donsaeid
06-20-2006, 02:29 PM
نويسنده:اي.جي.ان.فلو
فلسفه و زبان
قصد من از نوشتن اين مقاله نقد و بررسى و پرداختن به مجموعه متنوعى از سوءبرداشت هاى رايج است و در ضمن آن تلاش كرده ام بر شيوه هاى احتمالاً حيرت انگيز گوناگون پرتوى بيفكنم.
قصد من از نوشتن اين مقاله نقد و بررسى و پرداختن به مجموعه متنوعى از سوءبرداشت هاى رايج است و در ضمن آن تلاش كرده ام بر شيوه هاى احتمالاً حيرت انگيز گوناگون پرتوى بيفكنم. قطعه بسيار مشهورى از اخلاق نيكوماخوسى(1), ارسطو متن مناسبى خواهد بود:
تفوّق در تأمل مفهومى است كه بايد ماهيتش را به طور فهم درآوريم ـ و دريابيم كه آيا نوعى دانش است يا نوعى پندار يا نوعى مهارت در حدس يا تخمين درست يا چيزى نوعاً متفاوت با اينها. بارى, دانش نيست: زيرا آدميان درباره چيزهايى كه مى دانند تحقيق و تفحص نمى كنند, در حالى كه تفوّق در تأمل نوعى تأمل(2) است و تأمّل مستلزم تحقيق و محاسبه است. ليكن تأمّل تحقيق هم نيست (بلكه) بررسى و تحقيق در موضوعى خاص (,يعنى رفتار (سلوك)(3) ـ اِى. اف.) است. و با اين همه, مهارت در حدس و تخمين درست هم نيست, زيرا مهارت در حدس و تخمين بدون محاسبه آگاهانه و به طور آنى صورت مى گيرد, در حالى كه تأمّل به وقت طولانى نياز دارد…. نه درستى را مى توان به دانش نسبت داد و نه خطا را, و پندار درست حقيقت است (دفتر ششم, فصل نهم: 1142, a 32 به بعد).
ايرادات: (1) (ليكن تصور كنيد فردى خبر داشته باشد (بداند) كه جسدى را در انتهاى باغش دفن كرده اند و با اين همه, در تحقيق و جست وجوى مأموران پليس با آنان مشاركت جويد: آيا اين كار او تحقيق درباره موضوعى نيست كه وى از قبل از آن با خبر بوده است؟)
(2) (ليكن, به طور قطع, برخى اوقات سخن گفتن از علم خطاآميز قابل قبول است, مانند وقتى كه من به طعنه مى گويم (او اسب برنده دويست و سى را مى شناخت, اما در اشتباه بود)؟)
پاسخ ها: (1) (خير, اين كار در مورد خود او, و نه در مورد پليس, تنها وانمود به تحقيق, از سنخ (تحقيق) است (علامت نقل قول به معناى ابراز اعتراضى است مبنى بر اين كه اين يكى از موارد تحقيق ساختگى است). به آن فردى كه مى داند آن مرد خبر دارد كه آن جسد در آن گوشه باغ دفن است و با اين همه, صادقانه بر اين قول سماجت مى ورزد كه آن مرد به تحقيق مشغول است و نه وانمود به تحقيق يا (تحقيق) (در قالب نقل قولى همراه با پوزخند), به غير از اين كه بگوييم (شما صرفاً معناى واژه (تحقيق) را نمى دانيد), چه چيز ديگرى مى توان گفت؟
(2) (البته كاملاً حق با شماست: امّا اين مورد استثنا موردى است كه, اگر به خوبى فهم شود, تنها به تقويت نظريه ارسطو مدد مى رساند, زيرا تمام نكته طعن آميز(معناى) استعمال تعبير (به اشتباه مى دانست) و گفتن (او صمى دانستش) (با آن لحن صداى نقل قول كننده همراه با نيش خند) كاملاً به اين واقعيت (منطقى) بستگى دارد كه (او از p خبر دارد) مستلزم (p) است; و درست نيست كه بدون طعنه و نيش خند بگوييد (او از p خبر دارد) در صورتى كه شما يا او تا آن جا كه اطلاع داريد دليلى داشته باشيد كه در مورد p شك و ترديد كنيد.2 و باز اگر كسى دليلى دارد كه در p شك و ترديد كند (يا, از اين بهتر, مى داند كه p صادق نيست) و با اين همه, صادقانه و نه از روى طعنه, اصرار مى ورزد كه (او (در آن جا) از p خبر دارد) چه چيز ديگرى مى توانيم بگوييم به جز اين كه (يا شما معناى كلمه (خبر داشتن) (دانستن) را نمى دانيد و از روى بى اطلاعى آن را نادرست استعمال مى كنيد; يا شما اين كلمه را به نحو خاص خودتان استعمال مى كنيد كه من مايلم شما درباره اين استعمال توضيح بدهيد و براى توجيه آن تلاش كنيد)؟
ييادداشت ها: (1) مناسب است كه مثال اصلى مان را در اين جا بر قطعه اى از اخلاق نيكوماخوسى استوار كنيم, چرا كه بيشتر انديشه هاى تازه(4) فلسفه آكسفورد از زمان جنگ (مثلاً آستين(Austin), هارت(Hart), هِر(Hare) و اورمسِن(Urmson)) در اين كتاب خيس خورده اند و ميان آثار آنان و اخلاق نيكوماخوسى شباهت زيادى وجود دارد.
