PDA

View Full Version : Mehman-e Nakhandeh (An Iranian Story)


RedWine
06-12-2006, 11:12 AM
مهمان ناخوانده

چند ماه بود که مادرم مرتب از من میخواست تا ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدهم و یادآور می شد که سی ساله شدم من همه اش از زیر آن در میرفتم بالاخره اصرارهای مادرم به نتیجه نشست و من تسلیم شدم و قبول کردم مادرم گفت: اگر دختری در نظر دارم بهش معرفی کنم تا دست به کار بشه! گفتم: نه من کسی را در نظر ندارم. مادرم خوشحال گفت: اگر تو در نظر نداری من برات در نظر گرفتم دختر فریده خانم، همین الان زنگ میزنم وقت میگیرم گوشی را برداشت وتماس گرفت!! خوشبختانه دختر فریده خانم نامزد کرده بود من اون روز از دست اصرارهای مادرم خلاص شدم روزها میگذشت خبری از مادرم نبود حرفی نمیزد یواش یواش دلم شور افتاد با خودم گفتم نکنه مادرم نتونه کسی را پیدا کنه اونقدر مادرم از تنهایی گفته بود که دیگه میترسیدم تنها بمونم

مادرم صبحها پیاده روی می رفت و کلی دوست داشت یکی از خانمهایی که همراه مادرم پیاده روی میکرد دختری را نشان مادرم داد. مادرم هم بدون از دست دادن یک ثانیه با مادر دختر هماهنگ کرد و برای بعدازظهر قرار گذاشت تا برای دیدن دختر به منزل اونها برویم توی اداره بودم که مادرم زنگ زد و خبرداد. ساعت دو خونه اومدم دوش گرفتم کت و شلوار سرمه ای که به تازگی خریده بودم پوشیدم ادکلن زدم و همراه مادرم راه افتادم، سر راه گل خریده و سر ساعت پنج رسیدیم. با احترام ما را پذیرفتند و به اتاق پذیرایی راهنمایی شدیم تعارف اولیه که تمام شد دختر خانم چای آورد از خجالت نتونستم نگاه کنم فنجان را از سینی برداشتم و تشکر کردم اسم مادر دختر پروین بود مادرم اسم دختر را پرسید پروین خانم گفت: اسم دخترم پرستو ست. خوشم اومد نیم ساعت از ورودمان نگذشته بود که مادرم از پروین خانم خواست تا اجازه بده من با پرستو خصوصی صحبت کنم

اجازه صادر شد و مادرم و پروین خانم از پذیرایی به اتاق خواب رفتند و من و پرستو تنها شدیم سرم را بلند کردم توی چشمهاش معصومیت خاصی بود و من شیفته این معصومیت شدم از نظر ظاهر کار تمام بود باید میدیدم اخلاقش چطوره از آب و هوا و اطراف شروع کردیم به حرف زدن تا رسیدیم به اصل مطلب پرسیدم قصد شما از ازدواج چیه؟ حرفم را گرفت و جواب داد تشکیل خانواده، بیرون اومدن از تنهایی به طور کل تغییر و تحول میخواهم و یک زندگی بسازم که متعلق به من باشه کنار اینها گفت از بچگی عاشق لباس عروسه و همیشه دلش می خواسته لباس عروس بپوشه ار رگ گویی پرستو خیلی خوشم اومد مخصوصا از حرف آخرش خنده ام گرفت بهش گفتم یک راز بهت بگم گفت: بگو گفتم: من هم از بچگی دلم میخواست لباس دامادی بپوشم هر دو باهم خندیدیم به توافق رسیدیم صدای خنده ما به گوش مادرها رسید مطمئن هستم مادرم قند توی دلش آب شد مراسم خواستگاری با خداحافظی ما تمام شد

فردا مادرم با پروین خانم تماس گرفت وجواب خواست جواب مثبت ادامه مراسم را پشت سر داشت بله برون ،نامزدی و بالاخره عقد و عروسی در عرض سه ماه من و پرستو خونه مشترکمان را ساختیم پرستو دختر کاملی بود همیشه خونه تمیز و مرتب غذا آماده و هرروز آراسته و زیبا!! از اینکه تا اون روز مجرد مونده بودم خیلی از دست خودم حرص میخوردم. تلاش میکردم تا آینده خوبی برای همسرم بسازم از روزیکه پرستو وارد زندگی من شد برکت حقوق من زیاد شد با حقوقی که داشتم قبلا به سختی خودم را اداره میکردم اما حالا با همان حقوق زندگی خوبی داشتم با گرفتن چند تا وام ماشینی خریدم تفریح ما بیشتر شد هیچ مشکلی نداشتیم حتی یادم نمیاد در عرض یک سال که از زندگی مشترکمان میگذشت یک برخورد یا دعوایی بین ما پیش اومده باشه

