Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #31
    رمز آزمايشهاى الهى !.
    2ـ .
    آزمايش خدا همگانى است ـ.
    از آنـجا كه نظام حيات در جهان هستى نظام تكامل و پرورش است و تمامى موجودات زنده مسير تـكـامـل را مـى پـيـمـايند, همه مردم از انبيا گرفته تا ديگران طبق اين قانون عمومى مى بايست آزمايش شوند و استعدادات خود را شكوفا سازند.
    گـرچـه امـتحانات الهى متفاوت است , گاهى با وفور نعمت و كاميابيها و گاه به وسيله حوادث سـخـت و نـاگـوار, بعضى مشكل , بعضى آسان و قهرا نتايج آنها نيز باهم فرق دارد, اما به هر حال آزمايش براى همه هست .
    3ـ.
    رمز پيروزى در امتحان ـ.
    حـال كـه هـمـه انسانها در يك امتحان گسترده الهى شركت دارند, راه موفقيت در اين آزمايشها چيست ؟ در پاسخ بايد بگوييم :.
    نخستين و مهمترين گام براى پيروزى همان است كه در جمله كوتاه و پرمعنى وبشر الصابرين در آيـه فوق آمده است , اين جمله با صراحت مى گويد: رمزپيروزى در اين راه , صبر و پايدارى است و به همين دليل بشارت پيروزى را تنها به صابران و افراد با استقامت مى دهد.
    ديـگـر ايـن كـه توجه به گذرا بودن حوادث اين جهان و سختيها و مشكلاتش واين كه اين جهان گـذرگـاهى بيش نيست عامل ديگرى براى پيروزى محسوب مى شود كه در جمله انا للّه وانا اليه راجعون (ما از آن خدا هستيم و به سوى خدا بازمى گرديم ) آمده است .
    آيـه 158ـ شـان نزول : در بسيارى از روايات كه از طرق شيعه و اهل تسنن آمده , چنين مى خوانيم كـه : در عـصر جاهليت مشركان در بالاى كوه ((صفا)) بتى نصب كرده بودند به نام ((اساف )) و بر كـوه ((مروه )) بت ديگر به نام ((نائله )) و به هنگام سعى از اين دو كوه بالا مى رفتند و آن دو بت را بـه عـنـوان تبرك با دست خود مسح مى كردند, مسلمانان بخاطر اين موضوع از سعى ميان صفا و مروه كراهت داشتند وفكر مى كردند در اين شرايط سعى صفا و مروه كار صحيحى نيست , آيه نازل شد وبه آنها اعلام داشت كه صفا و مروه از شعائر خداوند است اگر مردم نادان آنها راآلوده كرده اند دليل بر اين نيست كه مسلمانان فريضه سعى را ترك كنند.
    تفسير:.
    اعمال جاهلان نبايد مانع كار مثبت گرددـ.
    اين آيه با توجه به شرايط خاص روانى كه در شان نزول گفته شد نخست به مسلمانان خبر مى دهد كه : ((صفا و مروه از شعائر و نشانه هاى خداست )) (ان الصفاوالمروة من شعئر اللّه ).
    و از اين مقدمه چنين نتيجه گيرى مى كند: ((كسى كه حج خانه خدا يا عمره رابجا آورد گناهى بر او نيست كه به اين دو طواف كند)) (فمن حج البيت او اعتمر فلاجناح عليه ان يطوف بهما).
    هرگز نبايد اعمال بى رويه مشركان كه اين شعائر الهى را با بتها آلوده كرده بودند از اهميت اين دو مكان مقدس بكاهد.
    و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((كسانى كه كار نيك به عنوان اطاعت خدا انجام دهند خداوند شاكر و عليم است )) (ومن تطوع خيرا فان اللّه شاكر عليم ).
    در برابر اطاعت و انجام كار نيك به وسيله پاداش نيك از اعمال بندگان تشكرمى كند, و از نيتهاى آنها به خوبى آگاه است , مى داند چه كسانى به بتها علاقه مندندو چه كسانى از آن بيزار.
    1ـ.
    صفا و مروه .
    ((صـفـا)) و ((مروه )) نام دو كوه كوچك در مكه است كه امروز بر اثر توسعه مسجدالحرام در ضلع شرقى مسجد در سمتى كه حجرالاسود و مقام حضرت ابراهيم قرار دارد, مى باشد.
    و در لغت , صفا به معنى سنگ محكم و صافى است كه با خاك و شن آميخته نباشد و مروه به معنى سنگ محكم و خشن است .
    ((شـعـائراللّه )) علامتهايى است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد و خاطره اى ازخاطرات مقدس را در نظرها تجديد مى كند.
    2ـ.
    جنبه تاريخى صفا و مروه ـ.
    با اين كه ابراهيم (ع ) به سن پيرى رسيده بود ولى فرزندى نداشت از خدادرخواست اولاد نمود, در همان سن پيرى از كنيزش هاجر فرزندى به او عطا شد كه نام وى را((اسماعيل )) گذارد.
    هـمـسـر اول او ((سـازه )) نـتوانست تحمل كند كه ابراهيم از غير او فرزند داشته باشد خداوند به ابراهيم دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه كه در آن زمان بيابانى بى آب و علف بود ببرد و سكنى دهد.
    ابـراهـيـم فـرمـان خـدا را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه برد, همين كه خواست تنها از آنجا بـرگـردد هـمسرش شروع به گريه كرد كه يك زن و يك كودك شيرخوار در اين بيابان بى آب و گياه چه كند؟.
    اشكهاى سوزان او كه با اشك كودك شيرخوار آميخته مى شد قلب ابراهيم راتكان داد, دست به دعا برداشت و گفت : ((خداوندا! من بخاطر فرمان تو, همسر وكودكم را در اين بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها مى گذارم , تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد)) اين را گفت و با آنها در ميان اندوه و عشقى عميق وداع گفت .
    طولى نكشيد غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير در پستان او خشكيد,بى تابى كودك شيرخوار و نـگـاهـهـاى تضرع آميز او, مادر را آنچنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى بـه دسـت آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست , نخست به كنار كوه ((صفا)) آمد, اثرى از آب در آنجا نديد, برق سرابى ازطرف كوه ((مروه )) نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنـجـا نيزخبرى از آب نبود, از آنجا همين برق را بر كوه ((صفا)) ديد و به سوى آن بازگشت وهـفت بار اين تلاش و كوشش براى ادامه حيات و مبارزه با مرگ تكرار شد, در آخرين لحظات كه طفل شيرخوار شايد آخريق دقايق عمرش را طى مى كرد از نزديك پاى او ـبا نهايت تعجب ـ چشمه زمزم جوشيدن گرفت ! مادر و كودك از آن نوشيدند و ازمرگ حتمى نجات يافتند.
    كـوه صـفـا و مروه به ما درسى مى دهد كه : براى احياى نام حق و به دست آوردن عظمت آيين او همه حتى كودك شيرخوار بايد تا پاى جان بايستند.
    سعى صفا و مروه به ما مى آموزد در نوميديها بسى اميدهاست .
    سعى صفا و مروه به ما مى گويد: قدر اين آيين و مركز توحيد را بدانيد,افرادى خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا اين مركز توحيد را امروز براى شماحفظ كردند.
    به همين دليل خداوند بر هر فردى از زائران خانه اش واجب كرده با لباس ووضع مخصوص و عارى از هرگونه امتياز و تشخص هفت مرتبه براى تجديد آن خاطره ها بين اين دو كوه را بپيمايد.
    كـسـانـى كـه در اثر كبر و غرور حاضر نبودند حتى در معابر عمومى قدم بردارندو ممكن نبود در خـيـابـانـهـا بـه سـرعـت راه بـروند در آنجا بايد بخاطر امتثال فرمان خداگاهى آهسته و زمانى ((هروله كنان )) با سرعت پيش بروند و بنا به روايات متعدد,اينجا مكانى است كه دستوراتش براى بيدار كردن متكبران است !.
    آيـه 159ـ شـان نـزول : از ابـن عباس چنين نقل شده كه : چند نفر از مسلمانان همچون ((معاذبن جـبـل )) و ((سـعدبن معاذ)) و ((خارجة بن زيد)) سؤالاتى از دانشمندان يهود پيرامون مطالبى از تورات (كه ارتباط با ظهور پيامبر(ص ) داشت ) كردند, آنهاواقع مطلب را كتمان كرده و از توضيح خوددارى كردند اين آيه در باره آنها نازل شد, و مسؤوليت كتمان حق را به آنها گوشزد كرد.
    تفسير:.
    كتمان حق ممنوع !.
    گـرچـه روى سخن در اين آيه طبق شان نزول , به علماى يهود است , ولى اين معنى مفهوم آيه را كه يك حكم كلى در باره كتمان كنندگان حق بيان مى كند محدودنخواهد كرد.
    آيـه شـريفه , اين افراد را با شديدترين لحنى مورد سرزنش قرار داده مى گويد(كسانى كه دلايل روشـن و وسـائل هـدايـت را كه نازل كرده ايم بعد از بيان آن براى مردم در كتاب آسمانى , كتمان مـى كـنـنـد خـدا آنـهـا را لـعنت مى كند (نه فقط خدا) بلكه همه لعنت كنندگان نيز آنها را لعن مى كنند)) (ان الذين يكتمون م انـزلنا من البينات والهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم اللّه ويلعنهم اللا عنون ).
    در حـقـيـقـت ((كـتمان حق )) عملى است كه خشم همه طرفداران حق را برمى انگيزد و مسلما منحصر به كتمان آيات خدا و نشانه هاى نبوت نيست , بلكه اخفاى هر چيزى كه مردم را مى تواند به واقـعيتى برساند در مفهوم وسيع اين كلمه درج است , حتى گاهى سكوت در جايى كه بايد سخن گفت و افشاگرى كرد,مصداق كتمان حق مى شود.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #32
      (آيـه 160)ـ و از آنجا كه قرآن به عنوان يك كتاب هدايت هيچ گاه روزنه اميدو راه بازگشت را به روى مـردم نمى بندد و آنها را هر قدر آلوده به گناه باشند ازرحمت خدا مايوس نمى كند, در اين آيه راه نجات و جبران در برابر اين گناه بزرگ راچنين بيان مى كند: ((مگر آنها كه توبه كنند و به سـوى خـدا بـاز گردند و در مقام جبران و اصلاح اعمال خود برآيند, و حقايقى را كه پنهان كرده بـودنـد بـراى مـردم آشكارسازند من اين گونه افراد را مى بخشم و رحمت خود را كه از آنها قطع كـرده بـودم تـجـديـد مـى كنم , چرا كه من بازگشت كننده و مهربانم )) (الا الذين تابوا واصلحوا وبينوافاولئك اتوب عليهم وانـا التواب الرحيم ).
      جـالـب اين كه نمى گويد شما توبه كنيد تا توبه شما را پذيرا شوم , مى گويد(شما بازگرديد من نـيـز باز مى گردم )) و اين دلالت بر نهايت محبت و كمال مهربانى پروردگار نسبت به توبه كاران مى كند.
      كتمان حق در احاديث اسلامى .
      در احـاديث اسلامى نيز شديدترين حملات متوجه دانشمندان كتمان كننده حقايق شده , از جمله پـيامبراسلام (ص ) مى فرمايد: ((هرگاه از دانشمندى چيزى را كه مى داند سؤال كنند و او كتمان نمايد روز قيامت افسارى از آتش بر دهان او مى زنند))!.
      در حديث ديگرى مى خوانيم كه از اميرمؤمنان على (ع ) پرسيدند: ((بدترين خلق خدا بعد از ابليس و فرعون كيست ؟)).
      امام در پاسخ فرمود: ((آنها دانشمندان فاسدند كه باطل را اظهار و حق راكتمان مى كنند و همانها هـسـتند كه خداوند بزرگ در باره آنها فرموده : لعن خدا و لعن همه لعنت كنندگان بر آنها خواهد بود))!.
      (آيه 161).
      آنها كه كافر مى ميرند!.
      در آيات گذشته , نتيجه كتمان حق را ديديم , اين آيه و آيه بعد در تكميل آن اشاره به افراد كافرى مى كند كه به اجابت و كتمان و كفر و تكذيب حق تا هنگام مرگ ادامه مى دهند, نخست مى گويد: ((كـسـانـى كـه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند,لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود)) (ان الذين كفروا وماتوا وهم كفار اولئك عليهم لعنة اللّه والملائكة والناس اجمعين ).
      ايـن گـروه نيز همانند كتمان كنندگان حق گرفتار لعن خدا و فرشتگان و مردم مى شوند با اين تفاوت كه چون تا آخر عمر بر كفر, اصرار ورزيده اند طبعا راه بازگشتى بر ايشان باقى نمى ماند.
      (آيه 162)ـ سپس اضافه مى كند: ((آنها جاودانه در اين لعنت الهى و لعنت فرشتگان و مردم خواهند بود, بى آن كه عذاب خدا از آنها تخفيف يابد و يا مهلت وتاخيرى به آنها داده شود)) (خالدين فيها لا يخفف عنهم العذاب ولاهم ينظرون ).
      (آيـه 163)ـ و از آنـجـا كـه اصـل تـوحيد به همه اين بدبختيها پايان مى دهد دراين آيه مى گويد: ((معبود شما خداوند يگانه است )) (والهكم اله واحد).
      بـاز بـراى تـاكـيـد بـيشتر اضافه مى كند: ((هيچ معبودى جز او نيست , و هيچ كس غير او شايسته پرستش نمى باشد)) (لااله الا هو).
      و در آخـريـن جـمـلـه بـه عـنوان دليل مى فرمايد: ((او خداوند بخشنده مهربان است )) (الرحمن الرحيم ).
      آرى ! كـسـى كـه از يـكـسو رحمت عامش همگان را فراگرفته و از ديگر سو براى مؤمنان رحمت ويژه اى قرار داده , شايسته عبوديت است نه آنها كه سر تا پا نيازند ومحتاج .
      (آيه 164) ـ.
      جلوه هاى ذات پاك او در پهنه هستى !.
      از آنـجا كه در آيه قبل سخن از توحيد پروردگار به ميان آمد اين آيه شريفه درواقع دليلى است بر همين مساله اثبات وجود خدا و توحيد و يگانگى ذات پاك او.
      مقدمتا بايد به اين نكته توجه داشت كه همه جا ((نظم و انسجام )) دليل بروجود علم و دانش است , و همه جا ((هماهنگى )) دليل بر وحدت و يگانگى است .
      روى ايـن اصل , ما به هنگام برخورد به مظاهر نظم در جهان هستى از يكسو,و هماهنگى و وحدت عـمـل اين دستگاههاى منظم از سوى ديگر, متوجه مبد علم و قدرت يگانه و يكتايى مى شويم كه اين همه آوازه ها از اوست .
      در ايـن آيه به شش بخش از آثار نظم در جهان هستى كه هر كدام آيت ونشانه اى از آن مبد بزرگ است اشاره شده :.
      1ـ ((در آفرينش آسمان و زمين )) (ان فى خلق السموات والا رض ).
      امـروز دانـشـمـنـدان به ما مى گويند: هزاران هزار كهكشان در عالم بالا وجوددارد كه منظومه شمسى ما جزئى از يكى از اين كهكشانها است , تنها در كهكشان ماصدها ميليون خورشيد و ستاره درخـشان وجود دارد كه روى محاسبات دانشمندان در ميان آنها ميليونها سياره مسكونى است با ميلياردها موجودزنده !, وه چه عظمت و چه قدرتى ؟!.
      2ـ ((و نيز در آمد و شد شب و روز )) (واختلاف الليل والنهار ).
      آرى ! اين دگرگونى شب و روز, و اين آمد و رفت روشنايى و تاريكى با آن نظم خاص و تدريجيش كه دائما از يكى كاسته و بر ديگرى افزوده مى شود, و به كمك آن فصول چهارگانه بوجود مى آيد, و درخـتـان و گـيـاهـان و مـوجـودات زنده مراحل تكاملى خود را در پرتو اين تغييرات تدريجى , گام به گام طى مى كنند, اينهانشانه ديگرى از ذات و صفات متعالى او هستند.
      3ـ ((و كشتيهايى كه در درياها به سود مردم به حركت درمى آيند )) (والفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس ).
      آرى ! انـسـان بـه وسـيـلـه كـشتيهاى بزرگ و كوچك , صحنه اقيانوسها و درياها رامى نوردد, وبه اين وسيله به نقاط مختلف زمين , براى انجام مقاصد خود سفرمى كند.
      4ـ ((و آبـى كـه خداوند از آسمان فرو فرستاده و به وسيله آن , زمينهاى مرده رازنده كرده و انواع جـنـبـندگان را در آن گسترده است )) (وم انـزل اللّه من السم من ما فاحيا به الا رض بعد موتها وبث فيها من كل دابة ).
      آرى ! دانه هاى حياتبخش باران و قطرات پرطراوت و با بركت كه با نظام خاصى ريزش مى كند و آن همه موجودات و جنبدگانى كه از اين مايع بى جان , جان مى گيرند همه پيام آور قدرت و عظمت او هستند.
      5ـ ((و حركت دادن و وزش منظم بادها )) (وتصريف الرياح ).
      كـه نـه تـنـهـا بـر دريـاهـا مى وزند و كشتيها را حركت مى دهند, بلكه گاهى گرده هاى نر را بر قـسمتهاى ماده گياهان مى افشانند و به تلقيح و بارورى آنها كمك مى كنند, بذرهاى گوناگون را مـى گـسـتـرانـنـد, و ميوه ها به ما هديه مى كنند و زمانى باجابه جا كردن هواى مسموم و فاقد اكسيژن شهرها به بيابانها و جنگلها, وسائل تصفيه و تهويه را براى بشر فراهم مى سازند.
      آرى ! وزش بادها با اين همه فوايد و بركات , نشانه ديگرى از حكمت و لطف بى پايان او است .
      6ـ ((و ابرهايى كه در ميان زمين و آسمان معلقند )) (والسحاب المسخر بين السم والا رض ).
      ايـن ابـرهـاى متراكم كه بالاى سر ما در گردشند و ميلياردها تن آب را بر خلاف قانون جاذبه در ميان زمين و آسمان , معلق نگاه داشته , خود نشانه اى از عظمت اويند.
      آرى ! هـمـه اينها ((نشانه ها و علامات ذات پاك او هستند اما براى مردمى كه عقل و هوش دارند و مى انديشند)) (لايات لقوم يعقلون ).
      نه براى بى خبران سبك مغز و چشم داران بى بصيرت و گوش داران كر!.
      (آيه 165) ـ.
      بيزارى پيشوايان كفر از پيروان خود!.
      در ايـن آيـه روى سخن متوجه كسانى است كه از دلايل وجود خدا چشم پوشيده و در راه شرك و بـت پـرستى و تعدد خدايان گام نهاده اند, سخن از كسانى است كه در مقابل اين معبودان پوشالى سر تعظيم فرود آورده و به آنها عشق مى ورزند, عشقى كه تنها شايسته خداوند است كه منبع همه كمالات و بخشنده همه نعمتها است .
      نخست مى گويد: ((بعضى از مردم معبودهايى غير خدا براى خود انتخاب مى كنند)) (ومن الناس من يتخذ من دون اللّه انـدادا).
      نه فقط بتها را معبود خود انتخاب كرده اند بلكه ((آنچنان به آنها عشق مى ورزند كه گويى به خدا عشق مى ورزند)) (يحبونهم كحب اللّه ).
      ((امـا كسانى كه ايمان به خدا آورده اند عشق و علاقه بيشترى به او دارند))(والذين آمنوآ اشد حبا للّه ).
      عشق مؤمنان از عقل و علم معرفت سرچشمه مى گيرد اما عشق كافران ازجهل و خرافه و خيال ! به همين دليل ثبات و دوامى ندارد.
      لـذا در ادامـه آيه مى فرمايد: ((اين ظالمان هنگامى كه عذاب الهى را مشاهده مى كنند و مى دانند كه تمام قدرتها به دست خدا است و او داراى مجازات شديداست )) (ولو يرى الذين ظلموآ اذ يرون العذاب ان القوة للّه جميعا وان اللّه شديدالعذاب ).
      (آيـه 166)ـ دراين هنگام پرده هاى جهل وغرور وغفلت ازمقابل چشمانشان كنار مى رود و به اشتباه خـود پى مى برند و اعتراف مى كنند كه انسانهاى منحرفى بوده اند, ولى از آنجا كه هيچ تكيه گاه و پـناهگاهى ندارند از شدت بيچارگى بى اختياردست به دامن معبودان و رهبران خود مى زنند اما ((در ايـن هـنـگـام رهـبـران گـمراه آنهادست رد به سينه آنان مى كوبند و از پيروان خود تبرى مـى جـويـنـد)) (اذ تـبرا الذين اتبعوا من الذين اتبعوا) منظور از معبودها در اينجا انسانهاى جبار و خودكامه وشياطينى هستند كه اين مشركان , خود را دربست در اختيارشان گذاردند.
      ((و در هـمـيـن حـال عـذاب الهى را با چشم خود مى بينند و دستشان از همه جاكوتاه مى شود)) (وراوا العذاب وتقطعت بهم الا سباب ).
      (آيـه 167)ـ اما اين پيروان گمراه كه بى وفايى معبودان خود را چنين آشكارامى بينند براى تسلى دل خـويـشـتـن مـى گـويند: ((اى كاش ما بار ديگر به دنيا بازمى گشتيم تا از آنها تبرى جوييم , هـمـان گونه كه آنها امروز از ما تبرى جستند))! (وقال الذين اتبعوا لو ان لنا كرة فنتبرا منهم كما تبرؤا منا).
      اما چه سود كه كار از كار گذشته و بازگشتى به سوى دنيا نيست .
      و در پايان آيه مى فرمايد: آرى ! ((اين چنين خداوند اعمالشان را به صورت مايه حسرت به آنها نشان مى دهد)) (كذلك يريهم اللّه اعمالهم حسرات عليهم ).
      اما حسرتى بيهوده , چرا كه نه موقع عمل است و نه جاى جبران !.
      ((و آنها هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد)) (وماهم بخارجين من النار).
      آيـه 168ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كه : بعضى از طوايف عرب همانند ((ثقيف )) و ((خـزاعـه )) و غـيـر آنها قسمتى از انواع زراعت و حيوانات را بدون دليل بر خود حرام كرده بودند (حتى تحريم آن را به خدا نسبت مى دادند) آيه نازل شد و آنها را از اين عمل ناروا بازداشت .
