرار دارد.


                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #24
                    PART FOUR

                    الف ـ توحيد الوهى؛ كه مرتبه عوام است و عبارت است از منحصر دانستن ذات واجب در يك ذات.



                    ب ـ توحيد وجودى؛ كه مربوط به خواصّ است و مشاهده وجود حق در قالب اسماء يا مظاهر به نحو اطلاق يا اجمال يا جمع بين آن دو.



                    ج ـ توحيد ذاتى؛ كه از طريق آن به عدم تعيّن وجودى مطلق لابشرط (مقسمى) پى‏مى‏بريم و اين معنى جز با اخلاص از رؤيت غير و شرك خفى به دست نمى‏آيد.



                    د: توحيد صفاتى؛ پى‏بردن به كمالات ذاتى و خصوصيات وجودى اسماء حق‏تعالى كه هم غيرمتناهى و هم عين مسمّى و هم هركدام عين يكديگر است.



                    ه ـ توحيد افعالى؛ پى‏بردن و مشاهده صدور موجودات و ظهور آنها از حق تعالى است اجمالاً و تفصيلاً غيبا و شهادةً من الازل الى الابد به نحو غير منقطع و در نتيجه اسناد همه افعال به حق تعالى است.(24) .








                    اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا بينش توحيدى و داشتن چنين اعتقادى پيامدهايى براى حيات انسان و حقوق وى دارد يا نه؟



                    بدون ترديد چنين بينشى پيامدهاى نظرى و عملى در باب حيات و حقوق انسان به دنبال دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:



                    1 ـ وابستگى و نياز وجودى انسان به خدا: اوّلين پيامد نظرى بينش توحيدى، اعتقاد به اين است كه آدمى در وجود و حيات خود وابسته و نيازمند به وجودى مطلق و برتر است كه اراده او به تكوين نظام هستى منجر شده است و كمال وى در وصول و تقرب به چنين وجودى خواهد بود، خداوند واقف به حقيقت آدمى و سعه وجودى او و استعدادها و تمايلات وى است و مى‏تواند وى را به سعادت حقيقى‏اش رهنمون كند. اين برداشت با آنچه درباره شاخصهاى خردباورى علمى (كه به صورت خلاصه عبارت بودند از استقراءگرايى تجربى، اصالت رياضى، نفى فرجام باورى، اصالت سود و عقلانيت ابزارى) بيان شد در تعارض است و بجاى كنار گذاردن شريعت از حيات انسان و انسان مدارى در تفسير هستى و تفسير مكانيكى از انسان به تفسير خدا مدارانه از هستى و خداگونه بودن حقيقت انسانى مى‏انجامد.






                    برخى از متفكران معاصر مسلمان حق‏اللّه را چنين بيان كرده‏اند:






                    پذيرش چنين حقى كه پيامد آن قبول فرمانهاى الهى است، مبناى اصلى نظام حقوقى اسلام بوده و در اصول و احكام مربوط به حقوق فردى و اجتماعى تأثير فراوانى برجاى مى‏نهد.



                    براى نمونه حق حيات كه در تفكّر دوران جديد حقى مطلق و بنيادى و غير مشروط تلقى مى‏شد و بر اين اساس مجازات اعدام از نظام حقوقى آنان حذف مى‏گرديد، در نظام حقوقى اسلام محدوديتهايى داشته كه با پذيرش حق الهى توجيه‏پذير است.(27)



                    در فصل بعد در مقام بيان اختلاف حقوق بشر اسلامى با غرب به تفصيل به اين موارد اشاره خواهد شد


                    2 ـ 3) كرامت انسانى
                    همان‏گونه كه در قسمت پيش بيان شد، فردگرايى يكى از بنيادهاى مهم نظرى حقوق بشر غرب بود. در اينجا ضرورى است ضمن نقّادى اين مبنا به بيان نظرگاه اسلام درباره جايگاه انسان پرداخته شود.

                    1 ـ 2 ـ 3) نقد فردگرايى

                    فردگرايى از دو ناحيه مورد حمله قرار گرفته است: يكى از ناحيه جمع‏گرايان و طرفداران اصالت جامعه و ديگر از سوى برخى از انديشمندان مسلمان منتقد نسبت به فرهنگ نو؛ از آنجا كه در اين نوشتار هدف بررسى مبانى نظرى حقوق بشر در اسلام است از بيان انتقادات دسته اوّل خوددارى و به ديدگاههاى دسته دوّم بسنده مى‏شود.

                    الف) جوهره فردگرايى در آموزه غربيان عبارت است از نگرش استقلال به فرد انسان در قالب يك كل در برابر ساير اعيان خارج از خود و در تقابل با ديگر كلّهاى همسان كه كانونى از تفكر و احساسات مى‏باشد و قادر بر سيطره و تسلط بر جهان و محيط بوده و برترين تنظيم كننده روابط فيمابين خود و ديگران و بهترين داور در مورد خوبى و بدى است. در چنين آموزه‏اى جنبه مادّى حيات و تمايلات بشرى اصالت يافته و هر گونه اقتدار برتر از انسان مورد ترديد قرار گرفته و انكار مى‏شود و فرد به عنوان تنها منبع و منشاء تشكيل جامعه و مشروطيت قراردادهاى اجتماعى، قلمداد مى‏شود.

                    در مقابل جمع‏گرايى (Collectivism) بر اين باور تاكيد مى‏كند كه آنچه به انسان تشخّص بخشيده محيط، فرهنگ، تاريخ و روابط اجتماعى بوده است. لذا هرگونه فرديّتى مجزّا از جمع باطل است.

                    ب) اكنون سؤال اين است كه چنين برداشتى (فردگرايى) درباره انسان با بينش سازگار است يا نه؟

                    شايان ذكر است كه در وهله اول اقرار به توحيد در اقسام و مراتب مذكور، مستلزم پذيرش اقتدارى برتر از فرد باشد و بر اساس چنين بينشى انسان در حيات و تداوم معيشت خويش به برتر از خويش نيازمند است. لكن برداشتهاى مختلف انديشمندان دينى درباره انسان و خدا به يكسان فردگرايى را طرد نمى‏كند. لذا اشاره به ديدگاههاى مختلف در تبيين اين موضوع مفيد است.

                    1 ـ رابطه انسان و خدا در ديدگاه جبريه: جبريها توحيد افعالى را به معناى نفى مطلق فاعليت از غير ذات حق مى‏دانند و بنابراين فاعليت انسان را نسبت به فعل خود، از طريق نفى قدرت و اراده وى انكار مى‏كنند. و به عبارت ديگر در ديدگاه اينان قدرت مطلقه الهى به معناى نفى قدرت و اراده از غير خداست. بر اين اساس هر گونه استقلالى درباره انسان نفى مى‏شود و از اين‏رو به فردگرايى قايل نمى‏باشد.


                    بنابراين استناد فعل به انسان بسان استناد حركت به چوب است. اگر چه هنگامى كه شخصى قطعه چوبى را حركت مى‏دهد هم به وى و هم به قطعه چوب مى‏توان حركت را مستند ساخت ولى محرّك واقعى خود چوب نيست.