ورود یک نوزاد پسر گرمی و شیرینی بیشتری به خونه ما داد مخارج ما بالا رفت و من ناچار برای تامین معاش خانواده ام با ماشین وارد آژانس شدم از صبح تا عصر توی اداره بودم ساعت شش خونه می اومدم با پرستو و پسرم سرگرم میشدم ساعت ده شب میرفتم آژانس تا دو سه صبح کار میکردم اوضاع مالی بهتری داشتیم من به خاطر پرستو و پسرم راضی بودم هر کاری انجام بدم. یکی از همین شبها دنبال مسافری رفتم مسافر زن بود با یک ساک کوچیک سوار ماشین شد پرسیدم کجا تشریف می برید؟ با گریه گفت: شما برو بهت میگم. بی سر و صدا راه افتادم چند خیابان که گذشتیم دوباره پرسیدم: کجا باید بروم؟ گریه کرد کنار خیابان توقف کردم گفتم تا مسیر را مشخص نکنید راه نمی افتم. اگر هم جایی نمیروید من شما را همان جا که سوار کردم پیاده میکنم

اشک امان نمیداد یک کلمه حرف نزد نگاهش کردم زن زیبایی بود سنی هم نداشت جوان بود زمان میگذشت و من هنوز نمیدونستم چی کار کنم کلافه شده بودم تا اینکه به حرف اومدگفت: آقا ببخشید من توی این شهر غریبم و کسی را ندارم از شهرستان اومدم آدرسی داشتم به اونجا رفتم ولی قوم و خویشم از اونجا اسباب کشی کرده و من توی این شهر غریبم جایی برای رفتن ندارم نمیدونم کجا برم گفت و گریه کرد. دلم به حالش سوخت مهمان نوازیم گل کرد و گفتم: ببخشید خانم اگر سوءتفاهم نشه بریم خونه ما، من متاهل هستم و زن و بچه دارم تا فردا که نمیتونی توی کوچه باشی. خوشحال شد و گفت: مزاحم نباشم؟ گفتم : نه، و به طرف خونه راه افتادم

از بلاتکلیفی درآمدم وقتی پرستو این زن را دید شوکه شد و پرسید این دیگه کیه؟ ماجرا را تعریف کردم گفت: خیلی کار بدی کرد آوردیش خونه به تو چه مربوط بود که جایی داره یا نه تو باید اونو می بردی ترمینال تا برگرده شهرستان نه اینکه بندازی ور دلت بیاری خونه گیج شدم و از کارم پشیمان عذر خواهی کردم اما نگاه پرستو خشمگین تر از آن بود که ادامه بدهم. پرستو گفت: فورا زنگ بزن مادرت بیاد. گفتم: الان ساعت دو نصف شبه نمیشه. پرستو گفت: چطور من زابراه بشم ولی مادرت آب توی دلش تکون نخوره الان خودم زنگ میزنم و گوشی را برداشت و شماره مادرم را گرفت و از او خواست تا به خونه ما بیاد در این بین زن مهمان توی پذیرایی روی مبل نشسته بود و متوجه مکالمه بین من و پرستو نبود. پرستو گفت: تو خجالت نکشیدی یک زن غریبه را که میگی نمیشناسی را آوردی خونه؟ دلت خیلی سوخته بود می بردی خونه مادرت!! از کاری که کرده بودم پشیمان بودم ولی چاره ای هم نداشتم تنها ناجی من مادرم بود با آمدن مادرم مشاجره بین من و پرستو تمام شد مادرم پرستو را آرام کرد و خودش رفت توی پذیرایی با دیدن زن شوکه شد فریادی از شوق کشید و زنرا بغل کرد من و پرستو با تعجب شاهد این صحنه ها بودیم از مابین حرفهای اونها متوجه شدم که این زن دختر همکلاسی مادرم است از شباهت زیادی که به مادرش داشت مادرم او را شناخته بود با آشنایی این دو اوضاع عادی شد