      تفسير:.
      گامهاى شيطان !.
      درآيـات گـذشـتـه نـكوهش شديدى از شرك وبت پرستى شده بود, يكى از انواع شرك اين است كه انسان غير خدا را قانونگذار بداند, آيه شريفه اين عمل را يك كارشيطانى معرفى كرده , مى فرمايد: ((اى مـردم از آنچه در زمين است حلال وپاكيزه بخوريد)) (ي ايـها الناس كلوا مما فى الا رض حلالا طيبا).
      ((و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد, كه او دشمن آشكار شما است )) (ولاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين ).
      (آيـه 169)ـ ايـن آيـه دلـيل روشنى بر دشمنى سرسختانه شيطان كه جزبدبختى و شقاوت انسان هدفى ندارد بيان كرده , مى گويد: ((او شما را فقط به انواع بديها و زشتيها دستور مى دهد)) (انما يامركم بالسؤ والفحش).
      ((فـحـشا)) به معنى هركارى است كه از حد اعتدال خارج گردد وصورت ((فاحش ))به خود بگيرد, بنابراين شامل تمامى منكرات و قبايح واضح و آشكار مى گردد.
      ((و نيز شما را وادار مى كند كه به خدا افترا ببنديد, و چيزهايى را كه نمى دانيدبه او نسبت دهيد)) (وان تقولوا على اللّه مالا تعلمون ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #33
        انحرافات تدريجى .
        جمله ((خطوات الشيطان )) (گامهاى شيطان ) گويا اشاره به يك مساله دقيق تربيتى دارد, و آن اين كه انحرافها و تبهكاريها غالبا بطور تدريج در انسان نفوذمى كند, وسوسه هاى شيطان معمولا, انـسـان را قـدم به قدم و تدريجا در پشت سرخود به سوى پرتگاه مى كشاند, اين موضوع منحصر به شيطان اصلى نيست , بلكه تمام دستگاههاى شيطانى و آلوده براى پياده كردن نقشه هاى شوم خود از هـمـيـن روش ((خـطوات )) (گام به گام ) استفاده مى كنند, لذا قرآن مى گويد: از همان گام اول بايد به هوش بود و با شيطان همراه نشد!.
        (آيه 170).
        تقليد كوركورانه از نياكان !.
        در ايـن جا اشاره به منطق سست مشركان در مساله تحريم بى دليل غذاهاى حلال , و يا بت پرستى , كرده مى گويد: ((هنگامى كه به آنها گفته شود از آنچه خدانازل كرده پيروى كنيد مى گويند ما از آنچه پدران و نياكان خود را بر آن يافتيم پيروى مى كنيم )) (واذا قيل لهم اتبعوا م انـزل اللّه قالوا بل نتبـع م الـفينا عليه آبائنا).
        قـرآن بلافاصله اين منطق خرافى و تقليد كوركورانه از نياكان را با اين عبارت كوتاه و رسا محكوم مى كند: ((آيا نه اين است كه پدران آنها چيزى نمى فهميدند وهدايت نيافتند))؟! (اولو كان آبؤهم لايعقلون شيئا ولا يهتدون ).
        يـعـنى اگر نياكان آنها دانشمندان صاحبنظر و افراد هدايت يافته اى بودند جاى اين بود كه از آنها تبعيت شود, اما پيشينيان آنها نه خود مردى آگاه بودند, نه رهبر وهدايت كننده اى آگاه داشتند, و مى دانيم تقليدى كه خلق را بر باد مى دهد همين تقليد نادان از نادان است كه ((اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد))!.
        (آيـه 171)ـ در ايـن آيـه به بيان اين مطلب مى پردازد كه چرا اين گروه در برابراين دلايل روشن انعطافى نشان نمى دهند؟ و همچنان بر گمراهى و كفر اصرارمى ورزند؟ مى گويد: ((مثال تو در دعوت اين قوم بى ايمان به سوى ايمان و شكستن سد تقليدهاى كوركورانه همچون كسى است كه گـوسفندان و حيوانات را (براى نجات از خطر) صدا مى زند ولى آنها جز سر و صدا چيزى را درك نمى كنند)) (ومثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لايسمع الا دع وندآ).
        و در پايان آيه براى تاكيد و توضيح بيشتر اضافه مى كند: ((آنها كر و لال و نابيناهستند و لذا چيزى درك نمى كنند))! (صم بكم عمى فهم لايعقلون ).
        و به همين دليل آنها تنها به سنتهاى غلط و خرافى پدران خود چسبيده اند واز هر دعوت سازنده اى رويگردانند!.
        (آيه 172) ـ.
        طيبات و خبائث !.
        از آنـجـا كـه قرآن در مورد انحرافات ريشه دار از روش تاكيد و تكرار در لباسهاى مختلف استفاده مـى كـند, در اين آيه و آيه بعد بار ديگر به مساله تحريم بى دليل پاره اى از غذاهاى حلال و سالم در عـصر جاهليت به وسيله مشركان باز مى گردد,منتهى روى سخن را در اينجا به مؤمنان مى كند, مى فرمايد: ((اى افراد با ايمان ازنعمتهاى پاكيزه كه به شما روزى داده ايم بخوريد)) (ي ايـها الذين آمنوا كلوا من طيبات ما رزقناكم ).
        ((و شكر خدا را بجا آوريد اگر او را مى پرستيد)) (واشكروا للّه ان كنتم اياه تعبدون ).
        اين نعمتهاى پاك و حلال كه ممنوعيتى ندارد و موافق طبع و فطرت سالم انسانى است براى شما آفريده شده است چرا از آن استفاده نكنيد؟!.
        (آيـه 173)ـ در ايـن آيـه بـراى روشن ساختن غذاهاى حرام و ممنوع و قطع كردن هرگونه بهانه چـنين مى گويد: ((خداوند تنها گوشت مردار, خون , گوشت خوك , و گوشت هر حيوانى را كه بـه هـنـگـام ذبح نام غير خدا بر آن گفته شود تحريم كرده است )) (انما حرم عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير وم اهل به لغيراللّه ).
        و از آنـجـا كه گاه ضرورتهايى پيش مى آيد كه انسان براى حفظ جان خويش مجبور به استفاده از بـعـضـى غـذاهـاى حرام مى شود قرآن در ذيل آيه آن را استثنا كرده و مى گويد: ((ولى كسى كه مـجبور شود (براى نجات جان خويش از مرگ ) از آنهابخورد گناهى بر او نيست , به شرط اين كه ستمگر و متجاوز نباشد))! (فمن اضطرغير باغ ولا عاد فلا اثم عليه ).
        بـه ايـن تـرتـيب براى اين كه اضطرار بهانه و دستاويزى براى زياده روى درخوردن غذاهاى حرام نشود با دو كلمه ((غير باغ )) (يعنى طلب لذت كردن ) و ((لاعاد)) (يعنى متجاوز از حد ضرورت ) گـوشـزد مـى كـند كه اين اجازه تنها براى كسانى است كه خواهان لذت از خوردن اين محرمات نباشند و از مقدار لازم كه براى نجات از مرگ ضرورى است تجاوز نكنند.
        و در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند غفور و رحيم است )) (ان اللّه غفور رحيم ).
        همان خداوندى كه اين گوشتها را تحريم كرده با رحمت خاصش در مواردضرورت اجازه استفاده از آن را داده است ((17)) .
        آيه 174ـ شان نزول : به اتفاق همه مفسران اين آيه و دو آيه بعد در مورداهل كتاب نازل شده است , و به گفته بسيارى مخصوصا به علماى يهود نظر دارد كه پيش از ظهور پيامبراسلام (ص ) صفات و نـشـانـه هـاى او را مطابق آنچه در كتب خوديافته بودند براى مردم بازگو مى كردند, ولى پس از ظهور پيامبر(ص ) و مشاهده گرايش مردم به او ترسيدند كه اگر همان روش سابق را ادامه دهند مـنـافـع آنـهـا بـه خطربيفتد و هدايا و ميهمانيهايى كه براى آنها ترتيب مى دادند از دست برود!, لـذااوصـاف پيامبر(ص ) را كه در تورات نازل شده بود كتمان كردند, اين سه آيه نازل شدو سخت آنها را نكوهش كرد.
        تفسير:.
        باز هم نكوهش از كتمان حق ـ.
        ايـن آيـه تـاكـيـدى اسـت بـر آنچه در آيه 159 همين سوره در زمينه كتمان حق گذشت نخست مـى گـويـد: ((كـسـانـى كـه كـتمان مى كنند كتابى را كه خدا نازل كرده و آن را به بهاى كمى مى فروشند آنها در حقيقت جز آتش چيزى نمى خورند))! (ان الذين يكتمون م انـزل اللّه من الكتاب ويشترون به ثمنا قليلا اولئك ما ياكلون فى بطونهم الا النار).
        آرى ! هدايا و اموالى را كه از اين راه تحصيل مى كنند آتشهاى سوزانى است كه در درون وجود آنان وارد مى شود.
        سـپـس بـه يـك مـجـازات مـهـم معنوى آنها كه از مجازات مادى بسيار دردناكتراست پرداخته , مـى گـويـد: ((خـداونـد روز قـيـامت با آنها سخن نمى گويد, و آنان راپاكيزه نمى كند, و عذاب دردناكى در انتظارشان است ))! (ولا يكلمهم اللّه يوم القيمة ولا يزكيهم ولهم عذاب اليم ).
        يـكـى از بـزرگـترين مواهب الهى در جهان ديگر اين است كه خدا با مردم باايمان از طريق لطف سـخـن مـى گويد يعنى با قدرت بى پايانش امواج صوتى را درفضا مى آفريند به گونه اى كه قابل درك و شنيدن باشد و يا از طريق الهام و با زبان دل با بندگان خاصش سخن مى گويد.
        (آيه 175)ـ اين آيه وضع اين گروه را مشخص تر مى سازد و نتيجه كارشان رادر اين معامله زيانبار چـنين بازگو مى كند: ((اينها كسانى هستند كه گمراهى را باهدايت و عذاب را با آمرزش مبادله كرده اند)) (اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى والعذاب بالمـغفرة ).
        و به اين ترتيب از دو سو گرفتار زيان خسران شده اند.
        لـذا در پـايـان آيـه اضافه مى كند, راستى عجيب است كه ((چقدر در برابر آتش خشم و غضب خدا جسور و خونسردند))؟! (فما اصبرهم على النار).
        (آيه 176)ـ در اين آيه مى گويد: ((اين تهديدها و و عده هاى عذاب كه براى كتمان كنندگان حق بـيـان شده است به خاطر اين است كه خداوند كتاب آسمانى قرآن را به حق و توام با دلايل روشن نـازل كـرده تـا جاى هيچ گونه شبهه و ابهامى براى كسى باقى نماند)) (ذلك بان اللّه نزل الكتاب بالحق ).
        با اين حال گروهى بخاطر حفظ منافع كثيف خويش دست به توجيه وتحريف مى زنند و در كتاب آسمانى اختلافها بوجود مى آورند.
        ((چـنـيـن كـسـانـى كه اختلاف در كتاب آسمانى مى كنند بسيار از حقيقت دورند))(وان الذين اختلفوا فى الكتاب لفى شقاق بعيد).
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #34

          آيه 177ـ شان نزول : چون تغيير قبله سر و صداى زيادى در ميان مردم بخصوص يهود و نصارى به راه انـداخـت , يهود كه بزرگترين سند افتخار خود (پيروى مسلمين از قبله آنان ) را از دست داده بـودنـد زبان به اعتراض گشودند, كه قرآن در آيه142 با جمله (سيقول السفه) به آن اشاره كرده اسـت آيـه فـوق نـازل گـرديد و تاييدكرد كه اين همه گفتگو در مساله قبله صحيح نيست بلكه مـهم تر از قبله مسائل ديگرى است كه معيار ارزش انسانهاست و بايد به آنها توجه شود و آن مسائل را دراين آيه شرح داده است .
          تفسير:.
          ريشه و اساس همه نيكيها.
          در تفسير آيات تغيير قبله گذشت كه مخالفين اسلام از يك سو و تازه مسلمانان از سوى ديگر چه سر و صدايى پيرامون تغيير قبله به راه انداختند.
          ايـن آيـه روى سـخن را به اين گروهها كرده , مى گويد: ((نيكى تنها اين نيست كه به هنگام نماز صورت خود را به سوى شرق و غرب كنيد و تمام وقت خود را صرف اين مساله نماييد)) (ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق والمغرب ).
          قرآن سپس به بيان مهمترين اصول نيكيها در ناحيه ايمان و اخلاق و عمل ضمن بيان شش عنوان پرداخته چنين مى گويد: ((بلكه نيكى (نيكوكار) كسانى هستند كه به خدا و روز آخر و فرشتگان و كـتـابـهـاى آسـمانى و پيامبران ايمان آورده اند)) (ولكن البر من آمن باللّه واليوم الا خر والملائكة والكتاب والنبيين ).
          پـس از ايـمان به مساله انفاق و ايثار و بخششهاى مالى اشاره مى كند, ومى گويد: ((مال خود را با تمام علاقه اى كه به آن دارند به خويشاوندان و يتيمان ومستمندان و واماندگان در راه , و سائلان و بـردگـان مـى دهـنـد)) (وآتـى المال على حبه ذوى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل والسئلين وفى الرقاب ) بدون شك گذشتن از مال و ثروت براى همه كس كار آسانى نيست چرا كه حـب آن تـقـريـبا درهمه دلها است , و تعبير على حبه نيز اشاره به همين حقيقت است كه آنها در برابراين خواسته دل براى رضاى خدا مقاومت مى كنند.
          سـو مـيـن اصـل از اصـول نـيـكـيـها را بر پا داشتن نماز مى شمرد و مى گويد: ((آنهانماز را بر پا مى دارند)) (واقام الصلوة ).
          چـهـارمـيـن بـرنـامه آنها را اداى زكات و حقوق واجب مالى ذكر كرده , مى گويد(آنها زكات را مى پردازند)) (وآتى الزكوة ).
          بسيارند افرادى كه در پاره اى از موارد حاضرند به مستمندان كمك

          آيا خون مرد رنگينتر است ؟.
          مـمـكن است بعضى ايراد كنند كه در آيات قصاص دستور داده شده كه نبايد((مرد)) بخاطر قتل ((زن )) مـورد قـصـاص قرار گيرد, مگر خون مرد از خون زن رنگينتراست ؟ در پاسخ بايد گفت : مـفهوم آيه اين نيست كه مرد نبايد در برابر زن قصاص شود, بلكه اولياى زن مقتول مى توانند مرد جنايتكار را به قصاص برسانند به شرطآن كه نصف مبلغ ديه را بپردازند.
          تـوضـيـح اين كه : مردان غالبا در خانواده عضو مؤثر اقتصادى هستند و مخارج خانواده را متحمل مى شوند, بنابراين تفاوت ميان از بين رفتن ((مرد)) و ((زن )) از نظراقتصادى و جنبه هاى مالى بر كسى پوشيده نيست , لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ ديه در مورد قصاص مرد, رعايت حقوق هـمـه افـراد را كـرده و از ايـن خـلااقـتـصـادى و ضربه نابخشودنى , كه به يك خانواده مى خورد جـلـوگـيـرى نـموده است اسلام هرگز اجازه نمى دهد كه به بهانه لفظ ((تساوى )) حقوق افراد ديگرى مانندفرزندان شخصى كه مورد قصاص قرار گرفته پايمال گردد.
          (آيه 180) ـ.
          وصيتهاى شايسته !.
          در آيات گذشته سخن از مسائل جانى و قصاص در ميان بود, در اين آيه و دوآيه بعد به قسمتى از احـكـام وصايا كه ارتباط با مسائل مالى دارد مى پردازد و به عنوان يك حكم الزامى مى گويد: ((بر شـمـا نـوشـتـه شـده هنگامى كه مرگ يكى از شمافرا رسد اگر چيز خوبى (مالى ) از خود بجاى گـذارده وصـيـت بـطور شايسته براى پدرو مادر و نزديكان كند)) (كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين والا قربين بالمعروف ).
          و در پايان آيه اضافه مى كند ((اين حقى است بر ذمه پرهيزكاران )) (حقا على الـمـتقين ).
          جالب اين كه در اينجا به جاى كلمه ((مال )) كلمه ((خير)) گفته شده است .
          اين تعبير نشان مى دهد كه اسلام ثروت و سرمايه اى را كه از طريق مشروع به دست آمده باشد و در مسير سود و منفعت اجتماع بكار گرفته شود خير و بركت مى داند و بر افكار نادرست آنها كه ذات ثروت را چيز بدى مى دانند خط بطلان مى كشد.
          ضـمنا اين تعبير اشاره لطيفى به مشروع بودن ثروت است , زيرا اموال نامشروعى كه انسان از خود به يادگار مى گذارد خير نيست بلكه شر و نكبت است .
          (آيه 181)ـ هنگامى كه وصيت جامع تمام ويژگيهاى بالا باشد, از هر نظرمحترم و مقدس است , و هـرگونه تغيير و تبديل در آن ممنوع و حرام است , لذا اين آيه مى گويد: ((كسى كه وصيت را بعد از شنيدنش تغيير دهد گناهش بر كسانى است كه آن را تغيير مى دهند)) (فمن بدله بعد ما سمعه فانما اثمه على الذين يبدلونه ).
          و اگـر گـمان كنند كه خداوند از توطئه هايشان خبر ندارد سخت در اشتباهند((خداوند شنوا و دانا است )) (ان اللّه سميع عليم ).
          آيـه فـوق اشـاره بـه اين حقيقت است كه خلافكاريهاى ((وصى )) (كسى كه عهده دار انجام وصايا اسـت ) هـرگـز اجـر و پاداش وصيت كننده را از بين نمى برد, او به اجر خود رسيده , تنها گناه بر گردن وصى است كه تغييرى در كميت يا كيفيت و يااصل وصيت داده است .
          (آيـه 182)ـ تا به اينجا اين حكم اسلامى كاملا روشن شد كه هرگونه تغيير و تبديل در وصيتها به هـر صـورت و بـه هـر مـقـدار باشد گناه است , اما از آنجا كه هر قانونى استثنايى دارد, در اين آيه مـى گويد: ((هرگاه وصى بيم انحرافى در وصيت كننده داشته باشد ـخواه اين انحراف ناآگاهانه بـاشد يا عمدى و آگاهانه ـ و آن را اصلاح كند گناهى بر او نيست (و مشمول قانون تبديل وصيت نمى باشد) خداوند آمرزنده و مهربان است )) (فمن خاف من موص جنفا او اثما فاصلح بينهم فلا اثم عليه ان اللّه غفور رحيم ).
          1.
          فلسفه وصيت :.
          از قـانـون ارث تـنها يك عده از بستگان آن هم روى حساب معينى بهره مندمى شوند در حالى كه شـايـد عـده ديگرى از فاميل , و احيانا بعضى از دوستان وآشنايان نزديك , نياز مبرمى به كمكهاى مالى داشته باشند.
          و نـيـز در مـورد بـعضى از وارثان گاه مبلغ ارث پاسخگوى نياز آنها نيست , لذا دركنار قانون ارث قانون وصيت را قرار داده و به مسلمانان اجازه مى دهد نسبت به يك سوم از اموال خود (براى بعد از مرگ ) خويش تصميم بگيرند.
          از ايـنـهـا گذشته گاه انسان مايل است كارهاى خيرى انجام دهد, اما در زمان حياتش به دلايلى مـوفـق نـشده , منطق عقل ايجاب مى كند براى انجام اين كارهاى خير لااقل براى بعد از مرگش محروم نماند مجموع اين امور موجب شده است كه قانون وصيت در اسلام تشريع گردد.
          در روايـات اسـلامـى تـاكـيـدهـاى فـراوانـى در زمينه وصيت شده از جمله , درحديثى از پيامبر اسلام (ص ) مى خوانيم : ((كسى كه بدون وصيت از دنيا برود مرگ اومرگ جاهليت است )).
          2ـ.
          عدالت در وصيت :.
          در روايـات اسلامى تاكيدهاى فراوانى روى ((عدم جور)) و ((عدم ضرار)) در وصيت ديده مى شود كـه از مـجموع آن استفاده مى شودهمان اندازه كه وصيت كار شايسته و خوبى است تعدى در آن مـذمـوم و از گـناهان كبيره است در حديثى از امام باقر(ع ) مى خوانيم كه فرمود: ((كسى كه در وصـيـتش عدالت را رعايت كند همانند اين است كه همان اموال را در حيات خود در راه خداداده بـاشـد و كـسـى كه در وصيتش تعدى كند نظر لطف پروردگار در قيامت از او برگرفته خواهد شد)).
          آيه 183ـ تفسير:.
          روزه سرچشمه تقواـ.
          بـه دنـبال چند حكم مهم اسلامى در اينجا به بيان يكى ديگر از اين احكام كه از مهمترين عبادات مـحـسوب مى شود مى پردازد و آن روزه است , و با همان لحن تاكيدآميز گذشته مى گويد: ((اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد, روزه بر شما نوشته شده است آن گونه كه بر امتهايى كه قبل از شما بودند, نوشته شده بود)) (يا ايـها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم ).
          و بـلافـاصـلـه فلسفه اين عبادت انسان ساز و تربيت آفرين را در يك جمله كوتاه اما بسيار پرمحتوا چنين بيان مى كند: ((شايد پرهيزكار شويد)) (لعلكم تتقون ).
          (آيـه 184)ـ در ايـن آيـه بـراى اين كه باز از سنگينى روزه كاسته شود چنددستور ديگر را در اين زمـيـنـه بـيـان مـى فـرمـايـد, نخست مى گويد: ((چند روز معدودى رابايد روزه بداريد)) (اياما معدودات ).
          ديگر اين كه : ((كسانى كه از شما بيمار يا مسافر باشند و روزه گرفتن براى آنهامشقت داشته باشد از ايـن حكم معافند و بايد روزهاى ديگر را بجاى آن روزه بگيرند)) (فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر).
          سوم : ((كسانى كه با نهايت زحمت بايد روزه بگيرند (مانند پيرمردان وپيرزنان و بيماران مزمن كه بـهـبـودى بـراى آنـهـا نـيست ) لازم نيست مطلقا روزه بگيرند,بلكه بايد بجاى آن كفاره بدهند, مسكينى را اطعام كنند)) (وعلى الذين يطيقونه فدية طعام مسكين ).
