تأثير رياضيات بر فلسفه دكارت
Announcement
Collapse
No announcement yet.
Falsafe ( Naghdi va Nazari )
Collapse
X
-
هويت فردى و چالشهاى فلسفى "من" ديروز، امروز يا فردا...
هويت فردي با بحث فرديت به مثابه افراد و اشخاص پيوند برقرار مي كند. مهمترين پرسش در اين زمينه اين است چه براي ما رخ مي دهد كه از يك زمان به زماني ديگر ثابت مي مانيم. چه ضرورتي دارد آنچه بوده ايم يا آنچه خواهيم بود همين "خودي" باشد كه هم اكنون واجد آن هستيم.
هويت فردي با بحث فرديت به مثابه افراد و اشخاص پيوند برقرار مي كند. مهمترين پرسش در اين زمينه اين است چه براي ما رخ مي دهد كه از يك زمان به زماني ديگر ثابت مي مانيم. چه ضرورتي دارد آنچه بوده ايم يا آنچه خواهيم بود همين "خودي" باشد كه هم اكنون واجد آن هستيم.
اما پرسشهاي ديگري وجود دارد كه به اندازه اين پرسشها از اهميت و ارزش برخوردار است. برخي از اين پرسشها عبارت است از: من كيستم؟ چه زماني "خودم" شده ام؟ چه زماني ديگر "خودم" نيستم؟بحثهاي فلسفي در زمينه هويت شخصي، تاريخي طولاني دارد و انديشمندان مطرحي در تاريخ بدانها پرداخته اند.
همان طور كه ذكر شد در اين زمينه با مجموعه اي از مسائل روبرو هستيم. يكي از اين پرسشها اين است كه من كيستم؟ ما معمولاً از هويت شخصي به عنوان چيزي ياد مي كنيم كه فرد را فرد مي سازد. هويت شما در اين معنا از صفاتي تشكيل شده كه شما را فردي منحصر به فرد مي سازد و از ديگران متفاوت مي كند.
هويت روانشناسي شما با اين تعبير متفاوت است، زيرا شما در لحظه اي آن را واجد هستيد و در لحظه اي ديگر آن را از دست مي دهيد. از اين جنبه به دست آوردن هويتهاي متفاوت ناممكن نيست. اما هويت فردي با تداوم پيوند برقرار مي كند.
در اين زمينه البته پرسشهاي فراواني وجود دارد و جوابهايي كه به اين پرسشها داده شده بسيار متفاوت و گاه پراكنده است. يك جواب به عنوان مثال بر شرايط پايداري دست مي گذارد و يا معياري براي هويت فردي در طول زمان پيشنهاد مي كند.
به جهت تاريخي اين پرسش، اغلب از اميدي كه ما براي بقاي بعد از مرگ داشته ايم، برخاسته است. جواب به اين پرسش بر اين نكته استوار است كه آيا مرگ زيست شناسانه، حيات كلي فرد را تحت الشعاع قرار مي دهد يا اينكه فرد مي تواند بدون آن هم زندگي داشته باشد. در اينجا البته پرسشي كه مطرح است آن است كه "خودي" كه پس از مرگ موجود است، چه تفاوتي با خود قبل از مرگ دارد.
محوري ديگر كه در اين زمينه مطرح است، معياري است كه ما با آن، خود بودن را تعريف كنيم. چه معياري داريم كه ما همان خودي هستيم كه ديروز بوديم. يكي از معيارها البته حافظه است و معيار ديگر تداوم فيزيكي است.
يعني اولاً ما به ياد مي آوريم كه همان فردي هستيم كه ديروز بوديم و از سوي ديگر بدن ما همان بدن ديروز است. با اين همه، در اين زمينه هم اختلاف نظرهاي زيادي وجود دارد.
اين مباحث، ادبيات گسترده را در دهه هاي 1950 و 1960 به وجود آورد و تأثيرات اجتماعي و سياسي بسيار مهمي به بار آورد. به عنوان مثال اگر خود امروز با خود ديروز و فردا متفاوت باشد، چگونه مي توانيم فردي را در دادگاه محاكمه كنيم و يا به او اعتماد داشته باشيم.
