Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #16
    بهشت آدم كدام بهشت بود؟.
    در پـاسـخ ايـن پـرسش بايد توجه داشت كه بهشت موعود نيكان و پاكان نبودبلكه يكى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى يكى از مناطق سرسبز زمين بوده است .
    زيـرا: بـهـشـت مـوعود قيامت , نعمت جاودانى است كه در آيات بسيارى ازقرآن به اين جاودانگى بودنش اشاره شده , و بيرون رفتن از آن ممكن نيست و دوم اين كه ابليس آلوده و بى ايمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود.
    سـوم اين كه در رواياتى كه از طرق اهل بيت (ع ) به ما رسيده اين موضوع صريحا آمده است يكى از راويـان حـديـث مى گويد از امام صادق (ع ) راجع به بهشت آدم پرسيدم امام (ع ) در جواب فرمود: ((باغى از باغهاى دنيا بود كه خورشيد و ماه برآن مى تابيد, و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بيرون رانده نمى شد)).
    2ـ.
    خدا چرا شيطان را آفريد؟.
    بـسـيـارى مـى پـرسـنـد شيطان كه موجود اغواگرى است اصلا چرا آفريده شد وفلسفه وجود او چـيست ؟ در پاسخ مى گوئيم : خداوند شيطان را, شيطان نيافريد, به اين دليل كه سالها همنشين فـرشـتـگان و برفطرت پاك بود, ولى بعد از آزادى خودسؤ استفاده كرد و بناى طغيان و سركشى گذارد.
    دوم اينكه : از نظر سازمان آفرينش وجود شيطان براى افراد با ايمان وآنها كه مى خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست بلكه وسيله پيشرفت و تكامل آنهااست , چه اينكه پيشرفت و ترقى و تكامل , همواره درميان تضادها صورت مى گيرد.
    آيه 37 ) ـ.
    بازگشت آدم به سوى خدا!.
    بعد از ماجراى وسوسه ابليس و دستور خروج آدم از بهشت , آدم متوجه شدراستى به خويشتن ستم كـرده , در ايـنـجـا بـه فـكر جبران خطاى خويش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد, توجهى آميخته با كوهى از ندامت و حسرت !.
    لـطـف خدا نيز دراين موقع به يارى اوشتافت وچنانكه قرآن دراين آيه مى گويد(آدم از پروردگار خـود كلماتى دريافت داشت , سخنانى مؤثر و دگرگون كننده , و باآن توبه كرد وخدا نيز توبه او را پذيرفت )) (فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه ) ((6)).
    ((چرا كه او تواب و رحيم است )) (انه هو التواب الرحيم ).
    ((توبه )) در اصل به معنى ((بازگشت )) است , و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آيد, زيـرا هـر گنه كارى در حقيقت از پروردگارش فرار كرده , هنگامى كه توبه مى كند به سوى او باز مى گردد.
    خـداونـد نـيز درحالت عصيان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى شود,هنگامى كه خداوند به تـوبـه تـوصـيـف مـى شـود, مـفـهـومش اين است كه نظر لطف ورحمت و محبتش را به آنها باز مى گرداند.
    (آيـه 3 ـ بـا ايـنـكه توبه آدم پذيرفته گرديد, ولى اثر وضعى كار او كه هبوط به زمين بود تغيير نـيـافـت , و چـنـانكه قرآن مى گويد: ((ما به آنها گفتيم : همگى (آدم و حوا)به زمين فرود آئيد, هـرگـاه از جـانـب مـا هـدايـتـى براى شما آيد كسانى كه از آن پيروى كنند, نه ترسى دارند و نه اندوهگين خواهند شد)) (قلنا اهبطوا منها جميعا فاماياتينكم منى هدى فمن تبـع هداى فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
    (آيـه 39) ـ ((ولى آنان كه كافر شوند و آيات ما را تكذيب كنند براى هميشه درآتش دوزخ خواهند ماند)) (والذين كفروا و كذبوا بياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ).
    (آيه 40) ـ.
    ياد نعمتهاى خدا!.
    از آنـجـا كه داستان نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و خلافت آنها درزمين , سپس فراموش كردن پيمان الهى و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج وبدبختى شباهت زيادى به داستان آدم دارد, خداوند در اين آيه روى سخن را به بنى اسرائيل كرده چنين مى گويد: ((اى بنى اسرائيل ! به خاطر بـياوريد نعمتهاى مرا كه به شمابخشيدم , و به عهد من وفا كنيد تا من نيز به عهد شما وفا كنم , و تـنـهـا از مـن بـتـرسـيد))(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انـعمت عليكم و اوفوا بعهدى اوف بعهدكم واياى فارهبون ) ((7)) .
    در حقيقت اين سه دستور اساس تمام برنامه هاى الهى را تشكيل مى دهد.
    چرا يهوديان را بنى اسرائيل مى گويند؟.
    ((اسـرائيـل )) يـكـى از نـامـهاى يعقوب , پدر يوسف مى باشد, در علت نامگذارى يعقوب به اين نام مورخان غيرمسلمان مطالبى گفته اند كه با خرافات آميخته است .
    چـنـانـكـه ((قـامـوس كتاب مقدس )) مى نويسد: ((اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گـشـت ))! وى اضـافـه مى كند كه ((اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن ) با فرشته خدا به آن ملقب گرديد))!.
    ولـى دانـشـمـنـدان مـا مانند مفسر معروف , ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) در اين باره چنين مـى نـويسد: ((اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهيم (ع ) است ))او مى گويد, ((اسر)) به معنى (عبد) و ((ئيل )) به معنى (اللّه ) است , و اين كلمه مجموعامعنى ((عبداللّه )) را مى بخشد.
    بـديـهـى اسـت داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند و يا با خودخداوند كه در تورات تـحـريـف يـافـته كنونى ديده مى شود يك داستان ساختگى وكودكانه است كه از شان يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى ازمدارك تحريف تورات كنونى است .
    آيه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع ) چنين نقل شده كه : ((حيى بن اخطب )) و((كعب ابن اشرف )) و جـمعى ديگر از يهود, هر سال مجلس ميهمانى (پر زرق و برقى )از طرف يهوديان براى آنها ترتيب داده مى شد, آنها حتى راضى نبودند كه اين منفعت كوچك به خاطر قيام پيامبراسلام (ص ) از ميان بـرود, بـه ايـن دلـيـل (و دلايـل ديگر) آيات تورات را كه در زمينه اوصاف پيامبر(ص ) بود تحريف كردند, اين همان ((ثمن قليل )) و بهاى كم است كه قرآن در اين آيه به آن اشاره مى كند.
    تفسير: سودپرستى يهود.
    ـ نـخست مى فرمايد: ((به آياتى كه بر پيامبراسلام (ص ) نازل شده ايمان بياوريد, آياتى كه هماهنگ بـا اوصـافـى اسـت كـه در تورات شما آمده است )) (وآمنوابم انـزلت مصدقا لما معكم ) اكنون كه مـى بينيد صفات اين پيامبر و ويژگيهاى قرآن كاملا منطبق بر بشاراتى است كه در كتب آسمانى شما آمده و هماهنگى همه جانبه با آن دارد چرا به آن ايمان نمى آوريد؟.
    سـپـس مـى گويد: ((شما نخستين كسى نباشيد به اين كتاب آسمانى كفرمى ورزيد و آن را انكار مى كنيد)) (ولاتكونوا اول كافر به ).
    يعنى اگر مشركان و بت پرستان عرب , كافر شوند زياد عجيب نيست , عجيب كفر و انكار شما است چـرا كـه اهـل كـتابيد و در كتاب آسمانى شما اين همه بشارات درباره ظهور چنين پيامبرى داده شده !.
    آرى ! بـسـيارى از يهوديان اصولا مردمى لجوجند, و اگر اين لجاجت نبود بايدآنها خيلى زودتر از ديگران ايمان آورده باشند.
    در سـومـيـن جـمـله مى گويد: ((شما آيات مرا به بهاى اندكى نفروشيد)) و آن را بايك ميهمانى ساليانه معاوضه نكنيد (ولا تشتروا بياتى ثمنا قليلا ).
    و در چـهـارمـين دستور مى گويد: تنها از من بپرهيزيد)) (واياى فاتقون ) از اين نترسيد كه روزى شما قطع شود و از اين نترسيد كه جمعى از متعصبان يهود بر ضدشما سران قيام كنند, تنها از من يعنى از مخالفت فرمان من بترسيد.
    (آيـه42 )ـ در پنجمين دستور مى فرمايد: ((حق را با باطل نياميزيد)) تا مردم به اشتباه بيفتند (ولا تلبسواالحق بالباطل ).
    و در شـشمين دستور از كتمان حق نهى كرده مى گويد: ((حق را مكتون نداريددر حالى كه شما مى دانيد و آگاهيد)) (وتكتموا الحق وانـتم تعلمون ).
    (آيه 43)ـ و بالاخره هفتمين و هشتمين و نهمين دستور را به اين صورت بازگو مى كند: ((نماز را بـه پـا داريد, زكات را ادا كنيد, و (عبادت دستجمعى رافراموش ننماييد) با ركوع كنندگان ركوع نماييد)) (واقيموا الصلوة وآتوا الزكوة واركعوا مع الركعين ).
    جالب اين كه نمى گويد: نماز بخوانيد, بلكه مى گويد: اقيموا الصلوة (نماز رابه پا داريد) يعنى تنها خـودتـان نـمـازخوان نباشيد, بلكه چنان كنيد كه آيين نماز درجامعه انسانى برپا شود, و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بيايند.
    در حـقـيـقت در اين سه دستور اخير, نخست پيوند فرد با خالق (نماز) بيان شده , و سپس پيوند با مخلوق (زكات ) و سرانجام پيوند دستجمعى همه مردم با هم در راه خدا!.
    (آيه 44) ـ.
    به ديگران توصيه مى كنيد اما خودتان چرا؟!.
    علما و دانشمندان يهود قبل از بعثت محمد(ص ) مردم را به ايمان به وى دعوت مى كردند و بعضى از علماى يهود به بستگان خود كه اسلام آورده بودندتوصيه مى كردند به ايمان خويش باقى و ثابت بمانند ولى خودشان ايمان نمى آوردند, لذا قرآن آنها را بر اين كار مذمبيت ت كرده مى گويد: ((آيا مردم را به نيكى دعوت مى كنيد ولى خودتان را فراموش مى نماييد)) (اتامرون الناس بالبروتنسون انـفسكم ) ((با اين كه كتاب آسمانى را مى خوانيد آيا هيچ فكر نمى كنيد))(وانـتم تتلون الكتاب افلا تعقلون ).
    عـلـماى يهود از اين مى ترسيدند كه اگر به رسالت پيامبراسلام (ص ) اعتراف كنند كاخ رياستشان فـرو ريـزد و عـوام يـهـود به آنها اعتنا نكنند لذا صفات پيامبراسلام (ص ) را كه در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.
    اصـولا يك برنامه اساسى مخصوصا براى علما و مبلبيت غين و داعيان راه حق اين است كه بيش از سـخـن , مـردم را بـا عـمـل خـود تبليغ كنند همان گونه كه درحديث معروف از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((مردم را با عمل خود به نيكيهادعوت كنيد نه با زبان خود)).
    (آيه 45)ـ قرآن براى اين كه انسان بتواند بر اميال و خواسته هاى دل پيروزگردد و حب جاه و مقام را از سـر بـيـرون كـنـد در اين آيه چنين مى گويد: ((از صبر و نمازيارى جوييد)) و با استقامت و كـنترل خويشتن بر هوسهاى درونى پيروز شويد(واستعينوا بالصبر والصلوة ) سپس اضافه مى كند: ((اين كار جز براى خاشعان سنگين و گران است )) (وانها لكبيرة الا على الخاشعين ).
    (آيـه 46)ـ در ايـن آيـه خاشعان را چنين معرفى مى كند: ((همانها كه مى دانندپروردگار خود را مـلاقـات خـواهـنـد كرد و به سوى او باز مى گردند)) (الـذين يظنون انهم ملاقوا ربهم وانهم اليه راجعون ).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #17
      ((لقااللّه )) چيست ؟.
      تـعـبـير به ((لقااللّه )) در قرآن مجيد كرارا آمده است , و همه به معنى حضور درصحنه ((قيامت )) مـى باشد, بديهى است منظور از ((لقا)) و ملاقات خداوند ملاقات حسى , مانند ملاقات افراد بشر با يكديگر نيست , چه اين كه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مكان دارد كه با چشم ظاهر ديده شود, بـلـكـه منظور يا مشاهده آثارقدرت او در صحنه قيامت و پاداشها و كيفرها و نعمتها و عذابهاى او است يا به معنى يك نوع شهود باطنى و قلبى است , زيرا انسان گاه به جايى مى رسد كه گويى خدا را بـا چـشـم دل در برابر خود مشاهده مى كند, بطورى كه هيچ گونه شك وترديدى براى او باقى نمى ماند.
      2ـ.
      راه پيروزى بر مشكلات !.
      بـراى پيشرفت و پيروزى بر مشكلات دو ركن اساسى لازم است , يكى پايگاه نيرومند درونى و ديگر تـكـيـه گاه محكم برونى , در آيات فوق به اين دو ركن اساسى باتعبير ((صبر)) و ((صلوة )) اشاره شـده اسـت : صـبـر آن حـالـت استقامت و شكيبايى وايستادگى در جبهه مشكلات است , و نماز پيوندى است با خدا و وسيله ارتباطى است با اين تكيه گاه محكم , در حديثى از امام صادق (ع ) نقل شـده كـه فـرمـود(هـنـگامى كه با غمى از غمهاى دنيا روبرو مى شويد وضو گرفته , به مسجد برويد,نماز بخوانيد و دعا كنيد, زير خداوند دستور داده (واستعينوا بالصبر والصلوة ).
      آيه 47ـ.
      تفسير: خيالهاى باطل يهود.
      در ايـن آيـه بـار ديـگـر خداوند روى سخن را به بنى اسرائيل كرده و نعمتهاى خدا را به آنها يادآور مـى شـود و مـى گـويـد: ((اى بنى اسرائيل نعمتهايى را كه به شمادادم به خاطر بياوريد)) (يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انـعمت عليكم ).
      اين نعمتها دامنه گسترده اى دارد, از نعمت هدايت و ايمان گرفته تا رهايى ازچنگال فرعونيان و بازيافتن عظمت و استقلال همه را شامل مى شود.
      سـپـس از مـيـان ايـن نـعـمـتها به نعمت فضيلت و برترى يافتن بر مردم زمان خودكه تركيبى از نـعـمـتهاى مختلف است اشاره كرده , مى گويد: ((من شما را بر جهانيان برترى بخشيدم )) (وانى فضلتكم على العالمين ).
      (آيـه 4ـ در اين آيه , قرآن خط بطلانى بر خيالهاى باطل يهود مى كشد, زيراآنها معتقد بودند كه چـون نـيـاكان و اجدادشان پيامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند كرد, و يا گمان مى كردند مـى تـوان بـراى گـنـاهـان فديه و بدل تهيه نمود,همان گونه كه در اين جهان متوسل به رشوه مى شدند.
      قـرآن مـى گويد: ((از آن روز بترسيد كه هيچ كس از ديگرى دفاع نمى كند))(واتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا).
      ((و نه شفاعتى (بى اذن پروردگار) پذيرفته مى شود)) (ولا يقبل منها شفاعة ).
      ((و نه غرامت و بدلى قبول خواهد شد)) (ولا يؤخذ منها عدل ).
      ((و نه كسى براى يارى انسان به پا مى خيزد)) (ولاهم ينصرون ).
      خلاصه حاكم و قاضى آن صحنه كسى است كه جز عمل پاك را قبول نمى كند.
      در حقيقت آيه فوق اشاره به اين است كه در اين دنيا چنين معمول است كه براى نجات مجرمان از مـجـازات از طـرق مختلفى وارد مى شوند: گاه يك نفر جريمه ديگرى را پذيرا مى شود و آن را ادا مى كند اگر اين معنى ممكن نشد متوسل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگيزد كه از او شفاعت كنند باز اگر اين هم نشد سعى مى كنند كه با پرداختن غرامت خود را آزاد سازند.
      ايـنها طرق مختلف فرار از مجازات در دنيا است , ولى قرآن مى گويد: اصول حاكم بر مجازاتها در قـيامت بكلى از اين امور جداست , و هيچ يك از اين امور درآنجا به كار نمى آيد, تنها راه نجات , پناه بردن به سايه ايمان و تقوا است و استمداداز لطف پروردگار.
      بـررسـى عقايد بت پرستان يا منحرفين اهل كتاب نشان مى دهد كه اين گونه افكار خرافى درميان آنـهـا كـم نـبـوده , مـثـلا در حـالات يهود مى خوانيم كه آنها براى كفبيت اره گناهانشان قربانى مى كردند, اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند يك جفت كبوتر قربانى مى كردند.
      قرآن و مساله شفاعت .
      1ـ قرآن و مساله شفاعت (() بدون شك مجازاتهاى الهى چه در اين جهان وچه در قيامت جنبه
      انـتقامى ندارد, بلكه همه آنها در حقيقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانين و در نتيجه پيشرفت و تـكـامـل انـسانهاست , بنابراين هر چيز كه اين ضامن اجرا را تضعيف كند بايد از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه درمردم پيدا نشود.
      از سـوى ديگر نبايد راه بازگشت و اصلاح را بكلى بر روى گناهكاران بست بلكه بايد به آنها امكان داد كه خود را اصلاح كنند و به سوى خدا و پاكى تقوا بازگردند.
      ((شـفـاعت )) در معنى صحيحش براى حفظ همين تعادل است , و وسيله اى است براى بازگشت گناهكاران و آلودگان , و در معنى غلط و نادرستش موجب تشويق و جرات بر گناه است .
      كـسـانـى كه جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهيم صحيح آن را از هم تفكيك نكرده اند گاه بكلى مـنـكـر مـسـاله شفاعت شده , آن را با توصيه و پارتى بازى در برابرسلاطين و حاكمان ظالم برابر مى دانند!.
      و گاه مانند وهابيان آيه فوق را كه مى گويد: ((ولا يقبل منها شفاعة )) در قيامت از كسى شفاعت پذيرفته نمى شود بدون توجه به آيات ديگر دستاويز قرار داده وبكلى شفاعت را انكار كرده اند.
      2ـ.
      شرايط گوناگون شفاعت .
      آيات شفاعت به خوبى نشان مى دهد كه مساله شفاعت ازنظر منطق اسلام يك موضوع بى قيد و شرط نـيـسـت بـلـكـه قـيـود وشـرايطى , از نظر جرمى كه درباره آن شفاعت مى شود از يكسو, شخص شـفاعت شونده از سوى ديگر, و شخص شفاعت كننده از سوى سوم دارد كه چهره اصلى شفاعت و فـلـسفه آن را روشن مى سازد مثلا گناهانى همانند ظلم و ستم بطوركلى از دايره شفاعت بيرون شمرده شده و قرآن مى گويد: ظالمان ((شفيع مطاعى )) ندارند!.
      از طـرف ديگر طبق آيه 28 سوره انبيا تنها كسانى مشمول بخشودگى ازطريق شفاعت مى شوند كه به مقام ((ارتضا)) رسيده اند و طبق آيه 87 سوره مريم داراى ((عهدالهى )) هستند.
      ايـن دو عـنـوان همان گونه كه از مفهوم لغوى آنها, و از رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده , اسـتـفـاده مى شود به معنى ايمان به خدا و حساب و ميزان و پاداش و كيفر و اعتراف به حسنات و سـيـئات ـنيكى اعمال نيك و بدى اعمال بدـ و گواهى به درستى تمام مقرراتى است كه از سوى خـدا نازل شده , ايمانى كه در فكر و سپس در زندگى آدمى انعكاس يابد, و نشانه اش اين است كه خـود را از صف ظالمان طغيانگر كه هيچ اصل مقدسى را به رسميت نمى شناسند بيرون آورد و به تجديدنظر در برنامه هاى خود وا دارد.
      و در مـورد شفاعت كنندگان نيز اين شرط را ذكر كرده كه بايد گواه بر حق باشند((الا من شهد بالحق )) (زخرف : 87).

      و به اين ترتيب شفاعت شونده بايد يك نوع ارتباط و پيوند با شفاعت كننده بر قرار سازد, پيوندى از طـريق توجه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن , كه اين خودنيز عامل ديگرى براى سازندگى و بسيج نيروها در مسير حق است .
      (آيه 49) ـ.
      نعمت آزادى !.
      قـرآن در ايـن آيـه بـه يـكـى ديگر از نعمتهاى بزرگى كه به قوم بنى اسرائيل ارزانى داشته اشاره مـى كـند و آن نعمت آزادى از چنگال ستمكاران است كه از بزرگترين نعمتهاى خدا است به آنها يادآور مى شود كه : ((به خاطر بياوريد زمانى را كه شما را ازدست فرعونيان نجات بخشيديم )) (واذ نجيناكم من آل فرعون ) ((همانها كه دائماشما را به شديدترين وجهى آزار مى دادند)) (يسومونكم سـو الـعـذاب ) ((پـسـرانـتـان راسـر مـى بـريدند, و زنان شما را براى كنيزى و خدمت , زنده نگه مـى داشـتـنـد)) (يـذبـحـون ابـنكم ويستحيون نسكم ) ((و در اين ماجرا آزمايش سختى از سوى پروردگارتان براى شما بود)) (وفى ذلكم بلا من ربكم عظيم ).
      قـرآن اين جريان را يك آزمايش سخت و عظيم , براى بنى اسرائيل مى شمردـيكى از معانى ((بلا)) آزمايش است ـ و به راستى تحمل اين همه ناملايمات ,آزمايش سختى بوده است .
      بردگى دختران در آن روز و امروز.
      قـرآن زنـده گـذاردن دختران و سر بريدن پسران بنى اسرائيل را عذاب مى خواند, و آزادى از اين شـكـنـجـه را نـعمت خويش مى شمارد گويا مى خواهدهشدار دهد كه انسانها بايست سعى كنند آزادى صحيح خويش را به هر قيمت كه هست به دست آورند و حفظ نمايند.
      چنانكه على (ع ) به اين مطلب در گفتار خود اشاره مى فرمايد: ((زنده بودن وزيردست بودن براى شما مرگ است , و مرگ براى شما در راه به دست آوردن آزادى زندگى است )).
      دنـياى امروز با گذشته اين فرق را دارد كه در آن زمان فرعون با استبدادمخصوص خود پسران و مـردان را از جـمعيت مخالفش مى گرفت , و دختران آنها راآزاد مى گذارد, ولى در دنياى امروز تحت عناوين ديگرى روح مردانگى در افرادكشته مى شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده در مى آيند.
      (آيه 50).
      نجات از چنگال فرعونيان !.
      از آنـجـا كـه در آيـه قـبـل اشاره اجمالى به نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان شد, اين آيه در حـقيقت توضيحى بر چگونگى اين نجات است , مى گويد: ((به خاطربياوريد هنگامى را كه دريا را بـراى شـما شكافتيم )) (واذ فرقنابكم البحر) ((و شما رانجات داديم و فرعونيان را غرق كرديم در حالى كه تماشا مى كرديد)) (فانجيناكم واغرقنا آل فرعون وانـتم تنظرون ).