                    مثال ديگرى كه در نزد اين طايفه جريان دارد. تفاوت بين حركت دادن دست و لرزشى است كه گاهى بدون اختيار برآن عارض مى‏شود. واضح است كه در هنگام حركت دادن دست نوعى قدرت و اراده وجود دارد كه در صورت ارتعاش چنين نيست. تلاش فوق على‏رغم تفاسير متفاوت از نظريه كسب از خروج از بن‏بست‏هاى فكرى جبريون ناكام ماند و نتوانست اختيار و اراده‏اى براى فرد اثبات كند. گو اينكه به دليل همسويى آن با منابع نظامهاى اقتدارگراى اموى و عباسى به جريان مسلّط تبديل شد و فرهنگ مسلمانان را در ابعاد مختلف متأثر ساخت.

                    3 ـ معتزله و انسان: جريان اعتزال كه با حسن بصرى تأسيس شد در صدد پيراستن ذات حق از صفات انسانى و نفى صفات برآمد و در تلاش براى تهمتزدايى از ذات مقدس خداوند، انتساب نكردن معاصى انسان به خدا و حل معضلات ناشى از ديدگاه جبرگرايان، مكتب خويش را بنيان نهادند. از ديدگاه اينان چون خداوند قادر بر جور و ظلم نيست لذا قدرت مطلقه خداوند، به نحوى بايد تفسير شود كه با اين امر منافات پيدا نكند. اينان با اعتقاد به حسن و قبح عقلى و اينكه افعال در ذات خود حسن يا قبيح است، چنين ابراز داشتند كه ملاك افعال خداوند عدل است. آدمى نيز اگر چه اصل حيات و قدرت خود را از ذات حق مى‏گيرد ولى در كاربرد آن آزاداست و رابطه او با خدا، رابطه بنا با بنّاست.

                    بدينسان افعال انسان مخلوق اوست و هيچ ربطى به خداوند ندارد. چنين برداشتى بدون ترديد به نحوى بر استقلال فرد صحه مى‏گذارد، و خرد انسانى را در كمّ و كيف تشريع دخيل مى‏داند. لذا مى‏تواند كم و بيش با برخى از شاخصهاى فردگرايى جور بيايد.

                    هر چند در عمل به دليل اوضاع سياسى اين تفكّر توفيق چندانى نيافت و در چارچوب مباحث كلامى محبوس ماند ولى در تاريخ انديشه سياسى مسلمانان بحثهايى كه درباره حريت و آزادى انسان صورت مى‏گرفت، در قالب همين طرز فكر بود.

                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #25
                      PART FIVE



                      در مكتب تشيع اصل عدل و حسن و قبح عقلى نيز پذيرفته شده است و بنابراين خرد انسان جايگاهى در شريعت دارد.

                      با توجه به مطالب فوق مى‏توان درك كرد كه بر اساس همه ديدگاههاى فوق، انسان مكلف است تا به فرمانهاى الهى گردن نهد و خرد انسان برترين تنظيم‏گر روابط و داور خوبى و بدى نيست بلكه شريعت الهى در اين باب راهنماى بشر است. بنابراين فردگرايى در قالب برداشتهاى موجود از رابطه انسان و خداوند توجيه‏پذير نيست.(2

                      ج) صرف‏نظر از تعارضى كه بين بينش توحيدى و فردگرايى وجود دارد، با تفسيرى كه در متون دينى (قرآن و سنت) از انسان شده است؛ نيز سازگارى ندارد.

                      انسان در قرآن تركيبى است از جسم مادى و روح الهى كه وجود وى را معجونى از تمايلات عالى و دانى ساخته است. از يك سو خور، خواب و خشم و شهوت و از ديگر سوى آن ميل به پرستش، عشق، حقيقت‏جويى، زيبايى طلبى، امانتدارى و مانند آن است. حال آنكه فردگرايى مستلزم تحويل انسان به نيازهاى مادّى وى است.(29) و مى‏تواند به آثار سوءتربيتى چون خودپرستى، هواپرستى و گرگ صفتى منجر شود و اين امر در قالب انسان سودگرا و منفعت‏طلب آشكار است.

                      اگرچه در جاى خود تفاوت بين فردگرايى و خودپرستى بيان شد و اينكه لزوما فردگرايى به خودپرستى نمى‏انجامد؛ ولى در صورتى كه چنين ديدگاهى پذيرفته شود (فردگرايى صحيح باشد) لازمه‏اش اين است كه خودپرستى افراد نيز امرى روا تلقى شود. در حالى كه منظر ارزشهاى دينى اسلام درباره انسان چنين نيست. بنابراين نمى‏توان وجود انسانها متعالى را در جوامع فردگرا انكار كرد اما ساختار چنين جوامعى به گونه‏اى است كه تحقق تعالى انسان در آن با موانعى بسيار مواجه مى‏شود.









                      در اينجا هدف، توجيه بينش صوفيانه از انسان نيست بلكه مراد اين است كه تكيه بر من فردى كه از اركان فردگرايى است با تعاليم اخلاقى اسلام سازگارى ندارد.(30)



                      از منظر فردگرايان، حيثيت ذاتى انسان بر همه چيز تقدم دارد ولى آنان به اين سوال كه ملاك تمايز اين حيثيت چيست و چرا آدمى از بين ساير مخلوقات واجد حيثيتى ممتاز است؛ پاسخ نمى‏دهند.





                      در فلسفه غرب سالهاست كه انسان از ارزش و اعتبار افتاده است. سخنانى كه در گذشته درباره انسان و مقام ممتاز وى گفته مى‏شد ريشه همه آنها در شرق زمين بود، امروز در اغلب نظامهاى فلسفى غربى مورد تمسخر قرار مى‏گيرد.

                      انسان در نظر غربى تا حدّ يك ماشين تنزل كرده است. روح و اصالت آن مورد انكار واقع شده است. اعتقاد به علت غايى و هدف داشتن طبيعت يك عقيده ارتجاعى تلقى مى‏گردد.

                      در غرب از اشرف مخلوقات بودن انسان نمى‏توان دم زد، زيرا به عقيده غرب عقيده به اشرف مخلوقات بودن انسان و اينكه ساير مخلوقات طفيلى انسان و مسخّر انسان مى‏باشند ناشى از عقيده بطلميوسى كهن درباره هيئت زمين و آسمان و مركزيت زمين و گردش كرات آسمانى به دور زمين بود با رفتن اين عقيده جايى براى اشرف مخلوقات بودن انسان باقى نمى‏ماند. از نظر غرب اينها همه خودخواهى‏هايى بوده است كه در گذشته دامنگير بشر شده است. بشر امروز متواضع و فروتن است، خود را مانند موجودات ديگر بيش از مشتى خاك نمى‏داند، از خاك پديد آمده و به خاك بازمى‏گردد و به همين جا خاتمه مى‏يابد.