(2) هنگامى كه شخصى مانند رايل(Ryle) مى گويد (ما نمى گوييم) يا (ما نمى توانيم بگوييم) يا هر يك از تعبيرهاى شبه معادلِ نحوه گفتار مادى(5) را به كار مى برد و ما مى توانيم موقعيت ها و مناسبت هايى را در نظر آوريم كه در آنها مى توانيم به نحو قابل فهمى, و نه به اشتباه, دقيقاً همان چيزى را بگوييم كه او مى گويد ما نمى توانيم بگوييم, و, در واقع, نيز مى گوييم راه و رسم مناسبى است كه بررسى كنيم كه آيا, در واقع, اين موارد استثنا عملاً مطلبى را كه وى واقعاً تمايل دارد بيان كند تقويت نمى كنند, يا اگر تقويت نمى كنند, آيا اين موارد استثنا واقعاً به مطلب او دخلى دارند و متضمن استعمال يك سانى از آن كلمه اند يا نه. هيچ فردى معصوم (مبرّا از خطا) نيست و به طور قطع رايل نيز در اين مطلب مبرّا از خطا نيست, امّا بايد اين واقعيت را در نظر بگيريم كه يك تعبير خودشكن (متناقض با خود)(6) يا به لحاظ منطقى نامناسب ممكن است دقيقاً از اين جهت جذابيتى پيدا كند و از اين رو, بتواند استعمال و فايده اى پيدا كند كه به طور تام و تمام به اين واقعيت كه اين تعبير استعمال نادرستى دارد, بستگى دارد و از اين رو, بر انگلى است آن قاعده منطقى ـ زبانى اى كه اين تعبير از آن مستثنا قلمداد مى شود. (او مى دانست ولى به اشتباه(7)), (شوهر مجرّد (عزب)(8)) و (گواهى چشم هاى خود من(9)) همه جذابيّت خود را به اين صورت به دست مى آورند.
(الف) (ليكن ارسطو با كلمات محض(10) سر و كار نداشت: با اين كه پاسخ هاى شما به اعتراضات مستلزم چيز ديگرى (جز واژه ها) نيست.) بررسى دقيق تر اين مثال نشان خواهد داد كه اين برابر نهاد (آنتى تز) در اين جا به نحو قاطعى گمراه كننده است و نشان خواهد داد كه چگونه گمراه كننده است. اين پاسخ ها درباره كلمات نيستند به همان ترتيبى كه اعتراضات در مورد جاى گزين ساختن صمردان (و زنان)ش يا صافرادش به جاى صكارمندان (ذكور و اناث)ش درباره كلمات اند3. و اين پاسخ ها به كلمات انگليسى, و نه معادل هاى آنها در زبان يونانى يا چُكتاو,(11) نيز مربوط نيستند. همين طور به كلمات در مقابل علائم و نشانه هاى غير كلامى(12)اى كه همين كاركرد را دارند, ارتباطى ندارند. (روايت مهم و كانونى (زير درخت شاه بلوط بزرگ)(13) را كه پادشاه فقيد ما بسيار شيفته آن بود و در آن ايما و اشارات جاى گزين برخى از كلمات شده اند در نظر بگيريد.) بلكه, آنها درباره استعمال هاى پاره اى كلمات خاص, كاركردهاى آنها, فايده به كارگيرى آنها: معناى آنها و معانى ضمنى (لوازمى)(14) كه دارند, هستند.