بحث خود از سويي ديگر با بحث شخص پيوند برقرار مي نمايد. طبيعي است كه ميان خود و شخص اشتراكات مفهومي و معنايي زيادي وجود دارد، اما اين دو يكي نيستند. همين نكته براي نظريه پردازان "خود"، بهانه اي ايجاد كرده است كه در باب تفاوت ميان دو مفهوم هم بسيار سخن بگويند.
در ميان نحله هاي گوناگوني كه در قبال پرسش "خود" شكل گرفته، نظريات چهار دسته از ديگران نمايان تر است.
گروه اول "خود" را بر حسب كيفيات فيزيكي يا روانشناختي تعريف مي كند. اغلب جريانهاي فلسفي كه در قبال مسأله "خود" شكل گرفته اند، به اين گرايش تعلق خاطر دارند، اما جرياني هم هست كه در مقابل جوابهاي صريح گروه اول به بحث خود، هر گونه تحويل و تقليل خود به كيفيات فيزيكي را رد مي كند و معتقد است، تنها چيزي كه در قبال پرسش "خود" كيست؟ مي توان گفت، اين است كه خود همان خود است. به اين جريان جريان "تحويل ناگرا" مي گويند.
گروه ديگر سعي مي كند مسأله "خود" را با به ميان آوردن مفاهيمي چون اعجاز و يا رويكرد ماوراي طبيعي حل كند. بر طبق اين رويكرد، يك موجود فراطبيعي خود را "خود" مي سازد و اين "خود"، اما با كليه كيفيات فيزيكي متفاوت است.
گروه آخر هم كه به "حذف گرا" معروفند، معتقدند اصلاً بايد دور مفهومي به نام "خود" را خط كشيد و اين مفهوم گرهي از مسائلي كه ما با آن روبرو هستيم، باز نمي كند و تأكيد بر مفاهيمي ديگر چون بدن وجسم و كيفيات فيزيكي و ذهني براي توجيه وضعيتي كه ما با آن روبرو هستيم، كفايت مي كند.
جريانهاي فكري وجود دارند كه هيچ يك از اين تحليلها در باب "خود" را نمي پذيرند و معتقدند قواي شناختي ما ياراي آن را ندارد كه به مفهومي پيچيده و چند لايه به نام "خود" نزديك شود. آنها براي اثبات مدعاي خود بيش و پيش از هر چيز بر تاريخ بحث خود دست مي گذارند كه پر از تشتتها و اختلاف نظرهاي اساسي است. به نظر اين گروه، اگر بحث نظري در باب خود قابل حل بود، بايد از شدت اين تشتتها كاسته مي شد.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
مباحث اساسى فلسفه علم
مهمترين مباحث فلسفه علم شامل موضوعاتى نظير پايگاه واژه*هاى نظري، نقش واژه*هاى سنجشي، معناى مكان و زمان ، چيستى عليت، اتكاى تبيين علمى بر تمييز نمود از واقعيت، ماهيتى تبيين علمى و نقش پيش*بينى در علم مى*باشد.
مهمترين مباحث فلسفه علم شامل موضوعاتى نظير پايگاه واژه*هاى نظري، نقش واژه*هاى سنجشي، معناى مكان و زمان ، چيستى عليت، اتكاى تبيين علمى بر تمييز نمود از واقعيت، ماهيتى تبيين علمى و نقش پيش*بينى در علم مى*باشد.
