PDA

View Full Version : Falsafe ( Naghdi va Nazari )


donsaeid
06-20-2006, 02:29 PM
نويسنده:اي.جي.ان.فلو

فلسفه و زبان


قصد من از نوشتن اين مقاله نقد و بررسى و پرداختن به مجموعه متنوعى از سوءبرداشت هاى رايج است و در ضمن آن تلاش كرده ام بر شيوه هاى احتمالاً حيرت انگيز گوناگون پرتوى بيفكنم.


قصد من از نوشتن اين مقاله نقد و بررسى و پرداختن به مجموعه متنوعى از سوءبرداشت هاى رايج است و در ضمن آن تلاش كرده ام بر شيوه هاى احتمالاً حيرت انگيز گوناگون پرتوى بيفكنم. قطعه بسيار مشهورى از اخلاق نيكوماخوسى(1), ارسطو متن مناسبى خواهد بود:
تفوّق در تأمل مفهومى است كه بايد ماهيتش را به طور فهم درآوريم ـ و دريابيم كه آيا نوعى دانش است يا نوعى پندار يا نوعى مهارت در حدس يا تخمين درست يا چيزى نوعاً متفاوت با اينها. بارى, دانش نيست: زيرا آدميان درباره چيزهايى كه مى دانند تحقيق و تفحص نمى كنند, در حالى كه تفوّق در تأمل نوعى تأمل(2) است و تأمّل مستلزم تحقيق و محاسبه است. ليكن تأمّل تحقيق هم نيست (بلكه) بررسى و تحقيق در موضوعى خاص (,يعنى رفتار (سلوك)(3) ـ اِى. اف.) است. و با اين همه, مهارت در حدس و تخمين درست هم نيست, زيرا مهارت در حدس و تخمين بدون محاسبه آگاهانه و به طور آنى صورت مى گيرد, در حالى كه تأمّل به وقت طولانى نياز دارد…. نه درستى را مى توان به دانش نسبت داد و نه خطا را, و پندار درست حقيقت است (دفتر ششم, فصل نهم: 1142, a 32 به بعد).
ايرادات: (1) (ليكن تصور كنيد فردى خبر داشته باشد (بداند) كه جسدى را در انتهاى باغش دفن كرده اند و با اين همه, در تحقيق و جست وجوى مأموران پليس با آنان مشاركت جويد: آيا اين كار او تحقيق درباره موضوعى نيست كه وى از قبل از آن با خبر بوده است؟)
(2) (ليكن, به طور قطع, برخى اوقات سخن گفتن از علم خطاآميز قابل قبول است, مانند وقتى كه من به طعنه مى گويم (او اسب برنده دويست و سى را مى شناخت, اما در اشتباه بود)؟)
پاسخ ها: (1) (خير, اين كار در مورد خود او, و نه در مورد پليس, تنها وانمود به تحقيق, از سنخ (تحقيق) است (علامت نقل قول به معناى ابراز اعتراضى است مبنى بر اين كه اين يكى از موارد تحقيق ساختگى است). به آن فردى كه مى داند آن مرد خبر دارد كه آن جسد در آن گوشه باغ دفن است و با اين همه, صادقانه بر اين قول سماجت مى ورزد كه آن مرد به تحقيق مشغول است و نه وانمود به تحقيق يا (تحقيق) (در قالب نقل قولى همراه با پوزخند), به غير از اين كه بگوييم (شما صرفاً معناى واژه (تحقيق) را نمى دانيد), چه چيز ديگرى مى توان گفت؟
(2) (البته كاملاً حق با شماست: امّا اين مورد استثنا موردى است كه, اگر به خوبى فهم شود, تنها به تقويت نظريه ارسطو مدد مى رساند, زيرا تمام نكته طعن آميز(معناى) استعمال تعبير (به اشتباه مى دانست) و گفتن (او صمى دانستش) (با آن لحن صداى نقل قول كننده همراه با نيش خند) كاملاً به اين واقعيت (منطقى) بستگى دارد كه (او از p خبر دارد) مستلزم (p) است; و درست نيست كه بدون طعنه و نيش خند بگوييد (او از p خبر دارد) در صورتى كه شما يا او تا آن جا كه اطلاع داريد دليلى داشته باشيد كه در مورد p شك و ترديد كنيد.2 و باز اگر كسى دليلى دارد كه در p شك و ترديد كند (يا, از اين بهتر, مى داند كه p صادق نيست) و با اين همه, صادقانه و نه از روى طعنه, اصرار مى ورزد كه (او (در آن جا) از p خبر دارد) چه چيز ديگرى مى توانيم بگوييم به جز اين كه (يا شما معناى كلمه (خبر داشتن) (دانستن) را نمى دانيد و از روى بى اطلاعى آن را نادرست استعمال مى كنيد; يا شما اين كلمه را به نحو خاص خودتان استعمال مى كنيد كه من مايلم شما درباره اين استعمال توضيح بدهيد و براى توجيه آن تلاش كنيد)؟
ييادداشت ها: (1) مناسب است كه مثال اصلى مان را در اين جا بر قطعه اى از اخلاق نيكوماخوسى استوار كنيم, چرا كه بيشتر انديشه هاى تازه(4) فلسفه آكسفورد از زمان جنگ (مثلاً آستين(Austin), هارت(Hart), هِر(Hare) و اورمسِن(Urmson)) در اين كتاب خيس خورده اند و ميان آثار آنان و اخلاق نيكوماخوسى شباهت زيادى وجود دارد.
