PDA

View Full Version : Mahdaviat


donsaeid
07-11-2006, 03:45 AM
نوشتار حاضر به مقايسه ميان گفتمان «مهدويت» و نظريه «برخورد تمدن ها»ي هانتينگتون مبادرت كرده است. ابتدا نظريه جنگ تمدن ها مختصراً بازگو و نقد كلي مي شود، سپس به تفصيل، محتواي آن با نظريه شيعي ـ اسلامي مهدويت مقايسه مي گردد. دين ايدئولوژيك اسلام با ايدئولوژي مهدويت، حساسيت غرب را موجب شده است.


اشاره:

نوشتار حاضر به مقايسه ميان گفتمان «مهدويت» و نظريه «برخورد تمدن ها»ي هانتينگتون مبادرت كرده است. ابتدا نظريه جنگ تمدن ها مختصراً بازگو و نقد كلي مي شود، سپس به تفصيل، محتواي آن با نظريه شيعي ـ اسلامي مهدويت مقايسه مي گردد. دين ايدئولوژيك اسلام با ايدئولوژي مهدويت، حساسيت غرب را موجب شده است. بخشي از مقاله به اين موضوع اختصاص دارد و در ادامه اين مسئله، تجديد حيات دين در عصر كنوني هم به بحث كشيده شده است. فراز ديگر، سنجش گفتمان مهدويت با اصلاح ديني غرب، با هدف نشان دادن تفاوت اساسي ميان آن دو است. در ادامه معرفي گفتمان مهدويت، دفاع از آن و اصول گرايي اسلامي؛ از رويكرد مكتبي و نگاه انتزاعي به دين به نحو كامل دفاع كرده ايم. به دنبال آن، نگاه فطري به انسان به عنوان مبناي دين مورد گفت وگو قرار گرفته است. موضوع جهان دو قطبي بحث ديگري است كه گشوده ايم. و سرانجام، معرفي كوتاه غرب نيز اجتناب ناپذير بوده كه بدان پرداخته ايم.
كليد واژه ها:برخورد تمدن ها؛ اصلاح ديني؛ تجديد حيات دين؛ بنيادگرايي؛ اصول گرايي؛ دين انتزاعي؛ دين تاريخي؛ ناسيوناليسم؛ فقه سياسي؛ اصالت انسان؛ حق و باطل و مهدويت.

مقدمه
اين نوشتار با هدف مقايسه ميان گفتمان مهدويت و نظريه جنگ تمدن هاي ساموئل هانتينگتون سامان يافته است، از اين رو لازم است در ابتدا به بيان اهميت اين موضوع بپردازيم. از يك سو موضوع مهدويت كه از اهميت بسياري برخوردار است؛ زيرا بنابر آن آينده تاريخ بازگو شده، تمام آرمان ها و اهداف والاي اسلام در اين اعتقاد خلاصه و در آن متجلي مي شود. در نتيجه، پذيرش اين باور و پاي بندي به آن، انسان را در مسير درست زندگي به خوبي پيش مي برد. از سوي ديگر، جنگ تمدن ها با رويكرد يأس آور و بدبينانه به آينده، از جانب نظريه پرداز بزرگ امريكايي مطرح شده است.
اهميت موضوع از اين روست كه امريكا در حال حاضر مدعي سردمداري نظم نوين جهاني بوده، خود را شايسته رهبري جهان مي داند و در عين حال از نظريه اي حمايت مي كند كه بنابر آن، آينده اي هولناك و تاريك در پيش خواهد بود و در آن هيچ خبري از حقوق بشر غربي و دموكراسي امريكايي نيست.نظريه پرداز جنگ تمدن ها نيز جايگاه برجسته اي در غرب و امريكا دارد.
«اهميت نظريه برخورد تمدن ها از آن جاست كه نظريه پرداز آن از افراد پرنفوذ و تواناست كه ديدگاهش با دستورالعمل هاي استراتژيك براي غرب، به ويژه امريكا همراه است. اين نظريه بيشتر يك دستورالعمل استراتژيك است تا يك نظريه محض و به ارزيابي سياسي نيز نياز دارد و محدود كردن آن به تحليل هاي انتزاعي كافي نيست.»