از اين منظر در وهله نخست مبحث پايگاه واژه*هاى نظرى در فلسفه علم مبين آن است كه در زبان علم دو نوع واژه مشاهده ايى و نظرى قابل تمييز مى*نمايد. بر اين سياق واژه*هاى مشاهده ايى مستقيما و بى*واسطه به صفات قابل ادراك موضوعات تجربه آدمى راجع*اند؛ ولى واژه*هاى نظرى با در گذشتن از سطح مشاهدات موردي، دامنه تبيين را تا فراسوى تجربه بى*واسطه مى*گسترند. واژه*هاى نظرى در اين ميان بر سه قسمند: استعدادي، مشاهده پذير نامستقيم و كاركردي. بر اين بنيان مشاهده مصداق واژه*هاى نظرى منوط به شرايط زمينه*ايى آن است؛ اما مصداق واژه*هاى نظرى مشاهده ناپذير نامستقيم، به طور مستقيم مشهود نيست و با اين وجود مى*توان آثارش را به شكل غير مستقيم رديابى كرد. واژه نظرى كاركردى هم به امور مشهود و نامشهود بر نمى*گردد؛ بلكه براى ربط دادن واژه*هاى مشاهداتى و ساير واژه*هاى نظرى در راستاى انجام تبيين به كار مى*آيد. در اين عرصه مسايل فلسفه علم از پايگاه واژه*هاى نظرى برمى*خيزند؛ زيرا اين واژه*ها هستند كه نوع نگرش به واقعيت را تعيين كرده و به اتكاى پيش*بينى وقايع مشاهده پذير به يارى تبيين مى*آيند و آن را غنى**تر مى*سازند.
بدين منوال دومين مبحث فلسفه علم تحت عنوان واژه*هاى سنجشى به نگرش كمى متكى است. از اين منظر يكى از پايه*هاى مهم علم نوين،رياضيات و سنجش*هاى دقيقا كمى مى*باشند. بر اين سياق واژه*هاى سنجشى مبين اطلاق رياضى به مدل*هاى تجربى براى آزمون و محاسبه*اند. به عنوان مثال در اين زمينه گاليله نشان داد در حيطه علم ابتدا صفات تجربى معينى بر حسب مقياسى خاص سنجيده مى*شود؛ سپس پيامدهاى سنجش*هاى مزبور بر مبناى مجموعى خاصى از توابع رياضى محاسبه مى*گردد و سرانجام از اين طريق به صفات مشاهده پذير يا تجربى دسترسى حاصل مى*آيد تا اين محصول در تبيين قالب بندى شود كپلر نيز توضيح داد هرچند طبيعت به زبان رياضى نوشته شده؛ ليكن در زبان رياضى چيزهايى بيش از آنچه در آسمان و زمين است وجود دارد. در اين راستا دكارت تاكيد كرد واژه*هاى سنجشى مى*توانند سرچشمه فياض پيش*بينى و تبيين باشند. بالاخره نيوتن نيز در اين شرايط به تمييز رياضيات محض و كاربردى همت گماشت. از نظر او رياضيات محض، نوعى علم حساب صورى بود كه توابع بى*شمارى را بر حسب مفاهيم و عملياتى بنيادين تحليل مى*كرد. هرچند اين علم مجموعه*اى كاملا تصنعى از نهادها و روابط آنها است؛ ليكن فاقد زبان و ملجا نظرى است. لذا رياضيات كاربردى يا سنجشى گرچه بخش كوچكى از رياضيات محض را تشكيل مى*دهد؛ اما حضور آن براى اطلاق به عالم تجربى ضرورت دارد. در اين عرصه است كه از ديد نيوتن واژه*هاى سنجشى به كار تعبيه توابعى براى تبيين روابط تجربى و نظرى آمده وامكان وام گيرى روابط تابعى را از سنت علمى رياضى فراهم مى*كنند.
معناى مكان و زمان نيز سومين بحث عمده فلسفه علم را تشكيل مى*دهد. دراين حوزه مثلا بنا به عقيده نيوتن، مكان يك حقيقت مشاهده ناپذير مستقيم است و به علاوه مكان مطلق هم ظرفى است كه درون آن حركت مطلق رخ مى*دهد. در واقع حركت از اين زاويه حاكى از نيرو و نيرو نيز مسبب پيدايى حركت شتابدار است كه مستقيما به تجربه در نمى*آيد. مع هذا اين تلاش همانند كوشش دكارت براى يكى كردن مكان با ماده يا با ملا و نظريه اتر به منظور تبيين مكان چونان يك حقيقت مشاهده پذير نامستقيم نارسا بود. با اين جود اينشتين از همين زاويه مدعى شد مفاهيم زمان ومكان بايستى در واژه نظرى جايگاه ادغام شود. بر اين پايه منظور از جايگاه در نظريه نسبيت خاص عبارت از نسبت*هاى مكانى و زمانى در بين اشيا است و در نظريه نسبيت عام مراد از اين مفهوم مبين پيوستارى است كه در آن رويدادهاى موضعى صرفا انحرافى محدود محسوب مى*شوند.