(2) هنگامى كه شخصى مانند رايل(Ryle) مى گويد (ما نمى گوييم) يا (ما نمى توانيم بگوييم) يا هر يك از تعبيرهاى شبه معادلِ نحوه گفتار مادى(5) را به كار مى برد و ما مى توانيم موقعيت ها و مناسبت هايى را در نظر آوريم كه در آنها مى توانيم به نحو قابل فهمى, و نه به اشتباه, دقيقاً همان چيزى را بگوييم كه او مى گويد ما نمى توانيم بگوييم, و, در واقع, نيز مى گوييم راه و رسم مناسبى است كه بررسى كنيم كه آيا, در واقع, اين موارد استثنا عملاً مطلبى را كه وى واقعاً تمايل دارد بيان كند تقويت نمى كنند, يا اگر تقويت نمى كنند, آيا اين موارد استثنا واقعاً به مطلب او دخلى دارند و متضمن استعمال يك سانى از آن كلمه اند يا نه. هيچ فردى معصوم (مبرّا از خطا) نيست و به طور قطع رايل نيز در اين مطلب مبرّا از خطا نيست, امّا بايد اين واقعيت را در نظر بگيريم كه يك تعبير خودشكن (متناقض با خود)(6) يا به لحاظ منطقى نامناسب ممكن است دقيقاً از اين جهت جذابيتى پيدا كند و از اين رو, بتواند استعمال و فايده اى پيدا كند كه به طور تام و تمام به اين واقعيت كه اين تعبير استعمال نادرستى دارد, بستگى دارد و از اين رو, بر انگلى است آن قاعده منطقى ـ زبانى اى كه اين تعبير از آن مستثنا قلمداد مى شود. (او مى دانست ولى به اشتباه(7)), (شوهر مجرّد (عزب)(8)) و (گواهى چشم هاى خود من(9)) همه جذابيّت خود را به اين صورت به دست مى آورند.
(الف) (ليكن ارسطو با كلمات محض(10) سر و كار نداشت: با اين كه پاسخ هاى شما به اعتراضات مستلزم چيز ديگرى (جز واژه ها) نيست.) بررسى دقيق تر اين مثال نشان خواهد داد كه اين برابر نهاد (آنتى تز) در اين جا به نحو قاطعى گمراه كننده است و نشان خواهد داد كه چگونه گمراه كننده است. اين پاسخ ها درباره كلمات نيستند به همان ترتيبى كه اعتراضات در مورد جاى گزين ساختن صمردان (و زنان)ش يا صافرادش به جاى صكارمندان (ذكور و اناث)ش درباره كلمات اند3. و اين پاسخ ها به كلمات انگليسى, و نه معادل هاى آنها در زبان يونانى يا چُكتاو,(11) نيز مربوط نيستند. همين طور به كلمات در مقابل علائم و نشانه هاى غير كلامى(12)اى كه همين كاركرد را دارند, ارتباطى ندارند. (روايت مهم و كانونى (زير درخت شاه بلوط بزرگ)(13) را كه پادشاه فقيد ما بسيار شيفته آن بود و در آن ايما و اشارات جاى گزين برخى از كلمات شده اند در نظر بگيريد.) بلكه, آنها درباره استعمال هاى پاره اى كلمات خاص, كاركردهاى آنها, فايده به كارگيرى آنها: معناى آنها و معانى ضمنى (لوازمى)(14) كه دارند, هستند.