          ((و آن كس كه مايل باشد بيش از اين در راه خدا اطعام كند براى او بهتر است ))(فمن تطوع خيرا فهو خير له ).
          و بـالاخره در پايان آيه اين واقعيت را بازگو مى كند كه : ((روزه گرفتن براى شمابهتر است اگر بدانيد)) (وان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون ).
          و اين جمله تاكيد ديگرى بر فلسفه روزه است .
          (آيـه 185)ـ ايـن آيـه زمـان روزه و قـسـمـتـى از احكام و فلسفه هاى آن را شرح مى دهد, نخست مى گويد: ((آن چند روز معدود را كه بايد روزه بداريد ماه رمضان است )) (شهر رمضان ).
          ((همان ماهى كه قرآن در آن نازل شد)) (الذى انـزل فيه القرآن ).
          ((هـمـان قرآنى كه مايه هدايت مردم , و داراى نشانه هاى هدايت , و معيارهاى سنجش حق و باطل است )) (هدى للناس وبينات من الهدى والفرقان ).
          سپس بار ديگر حكم مسافران و بيماران را به عنوان تاكيد بازگو كرده ,مى گويد: ((كسانى كه در ماه رمضان در حضر باشند بايد روزه بگيرند, اما آنها كه بيماريا مسافرند روزهاى ديگر را بجاى آن روزه مى گيرند)) (فمن شهد منكم الشهر فليصمه ومن كان مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر) .
          در قـسـمـت آخـر آيه بار ديگر به فلسفه تشريع روزه پرداخته , مى گويد(خداوند راحتى شما را مى خواهد و زحمت شما را نمى خواهد)) (يريداللّه بكم اليسر ولا يريدبكم العسر).
          سپس اضافه مى كند: ((هدف آن است كه شما تعداد اين روزها را كامل كنيد))(ولتكملوا العدة )
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #35
            و در آخـرين جمله مى فرمايد: ((تا خدا را بخاطر اين كه شما را هدايت كرده بزرگ بشمريد, و شايد شكر نعمتهاى او را بگذاريد)) (ولتكبروا اللّه على ما هديكم ولعلكم تشكرون ).
            1.
            اثرات تربيتى , اجتماعى و بهداشتى روزه .
            از فـوايـد مـهم روزه اين است كه روح انسان را ((تلطيف )), و اراده انسان را((قوى )), و غرايز او را ((تعديل )) مى كند.
            روزه دار بـايد در حال روزه با وجود گرسنگى و تشنگى از غذا و آب وهمچنين لذت جنسى چشم بپوشد, و عملا ثابت كند كه او همچون حيوان در بنداصطبل و علف نيست , او مى تواند زمام نفس سركش را به دست گيرد, و بر هوسها وشهوات خود مسلط گردد.
            در حقيقت بزرگترين فلسفه روزه همين اثر روحانى و معنوى آن است .
            خلاصه روزه انسان را از عالم حيوانيت ترقى داده و به جهان فرشتگان صعودمى دهد,جمله ((لعلكم تتقون )) (باشدكه پرهيزكارشويد)اشاره به همه اين حقايق است .
            و نيز حديث معروف الصوم جنة من النار: ((روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ )) اشاره به همين موضوع است .
            و نـيـز در حـديـث ديـگرى از پيامبر(ص ) مى خوانيم : ((بهشت درى دارد به نام ((ريان )) (سيراب شده ) كه تنها روزه داران از آن وارد مى شوند.
            اثر اجتماعى روزه ـ بر كسى پوشيده نيست روزه يك درس مساوات وبرابرى در ميان افراد اجتماع اسـت در حـديـث مـعـروفى از امام صادق (ع ) نقل شده كه ((هشام بن حكم )) از علت تشريع روزه پرسيد, امام (ع ) فرمود: ((روزه به اين دليل واجب شده كه ميان فقير و غنى مساوات برقرار گردد, و ايـن بـخـاطـر آن است كه غنى طعم گرسنگى را بچشد و نسبت به فقير اداى حق كند, چرا كه اغـنـيا معمولا هر چه را بخواهند براى آنها فراهم است , خدا مى خواهد ميان بندگان خود مساوات باشد,و طعم گرسنگى و درد و رنج را به اغنيا بچشاند تا به ضعيفان و گرسنگان رحم كنند)).
            اثر بهداشتى و درمانى روزه ـ.
            در طب امروز و همچنين طب قديم , اثر معجزه آساى ((امساك )) در درمان انواع بيماريها به ثبوت رسيده , زيرا مى دانيم : عامل بسيارى از بيماريها, زياده روى در خوردن غذاهاى مختلف است , چون مـواد اضـافى , جذب نشده به صورت چربيهاى مزاحم در نقاط مختلف بدن , يا چربى و قند اضافى در خـون بـاقى مى ماند,اين مواد اضافى در لابلاى عضلات بدن در واقع لجنزارهاى متعفنى براى پـرورش انـواع مـيـكـروبهاى بيماريهاى عفونى است , و در اين حال بهترين راه براى مبارزه بااين بيماريها نابود كردن اين لجنزارها از طريق امساك و روزه است !.
            روزه زبـالـه هـا و مـواد اضـافـى و جذب نشده بدن را مى سوزاند, و در واقع بدن را ((خانه تكانى )) مى كند.
            در حديث معروفى پيغمبر(ص ) اسلام مى فرمايد: ((صوموا تصحوا)): ((روزه بگيريد تا سالم شويد)).
            ودرحديث معروف ديگر نيزاز پيغمبر(ص ) رسيده است (الـمعدة بيت كل دا والحمية راس كل دوا): ((معده خانه تمام دردها است و امساك بالاترين داروها))!.
            2ـ ر.
            وزه در امتهاى پيشين .
            از تورات و انجيل فعلى نيز بر مى آيد كه روزه در ميان يهود و نصارى بوده واقوام و ملل ديگر هنگام مـواجـه شـدن بـا غم و اندوه روزه مى گرفته اند, و نيز از تورات بر مى آيد كه موسى (ع ) چهل روز روزه داشته است , و همچنين به هنگام توبه وطلب خشنودى خداوند, يهود روزه مى گرفتند.
            حضرت مسيح نيز چنانكه از ((انجيل )) استفاده مى شود, چهل روز, روزه داشته .
            به اين ترتيب اگر قرآن مى گويد ((كما كتب على الذين من قبلكم )) (همان گونه كه بر پيشينيان نـوشـته شد) شواهد تاريخى فراوانى دارد كه در منابع مذاهب ديگرـحتى بعد از تحريف ـ به چشم مى خورد.
            3ـ.
            امتياز ماه مبارك رمضان ـ.
            ايـن كـه ماه رمضان براى روزه گرفتن انتخاب شده در آيه مورد بحث نكته برترى آن چنين بيان شده كه قرآن در اين ماه نازل گرديده , و در روايات اسلامى نيزچنين آمده است كه همه كتابهاى بـزرگ آسـمـانـى ((تـورات )), ((انـجيل )), ((زبور)),((صحف )) و ((قرآن )) همه در اين ماه نازل شده اند.
            امـام صـادق (ع ) مـى فـرمـايـد: ((تورات )) در ششم ماه مبارك رمضان , ((انجيل )) دردوازدهم و ((زبور)) در هيجدهم و ((قرآن مجيد)) در شب قدر نازل گرديده است .
            بـه ايـن ترتيب ماه رمضان همواره ماه نزول كتابهاى بزرگ آسمانى و ماه تعليم و تربيت بوده است برنامه تربيتى روزه نيز بايد با آگاهى هر چه بيشتر و عميقتر ازتعليمات آسمانى هماهنگ گردد, تا جسم وجان آدمى رااز آلودگى گناه شستشو دهد.
            آيـه 186ـ شـان نـزول : كسى از پيامبر(ص ) پرسيد: آيا خداى ما نزديك است تا آهسته با او مناجات كـنـيـم ؟ يـا دور اسـت تـا بـا صداى بلند او را بخوانيم ؟ آيه نازل شد (و به آنها پاسخ داد كه خدا به بندگانش نزديك است ).
            تفسير:.
            سلاحى به نام دعا و نيايش .
            از آنجا كه يكى از وسائل ارتباط بندگان با خدا مساله دعا و نيايش است دراين آيه روى سخن را به پيامبر كرده , مى گويد: ((هنگامى كه بندگانم از تو در باره من سؤال كنند بگو من نزديكم )) (واذا سالك عبادى عنى فانى قريب ).
            نزديكتر از آنچه تصور كنيد, نزديكتر از شما به خودتان , و نزديكتر از شريان گردنهايتان , چنانكه در جاى ديگر مى خوانيم : ونحن اقرب اليه من حبل الوريد(سوره ق , آيه 16).
            سپس اضافه مى كند: ((من دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا مى خوانداجابت مى كنم )) (اجيب دعوة الداع اذا دعان ).
            ((بنابراين بايد بندگان من دعوت مرا بپذيرند)) (فليستجيبوا لى ).
            ((و به من ايمان آورند)) (وليؤمنوا بى ).
            ((باشد كه راه خود را پيدا كنند و به مقصد برسند)) (لعلهم يرشدون ).
            جالب اين كه در اين آيه خداوند هفت مرتبه به ذات پاك خود اشاره كرده وهفت بار به بندگان ! و از اين نهايت پيوستگى و قرب و ارتباط, محبت خود را نسبت به آنان مجسم ساخته است !.
            ((دعا)) يكنوع خودآگاهى و بيدارى دل و انديشه و پيوند باطنى با مبد همه نيكيها و خوبيهاست .
            ((دعا)) يكنوع عبادت و خضوع و بندگى است , و انسان به وسيله آن توجه تازه اى به ذات خداوند پيدا مى كند, و همانطور كه همه عبادات اثر تربيتى دارد((دعا)) هم داراى چنين اثرى خواهد بود.
            و ايـن كـه مى گويند: ((دعا فضولى در كار خداست ! و خدا هر چه مصلحت باشد انجام مى دهد)) تـوجـه نـدارنـد كـه مواهب الهى بر حسب استعدادها و لياقتهاتقسيم مى شود, هر قدر استعداد و شايستگى بيشتر باشد سهم بيشترى از آن مواهب نصيب انسان مى گردد.
            لـذا مـى بـيـنـيم امام صادق (ع ) مى فرمايد: ان عنداللّه عزوجل منزلة لا تنال الا بمسالة : ((در نزد خداوند مقاماتى است كه بدون دعا كسى به آن نمى رسد))!.
            دانشمندى مى گويد: ((وقتى كه ما نيايش مى كنيم خود را به قوه پايان ناپذيرى كه تمام كائنات را به هم پيوسته است متصل و مربوط مى سازيم )).
            آيـه 187ـ شـان نـزول : از روايـات اسـلامـى چـنين استفاده مى شود كه در آغازنزول حكم روزه , مـسـلـمـانـان تـنها حق داشتند قبل از خواب شبانه , غذا بخورند,چنانچه كسى در شب به خواب مى رفت سپس بيدار مى شد خوردن و آشاميدن براو حرام بود.
            و نيز در آن زمان آميزش با همسران در روز و شب ماه رمضان مطلقا تحريم شده بود.
            يكى از ياران پيامبر(ص ) به نام ((مطعم بن جبير)) كه مرد ضعيفى بود با اين حال روزه مى داشت , هنگام افطار وارد خانه شد, همسرش رفت براى افطار او غذاحاضر كند بخاطر خستگى خواب او را ربود, وقتى بيدار شد گفت من ديگر حق افطار ندارم , با همان حال شب را خوابيد و صبح در حالى كـه روزه دار بـود بـراى حـفرخندق (در آستانه جنگ احزاب ) در اطراف مدينه حاضر شد, در اثنا تـلاش وكـوشـش بـه واسـطـه ضـعـف و گرسنگى مفرط بيهوش شد, پيامبر بالاى سرش آمد و ازمشاهده حال او متاثر گشت .
            و نـيـز جـمـعـى از جـوانـان مسلمان كه قدرت كنترل خويشتن را نداشتند شبهاى ماه رمضان با همسران خود آميزش مى نمودند.
            در اين هنگام آيه نازل شد و به مسلمانان اجازه داد كه در تمام طول شب مى توانند غذا بخورند و با همسران خود آميزش جنسى داشته باشند.
            تفسير:.
            توسعه اى در حكم روزه .
            چـنـانكه در شان نزول خوانديم در آغاز اسلام آميزش با همسران در شب وروز ماه رمضان مطلقا مـمنوع بود, و همچنين خوردن و آشاميدن پس از خواب و اين شايد آزمايشى بود براى مسلمين و هـم بـراى آماده ساختن آنها نسبت به پذيرش احكام روزه اين آيه كه شامل چهار حكم اسلامى در زمينه روزه و اعتكاف است نخست در قسمت اول مى گويد: ((در شبهاى ماه روزه آميزش جنسى با همسرانتان براى شما حلال شده است )) (احل لكم ليلة الصيام الرفث الى نسئكم ).
            سپس به فلسفه اين موضوع پرداخته , مى گويد: ((زنان لباس شما هستند وشما لباس آنها)) (هن لباس لكم وانـتم لباس لهن ).
            لـبـاس از يكسو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشيا به بدن حفظمى كند, و از سوى ديگر عـيـوب او را مـى پوشاند و از سوى سوم زينتى است براى تن آدمى , اين تشبيه كه در آيه فوق آمده اشاره به همه اين نكات است .
            سـپـس قـرآن علت اين تغيير قانون الهى را بيان كرده مى گويد: ((خداوندمى دانست كه شما به خـويـشـتـن خيانت مى كرديد (و اين عمل را كه ممنوع بود بعضاانجام مى داديد) خدا بر شما توبه كرد, و شما را بخشيد)) (علم اللّه انـكم كنتم تختانون انـفسكم فتاب عليكم وعفا عنكم ).
            آرى ! براى اين كه شما آلوده گناه بيشتر نشويد خدا به لطف و رحمتش اين برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدوديت آن كاست .
            اكنون كه چنين است با آنها آميزش كنيد و آنچه را خداوند بر شما مقرر داشته طلب نماييد)) (فالا ن باشروهن وابتغوا ما كتب اللّه لكم ).
            سپس به بيان دومين حكم مى پردازد و مى گويد: ((بخوريدو بياشاميد تا رشته سپيد صبح از رشته سـيـاه شب براى شما آشكار گردد)) (وكلوا واشربوا حتى يتبين لكم الخيط الا بيض من الخيط الا سود من الفجر).
            بـعـد بـه بـيـان سومين حكم پرداخته مى گويد: ((سپس روزه را تا شب تكميل كنيد)) (ثم اتموا الصيام الى الليل ).
            ايـن جـمـلـه تـاكـيـدى اسـت بر ممنوع بودن خوردن و نوشيدن و آميزش جنسى در روزها براى روزه داران , و نيز نشان دهنده آغاز و انجام روزه است كه از طلوع فجرشروع و به شب ختم مى شود .
            سـرانجام به چهارمين و آخرين حكم پرداخته مى گويد: ((هنگامى كه درمساجد مشغول اعتكاف هستيد با زنان آميزش نكنيد)) (ولا تباشروهن وانـتم عاكفون فى المساجد).
            بـيان اين حكم مانند استثنايى است براى حكم گذشته زيرا به هنگام اعتكاف كه حداقل مدت آن سـه روز است روزه مى گيرند اما در اين مدت نه در روز حق آميزش جنسى با زنان دارند و نه در شب .
            در پـايان آيه , اشاره به تمام احكام گذشته كرده چنين مى گويد: ((اينها مرزهاى الهى است به آن نزديك نشويد)) (تلك حدوداللّه فلا تقربوها).
            زيرا نزديك شدن به مرز وسوسه انگيز است , و گاه سبب مى شود كه انسان ازمرز بگذرد و در گناه بيفتد.
            آرى ! ايـن چـنـين خداوند آيات خود را براى مردم روشن مى سازد, شايدپرهيزكارى پيشه كنند)) (كذلك يبين اللّه آياته للناس لعلهم يتقون ).
            آغاز و پايان , تقواست .
            جالب اين كه در نخستين آيه مربوط به احكام روزه خوانديم كه هدف نهايى از آن تقوا است , همين تـعـبـيـر عـيـنا در پايان آخرين آيه نيز آمده است (لعلهم يتقون )و اين نشان مى دهد كه تمام اين بـرنامه ها وسيله اى هستند براى پرورش روح تقوا وخويشتندارى و ملكه پرهيز از گناه و احساس مسؤوليت در انسانها!.
            (آيه 18ـ اين آيه اشاره به يك اصل كلى و مهم اسلامى مى كند كه در تمام مسائل اقتصادى حاكم اسـت , و بـه يك معنى مى شود تمام ابواب فقه اسلامى را دربخش اقتصاد زير پوشش آن قرار داد, نـخـست مى فرمايد: ((اموال يكديگر را در ميان خود به باطل و ناحق نحوريد)) (ولا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل )((1).
            مـفـهوم آيه فوق عموميت دارد و هرگونه تصرف در اموال ديگران از غير طريق صحيح و به ناحق مـشـمول اين نهى الهى است و تمام معاملاتى كه هدف صحيحى را تعقيب نمى كند و پايه و اساس عقلايى ندارد مشمول اين آيه است . .
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #36
              جـالـب اين كه قرار گرفتن آيه مورد بحث بعد از آيات روزه (182ـ187) نشانه يك نوع همبستگى در مـيـان اين دو است , در آنجا نهى از خوردن و آشاميدن بخاطرانجام يك عبادت الهى مى كند و در اينجا نهى از خوردن اموال مردم به ناحق (كه اين هم نوع ديگرى از روزه و رياضت نفوس است ) و در واقـع هر دو شاخه هايى از تقوامحسوب مى شود, همان تقوايى كه به عنوان هدف نهايى روزه معرفى شده است .
              سپس در ذيل آيه , انگشت روى يك نمونه بارز ((اكل مال به باطل )) (خوردن اموال مردم به ناحق ) گـذاشـتـه كه بعضى از مردم آن را حق خود مى شمرند به گمان اين كه به حكم قاضى , آن را به چـنـگ آورده انـد, مـى فرمايد: ((براى خوردن قسمتى ازاموال مردم به گناه و بخشى از آن را به قـضـات ندهيد در حالى كه مى دانيد)) (وتدلوابها الى الحكام لتاكلوا فريقا من اموال الناس بالا ثم وانـتم تعلمون ).
              رشوه خوارى بلاى بزرگ جامعه ها!.
              يكى از بلاهاى بزرگى كه از قديمترين زمانها دامنگير بشر شده و امروز باشدت بيشتر ادامه دارد بـلاى رشوه خوارى است كه يكى از بزرگترين موانع اجراى عدالت اجتماعى بوده و هست و سبب مـى شـود قوانين كه قاعدتا بايد حافظ منافع طبقات ضعيف باشد, به سود مظالم طبقات نيرومند كه بايد قانون آنها را محدودكند به كار بيفتد.
              بـديـهـى اسـت كـه اگـر بـاب رشـوه گـشـوده شـود قوانين درست نتيجه معكوس خواهد داد وقـوانـيـن بـازيـچـه اى دردسـت اقويا براى ادامه ظلم وستم وتجاوز به حقوق ضعفا خواهد شد لذا دراسلام رشوه خوارى يكى از گناهان كبيره محسوب مى شود.
              ولـى قابل توجه است كه زشتى رشوه سبب مى شود كه اين هدف شوم درلابلاى عبارات و عناوين فريبنده ديگر انجام گيرد و رشوه خوار و رشوه دهنده ازنامهايى مانند هديه , تعارف , حق الزحمه و انعام استفاده كنند ولى اين تغيير نامها به هيچ وجه تغييرى در ماهيت آن نمى دهد و در هر صورت پولى كه از اين طريق گرفته مى شود حرام و نامشروع است .
              در نهج البلاغه در داستان هديه آوردن ((اشعث بن قيس )) مى خوانيم كه : اوبراى پيروزى بر طرف دعـواى خود در محكمه عدل على (ع ) متوسل به رشوه شد وشبانه ظرفى پر از حلواى لذيذ به در خـانـه عـلى (ع ) آورد و نام آن را هديه گذاشت على (ع ) برآشفت و فرمود: ((سوگواران بر عزايت اشـك بـريـزند, آيا با اين عنوان آمده اى كه مرا فريب دهى و از آيين حق باز دارى ؟ به خدا سوگند اگـر هـفـت اقـلـيـم رابا آنچه در زير آسمانهاى آنها است به من دهند كه پوست جوى را از دهان مـورچـه اى بـه ظـلـم بگيرم هرگز نخواهم كرد, دنياى شما از برگ جويده اى در دهان ملخ براى من كم ارزشتر است على را با نعمتهاى فانى و لذتهاى زودگذر چه كار؟)).
              اسـلام رشـوه را در هـر شـكـل و قـيافه اى محكوم كرده است , در تاريخ زندگى پيغمبراكرم (ص ) مـى خـوانـيـم كـه : بـه او خبر دادند يكى از فرماندارانش رشوه اى درشكل هديه پذيرفته , حضرت برآشفت و به او فرمود: كيف تاخذ ما ليس لك بحق (چرا آن كه حق تو نيست مى گيرى ))؟ او در پـاسـخ بـا معذرت خواهى گفت : ((آنچه گرفتم هديه اى بود اى پيامبرخدا)) پيامبر(ص ) فرمود: ((اگـر شـمـا در خـانـه بـنـشـيـنيد و ازطرف من فرماندار محلى نباشيد آيا مردم به شما هديه مـى دهـنـد؟! سـپس دستور دادهديه را گرفتند و در بيت المال قرار دادند و وى را از كار بركنار كرد)).
              چه خوبست مسلمانان از كتاب آسمانى خود الهام بگيرند و همه چيز را پاى بت رشوه خوارى قربانى نكنند.
              آيه 189ـ شان نزول : جمعى از يهود از رسول خدا(ص ) پرسيدند هلال ماه براى چيست ؟ و چه فايده دارد؟ آيه نازل شد: (و فوايد مادى و معنوى آن را درنظام زندگى انسانها بيان كرد).
              تـفـسـيـر: همان طور كه در شان نزول آمده است گروهى در مورد هلال ماه ازپيغمبراكرم (ص ) پـرسـشـهـايى داشتند, قرآن سؤال آنها را به اين صورت منعكس كرده است , مى فرمايد: ((در باره هلالهاى ماه از تو سؤال مى كنند)) (يسئلونك عن الا هلة ).