      مـاجراى غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنى اسرائيل از چنگال آنها درسوره هاى متعددى از قـرآن آمـده اسـت , از جمله سوره اعراف , آيه136 ـ انفال ,آيه54 ـ اسرا, آيه103 ـ شعرا, آيه 63 و 66ـ زخرف , آيه 55 و دخان , آيه 17به بعد.
      در ايـن سوره ها تقريبا همه جزئيات اين ماجرا شرح داده شده , ولى در اين آيه , تنها اشاره اى از نظر نـعـمـت و لـطـف خداوند به بنى اسرائيل شده , تا آنها را به پذيرش اسلام , آيين نجات بخش جديد, تشويق كند.
      در ضـمـن ايـن آيـه درسى است براى انسانها كه اگر در زندگى به خدا تكيه كنند,به آن نيروى بـى زوال , اعـتـمـاد داشته باشند, و در مسير صحيح از هيچ گونه كوشش وتلاش باز نايستند, در سخت ترين دقايق , خداوند يار و مددكار آنها است .
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #18
        .
        بزرگترين انحراف بنى اسرائيل !.
        قـرآن در ايـن آيه از بزرگترين انحراف بنى اسرائيل در طول تاريخ زندگيشان سخن مى گويد, و آن انـحـراف از اصل توحيد, به شرك و گوساله پرستى است ,نخست مى گويد: ((به خاطر بياوريد زمانى را كه با موسى چهل شب وعده گذاشتيم ))(واذ واعدنا موسى اربعين ليلة ).
        هـنـگامى كه او از شما جدا شد, و ميعاد سى شبه او به چهل شب تمديدگرديد ((شما گوساله را بـعـد از او بـه عـنوان معبود انتخاب كرديد, در حالى كه با اين عمل , به خود ستم مى كرديد)) (ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون ) ((9)) .
        (آيـه 52)ـ در ايـن آيـه خـداونـد مـى گويد: ((با اين گناه بزرگ باز شما را عفو كرديم شايد شكر نعمتهاى ما را بجا آوريد)) (ثم عفونا عنكم من بعد ذلك لعلكم تشكرون ).
        (آيـه 53)ـ در ادامـه آيه قبل مى فرمايد: ((به خاطر بياوريد هنگامى را كه به موسى كتاب و وسيله تـشـخـيـص حق از باطل بخشيديم , تا شما هدايت شويد)) (واذ آتيناموسى الكتاب والفرقان لعلكم تهتدون ).
        (آيـه 54)ـ سـپـس در زمـينه تعليم توبه از اين گناه مى گويد: ((به خاطر بياوريدهنگامى را كه مـوسـى بـه قـوم خـود گفت : اى جمعيت شما با انتخاب گوساله به خودستم كرديد)) (واذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم انـفسكم باتخاذكم العجل ).
        ((اكنون كه چنين است توبه كنيد و به سوى آفريدگارتان باز گرديد)) (فتوبوآ الى بارئكم ) ((توبه شـمـا بـايد به اين گونه كه يكديگر را به قتل برسانيد))! (فاقتلواانـفسكم ) ((اين كار براى شما در پيشگاه خالقتان بهتر است )) (ذلكم خير لكم عندبارئكم ) ((و به دنبال اين ماجرا خداوند توبه شما را پذيرفت كه او تواب رحيم است )) (فتاب عليكم انه هو التواب الرحيم ).
        گناه عظيم و توبه بى سابقه .
        شـك نيست كه پرستش گوساله سامرى , كار كوچكى نبود, ملتى كه بعد ازمشاهده آن همه آيات خـدا و معجزات پيامبر بزرگشان موسى (ع ) همه را فراموش كنند و با يك غيبت كوتاه پيامبرشان بـكـلـى اصـل اسـاسـى توحيد و آيين خدا را زير پاگذارده بت پرست شوند اگر اين موضوع براى هميشه از مغز آنها ريشه كن نشودوضع خطرناكى بوجود خواهد آمد, و بعد از هر فرصتى مخصوصا بـعـد از مـرگ موسى (ع ) ممكن است تمام آيات دعوت او از ميان برود, و سرنوشت آيين او بكلى به خـطـر افـتـد لـذا فـرمـان شـديدى از طرف خداوند, صادر شد, و آن اين كه ضمن دستور توبه و بـازگشت به توحيد, فرمان اعدام دستجمعى گروه كثيرى از گنهكاران به دست خودشان صادر شد.
        ايـن فرمان به نحو خاصى مى بايست اجرا شود, يعنى خود آنها بايد شمشيربه دست گيرند و اقدام به قتل يكديگر كنند كه هم كشته شدنش عذاب است و هم كشتن دوستان و آشنايان .
        طبق نقل بعضى از روايات موسى (ع ) دستور داد در يك شب تاريك تمام كسانى كه گوساله پرستى كرده بودند غسل كنند و كفن بپوشند و صف كشيده شمشير در ميان يكديگرنهند!.
        مـمكن است چنين تصور شود كه اين توبه چرا با اين خشونت انجام گيرد؟ آياممكن نبود خداوند توبه آنها را بدون اين خونريزى قبول فرمايد؟.
        پـاسـخ بـه اين سؤال از سخنان بالا روشن مى شود, زيرا مساله انحراف از اصل توحيد و گرايش به بت پرستى مساله ساده اى نبود.
        در حـقـيـقت همه اصول اديان آسمانى را مى توان در توحيد و يگانه پرستى خلاصه كرد, تزلزل اين اصـل معادل است با از ميان رفتن تمام مبانى دين , اگر مساله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد, شـايد سنتى براى آيندگان مى گشت , لذا بايدچنان گوشمالى به آنها داد كه خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و كسى هرگز بعد از آن به فكر بت پرستى نيفتد!.
        (آيه 55) ـ.
        تقاضاى عجيب !.
        اين آيه نشان مى دهد چگونه بنى اسرائيل مردمى لجوج و بهانه گير بودند وچگونه مجازات سخت الـهى دامانشان را گرفت , نخست مى گويد, ((به خاطر بياوريدهنگامى را كه گفتيد, اى موسى ! مـا هـرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه خدارا آشكارا با چشم خود ببينيم ))! (واذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى اللّه جهرة ).
        اين درخواست ممكن است به خاطر جهل آنها بوده , چرا كه درك افراد نادان فراتر از محسوساتشان نيست , حتى مى خواهند خدا را با چشم خود ببينند و يابه خاطر لجاجت و بهانه جويى بوده است كه يكى از ويژگيهاى اين قوم بوده !.
        به هر حال در اينجا چاره اى جز اين نبود كه يكى از مخلوقات خدا كه آنهاتاب مشاهده آن را ندارند بـبـينند, و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از اين است كه حتى بسيارى از مخلوقات خدا را ببيند, تا چه رسـد بـه ذات پـاك پـروردگـار, صـاعـقه اى فرود آمد و بر كوه خورد, برق خيره كننده و صداى رعب انگيز و زلزله اى كه همراه داشت آن چنان همه را در وحشت فرو برد كه بى جان به روى زمين افتادند.
        چنانكه قرآن به دنبال جمله فوق مى گويد: ((سپس در همين حال صاعقه شمارا گرفت در حالى كه نگاه مى كرديد)) (فاخذتكم الصاعقه وانـتم تنظرون ).
        (آيـه 56)ـ مـوسـى از ايـن مـاجـرا سـخـت نـاراحـت شد, چرا كه از بين رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائيل در اين ماجرا بهانه بسيار مهمى به دست ماجراجويان بنى اسرائيل مى داد كه زندگى را بـر او تيره و تار كند, لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنهارا به زندگى كرد, و اين تقاضاى او پذيرفته شد, چنانكه قرآن مى گويد: ((سپس شمارا بعد از مرگتان حيات نوين بخشيديم شايد شكر نعمت خدا را بجا آوريد)) (ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون ) ((10)).
        (آيه 57) ـ.
        نعمتهاى گوناگون !.
        آن گـونه كه از آيات (20 تا 22) سوره مائده بر مى آيد پس از آن كه بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نجات يافتند, خداوند به آنها فرمان داد كه به سوى سرزمين مقدس فلسطين حركت كنند و در آن وارد شـونـد, اما بنى اسرائيل زير بار اين فرمان نرفتند و گفتند: تا ستمكاران (قوم عمالقه ) از آنجا بـيـرون نـروند ما وارد اين سرزمين نخواهيم شد, به اين هم اكتفا نكردند, بلكه به موسى گفتند: ((تو و خدايت به جنگ آنها برويد پس از آن كه پيروز شديد ما وارد خواهيم شد))!.
        موسى از اين سخن سخت ناراحت گشت و به پيشگاه خداوند شكايت كردسرانجام چنين مقرر شد كه بنى اسرائيل مدت چهل سال در بيابان (صحراى سينا)سرگردان بمانند.
        گـروهـى از آنـهـا از كـار خـود سخت پشيمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند,خدا بار ديگر بنى اسرائيل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد كه به قسمتى از آن دراين آيه اشاره مى كند: ((ما ابر را بر سر شما سايبان قرار داديم )) (وظللنا عليكم الغمام ).
        پيدا است مسافرى كه روز از صبح تا غروب در بيابان , در دل آفتاب ,راهپيمايى مى كند از يك سايه گـوارا (هـمچون سايه ابر كه نه فضا را بر انسان محدودمى كند و نه مانع نور و وزش نسيم است ) چقدر لذت مى برد.
        از سوى ديگر رهروان اين بيابان خشك و سوزان , آن هم براى مدت طولانى چهل ساله نياز به مواد غـذايـى كـافـى دارنـد, ايـن مـشـكل را نيز خداوند براى آنها حل كرد چنانكه در دنباله همين آيه مـى فـرمـايد: ((ما من و سلوى را (كه غذايى لذيذ ونيروبخش بود) بر شما نازل كرديم )) (وانـزلنا عليكم المن والسلوى ).
        ((از ايـن خـوراكهاى پاكيزه اى كه به شما روزى داديم بخوريد ((و از فرمان خداسرپيچى نكنيد و شكر نعمتش را بگذاريد)) (كلوا من طيبات ما رزقناكم ).
        ولى باز هم آنها از در سپاسگزارى وارد نشدند ((آنها به ما ظلم و ستم نكردندبلكه تنهابه خويشتن ستم مى كردند)) (وما ظلمونا ولكن كانوآ انـفسهم يظلمون ).
        ((من و ((سلوى )) چيست ؟.
        بـعضى از مفسران احتمال داده اند كه ((من )) يك نوع عسل طبيعى بوده كه بنى اسرائيل در طول حـركت خود در آن بيابان به مخازنى از آن مى رسيدند, چرا كه در حواشى بيابان تيه , كوهستانها و سنگلاخهايى وجود داشته كه نمونه هاى فراوانى از عسل طبيعى در آن به چشم مى خورده است .
        ايـن تـفـسـير به وسيله تفسيرى كه بر عهدين (تورات و انجيل ) نوشته شده تاييدمى شود آنجا كه مـى خوانيم : ((اراضى مقدسه به كثرت انواع گلها و شكوفه ها معروف است , و بدين لحاظ است كه جماعت زنبوران همواره در شكاف سنگها و شاخ ‌درختان و خانه هاى مردم مى نشينند, بطورى كه فقيرترين مردم عسل را مى توانندخورد)) ((11)).
        در مورد ((سلوى )) بعضى مفسران آن را يك نوع پرنده دانسته اند, كه از اطراف بطور فراوان در آن سـرزمـيـن مـى آمـده , در تـفسيرى كه بعضى از مسيحيان به عهدين نوشته اند تاييد اين نظريه را مى بينيم آنجا كه مى گويد:.
        بدان كه ((سلوى )) از آفريقا بطور زياد حركت كرده به شمال مى روند كه درجزيره كاپرى , 16 هزار از آنـهـا را در يـك فـصل صيد نمودند اين مرغ از راه درياى قلزم آمده , خليج عقبه و سوئز را قطع نموده , در شبه جزيره سينا داخل مى شود, واز كثرت تعب و زحمتى كه در بين راه كشيده است به آسانى با دست گرفته مى شود,و چون پرواز نمايد غالبا نزديك زمين است ((12)).
        از ايـن نوشته نيز استفاده مى شود كه مقصود از ((سلوى )) همان پرنده مخصوص پرگوشتى است كه شبيه و اندازه كبوتر است .
        (آيه 5 ـ.
        لجاجت شديد بنى اسرائيل .
        ! در ايـنـجـا بـه فـراز ديگرى از زندگى بنى اسرائيل برخورد مى كنيم كه مربوط به ورودشان در سـرزمين مقدس است نخست مى گويد) به خاطر بياوريد زمانى را كه به آنها گفتيم داخل اين قريه (يعنى سرزمين قدس ) شويد)) (واذ قلنا ادخلوا هذه القرية ).
        ((قـريـه )) گـرچه در زبان روزمره ما به معنى روستا است , ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است كه مردم در آن جمع مى شوند, خواه شهرهاى بزرگ باشد يا روستاها, در اينجا و منظور بيت المقدس و اراضى قدس است .
        سپس اضافه مى كند: ((از نعمتهاى آن بطور فراوان هر چه مى خواهيدبخوريد)) (فكلوا منها حيث شئتم رغدا).
        ((و از در (بيت المقدس ) با خضوع و تواضع وارد شويد)) (وادخلواالباب سجدا) و بگوييد: ((خداوندا! گناهان ما را بريز)) (وقولوا حطة ).
        ((تا خطاهاى شما را ببخشيم و به نيكوكاران ـعلاوه بر مغفرت و بخشش گناهان ـ پاداش بيشترى خواهيم داد)) (نغفر لكم خطاياكم وسنزيد المحسنين ).
        بايد توجه داشت كه ((حطه )) از نظر لغت به معنى ريزش و پايين آوردن است ,و در اينجا معنى آن اين است كه : ((خدايا از تو تقاضاى ريزش گناهان خود را داريم )).
        (آيـه 59)ـ ولى چنانكه مى دانيم , و از لجاجت و سرسختى بنى اسرائيل اطلاع داريم , عده اى از آنها حـتـى از گفتن اين جمله نيز امتناع كردند و به جاى آن كلمه نامناسبى بطور استهزا گفتند لذا قـرآن مـى گـويـد: ((اما آنها كه ستم كرده بودنداين سخن را به غير آنچه به آنها گفته شده بود تغيير دادند)) (فبدل الذين ظلموا قولاغيرالذى قيل لهم ).
        ((ما نيز بر اين ستمگران به خاطر فسق و گناهشان , عذابى از آسمان فروفرستاديم )) (فانزلنا على الذين ظلموا رجزا من السم بما كانوا يفسقون ).
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #19

          جوشيدن چشمه آب در بيابان !.
          بـاز در اين آيه خداوند به يكى ديگر از نعمتهاى مهمى كه به بنى اسرائيل ارزانى داشت اشاره كرده مـى گـويد: ((به خاطر بياوريد هنگامى كه موسى (در آن بيابان خشك و سوزان كه بنى اسرائيل از جـهـت آب سـخـت در مـضيقه قرار داشتند) ازخداوند خود براى قومش تقاضاى آب كرد)) (واذ استسقى موسى لقومه ).
          و خدا اين تقاضا را قبول فرمود, چنانكه قرآن مى گويد: ((ما به او دستورداديم كه عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص بزن )) (فقلنا اضرب بعصاك الحجر).
          ((نـاگهان آب از آن جوشيدن گرفت و دوازده چشمه آب (درست به تعدادقبائل بنى اسرائيل ) از آن بـا سـرعت و شدت جارى شد)) (فانفجرت منه اثنتا عشرة عينا) هريك از اين چشمه ها به سوى طـايـفـه اى سرازير گرديد, به گونه اى كه اسباط وقبايل بنى اسرائيل ((هركدام به خوبى چشمه خود را مى شناختند)) (قد علم كل اناس مشربهم ).
          در اين كه اين سنگ چگونه سنگى بوده , بعضى از مفسران گفته اند: اين سنگ صخره اى بوده است در يـك قسمت كوهستانى مشرف بر آن بيابان , و تعبير به ((انبجست )) كه در آيه 160 سوره اعراف آمـده نـشان مى دهد كه آب در آغاز به صورت كم از آن سنگ بيرون آمد, سپس فزونى گرفت به حـدى كـه هر يك از قبايل بنى اسرائيل و حيوانى كه همراهشان بود از آن سيراب گشتند, و جاى تـعـجـب نـيـست كه از قطعه سنگى در كوهستان چنين آبى جارى شود, ولى مسلما همه اينها با يك نحوه ((اعجاز)) آميخته بود.
          بـه هـر حـال خـداونـد از يـكـسـو بر آنها من و سلوى نازل كرد, و از سوى ديگر آب بقدر كافى در اخـتـيـارشان گذاشت , و به آنها فرمود: ((از روزى خداوند بخوريد وبنوشيد اما فساد و خرابى در زمين نكنيد)) (كلوا واشربوا من رزق اللّه ولا تعثوافى الا رض مفسدين ).
          در حـقـيقت به آنها گوشزد مى كند كه حداقل به عنوان سپاسگزارى در برابراين نعمتهاى بزرگ هم كه باشد لجاجت و خيره سرى و آزار پيامبران را كنار بگذاريد(آيه 61) ـ.
          تمناى غذاهاى رنگارنگ !.
          بـه دنـبـال مـواهب فراوانى كه خداوند به بنى اسرائيل ارزانى داشت , در اين آيه , چگونگى كفران و نـاسپاسى آنها را در برابر اين نعمتهاى بزرگ منعكس مى كند ونشان مى دهد كه آنها چگونه مردم لـجـوجـى بوده اند كه شايد در تمام تاريخ ديده نشده است , نخست مى گويد: ((و به خاطر بياوريد زمـانـى را كه گفتيد: اى موسى ! ماهرگز نمى توانيم به يكنوع غذا قناعت كنيم )) من وسلوى هر چـنـد خـوب و لـذيـذاست , اما ما غذاى متنوع مى خواهيم (واذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعام واحد).
          ((بنابراين از خدايت بخواه تا از آنچه از زمين مى رويد براى ما قرار دهد ازسبزيها, خيار, سير, عدس و پياز)) (فادع لنا ربك يخرج لنا مما تنبت الا رض من بقلهاوقثئها وفومها وعدسها وبصلها).
          ولـى موسى به آنها گفت : ((آيا شما غذاى پست تر را در مقابل آنچه بهتر است انتخاب مى كنيد))؟ (قال اتستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خير).
          ((اكـنـون كـه چـنـين است از اين بيابان بيرون رويد و كوشش كنيد وارد شهرى شويد, زيرا آنچه مى خواهيد در آنجا است )) (اهبطوا مصرا فان لكم ما سالـتم ).
          سپس قرآن اضافه مى كند: ((خداوند مهر ذلت و فقر را بر پيشانى آنها زد))(وضربت عليهم الذلـة والمسكنة ).
          و بار ديگر به غضب الهى گرفتار شدند)) (وبؤا بغضب من اللّه ).
          ((ايـن به خاطر آن بود كه آنها آيات الهى را انكار مى كردند و پيامبران را بناحق مى كشتند)) (ذلك بانـهم كانوا يكفرون بيات اللّه ويقتلون النبيين بغيرالحق ).
          و ((ايـن بـه خاطر آن بود كه آنها گناه مى كردند و تعدى و تجاوز داشتند)) (ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون ).
          آيا تنوع طلبى جز طبيعت انسان نيست ؟.
          بدون شك , تنوع از لوازم زندگى و جز خواسته هاى بشر است , كاملا طبيعى است كه انسان پس از مـدتـى از غذاى يكنواخت خسته شود, اين كار خلافى نيست پس چگونه بنى اسرائيل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟.
          پاسخ اين سؤال با ذكر يك نكته روشن مى شود و آن اين كه در زندگى بشرحقايقى وجود دارد كه اسـاس زنـدگـى او را تشكيل مى دهد و نبايد فداى خورد وخواب و لذائذ متنوع گردد زمانهايى پـيـش مـى آيـد كه توجه به اين امور انسان را ازهدف اصلى , از ايمان و پاكى و تقوى , از آزادگى و حريت باز مى دارد, در اينجاست كه بايد به همه آنها پشت پا بزند.
          تنوع طلبى در حقيقت دام بزرگى است از سوى استعمارگران ديروز و امروزكه با استفاده از آن , افـراد آزاده را چـنان اسير انواع غذاها و لباسها و مركبها و مسكنهامى كنند كه خويشتن خويش را بكلى به دست فراموشى بسپارند و حلقه اسارت آنهارا بر گردن نهند.
          (آيه 62) ـ.
          قانون كلى نجات !.
          در تـعـقـيب بحثهاى مربوط به بنى اسرائيل در اينجا قرآن به يك اصل كلى وعمومى , اشاره كرده مـى گـويـد: آنچه ارزش دارد واقعيت و حقيقت است , نه تظاهر وظاهرسازى , در پيشگاه خداوند بـزرگ ايـمـان خـالـص و عـمـل صالح پذيرفته مى شود((كسانى كه (به پيامبراسلام (ص )) ايمان آورده انـد و هـمچنين يهوديان و نصارى وصابئان (پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم ) آنها كه ايمان به خـدا و روز قـيامت آورند وعمل صالح انجام دهند پاداش آنها نزد پروردگارشان ثابت است )) (ان الذين آمنواوالذين هادوا والنصارى والصابئين من آمن باللّه واليوم الا خر وعمل صالحا فلهم اجرهم عندربهم ) ((13)) .
          و بنابراين ((نه ترسى از آينده دارند و نه غمى از گذشته )) (ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون ).
          يك سؤال مهم .
          بعضى از بهانه جويان آيه فوق را دستاويزى براى افكار نادرستى از قبيل صلح كلى و اين كه پيروان هر مذهبى بايد به مذهب خود عمل كنند قرار داده اند, آنهامى گويند بنابراين آيه لازم نيست يهود و نـصـارى و پـيـروان اديـان ديگر اسلام را پذيراشوند, همين قدر كه به خدا و آخرت ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهندكافى است .
          پـاسخ : به خوبى مى دانيم كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند, قرآن درآيه 85 سوره آل عمران مـى گـويـد: ومـن يـبتغ غير الا سلام دينا فلن يقبل منه : ((هر كس دينى غير از اسلام براى خود انتخاب كند پذيرفته نخواهد شد)).
          بـه عـلاوه آيـات قرآن پر است از دعوت يهود و نصارى و پيروان ساير اديان به سوى اين آيين جديد اگر تفسير فوق صحيح باشد با بخش عظيمى از آيات قرآن تضاد صريح دارد, بنابراين بايد به دنبال معنى واقعى آيه رفت .
          در اينجا دو تفسير از همه روشنتر و مناسبتر بنظر مى رسد.
          1ـ اگـر يـهـود و نصارى و مانند آنها به محتواى كتب خود عمل كنند مسلما به پيامبراسلام (ص ) ايـمـان مى آورند چرا كه بشارت ظهور او با ذكر صفات و علايم مختلف در اين كتب آسمانى آمده است .
          2ـ اين آيه ناظر به سؤالى است كه براى بسيارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده , آنها در فكر بودند كه اگر راه حق و نجات تنها اسلام است , پس تكليف نياكان و پدران ما چه مى شود؟, آيا آنها به خاطر عدم درك زمان پيامبر اسلام و ايمان نياوردن به او مجازات خواهند شد؟.