بنابراين, اشاره به كلمات انگليسى خاصى نظير (تحقيق كردن) و (دانستن) در مقام ترجمه پاسخ ها به زبان ديگر همان قدر لازم است كه اشاره به z«hthsidو eصpist«hmh در تعبير و ترجمه استدلال ارسطو از زبان يونانى (به زبان ديگرى). هرچند فيلسوفان انگليسى زبان گاهى از زبان انگليسى صحيح يا معيار سخن مى گويند, اين مطلب را نبايد اشتباهاً به اين معنا گرفت كه آنان با انگليسى در تقابل با زبان هاى ديگر (معمولاً: امّا به (ب) زير بنگريد) سر و كار دارند.4 اين پاسخ ها, مانند نظريه هاى ارسطو و ايراد و اعتراضات نسبت به آنها, همه على السّويه همان قدر با منطق سر و كار دارند كه با زبان. پژوهش يك سره منطقى است و نه فلسفى, يعنى بررسى (منطق غير صورى(15))5 دو مفهوم معمولى است. بنابراين, باب شدن تعابيرى نظير (منطق زبان (ما)), (منطق و زبان), (منطق (احتمالات)), (رفتار منطقى جملات درباره (خدا)) و حتى (جغرافى منطقى) بالضّروره صرفاً يك بلهوسى بى فايده آزارنده نيست; هرچند هر حرفى كه براى گفتن داشته باشيم براى توجيه (منطق صنعت انگليسى و آمريكايى) يا (منطق آزادى) به هنگام استفاده از آنها در مورد تحقيقات نه در زمينه اصطلاح زبانى و نه حتى اصطلاح مفهومى كارى انجام نخواهد داد.
(ب) اين مطلب نشان مى دهد كه چرا فلاسفه اى كه غرق در گفت وگوى در باب انگليسى صحيح هستند (ظاهراً براى وجود زبان هاى ديگرى كه ساختار و سبك نگارش شان با زبان انگليسى بسيار متفاوتند… امّا ظاهراً به همان اندازه, اگر نگوييم بيشتر, مى توانند موجب خلط و التباس متافيزيكى شوند, اهميّت چندانى قائل نيستند).6 اين فيلسوفان چون, مانند هم قطارانشان, با امور مفهومى (نظرى) سر و كار دارند, اعتراضاتشان بر ضد استعمال نادرست زبان انگليسى, در اصل, معلول دغدغه آنان نسبت به زبان انگليسى صحيح در مقابل زبان بى عيب و نقص اسكيمو نيست. ليكن نبايد اجازه داد كه مسئله به همين جا ختم شود. وجود زبان هاى طبيعى ديگرى كه ساختار, سبك نگارش و واژگانشان كاملاً با ساختار و سبك نگارش و واژگان زبان خود ما سازگار و متناسب نيست, دست كم به سه طريق به فلسفه ربط دارد.
(1) اين زبان ها مفاهيمى را در اختيار مى گذارند كه در مجموعه گروه زبانى ما موجود نيستند. به نحو بارزى در همه زبان ها كلماتى وجود دارند كه به زبان انگليسى ترجمه پذير نيستند: يعنى هيچ واژه انگليسى اى دقيقاً همان استعمال را ندارد. بسيارى از مفاهيم مورد نظر, يا مستقيماً فى انفسهم, يا به طور غير مستقيم اهميت فلسفى دارند, زيرا براى درك منظور فيلسوفى كه مفهوم مورد بحث را استعمال مى كند يا درباره آن به بحث و گفت وگو مى پردازد, خوب دريافتن آنها لازم است. شايد بهترين نمونه ها و مصداق هاى اين مفاهيم, نمونه ها و مصداق هاى اخلاقى اى نظير ْbpls, aصpeth يا tabu باشند.
(2) زبان هاى مختلف موجب وسوسه هاى گوناگونى مى شوند. جِى. اِس. ميل(J. S. Mill) لابد از طريق شباهت (دستورى) بين كلمات انگليسى اى مانند (audible) (صقابل شنود/شنيدنيش) و (visible) (صقابل ديدنش) و واژه انگليسى (desirable) (صمطلوبش), به دام استدلال ويران گر خود افتاده است و از آن چه در واقع مطلوب است به آن چه در اخلاق مطلوب است رسيده است.7 (ممكن است زبانى وجود داشته باشد كه در آن چنين شباهت ريختشناسى اى (ساخت واژى) بين طبقه اى از واژه ها كه به معناى (فى الواقع چيزى كه مى تواند, در واقع, چيزى بشود)اند و طبقه ديگرى كه به معناى (چيزى كه از لحاظ ارزشى بايد چيزى بشود)اند در كار نباشد.) برداشت غلط از (infinity) (=بى نهايت) به عنوان كلمه اى حاكى از عددى بى نهايت بزرگ در اثر شباهت ريختشناسى بين تعبير to infinity =تا بى نهايت) و تعبيرى نظير (to one hundred) (= تا يك صد) جالب مى شود. اگر ما همواره به جاى (to infinity) مى گفتيم (forever) (=الى الابد) يا (indefinitely) (= به طور نامحدودى) و اگر (alephnought) اتفاقاً صدايى شبيه به صداى كلمه اى حاكى از عددى بسيار بزرگ نمى داشت, آن گاه اين وسوسه از بين مى رفت.8 گفته شده است كه قابل قبول يا حتى مفهوم كردن ديالكتيك هگل در زبان انگليسى به علت فقدان كلمه اى داراى ايهام ها و معانى چندگانه اى مانند ايهام ها و معانى چندگانه كلمه آلمانى aufheben دشوار است9. كانت در قطعه اى با عبارت پردازى چشمگيرى, خاطرنشان كرد:
زبان آلمانى اين بخت مساعد را دارد كه واجد تعابيرى است كه امكان نمى دهند اين تفاوت (بين متضادها das Bڑse, das †bel ـ اى. اف.) ناديده گرفته شود. اين زبان دو مفهوم بسيار متمايز, و على الخصوص تعابير متفاوتى, دارد براى چيزى كه لاتينى ها آن را با كلمه واحدى, يعنى كلمه bonum, بيان مى كنند.10

donsaeid
06-20-2006, 02:29 PM
و بالاخره نحوه تشكيل جاى گزين هاى اسم معنى از حرف تعريف معيّن خنثى و صفت در زبان يونانى براى تبيين جذّابيّت هاى (نظريه مُثُل)11(16) براى افلاطون كارى, البته نه چندان زياد, انجام مى دهد.