                      غربى متواضعانه، روح را به عنوان جنبه‏اى مستقل از وجود انسان و به عنوان حقيقتى قابل بقا نمى‏شناسد و ميان خود و گياه و حيوان از اين لحاظ فرقى قائل نمى‏شود، غربى، ميان فكر و اعمال روحى و ميان گرماى زغال سنگ از لحاظ ماهيت و جوهر تفاوتى قائل نيست، همه را مظاهر ماده و انرژى مى‏شناسند. از نظر غرب صحنه حيات براى همه جانداران و از آن جمله انسان ميدان خونينى است كه نبرد لاينقطع زندگى آن را به وجود آورده است. اصل اساسى حاكم بر وجود جانداران ـ و از آن جمله انسان ـ اصل تنازع بقاست. انسان همواره مى‏كوشد خود را در اين نبرد نجات دهد؛ عدالت و نيكى و تعاون و خيرخواهى و ساير مفاهيم اخلاقى و انسانى همه مولود اصل اساسى تنازع بقا مى‏باشد و بشر اين مفاهيم را به دليل حفظ موقعيت خود ساخته و پرداخته است.



                      بنابراين مى‏توان گفت فردگرايى آن‏گونه در نزد طرفداران آن تصوير شده است به دليل تأكيد بر ابعاد مادى حيات انسانى و بريدن انسان از خالق خويش و جداكردن خدا از زندگى انسان بنيانى براى امتناى حيثيت ذاتى انسان بر خود ندارد و به همين دليل به جاى احترام به شخصيت انسان فردنگرى وى مد نظر است.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #26
                        PART SIX

                        انسان در اسلام

                        آياتى كه درباره مقام و منزلت انسان در قرآن مجيد آمده است؛ رفعيترين مقام و شكوه هستى را پس از مقام الوهيت براى انسان ترسيم ساخته است و انسان را موجودى خداگونه و نماد تمام عيار آفريننده جهان در روى زمين تعريف مى‏كند و سرنوشت آفرينش او را برتر از همه موجودات زمينى و آسمانى مى‏داند.

                        انسان اسلام تنها يك حيوانى كه روى دو پا مى‏ايستد و ناخنى پهن دارد و با دو پا راه مى‏رود و سخن مى‏گويد؛ نيست. قرآن، انسان را شايان عاليترين درجات و مستحق بزرگترين مذمتها دانسته است. از سويى او را از آسمان و زمين و فرشتگان برتر و از طرف ديگر از چارپايان نيز پست‏تر شمرده است. مى‏توان ستايشهاى قرآن از انسان را در موارد ذيل برشمرد:

                        1. انسان خليفه خدا در زمين است. سوره بقره/30.

                        2. ظرفيت علمى انسان بزرگترين ظرفيتهايى است كه يك مخلوق مى‏تواند به آن دست يابد. بقره/33ـ31.

                        3. فطرتى خدا آشنا دارد، به خداى خويش در اعماق وجدان خويش آگاهى دارد. اعراف/172.

                        4. در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادّى كه ديگر جانداران وجود دارد، عنصرى ملكوتى و الهى است لذا انسان موجودى مركب از طبيعت و ماوراى طبيعت، جسم و جان است. سجده

                        5. آفرينش انسان حساب شده است و وى موجودى برگزيده است، طه/121.

                        6. او شخصيتى مستقل و آزاد دارد و امانت‏دار خدا است. رسالت و مسئوليت دارد از او خواسته شده با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكى از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند. سوره احزاب/172. دهر/3.

                        7. او از كرامت و شرافت ذاتى برخوردار است. خدا او را بر بسيارى از مخلوقات خويش برترى داده است. او آنگاه خويشتن واقعى خود را درك و احساس مى‏كند كه اين كرامت و شرافت را در خود درك كند و خود را برتر از پستيها و دنائتها و اسارتها و شهوترانيها بشمارد. اسراء/70.

                        8. او از وجدانى اخلاقى برخوردار است به حكم الهامى فطرى، زشتى و زيبايى را درك مى‏كند. شمس/9ـ8.

                        9. او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نمى‏گيرد، خواستهاى او بى‏نهايت است، به هر چه برسد از آن سير و دلزده مى‏شود مگر آنكه به ذات بى‏حدّ و نهايت (خدا) بپيوندد.



                        10. نعمتهاى زمين براى انسان آفريده شده است.



                        11. او را براى اين آفريد كه تنها خداى خويش را پرستش كند و فرمان او را اطاعت كند. پس وظيفه‏اش اطاعت امر خدا است.


                        12. او جز با ياد خدا، خود را نمى‏يابد و اگر خداى خويش را فراموش كند خود را فراموش مى‏كند.


                        13. بسيارى از حقايق پنهان اين جهان پس از كوچ‏كردن از اين عالم بر وى منكشف مى‏شود.


                        14. او تنها براى مسائل مادى كار نمى‏كند و محرك او تنها خواسته‏هاى حيوانى او نيست، بلكه تمايلات ويژه‏اى در او وجود دارد كه بدون تحصيل آن خشنود نمى‏شود.


                        بنابراين انسان از نظر قرآن موجودى است برگزيده از طرف خداوند؛ خليفه جانشين او در زمين؛ مركّب از روح و جسم؛ داراى فطرتى خداآشنا، آزاد، مستقل، امانتدار خدا و مسئول خويشتن و جهان، مسلط بر طبيعت و آسمان و زمين، آشنا به خير و شر، در حال كمال از ضعف به قوّت، سير كننده به سوى خدا، داراى ظرفيت علمى و عملى نامحدود، برخوردار از شرافت و كرامت ذاتى، شايسته بهره‏مندى از نعمتهاى خداوندى و مسئول در برابر خداوند خويش است.(32)

                        قائل شدن چنين مقام و منزلتى براى انسان، مكتب اسلام را مكتبى انسانى كرده است و نظام حقوقى دينى نيز بر اين اساس درصدد تعالى شخصيت انسان است.

                        از اين مطالب بخوبى تقدّم انسان شناسى اسلام بر ديدگاه فردگرايان مشخص مىشود.

                        4) خاستگاه و منابع حقوق بشر در اسلام
                        1ـ4) خاستگاه حق
                        1ـ1ـ4) تعريف

                        تعمق در ماهيت حق، اين پرسش را در ذهن پديد مى‏آورد كه چه چيزى موجد حق است؟ آيا حقوق انسان اعتباراتى بوده است كه بر اساس قرارداد پديد مى‏آيند؟ و يا اينكه حق داراى خاستگاه عينى است؟

                        بنابراين منظور از خاستگاه حق، امرى است كه منشأ پديدآمدن آن است. از اين بيان تفاوت بين منبع و خاستگاه حق معلوم مى‏شود، چه مراد از منبع مجموعه‏اى از گزاره‏ها و قضاياست كه بيانگر حقوق است. حال آنكه واژه خاستگاه بيانگر امورى است كه پديدآمدن گزاره‏ها براساس آن صورت گرفته است و به عبارت ديگر اوّلى ناظر به مقام اثبات و دومى ناظر به مقام ثبوت است. براى مثال در حقوق بشر غرب، منبع حقوق، اعلاميه‏هاى مربوط و قراردادهاى موجود در اين زمينه است. در حالى كه خاستگاه حق، طبيعت و حيثيت ذاتى انسان است كه در قالب نظريه حقوق طبيعى از آن ياد شده است. فقدان تمايز بين اين دو واژه مى‏تواند به برخى از نتايج ناصحيح بينجامد كه در آينده به آن اشاره مى‏شود.