بخش اول

معرفي نظريه جنگ تمدن ها و نقد آن
محتواي اين نظريه شامل موارد زير است:

دشمن تراشي:
اولين بخش نظريه برخورد تمدن ها، ضرورت وجود دشمن است. در حقيقت بايد دشمن تراشيد تا دشمني تحقق يابد و سپس با او برخورد شود. هانتينگتون مي گويد:براي ملت هايي كه به جست وجوي هويت يا باز آفريني قوميت خويش برخاسته اند، وجود دشمن، ضرورتي حياتي است و خطرناك ترين خصومت هايي كه بالقوه وجود دارد، در خطوط گسل تمدن هاي اصلي صورت مي گيرد.
آشكار است كه اساس اين نظريه، وجود دشمن و دشمني است تا برخورد با او امكان پذير باشد؛ در حالي كه چنين اقدامي نتيجه بدبيني به ديگران و خيالاتي است كه خلاف واقعيت است. آيا نمي توان به جاي چنين كاري، با خوش گماني به ديگران آغاز كرد و از ابتدا مانع بروز درگيري و خشونت شد؟ طبق منطق غرب، رويكرد جنگ تمدن ها با تساهل، تسامح، حقوق بشر و دموكراسي سازگاري ندارد.


جهان چند قطبي:

انتقاد سختي كه به مخالفان غرب و دموكراسي غربي مي شود، اين است كه نبايد افراد را به خودي و غيرخودي و جامعه را به شهروند
درجه يك و درجه دو تقسيم كرد. ولي به رغم اين خرده گيري، گام دومي كه هانتينگتون به دنبال دشمن تراشي به طور طبيعي برداشته، باور به جهان چند قطبي است: حرف اصلي اين كتاب آن است كه فرهنگ و هويت هاي فرهنگي كه در سطح گسترده، همان هويت هاي تمدني هستند؛ الگوي همبستگي ها، واگرايي ها و جنگ ها را در جهان پس از جنگ سرد تعيين مي كنند... براي اولين بار در تاريخ، سياست جهاني، هم چند قطبي است و هم چند تمدني.
علاوه بر ناهم خواني چنين رويكردي با حقوق بشر و گفتمان دموكراسي غربي؛ اين نگاه با موضع خود هانتينگتون در باره اداره جهان نيز
سازگاري ندارد. زيرا وي به صراحت الگوهاي چهارگانه مديريت جامعه جهاني را باز گفته، الگوي تك جهان فوكوياما، نيز مدل دو جهان ما و آنها، از جمله ديدگاه به قول او سنتي مسلمانان، با عنوان دارالحرب و دارالاسلام يا خودي و غيرخودي؛ همين طور ديدگاه هرج و مرج طلب را رد كرده، ديدگاه جهان چند قطبي را به طور نسبي ترجيح داده است.
اكنون سؤال اين است كه ميان ديدگاه دو جهان و چند جهان، يا جهان دو قطبي و چند قطبي چه فرقي است؟ بنابر همان مدركي كه جهان دو قطبي محكوم است ـ و لابد ملاكش تفرقه آميزي و خط كشي بي دليل و دشمني آور است ـ جهان چند قطبي نيز سرشار از تنش ها خواهد بود. به علاوه چنان كه در جهان دو قطبي ما و آنها، هر قطبي خود را بر حق و ديگري را باطل مي داند؛ در جهان چند قطبي نيز همين حالت حكم فرما بوده، هيچ كس در برابر ديگري انعطافي نشان نمي دهد، پس طبق ديدگاه حقوق بشر غربي و تساوي انسان ها، هر نوع قطب بندي و تبعيضي كه برابري انسان ها را نفي كند ناپسند بوده، چند قطبي بودن نيز مانند دو قطبي بودن محكوم است.


افول نسبي غرب:
بخش ديگري از نظريه برخورد تمدن ها اذعان به افول نسبي غرب و كم آوردن تمدن غرب در مصاف با ديگر تمدن هاست:
غرب از لحاظ نفوذ سياسي به طور نسبي افول كرده است؛ اما تمدن هاي آسيايي قدرت نظامي و سياسي خود را گسترش مي دهند. اسلام به لحاظ جمعيتي، گسترش انفجاري دارد... تمدن هاي غير غربي عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ هاي خويش رو آورده
اند. نظمي جهاني بر شالوده تمدن ها در حال شكل گيري است. جوامعي كه قرابت هاي فرهنگي دارند با يكديگر همكاري مي كنند. تلاش براي انتقال يك جامعه از يك تمدن به تمدني ديگر ناكام مي ماند و كشورهاي كوچك در پيرامون كشوري گروه بندي مي شوند كه در تمدن آنها نقش اصلي يا محوري دارد.
در صورتي كه از يك سو مهتري غرب زير سؤال رفته و روند نزولي و انحطاطش آغاز شده باشد و از سوي ديگر شرق سير صعودي را شروع كرده باشد؛ شايستگي يكي كاهش يافته و بر حقانيت ديگري افزوده خواهد شد. در نتيجه، تمدن فروتر استعداد بقا را از كف نهاده، نبايد با تمدني كه در حال رشد و بالندگي است درگير شود. ولي درست برعكس، پر مدعايي و افزون خواهي غرب در اين شرايط از نگاه هانتينگتون نيز پوشيده نمانده است.