(3) وجود زبان هاى طبيعى برخوردار از ويژگى هاى منطقى از بيخ و بن متفاوت, به كندوكاوهاى منطقى مجال شيوه هاى تفكّر به مراتب متنوع ترى را نسبت به آن شيوه هاى تفكرى كه در اكثر اين زبان ها به صورت جدا جدا پذيرفته شده اند, مى دهد ـ يعنى مجالِ, به تعبيرى, سفرى منطقى ـ زبانى كه مى تواند قوه تفكر را وسعت ببخشد و قوه تخيّل را تحريك كند و بدين ترتيب منافعى از آن دست را فراهم سازد كه افراد زيركسار مى توانند از سير و سفر جسمانى به دست آورند.
براى مثال, شباهت بين دو چيز را در نظر بگيريد يكى, بازشناسى وجود معقول هندسه هاى غير اقليدسى كه در تضعيف اميدهاى خردگرايانه به يك نظام معرفتى استنتاجى (قياسى) شبه هندسى درباره جهان كه مبتنى بر مقدمات ضرورى بديهى باشد مؤثر است; و ديگرى, درك اين كه, در واقع, زبان هاى طبيعى اى وجود دارند كه تمايز موضوع ـ محمول در مورد آنها قابل اطلاق نيست, انباشته از مفهوم علت نيستند و كلماتى در اختيار مى گذارند براى بازشناسى تفاوت ها و شباهت هايى متفاوت با آن تفاوت ها و شباهت هايى كه زبان انگليسى و, در واقع, بيشتر زبان هاى اروپايى مجهّز به تعيين آنها هستند. درك اين مطلب به معناى رد كردن آرا و نظرهايى است مبنى بر اين كه تمايز موضوع ـ محمول بايد به طرزى تفكيك ناپذير در جهان غير زبانى ريشه داشته باشد,12 و مفهوم علّت مقوله فكرى اجتناب ناپذيرى است,13 و زبان بايد ماهيت غايى واقعيت را منعكس سازد.14 البته, به سادگى تصوّر نظام هاى مفهومى و مقولات مفهومى ديگر به لحاظ نظرى امكان پذير است.15 ليكن اين امر به غايت دشوار است, چنان كه مقام و اهميّت برخى از فلاسفه كه ويژگى هاى اتفاقى, هرچند شايد قابل تحسين, زبان هاى خاصشان را ضروريات فكرى تلقى كرده اند, يا حتى بر آن تأكيد نهاده اند, حكايت از آن دارد. به هر تقدير, مواد بالفعلى وجود دارد كه هنوز مورد مطالعه قرار نگرفته اند;16 و در دفاع از استعمال نمونه هاى واقعى, در مقابل تخيّلى, در فلسفه مطالب فراوانى مى توان گفت. اين كار مى تواند به بحث شور و نشاطى بيفزايد و به درهم شكستن اين نظر كه پرورش فلسفى و پژوهش فلسفى ممكن است هيچ دخلى يا ارزشى در جهان بيرون از كلاس هاى خلوت گزيده ما نداشته باشند, مددى برساند.
(ج) استعمال يك كلمه با نحوه كاربرد آن كلمه يك سان نيست, هرچند به صورت ظريفى با نحوه كاربرد آن ارتباط دارد. استعمال كلمه (به بالا بنگريد) از نظر زبانى خنثى است: اگر ما درباره استعمال كلمه (table) تحقيق كنيم, آن گاه ما به طور هم زمان و به يك ميزان با استعمال (tavola) و معادل هاى ديگر آن در ساير زبان ها ـ اگر مايل باشيد, با مفهوم table ـ سر و كار داريم. نحوه كاربرد مختص به زبان خاصّى است: اگر ما درباره نحوه كاربرد (table) كندوكاو كنيم, در اين صورت با چگونگى كاربرد (يا لزوم كاربرد) آن كلمه خاص انگليسى به دست آن كسانى كه آن كلمه را, و نه كلمه (tavola) را, به كار مى برند, سر و كار داريم.
