donsaeid
06-27-2006, 07:10 PM
دموكراسى يا مردم سالارى
رنه گنون دانشمند فرانسوى، نيز بر اين عقيده بود كه اگر دموكراسى را حكومت مردم بر مردم تعريف كنيم، مستلزم امرى غيرممكن و محال است. او مى نويسد: «نبايد اجازه دهيم كه ما را با كلمات فريب دهند و اگر بپذيريم كه افراد ثابت و واحدى مى توانند در آنِ واحد، هم حاكم باشند و هم محكوم، دچار تناقض شده ايم.»
چكيده
امروزه كمتر كسى است كه نداند، دموكراسى ابزارى سياسى براى بايكوت سياسى ساير كشورهاست. به راستى ماهيت و تعريف واقعى دموكراسى چيست، ملاك دمكراتيك بودن كشورها چيست؟ آيا حكومت دمكراتيك، حكومت كل مردم است يا حكومت بخشى از مردم؟ مدل هاى حكومت دموكراتيك چندگونه است؟ به چه ميزان در حكومت هاى دمكراتيك، انسان داراى قدر و منزلت است؟ اين ها و سؤالاتى از اين دست، چيزى است كه نويسنده در پى پاسخ به آن برآمده است. در پايان نيز منزلت دموكراسى را از منظر اسلام مورد بررسى قرار داده و بهترين جايگزين و مدل حكومتى را مردم سالارى دينى براى يك جامعه دينى پيشنهاد مى كند.
ماهيت واقعى دموكراسى
«دموكراسى نام پر طمطراق چيزى است كه هرگز وجود نداشته است.»1 اين جمله از جووانى سارتورى (Giovanni sartori) است. اما براى فهم دقيق تر ماهيت «دموكراسى» به كالبد شكافى بيش ترى نياز است. كارل كوهن، دموكراسى را حكومت مردم مى داند و چنانچه معروف است، آبراهام لينكن آن را حكومت مردم به وسيله مردم، و براى مردم مى دانست. پريكلس مى گفت: حكومت ما دموكراسى ناميده مى شود; زيرا اداره آن در دست بسيار است، نه در كف اندك.2
«دموكراسى» واژه اى يونانى است كه در قرن شانزدهم از طريق واژه فرانسوىِ «دموكراتى» وارد زبان انگليسى شد.3 در زبان يونانى، دموس (Demos) يعنى مردم و كراتئين (Kratein) يعنى حكومت كردن.4
ديويد بيتهام و بويل معتقدند: دموكراسى مفهومى مطلق نيست. كشورى را مى توان «دموكراتيك» ناميد كه حكومت آن از طريق رقابت در انتخابات به مسند قدرت رسيده و مسؤول پاسخ گويى به مردم باشد و تمامى افراد بزرگ سال آن كشور از حق مساوى انتخاب كردن و نامزد شدن برخوردار باشند و در آن، قانون متضمن حفظ حقوق مدنى و سياسى باشد.5
اين نويسندگان همچنين بر اين نكته تأكيد مىورزند كه وجود دموكراسى مستلزم دو اصل كلى نظارت همگانى بر تصميم گيرى جمعى و داشتن حق برابر در اعمال اين نظارت است. هر قدر اين دو اصل بيش تر باشد، در نتيجه، آن اجتماع دموكراتيك تر خواهد بود.6
ساموئل هانتينگتون در كتاب موج سوم دموكراسى، مى گويد: ژوزف شامپيتر در سال 1942 مفهوم دموكراسى را به بهترين صورت بيان داشته و مى نويسد: «روش دموكراتيك ترتيبات سازمان يافته اى است براى نيل به تصميمات سياسى كه در آن افراد از طريق انتخابات رقابت آميز و رأى مردم، به قدرت و مقام تصميم گيرى مى رسند.» با اين تعريف، «دموكراسى» دو بعد به خود مى گيرد: رقابت و مشاركت.7
به نظر وى با اين تعريف، حتى مى توان ميزان دموكراتيك بودن نظام ها را سنجيد. مثلاً، افريقاى جنوبى كه 70% از سياهان را در انتخابات راه نمى دهد يا كشور سوئيس كه 50% از زنان يا امريكا كه 10% از سياهان جنوب را از شركت در انتخابات منع مى كنند، غير دموكراتيك هستند. همچنين كشورهايى كه به مخالفان اجازه شركت در انتخابات نداده و آنان را در فشار گذاشته و از فعاليت هاى آنان جلوگيرى و انتشارات آنان را سانسور مى كنند و يا مانع پخش آن ها مى شويد و يا در رأى ها و شمارش آراءا تقلّب مى كنند دموكراتيك نيستند.8