در باب نگرش فلسفه علم به مبحث عليت نيز بايد گفت اين ارسطو بود كه بدوا تبيين را عبارت از توضيح علل دانست و علل را هم به چهار نوع صوري، مادي، غايى و فاعلى منقسم داشت. مع هذا تاريخ علم رفته رفته علل ضرورى تبيين را كاست تا جايى كه در عهد گاليله، تبيين به بيان چگونگى تقدم علت فاعلى (شرط بلافصل) بر حدوث رويداد محدود شد. در همين رابطه هيوم مدعى شد معناى عليت در برگيرنده تقدم زمانى علت بر معلول، مجاورت زمانى و مكانى علت و معلول و تاييد رابطه على به واسطه تجارب گذشته است. به علاوه عقيده داشت رابطه علي، قطعى و ضرورى نبوده بلكه مبين نظمى مشهود است كه گاه به روابط محتمل يا مناسبات آمارى قابل تحويل است. لذا به نظر وى اصل عليت هيچ شاهد تجربى ندارد و تعميم استقرايى تداوم منظم ارتباط على به آينده سقيم است و بالاخره اينكه رابطه عليت را نمى*توان با استنتاج از برخى اصول مقبول ديگر مستدل كرد. با اين تجارب در مجموع مى توان گفت عليت يك واژه نظرى كاركردى است كه به مشاهده مستقيم تجربى درنمى*آيد و خود مبتنى بر زمان و مكان بوده و از اين راه تبيين را به ربط دادن رويدادها در زمان و مكان به يكديگر مبدل مى سازد و نشان مى*دهد تغييرات حادث در صفات يك رويداد، بر حسب مدت زمان منتهى به بروز تغييراتى در صفات رويداد ديگر خواهد شد. بدين منوال فلسفه در حيطه تمييز نمود از واقعيت، ميراث دار مباحثى از يونان باستان است. در آن عصر گفته مى*شد اگر بتوان وصفى متعارض به شى نسبت داد؛ آن شى غيرواقعى است و در اين صورت نيز واقعيت لايتغير است. مع هذا در قرون وسطى براين راى تاكيد شد كه مشاهدات، نمود است و واقعيت، نامريى است. البته گاليله در اين حيطه عقيده داشت كيفيات اوليه (امتداد وتعداد) واقعى*اند و كيفيات ثانويه (رنگ و طعم) غير واقعى و لذا تنها كيفيات دسته دوم نياز به وجود ناظر دارند. ادينگتن نيز از همين روزن مدعى بود جهان كبير بر حسب جهان صغير اتمي(مشاهده پذير نامستقيم) قابل تبيين است؛ چرا كه جهان صغير، واقعى و جهان كبير، نمود است .در نظريه كوانتوم هم مشاهده گربر شى مشاهده شده تاثير دارد و لذا دريافت واقعيت شى از روى رفتار آن محال است. با اين حال علم توصيف همه طبيعت است. طبيعت نيز ازاين نگره عبارت از جهان تجربه انسانى است كه قابل فهم باشد. در اين وضعيت، توصيف تجربه واژگانى دارد كه تحت شرايط معين و به واسطه تعيين چارچوب خاص سنجش افاده معنا مى*كند. لذا علم زبانى براى بيان تجربيات ثابت فراهم مى*كند كه در اين حيطه اما البته انكشاف واقعى واقعيت ميسر نيست، بلكه فقط انكشاف زبان*هاى كامياب و مغلوب و مفاهيم رسا و نارساى تبيينى ممكن است.