امّا استعمال و نحوه كاربرد اساساً به هم مرتبط اند. نمى توان گفت كه كلمه اى استعمال دارد مگر اين كه گروه يا زيرگروه زبانى خاصى براى آن استعمالى قائل شود و نحوه كاربرد متناسب با آن استعمال را صحيح بداند, زيرا آواهايى كه ما به عنوان كلمات به كار مى بريم همه فى حد ذاته و مقدم بر تكوين و شكل گيرى هرگونه قرارداد زبانى راجع به آنها, تقريباً به يك اندازه براى انجام دادن هرگونه عمل كرد زبانى مناسب اند. در حالى كه, مثلاً, چاقو را نمى توان به صورت يك چادر استعمال كرد يا حتى استعمال نادرست كرد, براى (glory) (=تحسين(آميز)) استعمالى مى توان قائل شد كه در واقع براى (a nice knock-down argument) (=يك دليل دقيق و دندان شكن) قائل شده ايم.
استعمال هاى كلمات به نحو ظريفى به نحوه هاى كاربرد صحيح كلمات بستگى دارد. هامتى دامتى(17) را تنها مى توان به استعمال نادرست (glory) متهم كرد, زيرا نحوه كاربرد پذيرفته, معيار و صحيح گروه زبانى لوئيس كارول(Lewis Carroll) از بيخ و بن با نحوه كاربرد خصوصى هامتى دامتى تفاوت داشت. نحوه كاربرد هامتى دامتى نادرست, نابهنجار, و گمراه كننده بود و امكان ارتباط زبانى را به مخاطره مى انداخت و از اين رو بى خود و بى جهت و بدون دليل قراردادهاى زبانى را زيرپا مى گذاشت. (بدون ترديد, وى مانند صپيامبران يك نظام زبانى جديدشدر روزگار ما,17 چنين قراردادهاى زبانى را (محدوديت هاى نامعقول بر گفتار آزاد)18 تلقى مى كرد). به علاوه, همان گونه كه لغت شناسان آكادميك19 و افرادى كه با حفظ و افزايش كارآمدى زبان انگليسى20 (و زبان هاى ديگر) سر و كار دارند, غالباً تأكيد كرده اند, آن چه نحوه كاربرد صحيح هر گروه زبانى است در نهايت به نحوه كاربرد بالفعل(18) (واقعى) بستگى دارد. چون استعمال به نحوه كاربرد صحيح بستگى دارد, در حالى كه اين نحوه كاربرد صحيح نيز در نهايت به نحوه كاربرد بالفعل بستگى دارد, تغييرات در نحوه كاربرد بالفعل مى تواند به آن ابزار مفهومى اى كه زبان فراهم آورده غنا ببخشد يا آن را به تحليل ببرد. اگر نحوه كاربرد جديدى به تثبيت برسد كه به واسطه آن استعمال جديدى براى كلمه اى قائل شوند, استعمالى كه پيشتر در نظر گرفته نشده بوده است, در اين صورت, زبان مورد نظر تا بدان حد غنى شده است.21 در حالى كه اگر نحوه كاربرد قديمى اى كه براساس آن دو كلمه دو استعمال مختلف داشته بوده اند جاى خود را به نحوه كاربرد جديدى بدهد كه در آن يكى از آنها كاركرد خود را از دست بدهد تا صرفاً مترادف آن ديگرى گردد, در اين صورت, به همان نحو نوعى تضعيف و تحليل سازوار (متناسب) در كار است. از آن جا كه نحوه كاربرد بالفعل هر گروه يا زيرگروه زبانى در واقع هرگز به طور تام و تمام ايستا نيست, هر دو فرآيند معمولاً تداوم مى يابند و در كنار هم بخش قابل توجهى از تاريخ هر زبانى را تشكيل مى دهند (لونز برى(Louns bury) در كسوت يك دستوردان نوشت: (تاريخ زبان… اندكى غير از تاريخ انحطاطات است.), امّا همين مطلب از نظرگاهى منطقى صادق است, گو اين كه (انحطاط) را در اين جا بايد به لحاظ ارزش خنثى تلقى كرد.)