              سـپـس مـى فـرمـايد: ((بگو: اينها بيان اوقات (طبيعى ) براى مردم و حج است ))(قل هى مواقيت للناس والحج ).
              هم در زندگى روزانه از آن استفاده مى كنند و هم در عبادتهايى كه وقت معينى در سال دارد, در حـقـيقت ماه يك تقويم طبيعى براى افراد بشر محسوب مى شود كه مردم اعم از باسواد و بى سواد در هـر نـقـطـه اى از جـهـان بـاشند مى توانند از اين تقويم طبيعى استفاده كنند, و اصولا يكى از امـتيازات قوانين اسلام اين است كه دستورات آن بر طبق مقياسهاى طبيعى قرار داده شده است زيـرا مقياسهاى طبيعى وسيله اى است كه در اختيار همگان قرار دارد و گذشت زمان اثرى بر آن نمى گذارد.
              سپس در ذيل آيه به تناسب سخنى كه از حج و تعيين موسم آن به وسيله هلال ماه در آغاز آيه آمده بـه يكى از عادات و رسوم خرافى جاهليت در مورد حج اشاره نموده و مردم را از آن نهى مى كند و مـى فـرمـايد: ((كار نيك آن نيست كه از پشت خانه ها وارد شويد بلكه نيكى آن است كه تقوا پيشه كنيد و از در خانه ها وارد شويدو از خدا بپرهيزيد تا رستگار شويد)) (وليس البر بان تاتوا البيوت من ظهورهاولكن البر من اتقى واتوا البيوت من ابوابها واتقوا اللّه لعلكم تفلحون ).
              ايـن آيه مفهوم گسترده اى دارد و از همين جا مى توان پيوند ميان آغاز و پايان آيه را پيدا كرد و آن ايـن كـه بـراى اقـدام در هر كار خواه دينى باشد يا غير دينى بايد ازطريق صحيح وارد شد و نه از طرق انحرافى و وارونه و عبادتى همچون حج نيزبايد در وقت مقرر كه در هلال ماه تعيين مى شود انجام گيرد.
              جـمله ليس البر ممكن است اشاره به نكته لطيف ديگرى نيز باشد, كه سؤال شما از اهله ماه به جاى سؤال از معارف دينى همانند عمل كسى است كه راه اصلى خانه را گذاشته و از سوراخى كه پشت در خانه زده وارد مى شود چه كار نازيبايى !.
              سؤالات مختلف از شخص پيامبر.
              در پـانـزده مورد از آيات قرآن جمله يسئلونك آمده كه نشان مى دهد مردم كرارا سؤالات مختلفى در مـسـائل گـوناگون از پيغمبراكرم (ص ) داشتند و جالب اين كه پيامبر نه تنها ناراحت نمى شد بلكه با آغوش باز از آن استقبال مى كرد و از طريق آيات قرآنى به آنها پاسخ مى داد.
              سؤال كردن يكى از حقوق مردم در برابر رهبران است , سؤال كليد حل مشكلات است , سؤال دريچه علوم است , سؤال وسيله انتقال دانشهاست اصولاطرح سؤالات مختلف در هر جامعه نشانه جنب و جـوش افـكـار و بـيدارى انديشه هااست و وجود اين همه سؤال در عصر پيامبر نشانه تكان خوردن افكار مردم آن محيط در پرتو قرآن و اسلام است .
              آيـه 190ـ شـان نزول : اين آيه اولين آيه اى بود كه در باره جنگ با دشمنان اسلام نازل شد و پس از نـزول ايـن آيه پيغمبراكرم (ص ) با آنها كه از در پيكار در آمدند,پيكار كرد و نسبت به آنان كه پيكار نـداشـتـند خوددارى مى كرد, و اين ادامه داشت تادستور اقتلوا المشركين كه اجازه پيكار با همه مشركان را مى داد نازل گشت .
              تـفـسير: در اين آيه قرآن , دستور مقاتله و مبارزه با كسانى كه شمشير به روى مسلمانان مى كشند صادر كرده , مى فرمايد: ((با كسانى كه با شما مى جنگند در راه خدا پيكار كنيد)) (وقاتلوا فى سبيل اللّه الذين يقاتلونكم ).
              تـعـبير به فى سبيل اللّه , هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مى سازد كه جنگ درمنطق اسلام هرگز بخاطر انتقامجويى يا جاه طلبى يا كشورگشايى يا به دست آوردن غنايم نيست همين هدف در تمام ابعاد جنگ اثر مى گذارد, كميت وكيفيت جنگ , نوع سلاحها, چگونگى رفتار با اسيران , را به رنگ فى سبيل اللّه در مى آورد.
              سپس قرآن توصيه به رعايت عدالت , حتى در ميدان جنگ و در برابردشمنان كرده مى فرمايد: ((از حد تجاوز نكنيد)) (ولا تعتدوا).
              ((چرا كه خداوند, تجاوزكاران را دوست نمى دارد)) (ان اللّه لا يحب المعتدين ).
              آرى ! هنگامى كه جنگ براى خدا و در راه خدا باشد, هيچ گونه تعدى وتجاوز, نبايد در آن باشد, و درسـت بـه هـمـيـن دليل است كه در جنگهاى اسلامى ـبرخلاف جنگهاى عصر ماـ رعايت اصول اخـلاقـى فـراوانـى توصيه شده است , مثلاافرادى كه سلاح به زمين بگذارند, و كسانى كه توانايى جـنـگ را از دسـت داده اند, يااصولا قدرت بر جنگ ندارند, همچون مجروحان , پيرمردان , زنان و كـودكـان نـبـايدمورد تعدى قرار بگيرند, باغستانها و گياهان و زراعتها را نبايد از بين ببرند, و از موادسمى براى زهرآلود كردن آبهاى آشاميدنى دشمن (جنگ شيميايى و ميكروبى )نبايد استفاده كنند.
              (آيـه 191)ـ ايـن آيـه كـه دسـتـور آيه قبل را تكميل مى كند, با صراحت بيشترى سخن مى گويد, مى فرمايد: ((آنها (همان مشركانى كه از هيچ گونه ضربه زدن به مسلمين خوددارى نمى كردند) را هر كجا بيابيد به قتل برسانيد و از آنجا كه شما رابيرون ساختند (مكه ) آنها را بيرون كنيد)) چرا كه ايـن يـك دفـاع عـادلانه و مقابله به مثل منطقى است (واقتلوهم حيث ثقفتموهم واخرجوهم من حيث اخرجوكم ).
              سپس مى افزايد: ((فتنه از كشتار هم بدتر است )) (والفتنة اشد من القتل ).
              ((فتنه )) به معنى قرار دادن طلا در آتش , براى ظاهر شدن ميزان خوبى آن ازبدى است .
              از آنـجـا كـه آيين بت پرستى و فسادهاى گوناگون فردى و اجتماعى مولود آن ,در سرزمين مكه رايج شده بود, و حرم امن خدا را آلوده كرده بود, و فساد آن از قتل و كشتار هم بيشتر بود آيه مورد بـحث مى گويد: ((بخاطر ترس از خونريزى , دست ازپيكار با بت پرستى بر نداريد كه بت پرستى از قتل , بدتر است )).
              سـپـس قـرآن بـه مـساله ديگرى در همين رابطه اشاره , كرده مى فرمايد(مسلمانان بايد احترام مـسـجـدالـحرام را نگهدارند, و اين حرم امن الهى بايد هميشه محترم شمرده شود, و لذا ((با آنها (مـشـركـان ) نزد مسجدالحرام پيكار نكنيد, مگر آن كه آنها در آنجا با شما بجنگند)) (ولا تقاتلوهم عـندالمسجدالحرام حتى يقاتلوكم فيه )((ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ كردند, آنها را به قتل برسانيد, چنين است جزاى كافران )) (فان قاتلوكم فاقتلوهم كذلك جزا الكافرين ).
              چـرا كه وقتى آنها حرمت اين حرم امن رابشكنند ديگر سكوت در برابر آنان جايز نيست و بايد پاسخ محكم به آنان داده شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا هرگز سؤاستفاده نكنند.
              (آيـه 192)ـ ولى از آنجا كه اسلام هميشه نيش و نوش و انذار و بشارت را باهم مى آميزد تا معجون سـالـم تـربـيـتـى بـراى گـنـهكاران فراهم كند در اين آيه راه بازگشت را به روى آنها گشوده مـى فـرمـايـد: ((اگر (دست از شرك بردارند) و از جنگ خوددارى كنند, خداوند غفور و مهربان است )) (فان انتهوا فان اللّه غفور رحيم ).
              (آيه 193)ـ در اين آيه به هدف جهاد در اسلام اشاره كرده مى فرمايد: ((با آنها پيكاركنيد تا فتنه از ميان برود)) (وقاتلوهم حتى لاتكون فتنة ).
              ((و دين مخصوص خدا باشد)) (ويكون الدين للّه ).
              سـپـس اضـافـه مى كند: ((اگر آنها (از اعتقاد و اعمال نادرست خود) دست بردارند (مزاحم آنان نشويد زيرا) تعدى جز بر ستمكاران روا نيست )) (فان انتهوا فلاعدوان الا على الظالمين ).
              در ظاهر سه هدف براى جهاد در اين آيه ذكر شده , از ميان بردن فتنه ها ومحو شرك و بت پرستى , و جلوگيرى از ظلم و ستم .
              مساله جهاد در اسلام :.
              از آنـجـا كـه هميشه افراد زورمند و خودكامه و فرعونها و نمرودها و قارونهااهداف انبيا را مزاحم خـويـش مـى ديـده انـد در بـرابـر آن ايستاده و جز به محو دين وآيين خدا راضى نبودند از طرفى ديـنـداران راسـتين در عين تكيه بر عقل و منطق واخلاق بايد در مقابل اين گردنكشان ظالم و ستمگر بايستند و راه خود را با مبارزه ودر هم كوبيدن آنان به سوى جلو باز كنند.
              اصولا جهاد يك قانون عمومى در عالم حيات است و تمام موجودات زنده براى بقاى خود, با عوامل نابودى خود در حال مبارزه اند به هر حال يكى ازافتخارات ما مسلمانان آميخته بودن دين با مساله حـكـومـت و داشتن دستور جهاد دربرنامه هاى دينى است منتهى جهاداسلامى اهدافى را تعقيب مـى كـنـد و آنـچه ما را ازديگران جدا مى سازد همين است چنانكه در آيات فوق خوانديم جهاد در اسلام براى چند هدف مجاز شمرده شده است .
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #37

                1ـ.
                جهاد براى خاموش كردن فتنه ها.
                و بـه تعبير ديگر جهاد ابتدايى آزاديبخش مى دانيم : خداوند دستورها وبرنامه هايى براى سعادت و آزادى و تكامل و خوشبختى و آسايش انسانها طرح كرده است , و پيامبران خود را موظف ساخته كه ايـن دسـتـورهـا را به مردم ابلاغ كنند,حال اگر فرد يا جمعيتى ابلاغ اين فرمانها را مزاحم منافع پـسـت خـود بـبـيـنـد و بر سرراه دعوت انبيا موانعى ايجاد نمايد آنها حق دارند نخست از طريق مـسـالـمـت آمـيـز واگـر ممكن نشد با توسل به زور اين موانع را از سر راه دعوت خود بردارند و آزادى تـبـلـيـغ را بـراى خـود كـسـب كـنـند تا مردم از قيد اسارت و بردگى فكرى و اجتماعى آزادگردند.
                2ـ.
                جهاد دفاعى .
                تـمـام قـوانين آسمانى و بشرى به شخص يا جمعيتى كه مورد هجوم واقع شده حق مى دهد براى دفـاع از خـويـشـتن به پا خيزد و آنچه در قدرت دارد به كار برد, و ازهرگونه اقدام منطقى براى حفظ موجوديت خويش فروگذار نكند اين نوع جهاد را,جهاد دفاعى مى نامند.
                جـنگهايى مانند جنگ احزاب و احد و موته و تبوك و حنين و بعضى ديگر ازغزوات اسلامى جز اين بخش از جهاد بوده و جنبه دفاعى داشته است .

                3ـ.
                جهاد براى محو شرك و بت پرستى .
                اسـلام در عـيـن اين كه آزادى عقيده را محترم مى شمرد هيچ كس را با اجباردعوت به سوى اين آيين نمى كند, به همين دليل به اقوامى كه داراى كتاب آسمانى هستند, فرصت كافى مى دهد كه با مطالعه و تفكر, آيين اسلام را بپذيرند, و اگرنپذيرفتند با آنها به صورت يك ((اقليت )) هم پيمان (اهـل ذمـه ) مـعـامـله مى كند, و باشرايط خاصى كه نه پيچيده است و نه مشكل با آنها همزيستى مـسـالمت آميز برقرارمى كند در عين حال نسبت به شرك و بت پرستى , سختگير است زيرا, شرك وبـت پـرسـتـى نه دين است و نه آيين , بلكه يك خرافه است و انحراف و حماقت و درواقع يك نوع بيمارى فكرى و اخلاقى كه بايد به هر قيمت ممكن آن را ريشه كن ساخت .
                از آنـچـه تاكنون گفتيم روشن مى شود كه اسلام جهاد را با اصول صحيح ومنطق عقل هماهنگ سـاخته است ولى مى دانيم دشمنان اسلام ـمخصوصا ارباب كليسا و مستشرقان مغرض ـ با تحريف حـقايق , سخنان زيادى بر ضد مساله جهاداسلامى ايراد كرده اند, و به اين قانون الهى سخت هجوم بـرده انـد, بنظر مى رسدوحشت آنها از پيشرفت اسلام در جهان , بخاطر معارف قوى و برنامه هاى حساب شده , سبب شده كه از اسلام چهره دروغين وحشتناكى بسازند, تا جلو پيشرفت اسلام را در جهان بگيرند.
                4ـ.
                جهاد براى حمايت از مظلومان .
                حـمايت از مظلومان در مقابل ظالمان در اسلام يك اصل است كه بايدمراعات شود, حتى اگر به جهاد منتهى گردد, اسلام اجازه نمى دهد مسلمانان دربرابر فشارهايى كه به مظلومان جهان وارد مى شود بى تفاوت باشند, و اين دستوريكى از ارزشمندترين دستورات اسلامى است كه از حقانيت اين آيين خبر مى دهد.
                (آيه 194)ـ مشركان مكه مى دانستند كه جنگ در ماههاى حرام (ذى القعده وذى الحجه و محرم و رجـب ) از نـظر اسلام جايز نيست به همين دليل در نظر داشتندمسلمانان را غافلگير ساخته و در مـاههاى حرام به آنها حمله ور شوند و شايدگمانشان اين بود, كه اگر آنها احترام ماههاى حرام را ناديده بگيرند مسلمانان به مقابله بر نمى خيزند, آيه مورد بحث به اين پندارها پايان داد و نقشه هاى احـتـمـالـى آنـهـا را نـقـش بـر آب كـرد, و دستور داد اگر آنها در ماههاى حرام دست به اسلحه بـبـرنـد,مـسلمانان در مقابل آنها بايستند, مى فرمايد: ((ماه حرام در برابر ماه حرام است ))(الشهر الحرام بالشهر الحرام ).
                يـعنى اگر دشمنان احترام آن را شكستند و درآن با شما پيكار كردند, شما نيزحق داريد مقابله به مثل كنيد زيرا: ((حرمات , قصاص دارد)) (والحرومات قصاص ).
                ايـن در واقـع يـك نـوع قـصـاص اسـت تا هرگز مشركان به فكر سؤاستفاده ازاحترام ماه حرام يا سرزمين محترم مكه نيفتند.
                سـپـس به يك دستور كلى و عمومى اشاره كرده مى گويد: ((هر كس به شماتجاوز كند, به مانند آن بـر او تـجاوز كنيد ولى از خدا بپرهيزيد (و زياده روى نكنيد) وبدانيد خدا با پرهيزكاران است )) (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم واتقوا اللّه واعلموا ان اللّه مع الـمـتقين ).
                اسـلام بـرخـلاف مـسـيحيت كنونى كه مى گويد: (( هركس كه به رخساره راست توطپانچه زند رخـساره ديگر را به سوى او بگردان ))((19)) چنين دستورى نمى دهد, چراكه اين دستور انحرافى بـاعـث جـرات و جسارت ظالم و تجاوزگر است , حتى مسيحيان جهان امروز نيز هرگز به چنين دسـتورى عمل نمى كنند و كمترين تجاوزى را با پاسخى شديدتر كه آن هم برخلاف دستور اسلام است جواب مى گويند.
                اسلام به هر كس حق مى دهد كه اگر به او تعدى شود, به همان مقدار مقابله كند, تسليم در برابر متجاوز مساوى است با مرگ و مقاومت مساوى است با حيات ,اين است منطق اسلام .
                و ايـن كـه مـى گـويـد خـدا بـا پـرهـيـزكران است , اشاره به اين است كه آنها را درمشكلات تنها نمى گذارد و يارى مى دهد.
                (آيـه 195)ـ اين آيه تكميلى است بر آيات جهاد, زيرا جهاد به همان اندازه كه به مردان با اخلاص و كـارآزمـوده نـيازمند است به اموال و ثروت نيز احتياج داردزيرا از سربازان كه عامل تعيين كننده سرنوشت جنگ هستند بدون وسائل وتجهيزات كافى (اعم از سلاح , مهمات , وسيله نقل و انتقال , مواد غذايى , وسائل درمانى ) كارى ساخته نيست .
                لـذا دراسـلام تـامـين وسائل جهاد بادشمنان از واجبات شمرده شده در اين آيه با صراحت دستور مى دهد و مى فرمايد: ((در راه خدا انفاق كنيد و خود را به دست خود به هلاكت نيفكنيد)) (وانـفقوا فى سبيل اللّه ولا تلقوا بايديكم الى التهلكة ).
                در آخـر آيـه دسـتـور به نيكوكارى داده , مى فرمايد: ((نيكى كنيد كه خداوندنيكوكاران را دوست مى دارد)) (واحسنوا ان اللّه يحب المحسنين ).
                انفاق سبب پيشگيرى از هلاكت جامعه است !.
                اين آيه گرچه در ذيل آيات جهاد آمده است ولى بيانگر يك حقيقت كلى واجتماعى است و آن اين كـه انـفـاق بطوركلى سبب نجات جامعه ها از مفاسد كشنده است , زيرا هنگامى كه مساله انفاق به فـرامـوشـى سـپـرده شود, و ثروتها در دست گروهى معدود جمع گردد و در برابر آنان اكثريتى مـحـروم و بـيـنـوا وجود داشته باشدديرى نخواهد گذشت كه انفجار عظيمى در جامعه بوجود مى آيد, كه نفوس و اموال ثروتمندان هم در آتش آن خواهد سوخت , بنابراين انفاق , قبل از آن كه به حال محرومان مفيد باشد به نفع ثروتمندان است , زيرا تعديل ثروت حافظ ثروت است .
                امـيرمؤمنان على (ع ) در يكى از كلمات قصارش مى فرمايد: حصنوا اموالكم بالزكاة : ((اموال خويش را با دادن زكات حفظ كنيد)).
                (آيه 196) ـ.
                قسمتى از احكام مهم حج !.
                در اين آيه , احكام زيادى بيان شده است .
                1ـ در ابـتـدا يـك دستور كلى براى انجام فريضه حج و عمره بطوركامل و براى اطاعت فرمان خدا داده , مى فرمايد: ((حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد))(واتموا الحج والعمرة للّه ).
                در واقع قبل از هر چيز به سراغ انگيزه هاى اين دو عبادت رفته وتوصيه مى كندكه جز انگيزه الهى و قصد تقرب به ذات پاك او, چيز ديگرى در كار نبايد باشد.
                2ـ سـپس به سراغ كسانى مى رود كه بعد از بستن احرام بخاطر وجود مانعى مانند بيمارى شديد و ترس از دشمن , موفق به انجام حج عمره نمى شوند,مى فرمايد: ((اگر محصور شديد (و موانعى به شـما اجازه نداد كه پس از احرام بستن وارد مكه شويد) آنچه از قربانى فراهم شود)) ذبح كنيد و از احرام خارج شويد (فان احصرتم فما استيسر من الهدى ).
                3ـ سـپـس به دستور ديگرى اشاره كرده مى فرمايد: ((سرهاى خود را نتراشيدتا قربانى به محلش برسد)) و در قربانگاه ذبح شود (ولا تحلقوا رؤسكم حتى يبلغ ‌الهدى محله ).
                4ـ سـپـس مى فرمايد: ((اگر كسى از شما بيمار بود و يا ناراحتى در سر داشت (و به هر حال ناچار بـود سر خود را قبل از آن موقع بتراشد) بايد فديه (كفاره اى ) ازقبيل روزه يا صدقه يا گوسفندى بدهد)) (فمن كان منكم مريضا) او به اذى من راسه ففدية من صيام او صدقة او نسك ).
                در واقع شخص مخير در ميان اين سه كفاره (روزه ـ صدقه ـ ذبح گوسفند)مى باشد.
                5ـ سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه (از بيمارى و دشمن در امان بوديد) ازكسانى كه عمره را تمام كرده و حج را آغاز مى كنند, آنچه ميسر از قربانى است )) ذبح كنند (فاذا امنتم فمن تـمـتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى ).
                اشاره به اين كه در حج تمتع , قربانى كردن لازم است و فرق نمى كند اين قربانى شتر باشد يا گاو و يا گوسفند, و بدون آن از احرام خارج نمى شود.
                6ـ سـپس به بيان حكم كسانى مى پردازد كه در حال حج تمتع قادر به قربانى نيستند, مى فرمايد: ((كـسى كه (قربانى ) ندارد, بايد سه روز در ايام حج , و هفت روزبه هنگام بازگشت , روزه بدارد, ايـن ده روز كـامـل اسـت )) (فـمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج وسبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة ).
                بنابراين اگر قربانى پيدا نشود, يا وضع مالى انسان اجازه ندهد, جبران آن ده روز روزه است .
                7ـ بعد به بيان حكم ديگرى پرداخته , مى گويد: ((اين برنامه حج تمتع براى كسى است كه خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد)) (ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى الـمسجدالحرام ).
                بـنابراين كسانى كه اهل مكه يا اطراف مكه باشند, حج تمتع ندارند و وظيفه آنها حج قران يا افراد است ـ كه شرح اين موضوع در كتب فقهى آمده است .