بنابراين, اشاره به كلمات انگليسى خاصى نظير (تحقيق كردن) و (دانستن) در مقام ترجمه پاسخ ها به زبان ديگر همان قدر لازم است كه اشاره به z«hthsidو eصpist«hmh در تعبير و ترجمه استدلال ارسطو از زبان يونانى (به زبان ديگرى). هرچند فيلسوفان انگليسى زبان گاهى از زبان انگليسى صحيح يا معيار سخن مى گويند, اين مطلب را نبايد اشتباهاً به اين معنا گرفت كه آنان با انگليسى در تقابل با زبان هاى ديگر (معمولاً: امّا به (ب) زير بنگريد) سر و كار دارند.4 اين پاسخ ها, مانند نظريه هاى ارسطو و ايراد و اعتراضات نسبت به آنها, همه على السّويه همان قدر با منطق سر و كار دارند كه با زبان. پژوهش يك سره منطقى است و نه فلسفى, يعنى بررسى (منطق غير صورى(15))5 دو مفهوم معمولى است. بنابراين, باب شدن تعابيرى نظير (منطق زبان (ما)), (منطق و زبان), (منطق (احتمالات)), (رفتار منطقى جملات درباره (خدا)) و حتى (جغرافى منطقى) بالضّروره صرفاً يك بلهوسى بى فايده آزارنده نيست; هرچند هر حرفى كه براى گفتن داشته باشيم براى توجيه (منطق صنعت انگليسى و آمريكايى) يا (منطق آزادى) به هنگام استفاده از آنها در مورد تحقيقات نه در زمينه اصطلاح زبانى و نه حتى اصطلاح مفهومى كارى انجام نخواهد داد.
(ب) اين مطلب نشان مى دهد كه چرا فلاسفه اى كه غرق در گفت وگوى در باب انگليسى صحيح هستند (ظاهراً براى وجود زبان هاى ديگرى كه ساختار و سبك نگارش شان با زبان انگليسى بسيار متفاوتند… امّا ظاهراً به همان اندازه, اگر نگوييم بيشتر, مى توانند موجب خلط و التباس متافيزيكى شوند, اهميّت چندانى قائل نيستند).6 اين فيلسوفان چون, مانند هم قطارانشان, با امور مفهومى (نظرى) سر و كار دارند, اعتراضاتشان بر ضد استعمال نادرست زبان انگليسى, در اصل, معلول دغدغه آنان نسبت به زبان انگليسى صحيح در مقابل زبان بى عيب و نقص اسكيمو نيست. ليكن نبايد اجازه داد كه مسئله به همين جا ختم شود. وجود زبان هاى طبيعى ديگرى كه ساختار, سبك نگارش و واژگانشان كاملاً با ساختار و سبك نگارش و واژگان زبان خود ما سازگار و متناسب نيست, دست كم به سه طريق به فلسفه ربط دارد.
(1) اين زبان ها مفاهيمى را در اختيار مى گذارند كه در مجموعه گروه زبانى ما موجود نيستند. به نحو بارزى در همه زبان ها كلماتى وجود دارند كه به زبان انگليسى ترجمه پذير نيستند: يعنى هيچ واژه انگليسى اى دقيقاً همان استعمال را ندارد. بسيارى از مفاهيم مورد نظر, يا مستقيماً فى انفسهم, يا به طور غير مستقيم اهميت فلسفى دارند, زيرا براى درك منظور فيلسوفى كه مفهوم مورد بحث را استعمال مى كند يا درباره آن به بحث و گفت وگو مى پردازد, خوب دريافتن آنها لازم است. شايد بهترين نمونه ها و مصداق هاى اين مفاهيم, نمونه ها و مصداق هاى اخلاقى اى نظير ْbpls, aصpeth يا tabu باشند.