          در ايـنـجـا آيه فوق نازل گرديد و اعلام داشت هر كسى كه در عصر خود به پيامبر بر حق و كتاب آسـمـانـى زمـان خـويش ايمان آورده و عمل صالح كرده است اهل نجات است , و جاى هيچ گونه نگرانى نيست .
          بـنـابـرايـن يهوديان مؤمن و صالح العمل قبل از ظهور مسيح , اهل نجاتند,همان گونه مسيحيان مؤمن قبل از ظهور پيامبراسلام .
          اين معنى از شان نزولى كه براى آيه فوق ذكر شده نيز استفاده مى شود.
          شرح اين شان نزول را در ((تفسيرنمونه )) جلد اول ذيل همين آيه مطالعه كنيد.
          (آيه 63) ـ.
          آيات خدا را با قوت بگيريد!.
          در اين آيه مساله پيمان گرفتن از بنى اسرائيل , براى عمل به محتويات تورات و سپس تخلف آنها از ايـن پـيـمـان اشـاره شـده اسـت , نخست مى گويد: ((به خاطربياوريد زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم )) (واذ اخذنا ميثاقكم ).
          ((و طور را بالاى سر شما قرار داديم )) (ورفعنا فوقكم الطور).
          ((و گفتيم آنچه را از آيات الهى به شما داده ايم با قدرت و قوت بگيريد)) (خذوام آتيناكم بقوة ).
          ((و آنـچـه را در آن اسـت دقـيـقـا به خاطر داشته باشيد (و به آن عمل كنيد) تاپرهيزكار شويد)) (واذكرا ما فيه لعلكم تتقون ).
          (آيـه 64)ـ ولـى شـمـا پيمان خود را به دست فراموشى سپرديد ((و بعد از اين ماجرا, روى گردان شديد)) (ثم توليتم من بعد ذلك ).
          ((و اگـر فـضـل و رحـمت خدا بر شما نبود, از زيانكاران بوديد)) (فلولا فضل اللّه عليكم ورحمـته لكنتم من الخاسرين ).
          1.
          چگونه كوه بالاى سر بنى اسرائيل قرار گرفت ؟.
          مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى از قول ((ابن زيد)) چنين نقل مى كند:هنگامى كه موسى (ع ) از كـوه طـور بـازگشت و تورات را با خود آورد, به قوم خويش اعلام كرد كتاب آسمانى آورده ام كه حـاوى دستورات دينى و حلال و حرام است ,دستوراتى كه خداوند برنامه كار شما قرار داده , آن را بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.
          يهود به بهانه اين كه تكاليف مشكلى براى آنان آورده , بناى نافرمانى وسركشى گذاشتند, خدا هم فرشتگان را مامور كرد, تا قطعه عظيمى از كوه طور رابالاى سر آنها قرار دهند.
          در ايـن هـنـگـام مـوسـى (ع ) اعلام كرد چنانچه پيمان ببنديد و به دستورات خداعمل كنيد و از سركشى و تمرد توبه نماييد اين عذاب و كيفر از شما بر طرف مى شود و گرنه همه هلاك خواهيد شد.
          آنها تسليم شدند و تورات را پذيرا گشتند و براى خدا سجده نمودند, درحالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه را بر سر خود مى كشيدند, ولى به بركت توبه سرانجام اين عذاب الهى از آنها دفع شد)).
          اما در چگونگى قرار گرفتن كوه بالاى سر بنى اسرائيل : اين احتمال وجوددارد كه قطعه عظيمى از كوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شديد از جا كنده شد, و از بالاى سر آنها گذشت بطورى كه چند لحظه , آن را بر فراز سر خود ديدند وتصور كردند كه بر آنها فرو خواهد افتاد.
          2ـ.
          پيمان اجبارى چه سودى دارد؟.
          در پـاسـخ ايـن سـؤال مـى تـوان گفت : هيچ مانعى ندارد كه افراد متمرد و سركش را با تهديد به مـجـازات در بـرابـر حق تسليم كنند, اين تهديد و فشار كه جنبه موقتى دارد, غرور آنها را در هم مـى شكند و آنها را وادار به انديشه و تفكر صحيح مى كند ودر ادامه راه با اراده و اختيار به وظايف خويش عمل مى كند.
          و به هر حال , اين پيمان , بيشتر مربوط به جنبه هاى عملى آن بوده است وگرنه اعتقاد را نمى توان با اكراه تغيير داد.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #20
            (آيه 65) ـ.
            عصيانگران روز شنبه !.
            اين آيه به روح عصيانگرى و نافرمانى حاكم بر يهود و علاقه شديد آنها به امور مادى اشاره مى كند, نـخـسـت مـى گويد: ((قطعا حال كسانى را كه از ميان شما درروز شنبه نافرمانى و گناه كردند دانستيد)) (ولقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السبت ).
            و نـيـز دانـسـتيد كه ((ما به آنها گفتيم : به صورت بوزينه گان طرد شده اى درآييد وآنها چنين شدند)) (فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين ).
            (آيـه 66)ـ ((ما اين امر را كيفر و عبرتى براى مردم آن زمان و زمانهاى بعد قرارداديم )) (فجعلناها نكالا لما بين يديها وما خلفها).
            ((و همچنين پند و اندرزى براى پرهيزكاران )) (وموعظة للمتقين ).
            شرح اين ماجرا ذيل آيات (163 تا 166) سوره اعراف خواهد آمد و خلاصه آن چنين است : ((خداوند بـه يـهـود دسـتـور داده بـود, روز ((شـنـبـه )) را تعطيل كنند,گروهى از آنان كه در كنار دريا مـى زيـسـتند به عنوان آزمايش دستور يافتند از دريا درآن روز ماهى نگيرند, ولى از قضا روزهاى شـنبه كه مى شد, ماهيان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى شدند, آنها به فكر حيله گرى افتادند و با يـكـنـوع كلاه شرعى روز شنبه ازآب ماهى گرفتند, خداوند آنان را به جرم اين نافرمانى مجازات كرد و چهره شان را ازصورت انسان به حيوان دگرگون ساخت ))!.
            (آيه 67) ـ.
            .
            ماجراى گاو بنى اسرائيل !.
            از ايـن آيـه بـه بعد بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پيرامون بنى اسرائيل خوانده ايم كه همه بطور فشرده و خلاصه بود, ماجرايى به صورت مشروح آمده .
            مـاجـرا (آن گـونـه كـه از قـرآن و تـفـاسير بر مى آيد) چنين بود كه يكنفر ازبنى اسرائيل به طرز مرموزى كشته مى شود, درحالى كه قاتل به هيچ وجه معلوم نيست .
            در مـيـان قـبـايـل و اسـباط بنى اسرائيل نزاع درگير مى شود, داورى را براى فصل خصومت نزد موسى (ع ) مى برند و حل مشكل را از او خواستار مى شوند موسى (ع )با استمداد از لطف پروردگار از طريق اعجازآميزى به حل اين مشكل چنانكه درتفسير آيات مى خوانيد مى پردازد.
            نـخـسـت مى گويد: ((به خاطر بياوريد هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت بايد گاوى را سر ببريد)) (واذ قال موسى لقومه ان اللّه يامركم ان تذبحوا بقرة ).
            آنـهـا از روى تـعجب ((گفتند: آيا ما را به مسخره گرفته اى ))؟! (قالوآ اتتخذناهزوا) ((موسى در پاسخ آنان گفت : به خدا پناه مى برم كه از جاهلان باشم )) (قال اعوذ باللّه ان اكون من الجاهلين ).
            يـعـنـى اسـتـهزا نمودن و مسخره كردن , كار افراد نادان و جاهل است , و پيامبرخدا هرگز چنين نيست .
            (آيـه 6ـ پـس از آن كه آنها اطمينان پيدا كردند استهزايى در كار نيست و مساله جدى مى باشد ((گفتند: اكنون كه چنين است از پروردگارت بخواه براى ما مشخص كند كه اين چگونه گاوى بايد باشد))؟! (قالواادع لنا ربك يبين لنا ماهى ).
            بـه هـر حال , موسى در پاسخ آنها ((گفت : خداوند مى فرمايد بايد ماده گاوى باشد كه نه پير و از كـار افتاده و نه بكر و جوان بلكه ميان اين دو باشد)) (قال انه يقول انها بقرة لا فارض ولا بكر عوان بين ذلك ).
            و براى اين كه آنها بيش از اين مساله را كش ندهند, و با بهانه تراشى فرمان خدا را به تاخير نيندازند در پـايـان سـخـن خود اضافه كرد: ((آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهيد)) (فافعلوا ما تؤمرون ).
            (آيه 69)ـ ولى باز آنها دست از پرگويى و لجاجت برنداشتند و ((گفتند: ازپروردگارت بخواه كه براى ما روشن كند كه رنگ آن بايد چگونه باشد))؟! (قالواادع لنا ربك يبين لنا ما لونها).
            مـوسـى (ع ) در پـاسـخ ((گـفـت : خـدا مـى فـرمايد: گاو ماده اى باشد زرد يكدست كه رنگ آن بينندگان را شاد و مسرور سازد)) (قال انه يقول انها بقرة صفرآ فاقـع لونها تسر الناظرين ).
            عـجـب ايـن اسـت كـه باز هم به اين مقدار اكتفا نكردند و هر بار با بهانه جويى كارخود را مشكلتر ساخته , و دايره وجود چنان گاوى را تنگتر نمودند.
            (آيه 70)ـ باز ((گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما روشن كند اين چگونه گاوى بايد باشد))؟ از نظر نوع كار كردن (قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ماهى ).
            ((چرا كه اين گاو براى ما مبهم شده )) (ان البقر تشابه علينا).
            ((و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد))! (وانا ان شاللّه لمهتدون ).
            (آيـه 71)ـ مـجـددا ((موسى گفت : خدا مى فرمايد: گاوى باشد كه براى شخم زدن , رام نشده , و براى زراعت آبكشى نكند)) (قال انه يقول انها بقرة لاذلـول تثير الا رض ولا تسقى الحرث ).
            ((و از هر عيبى بركنار باشد)) (مسلمة ).
            و حتى ((هيچ گونه رنگ ديگرى در آن نباشد)) (لاشية فيها).
            در ايـنـجـا كـه گـويـا سؤال ديگرى براى مطرح كردن نداشتند ((گفتند: حالا حق مطلب را ادا كردى ))! (قالوا الا ن جئت بالحق ).
            سـپـس گـاو را با هر زحمتى بود به دست آوردند ((و آن را سر بريدند, ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند))! (فذبحوها وما كادوا يفعلون ).
            (آيه 72)ـ قرآن بعد از ذكر ريزه كاريهاى اين ماجرا, باز آن را بصورت خلاصه و كلى در اين آيه و آيه بعد چنين مطرح مى كند: ((به خاطر بياوريد هنگامى كه انسانى را كشتيد, سپس درباره قاتل آن به نـزاع پـرداخـتـيـد و خـداوند (با دستورى كه در آيات بالا آمد) آنچه را مخفى داشته بوديد آشكار ساخت )) (واذ قتلتم نفسا فاداراتم فيهاواللّه مخرج ما كنتم تكتمون ).
            (آيـه 73)ـ ((سپس گفتيم قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد)) تا زنده شود و قاتل خود را معرفى كند (فقلنا اضربوه ببعضها).
            ((آرى ! خدا اين گونه مردگان را زنده مى كند)) (كذلك يحيى اللّه الموتى ).
            ((و اين گونه آيات خود را به شما نشان مى دهد تا تعقل كنيد)) (ويريكم آياته لعلكم تعقلون ).
            (آيـه 74)ـ در ايـن آيـه بـه مـساله قساوت و سنگدلى بنى اسرائيل پرداخته مى گويد: ((بعد از اين ماجراها و ديدن اين گونه آيات و معجزات و عدم تسليم دربرابر آنها دلهاى شما سخت شد همچون سنگ يا سختتر)) (ثم قست قلوبكم من بعدذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة ).
            چـرا كـه ((پـاره اى از سنگها مى شكافد و از آن نهرها جارى مى شود)) (وان من الحجارة لما يتفجر منه الا نـهار).
            يا لااقل ((بعضى از آنها شكاف مى خورد و قطرات آب از آن تراوش مى نمايد))(وان منها لما يشقق فيخرج منه الم).
            و گاه ((پاره اى از آنها (از فراز كوه ) از خوف خدا فرو مى افتد)) (وان منها لمايهبط من خشية اللّه ).
            امـا دلـهـاى شـمـا از اين سنگها نيز سخت تر است , نه چشمه عواطف و علمى ازآن مى جوشد و نه قطرات محبتى ازآن تراوش مى كند,و نه هرگز ازخوف خدا مى طپد.
            و در آخـريـن جـمله مى فرمايد: ((خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست ))(ومااللّه بغافل عما تعملون ).
            و ايـن تـهـديـدى اسـت سربسته براى اين جمعيت بنى اسرائيل و تمام كسانى كه خط آنها را ادامه مى دهند.
            نكات آموزنده اين داستان ـ.
            اين داستان عجيب , علاوه بر اين كه دليل بر قدرت بى پايان پروردگار بر همه چيز است , دليلى بر مساله معاد نيز مى باشد.
            از ايـن گـذشـتـه اين داستان به ما درس مى دهد كه سختگير نباشيم تا خدا بر ماسخت نگيرد به علاوه انتخاب گاو براى كشتن شايد براى اين بوده كه بقاياى فكرگوساله پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بيرون براند.
            (آيه 75) ـ.
            انتظار بيجا !.
            در ايـن آيـه قـرآن , مـاجـراى بـنـى اسـرائيـل را رهـا كـرده , روى سـخن را به مسلمانان نموده و نـتـيجه گيرى آموزنده اى مى كند, مى گويد: ((شما چگونه انتظار داريد كه اين قوم به دستورات آيـين شما ايمان بياورند, با اين كه گروهى از آنان سخنان خدا رامى شنيدند و پس از فهم و درك آن را تـحريف مى كردند, در حالى كه علم و اطلاع داشتند))؟! (افتطمعون ان يؤمنوا لكم وقد كان فريق منهم يسمعون كلام اللّه ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه وهم يعلمون ).
            آيه 76ـ شان نزول : در نزول اين آيه و آيه بعد از امام باقر(ع ) چنين نقل كرده اند: ((گروهى از يهود كـه دشـمنى با حق نداشتند هنگامى كه مسلمانان را ملاقات مى كردند از آنچه در تورات پيرامون صفات پيامبراسلام (ص ) آمده بود به آنها خبرمى دادند, بزرگان يهود از اين امر آگاه شدند و آنها را از ايـن كـار نهى كردند, و گفتندشما صفات محمد(ص ) را كه در تورات آمده براى آنها بازگو نكنيد تا در پيشگاه خدادليلى بر ضد شما نداشته باشند, اين دو آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت )) .
            تـفسير: اين آيه پرده از روى حقيقت تلخ ديگرى پيرامون قوم يهود, اين جمعيت حيله گر و منافق بـر مـى دارد و مـى گـويـد: ((پـاكـدلان آنها هنگامى كه مؤمنان راملاقات مى كنند اظهار ايمان مـى نـمايند)) و صفات پيامبر را كه در كتبشان آمده است خبر مى دهند (واذا لقوا الذين آمنوا قالوآ آمنا).
            ((اما در پنهانى و خلوت , جمعى از آنها مى گويند: ((چرا مطالبى را كه خداونددر تورات براى شما بـيـان كـرده بـه مـسلمانان مى گوييد))؟ (واذا خلا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح اللّه عليكم ).
            ((تا در قيامت در پيشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال كنند, آيانمى فهميد))؟ (ليحجوكم به عند ربكم افلا تعقلون ).
            از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه ايمان اين گروه منافق در باره خدا آن قدر ضعيف بود كه او را هـمـچـون انسانهاى عادى مى پنداشتند و تصور مى كردند اگرحقيقتى را از مسلمانان كتمان كنند از خدا نيز مكتوم خواهد ماند!.
            (آيـه 77)ـ در ايـن آيـه بـا صـراحـت مـى گـويـد: ((آيـا اينها نمى دانند كه خداوند ازاسرار درون وبرونشان آگاه است )) (اولا يعلمون ان اللّه يعلم ما يسرون وما يعلنون ).
            آيه 78 و 79ـ شان نزول : جمعى از دانشمندان يهود اوصافى را كه براى پيامبراسلام (ص ) در تورات آمـده بود تغيير دادند و اين تغيير به خاطر حفظ موقعيت خود و منافعى بود كه همه سال از ناحيه عوام به آنها مى رسيد.
            هـنـگامى كه پيامبراسلام (ص ) مبعوث شد, و اوصاف او را با آنچه در تورات آمده بود مطابق ديدند تـرسـيـدنـد كـه درصـورت روشـن شـدن ايـن واقـعـيـت مـنـافـع آنها درخطر قرار گيرد, لذا بجاى اوصاف واقعى مذكور درتورات ,صفاتى بر ضد آن نوشتند.
            عـوام يـهـود كـه تا آن زمان كم و بيش صفات واقعى اورا شنيده بودند,از علماى خود مى پرسيدند: آيـااين همان پيامبر موعود نيست كه بشارت ظهور اورا مى داديد؟آنها آيات تحريف شده تورات را بر آنها مى خواندند تا به اين وسيله قانع شوند.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #21
              در تعقيب آيات گذشته پيرامون خلافكاريهاى يهود, آيات موردبحث ,جمعيت آنها را به دو گروه مشخص تقسيم مى كند, ((عوام )) و ((دانشمندان حيله گر))مى گويد: ((گروهى از آنها افرادى هستند كه از دانش بهره اى ندارند, و از كتاب خداجز يك مشت خيالات و آرزوها نمى دانند, و تنها به پندارهايشان دل بسته اند))(ومنهم اميون لايعلمون الكتاب الا امانى وان هم الا يظنون ).
              (آيـه 79)ـ دسـتـه اى ديـگـر از دانشمندان آنها بودند كه حقايق را به سود خودتحريف مى كردند چنانكه قرآن مى گويد: ((واى بر آنها كه مطالب خود را به دست خود مى نويسند, و بعد مى گويند اينها از سوى خداست )) (فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عنداللّه ).
              ((وهـدفشان اين است كه با اين كار, بهاى كمى به دست آورند)) (ليشتروا به ثمناقليلا ) ((واى بر آنـها از آنچه با دست خود مى نويسند)) (فويل لهم مما كتبت ايديهم ) ((وواى بر آنها از آنچه با اين خيانتها به دست مى آورند)) (و ويل لهم مما يكسبون ).
              از جمله هاى اخير اين آيه بخوبى استفاده مى شود كه آنها هم وسيله نامقدسى داشتند, و هم نتيجه نادرستى مى گرفتند.
              (آيه 80) ـ.
              بلندپروازى و ادعاهاى توخالى !.
              قـرآن در ايـنـجـا به يكى از گفته هاى بى اساس يهود كه آنان را به خود مغرورساخته و سرچشمه قـسـمـتى از انحرافات آنها شده بود اشاره كرده و به آن پاسخ ‌مى گويد, نخست مى فرمايد: ((آنها گـفـتـنـد: هرگز آتش دوزخ , جز چند روزى به مانخواهد رسيد)) (وقالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة ).
              ((بگو آيا پيمانى نزد خدا بسته ايد كه هرگز خداوند از پيمانش تخلف نخواهدكرد يا اين كه چيزى را بـه خـدا نـسـبـت مى دهيد كه نمى دانيد))؟! (قل اتخذتم عنداللّه عهدا فلن يخلف اللّه عهده ام تقولون على اللّه ما لا تعلمون ).
              اعـتـقاد به برترى نژادى ملت يهود, و اين كه آنها تافته اى جدا بافته اند, وگنهكارانشان فقط چند روزى كيفر و مجازات مى بينند سپس بهشت الهى براى ابددر اختيار آنان است اين امتيازطلبى با هـيـچ منطقى سازگار نيست به هر حال آيه فوق , اين پندار غلط را ابطال مى كند و مى گويد اين گفتار شما از دو حال خارج نيست : يا بايد عهد و پيمان خاصى از خدا در اين زمينه گرفته باشيد ـكه نگرفته ايدـو يا دروغ و تهمت به خدا مى بنديد!.
              (آيه 81)ـ در اين آيه يك قانون كلى و عمومى را كه از هر نظر منطقى است بيان مى كند مى گويد: ((آرى ! كسانى كه تحصيل گناه كنند و آثار گناه سراسروجودشان را بپوشاند آنها اهل دوزخند, و هـمـيشه در آن خواهند بود)) (بلى من كسب سيئة واحاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ).
              مـفـهـوم احـاطه گناه اين است كه انسان آن قدر در گناه فرو رود كه زندانى براى خود بسازد, زندانى كه منافذ آن بسته باشد.
              (آيـه 82)ـ و اما در مورد مؤمنان پرهيزگار, نيز يك قانون كلى و همگانى وجود دارد چنانكه قرآن مـى گويد: ((كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند آنها اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود)) (والذين آمنوا وعملواالصالحات اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون ).
              نژادپرستى يهودـ.
              از اين آيات استفاده مى شود كه روح تبعيض نژادى يهود كه امروز نيز در دنياسرچشمه بدبختيهاى فـراوان شـده , از آن زمـان در يـهـود بـوده اسـت , و امتيازات موهومى براى نژاد بنى اسرائيل قائل بـوده اند, و متاسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحيه بر آنها حاكم است , و در واقع منشا پيدايش كشور غاصب اسرائيل نيز همين روح نژادپرستى است .
              (آيه 83) ـ.
              پيمان شكنان !.
              در آيـات گذشته نامى از پيمان بنى اسرائيل به ميان آمد در اينجا, قرآن مجيديهود را شديدا مورد سـرزنش قرار مى دهد كه چرا اين پيمانها را شكستند؟ و آنها رادر برابر اين نقض پيمان به رسوايى در اين جهان و كيفر شديد در آن جهان تهديدمى كند.
              در پـيـمان بنى اسرائيل اين مطالب آمده است : 1ـ توحيد و پرستش خداونديگانه , چنانكه نخستين جـمـلـه آيـه مـى گـويـد: ((بـه يـاد آوريـد زمـانـى را كـه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم جز اللّه (خـداونـديـگانه ) را پرستش نكنيد)) و در برابر هيچ بتى سر تعظيم فرود نياوريد (واذ اخذنا ميثاق بنى اسرآئيل لا تعبدون الا اللّه ).
              2ـ ((و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد)) (وبالوالدين احسانا).
              3ـ ((نـسـبـت بـه خـويـشـاوندان و يتيمان و مستمندان نيز به نيكى رفتار نماييد))(وذى القربى واليتامى والمساكين ).
              4ـ ((و با سخنان نيكو با مردم سخن گوييد)) (وقولوا للناس حسنا).
              5ـ ((نماز را برپا داريد)) و در همه حال به خدا توجه داشته باشيد (واقيمواالصلوة ).
              6ـ ((در اداى زكات و حق محرومان , كوتاهى روا مداريد)) (وآتوا الزكوة ).