                        2 ـ 1 ـ4) قراردادگرايى يا عينيت‏گرايى

                        در بحث مربوط به خاستگاه حقوق نظريات گوناگونى طرح شده است كه با دو ديدگاه اساسى ارتباط پيدا مى‏كند:

                        الف. قراردادگرايى: براساس اين ديدگاه آنچه موجد حق است؛ صرفا قرارداد اجتماعى است. طرفداران اين نظريه چنين استدلال مى‏كنند كه حقوق امورى هستند كه پس از تشكيل جامعه مطرح شده و معنا پيدا مى‏كنند و بدون جامعه، وجودى براى آنها متصور نيست از آنجا كه تشكيل جامعه براساس قرارداد تحقق مى‏يابد، بنابراين حقوق نيز نمى‏تواند جز قرارداد، خاستگاهى بيابد.

                        علاوه بر اين، توافق نيافتن ملل گوناگون در خصوص حقوق انسان دليل ديگرى براى فقدان مبناى نفس الامرى و واقعى براى حقوق است.


                        2 ـ 4) اسلام و خاستگاه حق






                        بدان خدايت رحمت كند ـ كه همانا خداوند بر تو حقوقى دارد كه آن حقوق در هر حركتى كه مى‏كنى يا سكونى كه دارى يا جايگاهى كه فرود مى‏آيى يا عنصرى كه فرو مى‏گردانى يا ابزارى كه به كار مى‏بندى، بر تو احاطه دارند بعضى از اين حقوق از بعضى ديگر بزرگترند و بزرگترين آنها همان است كه براى نفس خويش بر تو واجب ساخته و ريشه و اصل همه حقوق است. آنگاه نوبت به حقوقى مى‏رسد كه براى نفس خودت بر تو واجب ساخته؛ حقوقى بر همه اعضاى بدنت از سر تا قدم. ولى اين موضوع برخى را به اين نتيجه رسانده است كه در اسلام حق جنبه طفيلى و تبعى داشته و مقيد به تكليف و متنزع از آن است. برحسب اين نظر، در پرتو شريعت گرايى و تكليف گرايى دغدغه‏اى براى بحث از حقوق بوجود نمى‏آيد و علت متروك شدن بحث از حقوق بشر در جوامع اسلامى همين امر است.


                        شايان است در ارزيابى صحّت و روايى اين ديدگاه به چند نكته توجه شود:

                        1ـ در هر گزاره‏اى كه در آن حكمى براى موضوعى ثابت شده است، دو مقام تشخيص دادنى است: اوّل مقام ثبوت يا نفس‏الامر كه عبارت است از واقعيتى كه گزاره حاكى از آن است. دوم: مقام اثبات كه عبارت آن از دلالتى كه گزاره فوق بر واقعيّت خارجى دارد. .
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #27
                          PART SEVEN



                          2ـ در احكام موجود در شريعت اسلام و نيز گزاره‏هاى دينى كه متكفل بيان حقوق شده‏اند، اگرچه در مقام اثبات تكاليف اصالت داشته و حقوق جنبه فرعى دارند ولى اين امر دليل آن نيست كه در مقام ثبوت نيز حقّ ناشى از تكليف است. بلكه امكان وجود حقوقى مبنايى كه تكاليف براساس آن شكل گرفته باشد؛ وجود دارد. اگرچه به دليل خدامحورى و اينكه حقوق انسان را خداوند به وى اعطا كرده است، كليه حقوق وى مقيد به نحوه بيان شارع و مصلحتى است كه شارع از آن حق را در نظر داشته است.



                          به بيان ديگر از ظاهر قضاياى شريعت نمى‏توان نتيجه گرفت كه احكام داراى ملاك پيشينى غير از انشاء الهى باشند. بلكه بر طبق نظريه متفق عليه همه اصوليّون احكام شريعت همگى تابع مصالح و مفاسد نفس‏الامريه بوده و خداوند نيز بر طبق اين ملاك احكام را وضع كرده است. ضمنا مى‏توان گفت تكاليف شرعى انسان و حيات جمعى وى تابع حقوقى پيشينى بوده كه خداوند به انسان فطرتا اعطا كرده است.



                          3. بنابراين صرف اينكه حقوق در قالب بيانات تكليفى عرضه شده‏اند. و منتزع از تكاليف هستند با تقدّم حقوق بر تكاليف در مقام ثبوت منافات ندارد و امكان شناسايى خاستگاه حق در چارچوب مبانى دينى منتفى نيست


                          اسلام و حقوق طبيعى

                          در بينش انسان محورى (اومانيستى)، طبيعت بشر، فارغ از پيوند آن با موجودى فراتر (خدا) داراى خاستگاه حقوقى مطلق و بنيادى، است. بى‏ترديد چنين نگرشى به انسان و جداكردن وى از خالق برترش در تعارض با بينش‏اسلامى است. در عين حال جاى اين سؤال باقى‏است كه آيا مى‏توان نظرگاه حقوق طبيعى را به گونه‏اى با مبانى اسلامى سازگار داشت؟

                          برخى به اين سؤال چنين پاسخ گفته‏اند:



                          توضيح استدلال فوق (كه از نظر نگارندگان نيز صحيح است) مبتنى بر بيان امورى است:

                          1. هدفدار بودن جهان خلقت: برخلاف انديشه اكثر غريبان در دوران جديد مبنى بر انكار فرجام (Telos) و براى نظام خلقت، براساس بينش اسلامى مجموعه هستى و موجودات آن از روى اتفاق پديد نيامده است و در سير تحولى و حركت خود سرگردان نيست. بلكه نظام تكوين معلول علم غايى خداوند به نظام احسن بوده و به سوى او كه هستى مطلق است روان مى‏باشد. انسان نيز به عنوان موجودى كه مى‏تواند اشرف مخلوقات باشد؛ از اين اصل مستثنى نيست. از اين رو وى در سير تكاملى‏اش؛ به سوى خدا كه كمال مطلوب اوست حركت مى‏كند.



                          3. علل فاعلى و غايى موجد حق: اساسا حقوق، نوعى علاقه و رابطه بين ذى حق و متعلق حق بوده و تحقق چنين رابطه‏اى بسان ديگر معادلات نيازمند علت است. علت نيز بر دو قسم است: يا فاعلى و يا غايى است يعنى چيزى كه سبب به وجود آمدن چيز ديگر مى‏شود يا از آن روست كه فاعل و كننده آن است نظير آدمى كه هنگام سخن‏گفتن فاعل كلام است يا اينكه غايت و فرجام آن است نظير هدفى كه گوينده از سخن گفتن دنبال مى‏كند. فقدان هر كدام از اين علل به نيستى معلول مى‏انجامد. درباره حقوق انسان هر دو نوع از علتها وجود دارد.

                          از سويى نوعى رابطه غايى بين مواهب خلقت و انسان وجود دارد. در قرآن كريم اصل فوق چنين بيان شده است:



                          چنين رابطه‏اى بين مواهب خلقت و انسان منجر به وجود استعدادهايى در وى به منظور بهره‏مندى از آن مى‏شود كه اين استعدادها طبيعتا در هر فردى وجود دارد.