(2) زبان هاى مختلف موجب وسوسه هاى گوناگونى مى شوند. جِى. اِس. ميل(J. S. Mill) لابد از طريق شباهت (دستورى) بين كلمات انگليسى اى مانند (audible) (صقابل شنود/شنيدنيش) و (visible) (صقابل ديدنش) و واژه انگليسى (desirable) (صمطلوبش), به دام استدلال ويران گر خود افتاده است و از آن چه در واقع مطلوب است به آن چه در اخلاق مطلوب است رسيده است.7 (ممكن است زبانى وجود داشته باشد كه در آن چنين شباهت ريختشناسى اى (ساخت واژى) بين طبقه اى از واژه ها كه به معناى (فى الواقع چيزى كه مى تواند, در واقع, چيزى بشود)اند و طبقه ديگرى كه به معناى (چيزى كه از لحاظ ارزشى بايد چيزى بشود)اند در كار نباشد.) برداشت غلط از (infinity) (=بى نهايت) به عنوان كلمه اى حاكى از عددى بى نهايت بزرگ در اثر شباهت ريختشناسى بين تعبير to infinity =تا بى نهايت) و تعبيرى نظير (to one hundred) (= تا يك صد) جالب مى شود. اگر ما همواره به جاى (to infinity) مى گفتيم (forever) (=الى الابد) يا (indefinitely) (= به طور نامحدودى) و اگر (alephnought) اتفاقاً صدايى شبيه به صداى كلمه اى حاكى از عددى بسيار بزرگ نمى داشت, آن گاه اين وسوسه از بين مى رفت.8 گفته شده است كه قابل قبول يا حتى مفهوم كردن ديالكتيك هگل در زبان انگليسى به علت فقدان كلمه اى داراى ايهام ها و معانى چندگانه اى مانند ايهام ها و معانى چندگانه كلمه آلمانى aufheben دشوار است9. كانت در قطعه اى با عبارت پردازى چشمگيرى, خاطرنشان كرد:
زبان آلمانى اين بخت مساعد را دارد كه واجد تعابيرى است كه امكان نمى دهند اين تفاوت (بين متضادها das Bڑse, das †bel ـ اى. اف.) ناديده گرفته شود. اين زبان دو مفهوم بسيار متمايز, و على الخصوص تعابير متفاوتى, دارد براى چيزى كه لاتينى ها آن را با كلمه واحدى, يعنى كلمه bonum, بيان مى كنند.10
فلسفه و زبان
قصد من از نوشتن اين مقاله نقد و بررسى و پرداختن به مجموعه متنوعى از سوءبرداشت هاى رايج است و در ضمن آن تلاش كرده ام بر شيوه هاى احتمالاً حيرت انگيز گوناگون پرتوى بيفكنم.
قصد من از نوشتن اين مقاله نقد و بررسى و پرداختن به مجموعه متنوعى از سوءبرداشت هاى رايج است و در ضمن آن تلاش كرده ام بر شيوه هاى احتمالاً حيرت انگيز گوناگون پرتوى بيفكنم. قطعه بسيار مشهورى از اخلاق نيكوماخوسى(1), ارسطو متن مناسبى خواهد بود:
تفوّق در تأمل مفهومى است كه بايد ماهيتش را به طور فهم درآوريم ـ و دريابيم كه آيا نوعى دانش است يا نوعى پندار يا نوعى مهارت در حدس يا تخمين درست يا چيزى نوعاً متفاوت با اينها. بارى, دانش نيست: زيرا آدميان درباره چيزهايى كه مى دانند تحقيق و تفحص نمى كنند, در حالى كه تفوّق در تأمل نوعى تأمل(2) است و تأمّل مستلزم تحقيق و محاسبه است. ليكن تأمّل تحقيق هم نيست (بلكه) بررسى و تحقيق در موضوعى خاص (,يعنى رفتار (سلوك)(3) ـ اِى. اف.) است. و با اين همه, مهارت در حدس و تخمين درست هم نيست, زيرا مهارت در حدس و تخمين بدون محاسبه آگاهانه و به طور آنى صورت مى گيرد, در حالى كه تأمّل به وقت طولانى نياز دارد…. نه درستى را مى توان به دانش نسبت داد و نه خطا را, و پندار درست حقيقت است (دفتر ششم, فصل نهم: 1142, a 32 به بعد).