همين نويسنده انتخابات علنى، آزاد و عادلانه را جوهر دموكراسى دانسته، مى نويسد: «حكومت هايى كه بر پايه انتخاب آزاد برسر كار مى آيند، ممكن است، ناتوان، فاسد، كوته بين و غيرمسؤول باشند، از منافع خاصى حمايت كنند و يا در اجراى سياست هايى كه به خواست و به سود عامّه باشد در مانند. و اين خصوصيات ممكن است مردم را نسبت به حكومت بى علاقه كند; اما نمى توان چنين حكومت هايى را غير دموكراتيك خواند.»9
هانتينگتون، خود به اين مطلب اشاره دارد كه در تعريف «دموكراسى»، دشوارى هاى جدّى و ابهام ها وقتى پا به ميان مى گذارند كه بخواهيم از منابع قدرت حكومت و يا مقاصدى كه حكومت در پيش دارد بهره بگيريم.10 زيرا بر اساس تعريف او از دموكراسى، كه محورش «مشاركت مردمى» و «رقابت در انتخابات» است، امريكا، كه علاوه بر وجود تقلّب در انتخاباتش، مشاركت مردمى در آن به نصف هم نمى رسد در مقايسه با حكومتى نظير جمهورى اسلامى ايران، كه معمولاً بيش از 32 مردم در انتخابات شركت مى كنند، دموكراسى آن هامخدوش تر مى شود.
علاوه بر اين، مى توان گفت: اگر تنها به بزرگ سالان حق رأى بدهيم، چنان كه در تعريف وى ذكر شده است، حقوق خردسالان يا سال خوردگان ناتوان را رعايت نكرده ايم; چون بى درنگ، با اين سؤال مواجه مى شويم كه آيا در جوامع دموكراتيك، حاضران نسبت به غايبان، و بزرگ سالان نسبت به خردسالان و سال خوردگان ناتوان چه مزيّتى دارند؟ آيا بر آن ها وكالت دارند يا ولايت يا هيچ كدام؟
جووانى سارتورى پاسخ مى دهد كه اگر به اصل لغت مراجعه كنيم، بهتر است متذكر شويم كه اين شكل از حكومت ـ به معناى دقيق كلمه ـ وجود ندارد. مسلماً شعارها و اقوال و مقدمات قانون هاى اساسى پُر است از اشارات دهان پُركن و اغراق آميز درباره قدرت مردم كه بايد توسط آن ها و براى آن ها اعمال شود. اما در هيچ جاى جهان به راستى يك قدرت مردمى فعّال، كه توده شهروندان، قدرت را مستقيماً در دست داشته باشند، وجود ندارد، حتى در استان هاى كوچكِ كوهستانى كشور سوئيس هم مردم بيش از يك بار در سال براى انتخابات بخشدارى ها گردهم نمى آيند و حال آن كه در اين فاصله، حق حاكميت خود را در اختيار نمايندگانى مى گذارند كه مسؤوليت هاى جارى را بر عهده دارند. سپس اين گونه نتيجه گيرى مى كند كه دموكراسى لزوماً چهره ساختارى و نمادينى به خود گرفته است كه البته حاكميت انتزاعى ـ در مجموع ـ به مردم نسبت داده مى شود و فرض بر اين است كه قدرت به نام و به سود آن ها اعمال مى گردد، اما قدرت واقعى و مشخصى در اختيار ايشان نيست، بلكه در اختيار فرمان روايانى است كه برگزيده اند.11
بنابراين، در پاسخ به اين سؤال آيا در نهايت، مى توان تعريف مشخصى از «دموكراسى» بيان داشت يا نه، گفته مى شود: حقيقت آن است كه ارائه تعريف واحدى از «دموكراسى» آسان نيست، بلكه حتى به نظر عده اى، محال است، تا آنجا كه مى توان گفت: هركس در اين باره كتابى نوشته، تعريف ويژه اى ارائه كرده است; مثلاً، اگر به تعريف مك فرسون اشاره كنيم، او دموكراسى را به عنوان يك نظام سياسى، نظامى دانسته كه به وسيله آن، قدرت دولت بر افراد و گروه هاى اجتماعى اعمال مى شود. او اين را يك واقعيت مى داند كه ليبرال ـ دموكراسى غربى درست مانند هر نظام