از زاويه جديدى به اين مطلب مى پردازيم. در نظر بگيريد كه چگونه الاهيدان تاريخى مفهوم nephesh (=نَفس, جان) را در ميان بنى اسرائيل مورد مطالعه قرار مى دهد. وى هيچ روش ديگرى به جز بررسى موارد وقوع كلمه (nephesh) در متون خود ندارد و نمى تواند داشته باشد: و اين يعنى تلاش براى كشف استعمال آن و كاركرد و نقشى كه اين كلمه در واژگان افرادى كه آن را به كار مى گرفتند داشت, از طريق بررسى نحوه كاربرد آن. يا باز در نظر بگيريد كه چگونه استاد اِچ. جِى. پيتون(H. J. Paton) به طرزى قاطع به ترجمه abgeleitet به (deducted) اعتراض مى كند, زيرا (بررسى نحوه كاربرد اين كلمه به دست كانت نشان مى دهد كه اين كلمه كمتر به اين معناست يا اصلاً به اين معنا نيست) (The Categorical Imperative, p.134 n.). يا در نظر بگيريد كه چگونه رمزگشا(19) سعى مى كند معنى يك جزء ناشناخته را در يك رمزگان كشف كند. وى روش ديگرى جز همان بررسى موارد وقوع آن جزء ندارد و نمى تواند داشته باشد و به اين اميد است كه با مطالعه نحوه كاربرد آن تصادفاً استعمال آن را, معنى آن را, كشف كند. استناد به استعمال و نحوه كاربرد در فلسفه خلاّق را مى توان نوعى كاربردِ داراى صراحت ديرهنگام روش هاى آزمايش شده (قابل اعتماد) و ضرورى تاريخ نويسان افكار و انديشه ها دانست

donsaeid
06-20-2006, 02:31 PM
قبل از پرداختن به بخش (د) چند نكته فرعى بايد مطرح كرد. اولاً, (قراردادهاى زبانى(20)) در اين جا به معناى آن قراردادهايى است كه به مدد آنها ما به هنگام اراده pod (= غلاف يا پوست لوبيا و امثال آن) (pod) را به كار مى بريم و نه (pid) يا (nup) را و مانند آنها. ثانياً, (گروه يا زيرگروه زبانى) در اين جا تعبيرى دقيق نيست. منظور از اين تعبير همه به كاربرندگان زبان هاى به رسميت شناخته شده, و گويش هاى آنها, به كاربرندگان همه انواع زبان هاى نامفهوم و مغلق و زبان هاى خصوصى است تا برسد به افرادى كه به ايجاد مجموعه اصطلاحاتى خاصّ خودشان و خوانندگان و مفسران آثارشان مى پردازند, اگر اصلاً خواننده و مفسّرى داشته باشند. نكته مورد نظر ما نكته اى در باره پيش فرض هاى ارتباط زبانى است. ثالثاً, همه ويژگى هاى نحوه كاربرد يك كلمه به مسائل راجع به استعمال آن مرتبط نخواهند بود. اين كه ضمائر شخصى (I), (he) و (she) دست خوش دگرگونى هاى ساخت واژى عميقى در موارد ديگرى مى شوند براى فاولر(Fowler) اهميت دارد نه براى فيلسوف, زيرا اگر نحوه كاربرد اين دگرگونى ها را در زمره ديگر نشان گرهاى حالت(21) غير ضرورى قرار مى داد, استعمال آنها تغييرى نمى پذيرفت. ليكن در اين جا بايد احتياط كرد, زيرا حصول اطمينان بدون بررسى اين كه چه چيزى (در اين ميان) مرتبط از كار درخواهد آمد, دشوار است. فاولر با رواج نحوه كاربردى كه (واژه) (contact) را به صورت يك فعل متعدى درمى آورد, سر و كار دارد. امّا شايد اين تغيير به نحو ظريفى بر مفهوم contact نيز تأثير بگذارد.22 رابعاً, على رغم استعمال نادرست بسيارى از كلمات (يا نشانه هاى قراردادى ديگر) كه مردم به كار مى برند, براى مردم برقرارى ارتباط به نحوى كه تا حدودى به كلمات (يا نشانه هاى قراردادى ديگر) بستگى دارد, امكان پذير است, چرا كه درك زيركانه سياق(22) (در گسترده ترين معناى آن) براى جبران اين كم و كاستى ها كار زيادى مى تواند انجام دهد. ليكن تا آن حد دقيقى كه چنين جبرانى لازم است, ارتباط (پيام رسانى) وابسته به كلمات (يا نشانه هاى قراردادى ديگر) نيست. خامساً, اين تأكيد بر استعمال عمدتاً از ويتگنشتاين نشأت مى گيرد: اين انديشه در رساله منطقى ـ فلسفى (Tractatus Logico-Philosophicus) موجود است ولى مورد بهره بردارى قرار نگرفته است: (در فلسفه اين پرسش كه (به چه منظورى ما واقعاً آن