              ((امـا شـمـا جز گروه اندكى سرپيچى كرديد, و از وفاى به پيمان خود,روى گردان شديد)) (ثم توليتم الا قليلا منكم وانـتم معرضون ).
              (آيـه 84)ـ هـفـت : و به ياد آريد ((هنگامى كه از شما پيمان گرفتيم خون يكديگر را نريزيد)) (واذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون دمائكم ).
              8ـ ((يكديگر را از خانه ها و كاشانه هاى خود بيرون نكنيد)) (ولا تخرجون انـفسكم من دياركم ).
              9ـ چـنانچه كسى در ضمن جنگ از شما اسير شد, همه براى آزادى او كمك كنيد, فديه دهيد و او را آزاد سـازيـد (اين ماده از پيمان از جمله افتؤمنون ببعض الكتاب وتكفرون ببعض كه بعدا خواهد آمد استفاده مى شود).
              ((شما به همه اين مواد اقرار كرديد و بر اين پيمان گواه بوديد)) (ثم اقررتم وانـتم تشهدون ).
              (آيـه 85)ـ ولـى شـمـا بسيارى از مواد اين ميثاق الهى را زير پا گذاشتيد ((شماهمانها بوديد كه يـكـديگر را به قتل مى رسانديد و جمعى از خود را از سرزمينشان آواره مى كرديد)) (ثم انـتم هؤلا تقتلون انـفسكم وتخرجون فريقا منكم من ديارهم ).
              ((و در انـجـام ايـن گناه و تجاوز به يكديگر كمك مى كنيد)) (تظاهرون عليهم بالا ثم والعدوان ) اينها همه بر ضد پيمانى بود كه با خدا بسته بوديد.
              ((ولى در اين ميان هنگامى كه بعضى از آنها به صورت اسيران نزد شما بيايندفديه مى دهيد و آنها را آزاد مى سازيد)) (وان ياتوكم اسارى تفادوهم ).
              در حـالى كه بيرون ساختن آنها از خانه و كاشانه شان از آغاز بر شما حرام بود))(وهو محرم عليكم اخراجهم ).
              و عـجـب ايـن كـه شـمـا در دادن فـدا و آزاد ساختن اسيران به حكم تورات وپيمان الهى استناد مى كنيد ((آيا به بعضى از دستورات كتاب الهى ايمان مى آوريد ونسبت به بعضى كافر مى شويد))؟! (افتؤمنون ببعض الكتاب وتكفرون ببعض ).
              ((جـزاى كـسـى از شـما كه چنين تبعيضى را در مورد احكام الهى روا دارد چيزى جز رسوايى در زندگى اين دنيا نخواهد بود)) (فما جزآ من يفعل ذلك منكم الا خزى فى الحيوة الدنيا).
              ((و در روز رستاخيز به اشد عذاب باز مى گردند)) (ويوم القيمة يردون الى اشدالعذاب ).
              ((و خداوند از اعمال شما غافل نيست )) (ومااللّه بغافل عما تعملون ).
              و همه آن را دقيقا احصا كرده و بر طبق آن شما را در دادگاه عدل خودمحاكمه مى كند.
              (آيـه 86)ـ ايـن آيه در حقيقت انگيزه اصلى اين اعمال ضد و نقيض را بيان كرده مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه زندگى دنيا را به قيمت از دست دادن آخرت خريدارى كردند)) (اولئك الذين اشتروالحيوة الدنيا بالا خرة ).
              و به همين دليل ((عذاب آنها تخفيف داده نمى شود و كسى آنها را يارى نخواهد كرد)) (فلا يخفف عنهم العذاب ولاهم ينصرون ).
              (آيه 87) ـ.
              دلهايى كه در غلاف است !.
              بـاز روى سخن در اين آيه و آيه بعد به بنى اسرائيل است , هر چند مفاهيم ومعيارهاى آن عموميت دارد و همگان را در بر مى گيرد.
              نخست مى گويد ((ما به موسى كتاب آسمانى (تورات ) داديم )) (ولقد آتيناموسى الكتاب ).
              ((و بـعـد از او پيامبرانى پشت سر يكديگر فرستاديم )) (وقفينا من بعده بالرسل )پيامبرانى همچون داود و سليمان و يوشع و زكريا و يحيى و.
              ((و بـه عـيـسـى بـن مريم دلايل روشن داديم , و او را به وسيله روح القدس تاييدنموديم )) (وآتينا عيسى بن مريم البينات وايدناه بروح القدس ).
              ((ولـى آيـا اين پيامبران بزرگ با اين برنامه هاى سازنده , هر كدام مطلبى برخلاف هواى نفس شما آورد, در بـرابـر او اسـتـكـبار نموديد و زير بار فرمانش نرفتيد))؟!(افكلما جكم رسول بما لاتهوى انـفسكم استكبرتم ).
              ايـن حـاكـمـيت هوى و هوس بر شما آن چنان شديد بود كه : ((گروهى از آنها راتكذيب كرديد و گروهى را به قتل رسانديد)) (ففريقا كذبتم وفريقا تقتلون ).
              اگـر تكذيب شما مؤثر مى افتاد و منظورتان عملى مى شد شايد به همان اكتفامى كرديد و اگر نه دست به خون پيامبران الهى آغشته مى ساختيد!.
              روح القدس چيست ؟.
              مفسران در باره روح القدس , تفسيرهاى گوناگونى دارند:
              1ـ برخى گفته اند منظور جبرئيل است , بنابراين معنى آيه فوق چنين خواهدبود ((خداوند عيسى را به وسيله جبرئيل كمك و تاييد كرد)).
              امـا جـبرئيل را روح القدس مى گويند به خاطر اين كه جنبه روحانيت درفرشتگان مساله روشنى اسـت و اطـلاق كلمه ((روح )) بر آنها كاملا صحيح است , واضافه كردن آن به ((القدس )) اشاره به پاكى و قداست فوق العاده اين فرشته است .
              2ـ بـعضى ديگر معتقدند ((روح القدس )) همان نيروى غيبى است كه عيسى (ع )را تاييد مى كرد, و با همان نيروى مرموز الهى مردگان را به فرمان خدا زنده مى نمود.
              (آيه 8ـ اين آيه مى گويد: ((آنها در برابر دعوت انبيا ـيا دعوت توـ ازروى استهزا گفتند: دلهاى ما در غلاف است )) و ما از اين سخنان چيزى درك نمى كنيم (وقالوا قلوبنا غلف ).
              آرى ! هـمـيـن طـور اسـت , ((خداوند آنها را به خاطر كفرشان لعنت كرده و ازرحمت خويش دور سـاخـتـه اسـت (بـه همين دليل چيزى درك نمى كنند) و كمترايمان مى آورند)) (بل لعنهم اللّه بكفرهم فقليلا ما يؤمنون ).
              آيه فوق بيانگر اين واقعيت است كه انسان بر اثر پيروى از هوسهاى سركش آن چنان از درگاه خدا رانده مى شود و بر قلب او پرده ها مى افتد كه حقيقت كمتر به آن راه مى يابد.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #22
                دلهاى بى خبر و مستور!.
                يهود در مدينه در برابر تبليغات رسول اكرم (ص ) ايستادگى به خرج مى دادند,و از پذيرفتن دعوت او امـتـنـاع مـى ورزيـدنـد, هر زمانى بهانه اى براى شانه خالى كردن از زير بار دعوت پيامبر(ص ) مى تراشيدند كه در آيه فوق به يكى از سخنان آنها اشاره شده است .
                آنها مى گفتند دلهاى ما در حجاب و غلاف است و آنچه بر ما مى خوانى مانمى فهميم !.
                مسلما آنها اين گفته را از روى استهزا و سخريه مى گفتند, اما قرآن مى فرمايد: مطلب همان است كه آنها مى گويند, زيرا به واسطه كفر و نفاق دلهاى آنهادر حجابهايى از ظلمت و گناه و كفر قرار گرفته و خداوند آنها را از رحمت خود دورداشته است , و به همين دليل بسيار كم ايمان مى آورند.
                آيـه 89 و 90ـ شـان نـزول : از امـام صادق (ع ) ذيل اين دو آيه چنين نقل شده كه : يهود در كتابهاى خـويـش ديـده بودند هجرتگاه پيامبراسلام بين كوه ((عير)) و كوه ((احد)) (دو كوه در دو طرف مـديـنـه ) خـواهـد بـود, يهود از سرزمين خويش بيرون آمدند و در جستجوى سرزمين مهاجرت رسـول اكـرم (ص ) پـرداخـتند, در اين ميان به كوهى به نام ((حداد)) رسيدند, گفتند: ((حداد)) هـمـان ((احـد)) اسـت در همانجا متفرق شدند و هر گروهى در جايى مسكن گزيدند بعضى در سرزمين ((تيما)) و بعضى ديگردر ((فدك )) و عده اى در ((خيبر)).
                آنان كه در ((تيما)) بودند ميل ديدار برادران خويش نمودند, در اين اثنا عربى عبور مى كرد مركبى را از او كرايه كردند, وى گفت من شما را از ميان كوه ((عير)) و((احد)) خواهم برد, به او گفتند: هنگامى كه بين اين دو كوه رسيدى مارا آگاه نما.
                مرد عرب هنگامى كه به سرزمين مدينه رسيد اعلام كرد كه اينجا همان سرزمين است كه بين دو كـوه عـيـر و احد قرار گرفته است , سپس اشاره كرد و گفت اين عير است و آن هم احد, يهود از مـركـب پـيـاده شـدنـد و گفتند: ما به مقصودرسيديم ديگر احتياج به مركب تو نيست , و هر جا مى خواهى برو.
                آنـهـا در سـرزمين مدينه ماندند و اموال فراوانى كسب نمودند اين خبر به سلطانى به نام ((تبع )) رسـيد با آنها جنگيد, يهود در قلعه هاى خويش متحصن شدند,وى آنها را محاصره كرد و سپس به آنها امان داد, آنها به نزد سلطان آمدند تبع گفت :من اين سرزمين را پسنديده ام و در اين سرزمين خواهم ماند, در پاسخ وى گفتند:اين چنين نخواهد شد, زيرا اين سرزمين هجرتگاه پيامبرى است كه جز او كسى نمى تواند به عنوان رياست در اين سرزمين بماند.
                تبع گفت : بنابراين , من از خاندان خويش كسانى را در اينجا قرار خواهم دادتا آن زمانى كه پيامبر موعود بيايد وى را يارى نمايند, لذا او دو قبيله معروف اوس وخزرج را در آن مكان ساكن نمود.
                ايـن دو قبيله هنگامى كه جمعيت فراوانى پيدا كردند به اموال يهود تجاوزنمودند, يهوديان به آنها مى گفتند هنگامى كه محمد(ص ) مبعوث گردد شما را ازسرزمين ما بيرون خواهد كرد!.
                هنگامى كه محمد(ص ) مبعوث شد, اوس و خزرج كه به نام انصار معروف شدند به او ايمان آوردند و يهود وى را انكار نمودند اين است معنى آيه ((وكانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا)).
                تـفـسـيـر: خـود مـبـلـغ بـوده خـود كـافر شدند! يهود با عشق و علاقه مخصوصى براى ايمان به رسـولـخـدا(ص ) در سرزمين مدينه سكنى گزيده بودند و با بى صبرى درانتظار ظهورش بودند ((ولى هنگامى كه از طرف خداوند كتابى (قرآن ) به آنها رسيدكه موافق نشانه هايى بود كه يهود با خود داشتند با اين كه پيش از اين جريان خود رابه ظهور اين پيامبر(ص ) نويد مى دادند و با ظهور ايـن پـيامبر(ص ) اميد فتح بردشمنان داشتند آرى ! هنگامى كه اين كتاب و پيامبرى را كه از قبل شـنـاخـتـه بودند,نزدشان آمد نسبت به او كافر شدند)) (ولما جئهم كتاب من عنداللّه مصدق لما معهم وكانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاهم ما عرفوا كفروا به ).
                ((لعنت خداوند بر كافران باد)) (فلعنة اللّه على الكافرين ).
                آرى ! گـاه انـسـان عـاشقانه به دنبال حقيقتى مى دود, ولى هنگامى كه به آن رسيدو آن را مخالف منافع شخصى خود ديد بر اثر هوى پرستى به آن پشت پا مى زند.
                (آيـه 90)ـ امـا در حقيقت يهود معامله زيان آورى انجام داده اند, لذا قرآن مى گويد: ((آنها دربرابر چه بهاى بدى خودرافروختند))؟ (بئس مااشتروا به انـفسهم ).
                ((آنـها به آنچه خداوند نازل كرده بود به خاطر حسد كافر شدند, و معترض بودند چرا خداوند آيات خـود را بر هر كس از بندگان خود بخواهد به فضل خويش نازل مى كند)) (ان يكفروا بم انـزل اللّه بغيا ان ينزل اللّه من فضله على من يش من عباده ).
                و در پايان آيه مى گويد: ((لذا شعله هاى خشم خداوند يكى پس از ديگرى آنها را فرو گرفت و براى كافران مجازات خواركننده اى است )) (فبؤا بغضب على غضب وللكافرين عذاب مهين ).
                (آيه 91) ـ.
                تعصبهاى نژادى يهود!.
                در تفسير آيات گذشته خوانديم كه يهود به خاطر اين كه اين پيامبر ازبنى اسرائيل نيست , و منافع شخصى آنها را به خطر مى اندازد از اطاعت و ايمان به او سر باز زدند.
                در تـعقيب آن در اين آيه به جنبه تعصبات نژادى يهود كه در تمام دنيا به آن معروفند اشاره كرده , چـنـيـن مـى گويد: ((هنگامى كه به آنها گفته شود به آنچه خداوندنازل فرموده ايمان بياوريد, مى گويند: ما به چيزى ايمان مى آوريم كه بر خود ما نازل شده باشد (نه بر اقوام ديگر) و به غير آن كافر مى شوند)) (واذا قيل لهم آمنوا بم انـزل اللّه قالوا نؤمن بم انـزل علينا ويكفرون بما ورآئه ).
                آنـهـا نـه به انجيل ايمان آوردند و نه به قرآن , بلكه تنها جنبه هاى نژادى و منافع خويش را در نظر مى گرفتند ((در حالى كه اين قرآن حق است و منطبق بر نشانه ها وعلامتهايى است كه در كتاب خويش خوانده بودند)) (وهوالحق مصدقا لما معهم ).
                پـس از آن پـرده از روى دروغ آنـان بـرداشـته و مى گويد: اگر بهانه عدم ايمان شمااين است كه محمد(ص ) از شما نيست پس چرا به پيامبران خودتان در گذشته ايمان نياورديد؟ ((بگو: پس چرا آنـهـا را كشتيد اگر راست مى گوييد و ايمان داريد))؟! (قل فلم تقتلون انـبياللّه من قبل ان كنتم مؤمنين ).
                (آيـه 92) ـ اگـر بـه راسـتـى آنـها به تورات ايمان داشتند, توراتى كه قتل نفس را گناه بزرگى مى شمرد نمى بايست پيامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند.
                قـرآن براى روشنتر ساختن دروغ و كذب آنها, سند ديگرى را بر ضد آنها افشامى كند و مى گويد: ((موسى آن همه معجزات و دلايل روشن را براى شما آورد, ولى شما بعد از آن گوساله را انتخاب كرديد و با اين كار ظالم و ستمگر بوديد))! (ولقدجكم موسى بالبينات ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون ).
                اگر شما راست مى گوييد و به پيامبر خودتان ايمان داريد پس اين گوساله پرستى بعد از آن همه دلايل روشن توحيدى چه بود؟.
                (آيـه 93)ـ ايـن آيه سند ديگرى بر بطلان اين ادعا به ميان مى كشد ومى گويد: ((ما از شما پيمان گـرفتيم و كوه طور را بالاى سرتان قرار داديم و به شماگفتيم دستوراتى را كه مى دهيم محكم بـگـيـريد و درست بشنويد اما آنها گفتند:شنيديم و مخالفت كرديم )) (واذ اخذنا ميثاقكم ورفعنا فوقكم الطور خذوا م آتيناكم بقوة واسمعوا قالوا سمعنا وعصينا).
                ((آرى ! دلـهـاى آنـهـا به خاطر كفرشان با محبت گوساله آبيارى شده بود))!(واشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم ).
                شـگـفـتـا ! اين چگونه ايمانى است كه هم با كشتن پيامبران خدا مى سازد و هم گوساله پرستى را اجازه مى دهد, و هم ميثاقهاى محكم الهى را به دست فراموشى مى سپرد؟!.
                آرى ((اگـر شما مؤمنيد ايمانتان بد دستوراتى به شما مى دهد)) (قل بئسمايامركم به ايمانكم ان كنتم مؤمنين ).
                آيه 94ـ.
                تفسير: گروه از خود راضى ـ.
                از تـاريخ زندگى يهود ـعلاوه بر آيات مختلف قرآن مجيدـ چنين بر مى آيد كه آنها خود را يك نژاد برتر مى دانستند, و معتقد بودند گل سر سبد جامعه انسانيتند,بهشت به خاطر آنها آفريده شده ! و آتش جهنم با آنها چندان كارى ندارد! آنهافرزندان خدا و دوستان خاص او هستند, و خلاصه آنچه خوبان همه دارند آنها تنهادارند!.
                قـرآن مـجـيد در اين آيه و دو آيه بعد به اين پندارهاى موهوم پاسخ دندانشكنى مى دهد مى گويد: ((اگر (آنچنان كه شما مدعى هستيد) سراى آخرت نزد خدامخصوص شما است نه ساير مردم پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوييد)) (قل ان كانت لكم الدار الا خرة عنداللّه خالصة من دون الناس فتمنوالموت ان كنتم صادقين ).
                يهود با گفتن اين سخنها كه بهشت مخصوص ما است مى خواستند مسلمانان را نسبت به آيينشان دلـسـرد كـنند ولى قرآن پرده از روى دروغ و تزوير آنان برمى دارد, زيرا آنها به هيچ وجه حاضر به ترك زندگى دنيا نيستند و اين خود دليل محكمى بر كذب آنها است .
                (آيـه 95)ـ در اين آيه , قرآن اضافه مى كند: ((آنها هرگز تمناى مرگ نخواهندكرد, به خاطر اعمال بدى كه پيش از خود فرستادند)) (ولن يتمنوه ابدا بما قدمت ايديهم ).
                ((و خداوند از ستمگران , آگاه است )) (واللّه عليم بالظالمين ).
                آرى ! آنـهـا مى دانستند در پرونده اعمالشان چه نقطه هاى سياه و تاريك وجوددارد, آنها از اعمال زشت و ننگين خود مطلع بودند, خدا نيز از اعمال اين ستمگران آگاه است , بنابراين سراى آخرت براى آنها سراى عذاب و شكنجه و رسوايى است و به همين دليل خواهان آن نيستند.
                (آيه 96)ـ اين آيه از حرص شديد آنها به ماديات چنين سخن مى گويد: ((توآنها را حريصترين مردم بر زندگى مى بينى )) (ولتجدنهم احرص الناس على حيوة ).
                ((حتى حريصتر از مشركان )) (ومن الذين اشركوا).
                حـريص در اندوختن مال و ثروت , حريص در قبضه كردن دنيا, حريص درانحصارطلبى , آن چنان علاقه به دنيا دارند كه : ((هر يك از آنها دوست دارد هزارسال عمر كند)) (يود احدهم لو يعمر الـف سنة ).
                براى جمع ثروت بيشتر يا به خاطر ترس از مجازات !.
                آرى ! هـر يـك تمناى عمر هزار ساله دارد ((ولى اين عمر طولانى او را از عذاب خداوند باز نخواهد داشت )) (وما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر).
                و اگـر گـمـان كـنند كه خداوند از اعمالشان آگاه نيست , اشتباه مى كنند ((وخداوند نسبت به اعمال آنها بصير و بينا است )) (واللّه بصير بما يعملون ).
                آيه 97ـ شان نزول : هنگامى كه پيامبر(ص ) به مدينه آمد, روزى ابن صوريا(يكى از علماى يهود) با جـمـعـى از يـهود فدك نزد پيامبراسلام (ص ) آمدند, وسؤالات گوناگونى از حضرتش كردند, و نشانه هايى را كه گواه نبوت و رسالت او بودجستجو نمودند, از جمله گفتند: اى محمد! خواب تو چـگـونه است ؟ زيرا به مااطلاعاتى در باره خواب پيامبر موعود داده شده است فرمود: تنام عيناى وقلبى يقظان ! ((چشم من به خواب مى رود اما قلبم بيدار است )) گفتند: راست گفتى اى محمد! و پـس از سؤالات متعدد ديگر, ابن صوريا گفت : يك سؤال باقى مانده كه اگرآن را صحيح جواب دهـى بـه تـو ايـمـان مـى آوريم و از تو پيروى خواهيم كرد, نام آن فرشته اى كه بر تو نازل مى شود چيست ؟ فرمود: جبرئيل است .
                ((ابـن صـوريـا)) گـفـت : او دشمن ما است , دستورهاى مشكل در باره جهاد وجنگ مى آورد, اما مـيـكـائيـل هميشه دستورهاى ساده و راحت آورده , اگر فرشته وحى تو ميكائيل بود به تو ايمان مى آورديم !
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #23

                  ملت بهانه جو!.
                  بـررسـى شان نزول اين آيه , انسان را بار ديگر به ياد بهانه جوييهاى ملت يهودمى اندازد كه از زمان پـيـامـبـر بزرگوار, موسى (ع ) تاكنون اين برنامه را دنبال كرده اند دراينجا تنها بهانه اين است كه چون جبرئيل فرشته وحى تو است و تكاليف سنگين خدا را ابلاغ مى كند ما ايمان نمى آوريم .
                  از ايـنـان بـايد پرسيد مگر فرشتگان الهى با يكديگر از نظر انجام وظيفه فرق دارند؟ اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل مى كنند يا از پيش خود چيزى مى گويند؟.
                  بـه هر حال قرآن در پاسخ اين بهانه جوييها چنين مى گويد: ((به آنها بگو: هركس دشمن جبرئيل باشد (در حقيقت دشمن خداست ) چرا كه او به فرمان خداقرآن را بر قلب تو نازل كرده است )) (قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن اللّه ).
                  ((قرآنى كه كتب آسمانى پيشين را تصديق مى كند)) و هماهنگ با نشانه هاى آنها است (مصدقا لما بين يديه ).
                  ((قرآنى كه مايه هدايت و بشارت براى مؤمنان است )) (وهدى وبشرى للمؤمنين ).
                  (آيـه 9ـ ايـن آيه موضوع فوق را با تاكيد بيشتر توام با تهديد بيان مى كند ومى گويد: ((هر كس دشـمـن خـدا و فـرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل باشد خداوند دشمن اوست , خدا دشمن كافران است )) (من كان عدوا للّه وملائكته ورسله وجبريل وميكال فان اللّه عدو للكافرين ).
                  اشاره به اين كه اينها قابل تفكيك نيستند: اللّه , فرشتگان او, فرستادگان او,جبرئيل , ميكائيل و هر فرشته ديگر, ودر حقيقت دشمنى بايكى دشمنى بابقيه است .
                  آيه 99ـ شان نزول : ((ابن عباس مفسر معروف , نقل مى كند: ((ابن صوريا))دانشمند يهودى از روى لـجـاج و عـناد به پيامبراسلام (ص ) گفت : تو چيزى كه براى ما مفهوم باشد نياورده اى ! و خداوند نشانه روشنى بر تو نازل نكرده تا ما از توتبعيت كنيم , آيه نازل شد و به او صريحا پاسخ گفت .