بر اين پايه مبحث تبيين در فلسفه علم بر اين راى مى*رود كه تبيين را عبارت از استنتاج پديده*هايى معين از قانون فراگير بداند. مثلا كپرنيك بر حسب اصل سادگى معتقد بود در مواردى كه بتوان پديده*ها را از بيش از يك قانون فراگير استنتاج كرد، قانونى فراگيرتر را برمى*گزينيم كه بيش از سايرين پديده*هاى مورد نظر را تبيين كند. گاليله اين سادگى را از طريق تعيين چگونگى صورت بندى دقيق قوانين علمى برحسب مفاهيم رياضى دنبال كرد و به علاوه نيوتن از اين منظر گفت نمى*بايد تبيين*ها يا فرضيات آزمون پذير و نامشهود تجربى را پذيرفت؛ چرا كه تبيين علمي، آزمون پذير است و جهان تجربه انسانى را پيش*بينى مى*كند. بالاخره آخرين بحث مهم فلسفه علم به پيش*بينى ناظر است. پيش*بينى ادامه منطقى روش اكتشاف، آزمون نظريه و تبيين علمى است.
از اين نگره اكتشاف علمى چونان فرايندى استقرايى جلوه مى*كند كه اين استقرا متضمن مشاهده جزييات و تعميم يا پيش بينى بر پايه آزمون روابط پديده*ها است. مع هذا هرچند گاه پيش*بينى به شكل غير استقرايى نيز صورت مى*گيرد و گاهى هم به كشف اصلى علمى ختم نمى*شود؛ ليكن در هر حال صدق قوانين و فرضيات و نظريات علمى از راه استخراج پيامدها و پيش*بينى است كه رويكرد ما را نسبت به فرضيه مشخص* مى*كند.
البته پيش*بينى و آزمون همواره از فرايندهاى منطقي، تفسير نمى*پذيرند؛ اما مهمترين نقش پيش*بيني، عبارت از تفكيك تبيين*هاى علمى وغيرعلمى است. در اين راستا كه گزاره*هاى علمى به پيش*بينى نظم*هاى مشهود و نامشهود مى*پردازند و تبيينى بسنده از حركت طبيعت به دست مى*دهند؛ در صورتى كه تمام تلاش*هاى غير علمى در اين حيطه به صفت پيشگويى متصف مى*گردنه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
درآمدى بر آشنايى با شاخه هاى فلسفه
اين نوشتار درصدد آن است تا به عنوان گام نخستين، بخشى از اين شاخه ها را مطرح ساخته و برخى از مسائل مهم مورد بحث در آن شاخه ها را متذكر گردد.
مقدمه
فلسفه ورزى از جمله ويژگى هاى مهم انسان و يكى از وجوهى است كه سبب امتياز آدمى از ساير جانداران مى گردد. البته جاى اين پرسش همواره باقى است كه انسان چرا فلسفه مىورزد؟
آيا تفلسف برخاسته از يك ميل و گرايش انسان است يا برآيند و نتيجه مجموعه اى از اميال؟ آيا فلسفه ورزى ساز و كار خاص دستگاه ذهنى و جهت گيرى ذاتىِ عاقله اوست يا پيامد و دنباله زيست دنيايى و لازمه بودن در ساحت خاصى از وجود و مرتبه معينى از هستى؟ آيا اين نفس زيستن و بودن در شبكه اى از هستى هاست كه پرسش فلسفى را براى انسان به بار مى آورد؟ آيا انسان در طرح پرسش فلسفى فعال است يا منفعل؟ پرسش فلسفى از درون و ابتدا به ساكن برمى خيزد يا حاصل دخالت عواملى چند از بيرون است، يا محصول تعامل دو طرفه مى باشد؟ آيا توجه به فلسفه و فلسفه ورزى حاصل دخالت و تأثير و عنايت ماوراى طبيعت است؟ و....
در هر صورت، هر پاسخى كه به اين پرسش ها بدهيم، به طور قطع نمى توان وجود جريان فلسفى را در تاريخ بشر انكار كرد. اين جريان فلسفى كه به صورت مكتوب در دست ما قرار گرفته است، ميوه هاى پربار و ثمرات متعددى را به بار نشانده و شاخه ها و گرايش هاى متنوعى يافته است. تنوع شاخه هاى فلسفه در دو قرن اخير، چشمگيرتر شده است. در اين ميان، رشد روزافزون اين شاخه ها سبب غفلت طالبان فلسفه از اين تنوع و تعدد گرديده است، به گونه اى كه امروزه بخش قابل توجهى از دوستداران فلسفه به سبب محدوده مطالعاتى يا انحصار گرايشى در فلسفه، توجهى به اين تعدد و تنوع ندارند. اين نوشتار درصدد آن است تا به عنوان گام نخستين، بخشى از اين شاخه ها را مطرح ساخته و برخى از مسائل مهم مورد بحث در آن شاخه ها را متذكر گردد.