پرستو اون موقع شب از همه با چای پذیرایی کرد ساعت سه را نشان میداد مادرم دست زن مهمان که افسانه نام داشت را گرفت و گفت: تو باید مهمان من بشی من هم از خدا خواسته با آنها همراه شدم اما مادرم گفت: نه پسرم تو صبح باید بری سر کار برای ما یک آژانس بگیر این جمله را طوری ادا کرد که من سریع زنگ زدم و آژانس خواستم نیم ساعت بعد من با خانواده ام در آرامش بودیم اون شب پر ماجرا گذشت فرصتی هم پیش نیامد تا از مادرم در باره مهمان ناخوانده سوال کنم چند روز گذشت مادرم به خونه ما اومد و من را کناری کشید و گفت: مرد حسابی این کی بود که آورده بودی خونه؟ منظورم همون زنه است. گفتم دختر دوست شما؟ گفت: خیلی ساده هستی من نه اون نه مادرش را می شناسم. پرسیدم پس با هم کجا رفتید؟ گفت: اون از من یک دستی خورد من با اون از خونه شما بیرون رفتم چون احساس خطر کردم و حس من هم درست بود اون تصمیم داشته برای اینکه به شوهرش ثابت کنه میتونه جواب خیانت را با خیانت بده قصد داشته با تو یا هر کسی که جلو راهش سبز بشه رفیق بشه تا از شوهرش انتقام بگیره تو شانس آوردی زنت به من زنگ زد افسانه به خیال اینکه من دوست مادرش هستم توی راه به من اعتراف کرد من هم تا میتونستم نصیحتش و کمکش کردم همان شب با افسانه رفتیم در خونه اش شوهرش داشت از نگرانی دق میکرد با دیدن من و افسانه خوشحال شد زن و شوهر را آشتی دادم و به شوهرش سفارش کردم تا از افسانه مراقبت کنه و دست از پا خطا نکنه الان هم اومدم گوش تو را بکشم تا عبرت بشه دیگه از این کارها نکنی با مسافر اینقدر صمیمی نشو کار دستت میده این همه داستان می نویسند این همه تعریف میکنند برای آدمهایی مثل توست. با شنیدن حرفهای مادرم رفتم توی فکر اگر این زن موفق میشد از شوهرش انتقام بگیره زندگی من از بین میرفت زندگی مشترکی که با پرستو ساخته ام را داغون میکرد خدا را شکر کردم که مادرم به دادم رسیده و من از همچین خطری جسته ام

aliamer3425
06-12-2006, 11:17 AM
mersi RW jan zahmat kashide Story khobe bood

golgol85
06-13-2006, 02:47 PM
morale story chi bood: stay away from strangers? moms are always right and madar shohar knows best? get married quickly and have kids even quicker? marry a guy who is willing to do anything for you and your child?

fekr konam story moral nadasht, dastet dard nakone jaleb bood:D

RedWine
06-13-2006, 03:12 PM
dokhtarayeh iruni zoud tahteh tasire bazi az masael gharar migiran.

I will put more short story in this section !

golgol85
06-13-2006, 03:47 PM
dokhtara in general zood tahte tasir gharar migiran, vali khob be onvane ye mard wouldnt you be a bit peeved if your wife brought home a guy she didnt know (however pure her intentions)? I know you're going to say no, i trust her but who knows you might surprise me with a different answer.

thank you for putting more short stories, we'll try to figure out the moral in each one and see what we can get out of it:D

RedWine
06-13-2006, 03:56 PM
My target is to show the other side of youth ppl in Iran for the ppl which doesn't know yet what's goin on there ! and i think by short stories ,i can to help them !

golgol85
06-13-2006, 03:57 PM
mersi ke inghadr be fekre hame hasti! :D

RedWine
06-13-2006, 04:06 PM
mersi ke inghadr be fekre hame hasti! :D

Mamnoun aziz :) .

Gol Goli joun, read this too.

http://www.tapesh.com/forum/showthread.php?t=4539

golgol85
06-13-2006, 04:07 PM
Mamnoun aziz :) .
its azizam to you mister! haha:D

RedWine
06-13-2006, 04:07 PM
did u read http://www.tapesh.com/forum/showthread.php?t=4539 too ?

golgol85
06-13-2006, 04:23 PM
did u read http://www.tapesh.com/forum/showthread.php?t=4539 too ?
bale, man harf gooshkon hastam, oonam khoondam.