                بعد از بيان اين احكام هفتگانه در پايان آيه دستور به تقوا مى دهد ومى فرمايد: ((از خدا بپرهيزيد و تـقـوا پـيـشه كنيد و بدانيد خداوند عقاب و كيفرش شديد است )) (واتقوا اللّه واعلموا ان اللّه شديد العقاب ).
                ايـن تـاكـيد شايد به اين جهت است كه مسلمانان در هيچ يك از جزئيات اين عبادت مهم اسلامى كوتاهى نكنند چرا كه كوتاهى در آن گاهى سبب فساد حج و ازبين رفتن بركات مهم آن مى شود.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #38
                  اهميت حج در ميان وظايف اسلامى !.
                  حـج از مـهـمترين عباداتى است كه در اسلام تشريع شده و داراى آثار وبركات فراوان و بيشمارى است , حج مراسمى است كه پشت دشمنان را مى لرزاندو هر سال خون تازه اى در عروق مسلمانان جارى مى سازد.
                  حج عبادتى است كه اميرمؤمنان آن را ((پرچم )) و ((شعار مهم )) اسلام ناميده ودر وصيت خويش در آخـريـن سـاعـت عمرش فرموده : ((خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شودمهلت داده نمى شويد)) (و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت ).
                  اقسام حج :.
                  فـقـهـاى بـزرگ مـا با ابهام از آيات قرآن و سنت پيامبر(ص ) و ائمه اهل بيت (ع )حج را به سه قسم تقسيم كرده اند: حج تمتع , حج قران و افراد.

                  حج تمتع مخصوص كسانى است كه فاصله آنها از مكه 48 ميل يا بيشترباشد (حدود 86 كيلومتر) و حج قران و افراد, مربوط به كسانى است كه در كمتر ازاين فاصله زندگى مى كنند.
                  در حـج تـمتع , نخست عمره را بجا مى آورند, سپس از احرام بيرون مى آيند,بعدا مراسم حج را در ايام مخصوصش انجام مى دهند, ولى در حج قران و افراد,اول مراسم حج بجا مى آورده مى شود, و بعد از پايان آن مراسم عمره , با اين تفاوت كه در حج قران , قربانى به همراه مى آورند و در حج افراد اين قربانى نيست .
                  (آيه 197)ـ قرآن در اين آيه احكام حج را تعقيب مى كند و دستورات جديدى مى دهد.
                  1ـ نخست مى فرمايد: ((حج در ماههاى معينى است )) (الحج اشهرمعلومات ) منظور از اين ماهها, ماههاى شوال , ذى القعده و ذى الحجه است .
                  2ـ سپس به دستور ديگرى , در مورد كسانى كه با احرام بستن شروع به مناسك حج مى كنند, اشاره كـرده مـى فـرمـايـد: ((آنها كه حج را بر خود فرض كرده اند(و احرام بسته اند بايد بدانند) در حج آمـيـزش جـنسى , و گناه و جدال نيست )) (فمن فرض فيهن الحج فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فى الحج ).
                  به اين ترتيب محيط حج بايد از تمتعات جنسى و همچنين گناهان وگفتگوهاى بى فايده و جر و بـحـثها و كشمكشهاى بيهوده پاك باشد, زيرا محيطى است كه روح انسان بايد از آن نيرو بگيرد و يـكـباره از جهان ماده جدا شود, و به عالم ماورا ماده راه يابد, و در عين حال رشته الفت و اتحاد و اتـفـاق و بـرادرى در مـيان مسلمانان محكم گردد و هر كارى كه با اين امور منافات دارد ممنوع است .
                  3ـ در مـرحـلـه بعد به مسائل معنوى حج , و آنچه مربوط به اخلاص است اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنچه را از كارهاى خير انجام مى دهيد خدا مى داند)) (وماتفعلوا من خير يعلمه اللّه ).
                  و اين بسيار لذتبخش است كه اعمال خير در محضر او انجام مى شود.
                  و در ادامـه هـمين مطلب مى فرمايد: ((زاد و توشه تهيه كنيد كه بهترين زاد وتوشه ها پرهيزكارى است و از من بپرهيزيد اى صاحبان عقل )) (وتزودا فان خيرالزاد التقوى واتقون يا اولى الا لباب ).
                  ايـن جمله ممكن است اشاره لطيفى به اين حقيقت بوده باشد كه در سفر حج موارد فراوانى براى تـهـى ه زادهـاى معنوى وجود دارد كه بايد از آن غفلت نكنيد, درآنجا تاريخ مجسم اسلام است و صـحنه هاى زنده فداكارى ابراهيم (ع ) و جلوه هاى خاصى از مظاهر قرب پروردگار ديده مى شود آنـهـا كـه روحـى بـيدار و انديشه اى زنده دارندمى توانند براى يك عمر ازاين سفر بى نظير روحانى توشه معنوى فراهم سازند.
                  (آيـه 19ـ در ايـن آيـه بـه رفـع پـاره اى از اشـتـباهات در زمينه مساله حج پرداخته مى فرمايد: ((گـناهى بر شمانيست كه از فضل پروردگارتان (ومنافع اقتصادى در ايام حج ) برخوردار شويد)) (ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلا من ربكم ).
                  در زمـان جـاهـلـيت هنگام مراسم حج هرگونه معامله و تجارت و باركشى ومسافربرى را گناه مـى دانـسـتـند و حج كسانى را كه چنين مى كردند باطل مى شمردندآيه فوق اين حكم جاهلى را بـى ارزش و بـاطل اعلام كرد و فرمود هيچ مانعى ندارد كه در موسم حج از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گيريد و يا كار كنيد و از دست رنج خود استفاده كـنـيـد, علاوه بر اين , مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف به سوى خانه خدا مى تواند پايه و اساسى براى يك جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى گردد.
                  سپس در ادامه همين آيه عطف توجه به مناسك حج كرده مى فرمايد(هنگامى كه از عرفات كوچ كـرديـد خـدا را در نـزد مشعرالحرام ياد كنيد)) (فاذا افـضتم من عرفات فاذكروا اللّه عند المشعر الحرام ).
                  ((او را يـاد كـنـيـد هـمـان گـونه كه شما را هدايت كرد هر چند پيش از آن از گمراهان بوديد)) (واذكروه كما هدايكم وان كنتم من قبله لمن الضالين ).
                  (آيـه 199)ـ بـاز در ادامـه هـمـيـن مـعـنى مى فرمايد: ((سپس از آنجا كه مردم كوچ مى كنند (از مشعرالحرام به سوى سرزمين منى ) كوچ كنيد)) (ثم افيضوا من حيث افاض الناس ).
                  در روايات آمده است كه قبيله قريش در جاهليت امتيازات نادرستى براى خود قائل بودند از جمله ايـن كـه مـى گـفتند: ما نبايد در مراسم حج به عرفات برويم زيرا عرفات از حرم مكه بيرون است قـرآن در آيـه فـوق خط بطلان بر اين اوهام كشيدو به مسلمانان دستور داد همه با هم در عرفات وقوف كنند و از آنجا همگى به سوى مشعرالحرام و از آنجا به سوى منى كوچ كنند.
                  و در پـايـان دسـتور به استغفار و توبه مى دهد مى فرمايد: ((از خدا طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمـرزنـده و مـهربان است )) (واستغفروا اللّه ان اللّه غفور رحيم ) وطلب آمرزش كنيد از آن افكار و خيالات جاهلى كه مخالف روح مساوات و برابرى حج است .
                  در ايـن بـخـش از آيات به سه موقف حج اشاره شده , عرفات كه محلى در 20كيلومترى مكه است سـپـس وقـوف در مـشعرالحرام ـيا مزدلفه ـ و سوم سرزمين منى كه محل قربانى و رمى جمرات و پايان دادن به احرام و انجام مراسم عيد است .
                  نكته ها:.
                  1ـ.
                  نخستين موقف حج .
                  زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره راهى مراسم حج مى شوند ونخستين مرحله همان وقوف در عرفات است ـدر نامگذارى سرزمين عرفات به اين نام ممكن است اشاره به اين حقيقت باشد كه اين سرزمين محيط بسيار آماده اى براى معرفت پروردگار و شناسايى ذات پاك اوست و به راستى آن جـذبـه معنوى وروحانى كه انسان به هنگام ورود در عرفات پيدا مى كند با هيچ بيان و سخنى قابل توصيف نيست تنها بايد رفت و مشاهده كردـ همه يكنواخت , همه بيابان نشين ,همه از هياهوى دنياى مادى و زرق و برقش فرار كرده در زير آن آسمان نيلى و در آن هواى پاك از آلودگى گناه , در آنـجـا كـه از لابـلاى نـسـيـمش صداى زمزمه جبرئيل وآهنگ مردانه ابراهيم خليل و طنين حـيـاتـبـخـش صـداى پـيـامبراسلام (ص ) شنيده مى شود در اين سرزمين خاطره انگيز كه گويا دريـچـه اى به جهان ماوراى طبيعت درآن گشوده شده انسان نه تنها از نشئه عرفان پروردگار سـرمـسـت مى شود و لحظه اى بازمزمه تسبيح عمومى خلقت هماهنگ مى گردد بلكه در درون وجود خود, خودش را هم كه عمرى است گم كرده و به دنبالش مى گردد پيدا مى كند و به حال خويشتن نيز عارف مى گردد آرى ! اين سرزمين را ((عرفات )) مى نامند چه اسم جالب ومناسبى !.
                  2ـ.
                  مشعرالحرام : دومين موقف حج .
                  ((مـشـعـر)) از ماده ((شعور)) است در آن شب تاريخى (شب دهم ذى الحجه ) كه زائران خانه خدا پـس از طى دوران تربيت خود در عرفات به آنجا كوچ مى كنند وشبى را تا به صبح روى ماسه هاى نـرم در زيـر آسمان پرستاره در سرزمينى كه نمونه كوچكى از محشر كبرى و پرده اى از رستاخيز بزرگ قيامت است آرى ! در چنان محيط بى آلايش و با صفا و تكان دهنده در درون جامه معصومانه احـرام و روى آن مـاسـه هـاى نـرم انـسـان جوشش چشمه هاى تازه اى از انديشه و فكر و شعور در درون خـود احـسـاس مى كند و صداى ريزش آن را در اعماق قلب خود به روشنى مى شنودآنجا را ((مشعر)) مى نامند!.
                  آيه 200ـ شان نزول : در حديثى از امام باقر(ع ) مى خوانيم كه : در ايام جاهليت هنگامى كه از مراسم حج فارغ مى شدند در آنجا اجتماع مى كردند وافتخارات نياكان خود را بر مى شمردند (و افتخارات مـوهومى براى خود برمى شمردند) آيه نازل شد و به آنها دستور داد كه به جاى اين كار (نادرست ) ذكر خداگويند و از نعمتهاى بى دريغ خداوند و مواهب او ياد كنند.
                  تفسير: اين آيه همچنان ادامه بحثهاى مربوط به حج است نخست مى گويد(هنگامى كه مناسك (حـج ) خود را انجام داديد ذكر خدا گوييد همان گونه كه پدران و نياكانتان را ياد مى كرديد بلكه از آن بيشتر و برتر)) (فاذا قضيتم مناسككم فاذكروااللّه كذكركم آباكم او اشد ذكرا).
                  منظور از اين تعبير اين نيست كه هم نياكانتان را ذكر كنيد و هم خدا را, بلكه اشاره اى است به اين واقعيت كه اگر آنها بخاطر پاره اى از مواهب لايق يادآورى هستند پس چرا به سراغ خدا نمى رويد كـه تـمـام عـالـم هـسـتـى و تمام نعمتهاى جهان ازناحيه اوست صاحب صفات جلال و جمال و ولى نعمت همگان است .
                  ((ذكر خدا)) در اين جا تمام اذكار الهى بعد از مراسم را شامل مى شود.
                  در اينجا مردم را به دو گروه تقسيم مى كند مى فرمايد: ((گروهى از مردم مى گويند خداوندا! در دنـيـا به ما نيكى عطا فرما ولى در آخرت بهره اى ندارند)) (فمن الناس من يقول ربنا آتنا فى الدنيا وما له فى الا خرة من خلاق ).
                  (آيه 201)ـ ((و گروهى مى گويند پروردگارا! به ما نيكى عطا كن و در آخرت نيكى مرحمت فرما و مـا را از عـذاب آتش نگاهدار)) (ومنهم من يقول ربنا آتنافى الدنيا حسنة وفى الا خرة حسنة وقنا عذاب النار).
                  در حقيقت اين قسمت از آيات اشاره به خواسته هاى مردم و اهداف آنها دراين عبادت بزرگ است , زيرا گروهى هم مواهب مادى دنيا را مى خواهند و هم مواهب معنوى را بلكه زندگى دنيا را نيز به عنوان مقدمه تكامل معنوى مى طلبند!.
                  در ايـن كه منظور از ((حسنة )) در آيه چيست ؟ در حديثى از پيامبراكرم (ص )مى خوانيم : ((كسى كـه خـدا بـه او قـلـبى شاكر و زبان مشغول به ذكر حق , و همسرى باايمان كه او را در امور دنيا و آخرت يارى كند ببخشد, نيكى دنيا و آخرت را به اوداده واز عذاب آتش باز داشته شده )).
                  الـبـته ((حسنه )) به معنى هرگونه خير و خوبى است و مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه تمام مـواهب مادى و معنوى را شامل مى شود, بنابراين آنچه در روايت فوق آمده بيان مصداق روشن آن است .
                  (آيـه 202)ـ در ايـن آيه اشاره به گروه دوم كرده (همان گروهى كه حسنه دنياو آخرت را از خدا مـى طلبند) مى فرمايد: ((آنها نصيب و بهره اى از كسب خود دارندو خداوند سريع الحساب است )) (اولئك لهم نصيب مما كسبوا واللّه سريع الحساب ).
                  در حـقـيـقـت ايـن آيـه نـقـطـه مقابل جمله اى است كه در آيات قبل در باره گروه اول آمد كه مى فرمايد: ((آنها نصيبى در آخرت ندارند)).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #39
                    (آيـه 203)ـ ايـن آيـه آخـريـن آيه است كه در اينجا در باره مراسم حج , سخن مى گويد وسنتهاى جاهلى را در رابطه باتفاخرهاى موهوم نسبت به نياكان وگذشتگان در هم مى شكند و به آنها توصيه مى كند كه (بعد از مراسم عيد) به ياد خدا باشندمى فرمايد: ((خدا را در روزهاى معينى ياد كنيد)) (واذكروا اللّه فى ايام معدودات ).
                    در ايـن كـه مـنظور از اين اذكار چيست ؟ در احاديث اسلامى به اين صورت تعيين شده كه بعد از پـانـزده نـمـاز كـه آغـازش نماز ظهر روز عيد قربان , و پايانش نمازروز سيزدهم است , جمله هاى الـهام بخش زير تكرار گردد: اللّه اكبر اللّه اكبر لا اله الا اللّه واللّه اكبر وللّه الحمد اللّه اكبر على ما هدانا اللّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الا نعام .
                    سـپـس در دنبال اين دستور مى افزايد: ((كسانى كه تعجيل كنند و (ذكر خدا را)در دو روز انجام دهـنـد گناهى بر آنان نيست , و كسانى كه تاخير كنند (و سه روز انجام دهند نيز) گناهى بر آنها نـيـسـت , براى كسانى كه تقوا پيشه كنند)) (فمن تعجل فى يومين فلا اثم عليه ومن تاخر فلا اثم عليه لمن اتقى ).
                    اين تعبير در حقيقت , اشاره به نوعى تخيير در ادا ذكر خدا, ميان دو روز وسه روز مى باشد.
                    و در پـايـان آيـه , يـك دسـتور كلى به تقوا داده مى فرمايد: ((تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد)) (واتقوا اللّه واعلموا انـكم اليه تحشرون ).
                    اين جمله مى تواند اشاره به اين باشد كه مراسم روحانى حج , گناهان گذشته شما را پاك كرده , و هـمـچـون فرزندى كه از مادر متولد شده است پاك از اين مراسم باز مى گرديد, اما مراقب باشيد بعدا خود را آلوده نكنيد.
                    آيـه 204ـ شـان نـزول : در مـورد نزول اين آيه و دو آيه بعد گفته اند: اين آيات در باره ((اخنس بن شريق )) نازل شده كه مردى زيبا و خوش زبان بود و تظاهر به دوستى پيامبر(ص ) مى كرد و خود را مـسـلـمان جلوه مى داد, و سوگند مى خورد كه آن حضرت را دوست دارد و به خدا ايمان آورده , پـيـامـبر هم كه مامور به ظاهر بود با اوگرم مى گرفت , ولى او در باطن مرد منافقى بود, در يك ماجرا زراعت بعضى ازمسلمانان را آتش زد و چهارپايان آنان را كشت .
                    اين سه آيه نازل شد و به اين ترتيب پرده از روى كار او برداشته شد.
                    تـفـسـيـر: در ايـن آيه , اشاره سربسته اى به بعضى از منافقان كرده , مى فرمايد: ((وبعضى از مردم چنين هستند كه گفتار او در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى شود (ولى در باطن چنين نيست ) و خداوند بر آنچه در قلب او است گواه مى باشد, و اوسرسخت ترين دشمنان است )) (ومن الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنياويشهداللّه على ما فى قلبه وهو الدالخصام ).
                    (آيـه 205)ـ سپس مى افزايد: ((نشانه دشمنى باطنى او اين است كه وقتى روى بر مى گرداند و از نـزد تـو خارج مى شود, كوشش مى كند كه در زمين , فساد به راه بيندازد, و زراعت و چهارپايان را نـابـود كـند با اين كه مى داند خدا فساد را دوست ندارد)) (واذا تولى سعى فى الا رض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل واللّه لا يحب الفساد).
                    آرى ! اگر اينها در اظهار دوستى و محبت به پيامبراسلام و پيروان او صادق بودند هرگز دست به فـسـاد و تـخـريـب نـمـى زدنـد, ظـاهـر آنان دوستى خالصانه است ,اما در باطن , بى رحم ترين , و سرسخت ترين دشمنانند.
                    (آيـه 206)ـ در اين آيه مى افزايد: هنگامى كه او را از اين عمل زشت نهى كنند ((و به او گفته شود از خـدا بـتـرس (آتـش لـجـاجـت در درونـش شعله ور مى گردد) ولجاج و تعصب , او را به گناه مى كشاند)) (واذا قيل له اتق اللّه اخذته العزة بالا ثم ).
                    او نـه بـه اندرز ناصحان , گوش فرا مى دهد, و نه به هشدارهاى الهى بلكه پيوسته با غرور و نخوت مـخصوص به خود, بر خلاف كاريهايش مى افزايد چنين كسى را جز آتش دوزخ رام نمى كند, و لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((آتش دوزخ براى آنها كافى است و چه بد جايگاهى است )) (فحسبه جهنم ولبئس المهاد).
                    آيه 207ـ شان نزول : مفسر معروف اهل تسنن ((ثعلبى )) مى گويد: هنگامى كه پيغمبراسلام (ص ) تـصميم گرفت مهاجرت كند, و مشركان اطراف خانه او را براى حمله به او, محاصره كرده بودند دسـتـور داد عـلى (ع ) در بستر او بخوابد و پارچه سبزرنگى كه مخصوص به خود پيغمبر بود روى خود بكشد.
                    در ايـن هـنـگام خداوند به ((جبرئيل )) و ((ميكائيل )) وحى فرستاد كه من بين شمابرادرى ايجاد كـردم و عـمـر يـكى از شما را طولانى تر قرار دادم كداميك از شما حاضراست ايثار به نفس كند؟ هيچ كدام حاضر نشدند به آنها وحى شد اكنون على (ع ) دربستر پيغمبر خوابيده و آماده شده جان خـويش را فداى او سازد به زمين برويد وحافظ و نگهبان او باشيد هنگامى كه جبرئيل بالاى سر و ميكائيل پايين پاى على (ع )نشسته بودند جبرئيل مى گفت : ((به به آفرين به تو اى على خداوند به واسطه تو برفرشتگان مباهات مى كند))!.
                    در اين هنگام آيه نازل گرديد و به همين دليل آن شب تاريخى به نام ((ليلة المبيت )) ناميده شده است .
                    تـفـسـيـر: گـرچـه ايـن آيه در مورد هجرت پيغمبر و فداكارى على (ع ) نازل شده ,ولى مفهوم و مـحتواى كلى و عمومى دارد و در واقع نقطه مقابل چيزى است كه درآيات قبل در مورد منافقان وارد شـده بـود, مـى فرمايد: ((از ميان مردم كسانى هستندكه جان خود را در برابر خشنودى خدا مـى فـروشـنـد, و خـداوند نسبت به بندگانش مهربان است )) (ومن الناس من يشرى نفسه ابتغا مرضات اللّه واللّه رؤف بالعباد).
                    جـمله (واللّه رؤف بالعباد) ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند در عين اين كه بخشنده جان بـه انـسـان اسـت هـمان را خريدارى مى كند و بالاترين بها را كه همان خشنودى اوست به انسان مى پردازد!.
                    قابل توجه اين كه فروشنده ((انسان )) و خريدار ((خدا)) و متاع ((جان )) و بهاى معامله خشنودى ذات پاك اوست , در حالى كه در موارد ديگر بهاى اين گونه معاملات را بهشت جاويدان و نجات از دوزخ ذكر كرده است .
                    بـه هـر حـال آيـه فـوق بـا تـوجه به شان نزول يكى از بزرگترين فضائل على (ع )است كه در اكثر منابع اسلامى ذكر شده است .
                    (آيه 20 ـ.
                    صلح جهانى تنها در سايه ايمان !.
                    بـعـد از اشـاره به دو گروه (گروه مؤمنان بسيار خالص و منافقان مفسد) درآيات گذشته , همه مؤمنان را در اين آيه مخاطب ساخته مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد, همگى در صلح و آشتى در آييد)) (ي ايها الذين آمنوا ادخلوافى السلم كافة ).
                    از مفهوم اين آيه چنين استفاده مى شود كه صلح و آرامش تنها در پرتو ايمان امكان پذير است اصولا در مقابل عوامل پراكندگى (زبان و نژاد و ) يك حلقه محكم اتصال در ميان قلوب بشر لازم است , اين حلقه اتصال تنها ايمان به خدااست كه مافوق اين اختلافات است .
                    سـپـس مـى افزايد: ((از گامهاى شيطان پيروى نكنيد كه او دشمن آشكار شمااست )) (ولا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين ).