كلمه را… استعمال مى كنيم؟) همواره به نتايج ارزش مندى مى انجامد.) (6.211, هم چنين مقايسه كنيد 3.326, 3.328و 5.47321); و در اوايل دهه سى پس از بازگشت او به كمبريج شعار همه اين شده بود كه (از معنا سؤال نكنيد, از استعمال سؤال كنيد.)23 به نظر مى رسد پرداختن صريح به نحوه كاربرد صحيح به عنوان عامل تعيين كننده استعمال اساساً از جِى. اِل. آستين سرچشمه گرفته باشد.24
(د) به نحو آشكارى غالباً شكافى بين نحوه كاربرد بالفعل و نحوه كاربرد صحيح وجود دارد. نوعى نحوه كاربرد كه نقض آن (حتى بسيار) بيشتر ارج نهاده مى شود تا رعايت آن, امكان دارد كه نحوه كاربردى باشد كه ناقضين تمايل دارند كه آن را اساساً به اين دليل كه افرادى خاص يا پاره اى كتاب هاى مرجع عموماً معتبر شناخته مى شوند, در حكم نحوه كاربرد صحيحى به رسميت بشناسند. هنوز, لااقلّ در بريتانيا , هيچ پرسشى درباره اين كه نحوه كاربرد صحيح اصطلاحات منطقى غير فنى اى نظير (refute) (=نفى كردن), (imply) (=مستلزم بودن) و (infer) (=استنتاج كردن) چيست وجود ندارد. امّا بسيار بعيد به نظر مى رسد كه نحوه كاربرد بالفعل اكثر افراد (حتى دانشجويان سال اولى) با نحوه كاربرد صحيح مطابقت و سازگارى داشته باشد. اين شكاف براى هر كسى كه مى خواهد بفهمد كه (در كنه همه اين حسّاسيّت هاى زائد نسبت به الفاظ و اصطلاحات اصطلاح شناختى(23) و همه شماتت و ممانعت و سرزنشى كه به همراه دارد, چيست.)25 بيشترين اهميت را دارد.
(1) اين حساسيّت اين امكان را فراهم مى آورد كه موردى از (جغرافيا سازى منطقى),كه فقط چيزى به ما مى گويد كه بيشترمان به نحوى مى دانيم و دست به تفكيكى نمى زند كه قبلاً در كلمات معهود و شناخته شده عرضه نشده باشد, تمرينى در زمينه دقيق كردن انديشه و بهبود نحوه كاربرد براى همه كسانى باشد كه با آن كار مى كنند; و نه صرفاً براى كسانى, مانند دانشجويان فوق الذكر, كه كلمه آموزى شان به طور مشهودى ناقص بوده است. از يكى از اوراق امتحانى اخير آكسفورد مثال بياوريم: به نتايج توصيف وجوه اختلاف و وجوه تشابه بين threats(=تهديدها), promises (=نويدها) و predictions (=پيش بينى ها) توجه كنيد. امّا غالباً چنين بررسى هاى ناظر به نحوه كاربرد صحيح موجود نشان خواهد داد كه نه تنها لازم است كه ما نحوه كاربرد بالفعل مان را با نحوه كاربرد صحيح بيشتر هماهنگ كنيم, بلكه با پيشنهاد اصلاحات كار را جلوتر ببريم. (هرچند كه رديابى جزئيات مربوط به موارد استعمال متعارف ما از كلمات به عنوان عملى مقدماتى امرى اساسى است, به نظر مى رسد كه ما سرانجام همواره مجبور خواهيم بود كه تا حدودى آنها را جرح و تعديل كنيم.) (آستين).26
(2) اين حسّاسيّت دليلى به دست مى دهد بر اين كه اميدوار باشيم كه فلاسفه اى, از جمله همواره و بخصوص خود ما, كه پاره اى از كلمات و تعابير را بد استعمال مى كنند يا نسبت به سوء استعمال آنها روادارى نشان مى دهند,27 يا تقريرهاى نادرستى از rationes applicandi (دليل استعمالات) شان به دست مى دهند يا آنها را مى پذيرند, با توجه و اهتمام مناسب نسبت به نحوه كاربرد صحيح و استعمال بالفعل خود, به درك اشتباهاتشان و برطرف كردن آنها سوق داده شوند. اين عبارت ratio applicandi (=دليل استعمال) تعمداً به تقليد (الگوبردارى) از ratio decidendi (=دليل تصميمات) حقوق دانان ساخته شده است: اصلى كه همه تصميمات قبلى را مى توان در ذيل آن گنجاند و, على الفرض, در واقع, براساس آن اتخاذ شده اند. زيرا همان گونه كه كاملاً امكان دارد تصميماتى سازگار با چنين اصلى اتخاذ كرد, بدون اين كه در واقع آن را تنسيق كرده باشيم, به همين ترتيب معقول و حتى معمول است كه بتوانيم كلمه اى را به طور صحيح در لحظات ناخودآگاهانه, به كار ببريم بدون اين كه بتوانيم ratio applicandi (=دليل استعمال)اش را تشخيص دهيم, يا حتى هنگامى كه به طور قطع راجع به آن در اشتباه هستيم, اين كار را انجام دهيم; هرچند, البته, هر كسى كه مرتكب چنين اشتباهى شود تمايلى به استعمال نادرست كلمه مورد نظر خواهد داشت.