                          از طرف ديگر در مواردى ممكن است ذى حق خودش متعلق حق را به وجود آورد و فاعل آن باشد نظير درختى كه آدمى مى‏كارد تا از ميوه آن بهره‏مند شود. فاعليت انسان در تحقق چنين امرى نيز ناشى از نوعى استعداد فطرى در وجود وى است كه از ناحيه خالق در وجودش به وديعت نهاده شده است.

                          4. بنابراين خاستگاه حق، استعدادهاى فطرى است كه خداوند براساس حكمت بالغه خويش در وجود انسان نهاده است و هر استعداد طبيعى، سندى طبيعى براى بهره‏مندى ذى حق از متعلّق آن است.

                          3 ـ 2 ـ 4) پيامدهاى نظريه حقوق طبيعى اسلام

                          از بيان فوق روشن شد كه طبيعت انسان به خودى خود و صرف‏نظر از اتصال و پيوند آن با خدا و هدفدار بودن وى نمى‏تواند موجود حقى باشد. از اين رو حقوق طبيعى در قرائت دوران نو براساس مبانى اسلامى توجيه پذير نيست.



                          بر اين اساس، ويژگيهاى حقوق طبيعى از ديدگاه اسلام چنين خواهد بود:

                          1. حقوق طبيعى يا فطرى براساس حكمتى الهى از سوى خداوند به انسان بخشيده شده است و خداوند نيز در اعطاى آن قصد تحقق كمال انسانى را اراده كرده است.

                          2. حقوق طبيعى به آنچه خداوند اراده فرموده است مقيّد بوده و تنها در همان محدوده كاربرد دارد.

                          3. حقوق طبيعى بشر همزاد مسئوليت فطرى وى نسبت به طى كمالات انسانى است از اين رو نوعى مسئوليت طبيعى مقارن بر حق طبيعى وجود دارد كه اعمال آن حق را مقيد مى‏سازد.(37)



                          با توجه به آنچه درباره نظرگاه اسلامى حقوق فطرى ذكر شد مى‏توان نظريه‏اى را كه در دوران جديد در غرب تحت عنوان حقوق طبيعى مبنا قرار گرفت، ارزيابى كرد. به اين منظور شايسته است به برخى از اشكالاتى كه در اين باره طرح شده توجه شود:



                          در پاسخ اين اشكال مى‏توان گفت مراد طرفداران نظريه حقوق طبيعى از طبيعت، ذات موجود متصف به انسان است. از اين رو اعتبارى بودن ماهيت ضررى به آن وارد نمى‏سازد.

                          2. اگر طبيعت مبناى حق باشد؛ پس در هنگام تزاحم طبايع اعم از حيوانى يا انسانى، چه چيز ملاك قرار مى‏گيرد؟ اين ملاك هر چه باشد امرى غير از طبيعت خواهد بود و به همين دليل طبيعت نمى‏تواند ملاك نهايى باشد لذا خاستگاه حق امرى غير از آن است. براى مثال؛ اگر حيات يك انسان موقوف بر كشتن حيوانى ديگر باشد؛ چگونه تقدم حق حيات انسان بر آن حيوان ثابت مى‏شود؟ اگر ملاك طبيعت است، طبيعت كه امرى خاص انسان نيست و طبيعت حيوان نيز مقتضى حيات وى است و اگر ملاك قدرت فائقه انسان بر آن حيوان است كه همان عبارت مشهور (الحق لمن غلب حق از آن كسى است كه پيروز شود) است، در اين صورت خاستگاه حق قدرت است نه طبيعت. اين اشكال با اين فرض طرح شده است كه در تفكّر دوران جديد اشرف مخلوقات بودن انسان مورد ترديد واقع شد و فرجام باورى در خلقت نيز مورد انكار قرار گرفت. لذا با توجه به ديدگاه اسلامى كه اساسا خلقت عالم را در خدمت انسان مى‏دانست و نيز بهره‏مندى از نعمات الهى را شايسته انسان مى‏شمرد، اين اشكال وارد نخواهد بود.
                          .
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #28
                            PART EIGHT - THE END



                            بلى، در صورت تزاحم حقوق در انسان حتى در صورت پذيرش ديدگاه اسلامى اين سؤال جاى طرح دارد. لكن با توجه به ويژگيهايى كه درباره حقوق فطرى بيان شد؛ اشكال رفع شدنى است. زيرا حقوق طبيعى مقيد به حكمت و مصلحتى الهى است كه خداوند در عالم تكوين از وجود آن حق اراده فرموده است و در مقام تزاحم نيز بيان شارع مى‏تواند كاشف از حدود اين حق تكوينى باشد كه از جمله آن موارد تزاحم در حق است. بنابراين در مواردى كه مثلاً حق حيات يك فرد با حق مالكيت فرد ديگرى تزاحم پيدا كند بيان شارع مى‏تواند از حدود حق حيات و مالكيت پرده‏بردارد و به حل تزاحم بينجامد. در حالى كه در نظام حقوق بشر غرب در اين موارد چاره‏اى جز رجوع به قرارداد (يعنى امرى غيرطبيعى) نيست و اين خود ناقض نظريه حقوق طبيعى ايشان است.



                            3. شناخت طبيعت و استعدادهاى طبيعى بشر در پرتو روشهاى علمى جديد شناختى ناقص بوده و از اين رو قادر به نشان دادن ابعاد مختلف نيازهاى انسان نيست. بنابراين مبنا قراردادن حقوق طبيعى آن هم براساس استعدادهاى مادّى وى چيزى جز نگرش ناقص به حيات بشر نيست و همين امر موجب انحرافات عظيم در اخلاق جنسى غرب شده است.



                            اين اشكال نيز در پرتو نظرگاه فطرت كه استعدادهاى مختلف انسان اعم از مادى و معنوى را در نظر مى‏گيرد، حل شدنى است.



                            اهمّ اين استعدادها را در دو بعد مى‏توان طرح كرد39)



                            الف ـ فطريات شناختى



















                            ب ـ گرايشهاى فطرى

                            از ديدگاه اسلام انسان در ناحيه خواستها گرايشهاى خود نيز داراى سلسله فطريات است. اين گونه خواستها به دو قسم است: مادّى و جسمى؛ كه تقاضاهايى است صد در صد وابسته به جسم مانند صيانت ذات، ميل به غذا و غريزه جنسى و غيره و قسم دوم عبارت است از،






                            اين امور را در قالب موارد زير مى‏توان ذكر كرد:



                            1. حقيقت‏جويى: در انسان گرايش به كشف واقعيات آنچنان كه هستند وجود دارد. در دعاى منسوب به پيامبراكرم(ص) آمده است:






                            پيدايش دانش بشر اعم از فلسفه و علم زاييده همين ميل متعالى است. حس سؤال و ميل به كاوش نيز از مصاديق همين گرايش است.



                            2. گرايش به خير و فضيلت: گرايش انسان به امورى كه صرف‏نظر از منفعت و سودشخصى داراى فضيلت است؛ نظير راستى، درستى، نظم و ساير مفاهيم اخلاقى از جمله گرايشهاى فطرى انسان.



                            3. گرايش به جمال و زيبايى: در انسان گرايش به جمال و زيبايى به معناى زيبادوستى و زيباآفرينى وجود دارد. نمودهاى مهم هنرى در جوامع انسانى كه در قالب خط، نقاشى و هنر آن در طول تاريخ ظهور كرده است در پرتو همين گرايش تحقق يافته است.