                    در ايـنجا نيز اين حقيقت تكرار شده كه انحراف از صلح و عدالت و تسليم شدن در برابر انگيزه هاى دشـمـنى و عداوت و جنگ و خونريزى از مراحل ساده وكوچك شروع مى شود, و به مراحل حاد و خطرناك منتهى مى گردد.
                    جـمله انه لكم عدو مبين متضمن استدلال زنده و روشنى است , مى گويددشمنى شيطان با شما چـيـزى مـخـفـى و پوشيده نيست , او از آغاز آفرينش آدم براى دشمنى با او كمر بست , با اين حال چگونه تسليم وسوسه هاى او مى شويد!.
                    (آيـه 209)ـ در ايـن آيـه بـه هـمـه مـؤمنان هشدار مى دهد كه ((اگر بعد از (اين همه ) نشانه ها و برنامه هاى روشن كه به سراغ شما آمده لغزش كنيد و تسليم وسوسه هاى شيطان شويد و گامى بر خلاف صلح و سلام برداريد بدانيد (از پنجه عدالت خداوند فرار نتوانيد كرد) چرا كه خداوند توانا و شكست ناپذير و حكيم است )) (فان زللتم من بعد ما جتكم البينات فاعلموا ان اللّه عزيز حكيم ).
                    برنامه روشن , راه روشن و مقصد هم معلوم است با اين حال جايى براى لغزش و قبول وسوسه هاى شـيـطانى نيست ! اگر منحرف شويد قطعا مقصر خودشماييد و بدانيد خداوند قادر حكيم شما را مجازات عادلانه خواهد كرد.
                    (آيـه 210)ـ اين آيه گرچه از آيات پيچيده قرآن بنظر مى رسد لكن دقت روى تعبيرات آن ابهام را بـرطـرف مى سازد, در اينجا روى سخن به پيامبر(ص ) است ,مى فرمايد: ((آيا آنها انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان در سايه هاى ابرها به سوى آنها بيايند)) و دلايل ديگرى در اختيارشان بگذارند با ايـن كه چنين چيزى محال است و به فرض كه محال نباشد چه ضرورتى دارد (هل ينظرون الا ان ياتيهم اللّه فى ظلل من الغمام والملائكة ) )) در حالى كه كار پايان گرفته است )) (وقضى الا مر).
                    در ايـن كـه مـنظور از پايان گرفتن كار چيست ؟ آنچه به نظر مى رسد اين است كه اشاره به نزول عذاب الهى به كافران لجوج باشد زيرا ظاهر آيه مربوط به اين جهان است .
                    و در پايان آيه مى فرمايد: ((و همه كارها به سوى خدا باز مى گردد)) (والى اللّه ترجع الا مور).
                    امـور مـربـوط بـه ارسـال پـيامبران ونزول كتابهاى آسمانى وتبيين حقايق بازگشت به او مى كند همان گونه كه امر حساب و مجازات و كيفر و پاداش به او باز مى گرددرؤيت خداوند.
                    بى شك مشاهده حسى تنها در مورد اجسامى صورت مى گيرد كه داراى رنگ و مكان و محل است بـنـابراين , در مورد ذات خداوند كه مافوق زمان و مكان است معنى ندارد ذات پاك او نه در دنيا با اين چشم ديده مى شود و نه در آخرت دلايل عقلى اين مساله به قدرى روشن است كه ما را بى نياز از شرح و بسط مى كند.
                    الـبـته مشاهده خداوند با چشم دل هم در اين جهان ممكن است و هم درجهان ديگر و مسلما در قيامت كه ذات پاك او ظهور و بروز قوى ترى دارد اين مشاهده قوى تر خواهد بود ((20)) .
                    (آيه 211)ـ اين آيه در حقيقت , يكى از مصاديق آيات گذشته است , چرا كه درآيات گذشته سخن از مؤمنان و كافران و منافقان بود, كافرانى كه بر اثر لجاجت ,آيات و دلايل روشن را ناديده گرفته بـه بهانه جويى مى پرداختند, و بنى اسرائيل يكى از مصاديق واضح اين معنى هستند مى فرمايد: ((از بـنى اسرائيل بپرس , چه نشانه هاى روشنى به آنها داديم ؟)) ولى آنها اين نشانه هاى روشن را ناديده گرفتند, و نعمتهاى الهى را در راه غلط صرف كردند (سل بنى اسرائيل كم آتيناهم من آية بينة ).
                    سـپـس مـى افـزايـد: ((كـسـى كـه نـعمت خدا را بعد از آن كه به سراغ او آمد تبديل كند (و از آن سـؤاسـتفاده نمايد, گرفتار عذاب شديد الهى خواهد شد) زيرا خداوندشديدالعقاب است )) (ومن يبدل نعمة اللّه من بعد ما جائته فان اللّه شديدالعقاب ).
                    منظور از تبديل نعمت اين است كه انسان امكانات و منابع مادى و معنوى راكه در اختيار دارد, در مـسـيـرهـاى انـحـرافى و گناه به كار گيرد, مساله تبديل نعمت ,وسرنوشت دردناك ناشى ازآن منحصر به بنى اسرائيل نيست , هم اكنون دنياى صنعتى گرفتار اين بدبختى بزرگ است زيرا با اين كه خـداونـد مـواهب و نعمتها و امكاناتى دراختيار انسان امروز قرار داده كه در هيچ دورانى از تاريخ سـابـقه نداشته , ولى بخاطردورى از تعليمات الهى پيامبران گرفتار تبديل نعمت شده و آنها را به صـورت وحشتناكى در راه فنا و نيستى خود به كار گرفته و از آن مخربترين سلاحها, براى ويرانى جهان ساخته و يا از قدرت مادى خويش براى توسعه ظلم و استعمار واستثمار بهره گرفته و دنيا را به جايگاهى ناامن از هر نظر مبدل كرده است .
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #40

                      آيـه 212ـ شـان نـزول : ابن عباس مفسر معروف مى گويد: اين آيه در باره اقليت اشرافى و رؤساى قريش نازل شد كه زندگى بسيار مرفهى داشتند, و جمعى ازمؤمنان ثابت قدم كه از نظر زندگى مادى فقير و تهيدست بودند را به باد استهزامى گرفتند و مى گفتند: اگر پيامبر(ص ) شخصيتى داشـت و از طـرف خـدا بـود, اشـراف بـزرگـان از او پـيروى مى كردند, آيه نازل شد و به سخنان بى اساس آنها پاسخ داد.
                      تفسير: شان نزول اين آيه مانع از آن نيست كه يك قاعده كلى و عمومى از آن استفاده كرده يا آن را مـكـمل آيه پيشين در باره يهود بدانيم آيه مى گويد: ((زندگى دنيابراى كافران زينت داده شده است )) (زين للذين كفروا الحيوة الدنيا).
                      لـذا از بـاده غـرور سـرمـست شده ((و افراد با ايمان را كه احيانا دستشان تهى است به باد مسخره مى گيرند)) (ويسخرون من الذين آمنوا).
                      ايـن در حالى است كه ((اين افراد با ايمان و تقوا در قيامت برتر از آنها هستند))آنها در اعلى عليين بهشتند و اينها در دركات جهنم (والذين اتقوا فوقهم يوم القيمة ).
                      زيـرا در آن جهان مقامات معنوى صورت عينى به خود مى گيرد و مؤمنان دردرجات بالايى قرار خـواهـنـد گـرفـت , آنـهـا گويى بر فراز آسمانها سير مى كنند در حالى كه اينها در اعماق زمين مـى رونـد و ايـن جـاى تعجب نيست ((زيرا خداوند هر كس رابخواهد بى حساب روزى مى دهد)) (واللّه يرزق من يشا بغير حساب ).
                      ايـنـهـا در حـقـيـقـت بـشـارت و آرامشى است براى مؤمنان فقير و هشدار وتهديدى است براى ثروتمندان مغرور و بى ايمان .
                      بى حساب بودن روزى خداوند نسبت به افراد با ايمان اشاره به اين است كه هرگز پاداشها و مواهب الـهـى بـه اندازه اعمال ما نيست بلكه مطابق كرم و لطف اواست و مى دانيم لطف و كرمش حد و حدودى ندارد.
                      (آيه 213)ـ بعد از بيان حال مؤمنان و منافقان و كفار در آيات پيشين , در اين آيه به سراغ يك بحث اصولى و كلى و جامع در مورد پيدايش دين و مذهب واهداف و مراحل مختلف آن مى رود نخست مى فرمايد: ((انسانها (در آغاز) همه امت واحدى بودند)) (كان الناس امة واحدة ).
                      و در آن روز تـضـادى در مـيـان آنـهـا وجـود نداشت , زندگى بشر و اجتماع اوساده بود, فطرتها دسـت نخورده , و انگيزه هاى هوى و هوس و اختلاف و كشمكش در ميان آنها ناچيز بود (اين مرحله اول زنـدگـى انـسانها بود) سپس زندگى انسانهاشكل اجتماعى به خود گرفت زيرا انسان براى تـكـامـل آفـريـده شده و تكامل او تنهادر دل اجتماع تامين مى گردد (و اين مرحله دوم زندگى انسانها بود) ولى به هنگام ظهور اجتماع , اختلافها و تضادها به وجود آمد چه از نظر ايمان و عقيده , و چـه ازنظر عمل و تعيين حق و حقوق هر كس و هر گروه در اجتماع , و اينجا بشر تشنه قوانين و تـعـليمات انبيا و هدايتهاى آنها مى گردد تا به اختلافات او در جنبه هاى مختلف پايان دهد (و اين مـرحـله سوم بود) در اينجا ((خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند)) (فبعث اللّه النبيين مبشرين ومنذرين ) و اين مرحله چهارم بود.
                      در ايـنـجـا انسانها با هشدارهاى انبيا و توجه به مبد و معاد و جهان ديگر كه در آنجا پاداش و كيفر اعـمـال خـويـش را در مـى يـابـنـد براى گرفتن احكام و قوانين الهى آمادگى پيدا كردند و لذا مـى فـرمـايـد: ((خـداونـد با آنها كتاب آسمانى به حق نازل كرد تادر ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند حكومت كند)) (وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيـما اختلفوا فيه ).
                      و بـه ايـن تـرتـيـب ايـمان به انبيا و تمسك به تعليمات آنها و كتب آسمانى , آبى بر آتش اختلافات فروريخت و آن را خاموش ساخت ـ و اين مرحله پنجم بود.
                      اين وضع مدتى ادامه يافت ولى كم كم وسوسه هاى شيطانى و امواج خروشان هواى نفس , كار خود را در ميان گروهى كرد لذا آيه مى فرمايد: ((در آن اختلاف نكردند مگر كسانى كه كتاب آسمانى را دريافت داشته بودند و بينات ونشانه هاى روشن به آنها رسيده بود آرى ! آنها, بخاطر انحراف از حق و سـتـمـگـرى درآن اخـتلاف كردند)) (ومااختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيابينهم ) و اين مرحله ششم بود.
                      در ايـنـجا مردم به دو گروه تقسيم شدند مؤمنان راستين كه در برابر حق تسليم بودند آنها براى پـايـان دادن به اختلافات جديد به كتب آسمانى و تعليمات انبيابازگشتند و به حق رسيدند و لذا مى فرمايد: ((خداوند مؤمنان از آنها را به حقيقت آنچه در آن اختلاف داشتند به فرمان خود هدايت فـرمـود)) در حـالـى كـه افراد بى ايمان و ستمگر خودخواه همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند (فهدى اللّه الذين آمنوا لمااختلفوا فيه من الحق باذنه ) و اين مرحله هفتم بود.
                      و در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند هر كه را بخواهد و لايق ببيند به راه مستقيم هدايت مى كند)) (واللّه يهدى من يشا الى صراط مستقيم ).

                      اشـاره به اين كه مشيت الهى كه آميخته با حكمت او است گزاف و بى حساب نيست و از هرگونه تـبـعـيـض ناروا بر كنار است تمام كسانى كه داراى نيت پاك و روح تسليم در برابر حقند مشمول هـدايـتـهـاى او مى شوند, اشتباهات عقيدتى آنها اصلاح مى گردد و از روشن بينيهاى مخصوصى برخوردار مى شوند و آنها را از اختلافات ومشاجرات دنياپرستان بى ايمان بر كنار مى دارد و آرامش روح و اطمينان خاطر وسلامت جسم و جان به آنها مى بخشد.
                      آيه 214ـ شان نزول : بعضى از مفسران گفته اند: هنگامى كه در جنگ احزاب ترس و خوف و شدت بـر مـسـلـمانان غالب شد و در محاصره قرار گرفتند اين آيه نازل شد و آنان را به صبر و استقامت دعوت نمود و يارى نصرت به آنها داد.
                      تفسير: از اين آيه چنين بر مى آيد كه جمعى از مؤمنان مى پنداشتند كه عامل اصلى ورود در بهشت تـنـهـا اظـهـار ايمان به خدا است بى آن كه تلاش و كوششى به خرج دهند, قرآن در برابر اين تفكر نـادرسـت مى فرمايد: ((آيا گمان كرديد داخل بهشت مى شويد بى آن كه حوادثى همچون حوادث سـخـت گـذشـتـگان به شما برسد))(ام حسبتم ان تدخلوا الجنة ولما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم ).
                      ((همانها كه شدايد و زيانهاى فراوان به آنها رسيد و آنچنان ناراحت و متزلزل شدند كه پيامبرالهى و افـرادى كـه ايمان آورده بودند گفتند: پس يارى خدا كجاست !))(مستهم الباسا والضرا وزلزلوا حتى يقول الرسول والذين آمنوا معه متى نصراللّه ).
                      الـبـتـه آنها اين جمله را به عنوان اعتراض و ايراد نمى گفتند بلكه به عنوان تقاضا و انتظار مطرح مـى كـردند و چون آنها نهايت استقامت خود را در برابر اين حوادث به خرج دادند و دست به دامن الطاف الهى زدند به آنها گفته شد ((آگاه باشيد يارى خدا نزديك است )) (الا ان نصراللّه قريب ).
                      در حقيقت اين آيه به يكى از سنن الهى كه در همه اقوام جارى بوده است اشاره مى كند و به مؤمنان در هـمه قرون و اعصار هشدار مى دهد كه براى پيروزى وموفقيت و نايل شدن به مواهب بهشتى , بايد به استقبال مشكلات بروند و فداكارى كنند و اين آزمونى است كه مؤمنان را پرورش مى دهد.
                      آيه 215ـ شان نزول : ((عمروبن جموح )) پيرمردى بزرگ و ثروتمند بود به پيامبر(ص ) عرض كرد از چه چيز صدقه بدهم و به چه كسانى ؟ اين آيه نازل شد و به او پاسخ گفت .
                      تفسير: درقرآن مجيدآيات فراوانى درباره انفاق وبخشش درراه خداآمده است همين امر سبب مى شد كه در باره جزئيات از پيامبر(ص ) سؤال كنند لذا در آيه موردبحث مى فرمايد: ((ازتوسؤال مى كنند چه چيز راانفاق كنند)) (يسئلونك ماذا ينفقون ).
                      سـپـس مـى افـزايـد: ((بگو هر خير و نيكى (و هرگونه سرمايه سودمند مادى ومعنوى ) كه انفاق مى كنيد براى پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان وواماندگان در راه , بايد باشد)) (قل ما انفقتم من خير فللوالدين والا قربين واليتامى والمساكين وابن السبيل ).
                      مسلما ذكر اين پنج طايفه به عنوان بيان مصداقهاى روشن است وگرنه منحصر به آنها نمى باشد.
                      و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((و هر كار خيرى انجام مى دهيد خداوند از آن آگاه است )) (وما تفعلوا من خير فان اللّه به عليم ).
                      لـزومـى نـدارد تظاهر كنيد, و مردم را از كار خويش آگاه سازيد, چه بهتر كه براى اخلاص بيشتر انفاقهاى خود را پنهان سازيد, زيرا كسى كه پاداش مى دهد ازهمه چيز با خبر است و كسى كه جزا به دست اوست حساب همه نزد او است .
                      جمله ((وما تفعلوا)) معنى وسيعى دارد كه تمام اعمال خير را شامل مى شود.
                      و جمله ((ما انفقتم من خير)) (آنچه از نيكيها انفاق مى كنيد) مى گويد: انفاق ازهر موضوع خوبى مـى تواند باشد, و تمام نيكيها را شامل مى شود از اموال باشد ياخدمات , از موضوعات مادى باشد يا معنوى .
                      در ضـمـن تـعـبـيـر بـه ((خـيـر)) نـشان مى دهد كه مال و ثروت ذاتا چيز بدى نيست ,بلكه يكى ازبهترين وسايل خيراست , مشروط بر اين كه به نيكى از آن بهره گيرى شود.
                      (آيه 216)ـ آيه گذشته عمدتا در مورد انفاق اموال بود و در اين آيه سخن ازانفاق جانها در راه خدا اسـت و ايـن هـر دو در مـيـدان فـداكارى دوش به دوش يكديگرقرار دارند مى فرمايد: ((جنگ (با دشمن ) بر شما مقرر شده است در حالى كه از آن اكراه داريد)) (كتب عليكم القتال وهو كره لكم ).
                      تعبير به ((كتب )) (نوشته شده ) اشاره به حتمى بودن و قطعى بودن اين فرمان الهى است .
                      بـراى انسانهاى معمولى يك امر طبيعى است كه جنگ ولو با دشمن و در راه خدا خوشايند نيست زيـرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم جراحتها ومشقتها است البته براى عاشقان شهادت در راه حق و كسانى كه در سطح بالايى ازمعرفت قرار دارند جنگ با دشمنان حق شربت گوارايى اسـت كـه همچون تشنه كامان به دنبال آن مى روند و مسلما حساب آنها از حساب توده مردم جدا است .
                      سـپـس به يك قانون كلى و اصل اساسى كه حاكم بر قوانين تكوينى و تشريعى خداوند است اشاره مـى كـند, مى فرمايد: ((چه بسا شما از چيزى اكراه داشته باشيددر حالى كه براى شما خير است و مايه سعادت و خوشبختى )) (وعسى ان تكرهواشيئا وهو خير لكم ).
                      بـه عـكس كناره گيرى از جنگ و عافيت طلبى ممكن است خوشايند شمانباشد در حالى كه واقعا چـنـين نيست ((چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد و آن براى شما شر است )) (وعسى ان تحبوا شيئا وهو شر لكم ).
                      و در پايان مى فرمايد: ((و خدا مى داند و شما نمى دانيد)) (واللّه يعلم وانتم لا تعلمون ).
                      پـروردگـار جـهان با اين لحن قاطع مى گويد كه افراد بشر نبايد تشخيص خودشان را در مسائل مـربوط به سرنوشتشان حاكم سازند چرا كه علم آنها از هر نظرمحدود و ناچيز است و معلوماتشان در بـرابـر مـجهولات همچون قطره اى در برابردريا است آنها با توجه به علم محدود خود نبايد در بـرابـر احكام الهى روى در هم كشند بايد بطور قطع بدانند كه خداوند اگر جهاد و روزه و حج را تشريع كرده همه به سود آنها است , توجه به اين حقيقت روح انضباط و تسليم در برابر قوانين الهى را درانـسـان پـرورش مى دهد, و درك و ديد او را از محيطهاى محدود فراتر مى برد و به نامحدود يعنى علم بى پايان خدا پيوند مى دهد.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #41
                        آيـه 217ـ شـان نـزول : پـيش از جنگ ((بدر)) پيامبراسلام (ص ) ((عبداللّه بن جحش )) را طلبيد و نـامـه اى بـه او داد, به او فرمان داد پس از آن كه دو روز راه پيمود,نامه را بگشايد و طبق آن عمل كـند, او پس از دو روز طى طريق نامه را گشود و چنين يافت : ((پس از آن كه نامه را باز كردى تا ((نخله )) (زمينى كه بين مكه و طائف است )پيش برو و در آنجا وضع قريش را زير نظر بگير)).
                        هـنـگـامـى كـه بـه ((نـخـلـه )) رسيدند به قافله اى از قريش برخورد كردند به آنهاحمله كردند ((عـمـروبن حضرمى )) را كشتند و قافله را با دو نفر نزد پيامبر(ص ) آوردند,پيغمبر به آنان فرمود: من به شما دستور نداده بودم كه در ماههاى حرام نبرد كنيد,مشركان نيز زبان به طعن گشودند كـه مـحـمـد(ص ) جـنگ و خونريزى را در ماههاى حرام حلال شمرده , آيه مورد بحث نازل شد و سـپـس ((عـبـداللّه بـن جـحش )) وهمراهانش اظهار كردند كه در اين راه براى درك ثواب جهاد كـوشـش كـرده انـد و ازپيامبر پرسيدند كه آيا اجر مجاهدان را دارند يا نه ؟ آيه بعد (آيه 21 نازل گرديد.
                        تـفـسـيـر: ايـن آيـه درصدد پاسخ ‌گويى به پاره اى از سؤالات در باره جهاد واستثناهاى آن است , نـخـست مى فرمايد: ((از تو در باره جنگ كردن در ماههاى حرام سؤال مى كنند)) (يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه ).
                        سپس مى افزايد: ((به آنها بگو: جنگ در آن (گناه ) بزرگى است )) (قل قتال فيه كبير).
                        و بـه اين ترتيب سنتى را كه از زمانهاى قديم و اعصار انبياى پيشين در ميان عرب در مورد تحريم پـيـكـار در مـاهـهـاى حرام (رجب , ذى القعده , ذى الحجه ومحرم ) وجود داشته با قاطعيت امضا مى كند.
                        سپس مى فرمايد: چنين نيست كه اين قانون استثنايى نداشته باشد, نبايداجازه داد گروهى فاسد و مفسد زير چتر اين قانون هر ظلم و فساد و گناهى رامرتكب شوند درست است كه جهاد در ماه حـرام مـهـم اسـت ((ولـى جـلـوگـيـرى از راه خـدا و كـفـر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجدالحرام , و خارج كردن و تبعيدنمودن ساكنان آن , نزد خداوند از آن مهمتر است )) (وصد عن سبيل اللّه وكفر به والمسجدالحرام واخراج اهله منه اكبر عنداللّه ).
                        سـپـس مـى افـزايـد: ((ايـجاد فتنه (و منحرف ساختن مردم از دين خدا) از قتل هم بالاتر است )) (والفتنة اكبر من القتل ).