ادعاي جهان گرايي:
سخن وي در اين باره چنين است:
مدعاهاي جهان گرايانه غرب باعث درگيري فزاينده تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن هاي اسلامي و چيني با غرب مي شود... بقاي غرب
بسته به آن است كه امريكايي ها هويت غربي خود را مورد تأكيد قرار دهند و غربي ها هم بپذيرند كه تمدن ايشان تنها مال خودشان
است و جهاني نيست و براي بازسازي و حفظ اين تمدن در چالش با جوامع غيرغربي، با يكديگر متحد شوند. اجتناب از جنگ جهاني تمدنها، بستگي دارد به اين كه رهبران جهان، ماهيت چند تمدني سياست جهاني را پذيرفته، براي حفظ آن با يكديگر همكاري كنند.
هانتينگتون پس از طرح مشكل، راه حل آن را دست كشيدن از زياده خواهي و پذيرفتن غيرجهاني بودن تمدن غربي مي داند؛ ولي ادعاي چالش با تمدن هاي ديگر را رها نكرده، خواستار اتحاد غرب براي حفظ تمدنش شده است. اشكالي كه به وي وارد است، اين است كه اولاً: افول نسبي غرب و غيرجهاني بودن تمدن غرب، مجالي براي ماجراجويي و چالش گري غرب با تمدن هاي ديگر باقي نمي گذارد.
ثانياً: وقتي ادعاي چالش گري به ميان آمد و بدان جامه عمل نيز پوشانده شد؛ خواه ناخواه نوبت به درگيري تمدن ها مي رسد و ديگر سخن از هم كاري رهبران جهان براي حفظ همه تمدن ها و اجتناب از جنگ تمدن ها بي مورد خواهد بود.
پس از معرفي نظريه برخورد تمدن ها و آشنايي با محتواي آن، اين سؤال پيش مي آيد كه تا چه حد اين عقيده درست است و پيش بيني هانتينگتون احتمال وقوع دارد؟
نقدهايي به اين نظريه وارد شده است. ما در اين مجال، از تكرار اشكالات طرح شده، خودداري مي كنيم. در عوض اشكالات زير را به اين نظريه وارد مي دانيم:
الف) نظريه جنگ تمدن ها اصل را بر دشمني و توطئه نهاده و اين چيزي است كه مناديان و مدافعان جدي دموكراسي از جمله كارل پوپر به شدت آن را تخطئه مي كنند و واقع هم اين است كه اين كار نوعي فرافكني و عوام فريبي است كه از سر بي مسئوليتي و ماجراجويي رخ داده است.
ب) به نظر مي رسد، هانتينگتون به نمايندگي از غرب و به مثابه يكي از مهره هاي فرهنگي و سياسي امريكا، تلاشي مذبوحانه كرده اند و پا را از گليم خود فراتر نهاده اند و با طرح نظريه برخورد تمدن ها كوشيده اند غرب را از افول باز دارند و سهمي ناعادلانه براي تمدن غربي مطالبه كند. در حالي كه با فرض سير نزولي غرب كه وي بدان معترف است، منطقي و عادلانه نيست كه با دشمن تراشي، چالش گري و تنش آفريني، به جنگ تمدن ها دامن زده شود و تمدني را كه در سراشيبي قرار گرفته و رو به كهولت مي گذارد، سر پا نگه داشت.
ج) اشكال ديگر، يكي بر شمرده شدن توسعه و تعرض است. اين حرف درست مي نمايد كه تمدن غرب، به ويژه در بعد اخلاقي رو به
انحطاط نهاده و در نتيجه نمي تواند مدعي جهاني بودن و رهبري جهان باشد. هم چنين درست است كه تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن
هاي آسيايي و اسلامي، بار ديگر سير صعودي را آغاز كرده اند، ولي اين سخن درست نيست كه رشد و توسعه تمدن هاي شرقي، لزوماً با سلطه جويي و تعرض آنها به غرب همراه باشد؛ زيرا با وصف محور بودن اخلاق ـ به ويژه در تمدن اسلامي ـ مجوزي براي بي عدالتي و دست اندازي به حقوق ديگران وجود نخواهد داشت. آري اگر غرب دست به جنايت زده يا رژيمي چون اسرائيل وحشي را به جان مسلمانان اندازد، نبايد انتظار سكوت و تسليم را از آنها داشته باشد! درست است كه لبه هاي تمدن اسلامي و خطوط گسل آن خونين است، ولي غرب همواره مسئول مستقيم تمام خون ريزي هاي فلسطين اشغالي، عراق، افغانستان، بوسني و... بوده است كه با بي عدالتي هاي آشكار وحمايت از اقمار تروريست خود، زمينه خون ريزي را فراهم مي سازد.
د) اشكال جوهري نظريه جنگ تمدن ها، نگاه نادرست به ماهيت اسلام و انسان است. شرح اين اشكال در ادامه اين نوشتار خواهد آمد
كه به مقايسه گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها مربوط است.