                  تفسير:.
                  پيمان شكنان يهودـ.
                  نـخـسـت قـرآن به اين حقيقت اشاره مى كند كه دلايل كافى و نشانه هاى روشن و آيات بينات در اختيار پيامبراسلام (ص ) قرار دارد و آنها كه انكار مى كنند درحقيقت , پى به حقانيت دعوت او برده و به خاطر اغراض خاصى به مخالفت برخاسته اند, مى گويد: ((ما بر تو آيات بينات نازل كرديم و جز فاسقان كسى به آنهاكفر نمى ورزد)) (ولقد انـزلن اليك آيات بينات وما يكفر به الا الفاسقون ).
                  (آيه 100)ـ سپس به يكى از اوصاف بسيار بد جمعى از يهود, يعنى پيمان شكنى كه گويا با تاريخ آنها هـمراه است اشاره كرده , مى گويد: ((آيا هر بار آنان پيمانى با خدا و پيامبر بستند جمعى از آنها آن را دور نيفكندند و با آن مخالفت نكردند))؟! (اوكلما عاهدوا عهدا نبذه فريق منهم ).
                  آرى ! ((اكثرشان ايمان نمى آورند)) (بل اكثرهم لايؤمنون ).
                  خـداونـد از آنـهـا در كـوه طور پيمان گرفت كه به فرمانهاى تورات عمل كنند ولى سرانجام اين پيمان را شكستند و فرمان او را زير پا گذاردند.
                  و نـيز از آنها پيمان گرفته شده بود كه به پيامبر موعود (پيامبراسلام كه بشارت آمدنش در تورات داده شده بود) ايمان بياورند به اين پيمان نيز عمل نكردند.
                  (آيه 101)ـ در اين آيه , تاكيد صريحتر و گوياترى روى همين موضوع داردمى گويد: ((هنگامى كه فـرستاده اى از سوى خدا به سراغ آنها آمد و با نشانه هايى كه نزد آنها بود مطابقت داشت , جمعى از آنـان كـه داراى كـتـاب بـودند كتاب الهى راپشت سر افكندند, آن چنانكه گويى اصلا از آن خبر ندارند)) (ولما جهم رسول من عنداللّه مصدق لما معهم نبذ فريق من الذين اوتوا الكتاب كتاب اللّه ورا ظهورهم كانـهم لا يعلمون ).
                  (آيه 102) ـ.
                  سليمان و ساحران بابل !.
                  از احـاديـث چـنـيـن بـر مـى آيد كه در زمان سليمان پيامبر گروهى در كشور او به عمل سحر و جـادوگـرى پرداختند, سليمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها راجمع آورى كرده در محل مخصوصى نگهدارى كنند.
                  پـس از وفات سليمان گروهى آنها را بيرون آورده و شروع به اشاعه و تعليم سحر كردند, بعضى از اين موقعيت استفاده كرده و گفتند: سليمان اصلا پيامبر نبود,گروهى از بنى اسرائيل هم از آنها تبعيت كردند و سخت به جادوگرى دل بستند, تاآنجا كه دست از تورات نيز برداشتند.
                  هـنـگـامى كه پيامبراسلام (ص ) ظهور كرد و ضمن آيات قرآن اعلام نمودسليمان از پيامبران خدا بوده است , بعضى از احبار و علماى يهود گفتند: از محمدتعجب نمى كنيد كه مى گويد سليمان پيامبر است ؟.
                  اين گفتار يهود علاوه بر اين كه تهمت و افتراى بزرگى نسبت به اين پيامبرالهى محسوب مى شد لازمه اش تكفير سليمان (ع ) بود.
                  به هر حال اين آيه فصل ديگرى از زشتكاريهاى يهود را معرفى مى كند كه پيامبربزرگ خدا سليمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند, مى گويد: ((آنها ازآنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مـى خواندند پيروى كردند)) (واتبعوا ما تتلواالشياطين على ملك سليـمان ) سپس قرآن به دنبال اين سخن اضافه مى كند(سليمان هرگز كافر نشد)) (وما كفر سليـمان ).
                  او هـرگـز بـه سحر توسل نجست , و از جادوگرى براى پيشبرد اهداف خوداستفاده نكرد, ((ولى شياطين كافر شدند, و به مردم تعليم سحر دادند)) (ولكن الشياطين كفروا يعلمون الناس السحر) ((14)) .
                  ((آنـهـا (يهود) همچنين از آنچه بر دو فرشته بابل , هاروت و ماروت نازل گرديدپيروى كردند)) (وم انزل على الملكين ببابل هاروت وماروت ).
                  ((در حالى كه دو فرشته الهى (تنها هدفشان اين بود كه مردم را به طريق ابطال سحر ساحران آشنا سـازنـد) و لـذا ((بـه هـيـچ كس چيزى ياد نمى دادند, مگر اين كه قبلابه او مى گفتند: ما وسيله آزمـايش تو هستيم , كافر نشو))! و از اين تعليمات سؤاستفاده مكن (وما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنة فلا تكفر).
                  خـلاصـه , ايـن دو فرشته زمانى به ميان مردم آمدند كه بازار سحر داغ بود ومردم گرفتار چنگال سـاحـران , آنـها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختندولى از آنجا كه خنثى كردن يك مـطلب (همانند خنثى كردن يك بمب ) فرع بر اين است كه انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى كردن آن را يادبگيرد, ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.
                  ولى سؤاستفاده كنندگان يهود همين را وسيله قرار دادند براى اشاعه هر چه بيشتر سحر و تا آنجا پيش رفتند كه پيامبر بزرگ الهى , سليمان را نيز متهم ساختند كه اگر عوامل طبيعى به فرمان او است يا جن و انس از او فرمان مى برند همه مولودسحر است آرى ! اين است راه و رسم بدكاران كه هميشه براى توجيه مكتب خود,بزرگان را متهم به پيروى از آن مى كنند.
                  بـه هر حال آنها از اين آزمايش الهى پيروز بيرون نيامدند ((از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند كه بتوانند به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند))(فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المر وزوجه ).
                  ولى قدرت خداوند مافوق همه اين قدرتها است , ((آنها هرگز نمى توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند)) (وما هم بضرين به من احد الا باذن اللّه ).
                  ((آنـهـا قـسـمـتهايى را ياد مى گرفتند كه براى ايشان ضرر داشت و نفع نداشت ))(ويتعلمون ما يضرهم ولا ينفعهم ).
                  آرى ! آنـهـا اين برنامه سازنده الهى را تحريف كردند به جاى اين كه از آن به عنوان وسيله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده كنند, آن را وسيله فساد قرار دادند ((بااين كه مى دانستند هر كسى خريدار ايـن گـونه متاع باشد بهره اى در آخرت نخواهدداشت )) (ولقد علموا لمن اشتراه ماله فى الا خرة من خلاق ).
                  ((چـه زشـت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشى مى داشتند)) (ولبئس ما شروا به انـفسهم لو كانوا يعلمون ).
                  (آيـه 103)ـ آنـهـا آگـاهـانـه به سعادت و خوشبختى خود پشت پا زدند و درگرداب كفر و گناه غـوطه ور شدند ((در حالى كه اگر ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند پاداشى كه نزد خدا بود براى آنان از همه اين امور بهتر بود, اگر توجه داشتند)) (ولو انهم آمنوا واتـقوا لـمـثوبة من عنداللّه خير لو كانوا يعلمون ).
                  هيچ كس بدون اذن خدا قادر بر كارى نيست .
                  در آيات فوق خوانديم كه ساحران نمى توانستند بدون اذن پروردگار به كسى زيان برسانند اين به آن مـعنى نيست كه جبر و اجبارى در كار باشد, بلكه اشاره به يكى از اصول اساسى توحيد است كه هـمـه قـدرتـهـا در ايـن جهان از قدرت پروردگارسرچشمه مى گيرد, حتى سوزندگى آتش و بـرندگى شمشير بى اذن و فرمان اونمى باشد, چنان نيست كه ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عـالـم آفـريـنـش دخـالـت كند و چنين نيست كه خدا را در قلمرو حكومتش محدود نمايد بلكه اينهاخواص و آثارى است كه او در موجودات مختلف قرار داده , بعضى از آن حسن استفاده مى كنند و بعضى سؤاستفاده , و اين آزادى و اختيار كه خدا به انسانها داده نيز وسيله اى است براى آزمودن و تكامل آنها.
                  آيـه 104ـ شـان نـزول : ((ابـن عباس )) نقل مى كند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى كه پيامبر(ص ) مشغول سخن گفتن بود و بيان آيات و احكام الهى مى كردگاهى از او مى خواستند كمى با تانـى سـخـن بـگـويـد تا بتوانند مطالب را خوب درك كنند, و سؤالات و خواسته هاى خود را نيز مطرح نمايند, براى اين درخواست جمله ((راعنا)) كه از ماده ((الرعى )) به معنى مهلت دادن است به كار مى بردند.
                  ولى يهود همين كلمه ((راعنا)) را از ماده ((الرعونه )) كه به معنى كودنى وحماقت است استعمال مى كردند (در صورت اول مفهومش اين است ((به ما مهلت بده )) ولى در صورت دوم اين است كه ((ما را تحميق كن ))!).
                  در اينجا براى يهود دستاويزى پيدا شده بود كه بااستفاده از همان جمله اى كه مسلمانان مى گفتند, پيامبر يامسلمانان رااستهزاكنند, آيه نازل شد وبراى جلوگيرى از اين سؤاستفاده به مؤمنان دستور داد بـه جـاى جـمـلـه ((راعـنـا)), جمله ((انظرنا)) را به كار برند كه همان مفهوم را مى رساند, و دستاويزى براى دشمن لجوج نيست .
                  تفسير:.
                  دستاويز به دشمن ندهيد؟.
                  بـا تـوجـه به آنچه در شان نزول گفته شد, نخست آيه مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد (هـنـگـامـى كه از پيامبر تقاضاى مهلت براى درك آيات قرآن مى كنيد)نگوييد راعنا بلكه بگوييد انـظـرنـا چرا كه همان مفهوم را دارد و دستاويزى براى دشمن نيست (ي ايـها الذين آمنوا لا تقولوا راعـنـا وقـولـوا انـظـرنـا) ((و آنـچـه بـه شـمـادسـتـور داده مـى شود بشنويد, و براى كافران و استهزاكنندگان عذاب دردناكى است )) (واسمعوا وللكافرين عذاب اليم ).
                  از ايـن آيه به خوبى استفاده مى شود كه مسلمانان بايد در برنامه هاى خودمراقب باشند كه هرگز بـهـانـه به دست دشمن ندهند, حتى از يك جمله كوتاه كه ممكن است سوژه اى براى سؤاستفاده دشمنان گردد احتراز جويند.
                  از اينجا تكليف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن مى شود, هم اكنون گاهى اعمالى از مـا سر مى زند كه از سوى دشمنان داخلى , يا محافل بين المللى سبب تفسيرهاى سؤ و بهره گيرى بـلـندگوهاى تبليغاتى آنان مى شود,وظيفه ما اين است كه از اين كارها جدا بپرهيزيم و بى جهت بهانه به دست اين مفسدان داخلى و خارجى ندهيم .
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #24
                    (آيـه 105)ـ اين آيه , پرده از روى كينه توزى و عداوت گروه مشركان و گروه اهل كتاب نيست به مؤمنان برداشته , مى گويد: ((كافران اهل كتاب و همچنين مشركان دوست ندارند خير و بركتى از سوى خدا بر شما نازل گردد)) (ما يود الذين كفروامن اهل الكتاب ولاالـمشركين ان ينزل عليكم من خير من ربكم ).
                    ولى اين تنها آرزويى بيش نيست زيرا: ((خداوند رحمت و خير و بركت خويش را به هر كس بخواهد اختصاص مى دهد)) (واللّه يختص برحمته من يش) ((وخداوند داراى بخشش و فضل عظيم است )) (واللّه ذوالفضل العظيم ).
                    آرى ! دشـمـنـان از شدت كينه توزى و حسادت حاضر نبودند اين افتخار وموهبت را بر مسلمانان بـبـيـنـنـد كه پيامبرى بزرگ , صاحب يك كتاب آسمانى باعظمت از سوى خداوند بر آنها مبعوث گردد, ولى مگر مى توان جلو فضل ورحمت خدا را گرفت ؟!.
                    (آيه 106) ـ.

                    هدف از نسخ .
                    هدف از نسخ ((15)) باز در اين آيه سخن از تبليغات سؤ يهود بر ضد مسلمانان است .
                    آنها گاه به مسلمانان مى گفتند: دين , دين يهود است و قبله , قبله يهود, و لذاپيامبر شما به سوى قبله ما (بيت المقدس ) نماز مى خواند, اما هنگامى كه حكم قبله تغيير يافت و طبق آيه 144 همين سـوره مـسـلمانان موظف شدند به سوى كعبه نمازبگذارند اين دستاويز از يهود گرفته شد, آنها نـغـمـه تـازه اى ساز كردند و گفتند: اگر قبله اولى صحيح بود پس دستور دوم چيست ؟ و اگر دستور دوم صحيح است اعمال گذشته شما باطل است ؟.
                    قرآن به ايرادهاى آنها پاسخ مى گويد و قلوب مؤمنان را روشن مى سازد.
                    مـى گـويد: ((هيچ حكمى را نسخ نمى كنيم , و يا نسخ آن را به تاخير نمى اندازيم مگر بهتر از آن يا همانندش را جانشين آن مى سازيم )) (ما ننسخ من آية او ننسهانات بخير منه او مثلها).
                    و اين براى خداوند آسان است ((آيا نمى دانى كه خدا بر همه چيز قادر است ))(الم تعلم ان اللّه على كل شى قدير).
                    (آيـه 107)ـ ((آيـا نـمـى دانـى حكومت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (الم تعلم ان اللّه له ملك السموات والا رض ).
                    او حـق دارد هـرگـونـه تـغـيـيـر و تبديلى در احكامش طبق مصالح بدهد, و اونسبت به مصالح بندگانش از همه آگاهتر و بصيرتر است .
                    ((و آيـا نـمى دانى كه جز خدا سرپرست و ياورى براى شما نيست ))؟ (وما لكم من دون اللّه من ولي ولا نصير).
                    آيـه 108ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كه : ((وهب بن زيد)) و ((رافع بن حرمله )) نزد رسولخدا(ص ) آمدند و گفتند: از سوى خدا نامه اى به عنوان ما بياور تاآن را قرائت كنيم و سپس ايـمـان بـيـاوريم ! و يا نهرهايى براى ما جارى فرما تا از توپيروى كنيم ! آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .

                    شايد پس از ماجراى تغيير قبله بود كه جمعى از مسلمانان و مشركان بر اثروسوسه يهود, تقاضاهاى بى مورد و نابجايى از پيامبراسلام (ص ) كردند.
                    خـداونـد بزرگ آنها را از چنين پرسشهايى نهى كرده مى فرمايد: ((آيا شمامى خواهيد از پيامبرتان همان تقاضاهاى نامعقول را بكنيد كه پيش از اين از موسى كردند)) و با اين بهانه جوييها شانه از زير بار ايمان خالى كنيد (ام تريدون ان تسئلوارسولكم كما سئل موسى من قبل ).
                    و از آنجا كه اين كار, يك نوع مبادله ((ايمان )) با ((كفر)) است , در پايان آيه اضافه مى كند: ((كسى كـه كـفـر را به جاى ايمان بپذيرد, از راه مستقيم گمراه شده است ))(ومن يتبدل الكفر بالا يمان فقد ضل سوآ السبيل ).
                    در واقـع قرآن مى خواهد به مردم هشدار دهد كه اگر شما دنبال چنين تقاضاهاى نامعقول برويد, بر سرتان همان خواهد آمد كه بر سر قوم موسى آمد.
                    اشـتباه نشود اسلام هرگز از پرسشهاى علمى و سؤالات منطقى و همچنين تقاضاى معجزه براى پى بردن به حقانيت دعوت پيامبر(ص ) جلوگيرى نمى كند چراكه راه درك و فهم و ايمان همينها است .
                    (آيه 109) ـ.
                    حسودان لجوج !.
                    بسيارى از اهل كتاب مخصوصا يهود بودند كه تنها به اين قناعت نمى كردندكه خود آيين اسلام را نـپـذيرند بلكه اصرار داشتند كه مؤمنان نيز از ايمانشان بازگردند, قرآن به انگيزه آنان در اين امر اشـاره كرده مى گويد: ((بسيارى از اهل كتاب به خاطر حسد دوست داشتند شما را بعد از اسلام و ايـمـان بـه كـفـر بـاز گردانند با اين كه حق براى آنها كاملا آشكار شده است )) (ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انـفسهم من بعد ما تبين لهم الحق ).
                    در اينجا قرآن به مسلمانان دستور مى دهد كه در برابر اين تلاشهاى انحرافى وويرانگر ((شما آنها را عـفـو كـنـيـد و گـذشت نماييد تا خدا فرمان خودش را بفرستد چراكه خداوند بر هر چيزى توانا است )) (فاعفوا واصفحوا حتى ياتى اللّه بامره ان اللّه على كل شى قدير).
                    (آيه 110)ـ اين آيه دو دستور سازنده مهم به مؤمنان مى دهد يكى در موردنماز كه رابطه محكمى مـيان انسان و خدا ايجاد مى كند و ديگرى در مورد زكات كه رمز همبستگى هاى اجتماعى است و اين هر دو براى پيروزى بر دشمن لازم است ,مى گويد: ((نماز را بر پا داريد و زكات را ادا كنيد)) و با اين دو وسيله روح و جسم خودرا نيرومند سازيد (واقيموا الصـلوة وآتوا الزكوة ).
                    سـپـس اضـافه مى كند: تصور نكنيد كارهاى نيكى را كه انجام مى دهيد واموالى را كه در راه خدا انـفـاق مـى كـنيد از بين مى رود, نه ((آنچه از نيكيها از پيش مى فرستيد آنها را نزد خدا (در سراى ديگر) خواهيد يافت )) (وما تقدموا لا نفسكم من خير تجدوه عنداللّه ).
                    ((خـداونـد به تمام اعمال شما بصير است )) (ان اللّه بما تعملون بصير) او بطوردقيق مى داند كدام عمل را به خاطر او انجام داده ايد و كدام يك را براى غير او.
                    (آيه 111) ـ.
                    انحصارطلبان بهشت !.
                    قرآن در اين آيه اشاره به يكى ديگر از ادعاهاى پوچ و نابجاى گروهى ازيهوديان و مسيحيان كرده و سـپـس پـاسـخ دنـدان شكن به آنها مى گويد: ((آنها گفتند:هيچ كس جز يهود و نصارى داخل بهشت نخواهد شد)) (وقالوا لن يدخل الجـنـة الا من كان هودا او نصارى ).
                    در پـاسـخ ابتدا مى فرمايد: ((اين تنها آرزويى است كه دارند)) و هرگز به اين آرزونخواهند رسيد (تلك امانيهم ).
                    بعد روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده مى گويد: ((به آنها بگو هر ادعايى دليلى مى خواهد چنانچه در اين ادعا صادق هستيد دليل خود را بياوريد)) (قل هاتوابرهانكم ان كنتم صادقين ).
                    (آيـه 112)ـ پس ازاثبات اين واقعيت كه آنها هيچ دليلى براين مدعى ندارند وادعاى انحصارى بودن بهشت , تنها خواب و خيالى است كه در سر مى پرورانند,معيار اصلى و اساسى ورود در بهشت را به صـورت يـك قـانـون كـلى بيان كرده ,مى گويد: آرى ! كسى كه در برابر خداوند تسليم گردد و نيكوكار باشد پاداش اونزدپروردگارش ثابت است )) (بلى من اسلم وجهه للّه وهو محسن فله اجره عند ربه ).
                    چـنـيـن كسانى نيكوكارى وصف آنها شده و در عمق جانشان نفوذ كرده است ,و بنابراين ((چنين كسانى نه ترسى خواهند داشت و نه غمگين مى شوند)) (ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون ).
                    نـفـى خوف و غم از پيروان خط توحيد, دليلش روشن است , چرا كه آنها تنهااز خدا مى ترسند, و از هيچ چيز ديگر وحشت ندارند, ولى مشركان خرافى از همه چيز ترس دارند, از گفته هاى اين و آن , از فال بد زدن , از سنتهاى خرافى و از بسيارچيزهاى ديگر.
                    آيـه 113ـ شـان نـزول : جمعى از مفسران از ابن عباس چنين نقل كرده اند:هنگامى كه گروهى از مـسـيـحـيـان ((نجران )) خدمت رسولخدا(ص ) آمدند, عده اى ازعلماى يهود نيز در آنجا حضور يـافتند, بين آنها و مسيحيان در محضر پيامبر(ص )نزاع و مشاجره در گرفت , ((رافع بن حرمله )) (يـكـى از يـهـوديان ) رو به جمعيت مسيحيان كرد و گفت : آيين شما پايه و اساسى ندارد و نبوت عـيسى و كتاب او انجيل را انكار كرد, مردى از مسيحيان نجران نيز عين اين جمله را در پاسخ آن يهودى تكرار نمود و گفت : آيين يهود پايه و اساسى ندارد, در اين هنگام آيه نازل شد و هردو دسته را به خاطر گفتار نادرستشان ملامت نمود.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #25
                      تفسير:.
                      تضادهاى ناشى از انحصارطلبى ـ.
                      در آيـات گـذشته گوشه اى از ادعاهاى بى دليل جمعى از يهود و نصارى راديديم آيه مورد بحث نشان مى دهد كه وقتى پاى ادعاى بى دليل به ميان آيدنتيجه اش انحصارطلبى و سپس تضاد است .
                      مـى گـويد: ((يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند, ومسيحيان نيز گفتند: يـهـوديـان هـيـچ مـوقعيتى ندارند و بر باطلند))! (وقالت اليهودليست النصارى على شى وقالت النصارى ليست اليهود على شى ).
                      سـپـس اضافه مى كند: ((آنها اين سخنان را مى گويند در حالى كه كتاب آسمانى را مى خوانند))! (وهـم يـتـلـون الـكتاب ) يعنى با در دست داشتن كتابهاى الهى كه مى تواند راهگشاى آنها در اين مـسـائل بـاشد اين گونه سخنان كه سرچشمه اى جزتعصب و عناد و لجاجت ندارد بسيار عجيب است .
                      سپس قرآن اضافه مى كند: ((مشركان نادان نيز همان چيزى را مى گفتند كه اينهامى گويند)) با اين كه اينها اهل كتابند و آنها بت پرست (كذلك قال الذين لايعلمون مثل قولهم ).
                      در پـايـان آيه آمده است ((خداوند داورى اين اختلاف را در قيامت به عهده خواهد گرفت ) (فاللّه يحكم بينهم يوم القيمة فيـما كانوا فيه يختلفون ).
                      آنـجـاست كه حقايق روشنتر مى شود و اسناد و مدارك هر چيز آشكار است ,كسى نمى تواند حق را منكر شود.