ديگرى مبتنى بر قدرت و قدرت مضاعف است; يعنى نظامى كه مى توان به وسيله آن بر مردم حكومت كرد و مردم را به انجام كارهايى واداشت كه در غير آن نخواهند كرد و از كارهايى برحذر داشت كه ممكن است در غير آن انجام دهند. وى به واقعيت ديگرى نيز اشاره نموده، مى گويد: «واقعيت سوم كه برخى آن را مى ستايند و ديگران ترجيح مى دهند از ذكرش خوددارى كنند اين است كه ليبرال ـ دموكراسى و سرمايه دارى با هم پيش مى روند. ليبرال ـ دموكراسى فقط در كشورهايى وجود دارد كه نظام اقتصاديشان تماماً يا به طور عمده سرمايه دارى است.»12
شايد اينگونه به نظر برسد كه تعريف مزبور در خصوص «ليبرال ـ دموكراسى» است، وگرنه «دموكراسى» تنها، اشكالاتش كم تر است. بنابراين، توجه به ابتداى كتاب جهان حقيقى دموكراسى از نويسنده مزبور بجاست كه مى گويد: «درباره دموكراسى مطالب مبهم بسيار است. مقصود اين نيست كه دموكراسى، خود سراسر ابهام باشد، بلكه تصور ما درباره دموكراسى است كه گيج كننده است. اين حالت تا حدى ناشى از ملالت ذهن ماست. ما از شنيدن اين كه دموكراسى در بحران به سر مى برد، خسته شده ايم، خسته از اين كه با اضطراب و اشتياق براى روشن كردن مفهوم «دموكراسى» فراخوانده شويم... در اصل، اين ابهام درباره دموكراسى، ناشى از يك آشفتگى واقعى است.»13
از چكيده تعريف هاى مزبور، به واقعى ترين تعريف از دموكراسى مى توان پى برد: «حكومت اكثريت». بنابراين، از ميان تعاريف موجود براى اين واژه، اين يكى مناسب تر به نظر مى رسد، هرچند كسانى نمى خواهند تعريف «دموكراسى» به حكومت اكثريت را بپذيرند، اما بى درنگ در دام آن گرفتار آمده اند.
بيتهام و بويل مى گويند: «عموماً اين تصور غلط بين مردم وجود دارد كه دموكراسى را با حكومت اكثريت برابر مى دانند. اگر «دموكراسى» را ـ به معناى دقيق كلمه ـ حكومت مردم بدانيم، بايد معنايش حكومت كل مردم باشد، نه حكومت بخشى از مردم بر بخش ديگر، به عبارت ديگر، مى توان گفت ويژگى مهم دموكراسى حق تصميم گيرى اى است كه همه به تساوى از آن برخوردارند، در حالى كه تصميم گيرى اكثريت تنها تمهيدى آيين نامه اى براى حل و فصل اختلافات در زمانى است كه ديگر روش ها (مثل مذاكره، تجديدنظر و مصالحه) به نتيجه نرسيده اند. بى شك، گردن نهادن به تصميم اكثريت، دموكراتيك تر از اين است كه به اقليّت امكان داده شود در مورد خواسته هاى اكثريت حكم كنند يا مانع تحقق آن شوند. اما حكومت اكثريت از اين كه باعث ناتوانى اقليّت مى شود و هيچ حقى براى مشاركت در تصميم گيرى براى آن ها قايل نمى گردد، بايد به عنوان تمهيدى ابتدايى و فورى براى تصميم گيرى قلمداد شود،نه حدّ اعلاى آنچه دموكراسى مى طلبد.»14
چنان كه مشاهده مى شود، اينان ابتدا حكومت كل مردم را به عنوان يك آرمان مطرح كرده اند، اما بلافاصله، اعتراف نموده اند كه اين يك تصوير خيالى و مدينه فاضله از دموكراسى است، در حالى كه در عمل، چيزى جز حكومت اكثريت نمى باشد. به همين دليل، اين بهترين تعريفى است كه مى توان براى دموكراسى ارائه داد.
در كتاب فرهنگ علوم سياسى، در تعريف «دموكراسى» آمده است: «دموكراسى ]يا[ مردم سالارى از انواع حكومت است و وجه مشخصه آن اعلام رسمى اصل تبعيّت اقليّت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادى و حقوق مساوى افراد جامعه است. رژيم حكومتى كه در آن قدرت ناشى از ملت است...»