donsaeid
07-11-2006, 03:49 AM
بخش دوم

تفاوت هاي اساسي گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها

ايدئولوژي مهدويت و غرب
هانتينگتون به صراحت يادآور شده كه:
ايدئولوژي هاي عمده سياسي قرن بيستم از قبيل ليبراليسم، سوسياليسم، آنارشيسم، كمونيسم، فاشيسم، ناسيوناليسم،
سيوسيال دموكراسي و... همگي محصول تمدن غرب اند، اما هيچ يك از تمدن هاي ديگر ايدئولوژي سياسي مهمي مطرح نكرده اند. البته چيزي كه هرگز غرب نتوانسته در درون خود توليد كند، يك دين عمده جهاني است. تمام اديان بزرگ جهان، محصول تمدن هاي غيرغربي هستند و در بيشتر موارد قبل از پيدايش تمدن غربي وجود داشته اند. در همان حال كه جهان از مرحله غربي خود
عبور مي كند، ايدئولوژي هاي غربي هم دچار تنزل مي شوند.

حاصل اين سخن هانتينگتون جداسازي دين و ايدئولوژي است. بدين گونه كه يكي غربي و ديگري غيرغربي است و اين كه اساساً
غير غربي ها از توليد ايدئولوژي ناتوان اند. برخي از هم فكران وي يا شيفتگان دموكراسي غربي نيز در غيرايدئولوژيك معرفي كردن اسلام اصرار دارند؛ در صورتي كه اين انديشه به كلي نادرست است؛ زيرا دين مجموعه اي كامل، شامل ايمان و عمل صالح يا جهان بيني و ايدئولوژي است. اين دو از يكديگر تفكيك نمي پذيرند و هيچ يك بدون ديگري ره به جايي نمي برند. دين از يك سو جهان بيني عرضه ميكند و از سويي راه كارهاي اجراييِ همان جهان بيني (ايدئولوژي) را بر مي نمايد. در نتيجه، دين به عنوان مكتبي كامل، خوش بختي انسان را از رهگذر جمع ميان جهان بيني و ايدئولوژي تأمين مي كند. به علاوه، دين به اين ترتيب از ايدئولوژي تهي نيست. بنابراين،ايدئولوژي سازي از مختصات تمدن غربي نيست.

خطاي ديگر نظريه جنگ تمدن ها اين است كه دين محصول تمدن دانسته شده است. بنابر آن چه گفته شد كه د ين مجموعه جهان بيني و ايدئولوژي است، نمي توان آن را محصول تمدن دانست. دين به معناي درست آن كه بر آمده از وحي است، منشأ ماورايي دارد و بشري نيست. البته هيچ اشكالي ندارد كه دين خدا را ركن تمدن بشري بدانيم؛ به گونه اي كه بدون آن به طور جدي تمدني پا نگيرد.

همان گونه كه هانتينگتون به دليل افول ايدئولوژي هاي غربي (انحطاط تمدن غربي) توجه كرده؛ خوب بود به راز ايدئولوژي سازي اين تمدن هم اشاره مي كرد. به نظر مي رسد دليل اين امر آن باشد كه از يك سو بحران ها و ناكامي هاي گوناگون جامعه و تمدن غربي،
سبب پيدايش ايدئولوژي هاي متفاوت شده و از سوي ديگر، خلأ ناشي از فقدان دين و به حاشيه رانده شدن آن پس از رنسانس موجب
آن باشد.به هر حال، هيچ يك از اين دو موضوع نه تنها افتخارآميز نبوده كه نشان از ضعف و ناتواني تمدن غربي در اداره جامعه و پاسخ گويي به نيازهاي آدمي دارد. با اين وصف با به بن بست رسيدن تمدن غربي و ايدئولوژي هاي درون آن، چگونه مي توان به استقبال آينده رفت و به آن اميدوار بود؟از اين جا، تفاوت گفتمان مهدويت با ديدگاه جنگ تمدن ها روشن مي شود. مهدويت با تكيه بر مكتب غني و كامل اسلام و با آرمان صلح طلبي و عدالت خواهي، آينده اي اميدبخش را به انسان ها نويد مي دهد. ولي نظريه برخورد تمدن ها با دستي تهي از دين و ايدئولوژي و تمدني رو به زوال، آينده اي مبهم و جهاني پر از جنگ و خشونت را وعده مي دهد!