                      آيـه 114ـ شـان نـزول : شان نزولهايى براى اين آيه نقل شده , از جمله : درروايتى از امام صادق (ع ) مـى خوانيم كه اين آيه در مورد قريش نازل گرديد, در آن هنگام كه پيامبر(ص ) را از ورود به شهر مكه و مسجدالحرام جلوگيرى مى كردند.
                      تفسير:.
                      ستمكارترين مردم ـ.
                      بـررسـى شـان نـزولـهـاى آيـه نشان مى دهد كه روى سخن در آيه با سه گروه ,يهود و نصارى و مشركان است .
                      قـرآن در بـرابـر ايـن سه گروه و تمام كسانى كه در راهى مشابه آنها گام برمى دارند مى گويد: ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه از بردن نام خدا در مساجدالهى جلوگيرى مى كنند و سعى در ويرانى آنها دارند))! (ومن اظلم ممن منع مساجداللّه ان يذكر فيها اسمه وسعى فى خرابها).
                      سپس در ذيل اين آيه مى گويد: ((شايسته نيست آنها جز با ترس و وحشت وارد اين اماكن شوند)) (اولئك ما كان لهم ان يدخلوه الا خئفين ).
                      يـعنى مسلمانان و موحدان جهان بايد آنچنان محكم بايستند كه دست اين ستمگران از اين اماكن مقدس كوتاه گردد.
                      و در پـايان آيه مجازات دنيا و آخرت اين ستمكاران را با تعبير تكان دهنده اى بيان كرده , مى گويد: ((بـراى آنها در دنيا رسوايى است و در آخرت عذاب عظيم )) (لهم فى الدنيا خزى ولهم فى الا خرة عذاب عظيم ).
                      در حـقـيـقت هر عملى كه نتيجه آن تخريب مساجد و از رونق افتادن آن باشدنيز مشمول همين حكم است .
                      آيـه 115ـ شـان نـزول : ابـن عـباس مى گويد: اين آيه مربوط به تغيير قبله است ,هنگامى كه قبله مـسـلـمـانـان از بيت المقدس به كعبه تغيير يافت يهود در مقام انكاربرآمدند و به مسلمانان ايراد كـردند كه مگر مى شود قبله را تغيير داد؟ آيه نازل شد وبه آنها پاسخ داد كه شرق و غرب جهان از آن خدا است .
                      تفسير:.
                      به هر سو رو كنيد خدا آنجاست !.
                      در آيه قبل سخن از ستمگرانى بود كه مانع از مساجد الهى مى شدند, و درتخريب آن مى كوشيدند اين آيه دنباله همين سخن است , مى گويد: ((مشرق ومغرب از آن خداست , و به هر طرف رو كنيد خدا آنجاست )) (وللّه المشرق والمغرب فاينـما تولوا فثم وجه اللّه ).
                      مـنـظور از مشرق و مغرب در آيه فوق اشاره به دو سمت خاص نيست بلكه اين تعبير كنايه از تمام جهات است .
                      چـنـيـن نيست كه اگر شما را از رفتن به مساجد و پايگاههاى توحيد مانع شوند,راه بندگى خدا بـسـتـه شـود, مـگـر جـايـى هست كه از خدا خالى باشد, اصولا خدامكان ندارد و لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند نامحدود و بى نياز و دانا است ))(ان اللّه واسع عليم ).
                      (آيه 116) ـ.
                      خرافات يهود و نصارى و مشركان !.
                      ايـن عقيده خرافى كه خداوند داراى فرزندى است هم مورد قبول مسيحيان است , هم گروهى از يـهـود, و هم مشركان آيه شريفه براى كوبيدن اين خرافه چنين مى گويد: ((آنها گفتند: خداوند فـرزندى براى خود انتخاب كرده است , پاك و منزه است او از اين نسبتهاى ناروا)) (وقالوا اتخذاللّه ولدا سبحانه ).
                      خـدا چـه نـيـازى دارد كه فرزندى براى خود برگزيند؟ آيا نيازمند است ؟احتياج به كمك دارد؟ احتياج به بقا نسل دارد؟ ((براى او است آنچه در آسمانها وزمين است )) (بل له ما فى السموات والا رض ).
                      ((و همگان در برابر او خاضعند)) (كل له قانتون ).
                      (آيـه 117)ـ او نـه تـنها مالك همه موجودات عالم هستى است , بلكه ((ايجادكننده همه آسمانها و زمين اوست )) (بديع السموات والا رض ).
                      و حتى بدون نقشه قبلى و بدون احتياج به وجود ماده , همه آنها را ابداع فرموده است .
                      او چه نيازى به فرزند دارد در حالى كه : ((هرگاه فرمان وجود چيزى را صادركند به او مى گويد: موجود باش , و آن فورا موجود مى شود))! (واذا قضى امرا فانمايقول له كن فيكون ).
                      اين جمله از حاكميت خداوند در امر خلقت سخن مى گويد.
                      دلايل نفى فرزند.
                      اين سخن كه خداوند فرزندى دارد بدون شك زاييده افكار ناتوان انسانهايى است كه خدا را در همه چيز با وجود محدود خودشان مقايسه مى كردند.
                      انـسان به دلايل مختلفى نياز به وجود فرزند دارد: از يكسو عمرش محدوداست و براى ادامه نسل تولد فرزند لازم است .
                      از سوى ديگر قدرت او محدود است , و مخصوصا به هنگام پيرى و ناتوانى نياز به معاونى دارد كه به او در كارهايش كمك كند.
                      ازسـوى سـوم جـنـبه هاى عاطفى , وروحيه انس طلبى , ايجاب مى كند كه انسان مونسى درمحيط زندگى خود داشته باشدكه آن هم به وسيله فرزندان تامين مى گردد.
                      بـديهى است هيچ يك از اين امور در مورد خداوندى كه آفريننده عالم هستى و قادر بر همه چيز و ازلى و ابدى است مفهوم ندارد.
                      به علاوه داشتن فرزند لازمه اش جسم بودن است كه خدا از آن نيز منزه مى باشد.
                      (آيه 11 ـ.
                      بهانه ديگر: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟!.
                      بـه تـنـاسـب بهانه جوييهاى يهود, در اين آيه سخن از گروه ديگرى ازبهانه جويان است كه ظاهرا همان مشركان عرب بودند, مى گويد: ((افراد بى اطلاع گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟ و چرا آيه و نشانه اى بر خود ما نازل نمى شود))؟ (وقال الذين لايعلمون لو لا يكلمنا اللّه او تاتين آية ).
                      قـرآن در پـاسـخ اين ادعاهاى لجوجانه و خودخواهانه مى گويد: ((پيشينيان آنهانيز همين گونه سـخنان داشتند, دلها و افكارشان مشابه است , ولى ما آيات و نشانه هارا (به مقدار كافى ) براى آنها كـه حـقـيـقت جو و اهل يقين هستند روشن ساختيم ))(كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قدبينا الا يات لقوم يوقنون ).
                      اگـر بـه راسـتـى منظور آنها درك حقيقت و واقعيت است , همين آيات را كه برپيامبراسلام (ص ) نـازل كـرديـم نـشـانـه روشـنى بر صدق گفتار او است , چه لزومى داردكه بر هر يك يك از افراد مـسـتقيما و مستقلا آياتى نازل شود؟ و چه معنى دارد كه من اصرار كنم بايد خدا مستقيما با خود من سخن بگويد؟!.
                      (آيـه 119)ـ در ايـن آيـه روى سـخـن را به پيامبر كرده و وظيفه او را در برابردرخواست معجزات اقـتـراحـى و بهانه جوييهاى ديگر مشخص مى كند مى گويد: ((ماتو را به حق براى بشارت و انذار (مردم جهان ) فرستاديم )) (انا ارسلناك بالحق بشيراونذيرا).
                      تو وظيفه دارى دستورات ما را براى همه مردم بيان كنى , معجزات را به آنهانشان دهى و حقايق را بـا مـنـطق تبيين نمايى , و اين دعوت بايد توام با تشويق نيكوكاران , و بيم دادن بدكاران , باشد اين وظيفه تو است .
                      ((امـا اگـر گـروهى از آنها بعد از انجام اين رسالت ايمان نياوردند تو مسؤول گمراهى دوزخيان نيستى )) (ولاتسئل عن اصحاب الجحيم ).
                      آيـه 120ـ شـان نـزول : از ابـن عباس نقل شده كه : يهود مدينه و نصاراى نجران انتظار داشتند كه پـيـامـبـراسـلام (ص ) همواره در قبله با آنها موافقت كند, هنگامى كه خداوند قبله مسلمانان را از بيت المقدس به سوى كعبه گردانيد آنها از پيامبر(ص )مايوس شدند (و شايد در اين ميان بعضى از طوايف مسلمانان ايراد مى كردند كه نبايد كارى كرد كه باعث رنجش يهود و نصارى گردد).
                      آيـه نـازل شـد و بـه پـيـامـبـر اعلام كرد كه اين گروه از يهود ونصارى نه با هماهنگى در قبله ونه باچيزديگرازتوراضى نخواهند شد, جزاين كه آيين آنهارادربست بپذيرى
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #26
                        تفسير:.
                        جلب رضايت اين گروه ممكن نيست ـ.
                        از آنـجـا كـه در آيـه قبل سلب مسؤوليت از پيامبر(ص ) در برابر گمراهان لجوج مى كند, قرآن در ادامـه هـمـيـن بحث به پيامبراسلام (ص ) مى گويد: اصرار بر جلب رضايت يهود و نصارى نداشته بـاش , چه اين كه ((آنها هرگز از تو راضى نخواهند شدمگر اين كه بطور كامل تسليم خواسته هاى آنـهـا و پـيرو آيينشان شوى )) (ولن ترضى عنك اليهود ولاالنصارى حتى تتبـع ملتهم ) تو وظيفه دارى ((به آنها بگويى كه هدايت , تنها هدايت الهى است )) (قل ان هدى اللّه هو الهدى ).
                        هدايتى كه آميخته با خرافات و افكار منحط افراد نادان نشده است .
                        سـپـس اضافه مى كند: ((اگر تسليم تعصبها و هوسها و افكار كوتاه آنها شوى بعد از آن كه در پرتو وحـى الهى حقايق براى تو روشن شده , هيچ سرپرست و ياورى از ناحيه خدا براى تو نخواهد بود)) (ولئن اتبعت اهوئهم بعد الذى جئك من العلم مالك من اللّه من ولي ولا نصير).
                        آيـه 121ـ شـان نـزول : بـعـضـى از مـفـسران معتقدند كه اين آيه در باره افرادى كه با ((جعفربن ابـيـطـالـب )) از حـبشه آمدند و از كسانى بودند كه در آنجا به او پيوستند نازل شد, آنها چهل نفر بودند, سى و دو نفر اهل حبشه , و هشت نفر از راهبان شام كه ((بحيرا)) راهب معروف نيز جز آنان بود.
                        بـعـضـى ديـگـر مـعتقدند كه آيه در باره افرادى از يهود همانند ((عبداللّه بن سلام ))و ((سعيدبن عمرو)) و ((تمام بن يهودا)) و امثال آنها نازل شده كه اسلام را پذيرفتند و به راستى مؤمن شدند.
                        تـفسير: از آنجا كه جمعى از حق طلبان يهود و نصارى , دعوت پيامبراسلام (ص ) را لبيك گفتند و ايـن آيـين را پذيرا شدند, قرآن پس از مذمت گروه سابق از اينها به نيكى ياد مى كند و مى گويد: ((كـسانى كه كتاب آسمانى را به آنهاداديم و از روى دقت آن را تلاوت كرده و حق تلاوتش را (كه تـفـكـر و انـديـشـه و سـپس عمل است ) ادا كردند به پيامبراسلام (ص ) ايمان مى آورند)) (الـذين آتيناهم الكتاب يتلونه حق تلاوته اولئك يؤمنون به ) ((و آنها كه نسبت به آن كافر شدند به خودشان ظلم كردند, همان زيانكارانند)) (ومن يكفر به فاولئك هم الخاسرون ).
                        1ـ.
                        جلب رضايت دشمن , حسابى دارد.
                        درست است كه انسان بايد با نيروى جاذبه اخلاق دشمنان را به سوى حق دعوت كند, ولى اين در مـقـابل افراد انعطاف پذير است , اما كسانى كه هرگز تسليم حرف حق نيستند, نبايد در فكر جلب رضايت آنها بود, اينجا است كه اگر ايمان نياوردند بايد گفت : به جهنم ! و بيهوده نبايد وقت صرف آنها كرد.
                        2ـ.
                        حق تلاوت چيست ؟.
                        ايـن تـعـبـيـر پـرمعنايى است در حديثى از امام صادق (ع ) در تفسير اين آيه مى خوانيم كه فرمود: ((مـنـظـور ايـن است كه آيات آن را با دقت بخوانند و حقايق آن رادرك كنند و به احكام آن عمل بـنمايند, به وعده هاى آن اميدوار, و از وعيدهاى آن ترسان باشند, از داستانهاى آن عبرت گيرند, به اوامرش گردن نهند و نواهى آن رابپذيرند, به خدا سوگند منظور حفظ كردن آيات و خواندن حـروف و تلاوت سوره هاو يادگرفتن اعشار و اخماس ((16)) آن نيست ـ آنها حروف قرآن را حفظ كردند اماحدود آن را ضايع ساختند, منظور تنها اين است كه در آيات قرآن بينديشند و به احكامش عمل كنند, چنانكه خداوند مى فرمايد: اين كتابى است پر بركت كه ما برتو نازل كرديم تا در آياتش تدبر كنند)).
                        (آيـه 122) ـ بـار ديـگـر خـداونـد روى سخن را به بنى اسرائيل كرده مى فرمايد(اى بنى اسرائيل بـه خـاطـر بـيـاوريـد نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم و نيز به خاطربياوريد كه من شما را بر جـهـانـيـان (بر تمام مردمى كه در آن زمان زندگى مى كردند)برترى بخشيدم )) (يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انـعمت عليكم وانى فضلتكم على العالمين ).
                        (آيه 123)ـ ولى از آنجا كه هيچ نعمتى بدون مسؤوليت نخواهد بود, بلكه خداوند در برابر بخشيدن هـر مـوهـبـتـى تـكـلـيف و تعهدى بر دوش انسان مى گذارد دراين آيه به آنها هشدار مى دهد و مـى گـويد: ((از آن روز بترسيد كه هيچ كس از ديگرى دفاع نمى كند)) (واتقوا يوما لاتجزى نفس عـن نـفس شيئا) ((و چيزى به عنوان غرامت و يا فديه كه بلاگردان آنها باشد پذيرفته نمى شود)) (ولا يقبل منها عدل ).
                        ((و هيچ شفاعتى (جز به اذن پروردگار) او را سود ندهد)) (ولاتنفعها شفاعة ).
                        و اگـر فـكـر مـى كـنـيد كسى در آنجا ـجز خداـ مى تواند انسان را كمك كند اشتباه است چرا كه ((هيچ كس در آنجا يارى نمى شود)) (ولاهم ينصرون ).
                        (آيه 124) ـ.
                        ((امامت )) اوج افتخار ابراهيم (ع ).
                        از ايـن آيـات به بعد سخن از ابراهيم قهرمان توحيد و بناى خانه كعبه واهميت اين كانون توحيد و عبادت است كه ضمن هيجده آيه اين مسائل را برشمرده است .
                        هـدف از ايـن آيات در واقع سه چيز است : نخست اين كه مقدمه اى براى مساله تغيير قبله است , و ديـگـر اين كه يهود و نصارى ادعا مى كردند ما وارثان ابراهيم و آيين او هستيم و اين آيات مشخص مى سازد كه آنها تا چه حد از آيين ابراهيم بيگانه اند.
                        سـوم ايـن كه مشركان عرب نيز پيوند ناگسستنى ميان خود و ابراهيم قائل بودند, بايد به آنها نيز فهمانده شود كه برنامه شما هيچ ارتباطى با برنامه اين پيامبربزرگ بت شكن ندارد.
                        در ايـن آيـه بـه مهمترين فرازهاى زندگى ابراهيم (ع ) اشاره كرده , مى گويد(به خاطر بيارويد هـنگامى را كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگون آزمود و او راعهده آزمايش به خوبى برآمد)) (واذابتلى ابرهيم ربه بكلمات فاتـمـهـن ).
                        خداوند مى بايد جايزه اى به او بدهد ((فرمود: من تو را امام و رهبر و پيشواى مردم قرار دادم )) (قال انى جاعلك للناس اماما).
                        ((ابراهيم تقاضا كرد كه از دودمان من نيز امامانى قرار ده )) تا اين رشته نبوت وامامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد (قال ومن ذريتى ).
                        امـا خـداوند در پاسخ او ((فرمود: پيمان من , يعنى مقام امامت , به ظالمان هرگز نخواهد رسيد)) (قال لاينال عهدى الظالمين ).
                        تقاضاى تو را پذيرفتيم , ولى تنها آن دسته از ذريه تو كه پاك و معصوم باشندشايسته اين مقامند!.
                        از آيـه فـوق اجـمالا چنين استفاده مى شود: مقام امامتى كه به ابراهيم بعد ازپيروزى در همه اين آزمونها بخشيده شد فوق مقام نبوت و رسالت بود اين حقيقت اجمالا در حديث پر معنى و جالبى از امـام صادق (ع ) نقل شده , آنجا كه مى فرمايد(خداوند ابراهيم را بنده خاص خود قرار داد پيش از آن كه پيامبرش قرار دهد, وخداوند او را به عنوان نبى انتخاب كرد پيش از آن كه او را رسول خود سازد, و او رارسول خود انتخاب كرد پيش از آن كه او را به عنوان خليل خود برگزيند, و او راخليل خـود قـرار داد پيش از آن كه او را امام قرار دهد, هنگامى كه همه اين مقامات راجمع كرد فرمود: مـن تـو را امام مردم قرار دادم , اين مقام به قدرى در نظر ابراهيم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود: خداوندا! از دودمان من نيز امامانى انتخاب كن ,فرمود: پيمان من به ستمكاران آنها نمى رسد يعنى شخص سفيه هرگز امام افراد باتقوا نخواهد شد)).
                        نكته ها:.
                        1ـ.
                        منظور از ((كلمات )) چيست ؟.
                        از بررسى آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه مقصود از ((كلمات ))(جمله هايى كه خداوند ابراهيم را به آن آزمود) يك سلسله وظايف سنگين ومشكل بوده كه خدا بر دوش ابراهيم گذارده بود.
                        ايـن دسـتورات عبارت بودند از: بردن فرزند به قربانگاه و آمادگى جدى براى قربانى او به فرمان خدا!.
                        بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمين خشك و بى آب و گياه مكه !.
                        قـيـام در بـرابـر بـت پـرستان بابل و شكستن بتها و دفاع بسيار شجاعانه در آن محاكمه تاريخى و قـرارگرفتن در دل آتش ! مهاجرت از سرزمين بت پرستان و پشت پازدن به زندگى خود, و مانند اينها كه هريك آزمايشى بسيار سنگين بود, اما او باقدرت و نيروى ايمان از عهده همه آنها بر آمد و اثبات كرد شايستگى مقام ((امامت ))را دارد.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #27
                          فرق نبوت و امامت و رسالت :.
                          بـطـورى كـه از آيات و احاديث بر مى آيد كسانى كه از طرف خدا ماموريت داشتند داراى مقامات مختلفى بودند:.
                          مقام نبوت .
                          يعنى دريافت وحى از خداوند, بنابراين ((نبى )) كسى است كه وحى بر او نازل مى شود .
                          مقام رسالت .
                          يـعـنـى مـقـام ابـلاغ وحـى و تبليغ و نشر احكام خداوند و تربيت نفوس از طريق تعليم و آگاهى بـخـشيدن , بنابراين رسول كسى است كه موظف است در حوزه ماموريت خود به تلاش و كوشش برخيزد, و براى يك انقلاب فرهنگى و فكرى وعقيدتى تلاش نمايد.
                          3ـ.
                          مقام امامت ـ.
                          يعنى رهبرى و پيشوايى خلق , در واقع امام كسى است كه با تشكيل يك حكومت الهى سعى مى كند احكام خدا را عملا اجرا و پياده نمايد.
                          بـه عـبـارت ديـگـر وظـيفه امام اجراى دستورات الهى است در حالى كه وظيفه رسول ابلاغ اين دستورات مى باشد.
                          3ـ.
                          امامت يا آخرين سيرتكاملى ابراهيم ـ.
                          مقام امامت , مقامى است بالاتر و حتى برتر از نبوت و رسالت , اين مقام نيازمند شايستگى فراوان در جـمـيـع جـهـات است كه ابراهيم پس از امتحان شايستگى از طرف خداوند دريافت داشت و اين آخرين حلقه سير تكاملى ابراهيم بود.
                          (آيه 125) ـ.
                          عظمت خانه خدا!.
                          بـعـد از اشـاره به مقام والاى ابراهيم در آيه قبل , در اين آيه به بيان عظمت خانه كعبه كه به دست ابـراهـيـم سـاخـته و آماده شد پرداخته , مى فرمايد: ((به خاطربياوريد هنگامى را كه خانه كعبه را ((مـثـابة )) (محل بازگشت و توجه ) مردم قرار داديم و مركز امن و امان )) (واذ جعلنا البيت مثابة للناس وامنا).
                          از آنـجـا كه خانه كعبه مركزى بوده است براى موحدان كه همه سال به سوى آن رو مى آوردند, نه تنها از نظر جسمانى كه از نظر روحانى نيز بازگشت به توحيد وفطرت نخستين مى كردند, از اين رو به عنوان ((مثابة )) معرفى شده , اما اين كه خانه كعبه از طرف پروردگار به عنوان يك پناهگاه و كانون امن و امان اعلام شده ,مى دانيم : در اسلام مقررات شديدى براى اجتناب از هرگونه نزاع و كـشـمـكـش وجـنـگ و خـونـريزى در اين سرزمين مقدس وضع شده است , بطورى كه نه تنها افـرادانـسـان بـلكه حيوانات و پرندگان نيز در آنجا در امن و امان به سر مى برند و اين درحقيقت اجابت يكى از درخواستهايى است كه ابراهيم از خداوند كرد.
                          سـپـس اضـافه مى كند: ((از مقام ابراهيم نمازگاهى براى خود انتخاب كنيد))(واتخذوا من مقام ابرهيم مصلى ) و آن همان مقام معروف ابراهيم است كه محلى است در نزديكى خانه كعبه و حجاج بعد از انجام طواف به نزديك آن مى روند ونماز طواف بجا مى آورند.
                          سـپس اشاره به پيمانى كه از ابراهيم و فرزندش اسماعيل در باره طهارت خانه كعبه گرفته است مـى فرمايد: و مى گويد: ((ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و مـجـاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان (نمازگزاران ) پاكيزه دارند)) (وعهدن الى ابرهيم واسمعيل ان طهرا بيتى للطئفين والعاكفين والركع السجود).
                          مـنظور از طهارت و پاكيزگى در اينجا پاك ساختن ظاهرى و معنوى اين خانه توحيد از هرگونه آلودگى است .
                          چرا خانه خدا!.