                        چرا كه آن جنايتى است بر جسم انسان و اين جنايتى است بر جان و روح وايمان انسان , و بعد چنين ادامه مى دهد كه مسلمانان نبايد تحت تاثير تبليغات انحرافى مشركان قرار گيرند, زيرا ((آنها دائما بـا شـمـا مـى جـنگند تا اگر بتوانند شما را ازدينتان باز گردانند)) و در واقع به كمتر از اين قانع نيستند (ولا يزالون يقاتلونكم حتى يردوكم عن دينكم ان استطاعوا).
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #42
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #43

                            سپس در ادامه آيه مى افزايد: ((با اعمال صالح و پرورش فرزندان صالح , آثارنيكى براى خود از پيش بفرستيد)) (وقدموا لانفسكم ).
                            اشـاره بـه ايـن كه هدف نهايى از آميزش جنسى , لذت و كامجويى نيست بلكه بايد از اين موضوع , بـراى ايـجـاد و پـرورش فـرزندان , شايسته استفاده كرد و آن رابه عنوان يك ذخيره معنوى براى فـرداى قـيامت از پيش بفرستيد, بنابراين در انتخاب همسر, بايد اصولى را رعايت كنيد كه به اين نتيجه مهم منتهى شود.
                            و در پـايـان آيه , دستور به تقوا مى دهد و مى فرمايد: ((تقواى الهى پيشه كنيد وبدانيد او را ملاقات خـواهـيـد كـرد, و بـه مؤمنان بشارت دهيد)) بشارت رحمت الهى وسعادت و نجات در سايه تقوا (واتقواللّه واعلموا انـكم ملاقوه وبشر المؤمنين ).
                            آيـه 224ـ شان نزول : ميان داماد و دختر يكى از ياران پيامبر(ص ) به نام عبداللّه بن رواحه اختلافى روى داد, او سـوگند ياد كرد كه براى اصلاح كار آنهاهيچ گونه دخالتى نكند و در اين راه گامى بر ندارد آيه نازل شد و اين گونه سوگندها راممنوع و بى اساس قلمداد كرد.
                            تفسير: اين آيه وآيه بعد ناظر به سؤاستفاده ازمساله سوگند است ومقدمه اى محسوب مى شود براى بحث آيات آينده كه سخن از ((ايلا)) وسوگند درمورد ترك آميزش جنسى با همسران مى گويد, نـخـسـت مـى فـرمايد: ((خداوند را در معرض سوگندهاى خود براى ترك نيكى وتقوا واصلاح در ميان مردم قرارندهيد و (بدانيد)خدا شنوا و داناست )) سخنان شما را مى شنود و از نيات شما آگاه است (ولا تجعلوااللّه عرضة لا يمانكم ان تبروا وتتقوا وتصلحوا بين الناس واللّه سميع عليم ).
                            به اين ترتيب سوگند يادكردن جز در مواردى كه هدف مهمى در كار باشدعمل نامطلوبى است .
                            (آيـه 225)ـ در ايـن آيـه بـراى تـكـمـيـل ايـن مطلب مهم كه قسم نبايد مانع كارهاى خيرشود, مـى فـرمـايـد: ((خـداوند شما را بخاطر سوگندهايى كه بدون توجه ياد مى كنيدمؤاخذه نخواهد كرد)) (لا يؤاخذكم اللّه باللغو فى ايمانكم ).
                            اما به آنچه دلهاى شما كسب كرده (و سوگندهايى كه از روى اراده و اختيارياد مى كنيد) مؤاخذه مـى كـنـد و خـداونـد آمرزنده و داراى حلم است )) (ولكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم واللّه غفور حليم ).
                            در ايـن آيه خداوند به دو نوع سوگند اشاره كرده , نوع اول قسم هاى لغو است كه هيچ گونه اثرى ندارد و نبايد به آن اعتنا كرد و مخالفت آن كفاره ندارد زيرا از روى اراده و تصميم نيست نوع دوم سـوگـنـدهـايى است كه از روى اراده و تصميم انجام مى گيرد و به تعبير قرآن قلب انسان آن را كسب مى كند, اين گونه قسم معتبر است وبايد به آن پايبند بود, و مخالفت با آن , هم گناه دارد, و هم موجب كفاره مى شود.
                            (آيـه 226)ـ در دوران جـاهـليت زن هيچ گونه ارزش و مقامى در جامعه عرب نداشت و به همين جـهـت بـراى جـدايى از او و يا تحت فشار قرار دادن زن , طرق زشتى وجود داشت كه يكى از آنها ((ايلا)) بود به اين ترتيب كه هر زمان مردى ازهمسر خود متنفر مى شد, سوگند ياد مى كرد كه با او همبستر نگردد و با اين راه غيرانسانى همسر خود را در تنگناى شديدى قرار مى داد, نه او را رسما طـلاق مـى داد و نـه بعد از اين سوگندها حاضر مى شد آشتى كند و زندگى مطلوبى داشته باشد الـبـته مردان غالبا تحت فشار قرار نمى گرفتند, چون همسران متعددى داشتندآيه مورد بحث با ايـن سـنت غلط مبارزه كرده , و طريق گشودن اين سوگند را بيان مى كند, مى فرمايد: ((كسانى كـه از زنـان خود ايلا مى كنند (سوگند براى ترك آميزش جنسى مى خورند) حق دارند چهار ماه انتظار كشند)) (للذين يؤلون من نسئهم تربص اربعة اشهر).
                            ايـن چـهـار مـاه مهلت براى اين است كه وضع خويش را با همسر خود روشن كنند و زن را از اين نـابـسـامانى , نجات دهند سپس مى افزايد: ((اگر (در اين فرصت )تصميم به بازگشت گرفتند, خداوند آمرزنده و مهربان است )) (فان فاؤا فان اللّه غفور رحيم ).
                            آرى ! خـداوند گذشته او را در اين مساله و همچنين شكستن سوگند را بر اومى بخشد ـهر چند كفاره آن چنانكه خواهيم گفت به قوت خود باقى است .
                            (آيـه 227)ـ ((و اگـر تصميم به جدايى گرفتند (آن هم با شرايطش مانعى ندارد) خداوند شنوا و دانا است )) (وان عزموا الطلاق فان اللّه سميع عليم ).
                            و هرگاه مرد هيچ يك از اين دو راه را انتخاب نكند, نه به زندگى سالم زناشويى باز گردد, و نه او را با طلاق رها سازد, در اينجا حاكم شرع دخالت مى كند ومرد را به زندان مى اندازد و بر او سخت مـى گـيـرد كه بعد از گذشتن چهار ماه مجبورشود يكى از دو راه را انتخاب كند و زن را از حال بلاتكليفى در آورد.
                            (آيـه 22ـ در آيه قبل سخن از طلاق بود و در اين آيه بخشى از احكام طلاق و آنچه مربوط به آن اسـت بيان مى شود و در مجموع پنج حكم در آن بيان شده , نخست در باره عده مى فرمايد: ((زنان مطلقه بايد به مدت سه بار پاك شدن راانتظار بكشند)) (والمطلقات يتربصن بانفسهن ثلثة قرؤ).
                            ((قرؤ)) در آيه فوق به معنى ايام پاكى زن مى باشد, و از آنجا كه طلاق بايد درحال پاكى كه با شوهر خـود آميزش جنسى نكرده باشد انجام گيرد اين پاكى يك مرتبه محسوب مى شود, و هنگامى كه بـعـد از آن دو بـار عـادت ببيند و پاك شود, به محض اين كه پاكى سوم به اتمام رسيد و لحظه اى عادت شد عده تمام شده وازدواج او در همان حال جايز است .
                            دومـيـن حـكم , اين است كه ((براى آنها حلال نيست كه آنچه را در رحم آنان آفريده شده كتمان كنند, اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند)) (ولا يحل لهن ان يكتمن ما خلق اللّه فى ارحامهن ان كن يؤمن باللّه واليوم الا خر).
                            قابل توجه اين كه مساله آغاز و پايان ايام عده را كه معمولا خود زن مى فهمد,نه ديگرى بر عهده او گذارده و گفتار او را سند قرار داده است .
                            سـومـيـن حـكمى كه از آيه استفاده مى شود, اين است كه شوهر در عده طلاق رجعى , حق رجوع دارد, مـى فـرمـايد: ((همسران آنها براى رجوع به آنها (و از سرگرفتن زندگى زناشويى ) در اين مدت عده (از ديگران ) سزاوارترند هرگاه خواهان اصلاح باشند)) (وبعولتهن احق بردهن فى ذلك ان ارادوا اصلاحا).
                            در واقـع در مـوقعى كه زن در عده طلاق رجعى است , شوهر مى تواند بدون هيچ گونه تشريفات , زنـدگـى زنـاشـويـى را از سر گيرد, با هر سخن و يا عملى كه به قصدبازگشت باشد اين معنى حاصل مى شود.
                            سـپس به بيان چهارمين حكم پرداخته مى فرمايد: ((و براى زنان همانندوظايفى كه بر دوش آنها اسـت حـقـوق شـايـسته اى قرار داده شده و مردان بر آنهابرترى دارند)) (ولهن مثل الذى عليهن بالمعروف وللرجال عليهن درجة ).
                            بـنـابـرايـن همانطور كه براى مرد حقوقى بر عهده زنان گذارده شده , همچنين زنان حقوقى بر مردان دارند كه آنها موظف به رعايت آنند.
                            بـا تـوجـه بـه اختلاف دامنه دارى كه بين نيروهاى جسمى و روحى زن و مردوجود دارد مديريت خانواده بر عهده مرد و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است و اين تفاوت مانع از آن نخواهد بـود كـه از نـظـر مقامات معنوى و دانش و تقوى گروهى از زنان از بسيارى از مردان پيشرفته تر باشند.
                            واژه ((معروف )) كه به معنى كار نيك و معقول و منطقى است , در اين آيات دوازده بار تكرار شده تـا هشدارى به مردان و زنان باشد كه هرگز از حق خودسؤاستفاده نكنند بلكه با احترام به حقوق متقابل يكديگر در تحكيم پيوندزناشويى و جلب رضاى الهى بكوشند.
                            و بـالاخره در پايان آيه مى خوانيم : ((خداوند توانا و حكيم است )) (واللّه عزيزحكيم ) و اين اشاره اى اسـت بـه اين كه حكمت و تدبير الهى , ايجاب مى كند كه هركس در جامعه به وظايفى بپردازد كه قـانـون آفـريـنـش براى او تعيين كرده است , و باساختمان جسم و جان او هماهنگ است حكمت خداوند ايجاب مى كند كه دربرابر وظايفى كه بر عهده زنان گذارده , حقوق مسلمى قرار گيرد, تا تعادلى ميان وظيفه حق برقرار شود.
                            آيه 229ـ شان نزول : زنى خدمت يكى از همسران پيامبر(ص ) رسيد و ازشوهرش شكايت كرد كه او پـيـوسـتـه وى را طـلاق مـى دهد و سپس رجوع مى كند تا به اين وسيله به زيان و ضرر افتد و در جـاهليت چنين بود كه مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد و رجوع كند و حدى بر آن نـبود, هنگامى كه اين شكايت به محضر پيغمبراكرم (ص ) رسيد, آيه نازل شد و حد طلاق را سه بار قرار داد.
                            تـفـسـير: در آيه قبل به اينجا رسيديم كه قانون ((عده )) و ((رجوع )) براى اصلاح وضع خانواده و جـلـوگـيـرى از جـدايى و تفرقه است , ولى بعضى از تازه مسلمانان مطابق دوران جاهليت , از آن سؤاستفاده مى كردند, و براى اين كه همسر خود راتحت فشار قرار دهند پى درپى او را طلاق داده و رجـوع مى كردند اين آيه نازل شد واز اين عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگيرى كرد, مى فرمايد: ((طلاق (منظور طلاقى است كه رجوع و بازگشت دارد) دو مرتبه است )) (الطلاق مرتان ).
                            البته بايد در جلسات متعدد واقع شود و در يك مجلس انجام نمى شود.
                            سـپس مى افزايد: ((در هر يك از اين دو بار بايد همسر خود را بطور شايسته نگاهدارى كند و آشتى نـمـايـد, يـا بـا نـيـكى او را رها سازد و براى هميشه از او جداشود)) (فامساك بمعروف او تسريح باحسان ).
                            بـنـابراين طلاق سوم , رجوع و بازگشتى ندارد, و هنگامى كه دو نوبت كشمكش و طلاق و سپس صلح و رجوع انجام گرفت , بايد كار را يكسره كرد.
                            منظور از جدا شدن با احسان و نيكى اين است كه حقوق آن زن را بپردازد وبعد از جدايى پشت سر او سخنان نامناسب نگويد, و مردم را نسبت به او بدبين نسازد, و امكان ازدواج را از او نگيرد بنابراين جـدايـى نـيـز بـايد توام با احسان گردد ولذا در ادامه آيه مى فرمايد: ((براى شما حلال نيست كه چيزى را از آنچه به آنهاداده ايد پس بگيريد)) (ولا يحل لكم ان تاخذوا مما آتيتموهن شيئا).
                            بنابراين , شوهر نمى تواند هنگام جدايى چيزى را كه به عنوان مهر به زن داده است بازپس گيرد.
                            در ادامـه آيـه بـه مـساله طلاق خلع اشاره كرده مى گويد: تنها در يك فرض بازپس گرفتن مهر مـانـعـى ندارد و آن در صورتى است كه زن تمايل به ادامه زندگى زناشويى نداشته باشد, و ((دو هـمـسـر از ايـن بـترسند كه با ادامه زندگى زناشويى حدود الهى را بر پا ندارند)) (الا ان يخافا الا يقيمـا حدوداللّه ).
                            سـپـس مـى افزايد: ((اگر بترسيد كه حدود الهى را رعايت نكنند, گناهى بر آن دو نيست كه زن فـديـه (عـوضـى ) بـپـردازد)) و طـلاق بـگـيـرد (فان خفتم الا يقيـماحدوداللّه فلا جناح عليهما فيماافتدت به ).
                            در حـقيقت در اينجا سرچشمه جدايى , زن است , و او بايد غرامت اين كار رابپردازد و به مردى كه مايل است , با او زندگى كند اجازه دهد با همان مهر, همسرديگرى انتخاب كند.
                            و در پـايـان آيـه بـه تـمـام احكامى كه در اين آيه بيان شده اشاره كرده مى فرمايد(اينها حدود و مـرزهاى الهى است از آن تجاوز نكنيد و آنها كه از آن تجاوز مى كنندستمگرانند)) (تلك حدوداللّه فلا تعتدوها ومن يتعد حدوداللّه فاولئك هم الظالمون ).
                            آيه 230ـ شان نزول : در حديثى آمده است كه زنى خدمت پيغمبراكرم (ص )رسيد و عرض كرد: من هـمـسـر پسر عمويم بودم او سه بار مرا طلاق داد, پس از او بامردى ازدواج كردم , اتفاقا او هم مرا طـلاق داد, آيا مى توانم به شوهر اولم بازگردم ؟حضرت فرمود: نه , تنها در صورتى مى توانى كه با همسر دوم آميزش جنسى كرده باشى , در اين هنگام آيه نازل شد.
                            تـفسير: اين آيه در حقيقت حكم تبصره اى دارد كه به حكم سابق ملحق مى شود مى فرمايد: ((اگر (بـعـد از دو طلاق و رجوع , بار ديگر) او را طلاق داد, زن براو بعد از آن حلال نخواهد شد مگر اين كـه همسر ديگرى (به ازدواج دائمى )انتخاب كند (و با او آميزش جنسى نمايد در اين صورت اگر هـمسر دوم ) او را طلاق داد, گناهى ندارد كه آن دو بازگشت كنند, (و آن زن با همسر اولش بار ديـگـر ازدواج نـمـايـد) مشروط بر اين كه اميد داشته باشد كه حدود الهى را محترم مى شمرند)) (فـان طـلـقها فلا تحل له من بعد حتى تنكح زوجا غيره فان طلقها فلا جناح عليهما ان يتراجعا ان ظنا ان يقيـما حدوداللّه ).
                            و در پـايـان تـاكـيـد مـى كند ((اينها حدود الهى است كه براى افرادى كه آگاهندبيان مى كند)) (وتلك حدوداللّه يبينها لقوم يعلمون ).
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #44
                              (آيه 231) ـ.
                              باز هم محدوديتهاى ديگر طلاق !.
                              بـه دنبال آيات گذشته اين آيه نيز اشاره به محدوديتهاى ديگرى در امر طلاق مى كند تا از ناديده گـرفـتـن حـقـوق زن جلوگيرى كند در آغاز مى گويد: ((هنگامى كه زنان را طلاق داديد و به آخـريـن روزهـاى عده رسيدند (باز مى توانيد با آنها آشتى كنيد) يا به طرز پسنديده اى آنها را نگاه داريد, و يا به طرز پسنديده اى رها سازيد))(واذا طلقتم النسا فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف ).
                              يا صميمانه تصميم به ادامه زندگى زناشويى بگيريد و يا اگر زمينه را مساعدنمى بينيد با نيكى از هم جدا شويد.
                              سـپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده مى فرمايد: ((هرگز بخاطر ضرر زدن وتعدى كردن آنها را نگه نداريد)) (ولا تمسكوهن ضرارا لتعتدوا).
                              ايـن جـمـلـه تفسير كلمه ((معروف )) است , زيرا در جاهليت گاه بازگشت به زناشويى را وسيله انـتـقـامـجـويـى قـرار مى دادند, لذا با لحن قاطعى مى گويد: ((هرگزنبايد چنين فكرى در سر بپرورانيد)).
                              ((چرا كه هر كس چنين كند به خويشتن ظلم و ستم كرده )) (ومن يفعل ذلك فقدظلم نفسه ).
                              سـپـس به همگان هشدار مى دهد و مى فرمايد: ((آيات خدا را به استهزانگيريد)) (ولا تتخذوا آيات اللّه هزوا).
                              بنابراين نبايد با چشم پوشى از روح احكام الهى و چسبيدن به ظواهر خشك و قالبهاى بى روح , آيات الـهـى را بازيچه و ملعبه خود قرار داد كه گناه اين كارشديدتر, و مجازاتش دردناكتر است سپس مـى افزايد: ((نعمت خدا را بر خود به يادآوريد و آنچه از كتاب آسمانى و دانش بر شما نازل كرده و شـما را با آن پند مى دهد))(واذكروا نعمت اللّه عليكم وما انزل عليكم من الكتاب والحكمة يعظكم به ).
                              ((و تـقـواى الهى پيشه كنيد و بدانيد خداوند به هر چيزى داناست )) (واتقوااللّه واعلموا ان اللّه بكل شى عليم ).
                              جمله فوق , هشدار مى دهد كه در مورد حقوق زنان , از موقعيت خودسؤاستفاده نكنند و بدانند كه خداوند حتى از نيات آنها آگاه است .
                              آيه 232ـ شان نزول : يكى از ياران پيامبر(ص ) به نام ((معقل بن يسار))خواهرى به نام جملا داشت كـه از همسرش طلاق گرفته بود, بعد از پايان عده مايل بود بار ديگر به عقد همسرش درآيد, ولى برادرش از اين كار مانع شد, آيه نازل شد واو را از مخالفت با چنين ازدواجى نهى كرد.
                              تفسير:.
                              شكستن يكى ديگر از زنجيرهاى اسارت ـ.
                              در زمان جاهليت زنان در زنجير اسارت مردان بودند و مجبور بودند زندگى خود را طبق تمايلات مردان خودكامه تنظيم كنند.
                              از جـمله در انتخاب همسر به خواسته و ميل زن هيچ گونه اهميتى داده نمى شد, حتى اگر زن با اجـازه ولـى , ازدواج مـى كرد سپس از همسرش جدا مى شدباز پيوستن او به همسر اول بستگى به اراده مـردان فـامـيل داشت و بسيار مى شد بااين كه زن و شوهر بعد از جدايى علاقه به بازگشت داشتند مردان خويشاوند روى پندارها و موهوماتى مانع مى شدند, قرآن صريحا اين روش را محكوم كـرده مـى گـويـد(هـنگامى كه زنان را طلاق داديد و عده خود را به پايان رسانيدند, مانع آنها نـشـويـدكه با همسران (سابق ) خويش ازدواج كنند اگر در ميان آنها رضايت به طرزپسنديده اى حـاصل شود)) (واذا طلقتم النس فبلغن اجلهن فلا تعضلوهن ان ينكحن ازواجهن اذا تراضوا بينهم بالمعروف ).
                              سـپـس در ادامـه آيه , بار ديگر هشدار مى دهد و مى فرمايد: ((اين دستورى است كه تنها افرادى از شما كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند از آن پند مى گيرند))(ذلك يوعظ به من كان منكم يؤمن باللّه واليوم الا خر).
                              و بـاز براى تاكيد بيشتر مى گويد: ((اين براى پاكى و نمو (خانواده هاى شما)مؤثرتر و براى شستن آلودگيها مفيدتر است و خدا مى داند و شما نمى دانيد)) (ذلكم ازكى لكم واطهر واللّه يعلم وانتم لا تعلمون ).
                              ايـن بخش از آيه , در واقع مى گويد: اين احكام همه به نفع شما بيان شده منتهى كسانى مى توانند از آن بهره گيرند كه سرمايه ايمان به مبد و معاد را داشته باشند, و بتوانند تمايلات خود را كنترل كنند.
                              (آيه 233) ـ.
                              هفت دستور در باره شير دادن نوزادان !.
                              اين آيه كه در واقع ادامه بحثهاى مربوط به مسائل ازدواج و زناشويى است ,به سراغ يك مساله مهم يعنى مساله ((رضاع )) (شيردادن ) رفته و جزئيات آن را بازگومى كند.
                              1ـ نـخـست مى گويد: ((مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مى دهند))(والوالدات يرضعن اولا دهن حولين كاملين ).
                              بـنابراين , هر چند ولايت بر اطفال صغير به عهده پدر گذاشته شده است اماحق شير دادن در دو سـال شـيرخوارگى به مادر داده شده و او است كه مى تواند دراين مدت از فرزند خود نگاهدارى كـنـد و به اصطلاح حق حضانت در اين مدت از آن مادر است و اين يك حق دو جانبه است كه هم براى رعايت حال فرزند است و هم رعايت عواطف مادر.
                              2ـ سـپـس مى افزايد: ((اين براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى راكامل كند)) (لمن اراد ان يتم الرضاعة ).
                              يـعـنـى مـدت شـيـر دادن طـفـل لازم نيست , همواره دوسال باشد, دو سال براى كسى است كه مـى خـواهد شير دادن را كامل كند, ولى مادران حق دارند با توجه به وضع و رعايت سلامت او اين مدت را كمتر كنند.