اين نكته نيز جالب توجه مي نمايد كه دليل عدم توليد ايدئولوژي در تمدن هاي غيرغربي، بي نيازي به اين امر به دليل حضور دين در
اين تمدن ها است. اسلام نيز كه ذاتي غني و جامع دارد، به توليد ايدئولوژي هاي بشري نيازمند نبوده است.

در باره گفتمان عدالت در مهدويت و ايدئولوژي و رفتار عادلانه امام مهدي?، توسعه عدالت اقتصادي، قضايي و فرهنگي در دولت
دادگستر ايشان به نقل حديثي مي پردازيم:
جابر گويد مردي بر امام باقر(ع) وارد شد و گفت: خدايت تو را به سلامت بدارد، از من اين پانصد درهم زكات مالم را بگير. امام? به او فرمود: اين پول را به تو برگرداندم تا آن را به همسايگان نيازمند و فقراي مسلمان و برادران ديني خود انفاق كني. سپس فرمود: هنگامي كه قائم اهل بيت قيام كند، ثروت را به طور مساوي تقسيم كرده، به عدالت حكم خواهد راند. پس هر كس از او اطاعت كند از خدا اطاعت كرده و هر كس با او مخالفت كند، با خدا مخالفت كرده است. همانا مهدي، مهدي ناميده شده، چون به امري پنهاني مردم را هدايت مي كند. او تورات و ساير كتاب هاي آسماني را از غاري در انطاكيه بيرون مي آورد و ميان يهود بنابر تورات ميان پيروان انجيل بنابر انجيل و ميان اهل زبور بنابر زبور و ميان اهل قرآن (مسلمانان) بنابر قرآن حكم خواهد راند. تمام ثروت دنيا چه روي زمين باشد و چه معادن زيرزميني، دراختيار او قرار گيرد، پس اعلام مي كند: به قضاوت من بنگريد درباره آن چه قطع رحم و خويشاوندي كرديد و آن چه براي آن خون هاي به ناحق ريختيد و مرتكب حرام شديد. پس به كاري دست مي زند كه هيچ كس پيش از او انجام نداده است. زمين را از عدل، قسط و نور آكنده مي كند، چنان كه از ظلم، ستم و بدي پر شده است.


تجديد حيات دين
دومين تفاوت گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها در باره تجديد حيات دين است. هر دو در اين باره قائل به تجديد حيات دين هستند، ولي با نگاه هاي متفاوت:

هانتينگتون مي گويد:
[حتي] پيش از قرن نوزدهم اعراب، بيزانسي ها، چيني ها، عثماني ها، مغولان و روس ها به خود اعتماد به نفس فراواني داشتند و حتي فرودستي فرهنگي، عقب ماندگي نهادي و فساد و انحطاط غرب را تحقير مي كردند. اينك كه كاميابي هاي غرب در حال رنگ باختن نسبي است، چنين ديدگاه هايي دوباره زنده مي شود. [و به طريق اولي] ملت ها احساس مي كنند كه ديگر نبايد غرب را به چيزي گرفت. در ايران ـ هر چند موردي ويژه و افراطي است ـ به قول يكي از ناظران، ارزش هاي غربي به شيوه هاي گوناگون نفي مي شوند، هر چند در مالزي، اندونزي، سنگاپور، چين و ژاپن هم اوضاع بر همين مدار مي چرخد... فرايند جهاني بومي گرايي، در باززايي اديان خود را مي نماياند؛ فرايندي كه در بسياري از نقاط جهان و از همه مهم تر، در نوزايي فرهنگي آسيا و كشورهاي اسلامي در حال وقوع است و تا حدود زيادي معلول پويايي اقتصادي و جمعيتي اين جوامع مي باشد.
بازگشت خدا: در نيمه اول قرن بيستم، عموماً نخبگان فكري عقيده داشتند كه مدرنيزاسيون اقتصادي و اجتماعي، د ين را به عنوان
عنصري مهم در حيات آدمي از ميدان بيرون مي كند... در نيمه دوم قرن بيستم معلوم شد كه اين بيم و اميدها بي پايه بوده است.
مدرنيزاسيون اقتصادي و اجتماعي ابعادي جهاني يافت و هم زمان با آن، دين هم در سراسر جهان تجديد حيات كرد. اين باززايي يا به قول ژيل كپل، بازگشت خدا، تمام قاره ها، تمدن ها و تقريباً همه كشورها را در بر گرفته است... اين رويكرد، به اشكال مختلفي مدافع فاصله گرفتن از مدرنيسمي بود كه شكست خورده بود و ادعا مي شد كه ناكامي و بن بست موجود در آن ناشي از جدايي مدرنيسم از خدا بوده است. ديگر كسي از سازگار كردن دين با مقتضيات جديد سخن نمي گفت؛ صحبت از مسيحي كردن دوباره اروپا بود. هدف اين نبود كه اسلام را مدرنيزه كنند، بلكه سخن از اسلامي شدن مدرنيته بود. وي در ادامه، بديهي ترين، برجسته ترين و قوي ترين عامل نوزايي دين در سطح جهان را فرايندهاي مدرنيزاسيون اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي نيمه دوم قرن بيستم در سراسر جهان دانسته است. هم چنين هويت بخشي، معنا دادن و هدف بخشيدن دين به زندگي انسان را، عوامل ديگر باززايي دين به حساب آورده است:
«دين است كه با كشيدن خط ميان مؤمنان و غيرمؤمنان و مرزبندي ميان خودي هاي برتر و غريبه هاي كهتر، به او هويت مي دهد».
وي ماهيت نوزايي ديني را نيز چنين ترسيم مي كند:
در سطحي گسترده تر، نوزايي ديني در سراسر جهان واكنشي است در برابر سكولاريسم، نسبي گرايي اخلاقي و لذت جويي و تأكيدي دوباره است بر ارزش هاي نظم، انضباط، كار، هم ياري و همبستگي انساني.گروه هاي ديني، آن دسته ازنيازهاي اجتماعي را كه ديوان سالاري دولتي پاسخ گوي آن نبوده است، برآورده مي كنند . او عقب نشيني غرب و پايان جنگ سرد را نيز عوامل نوزايي ديني معرفي كرده، سرانجام آورده است:
اين تجديد حيات به منزله نفي مدرنيته نيست بلكه به معناي نفي غرب و انكار فرهنگ ملحدانه نسبي انديش وبي شكلي است كه با
غرب ملازم است؛ نفي آن چيزي است كه غرب زدگي ناميده مي شود. اعلام استقلال فرهنگي از غرب است و بيان افتخار آميز اين مطلب كه ما مدرن مي شويم، اما مثل شما نمي شويم.

فروكاستن تجديد حيات ديني به بومي گرايي، در سخن هانتينگتون پذيرفتني نيست؛ زيرا وي نوزايي را پشت كردن به تمدن غرب
دانسته و اين مقوله ـ يعني ناسيوناليسم به اعتراف وي ـ در گذشته با شدت تمام در تمدن غرب وجود داشته است. پس معنا ندارد كه
نوزايي ديني، همان رويكرد ناسيوناليستي باشد، وگرنه عدولي از غرب زدگي نخواهد بود. به علاوه، دين هيچ روي خوشي به ملي گرايي نشان نداده است و در گفتمان مهدويت نيز بومي گرايي و ناسيوناليسم جايي ندارد؛ چون مهدويت تجديد حيات اسلام است و نمي تواند در اين امر و متحد كردن اقوام و ملل زير پرچم اسلام موفق شود، جز اين كه اسلام ناب را كه مخالف ناسيوناليسم و شعوبي گري است، به آنان عرضه كند.

به عقيدة وي، بومي گرايي، غرب گريزي و اسلام گرايي آسيايي ها از جمله ايرانيان، افراطي است. اين باور نيز نادرست است؛ زيرا واقعيتي كه در اين قاره ديده مي شود ـ به ويژه در ايران ـ موافق عقل و دين است و با اين وصف نمي تواند افراطي باشد و اين اتهام از آن رو وارد شده كه تجديد حيات ديني شرق و گفتمان مهدويت، منافع غرب را تهديد كرده است.به علاوه اگر بومي گرايي افراطي باشد، ناسيوناليسم غربي هم چنين خواهد بود؛ حال آن كه غربي ها از قبول اين حقيقت اكراه دارند.