                          در آيه فوق از خانه كعبه به عنوان ((بيتى )) (خانه من ) تعبير شده در حالى كه روشن است خداوند نـه جـسـم اسـت و نه نياز به خانه دارد, منظور از اين اضافه همان ((اضافه تشريفى )) است به اين مـعـنـى كـه بـراى بـيـان شـرافـت و عـظمت چيزى آن را به خدا نسبت مى دهند, ماه رمضان را ((شهراللّه )) و خانه كعبه را ((بيت اللّه )) مى گويند.
                          (آيـه 126) ـ خـواسـتـه هاى ابراهيم از پيشگاه پروردگار ! در اين آيه ابراهيم دو درخواست مهم از پروردگار براى ساكنان اين سرزمين مقدس مى كند كه به يكى از آنها در آيه قبل نيز اشاره شد.
                          قرآن مى گويد: ((به خاطر بياوريد هنگامى كه ابراهيم عرض كرد پروردگارا!اين سرزمين را شهر امنى قرار ده )) (واذ قال ابرهيم رب اجعل هذا بلدا آمنا).
                          دومين تقاضايش اين است كه : ((اهل اين سرزمين را ـنها كه به خدا و روزبازپسين ايمان آورده اندـ از ثمرات گوناگون روزى ببخش )) (وارزق اهله من الثمرات من آمن منهم باللّه واليوم الا خر).
                          جالب اين كه ابراهيم نخست تقاضاى ((امنيت )) و سپس درخواست ((مواهب اقتصادى )) مى كند, و ايـن خـود اشـاره اى اسـت به اين حقيقت كه تا امنيت در شهر ياكشورى حكمفرما نباشد فراهم كردن يك اقتصاد سالم ممكن نيست !.
                          خداوند در پاسخ اين تقاضاى ابراهيم چنين ((فرمود: اما آنها كه راه كفر راپوييده اند بهره كمى (از اين ثمرات به آنها خواهم داد)) و بطور كامل محروم نخواهم كرد! (قال ومن كفر فامتعه قليلا ).
                          امـا در سـراى آخرت ((آنها را به عذاب آتش مى كشانم و چه بد سرانجامى دارند)) (ثم اضطره الى عذاب النار وبئس المصير).
                          (آيه 127) ـ.
                          ابراهيم خانه كعبه را بنا مى كند!.
                          از آيـات مـخـتـلف قرآن و احاديث و تواريخ اسلامى بخوبى استفاده مى شودكه خانه كعبه پيش از ابـراهيم , حتى از زمان آدم بر پا شده بود, سپس در طوفان نوح فرو ريخت و بعد به دست ابراهيم و فـرزنـدش اسـمـاعيل تجديد بنا گرديد اتفاقاتعبيرى كه در اين آيه به چشم مى خورد نيز همين مـعنى را مى رساند آنجا كه مى گويد: ((بياد آوريد هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه (كـعـبـه ) را بـالامـى بـردنـد, و مـى گفتند: پروردگارا! از ما بپذير تو شنوا و دانايى )) (واذ يرفع ابرهيم القواعد من البيت واسمعيل ربنا تقبل منا انك انـت السميع العليم ).
                          اين تعبير مى رساند كه شالوده هاى خانه كعبه وجود داشته و ابراهيم واسماعيل پايه ها را بالا بردند.
                          در دو آيه بعد ابراهيم و فرزندش اسماعيل , پنج تقاضاى مهم از خداوندجهان مى كنند.
                          (آيـه 12ـ نـخـسـت عـرضـه مى دارند: ((پروردگارا! ما را تسليم فرمان خودت قرار ده )) (ربنا واجعلنا مسلمين لك ).
                          بـعـد تـقـاضا مى كنند: ((از دودمان ما نيز امتى مسلمان و تسليم در برابر فرمانت قرار ده )) (ومن ذريتن امة مسلمة لك ).
                          سـپس تقاضا مى كنند: ((طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده , و ما رااز آن آگاه ساز)) (وارنا مناسكنا).
                          تا بتوانيم آن گونه كه شايسته مقام تو است عبادتت كنيم .
                          بـعـد از خدا تقاضاى توبه كرده , مى گويند: ((توبه ما را بپذير و رحمتت رامتوجه ما گردان كه تو تواب و رحيمى )) (وتب علينا انك انـت التواب الرحيم ).
                          (آيـه 129)ـ پـنـجـمين تقاضاى آنها اين است كه : ((پروردگارا! در ميان آنهاپيامبرى از خودشان مبعوث كن )) (ربنا وابعث فيهم رسولا منهم ).
                          ((تـا آيـات تو را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و آنها را پاكيزه كند)) (يتلوا عليهم آياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم ).
                          ((چرا كه تو توانا هستى و بر تمام اين كارها قدرت دارى )) (انك انـت العزيزالحكيم ).
                          پيامبرى از ميان خود آنها.
                          ايـن تـعـبـير كه رهبران و مربيان انسان بايد از نوع خود او باشند, با همان صفات و غرايز بشرى , تا بـتوانند از نظر جنبه هاى عملى , سرمشقهاى شايسته اى باشند, بديهى است اگر از غير جنس بشر بـاشند نه آنها مى توانند دردها, نيازها,مشكلات , و گرفتاريهاى مختلف انسانها را درك كنند و نه انسانها مى توانند از آنهاسرمشق بگيرند.
                          (آيه 130).
                          ابراهيم انسان نمونه !.
                          در آيـات گذشته بعضى از خدمات ابراهيم و خواسته ها و تقاضاهاى او كه جامع جنبه هاى مادى و معنوى بود مورد بررسى قرار گرفت .
                          از مجموع اين بحثها به خوبى استفاده شد كه مكتب اين پيامبر بزرگ مى تواندبه عنوان يك مكتب انسان ساز مورد استفاده همگان قرار گيرد.
                          بـراسـاس هـمين مطلب در اين آيه چنين مى گويد: ((چه كسى جز افرادى كه خود را به سفاهت افـكـنده اند از آيين پاك ابراهيم روى گردان خواهد شد)) (ومن يرغب عن ملة ابرهيم الا من سفه نفسه ).
                          آيـا اين سفاهت نيست كه انسان , آيينى را كه هم آخرت در آن است و هم دنيا, رها كرده و به سراغ برنامه هايى برود كه دشمن خرد و مخالف فطرت وتباه كننده دين و دنيا است !.
                          سپس اضافه مى كند: ((ما ابراهيم را (بخاطر اين امتيازات بزرگش ) برگزيديم واو در جهان ديگر از صالحان است )) (ولقد اصطفيناه فى الدنيا وانه فى الا خرة لمن الصالحين ).
                          (آيـه 131)ـ ايـن آيه به عنوان تاكيد به يكى ديگر از ويژگيهاى برگزيده ابراهيم كه در واقع ريشه بقيه صفات او است اشاره كرده مى گويد: ((به خاطر بياوريدهنگامى را كه پروردگار به او گفت : در برابر فرمان من تسليم باش , او گفت : در برابرپروردگار جهانيان تسليم شدم )) (اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين ).
                          (آيـه 132)ـ وصـيـت و سـفارشى كه در آخرين ايام عمر خود به فرزندانش نمود آن نيز نمونه بود, چـنانكه قرآن مى گويد: ((ابراهيم و يعقوب فرزندان خود را دربازپسين لحظات عمر به اين آيين پاك توحيدى وصيت كردند)) (ووصى به ابرهيم بنيه ويعقوب ).
                          هـركـدام بـه فرزندان خود گفتند: ((فرزندان من ! خداوند اين آيين توحيد رابراى شما برگزيده است )) (يا بنى ان اللّه اصطفى لكم الدين ).
                          ((بـنـابـرايـن جـز بـر ايـن آيـين رهسپار نشويد و جز با قلبى مملو از ايمان و تسليم جهان را وداع نگوييد)) (فلا تموتن الا وانـتم مسلمون ).
                          آيـه 133ـ شان نزول : اعتقاد جمعى از يهود اين بود كه ((يعقوب )) به هنگام مرگ , فرزندان خويش را به دينى كه هم اكنون يهود به آن معتقدند (با تمام تحريفاتش ) توصيه كرد, خداوند در رد اعتقاد آنان اين آيه را نازل فرمود.
                          تفسير:.
                          همه مسؤول اعمال خويشندـ.
                          چنانكه در شان نزول آيه خوانديم جمعى از منكران اسلام مطلب نادرستى را به يعقوب پيامبر خدا نسبت مى دادند.
                          قرآن براى رد اين ادعاى بى دليل مى گويد: ((مگر شما به هنگامى كه مرگ يعقوب فرا رسيد حاضر بوديد)) كه چنان توصيه اى را به فرزندانش كرد (ام كنتم شهدآ اذ حضر يعقوب الموت ).
                          آرى ! آنـچـه شـما به او نسبت مى دهيد نبود, آنچه بود اين بود كه : ((در آن هنگام از فرزندان خود پرسيد, بعد از من چه چيز را مى پرستيد))؟ (اذ قال لبنيه ماتعبدون من بعدى ).
                          آنـهـا در پـاسـخ گـفـتند: ((خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل واسحاق را مى پرستيم خداوند يگانه يكتا)) (قالوا نعبد الهك واله آبئك ابرهيم واسمعيل واسحق الها واحدا).
                          ((و ما در برابر فرمان او تسليم هستيم )) (ونحن له مسلمون ).
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #28
                            (آيه 134)ـ اين آيه گويا پاسخ به يكى از اشتباهات يهود است , چرا كه آنها بسيارروى مساله نياكان و افتخار آنها و عظمتشان در پيشگاه خدا تكيه مى كردند.
                            قرآن مى گويد: ((آنها امتى بودند كه در گذشتند, و اعمالشان مربوط به خودشان است , و اعمال شما نيز مربوط به خود شما است )) (تلك امة قد خلت لهاما كسبت ولكم ما كسبتم ).
                            ((و شـما هرگز مسؤول اعمال آنها نخواهيد بود)) همان گونه كه آنها مسؤول اعمال شما نيستند (ولا تسئلون عما كانوا يعملون ).
                            بنابراين به جاى اين كه تمام هم خود را مصروف به تحقيق و مباهات وافتخار نسبت به نياكان خود كنيد در اصلاح عقيده و عمل خويش بكوشيد.
                            آيه 135ـ شان نزول : در شان نزول اين آيه و دو آيه بعد از ابن عباس چنين نقل شده كه : چند نفر از علماى يهود و مسيحيان نجران با مسلمان بحث و گفتگوداشتند, هر يك از اين دو گروه خود را اولى و سزاوارتر به آيين حق مى دانست وديگرى را نفى مى كرد, يهوديان مى گفتند: موسى پيامبر مـا از هـمـه پيامبران برتراست و كتاب ما تورات بهترين كتاب است , عين همين ادعا را مسيحيان داشـتـنـد كـه مـسـيـح بهترين راهنما و انجيل برترين كتب آسمانى است , و هر يك از پيروان اين دومذهب مسلمانان را به مذهب خويش دعوت مى كردند, اين سه آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
                            تفسير:.
                            تنها ما بر حقيم !.
                            خودپرستى و خودمحورى معمولا سبب مى شود كه انسان حق را درخودش منحصر بداند, همه را بـر بـاطـل بـشمرد و سعى كند ديگران را به رنگ خود درآورد چنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: ((اهل كتاب گفتند: يهودى يا مسيحى شويد تاهدايت يابيد))! (وقالوا كونوا هودا اونصارى تهتدوا) .
                            بـگـو آيـيـنـهاى تحريف يافته هرگز نمى تواند موجب هدايت بشر گردد ((بلكه پيرو آيين خالص ابراهيم گرديد تا هدايت شويد و او هرگز از مشركان نبود)) (قل بل ملة ابرهيم حنيفا وما كان من المشركين ).
                            (آيـه 136)ـ ايـن آيـه بـه مـسلمانان دستور مى دهد كه به مخالفان خود((بگوييد: ما به خدا ايمان آورده ايم , و به آنچه از ناحيه او بر ما نازل شده و به آنچه برابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران اسباط بنى اسرائيل نازل گرديد وهمچنين به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از نـاحـيـه پـروردگـارشان داده شده ايمان داريم )) (قولوا آمنا باللّه وم انزل الينا وم انزل الى ابرهيم واسمعيل واسحق ويعقوب والا سباط وم اوتى موسى وعيسى وم اوتى النبيون من ربهم ).

                            ((مـا هـيـچ فـرقى ميان آنها نمى گذاريم و در برابر فرمان حق تسليم هستيم ))(لانفرق بين احد منهم ونحن له مسلمون ) هدف همه آنها يك چيز بيشتر نبود و آن هدايت بشر در پرتو توحيد خالص و حـق و عـدالـت , هـر چـنـد هر يك از آنها درمقطعهاى خاص زمانى خود وظايف و ويژگيهايى داشتند.
                            (آيـه 137)ـ سـپس اضافه مى كند: ((اگر آنها به همين امور كه شما ايمان آورده ايد ايمان بياورند هـدايـت يـافـتـه اند)) (فان آمنوا بمثل م آمنتم به فقد اهتدوا) ((واگر سرپيچى كنند از حق جدا شده اند)) (وان تولوا فانـما هم فى شقاق ).
                            و در پـايـان آيـه بـه مـسـلـمـانان دلگرمى مى دهد كه از توطئه هاى دشمنان نهراسند مى گويد: ((خـداونـد دفـع شـر آنـها را از شما مى كند و او شنونده و دانا است ))سخنانشان را مى شنود و از توطئه هاشان آگاه است (فسيكفيكهم اللّه وهو السميع العليم ).
                            (آيه 13 ـ.
                            رنگهاى غير خدايى را بشوييد!.
                            به دنبال دعوتى كه در آيات سابق از عموم پيروان اديان , دائر به تبعيت ازبرنامه هاى همه انبيا شده بود, در اين آيه , به همه آنها فرمان مى دهد كه ((تنها رنگ خدايى را بپذيريد)) كه همان رنگ ايمان و توحيد خالص است (صبغة اللّه ).
                            و بـه ايـن ترتيب قرآن فرمان مى دهد همه رنگهاى نژادى و قبيلگى و سايررنگهاى تفرقه انداز را از ميان بردارند و همگى به رنگ الهى درآيند.
                            سـپس اضافه مى كند: ((چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است ؟ و ما منحصرا اورا پرستش مى كنيم )) (ومن احسن من اللّه صبغة ونحن له عابدون ).
                            (آيـه 139)ـ و از آنـجـا كـه يـهود و غير آنها گاه با مسلمانان به محاجه و گفتگو برمى خاستند و مـى گـفـتـنـد: تمام پيامبران از ميان جمعيت ما برخاسته , و دين ماقديمى ترين اديان و كتاب ما كهنترين كتب آسمانى است , اگر محمد نيز پيامبر بودبايد از ميان ما مبعوث شده باشد!.
                            قرآن خط بطلان به روى همه اين پندارها كشيده , نخست به پيامبر مى گويد(به آنها بگو: آيا در بـاره خـداونـد بـا مـا گفتگو مى كنيد؟ در حالى كه او پروردگار ما وپروردگار شما است )) (قل اتحجوننا فى اللّه وهو ربنا وربكم ).
                            ايـن را نيز بدانيد كه ((ما در گرو اعمال خويشيم و شما هم در گرو اعمال خود))و هيچ امتيازى براى هيچ كس جز در پرتو اعمالش نمى باشد) (ولن اعمالنا ولكم اعمالكم ).
                            بـا اين تفاوت كه ((ما با اخلاص او را پرستش مى كنيم و موحد خالصيم )) امابسيارى از شما توحيد را به شرك آلوده كرده اند (ونحن له مخلصون ).
                            (آيـه 140)ـ ايـن آيـه بـه قسمت ديگرى از اين ادعاهاى بى اساس پاسخ گفته مى فرمايد: ((آيا شما مى گوييد: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباطهمگى يهودى يا نصرانى بوده اند)))؟ (ام تقولون ان ابرهيم واسمعيل واسحق ويعقوب والا سباط كانوا هودا او نصارى ).
                            ((آيا شما بهتر مى دانيد يا خدا))؟! (قل انـتم اعلم ام اللّه ).
                            خدا بهتر از همه كس مى داند كه آنها, نه يهودى بودند, و نه نصرانى .
                            شما هم كم و بيش مى دانيد و اگر هم ندانيد باز بدون اطلاع , چنين نسبتى رابه آنها دادن تهمت است و گناه , و كتمان حقيقت ((و چه كسى ستمكارتر از آن كسى است كه شهادت الهى را كه نزد او است كتمان كند))؟ (ومن اظلم ممن كتم شهادة عنده من اللّه ).
                            (آيه 141)ـ در اين آيه به گونه ديگرى به آنها پاسخ مى گويد, مى فرمايد: به فرض اين كه همه اين ادعـاهـا درسـت بـاشـد ((آنـهـا گـروهى بودند كه در گذشتند وپرونده اعمالشان بسته شد, و دورانشان سپرى گشت و اعمالشان متعلق به خودشان است )) (تلك امة قد خلت لها ما كسبت ).
                            ((و شـمـا هـم مـسؤول اعمال خويش هستيد و هيچ گونه مسؤوليتى در برابراعمال آنها نداريد)) (ولكم ما كسبتم ولا تسئلون عما كانوا يعملون ).
                            آغاز جز دوم قرآن مجيد.
                            (آيه 142) ـ .
                            ماجراى تغيير قبيله !.
                            اين آيه و چند آيه بعد به يكى از تحولات مهم تاريخ اسلام اشاره مى كند .
                            توضيح اين كه : پيامبر اسلام (ص ) مدت سيزده سال پس از بعثت در مكه , وچند ماه بعد از هجرت در مـديـنـه بـه امر خدا به سوى ((بيت المقدس )) نماز مى خواند,ولى بعد از آن قبله تغيير يافت و مسلمانان مامور شدند به سوى ((كعبه )) نماز بگذارند.
                            يـهـود از ايـن مـاجـرا سـخت ناراحت شدند و طبق شيوه ديرينه خود به بهانه جويى و ايرادگيرى پـرداخـتند چنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: ((بزودى بعضى از سبك مغزان مردم مى گويند چه چيز آنها (مسلمانان ) را از قبله اى كه بر آن بودندبرگردانيد))؟ (سيقول السفه من الناس ما وليهم عن قبلتهم التى كانوا عليها).
                            اگـر قـبله اول صحيح بود اين تغيير چه معنى دارد؟ و اگر دومى صحيح است چرا سيزده سال و چند ماه به سوى بيت المقدس نماز خوانديد؟!.
                            خـداونـد بـه پـيـامبرش دستور مى دهد: ((به آنها بگو شرق و غرب عالم از آن خداست , هركس را بخواهد به راه راست هدايت مى كند)) (قل للّه المشرق والمغرب يهدى من يش الى صراط مستقيم ).
                            ايـن يك دليل قاطع و روشن در برابر بهانه جويان بود كه بيت المقدس و كعبه وهمه جا ملك خدا اسـت , اصـلا خـدا خـانـه و مـكـانى ندارد, مهم آن است كه تسليم فرمان او باشيد و تغيير قبله در حقيقت مراحل مختلف آزمايش و تكامل است و هريك مصداقى است از هدايت الهى .
                            آيه 143ـ تفسير:.
                            امت وسطـ.
                            در اين آيه به قسمتى از فلسفه و اسرار تغيير قبله اشاره شده است نخست مى گويد: ((همان گونه (كـه قـبله شما يك قبله ميانه است ) شما را نيز يك امت ميانه قرار داديم )) (وكذلك جعلناكم امة وسطا).
                            قـبـلـه مـسلمانان , قبله ميانه است زيرا مسيحيان براى ايستادن به سوى محل تولد عيسى كه در بيت المقدس بود ناچار بودند به سمت مشرق بايستند.
                            ولـى يهود كه بيشتر در شامات و بابل و مانند آن به سر مى بردند رو به سوى بيت المقدس كه براى آنان تقريبا در سمت غرب بود مى ايستادند.
                            امـا ((كـعـبه )) كه نسبت به مسلمانان آن روز (مسلمانان مدينه ) در سمت جنوب و ميان مشرق و مغرب قرار داشت يك خط ميانه محسوب مى شد.
                            جالب اين كه توجه خاص مسلمانان به تعيين سمت كعبه سبب شد كه علم هيئت و جغرافيا در آغاز اسلام درميان مسلمانان به سرعت رشدكند, زيراكه محاسبه سمت قبله در نقاط مختلف روى زمين بدون آشنايى با اين علوم امكان نداشت .
                            سـپـس اضـافـه مـى كـند: ((هدف اين بود كه شما گواه بر مردم باشيد و پيامبر هم گواه بر شما باشد)) (لتكونوا شهدآ على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا).
                            يعنى شما با داشتن اين عقايد و تعليمات , امتى نمونه هستيد همانطور كه پيامبر در ميان شما يك فرد نمونه است .
                            سپس به يكى ديگر از اسرار تغيير قبله اشاره كرده مى گويد: ((ما آن قبله اى راكه قبلا بر آن بودى (بـيـت الـمقدس ) تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه ازرسولخدا پيروى مى كنند از آنها كه به جـاهـلـيت باز مى گردند باز شناخته شوند)) (وماجعلنا القبلة التى كنت عليه الا لنعلم من يتبـع الرسول ممن ينقلب على عقبيه ).
                            سـپس اضافه مى كند: ((اگرچه اين كار جز براى كسانى كه خداوند هدايتشان كرده دشوار بود)) (وان كانت لكبيرة الا على الذين هدى اللّه ).
                            آرى ! تـا هـدايـت الـهى نباشد, آن روح تسليم مطلق در برابر فرمان او فراهم نمى شود و از آنجا كه دشـمـنـان وسوسه گر يا دوستان نادان , فكر مى كردند با تغييرقبله ممكن است اعمال و عبادات سابق ما باطل باشد, و اجر ما بر باد رود, در آخرآيه اضافه مى كند: ((خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضـايـع نمى گرداند, زيرا خداوندنسبت به همه مردم رحيم و مهربان است )) (وما كان اللّه ليضيع ايمانكم ان اللّه بالناس لرؤف رحيم ).
                            دسـتـورهـاى او هـمچون نسخه هاى طبيب است يك روز اين نسخه نجاتبخش است , و روز ديگر نـسـخه ديگر, هر كدام در جاى خود نيكو است , و ضامن سعادت و تكامل , بنابراين تغيير قبله نبايد هـيـچ گونه نگرانى براى شما نسبت به نمازها وعبادات گذشته يا آينده ايجاد نمايد كه همه آنها صحيح بوده و هست .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #29
                              اسرار تغيير قبله .
                              از آنـجـا كـه خانه كعبه در آن زمان كانون بتهاى مشركان بود, دستور داده شدمسلمانان موقتا به سوى بيت المقدس نماز بخوانند و به اين ترتيب صفوف خود رااز مشركان جدا كنند.
                              امـا هـنـگـامى كه به مدينه هجرت كردند و تشكيل حكومت و ملتى دادند وصفوف آنها از ديگران كـاملا مشخص شد, ديگر ادامه اين وضع ضرورت نداشت دراين هنگام به سوى كعبه قديمى ترين مركز توحيد و پرسابقه ترين كانون انبيابازگشتند.
                              بـديهى است هم نماز خواندن به سوى بيت المقدس براى آنها كه خانه كعبه راسرمايه معنوى نژاد خود مى دانستند مشكل بود, و هم بازگشت به سوى كعبه بعد ازبيت المقدس بعد از عادت كردن به قبله نخست .