رنه گنون دانشمند فرانسوى، نيز بر اين عقيده بود كه اگر دموكراسى را حكومت مردم بر مردم تعريف كنيم، مستلزم امرى غيرممكن و محال است. او مى نويسد: «نبايد اجازه دهيم كه ما را با كلمات فريب دهند و اگر بپذيريم كه افراد ثابت و واحدى مى توانند در آنِ واحد، هم حاكم باشند و هم محكوم، دچار تناقض شده ايم.»
چكيده
امروزه كمتر كسى است كه نداند، دموكراسى ابزارى سياسى براى بايكوت سياسى ساير كشورهاست. به راستى ماهيت و تعريف واقعى دموكراسى چيست، ملاك دمكراتيك بودن كشورها چيست؟ آيا حكومت دمكراتيك، حكومت كل مردم است يا حكومت بخشى از مردم؟ مدل هاى حكومت دموكراتيك چندگونه است؟ به چه ميزان در حكومت هاى دمكراتيك، انسان داراى قدر و منزلت است؟ اين ها و سؤالاتى از اين دست، چيزى است كه نويسنده در پى پاسخ به آن برآمده است. در پايان نيز منزلت دموكراسى را از منظر اسلام مورد بررسى قرار داده و بهترين جايگزين و مدل حكومتى را مردم سالارى دينى براى يك جامعه دينى پيشنهاد مى كند.
ماهيت واقعى دموكراسى
«دموكراسى نام پر طمطراق چيزى است كه هرگز وجود نداشته است.»1 اين جمله از جووانى سارتورى (Giovanni sartori) است. اما براى فهم دقيق تر ماهيت «دموكراسى» به كالبد شكافى بيش ترى نياز است. كارل كوهن، دموكراسى را حكومت مردم مى داند و چنانچه معروف است، آبراهام لينكن آن را حكومت مردم به وسيله مردم، و براى مردم مى دانست. پريكلس مى گفت: حكومت ما دموكراسى ناميده مى شود; زيرا اداره آن در دست بسيار است، نه در كف اندك.2
«دموكراسى» واژه اى يونانى است كه در قرن شانزدهم از طريق واژه فرانسوىِ «دموكراتى» وارد زبان انگليسى شد.3 در زبان يونانى، دموس (Demos) يعنى مردم و كراتئين (Kratein) يعنى حكومت كردن.4
ديويد بيتهام و بويل معتقدند: دموكراسى مفهومى مطلق نيست. كشورى را مى توان «دموكراتيك» ناميد كه حكومت آن از طريق رقابت در انتخابات به مسند قدرت رسيده و مسؤول پاسخ گويى به مردم باشد و تمامى افراد بزرگ سال آن كشور از حق مساوى انتخاب كردن و نامزد شدن برخوردار باشند و در آن، قانون متضمن حفظ حقوق مدنى و سياسى باشد.5
اين نويسندگان همچنين بر اين نكته تأكيد مىورزند كه وجود دموكراسى مستلزم دو اصل كلى نظارت همگانى بر تصميم گيرى جمعى و داشتن حق برابر در اعمال اين نظارت است. هر قدر اين دو اصل بيش تر باشد، در نتيجه، آن اجتماع دموكراتيك تر خواهد بود.6
ساموئل هانتينگتون در كتاب موج سوم دموكراسى، مى گويد: ژوزف شامپيتر در سال 1942 مفهوم دموكراسى را به بهترين صورت بيان داشته و مى نويسد: «روش دموكراتيك ترتيبات سازمان يافته اى است براى نيل به تصميمات سياسى كه در آن افراد از طريق انتخابات رقابت آميز و رأى مردم، به قدرت و مقام تصميم گيرى مى رسند.» با اين تعريف، «دموكراسى» دو بعد به خود مى گيرد: رقابت و مشاركت.7
به نظر وى با اين تعريف، حتى مى توان ميزان دموكراتيك بودن نظام ها را سنجيد. مثلاً، افريقاى جنوبى كه 70% از سياهان را در انتخابات راه نمى دهد يا كشور سوئيس كه 50% از زنان يا امريكا كه 10% از سياهان جنوب را از شركت در انتخابات منع مى كنند، غير دموكراتيك هستند. همچنين كشورهايى كه به مخالفان اجازه شركت در انتخابات نداده و آنان را در فشار گذاشته و از فعاليت هاى آنان جلوگيرى و انتشارات آنان را سانسور مى كنند و يا مانع پخش آن ها مى شويد و يا در رأى ها و شمارش آراءا تقلّب مى كنند دموكراتيك نيستند.8