                            4. گرايش به پيشرفت و خلاقيت: در انسان ميل به تكامل در قبال وضع موجود و تحول در آنچه هست به سوى وضعى بهتر، هميشه وجود داشته است و اين منجر به دگرگونى‏هاى طولى و عرضى در نهادهاى مختلف انسانى شده است.



                            5. عشق و پرستش: بسيار محسوس است كه در انسان چيزى مافوق محبت وجود دارد كه تحت عنوان عشق مى‏توان از آن ياد كرد. صرف نظر از نظرياتى كه درباره ماهيت عشق آمده است و از حوصله اين مقال خارج است. قدر مسلم اين است كه بشر عشق را ستايش مى‏كند حال آنكه شهوت و آنچه از مقوله آن است ستايش شدنى نيست و اين نشانگر متعالى‏بودن اين گرايش است.



                            6. از آنجا كه حقوق طبيعى غرب در دوران نو، براساس احكام الهى بنيان نشده و طبيعت انسان را بدون غايت درنظرمى‏گيرد، بنابراين انسان در برابر حقوق خويش مسئول شناخته نمى‏شود و قادر به سلب اين حقوق از خويش است. لذا خودكشى بر اين اساس امرى مجاز خواهد بود. در حالى كه در نظريه اسلامى در خصوص حقوق طبيعى يا فطرى اين امر لحاظ شده است و انسان در باب حقوق خويش فعال مايشاء نيست. بلكه تنها قادر به كاربرد مسئولانه آن است. به همين دليل نوعى الزام در كاربرد اين حقوق وجود دارد. مثلاً انسان نمى‏تواند خود را در معرض هلاك قرار دهد چنانكه آيه شريفه لاتلقوا بايديكم الى‏التهلكه (خود را به دست خويش به هلاكت نسپاريد بقره/195) به اين مطلب اشاره دارد.



                            5 ـ 2 ـ 4) حقوق طبيعى و شريعت اسلام



                            تعاليم اسلامى متشكل از چند بخش است: كلام و اعتقادات، شريعت و فقه و اخلاق؛ با توجه به آنچه در خصوص نظريه اسلام درباره حقوق طبيعى فطرى گذشت، اين سؤال مطرح خواهد شد كه جايگاه حقوق طبيعى در شريعت اسلامى چيست؟ پاسخ اين سؤال مى‏تواند اين شبهه را كه با پذيرش حقوق طبيعى به عنوان يك معيار پيشينى، جايى براى شريعت‏گرايى باقى نمى‏ماند حلّ سازد، اجمال مطلب از اين قرار است كه،



                            1. همان‏گونه كه قبلاً بيان شد، درنظرگرفتن خاستگاهى براى حقوق بشر از ديدگاه اسلام، منافاتى با اصل وجود شريعت ندارد، زيرا با مراجعه به همين گزاره‏هاى موجود در شريعت و منابع آن مى‏توان به آنها دست يافت و در حقيقت احكام فقهى در مقام تشريع از ملاكهايى پيشينى پيروى مى‏كنند، كه همان مصالح و مفاسد موضوعات مربوط به وصول انسان به سعادت الهى را در نظر دارند. بنابراين مى‏توان گفت شريعت الهى، كاشف از حقوق طبيعى و فطرى انسان است.



                            2. پيامد ديدگاه فوق اين است كه منابع شريعت الهى به بيان حدود حقوق طبيعى تواناست و بااينكه حقوق فطرى در اسلام مطلق نيست ولى چارچوب آن در احكام فقهى بيان شده است. در عين حال نمى‏توان نقش عقل و فهم بشر را در استنباط اين حدود از منابع مربوط انكار كرد. نتيجه اينكه حقوق فطرى بشر براساس حكمت الهى كه در خلقت انسان نشئت گرفته است و براساس منابع معرفت دينى استنباط خواهد شد و فهم بشر نيز در اين استنباط دخيل خواهد بود
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #29
                              اسلام در مالزى

                              مالزى يكى از كشورهاى مهم و پيشرفته اسلامى در حوزه جنوب شرق آسياست. اسلام همزمان با ورود در اين سرزمين به جزاير اطراف آن چون اندونزى، فليپين و تايلند نيز وارد شد و به سرعت در ميان اقوام ساكن آن مجموعه جزاير به ويژه ساكنان بومى نفوذ كرد و به تدريج جزء هويت و بخش اساسى شاكله فرهنگى و بن مايه ارزشى‏شان گرديد.


                              چكيده

                              مالزى يكى از كشورهاى مهم و پيشرفته اسلامى در حوزه جنوب شرق آسياست. اسلام همزمان با ورود در اين سرزمين به جزاير اطراف آن چون اندونزى، فليپين و تايلند نيز وارد شد و به سرعت در ميان اقوام ساكن آن مجموعه جزاير به ويژه ساكنان بومى نفوذ كرد و به تدريج جزء هويت و بخش اساسى شاكله فرهنگى و بن مايه ارزشى‏شان گرديد.
                              اسلام در اين سرزمين به صورت مسالمت‏آميز و از راه‏هاى مهاجرت، تجارت و دعوت راه يافت و مهم‏ترين و اصلى‏ترين قوم آن يعنى مالايو را به خود جذب كرد و كم‏كم جزء جدايى‏ناپذير از انديشه، فرهنگ و حيات اجتماعى آنان گرديد.

                              مقاومت در برابر استعمار نيز توسط مسلمانان و با پشتوانه فرهنگ و ارزش‏هاى اسلامى آغاز شد و امروزه نيز اسلام نه تنها در زواياى زندگى و در درون خانه‏ها و انواع آداب و رسوم و فرهنگ مردم مسلمان آن مناطق جلوه‏گر است، در مسائل اجتماعى و سياسى نيز رو به پيشرفت است. اين در حالى است كه باورمندى بدان حتى نزد اقليت‏هاى دينى بودايى، مسيحى، هندويى و مذاهب محلى ديگر نيز به عنوان يك ارزش و برترى روانى، طبقاتى و قومى تلقى مى‏گردد و پيشرفت‏هاى مالزى به ويژه از لحاظ ريشه كن نمودن بى‏سوادى، رفاه اجتماعى و درآمد بالاى سرانه و توسعه نسبتا متوازن را هم رهبران سياسى و هم رهبران مذهبى در اثر حاكميت اسلام بر فرهنگ و انديشه و رفتار مردم مالزى مى‏دانند نه عامل ديگر.


                              مقدمه

                              مالزى يكى از كشورهاى معروف و پيشرفته اسلامى است كه در دهه‏هاى اخير شهرت يافته و به عنوان پيشرفته‏ترين و مرفه‏ترين كشور اسلامى‏اى شناخته شده است كه توسعه نسبتا متوازن و پايدار را تجربه مى‏كند.
                              به دليل همين پيشرفت روز افزون و امنيت پايدار، آن كشور در سال‏هاى اخير نخست رياست سازمان كنفرانس اسلامى سپس رياست كشورهاى عدم تعهد را به عهده داشته است. در منطقه و مسائل بين‏المللى نيز نقش اين كشور افزايش يافته و در دهه‏هاى اخير از دو خطر بزرگ بحران اقتصادى جنوب شرق آسيا و زلزله ويران‏گر سونامى در سال گذشته نيز كمترين آسيب را ديده است. از اين رو بر خلاف بسيارى از همسايگان خويش، روند رو به رشد اقتصادى و سياسى خود را همچنان ادامه مى‏دهد (ياورى، 1371: 247).