                              مـسلمانان به اين وسيله در بوته آزمايش قرار گرفتند, تا آنچه از آثار شرك دروجودشان است در ايـن كـوره داغ بسوزد, و پيوندهاى خود را از گذشته شرك آلودشان ببرند و روح تسليم مطلق در برابر فرمان حق در وجودشان پيدا گردد.
                              (آيه 144) ـ.
                              همه جا رو به سوى كعبه كنيد!.
                              در ايـن آيه كه فرمان تغيير قبله در آن صادر گرديده نخست مى فرمايد: ((مانگاههاى انتظارآميز تو را به آسمان (مركز نزول وحى ) مى بينيم )) (قد نرى تقلب وجهك فى السم).
                              ((اكـنـون تـو را بـه سـوى قـبله اى كه از آن راضى خواهى بود باز مى گردانيم ))(فلنولينك قبلة ترضيها).
                              ((هـم اكـنـون صـورت خـود را بـه سـوى مـسجدالحرام و خانه كعبه بازگردان )) (فول وجهك شطرالمسجد الحرام ).
                              نـه تنها در مدينه , ((هر جا باشيد, روى خود را به سوى مسجدالحرام كنيد))(وحيث ماكنتم فولوا وجوهكم شطره ).
                              جالب اين كه تغيير قبله يكى از نشانه هاى پيامبراسلام (ص ) در كتب پيشين ذكر شده بود, چه اين كه آنها خوانده بودند كه او به سوى دو قبله نماز مى خواند(يصلى الى القبلتين )).
                              لـذا قـرآن اضـافـه مى كند: ((كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده است ,مى دانند اين فرمان حقى است از ناحيه پروردگارشان )) (وان الذين اوتوا الكتاب ليعلمون انـه الحق من ربهم ).
                              و در پايان اضافه مى كند: ((خداوند از اعمال آنها غافل نيست )) (وما اللّه بغافل عما يعملون ).
                              يـعـنـى آنها به جاى اين كه اين تغيير قبله را به عنوان يك نشانه صدق او كه دركتب پيشين آمده معرفى كنند, كتمان كرده و به عكس روى آن جنجال به راه انداختند, خدا, هم از اعمالشان آگاه است , و هم از نياتشان .
                              (آيه 145) ـ.
                              آنـهـا به هيچ قيمت راضى نمى شوند ! در تفسير آيه قبل خوانديم كه اهل كتاب مى دانستند تغيير قـبـلـه از بـيـت الـمـقدس به سوى كعبه نه تنها ايرادى برپيامبراسلام (ص ) نيست , بلكه از جمله نشانه هاى حقانيت او است , ولى تعصبهانگذاشت آنها حق را بپذيرند.
                              لـذا قـرآن در اين آيه با قاطعيت مى گويد: ((سوگند كه اگر هر گونه آيه و نشانه ودليلى براى (ايـن گروه از) اهل كتاب بياورى از قبله تو پيروى نخواهند كرد)) (ولئن اتيت الذين اوتوا الكتاب بكل آية ما تبعوا قبلتك ).
                              بعدا اضافه مى كند: ((تو نيز هرگز تابع قبله آنها نخواهى شد)) (وم انـت بتابـع قبلتهم ).
                              يـعـنـى اگر آنها تصور مى كنند با اين قال و غوغاها بار ديگر قبله مسلمانان تغييرخواهد كرد كور خوانده اند, اين قبله هميشگى و نهايى مسلمين است .
                              سـپس مى افزايد: و آنها نيز آنچنان در عقيده خود متعصبند كه ((هيچ يك ازآنها پيرو قبله ديگرى نيست )) (وما بعضهم بتابـع قبلة بعض ).
                              نه يهود از قبله نصارى پيروى مى كنند و نه نصارى از قبله يهود.
                              و باز براى تاكيد و قاطعيت بيشتر به پيامبر اخطار مى كند كه ((اگر پس از اين آگاهى كه از ناحيه خـدا بـه تو رسيده تسليم هوسهاى آنان شوى و از آن پيروى كنى مسلما از ستمگران خواهى بود)) (ولئن اتبعت اهوآئهم من بعد ما جئك من العلم انك اذا لمن الظالمين ).
                              (آيه 146) ـ.
                              آنـهـا به خوبى او را مى شناسند !در تعقيب بحثهاى گذشته پيرامون لجاجت و تعصب گروهى از اهـل كـتـاب ,ايـن آيـه مـى گـويد: ((علماى اهل كتاب پيامبراسلام را به خوبى همچون فرزندان خودمى شناسند)) (الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنئهم ).
                              و نام و نشان و مشخصات او را در كتب مذهبى خود خوانده اند.
                              ((ولى گروهى از آنان سعى دارند آگاهانه حق را كتمان كنند)) (وان فريقا منهم ليكتمون الحق وهم يعلمون ).
                              (آيـه 147)ـ سـپس به عنوان تاكيد بحثهاى گذشته پيرامون تغيير قبله , يااحكام اسلام بطوركلى مـى فـرمـايـد: ((اين فرمان حقى است كه از سوى پروردگار تواست و هرگز از ترديد كنندگان نباش )) (الحق من ربك فلا تكونن من الممترين ).
                              و بـا ايـن جـمـلـه پيامبر را دلدارى مى دهد و تاكيد مى كند در برابر سمپاشيهاى دشمنان ذره اى ترديد, چه در مساله تغيير قبله و چه در غير آن به خود راه ندهد.
                              (آيه 14 ـ.
                              هر امتى قبله اى دارد!.
                              ايـن آيـه در حقيقت پاسخى به قوم يهود است كه ديديم سر و صداى زيادى پيرامون موضوع تغيير قـبله به راه انداخته بودند, مى گويد: ((هر گروه و طايفه اى قبله اى دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است )) (ولكل وجهة هو موليها).
                              در طـول تـاريـخ انبيا قبله هاى مختلفى بوده , قبله همانند اصول دين نيست كه تغييرناپذير باشد, بـنـابراين زياد در باره قبله گفتگو نكنيد و به جاى آن ((در اعمال خيرو نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد)) (فاستبقوا الخيرات ) ـ اين مضمون در آيه 177همين سوره نيز آمده است .
                              سـپـس بـه عـنوان يك هشدار به خرده گيران , وتشويق نيكوكاران مى فرمايد: ((هرجاباشيد خداوند همه شما را حاضر خواهد كرد)) (اينما تكونوا يات بكم اللّه جميعا).
                              در آن دادگاه بزرگ رستاخيز كه صحنه نهايى پاداش و كيفر است .
                              و از آنـجـا كـه مـمـكن است براى بعضى اين جمله عجيب باشد كه چگونه خداوند ذرات خاكهاى پـراكـنـده انـسـانـها را هر جا كه باشد جمع آورى مى كند و لباس حيات نوينى بر آنها مى پوشاند؟ بلافاصله مى گويد: ((و خداوند بر هر كارى قدرت دارد)) (ان اللّه على كل شى قدير).
                              (آيه 149) ـ.
                              تنها از خدا بترس !.
                              اين آيه و آيه بعد همچنان مساله تغيير قبله و پى آمدهاى آن را دنبال مى كند .
                              نـخست روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده و به عنوان يك فرمان مؤكدمى گويد: ((از هر جا (و از هـر شهر و ديار) خارج شدى (به هنگام نماز) روى خود رابه جانب مسجدالحرام كن )) (ومن حيث خرجت فول وجهك شطرالمسجد الحرام ).
                              و بـاز به عنوان تاكيد بيشتر اضافه مى كند: ((اين فرمان دستور حقى است ازسوى پروردگارت )) (وانه للحق من ربك ).
                              و در پـايـان اين آيه به عنوان تهديدى نسبت به توطئه گران و هشدارى به مؤمنان مى گويد: ((و خدا از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست )) (ومااللّه بغافل عماتعملون ).
                              (آيـه 150)ـ در ايـن آيـه , حـكـم عـمومى توجه به مسجدالحرام را در هر مكان و هر نقطه اى تكرار مى كند, مى گويد: ((از هر جا خارج شدى و به هر نقطه روى آوردى , صورت خود را به هنگام نماز متوجه مسجدالحرام كن )) (ومن حيث خرجت فول وجهك شطرالمسجدالحرام ).
                              درست است كه روى سخن در اين جمله به پيامبر(ص ) است ولى مسلمامنظور عموم نمازگزاران مـى بـاشـد, ولى در جمله بعد براى تاكيد و تصريح اضافه مى كند: ((و هر جا شما بوده باشيد روى خود را به سوى آن كنيد)) (وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره ).
                              سپس در ذيل همين آيه به سه نكته مهم اشاره مى كند:.
                              1ـ.
                              كوتاه شدن زبان مخالفان !.
                              مى گويد: ((اين تغيير قبله بخاطر آن صورت گرفت كه مردم حجتى بر ضدشما نداشته باشند)) (لئلا يكون للناس عليكم حجة ).
                              هـرگـاه ايـن تـغـيـير قبله صورت نمى گرفت از يكسو زبان يهود به روى مسلمانان باز مى شد و مـى گـفتند: ما در كتب خود خوانده ايم كه نشانه پيامبر موعود اين است كه به سوى دو قبله نماز مـى خواند و اين نشانه در محمد(ص ) نيست , و از سوى ديگر مشركان ايراد مى كردند كه او مدعى اسـت بـراى احـيا آيين ابراهيم آمده , پس چرا خانه كعبه را, كه پايه گزارش ابراهيم است فراموش نموده , اما حكم تغيير قبله موقت به قبله دائمى , زبان هر دو گروه را بست .
                              ولى از آنجا كه هميشه افراد بهانه جو و ستمگرى هستند كه در برابر هيچ منطقى تسليم نمى شوند, استثنايى براى اين موضوع قائل شده , مى گويد: ((مگركسانى از آنها كه ستم كرده اند)) (الا الذين ظلموا منهم ).
                              ايـن بـهـانـه جويان به حق شايسته نام ستمگر و ظالمند, چرا كه هم بر خود ستم مى كنند و هم بر مردم كه سد راه هدايت آنها مى شوند.
                              2ـ از آنجا كه عنوان كردن اين گروه لجوج را با نام ((ستمگر)) ممكن بود دربعضى توليد وحشت كند مى گويد: ((از آنها هرگز نترسيد, و تنها از من بترسيد)) (فلاتخشوهم واخشونى ).
                              اين يكى از اصول كلى و اساسى تربيت توحيدى اسلامى است كه از هيچ چيزى و هيچ كس جز خدا نبايد ترس داشت .
                              3ـ تكميل نعمت خداوند به عنوان آخرين هدف براى تغيير قبله ذكر شده ,مى فرمايد: اين بخاطر آن بود كه شماراتكامل بخشم واز قيد تعصب برهانم ((ونعمت خود را بر شما تمام كنم تا هدايت شويد)) (ولا تم نعمتى عليكم ولعلكم تهتدون ).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • #30
                                برنامه هاى رسول اللّه !.
                                خداوند در آخرين جمله از آيه قبل يكى از دلايل تغيير قبله را تكميل نعمت خود بر مردم و هدايت آنـان بـيـان كـرد, در اين آيه با ذكر كلمه ((كما)) اشاره به اين حقيقت مى كند كه تغيير قبله تنها نـعـمت خدا بر شما نبود, بلكه نعمتهاى فراوان ديگرى به شما داده است ((همان گونه كه رسولى در ميان شما از نوع خودتان فرستاديم )) (كم ارسلنا فيكم رسولا منكم ).
                                او از نـوع بشر است و تنها بشر مى تواند مربى و رهبر و سرمشق انسانها گردد واز دردها و نيازها و مسائل او آگاه باشد كه اين خود نعمت بزرگى است .
                                بعد از ذكر اين نعمت به چهار نعمت ديگر كه از بركت اين پيامبر, عايدمسلمين شد اشاره مى كند:.
                                1ـ ((آيات ما را بر شما مى خواند)) (يتلوا عليكم آياتنا).
                                2ـ ((و شما را پرورش مى دهد)) و بر كمالات معنوى و مادى شما مى افزايد(ويزكيكم ).
                                3ـ ((و كتاب و حكمت به شما مى آموزد)) (ويعلمكم الكتاب والحكمة ).
                                گرچه ((تعليم )) بطور طبيعى مقدم بر ((تربيت ))است , اما قرآن مجيد براى اثبات اين حقيقت كه هدف نهايى ((تربيت )) است غالبا آن را مقدم بر تعليم آورده است .
                                4ـ ((و آنچه را نمى دانستيد به شما ياد مى دهد)) (ويعلمكم مالم تكونواتعلمون ).
                                (آيـه 152)ـ ايـن آيـه بـه مردم اعلام مى كند كه جا دارد شكر اين نعمتهاى بزرگ را بجا آورند و با بـهـره گيرى صحيح از اين نعمتها, حق شكر او را ادا كنند,مى فرمايد: ((مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و شكر مرا به جا آوريد و كفران نكنيد))(فاذكرونى اذكركم واشكرولى ولاتكفرون ).
                                جـمـله ((مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم )) اشاره به يك اصل تربيتى است يعنى به ياد من باشيد, به يـاد ذات پـاكـى كـه سـرچـشمه تمام خوبيها و نيكيها است , توجه شمابه اين ذات پاك شما را در فعاليتها مخلصتر, مصمم تر, نيرومندتر, و متحدترمى سازد.
                                هـمـان گونه كه منظور از ((شكرگزارى و عدم كفران )) آن است كه هر نعمتى رادرست به جاى خود مصرف كنيد و در راه همان هدفى كه براى آن آفريده شده ايدبه كار گيريد.
                                ذكر خدا چيست ؟.
                                مـسلم است منظور از ذكر خدا تنها يادآورى به زبان نيست , كه زبان ترجمان قلب است , به همين دلـيل در احاديث متعددى از پيشوايان اسلام نقل شده است كه منظور از ذكر خدا يادآورى عملى اسـت , در حـديـثى از پيامبر(ص ) مى خوانيم كه به على (ع ) وصيت فرمود و از جمله وصايايش اين بـود: ((سه كار است كه اين امت توانايى انجام آن را (بطور كامل ) ندارند, مواسات و برابرى با برادر ديـنـى در مـال , واداى حـق مردم با قضاوت عادلانه نسبت به خود و ديگران , و خدا را در هر حال يادكردن , منظور سبحان اللّه والحمدللّه ولااله الا اللّه واللّه اكبرنيست , بلكه منظور اين است هنگامى كه كار حرامى در مقابل او قرار مى گيرد از خدا بترسد و آن را ترك گويد)).
                                (آيه 153) ـ.
                                استقامت و توجه به خدا!.
                                در آيـات گذشته سخن از تعليم و تربيت و ذكر و شكر بود و در اين آيه سخن از صبر و پايدارى كه بـدون آن , مـفـاهيم گذشته هرگز تحقق نخواهد يافت نخست مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از صبر و نماز كمك بگيريد)) (يا ايـها الذين آمنوا استعينوا بالصبر والصلوة ).
                                وبـا ايـن دونـيـرو (اسـتـقـامـت وتـوجـه بـه خـدا) بـه جـنـگ مـشـكـلات وحوادث سخت برويد كه پيروزى ازآن شماست ((زيرا خداوند با صابران است )) (ان اللّه مع الصابرين ).
                                به عكس آنچه بعضى تصور مى كنند, ((صبر)) هرگز به معنى تحمل بدبختيها وتن دادن به ذلت و تسليم در برابر عوامل شكست نيست , بلكه صبر و شكيبايى به معنى پايدارى و استقامت در برابر هر مشكل و هر حادثه است .
                                مـوضـوع ديـگـرى كه در آيه بالا به عنوان يك تكيه گاه مهم در كنار صبر, معرفى شده ((صلوة )) (نـماز) است , لذا در احاديث اسلامى مى خوانيم : ((هنگامى كه على (ع ) با مشكلى روبرو مى شد به نـمـاز بـرمـى خـاسـت و پـس از نـمـاز به دنبال حل مشكل مى رفت و اين آيه را تلاوت مى فرمود: ((واستعينوا بالصبر والصلوة )).
                                بنابراين آيه فوق در حقيقت به دو اصل توصيه مى كند يكى اتكاى به خداوندكه نماز مظهر آن است و ديگرى مساله خوديارى و اتكاى به نفس كه به عنوان صبراز آن ياد شده است .
                                آيه 154ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده كه : اين آيه در باره كشته شدگان ميدان جنگ بدر نازل گـرديـد, آنـهـا چـهـارده تن بودند, شش نفر از مهاجران , و هشت نفر از انصار, بعد از پايان جنگ عده اى تعبير مى كردند فلان كس مرد, آيه نازل شد وبا صراحت آنها را از اطلاق كلمه ((ميت )) بر شهيدان نهى كرد.
                                تفسير:.
                                شهيدان زنده اند!.
                                بـه دنـبـال مـساله صبر واستقامت دراين آيه , سخن از حيات جاويدان شهيدان مى گويد كه پيوند نزديكى با استقامت و صبرشان دارد.
                                نـخست مى گويد: ((هرگز به آنها كه در راه خدا كشته مى شوند و شربت شهادت مى نوشند مرده مگوييد)) (ولاتقولوا لمن يقتل فى سبيل اللّه اموات ).
                                سپس براى تاكيد بيشتر اضافه مى كند: ((بلكه آنها زندگانند, اما شما درك نمى كنيد!)) (بل احيا ولكن لاتشعرون ).
                                اصـولا در هر نهضتى گروهى راحت طلب وترسو خود را كنار مى كشند وعلاوه بر اين كه خودشان كارى انجام نمى دهند سعى در دلسرد كردن ديگران دارند.
                                گـروهى از اين قماش مردم در آغاز اسلام بودند كه هرگاه كسى از مسلمانان درميدان جهاد به افتخار شهادت نائل مى آمد مى گفتند: فلانى مرد! و با اظهار تاسف از مردنش , ديگران را مضطرب مى ساختند.
                                خـداوند در پاسخ اين گفته هاى مسموم با صراحت مى گويد: شما حق نداريدكسانى را كه در راه خـدا جان مى دهند مرده بخوانيد آنها زنده اند, زنده جاويدان , و ازروزيهاى معنوى در پيشگاه خدا بـهـره مـى گـيـرند, اما شما كه در چهارديوارى محدودعالم ماده محبوس و زندانى هستيد اين حقايق را نمى توانيد درك كنيد.
                                ضـمـنـا از ايـن آيـه مـوضـوع بقاى روح و زندگى برزخى انسانها (زندگى پس ازمرگ و قبل از رستاخيز) به روشنى اثبات مى شود.
                                شـرح بـيـشـتـر در باره اين موضوع و همچنين مساله حيات جاويدان شهيدان وپاداش مهم ومقام والاى كشتگان راه خدا درسوره آل عمران ذيل آيه169 خواهد آمد.
                                (آيه 155) ـ.
                                جهان صحنه آزمايش الهى است !.
                                بعد از ذكر مساله شهادت در راه خدا, و زندگى جاويدان شهيدان , در اين آيه به مساله ((آزمايش و چـهره هاى گوناگون آن اشاره مى كند مى فرمايد: ((بطور مسلم ماهمه شما را با امورى همچون تـرس و گـرسـنگى و زيان مالى و جانى و كمبود ميوه هاآزمايش مى كنيم )) (ولنبلونكم بشى من الخوف والجوع ونقص من الا موال والا نفس ولـثمرات ).
                                و از آنـجـا كـه پـيروزى در اين امتحانات جز در سايه مقاومت و پايدارى ممكن نيست در پايان آيه مى فرمايد: ((و بشارت ده صابران و پايداران را)) (وبشرالصابرين ).
                                آنـها هستند كه از عهده اين آزمايشهاى سخت به خوبى بر مى آيند و بشارت پيروزى متعلق به آنها است , اما سست عهدان بى استقامت از بوته اين آزمايشهاسيه روى در مى آيند.
                                (آيـه 156)ـ اين آيه صابران را معرفى كرده مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه هرگاه مصيبتى به آنـها رسد مى گويند ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم ))(الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا للّه وانا اليه راجعون ).
                                تـوجـه بـه ايـن واقـعيت كه همه از او هستيم اين درس را به ما مى دهد كه از زوال نعمتها هرگز ناراحت نشويم , چرا كه همه اين مواهب بلكه خود ما تعلق به او داريم ,يك روز مى بخشد و روز ديگر از ما باز مى گيرد و هر دو صلاح ما است .
                                و تـوجـه بـه ايـن واقـعيت كه ما همه به سوى او باز مى گرديم به ما اعلام مى كندكه اينجا سراى جـاويـدان نـيست , زوال نعمتها و كمبود مواهب و يا كثرت و وفور آنهاهمه زودگذر است , و همه ايـنها وسيله اى است براى پيمودن مراحل تكامل , توجه به اين دو اصل اساسى اثر عميقى در ايجاد روح استقامت و صبر دارد.
                                بـديهى است منظور از گفتن جمله انا للّه وانا اليه راجعون تنها ذكر زبانى آن نيست , بلكه توجه به حقيقت و روح آن است كه يك دنيا توحيد و ايمان در عمق آن نهفته است .
                                (آيه 157)ـ در اين آيه الطاف بزرگ الهى را براى صابران و سخت كوشان كه ازعهده اين امتحانات بـزرگ برآمده اند بازگو مى كند و مى گويد: ((اينها كسانى هستندكه لطف و رحمت خدا و درود الهى بر آنها است )) (واولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمـة ).
                                ايـن الطاف و رحمتها آنها را نيرو مى بخشد كه در اين راه پرخوف و خطرگرفتار اشتباه و انحراف نشوند, لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((و آنها هستند هدايت يافتگان )) (واولئك هم المهتدون ).

                                نكته ها:.
                                1ـ.
                                چرا خدا مردم را آزمايش مى كند؟.
                                در زمينه مساله آزمايش الهى بحث فراوان است , نخستين سؤالى كه به ذهن مى رسد اين است كه مگر آزمايش براى اين نيست كه اشخاص يا چيزهايى مبهم وناشناخته را بشناسيم و از ميزان جهل و نـادانـى خـود بكاهيم ؟ اگر چنين است خداوندى كه علمش به همه چيز احاطه دارد و از اسرار درون و بـرون هـمه كس وهمه چيز آگاه است , غيب آسمان و زمين را با علم بى پايانش مى داند, چرا امتحان مى كند؟ مگر چيزى بر او مخفى است .
                                در پـاسـخ ايـن سؤال بايد گفت : مفهوم آزمايش و امتحان در مورد خداوند باآزمايشهاى ما بسيار متفاوت است .
                                آزمـايـشـهـاى مـا بـراى شـناخت بيشتر و رفع ابهام و جهل است , اما آزمايش الهى در واقع همان ((پـرورش و تربيت )) است همان گونه كه فولاد را براى استحكام بيشتر در كوره مى گدازند تا به اصطلاح آبديده شود, آدمى را نيز در كوره حوادث سخت پرورش مى دهد تا مقاوم گردد.
                                سربازان را براى اين كه از نظر جنگى نيرومند و قوى شوند به مانورها وجنگهاى مصنوعى مى برند و در بـرابـر انـواع مـشـكلات تشنگى , گرسنگى , گرما وسرما, حوادث دشوار, موانع سخت , قرار مى دهند تا ورزيده و آبديده شوند و اين است .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X