همين نويسنده انتخابات علنى، آزاد و عادلانه را جوهر دموكراسى دانسته، مى نويسد: «حكومت هايى كه بر پايه انتخاب آزاد برسر كار مى آيند، ممكن است، ناتوان، فاسد، كوته بين و غيرمسؤول باشند، از منافع خاصى حمايت كنند و يا در اجراى سياست هايى كه به خواست و به سود عامّه باشد در مانند. و اين خصوصيات ممكن است مردم را نسبت به حكومت بى علاقه كند; اما نمى توان چنين حكومت هايى را غير دموكراتيك خواند.»9
هانتينگتون، خود به اين مطلب اشاره دارد كه در تعريف «دموكراسى»، دشوارى هاى جدّى و ابهام ها وقتى پا به ميان مى گذارند كه بخواهيم از منابع قدرت حكومت و يا مقاصدى كه حكومت در پيش دارد بهره بگيريم.10 زيرا بر اساس تعريف او از دموكراسى، كه محورش «مشاركت مردمى» و «رقابت در انتخابات» است، امريكا، كه علاوه بر وجود تقلّب در انتخاباتش، مشاركت مردمى در آن به نصف هم نمى رسد در مقايسه با حكومتى نظير جمهورى اسلامى ايران، كه معمولاً بيش از 32 مردم در انتخابات شركت مى كنند، دموكراسى آن هامخدوش تر مى شود.
علاوه بر اين، مى توان گفت: اگر تنها به بزرگ سالان حق رأى بدهيم، چنان كه در تعريف وى ذكر شده است، حقوق خردسالان يا سال خوردگان ناتوان را رعايت نكرده ايم; چون بى درنگ، با اين سؤال مواجه مى شويم كه آيا در جوامع دموكراتيك، حاضران نسبت به غايبان، و بزرگ سالان نسبت به خردسالان و سال خوردگان ناتوان چه مزيّتى دارند؟ آيا بر آن ها وكالت دارند يا ولايت يا هيچ كدام؟
جووانى سارتورى پاسخ مى دهد كه اگر به اصل لغت مراجعه كنيم، بهتر است متذكر شويم كه اين شكل از حكومت ـ به معناى دقيق كلمه ـ وجود ندارد. مسلماً شعارها و اقوال و مقدمات قانون هاى اساسى پُر است از اشارات دهان پُركن و اغراق آميز درباره قدرت مردم كه بايد توسط آن ها و براى آن ها اعمال شود. اما در هيچ جاى جهان به راستى يك قدرت مردمى فعّال، كه توده شهروندان، قدرت را مستقيماً در دست داشته باشند، وجود ندارد، حتى در استان هاى كوچكِ كوهستانى كشور سوئيس هم مردم بيش از يك بار در سال براى انتخابات بخشدارى ها گردهم نمى آيند و حال آن كه در اين فاصله، حق حاكميت خود را در اختيار نمايندگانى مى گذارند كه مسؤوليت هاى جارى را بر عهده دارند. سپس اين گونه نتيجه گيرى مى كند كه دموكراسى لزوماً چهره ساختارى و نمادينى به خود گرفته است كه البته حاكميت انتزاعى ـ در مجموع ـ به مردم نسبت داده مى شود و فرض بر اين است كه قدرت به نام و به سود آن ها اعمال مى گردد، اما قدرت واقعى و مشخصى در اختيار ايشان نيست، بلكه در اختيار فرمان روايانى است كه برگزيده اند.11
بنابراين، در پاسخ به اين سؤال آيا در نهايت، مى توان تعريف مشخصى از «دموكراسى» بيان داشت يا نه، گفته مى شود: حقيقت آن است كه ارائه تعريف واحدى از «دموكراسى» آسان نيست، بلكه حتى به نظر عده اى، محال است، تا آنجا كه مى توان گفت: هركس در اين باره كتابى نوشته، تعريف ويژه اى ارائه كرده است; مثلاً، اگر به تعريف مك فرسون اشاره كنيم، او دموكراسى را به عنوان يك نظام سياسى، نظامى دانسته كه به وسيله آن، قدرت دولت بر افراد و گروه هاى اجتماعى اعمال مى شود. او اين را يك واقعيت مى داند كه ليبرال ـ دموكراسى غربى درست مانند هر نظام ديگرى مبتنى بر