                              موقعيت جغرافيايى
                              اين كشور در جنوب شرق آسيا واقع شده است. كشور تايلند در شمال و اندونزى در جنوب شرق آن قرار گرفته‏اند. درياى چين در شرق و اقيانوس‏هاى هند و آرام در جنوب و شرق آن موقعيت دارد.

                              مساحت كشور 330434 كيلومتر مى‏باشد و مركب از سه جزيره مهم ساراواك، مالايا و صباح است. سواحل شرقى آن كه به درياى چين جنوبى مشرف است به تعدادى جزاير و تخته سنگ‏هاى مرجانى ختم مى‏شود. مهم‏ترين راه ارتباطى اقيانوس هند و اقيانوس آرام، تنگه مالاكا، در سواحل غربى آن واقع شده است اين سواحل بدون بريدگى و بعضا داراى باتلاق مى‏باشند كه براى تأسيسات بندرى مساعد نيست.



                              اقوام و نژادها

                              گروه ارانگ اصلى از لحاظ كميت كوچك‏ترين گروه قومى بوده و به سه گروه عمده كوچك‏تر تقسيم مى‏شوند: جاكيون، سمانگ و سنويى. اين گروه‏ها از لحاظ دينى و فرهنگى نيز همگونى ندارند. شمارى از آنان اسلام آورده‏اند و بقيه كه بيشترشان را شامل مى‏شود پيرو مذاهب سنتى هستند.

                              قوم مالايو كه بيش از نيمى از جمعيت كشور را تشكيل مى‏دهند و به لحاظ سياسى مهم‏ترين قوم كشور شمرده مى‏شوند، قويا به اسلام معتقد و داراى فرهنگ و زبان و دين مشترك مى‏باشند. دين اسلام مهم‏ترين مؤلفه فرهنگى و ويژگى اين قوم است.


                              در مورد اقوام كشور اين نكته قابل يادآورى است كه جزاير مختلف از لحاظ تنوع قومى شرايط يكسان نداشته و جزاير شرقى يا مالزى شرقى از حيث تنوع بيشتر دارند و در حقيقت دو جزيره ساراواك و صباح، حدود 25 گروه قومى را در خود جاى داده‏اند.


                              نگاهى به گذشته
                              مجموعه جزايرى كه امروزه به عنوان مالزى خوانده مى‏شود، سرنوشت جدايى از مجموعه‏هاى اطراف آن كه كشورهاى اندونزى، فليپين و سنگاپور، تايلند و غيره را تشكيل مى‏دهند، ندارد و پيشينه سكونت در آنها به هزاران سال قبل بر مى‏گردد.

                              پژوهش‏هاى باستان‏شناسى نشان مى‏دهد كه از حدود شش هزار سال پيش، مردم بومى مالزى در آن منطقه ساكن بوده‏اند و تمدن‏هاى كهن عصر برنز و فرهنگ‏هاى كهن در آن نقطه ردپايى از خود بر جاى گذاشته‏اند. با آن كه سابقه حضور چينى‏ها در حوزه جنوب شرق آسيا بيشتر است اما تأثير تمدن و فرهنگ هند كه به قرن دوم قبل از ميلاد بر مى‏گردد، فراگيرتر و ماناتر به چشم مى‏خورد و هندى‏ها با ورود خويش منطقه را به قول معروف (هندونيزه) نموده و مالزى نيز همان تجربه اندونزى را در اين رهگذر از سرگذرانده است (گلى‏زواره، 1378: 257).

                              در طول هزار سال اول بعد از ميلاد، ساحل شرقى مالزى با مهاجرت‏هاى مردم هند و ساير مناطق آسيا دچار تحول شده و دولت‏هاى كوچك زمام امور مردم را به نحوى در دست گرفته‏اند. برخى منابع شمار اين دولت‏ها را تا سى دولت دانسته‏اند. نژادها و اقوام مختلف با مردم بومى كه عمدتا مالايو خوانده مى‏شد، اختلاط نژادى و فرهنگى يافته و تحت تأثير و تأثر ناشى از آن، گذشته تاريخى مردم ساكن در اين جزاير با انديشه، فرهنگ و بن‏مايه فكرى و فرهنگى شبه قاره‏اى چهره بسته است.

                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • #30
                                PART TWO اسلام در مالزى

                                ورود اسلام
                                همان‏گونه كه اشاره شد، قبل از اسلام وحدت نژادى و فرهنگى و سياسى در مالزى شكل نگرفته بود و مردم جزاير مختلف و چه بسا جزيره واحد داراى ناهمگونى فراوان بوده و نقاط اشتراك چندانى نداشتند. دولت بزرگ و امپراتورى واحد نيز در آن سرزمين شكل نگرفت تا از لحاظ سياسى تعامل اقوام گوناگون را هر چند به گونه ظاهرى تسهيل نموده، زمينه هماهنگى و روابط اهالى را فراهم نمايد. حكومت‏هاى كوچك نيز بسا منافع خود را در تضاد بيشتر و فاصله عميق‏تر مردم منطقه مى‏ديدند و در صدد رفع شكاف‏ها و فاصله بر نمى‏آمدند.

                                شرايط تجارى جزاير مالزى و سودآورى محصولات كشاورزى و حاصلخيزى آن باعث شد تا تاجران مسلمان از جنوب و غرب آسيا وارد آن سرزمين شده، روابط نزديك و پايدارى را با مردم محلى برقرار نمايند. برخى از آنان به تدريج سكونت دائمى را در آنجا اختيار كرده و شمارى پس از خود جذب آن ديار كردند.

                                با افزايش اين مهاجران، مردم مالزى به اسلام آشنا شدند و با توجه به جهانديدگى، خردورزى و تفوق فرهنگى مسلمانان، روند جذب قوم عمده و نسبتا برتر مالزى (مالايو) به اسلام به روش مسالمت‏آميز و فرهنگى آغاز شد و پس از ورود تعدادى از آنان، تبليغ و ترويج اين آيين در ميان اهالى آن شكل گرفت و روز به روز افزايش يافت.

                                با توجه به حكومت‏هاى محلى كوچك، به زودى اسلام خود را در رأس حاكميت يافت و به عنوان دين رسمى برخى حكومت‏ها جلوه‏گر گرديد. هند كه با وجود ورود زود هنگام اسلام به آن هم‏چنان به عنوان دين اقليت و مهاجمان تلقى مى‏گرديد، در مالزى سرنوشت‏ديگرى پيدا كرد.(همان)


                                تفاوت‏هاى اثرگذار
                                ورود فرهنگى اسلام در مالزى كه در قالب مهاجرت مسلمانان بازرگان، تعامل مالايوها با مسلمانان و پذيرش اسلام و تبليغ و دعوت مردم به اسلام چهره بست، نخستين تفاوت بين ورود اسلام در جنوب شرق آسيا و لشكركشى مسلمانان به جنوب آسيا يعنى هند بود. لشكركشى به شبه قاره هند اين مزيت را داشت كه ورود اسلام و تلاش‏هاى مسلمانان را در آن ناحيه مورد ثبت و ضبط مورخان و تمجيد شاعران و اهتمام فقها و مباهات خلفا و سلاطين قرار داد و به اين منطقه هويت تاريخى بخشيد، اما در مجموع پى‏آمدهاى فراوان در پى‏داشت و گاه همزمان با پيشروى ظاهرى مسلمانان، حضور اسلام به چالش كشيده مى‏شد (داوودى: 185 و 221).