ايرادات: (1) (ليكن تصور كنيد فردى خبر داشته باشد (بداند) كه جسدى را در انتهاى باغش دفن كرده اند و با اين همه, در تحقيق و جست وجوى مأموران پليس با آنان مشاركت جويد: آيا اين كار او تحقيق درباره موضوعى نيست كه وى از قبل از آن با خبر بوده است؟)
(2) (ليكن, به طور قطع, برخى اوقات سخن گفتن از علم خطاآميز قابل قبول است, مانند وقتى كه من به طعنه مى گويم (او اسب برنده دويست و سى را مى شناخت, اما در اشتباه بود)؟)
پاسخ ها: (1) (خير, اين كار در مورد خود او, و نه در مورد پليس, تنها وانمود به تحقيق, از سنخ (تحقيق) است (علامت نقل قول به معناى ابراز اعتراضى است مبنى بر اين كه اين يكى از موارد تحقيق ساختگى است). به آن فردى كه مى داند آن مرد خبر دارد كه آن جسد در آن گوشه باغ دفن است و با اين همه, صادقانه بر اين قول سماجت مى ورزد كه آن مرد به تحقيق مشغول است و نه وانمود به تحقيق يا (تحقيق) (در قالب نقل قولى همراه با پوزخند), به غير از اين كه بگوييم (شما صرفاً معناى واژه (تحقيق) را نمى دانيد), چه چيز ديگرى مى توان گفت؟
(2) (البته كاملاً حق با شماست: امّا اين مورد استثنا موردى است كه, اگر به خوبى فهم شود, تنها به تقويت نظريه ارسطو مدد مى رساند, زيرا تمام نكته طعن آميز(معناى) استعمال تعبير (به اشتباه مى دانست) و گفتن (او صمى دانستش) (با آن لحن صداى نقل قول كننده همراه با نيش خند) كاملاً به اين واقعيت (منطقى) بستگى دارد كه (او از p خبر دارد) مستلزم (p) است; و درست نيست كه بدون طعنه و نيش خند بگوييد (او از p خبر دارد) در صورتى كه شما يا او تا آن جا كه اطلاع داريد دليلى داشته باشيد كه در مورد p شك و ترديد كنيد.2 و باز اگر كسى دليلى دارد كه در p شك و ترديد كند (يا, از اين بهتر, مى داند كه p صادق نيست) و با اين همه, صادقانه و نه از روى طعنه, اصرار مى ورزد كه (او (در آن جا) از p خبر دارد) چه چيز ديگرى مى توانيم بگوييم به جز اين كه (يا شما معناى كلمه (خبر داشتن) (دانستن) را نمى دانيد و از روى بى اطلاعى آن را نادرست استعمال مى كنيد; يا شما اين كلمه را به نحو خاص خودتان استعمال مى كنيد كه من مايلم شما درباره اين استعمال توضيح بدهيد و براى توجيه آن تلاش كنيد)؟
ييادداشت ها: (1) مناسب است كه مثال اصلى مان را در اين جا بر قطعه اى از اخلاق نيكوماخوسى استوار كنيم, چرا كه بيشتر انديشه هاى تازه(4) فلسفه آكسفورد از زمان جنگ (مثلاً آستين(Austin), هارت(Hart), هِر(Hare) و اورمسِن(Urmson)) در اين كتاب خيس خورده اند و ميان آثار آنان و اخلاق نيكوماخوسى شباهت زيادى وجود دارد.
(2) هنگامى كه شخصى مانند رايل(Ryle) مى گويد (ما نمى گوييم) يا (ما نمى توانيم بگوييم) يا هر يك از تعبيرهاى شبه معادلِ نحوه گفتار مادى(5) را به كار مى برد و ما مى توانيم موقعيت ها و مناسبت هايى را در نظر آوريم كه در آنها مى توانيم به نحو قابل فهمى, و نه به اشتباه, دقيقاً همان چيزى را بگوييم كه او مى گويد ما نمى توانيم بگوييم, و, در واقع, نيز مى گوييم راه و رسم مناسبى است كه بررسى كنيم كه آيا, در واقع, اين موارد استثنا عملاً مطلبى را كه وى واقعاً تمايل دارد بيان كند تقويت نمى كنند, يا اگر تقويت نمى كنند, آيا اين موارد استثنا واقعاً به مطلب او دخلى دارند و متضمن استعمال يك سانى از آن كلمه اند يا نه. هيچ فردى معصوم (مبرّا از خطا) نيست و به طور قطع رايل نيز در اين مطلب مبرّا از خطا نيست, امّا بايد اين واقعيت را در نظر بگيريم كه يك تعبير خودشكن (متناقض با خود)(6) يا به لحاظ منطقى نامناسب ممكن است دقيقاً از اين جهت جذابيتى پيدا كند و از اين رو, بتواند استعمال و فايده اى پيدا كند كه به طور تام و تمام به اين واقعيت كه اين تعبير استعمال نادرستى دارد, بستگى دارد و از اين رو, بر انگلى است آن قاعده منطقى ـ زبانى اى كه اين تعبير از آن مستثنا قلمداد مى شود. (او مى دانست ولى به اشتباه(7)), (شوهر مجرّد (عزب)(8)) و (گواهى چشم هاى خود من(9)) همه جذابيّت خود را به اين صورت به دست مى آورند.