                              3ـ هـزيـنـه زنـدگـى مادر ازنظر غذا ولباس دردوران شير دادن بر عهده پدرنوزاداست تا مادر با خاطرى آسوده بتواند فرزند را شير دهد لذا درادامه آيه مى فرمايد: ((وبر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است , خوراك و پوشاك مادران را بطور شايسته بپردازد)) (وعلى المولود له رزقهن وكسوتهن بالمعروف ).
                              در ايـنـجـا تـعبير به ((المولود له )) (كسى كه فرزند براى او متولد شده ) به جاى تعبير به ((اب )) (پـدر) قـابـل تـوجه است , گويى مى خواهد عواطف پدر را در راه انجام وظيفه مزبور, بسيج كند, يـعـنى اگر هزينه كودك و مادرش در اين موقع بر عهده مردگذاشته شده به خاطر اين است كه فرزند او و ميوه دل اوست , نه يك فرد بيگانه .
                              تـوصـيف به ((معروف )) (بطور شايسته ) نشان مى دهد كه پدران در مورد لباس و غذاى مادر, بايد آنچه شايسته و متعارف و مناسب حال او است را در نظربگيرند, نه سختگيرى كنند و نه اسراف .
                              و بـراى تـوضـيـح بـيشتر مى فرمايد: ((هيچ كس موظف نيست بيش از مقدارتوانايى خود را انجام دهد)) (لا تكلف نفس الا وسعها).
                              4ـ سـپـس بـه بـيان حكم مهم ديگرى پرداخته , مى فرمايد: ((نه مادر (بخاطراختلاف با پدر) حق دارد بـه كـودك ضـرر زند, و نه پدر (بخاطر اختلاف با مادر)))(لا تضار والدة بولدها ولا مولود له بولده ).
                              يـعنى هيچ يك از اين دو حق ندارند سرنوشت كودك را مال المصالحه اختلاف خويش قرار دهند و بر جسم و روح نوزاد, ضربه وارد كنند.
                              5ـ سـپـس به حكم ديگرى مربوط به بعد از مرگ پدر مى پردازد مى فرمايد: ((وبر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد)) (وعلى الوارث مثل ذلك ).
                              يعنى : آنها بايد نيازهاى مادر را در دورانى كه به كودك شير مى دهد تامين كنند.
                              6ـ در ادامـه آيـه , سـخن از مساله بازداشتن كودك از شير به ميان آمده اختيار آن را به پدر و مادر واگـذاشته , هر چند در جمله هاى سابق , زمانى براى شير دادن كودك تعيين شده بود ولى پدر و مادر با توجه به وضع جسمى و روحى او, و توافق بايكديگر مى توانند كودك را در هر موقع مناسب از شـير بازدارند, مى فرمايد: ((اگر آن دو با رضايت و مشورت يكديگر بخواهند كودك را (زودتر از دو سـال يـا بيست ويك ماه ) از شير باز گيرند گناهى بر آنها نيست )) (فان ارادا فصالا عن تراض منهماوتشاور فلا جناح عليهما).
                              7ـ گـاه مـى شود كه مادر از حق خود در مورد شير دادن و حضانت و نگاهدارى فرزند خوددارى مـى كند و يا به راستى مانعى براى او پيش مى آيد, در اين صورت بايد راه چاره اى انديشيد و لذا در ادامـه آيـه مـى فرمايد: ((اگر (با عدم توانايى يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايه اى براى فرزندان خـود بـگيريد, گناهى بر شما نيست ,هر گاه حق گذشته مادر را بطور شايسته بپردازيد)) (وان اردتم ان تسترضعوااولا دكم فلا جناح عليكم اذا سلمتم ما آتيتم بالمعروف ).
                              بـنـابـرايـن , انـتخاب دايه به جاى مادر, بى مانع است مشروط بر اين كه اين امرسبب از بين رفتن حقوق مادر, نسبت به گذشته نشود.
                              و در پـايـان آيـه به همگان هشدار مى دهد كه ((تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيدخدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست )) (واتقوااللّه واعلموا ان اللّه بما تعملون بصير).
                              مـبـادا كـشـمـكـش مـيان مرد و زن , روح انتقامجويى را در آنها زنده كند وسرنوشت يكديگر و يا كودكان مظلوم را به خطر اندازد, همه بايد بدانند خدا دقيقامراقب آنها است .
                              (آيه 234).
                              خرافاتى كه زنان را بيچاره مى كرد!.
                              يـكـى از مـسـائل و مـشـكلات اساسى زنان ازدواج بعد از مرگ شوهر است ازطرفى رعايت حريم زنـدگانى زناشويى حتى بعد از مرگ همسر موضوعى است فطرى و لذا هميشه در قبايل مختلف آداب و رسوم گوناگونى براى اين منظور بوده است گر چه گاهى در اين رسوم آن چنان افراط مى كردند كه عملا زنان را در بن بست و اسارت قرار مى دادند و گاهى جنايت آميزترين كارها را در مـورد او مـرتـكـب مى شدند به عنوان نمونه ! بعضى از قبايل پس از مرگ شوهر, زن را آتش زده و يـابـعـضـى او را با مرد دفن مى كردند, برخى زن را براى هميشه از ازدواج مجدد محروم ساخته و گـوشـه نـشـين مى كردند و در پاره اى از قبايل زنها موظف بودند مدتى كنار قبرشوهر زير خيمه سـيـاه و چـركين با لباسهاى مندرس و كثيف دور از هرگونه آرايش وزيور و حتى شستشو به سر بـرده و بـديـن وضـع شب و روز خود را بگذرانند اين آيه برتمام اين خرافات و جنايات خط بطلان كشيده و به زنان بيوه اجازه مى دهد بعد ازنگاهدارى عده و حفظ حريم زوجيت گذشته اقدام به ازدواج كـنند, مى فرمايد(كسانى كه از شما مى ميرند و همسرانى از خود باقى گذارند, آنها بايد چـهـار مـاه و ده روز انـتـظـار بكشند و هنگامى كه مدتشان سرآمد, گناهى بر شما نيست كه هر چـه مـى خـواهـند در باره خودشان بطور شايسته انجام دهند)) و با مرد دلخواه خود ازدواج كنند (والـذيـن يـتـوفون منكم ويذرون ازواجا يتربصن بانفسهن اربعة اشهروعشرا فاذا بلغن اجلهن فلا جناح عليكم فيـما فعلن فى انفسهن بالمعروف ).
                              و ازآنـجـا كه گاه اوليا و بستگان زن , دخالتهاى بى مورد در كار او مى كنند ويامنافع خويش را در ازدواج آيـنـده زن در نـظـر مـى گيرند, در پايان آيه خداوند به همه هشدار مى دهد و مى فرمايد: ((خـداونـد از هر كارى كه انجام مى دهيد آگاه است )) وهركس را به جزاى اعمال نيك و بد خود مى رساند (واللّه بما تعملون خبير).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • #45
                                (آيـه 235)ـ در اين آيه به يكى از احكام مهم زنانى كه در عده هستند (به تناسب بحثى كه در باره عده وفات گذشت ) اشاره كرده , مى فرمايد: ((گناهى بر شمانيست كه از روى كنايه (از زنانى كه در عـده وفات هستند) خواستگارى كنيد, و يا دردل تصميم داشته باشيد, خدا مى دانست شما به يـاد آنـهـا خواهيد افتاد, ولى با آنهادر تنهايى با صراحت وعده ازدواج نگذاريد, مگر اين كه به طرز شـايـسـته اى (باكنايه ) اظهار كنيد)) (ولا جناح عليكم فيـما عرضتم به من خطبة النس او اكننتم فى انفسكم علم اللّه انـكم ستذكرونهن ولكن لا تواعدوهن سرا الا ان تقولوا قولامعروفا).
                                در حـقـيـقت اين يك امر طبيعى است كه با فوت شوهر, زن به سرنوشت آينده خود فكر مى كند و مردانى نيز ممكن است ـبخاطر شرايط سهلتر كه زنان بيوه دارندـدر فكر ازدواج با آنان باشند.
                                سـپس در ادامه آيه مى فرمايد: (((ولى در هر حال ) عقد نكاح را نبنديد تا عده آنها به سر آيد)) (ولا تعزموا عقدة النكاح حتى يبلغ الكتاب اجله ).
                                و بطور مسلم اگر كسى در عده , عقد ازدواج ببندد باطل است , بلكه اگرآگاهانه اين كار را انجام دهد سبب مى شود كه آن زن براى هميشه نسبت به او حرام گردد.
                                و بـه دنبال آن مى فرمايد: ((بدانيد خداوند آنچه را در دل داريد مى داند, ازمخالفت او بپرهيزيد و بدانيد كه خداوند آمرزنده و داراى حلم است )) و در مجازات بندگان عجله نمى كند (واعلموا ان اللّه يعلم ما فى انفسكم فاحذروه واعلموا ان اللّه غفور رحيم ).
                                (آيـه 236)ـ بـاز در ادامـه احـكام طلاق در اين آيه و آيه بعد احكام ديگرى بيان شده است نخست مـى فـرمايد: ((گناهى بر شما نيست اگر زنان را قبل از اين كه باآنها تماس پيدا كنيد (و آميزش جـنـسـى انـجـام دهيد) و تعيين مهر نماييد, طلاق دهيد)) (لا جناح عليكم ان طلقتم النس مالم تمسوهن او تفرضوا لهن فريضة ).
                                الـبـته اين در صورتى است كه مرد يا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پيش ازعمل زناشويى , متوجه شـونـد كـه به جهاتى نمى توانند با هم زندگى كنند, چه بهتر كه در اين موقع با طلاق از هم جدا شوند, زيرا در مراحل بعد كار مشكلتر مى شود.
                                سـپـس به بيان حكم ديگرى در اين رابطه مى پردازد و مى فرمايد: ((در چنين حالى بايد آنها را (با هديه مناسبى ) بهره مند سازيد)) (ومتعوهن ).
                                ولـى در پرداخت اين هديه , قدرت و توانايى شوهر نيز بايد در نظر گرفته شود, و لذا در دنباله آيه مـى گـويـد: ((بـر آن كـسى كه توانايى دارد به اندازه تواناييش , وبر آن كس كه تنگدست است به انـدازه خـودش هـديه شايسته اى لازم است , و اين حقى است بر نيكوكاران )) (على الموسـع قدره وعلى المقتر قدره متاعا بالمعروف حقاعلى المحسنين ).
                                تـوانگران بايد به اندازه خود و تنگدستان نيز در خور تواناييشان اين هديه رابپردازند از آنجا كه اين هـديـه اثر قابل ملاحظه اى در جلوگيرى از حس انتقامجويى ورهايى زن از عقده هايى كه ممكن اسـت , بـر اثر گسستن پيوند زناشويى حاصل شوددر آيه فوق آن را وابسته به روحيه نيكوكارى و احسان كرده و مى گويد: ((اين عمل برنيكوكاران لازم است )) يعنى بايد آميخته با روح نيكوكارى و مسالمت باشد.
                                (آيـه 237)ـ در ايـن آيـه سـخـن از زنانى به ميان آمده كه براى آنها تعيين مهرشده است ولى قبل ازآميزش وعروسى , جدا مى شوند, مى فرمايد: ((اگر آنهارا طلاق دهيد پيش از آن كه با آنان تماس پـيدا كنيد (وآميزش انجام شود) در حالى كه مهرى براى آنها تعيين كرده ايد, لازم است نصف آنچه را تـعـيين كرده ايد به آنها بدهيد))(وان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن وقد فرضتم لهن فريضة فنصف ما فرضتم ).
                                ايـن حـكم قانونى مساله است , كه به زن حق مى دهد نصف تمام مهريه رابدون كم و كاست بگيرد هر چند آميزشى حاصل نشده باشد.
                                ولـى بـعد به سراغ جنبه هاى اخلاقى و عاطفى مى رود و مى فرمايد: ((مگر اين كه آنها حق خود را ببخشند (و يا اگر صغير و سفيه هستند, ولى آنها يعنى ) آن كس كه گره ازدواج به دست اوست آن را ببخشد)) (الا ان يعفون او يعفو الذى بيده عقدة النكاح ).
                                در جمله بعد مى گويد: ((عفو و گذشت شما (و پرداختن تمام مهر) به پرهيزكارى نزديكتر است و گذشت و نيكوكارى را در ميان خود فراموش نكنيد كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست )) (وان تعفوا اقرب للتقوى ولا تنسواالفضل بينكم ان اللّه بما تعملون بصير).
                                لـحن مجموعه آيه , بر اصل اساسى ((معروف )) و ((احسان )) در اين مسائل تاكيد مى كند, كه حتى طـلاق و جـدايـى آمـيـخـتـه بـا نزاع و كشمكش و تحريك روح انتقامجويى نباشد بلكه بر اساس بزرگوارى و احسان و عفو و گذشت , قرار گيرد.
                                آيـه 238ـ شـان نزول : جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ايجاد تفرقه در صفوف مسلمين قـرار داده بـودنـد و در نـمـاز جـماعت شركت نمى كردند, و به دنبال آنها بعضى از مؤمنين نيز از شـركـت در جماعت خوددارى كرده بودند,پيغمبراكرم (ص ) از اين جهت ناراحت بود حتى آنها را تـهـديـد بـه مجازات شديد كرد,لذا در حديثى نقل شده كه پيامبر در گرماى فوق العاده نيمروز تـابستان نماز (ظهر) رابا جماعت مى گذارد و اين نماز براى اصحاب و ياران سخت ترين نماز بود, بـطـورى كـه پـشـت سـر پيامبر(ص ) يك صف يا دو صف بيشتر نبود, در اينجا فرمود: من تصميم گرفته ام خانه كسانى كه در نماز ما شركت نمى كنند بسوزانم , آيه نازل شد واهميت نماز ظهر را (با جماعت ) تاكيد كرد.
                                تفسير:.
                                اهميت نماز, مخصوصا نماز وسطى ـ.
                                از آنـجـا كـه نـماز مؤثرترين رابطه انسان با خداست , در آيات قرآن تاكيدفراوانى روى آن شده , از جـمله در آيه موردبحث مى فرمايد: ((در انجام همه نمازهامخصوصا نماز وسطى , مداومت كنيد و در حفظ آن كوشا باشيد)) (حافظواعلى الصلوة والصلوة الوسطى ).
                                ((و با خضوع و خشوع و توجه كامل , براى خدا بپا خيزيد)) (وقوموا للّه قانتين ).
                                مبادا گرما و سرما گرفتاريهاى دنيا و پرداختن به مال و همسر و فرزند, شما رااز اين امر مهم باز دارد منظور از ((صلوة وسطى )) (نماز ميانه ) همان نماز ظهر است تاكيد روى اين نماز بخاطر اين بـوده كه بر اثر گرمى هواى نيمروز تابستان , ياگرفتاريهاى شديد كسب و كار نسبت به آن كمتر اهميت مى دادند.
                                (آيـه 239)ـ در ايـن آيـه تـاكيد مى كند كه در سخت ترين شرايط حتى درصحنه جنگ نبايد نماز فراموش شود منتها در چنين وضعى , بسيارى از شرايط نمازهمچون رو به قبله بودن و انجام ركوع و سـجـود بـطـور مـتعارف , ساقط مى شود لذامى فرمايد: ((و اگر (بخاطر جنگ يا خطر ديگرى ) بـتـرسـيد بايد (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد)) و ركوع و سجود را با ايما و اشاره بجا آوريد (فان خفتم فرجالا او ركبانا).
                                بنابراين , محافظت بر نمازها, تنها در حال امنيت نيست , بلكه در همه حال بايد نماز را بجا آورد.
                                ((اما به هنگامى كه امنيت خود را باز يافتيد, خدا را ياد كنيد, آن چنانكه به شما, چيزهايى را تعليم داد كه نمى دانستيد)) و نماز را در اين حال به صورت معمولى و با تمام آداب و شرايط انجام دهيد (فاذا امنتم فاذكروا اللّه كما علمكم مالم تكونوا تعلمون ).
                                روشـن اسـت شـكـرانـه ايـن تـعليم الهى كه طرز نماز خواندن در حالت امن وخوف را به انسانها آموخته , همان عمل كردن بر طبق آن است .
                                (آيـه 240)ـ قـرآن بار ديگر به مساله ازدواج و طلاق و امورى در اين رابطه باز گشته و نخست در بـاره شـوهـرانـى سـخـن مـى گـويـد كـه در آستانه مرگ قرار گرفته و همسرانى از خود بجاى مـى گذارند, مى فرمايد: ((و كسانى كه از شما مى ميرند ـيعنى در آستانه مرگ قرار مى گيرندـ و هـمـسـرانـى از خـود باقى مى گذارند بايد براى همسران خودوصيت كنند كه تا يك سال آنها را بـهره مند سازند, و از خانه بيرون نكنند)) در خانه شوهر باقى بمانند و هزينه زندگى آنها پرداخت شود (والذين يتوفون منكم ويذرون ازواجا وصية لا زواجهم متاعا الى الحول غير اخراج ).
                                البته اين در صورتى است كه آنها از خانه شوهر بيرون نروند ((و اگر بيرون روند(حقى در هزينه و سكنى ندارند ولى ) گناهى بر شما نيست , نسبت به آنچه در باره خود از كار شايسته (مانند انتخاب شوهر مجدد بعد از تمام شدن عده ) انجام مى دهند)) (فان خرجن فلا جناح عليكم فى ما فعلن فى انفسهن من معروف ).
                                در پـايـان آيـه , گـويـا بـراى ايـن كه چنين زنانى از آينده خود نگران نباشند آنها رادلدارى داده مى فرمايد: خداوند قادر است كه راه ديگرى بعد از فقدان شوهرپيشين در برابر آنها بگشايد, و اگر مـصـيبتى به آنها رسيده حتما حكمتى در آن بوده است , زيرا ((خداوند توانا و حكيم است )) (واللّه عزيز حكيم ).
                                اگر از روى حكمتش درى را ببندد, به لطفش در ديگرى را خواهد گشود وجاى نگرانى نيست .
                                بـسـيارى از مفسران معتقدند كه اين آيه به وسيله آيه 234 همين سوره كه قبلاگذشت و در آن , عده وفات چهار ماه و ده روز تعيين شده بود نسخ شده است ومقدم بودن آن آيه بر اين آيه از نظر ترتيب و تنظيم قرآنى دليل بر اين نيست كه قبلانازل شده است .
                                (آيـه 241)ـ در ايـن آيه به يكى ديگر از احكام طلاق پرداخته مى فرمايد(براى زنان مطلقه , هديه شـايسته اى است اين حقى است بر پرهيزكاران )) كه از طرف شوهر پرداخته مى شود (وللمطلقات متاع بالمعروف حقا على المتقين ).
                                حكم در اين آيه به قرينه آيه 236 كه گذشت , در مورد زنانى است كه مهرى براى آنها به هنگام عقد قرار داده نشده وقبل از آميزش جنسى , طلاق داده مى شوند.
                                (آيـه 242)ـ در ايـن آيـه كه آخرين آيه مربوط به طلاق است , مى فرمايد: ((اين چنين خداوند آيات خود را براى شما شرح مى دهد شايد انديشه كنيد)) (كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تعقلون ).
                                بديهى است كه منظور از انديشه كردن و تعقل , آن است كه مبد حركت به سوى عمل باشد, وگرنه انديشه تنها در باره احكام نتيجه اى نخواهد داشت .
                                آيه243 ـ شان نزول : در يكى از شهرهاى شام بيمارى طاعون راه يافت ومردم يكى پس از ديگرى از دنيا مى رفتند در اين ميان عده بسيارى به اين اميد كه شايد از چنگال مرگ رهايى يابند آن محيط و ديار را ترك گفتند از آنجا كه پس از فراراز محيط خود و رهايى از مرگ در خود احساس قدرت و اسـتـقـلالـى نموده و با ناديده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبيعى دچار غرور شدند پروردگار آنها رانيز در همان بيابان به همان بيمارى نابود ساخت .
                                تـفسير: اين آيه اشاره سربسته , و در عين حال آموزنده اى است , به سرگذشت عجيب يكى از اقوام پيشين , كه بيمارى مسرى وحشتناكى در محيط آنهاظاهر گشت , و هزاران نفر, از آن منطقه فرار كـردنـد, مـى فـرمايد: ((آيا نديدى كسانى راكه از خانه خود از ترس مرگ فرار كردند در حالى كه هزاران نفر بودند)) (الم ترالى الذين خرجوا من ديارهم وهم الوف حذر الموت ).
                                سـپس به عاقبت كار آنها اشاره كرده مى فرمايد: ((خداوند به آنها فرمود:بميريد)) و به آن بيمارى كـه آن را بـهـانه قرار داده بودند مردند (فقال لهم اللّه موتوا)((سپس خداوند آنها را زنده كرد)) تا ماجراى زندگى آنان درس عبرتى براى ديگران باشد (ثم احيهم ).
                                ايـن امـر تكوينى , همانند امرى است كه در آيه 82 سوره يس آمده , آنجا كه مى فرمايد: ((امر او تنها اين است كه هنگامى كه چيزى را اراده كند مى گويد: ايجادشو و فورا موجود مى شود))!.
                                جـمـلـه ((ثـم احـيهم )) اشاره به زنده شدن آن جمعيت است كه به دعاى حزقيل پيامبر, صورت گـرفـت و از آنـجـا كـه بـازگـشت آنان به حيات , يكى از نعمتهاى روشن الهى بود, (هم از نظر خـودشـان , و هـم از نـظـر عبرت مردم ) در پايان آيه مى فرمايد(خداوند نسبت به بندگان خود احـسـان مـى كند, ولى بيشتر مردم , شكر او را بجانمى آورند)) (ان اللّه لذوفضل على الناس , ولكن اكثر الناس لا يشكرون ).
                                نه تنها اين گروه , بلكه همه انسانها مشمول الطاف و عنايات و نعمتهاى اويند.
                                دانشمند معروف شيعه مرحوم صدوق ـره ـ به اين آيه براى امكان مساله ((رجعت )) استدلال كرده و مـى گـويـد: يكى از عقايد ما اعتقاد به رجعت است (كه گروهى از انسانهاى پيشين بار ديگر در همين دنيا به زندگى باز مى گردند).
                                و نيز مى تواند اين آيه سندى براى مساله معاد و احياى مردگان در قيامت باشد.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X