خطاي ديگر هانتينگتون، معرفي برخي عوامل بنيادگرايي اسلامي است. وي و هم فكرانش از حقايق، فاصله بسياري گرفته اند. عواملي از قبيل توسعه اقتصادي، رشد جمعيتي، پايان جنگ سرد، عقب نشيني غرب، بومي گرايي و...، متغيرهاي اصلي اسلام گرايي نيستند؛ زيرا در دين اين امور اصالت ندارند و تنها ابزارهاي مهتري تلقي شده اند. اما عامل اصلي چيست؟ عامل اصلي چنان كه هانتينگتون مطرح كرده، ايمان به خدا و فاصله گرفتن از مدرنيسم الحادي است. ايمان به خدا به مثابه برترين ارزش و نفي الحاد به مثابه مهم ترين ضد ارزش، عوامل اصلي تجديد حيات دين در روزگار كنوني است؛ همان گونه كه شكل گيري تمدن جديد غرب در عهد رنسانس نيز دين گريزي و الحاد بوده است. پس به طور منطقي، پشت كردن به آن تمدن، به گفته خود هانتينگتون بايد در قالب مسيحي كردن دوباره اروپا يا اسلامي كردن مدرنيته باشد.

در باره تأثير نوگرايي در تجديد حيات اسلام نيز بايد گفت كه تأثير اين عامل به شكلي غيرمستقيم است؛ يعني مسلمانان به صورت
خودباخته يا به منظور عقب نماندن از جريان مدرنيته نيست كه به بازنگري در دين داري خود پرداخته اند بلكه با مشاهده كاستي ها و ضعف هاي مدرنيسم، ارزش دين و احكام آن برايشان آشكارتر شده است و در جهت گريز از مدرنيته الحادي به قول هانتينگتون، به ايمان ديني و احكام زندگي ساز آن پناهنده شده اند، اما به چه شكل؟

نحوة تجديد حيات دين و ماهيت نوگرايي و بنيادگرايي اسلامي نيز به گونه تصور برخي نمي تواند باشد. نوگرايي ديني به معناي تجديد نظر در احكام اسلام و قبول ارزش هاي بيگانه و تغيير مقررات اسلامي نيست. بلكه گفتمان بنيادگرايي اسلامي و مهدويت اين است كه بدعت ها و ناخالصي ها از ساحت دين زدوده شود و اسلام اوليه، بي كاستي و به دور از هر آلودگي و تحريفي در جامعه معرفي و اجرا شود.

donsaeid
07-11-2006, 03:51 AM
از اعتراف هانتينگتون به استقلال طلبي نوزايي اسلامي و غرب گريزي آن نبايد غافل ماند. در حقيقت همين نكته مهم، نشان گر
ماهيت بنيادگرايي اسلامي و قيام امام مهدي? به مثابه بهترين نوع اصول گرايي اسلامي است. به اين ترتيب، تجديد حيات اسلام، ضمن برخورداري از مزاياي مادي و معنوي دانش و تمدن بشري، از معايب و فساد تمدن غربي نيز پيراسته است.

سرانجام اين كه تجديد حيات ديني از يك سو در گرو ناتواني غرب در برطرف كردن مشكلات بشر و در عوض قابليت پاسخ گويي
اسلام به نيازهاي روز و نيازهاي انسان است؛ وگرنه باززايي اسلام، پشت كردن به غرب و بازگشت به ديني كه چهارده قرن از حياتش
گذشته معنا نمي داشت، و از سوي ديگر، اين امر مربوط به تعريف درست اسلام از انسان است. فهم اين موضوع را به فراز ديگري مي
سپاريم.

مهدويت و اصلاح ديني غرب
هانتينگتون ضمن بيان نظريه برخورد تمدن ها، وقتي از تمدن اسلامي و بنيادگرايي اسلامي ياد كرده، آن را به جنبش اصلاح ديني غرب،
يعني نهضت پروتستان تشبيه كرده، وجوه تشابه بسياري ميان اصلاحات پروتستاني و نوگرايي اسلامي بر شمرده و در عين حال تفاوت
هايي نيز ميان اين دو گذارده است. وي هم چنين بنيادگرايي اسلامي را شبيه انقلابي گري ماركسيسم ياد مي كند.
در سال هاي اخير در ايران نيز چنين رويكردهايي به اسلام وجود داشته است. ايده هايي از قبيل پروتستانتيسم اسلامي يا اومانيسم
اسلامي مطرح شده، چنان كه قبل از آن سوسياليسم اسلامي يا سوسياليست خداپرست مطرح شده بود. حال به منظور ارزيابي اين
رويكردها و نشان دادن تفاوت گفتمان بنيادگرايي اسلامي و مهدويت با اصلاح ديني مسيحي و انقلاب گري ماركسيستي، به نقل و نقد
ايده هاي هانتينگتون مي پردازيم:

طرح مسأله: هانتينگتون در عنوان باززايي اسلام آورده است:
در همان حال كه آسيايي ها به دليل توسعه اقتصادي خود، اعتماد به نفس بيشتري پيدا مي كردند، انبوه مسلمانان هم به اسلام به
عنوان منبع هويت، ثبات، مشروعيت، توسعه، قدرت و اميد روي آوردند؛ اميدي كه در شعار اسلام تنها راه حل است، رخ نمود. باززايي
اسلام با گستره و عمقي كه دارد، تازه ترين مرحله در روند تطبيق تمدن اسلامي با غرب است.
وي آن گاه از قول يك صاحب نظر مسلمان، محتواي باززايي اسلامي را چنين معرفي مي كند: «استقرار قوانين اسلامي به جاي قوانين غربي، استفاده فزاينده از زبان و نمادهاي ديني، گسترش آموزش هاي اسلامي، پاي بند بيشتر به قوانين رفتاري اسلامي مانند حجاب و استفاده نكردن الكل و...». وي در ادامه افزوده است: بازگشت خدا پديده اي جهاني است، اما خدا يا الله در امت يا جامعه مسلمانان است كه به صورتي گسترده و موفقيت آميز انتقام مي گيرد.
باززايي اسلامي در نمود سياسي خود شباهت هايي با ماركسيسم دارد. متوني كه مقدس به حساب مي آيند، تصويري از يك جامعه
كامل، اعتقاد به تغييرات بنيادي، نفي قدرت ملت ـ كشور و گوناگوني آموزه هايي كه از اصلاح طلبيِ ميانه روانه تا انقلابي گري خشونت
آميز را در بر مي گيرد، از جمله اين شباهت هاست. البته اين باززايي با جنبش اصلاح در آيين پروتستان هم ساني بيشتري دارد. واكنش به ركود و فساد، بازگشت به دين خالص تر، نظم و انضباط، و جاذبه داشتن براي طبقه متوسط، وجوه اشتراك اين دو است. آيين لوتر و كالوين مانند بنيادگرايي شيعه و سني است و حتي شباهت هايي ميان جان كالوين و آيت الله خميني وجود دارد .
وي سپس به تفاوت بنيادگرايي اسلامي و اصلاح طلبي مسيحي اشاره مي كند: «جنبش اصلاح عمدتاً محدود به شمال اروپا بود... اما
باززايي اسلامي تقريباً تمام جوامع مسلمان را تحت تأثير قرار داده است». به نظر او عناصر اسلام گرا، شامل: دانشجويان انقلابي و
روشن فكر، طبقة شهري متوسط و مهاجران روستايي به شهرها هستند.
به اعتقاد او گروه هاي ليبرال دموكرات موجود، به موازات بنيادگرايان مسلمان توفيقي به دست نياوردند: دموكرات هاي ليبرال ـ از موارد
استثنايي كه بگذريم ـ نتوانستند در جوامع اسلامي پايگاه مردمي پايداري پيدا كنند و حتي ليبراليسم اسلامي هم نتوانست در اين
جوامع ريشه بدواند... . شكست تمام و كمال دموكراسي ليبرال در دست يابي به قدرت در جوامع اسلامي پديده اي است مداوم و تكراري، در مدتي قريب به يك قرن كه از سده نوزدهم آغاز شده است. علت اصلي اين ناكامي ها تا حدي طبيعت فرهنگ و جامعه اسلامي است كه پذيراي مفاهيم ليبرال غربي نيست.
سرانجام، وي پس از تكرار عوامل بنيادگرايي اسلامي از قبيل رشد جمعيت، مدرنيزاسيون و تظاهر دولت هاي اسلامي به اسلام،مدعي ناكارآمدي بنيادگرايي اسلامي در استقرار عدالت اجتماعي، رشد اقتصادي و آزادي هاي سياسي شده است.

پيش تر، از زبان هانتينگتون آورديم كه بنيادگرايي اسلامي يعني پشت كردن به غرب، استقلال خواهي، نه گفتن به غرب و حتي
مدرن شدن، اما به سبك غير غربي؛ ولي در اين قسمت وي م¡