(3) اما اين حسّاسيّت اين امكان را هم پديد مى آورد كه نحوه كاربرد صحيح موجود را دقيق تر, يك نواخت تر و با ثبات تر از آن چه در واقع هست نشان دهيم: فرض اين است كه قواعد و مقررات ضرورى, قبلاً, در زبان متعارف تجسّم يافته اند و تنها به وارسى يا به اقامه چند مثال پيش پا افتاده نيازمندند تا آن چه را مجاز است و آن چه را مجاز نيست روشن كنند.28 انجام دادن اين كار شايد براى فلاسفه بسيار وسوسه انگيز باشد تا در برابر شكايت بسيارى از همكاران داراى گرايش رياضى اشان از ابزارهاى ارزش مند و ظريفى كه همه زبان هاى طبيعى, به جز بى مايه ترين آنها, در اختيار كسانى مى گذارند كه مايل و قادر به استفاده دقيق و ماهرانه از آنهايند, از خود واكنش شديد نشان دهند (بنگريد به(5) زير). چه بسا در مورد ميزان تسليم شدن واقعى (جغرافى دانان منطقى) اغراق شده باشد. با اين حال خوب است كه مراقب باشيم.
(4) تنها همين امر است كه اصل گفت وگوى درباره استعمال هاى نادرست را امكان پذير مى سازد. هنگامى كه فيلسوفان به سبب استعمال نادرست كلمه اى معمول و متعارف يا حتى غير معمول مورد حمله واقع مى شوند, اين امر به ندرت (تلاشى براى متهم كردن فيلسوفان كاملاً محترم به بى سوادى يا به ارتكاب ياوه گويى هاى غيردستورى است.), بلكه (آن چه نسبت به آن اعتراض و شكايت مى شود فقدان دستور زبان, حتى (كذا) به معناى كتاب درسى آن, نيست, بلكه آشفته گويى يا فقدان معناست) (عبارت كج نوشته از من است); گرچه برخى (مانند ويتگنشتاين كه چه بسا آن را كشف كرده باشد) كه عادت دارند كه بر (مشابهت مأنوس و زياد استعمال شده بين قواعد منطقى و دستورى)29 تأكيد كنند, گاه و بى گاه پيشوند (منطقى) را در جايى كه سياق روشن مى سازد دستور منطقى موضوع بحث است, حذف مى كنند. نكته مورد نظر معمولاً اين است كه فيلسوف مورد انتقاد به دليلى اغفال شده و كلمه اى را نابه جا استعمال كرده است به طورى كه باعث تناقض گويى, خلط و التباس و سردرگمى شده است. هيوم از اين در شگفت بود كه چرا مباحثه اى كه (از زمان پيدايش علم و فلسفه با شور و اشتياق فراوان مورد كندوكاو و چون و چرا قرار گرفته صرفاً پيرامون كلمات دور مى زده است.) 30امّا راه حل اصلى اى كه وى پيشنهاد مى كرد, با صراحت كامل, بستگى داشت به اين كه با كمك مثال هاى عينى ساده, به ياد آوريم كه استعمال متعارف كلمه (free)(=آزادانه), در واقع, دقيقاً چيست; و عمل كرد متعارف آن (معناى متعارف آن)و بخشى از عمل كرد متعارف آن (و جزئى از معناى تلويحى آن) اين نيست كه به اعمال پيش بينى ناپذيرى على الاصول نسبت دهد.31 اگر چنين باشد, در اين صورت, گفتن اين كه نوعى عمل هم پيش بينى پذير بود و هم به مقتضاى اراده آزاد خودِ عامل انجام مى پذيرفت ـ البته هميشه با اين فرض كه كلمات كليدى به معانى متعارفشان به كار برده مى شوند ـ تناقض آميز نيست. و به هر تقدير اظهار ناخشنودى از (شبه مسأله ها(24)),32 (حقّه بازى لفظى پيش پا افتاده)33 يا گرايش (فلاسفه به دست انداختن به قلمرو دانشمندان دستور زبان و درگير شدن در مشاجرات كلامى (لفظى) و در عين حال تصور درگير شدن در حل و فصل مشاجرات بسيار مهم و مورد توجه),34 همه به معناى نفهميدن مسأله است, زيرا هيوم راه حلى مفهومى براى يك مسأله فلسفى فراهم مى آورد كه در نتيجه ممكن نيس