(الف) (ليكن ارسطو با كلمات محض(10) سر و كار نداشت: با اين كه پاسخ هاى شما به اعتراضات مستلزم چيز ديگرى (جز واژه ها) نيست.) بررسى دقيق تر اين مثال نشان خواهد داد كه اين برابر نهاد (آنتى تز) در اين جا به نحو قاطعى گمراه كننده است و نشان خواهد داد كه چگونه گمراه كننده است. اين پاسخ ها درباره كلمات نيستند به همان ترتيبى كه اعتراضات در مورد جاى گزين ساختن صمردان (و زنان)ش يا صافرادش به جاى صكارمندان (ذكور و اناث)ش درباره كلمات اند3. و اين پاسخ ها به كلمات انگليسى, و نه معادل هاى آنها در زبان يونانى يا چُكتاو,(11) نيز مربوط نيستند. همين طور به كلمات در مقابل علائم و نشانه هاى غير كلامى(12)اى كه همين كاركرد را دارند, ارتباطى ندارند. (روايت مهم و كانونى (زير درخت شاه بلوط بزرگ)(13) را كه پادشاه فقيد ما بسيار شيفته آن بود و در آن ايما و اشارات جاى گزين برخى از كلمات شده اند در نظر بگيريد.) بلكه, آنها درباره استعمال هاى پاره اى كلمات خاص, كاركردهاى آنها, فايده به كارگيرى آنها: معناى آنها و معانى ضمنى (لوازمى)(14) كه دارند, هستند.
بنابراين, اشاره به كلمات انگليسى خاصى نظير (تحقيق كردن) و (دانستن) در مقام ترجمه پاسخ ها به زبان ديگر همان قدر لازم است كه اشاره به z«hthsidو eصpist«hmh در تعبير و ترجمه استدلال ارسطو از زبان يونانى (به زبان ديگرى). هرچند فيلسوفان انگليسى زبان گاهى از زبان انگليسى صحيح يا معيار سخن مى گويند, اين مطلب را نبايد اشتباهاً به اين معنا گرفت كه آنان با انگليسى در تقابل با زبان هاى ديگر (معمولاً: امّا به (ب) زير بنگريد) سر و كار دارند.4 اين پاسخ ها, مانند نظريه هاى ارسطو و ايراد و اعتراضات نسبت به آنها, همه على السّويه همان قدر با منطق سر و كار دارند كه با زبان. پژوهش يك سره منطقى است و نه فلسفى, يعنى بررسى (منطق غير صورى(15))5 دو مفهوم معمولى است. بنابراين, باب شدن تعابيرى نظير (منطق زبان (ما)), (منطق و زبان), (منطق (احتمالات)), (رفتار منطقى جملات درباره (خدا)) و حتى (جغرافى منطقى) بالضّروره صرفاً يك بلهوسى بى فايده آزارنده نيست; هرچند هر حرفى كه براى گفتن داشته باشيم براى توجيه (منطق صنعت انگليسى و آمريكايى) يا (منطق آزادى) به هنگام استفاده از آنها در مورد تحقيقات نه در زمينه اصطلاح زبانى و نه حتى اصطلاح مفهومى كارى انجام نخواهد داد.