قدرت و قدرت مضاعف است; يعنى نظامى كه مى توان به وسيله آن بر مردم حكومت كرد و مردم را به انجام كارهايى واداشت كه در غير آن نخواهند كرد و از كارهايى برحذر داشت كه ممكن است در غير آن انجام دهند. وى به واقعيت ديگرى نيز اشاره نموده، مى گويد: «واقعيت سوم كه برخى آن را مى ستايند و ديگران ترجيح مى دهند از ذكرش خوددارى كنند اين است كه ليبرال ـ دموكراسى و سرمايه دارى با هم پيش مى روند. ليبرال ـ دموكراسى فقط در كشورهايى وجود دارد كه نظام اقتصاديشان تماماً يا به طور عمده سرمايه دارى است.»12
شايد اينگونه به نظر برسد كه تعريف مزبور در خصوص «ليبرال ـ دموكراسى» است، وگرنه «دموكراسى» تنها، اشكالاتش كم تر است. بنابراين، توجه به ابتداى كتاب جهان حقيقى دموكراسى از نويسنده مزبور بجاست كه مى گويد: «درباره دموكراسى مطالب مبهم بسيار است. مقصود اين نيست كه دموكراسى، خود سراسر ابهام باشد، بلكه تصور ما درباره دموكراسى است كه گيج كننده است. اين حالت تا حدى ناشى از ملالت ذهن ماست. ما از شنيدن اين كه دموكراسى در بحران به سر مى برد، خسته شده ايم، خسته از اين كه با اضطراب و اشتياق براى روشن كردن مفهوم «دموكراسى» فراخوانده شويم... در اصل، اين ابهام درباره دموكراسى، ناشى از يك آشفتگى واقعى است.»13
از چكيده تعريف هاى مزبور، به واقعى ترين تعريف از دموكراسى مى توان پى برد: «حكومت اكثريت». بنابراين، از ميان تعاريف موجود براى اين واژه، اين يكى مناسب تر به نظر مى رسد، هرچند كسانى نمى خواهند تعريف «دموكراسى» به حكومت اكثريت را بپذيرند، اما بى درنگ در دام آن گرفتار آمده اند.
بيتهام و بويل مى گويند: «عموماً اين تصور غلط بين مردم وجود دارد كه دموكراسى را با حكومت اكثريت برابر مى دانند. اگر «دموكراسى» را ـ به معناى دقيق كلمه ـ حكومت مردم بدانيم، بايد معنايش حكومت كل مردم باشد، نه حكومت بخشى از مردم بر بخش ديگر، به عبارت ديگر، مى توان گفت ويژگى مهم دموكراسى حق تصميم گيرى اى است كه همه به تساوى از آن برخوردارند، در حالى كه تصميم گيرى اكثريت تنها تمهيدى آيين نامه اى براى حل و فصل اختلافات در زمانى است كه ديگر روش ها (مثل مذاكره، تجديدنظر و مصالحه) به نتيجه نرسيده اند. بى شك، گردن نهادن به تصميم اكثريت، دموكراتيك تر از اين است كه به اقليّت امكان داده شود در مورد خواسته هاى اكثريت حكم كنند يا مانع تحقق آن شوند. اما حكومت اكثريت از اين كه باعث ناتوانى اقليّت مى شود و هيچ حقى براى مشاركت در تصميم گيرى براى آن ها قايل نمى گردد، بايد به عنوان تمهيدى ابتدايى و فورى براى تصميم گيرى قلمداد شود،نه حدّ اعلاى آنچه دموكراسى مى طلبد.»14
چنان كه مشاهده مى شود، اينان ابتدا حكومت كل مردم را به عنوان يك آرمان مطرح كرده اند، اما بلافاصله، اعتراف نموده اند كه اين يك تصوير خيالى و مدينه فاضله از دموكراسى است، در حالى كه در عمل، چيزى جز حكومت اكثريت نمى باشد. به همين دليل، اين بهترين تعريفى است كه مى توان براى دموكراسى ارائه داد.
در كتاب فرهنگ علوم سياسى، در تعريف «دموكراسى» آمده است: «دموكراسى ]يا[ مردم سالارى از انواع حكومت است و وجه مشخصه آن اعلام رسمى اصل تبعيّت اقليّت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادى و حقوق مساوى افراد جامعه است. رژيم حكومتى كه در آن قدرت ناشى از ملت است...»