                                ورود فرهنگى و مسالمت‏آميز اسلام در جنوب شرق بدان جهت از پيشينه روشن و مستند تا حدودى محروم است كه چنين ورودى معمولاً با آهستگى همراه است و به دليل نامحسوس بودن آن تا سال‏ها بعد مورد اهتمام اهل قلم قرار نمى‏گيرد، چنان‏كه اهل سياست نيز يا از آن بى‏خبرند و يا بدان رغبت نشان نمى‏دهند.

                                رويكرد مردم مالزى به اسلام نيز با مردم هند متفاوت بود. در هند اسلام از سوى مردم مستضعف و عمدتا فقير پذيرفته شد و اهل دانش، سياست، فرهنگ و صنعت و هنر يا جزيه پذيرفته بر آيين خود ماندند و يا به سوى مناطق جنوبى هند كوچ نموده و تمدن و فرهنگ هندى را بدان حوزه انتقال دادند. در عمل تا ساليان طولانى، اسلام آيين وارداتى و از خارج شناخته مى‏شد كه افراد بى‏بضاعت بدان روى مى‏آوردند يا ترسوها زيرضربت شمشير بدان اقبال نشان مى‏دادند. اما در مالزى اين طبقه فرهنگى، اشراف، بازرگانان و پيشقراولان اجتماعى بودند كه اسلام را پذيرفته و به عنوان يك فرهنگ متعالى و رويكرد فرهنگى تكاملى و شايسته حيات انسانى و مترقى بدان اقبال نشان داده و به تدريج آن را باور نمودند (گلى‏زواره، 1378: 259).

                                در حوزه جنوب شرقى آسيا، ورود اسلام مساوى پيشرفت روزافزون مردم، رهيدن از دام انواع باورهاى خرافى و تفرقه‏انگيز، كسب هويت ملى و همبستگى عميق و فرهنگى ـ عاطفى مردم و پيوستن آن ملت به اقيانوس جهان اسلام تلقى گرديد و كمترين تخريب، ويرانى، كشتار و غارتگرى حتى توسط فرماندهان بريده از مركز و يا حاكمان خودسر با سپر قرار دادن اين آيين آسمانى و معجزه جاويدان الهى به وقوع نپيوست. اسلام نه تنها مردم يك جزيره را به هم پيوند زد بلكه جزاير از هم جدا و گاهى در مقابل هم را شيرازه بند گرديد و در هماهنگى و يكدستگى و هويت واحد دينى و اسلامى آنها اثر ژرف گذاشت.

                                اسلام هر چند در قرن‏هاى دوم و سوم هجرى وارد اين خطه گرديد، حضور گسترده و پيشرفت اصلى آن را از قرن پانزدهم ميلادى يا نهم هجرى به بعد دانسته‏اند و به نظر مى‏رسد در اين فرايند مهم، حكومت قدرتمند مغولان كبير در هند و سلسله مهم صفويه و عثمانى در غرب، بر جهان اسلام بى‏تأثير نبوده‏اند.

                                اسلام به تدريج تقريبا همه مردم مالزى را به خود جذب نموده ولى از آن‏جا كه اين ناحيه همواره در معرض هجوم مهاجران و ورود اقوام چينى، هندى و ديگران بود، اقليت‏هاى جديد بودايى، هندويى و در سالهاى استعمار مسيحى در آن پديد آمد و به تدريج بخشى از ساكنان آن سرزمين را به خود اختصاص داد. با وجود اين، اسلام همچنان غلبه دارد و مسلمانان عظمت و اكثريت خود را تثبيت نموده‏اند.


                                مالزى و معضل استعمار
                                قواى استعمار در قرن شانزدهم با پيشاهنگى پرتقال وارد جزاير مالزى شد و پس از مدتى در قرن هفدهم هلند و در قرن نوزدهم انگليس جاى آنها را گرفت و در آن سرزمين اسلامى لانه كرد. (دايرة‏المعارف بزرگ اسلامى: 10/359) اين در حالى بود كه اسلام هم‏چنان در ميان مردم بومى در حال پيشروى بود و لشكر استعمار نه تنها از سرعت گسترش آن نكاست بلكه در اثر غارتگرى، زورگويى و سركوبى كه از خود نشان داد بر سرعت آن افزود و مردم را به جنبه‏هاى گوناگون اسلام و مزاياى آن بيشتر آشنا كرد.

                                در زمان حاكميت انگليس در قرن نوزدهم در مالزى، فعاليت عقبه ديگر استعمار يعنى مسيونرها در ترويج مسيحيت تشديد گرديد. آنان با پشتيبانى حكومت استعمارگر انگليس و جهان غرب مسيحى از راه‏هاى مختلف، ترويج مسيحيت را دنبال نمودند و با تأسيس مراكز پزشكى، مدارس مذهبى و غيرمذهبى و تبليغ مستقيم، در صدد تضعيف اسلام و مسيحى نمودن مردم مالزى برآمدند، اما به گواهى تاريخ با همه هزينه فراوان كه در اين راه نمودند، توفيق چندانى به دست نياوردند و با همه مهاجرت مسيحيان و جذب مهاجران چينى و غيره بيش از 7% جمعيت كشور را نتوانستند با خود همراه سازند.

                                به هر حال حضور استعمار و ستم‏هاى چند لايه آن، همبستگى بيشتر اسلامى و ملى مجموعه جزاير مالزى را به بار آورد و مردم با تكيه به آموزش‏هاى اسلامى و فرهنگ پويا و قوى دينى در مقابل استعمار به مقاومت پرداختند و طبيعى است كه نخستين فريادهاى مقاومت و اولين پرچم پايدارى از ميان مسلمانان سر برآورد. اسلام توانست براى استقلال مالزى نقش مؤثر و قاطع ايفا كند، چنان كه به گواهى همگان از تفرق و از هم پاشيدن كشور جلوگيرى كرد و با برترى‏اى كه در ميان ساير اديان و در دل مردم داشت، توانست مالزى را يكپارچه و متحد نگهدارد و به عنوان يك نيروى محكم هويت‏بخش و وحدت‏آفرين ايفاى نقش نمايد.

                                با اين همه، دست‏اندازى‏هاى استعمار جهت عدم تحقق استقلال واقعى مالزى و حفظ اقتدار آن به عنوان قدرت اسلامى پايان نيافت و پس از استقلال آن در سال 1957، نيز ادامه پيدا كرد. سرانجام در سال 1963 سنگاپور از آن جدا شد و بدين ترتيب بر توان آن ضربه زد.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X