(ب) اين مطلب نشان مى دهد كه چرا فلاسفه اى كه غرق در گفت وگوى در باب انگليسى صحيح هستند (ظاهراً براى وجود زبان هاى ديگرى كه ساختار و سبك نگارش شان با زبان انگليسى بسيار متفاوتند… امّا ظاهراً به همان اندازه, اگر نگوييم بيشتر, مى توانند موجب خلط و التباس متافيزيكى شوند, اهميّت چندانى قائل نيستند).6 اين فيلسوفان چون, مانند هم قطارانشان, با امور مفهومى (نظرى) سر و كار دارند, اعتراضاتشان بر ضد استعمال نادرست زبان انگليسى, در اصل, معلول دغدغه آنان نسبت به زبان انگليسى صحيح در مقابل زبان بى عيب و نقص اسكيمو نيست. ليكن نبايد اجازه داد كه مسئله به همين جا ختم شود. وجود زبان هاى طبيعى ديگرى كه ساختار, سبك نگارش و واژگانشان كاملاً با ساختار و سبك نگارش و واژگان زبان خود ما سازگار و متناسب نيست, دست كم به سه طريق به فلسفه ربط دارد.
(1) اين زبان ها مفاهيمى را در اختيار مى گذارند كه در مجموعه گروه زبانى ما موجود نيستند. به نحو بارزى در همه زبان ها كلماتى وجود دارند كه به زبان انگليسى ترجمه پذير نيستند: يعنى هيچ واژه انگليسى اى دقيقاً همان استعمال را ندارد. بسيارى از مفاهيم مورد نظر, يا مستقيماً فى انفسهم, يا به طور غير مستقيم اهميت فلسفى دارند, زيرا براى درك منظور فيلسوفى كه مفهوم مورد بحث را استعمال مى كند يا درباره آن به بحث و گفت وگو مى پردازد, خوب دريافتن آنها لازم است. شايد بهترين نمونه ها و مصداق هاى اين مفاهيم, نمونه ها و مصداق هاى اخلاقى اى نظير ْbpls, aصpeth يا tabu باشند.
(2) زبان هاى مختلف موجب وسوسه هاى گوناگونى مى شوند. جِى. اِس. ميل(J. S. Mill) لابد از طريق شباهت (دستورى) بين كلمات انگليسى اى مانند (audible) (صقابل شنود/شنيدنيش) و (visible) (صقابل ديدنش) و واژه انگليسى (desirable) (صمطلوبش), به دام استدلال ويران گر خود افتاده است و از آن چه در واقع مطلوب است به آن چه در اخلاق مطلوب است رسيده است.7 (ممكن است زبانى وجود داشته باشد كه در آن چنين شباهت ريختشناسى اى (ساخت واژى) بين طبقه اى از واژه ها كه به معناى (فى الواقع چيزى كه مى تواند, در واقع, چيزى بشود)اند و طبقه ديگرى كه به معناى (چيزى كه از لحاظ ارزشى بايد چيزى بشود)اند در كار نباشد.) برداشت غلط از (infinity) (=بى نهايت) به عنوان كلمه اى حاكى از عددى بى نهايت بزرگ در اثر شباهت ريختشناسى بين تعبير to infinity =تا بى نهايت) و تعبيرى نظير (to one hundred) (= تا يك صد) جالب مى شود. اگر ما همواره به جاى (to infinity) مى گفتيم (forever) (=الى الابد) يا (indefinitely) (= به طور نامحدودى) و اگر (alephnought) اتفاقاً صدايى شبيه به صداى كلمه اى حاكى از عددى بسيار بزرگ نمى داشت, آن گاه اين وسوسه از بين مى رفت.8 گفته شده است كه قابل قبول يا حتى مفهوم كردن ديالكتيك هگل در زبان انگليسى به علت فقدان كلمه اى داراى ايهام ها و معانى چندگانه اى مانند ايهام ها و معانى چندگانه كلمه آلمانى aufheben دشوار است9. كانت در قطعه اى با عبارت پردازى چشمگيرى, خاطرنشان كرد:
زبان آلمانى اين بخت مساعد را دارد كه واجد تعابيرى است كه امكان نمى دهند اين تفاوت (بين متضادها das Bڑse, das †bel ـ اى. اف.) ناديده گرفته شود. اين زبان دو مفهوم بسيار متمايز, و على الخصوص تعابير متفاوتى, دارد براى چيزى كه لاتينى ها آن را با كلمه واحدى, يعنى كلمه bonum, بيان مى كنند.10