به عنوان يك تعريف اجمالى و آغازين، فلسفه را بررسى عقلانى، تحليلى، انتزاعى و پيشين امور و حقايق مى دانيم. در اين نوشتار، براى بيان تمام شاخه هاى فلسفه و حوزه هاى پژوهشى فلسفى، اصطلاح فلسفه به صورت مضاف به كار برده مى شود، مانند فلسفه اخلاق، فلسفه هستى و فلسفه دين. و در هر قسمت نيز مراد، بررسى عقلانى، تحليلى، انتزاعى و پيشين همان مورد و مصداق و حقيقت مى باشد. فلسفه در حالت مضاف خود به دو دسته از امور اضافه مى شود: الف) غير علوم; يعنى حقايق و واقعياتى مانند هستى، اخلاق، دين، زبان و... . ب) علوم; مانند علوم طبيعى، اجتماعى و... .
الف. فلسفه مضاف به غيرعلم
1. فلسفه هستى (هستى شناسى)
موضوع فلسفه هستى يا هستى شناسى، موجود بما هو موجود يا موجود مطلق (صرف) مى باشد. اين شاخه از فلسفه عهده دار بحث از هستى مطلق و صرف و بدون قيد مى باشد و به دنبال كشف احكام كلى و فراگير هستى است. برخى از مسائل اين حوزه از فلسفه عبارتند از: اصالت وجود يا ماهيت، تشكيك در وجود، وحدت و كثرت در هستى، مراتب وجود، وجود مستقل و رابط، وجود عينى و ذهنى، وجوب و امكان و امتناع، علت و معلول، ثابت و متغير، حدوث و قدم، مجرد و مادى، مقولات دهگانه، جوهر و عرض، عالم و معلوم (عاقل و معقول).1
لازم به ذكر است كه فلسفه هستى، دانشى متفاوت از كلام و عرفان است. براى روشن شدن اين تفاوت مى توان اين سه شاخه را از جهت موضوع، روش و غايت با يكديگر مقايسه كرد:
موضوع فلسفه هستى، پژوهش در حوزه هستى مطلق و صرف مى باشد; روش آن، استفاده از بديهيات يا امور منتهى به بديهيات با استفاده از قواعد خاص منطقى مانند قياس است و غايت آن، شناخت عقلانى و ذهنى اوصاف هستى.
موضوع كلام، از دين و دعاوى و مسائل مربوط به آن است; روش آن، متعدد و متنوع مى باشد، به گونه اى كه يك متكلم مى تواند از روش عقلى، تجربى، نقلى و... متناسب با سنخ مسأله يا مسائلى كه براى دين معتَقَد مطرح شده است، سود جويد. غايت اصلى كلام، دفاع از دين است و پاسدارى و حفاظت از حدود و ثغور دعاوى دينى. ذكر اين نكته در باب كلام شايسته است كه آنچه امروز در باب غايت كلام و متكلم با عنوان تبيين و توجيه وتفسير متون دينى و يا واسطه گرى ميان وحى و انسان ها و استفاده از زبان عصر و معارف عصر در بيان دعاوى دينى و... مطرح مى شود، مى تواند در راستاى غايت اصلى كلام، يعنى دفاع از معتقدات دينى، فهم و تفسير شود و خارج از غايت نهايى كلام قرار نمى گيرد.
موضوع عرفان، ذات حق از حيث اوصاف و اسماء و آثار است. روش حصول معرفت عرفانى، كشف و شهود مبتنى بر سير و سلوك است و غايت آن، شناخت حضورى و شهودى آثار و اوصاف حق و وصول قلبى و كشفى به مراتب عالى هستى.
2. فلسفه شناخت (معرفت شناسى)3. فلسفه متن (هرمنوتيك)4. فلسفه زبان5. فلسفه وجودى (اگزيستانسياليسم)نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment

Comment