Announcement

Collapse
No announcement yet.

Khaterat-e Yek Zendani

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Khaterat-e Yek Zendani

    از اعتصاب غذاي 30 روزه سال 1365 شروع مي كنم كه از سالن 3 آغاز شد. اين بند، حدود 400 نفر زنداني داشت كه اكثرا از فعالين با سابقه و سر موضعي از جنبش كمونيستي و مجاهدين بودند. سه نفر از رفقاي اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) كه در ضربه سال 1364 دستگير شده بودند نيز همراه با جمعي ديگر در شكل گيري و تداوم اين اعتصاب غذا نقش فعالي بازي كردند. اين سه نفر، منصور قماشي، خليفه مرداني و حجت محمد پور بودند. ورود آنان بعد از ضربه 64، روحيه جديدي را به ميان بچه ها آورد و بطور كلي بر حركت مبارزاتي زندان تاثير گذاشت. آنان در همان روزهاي ورود به بند، از رفقا سئوال مي كردند: "آيا تا بحال فكر فرار را كرده ايد؟ نمي گوئيم كه حتما مي شود فرار كرد. اما اصلا به فرار فكر كرده ايد؟" و زماني كه پاسخ منفي مي شنيدند، به شوخي مي گفتند: "عجب زنداني هاي خوبي بوديد شما!" در همان دوره، رفيق منصور قماشي به هنگام هواخوري شروع به بررسي و شناسائي همه راه ها كرد تا ببيند چه امكاناتي براي فرار وجود دارد. البته تا آنجا كه من اطلاع دارم، از زندان اوين و گوهردشت كسي فرار نكرد. فقط چند بار بعضي زندانيان توانستند خود را تا در سالن ملاقات برسانند كه موفق به خروج از آنجا نشدند. اما در شهرستانها، چندين مورد فرار از زندان داشتيم.

    اما بر سر چه موضوعي اعتصاب غذا شد؟ همانطور كه گفتم، اعتصاب از سالن 3 اوين شروع شد. تعدادي از زندانيان اين بند، سابقه زندانهاي زمان شاه را هم داشتند. از چپي هاي اين بند، هيچكس نماز نمي خواند و همه سر موضع بودند. رژيم براي مقابله با سر موضعي ها، 200 نفر را كه فكر مي كرد خط دهنده هستند، دستچين كرد و به انفرادي برد. همان روز اعتصاب غذا اعلام شد. يادش بخير خليفه مرداني با صداي بم خود گفت: "ما بزودي شاهد يك تحول بزرگ در زندان خواهيم بود." وقتي از او پرسيديم منظورت چيست؟ جواب داد: "شايد يك اعتصاب غذا داشته باشيم." به هر حال به زندانبانان اعلام كرديم كه تا وضعيت آن 200 نفر مشخص نشود، ملاقاتي هم نمي رويم. اعتصاب غذا سه خواسته داشت: بازگرداندن 200 نفر؛ جدا كردن زندانيان عادي كه از چندي قبل براي فشار بر سياسي ها به اين بند آورده شده بودند؛ كار نكردن زندانيان سياسي.

    دو سه روز بعد از اعلام اعتصاب غذا، روز ملاقات بود كه نرفتيم. خانواده ها تا ساعت 7 شب روي زمين نشسته بودند و مي گفتند يا قبض دفن بچه هايمان را بياوريد يا خودشان را كه مطمئن شويم زنده اند. بيرون شايع شده بود كه همه را به گلوله بسته اند. 30 روز اعتصاب غذاي "تر" داشتيم. اعتصاب اتاق به اتاق سازمان يافت. يعني مسئولين 13 اتاق جمع شدند و تصميم گيري كردند.

    اين را هم بگويم كه از قبل زمينه و شرايط چنين حركتي در زندان بوجود آمده بود. حركات مبارزاتي شروع شده بود. به اين صورت كه خواسته هاي صنفي بطور علني مطرح مي شد. ديگر، زندانيان به مسائل، متشكل برخورد مي كردند. اعتصاب غذا موج وار جلو رفت؛ تمام اوين را گرفت و بعد در زندانهاي ايران سراسري شد. در اوين، اعتصاب غذا از بند سر موضعي ها به سالن بچه هائي كه نماز مي خواندند اما تواب نبودند، كشيده شد. البته برخورد آنان به تند و تيزي بند ما نبود. خبر كه به گوهر دشت رسيد، آنجا هم اعتصاب كردند. يكي از مهمترين خواسته هائي كه در جريان اعتصاب مطرح شد، عدم تفتيش عقيده بود.

    آن اعتصاب غذا به تمام خواسته هايش رسيد: 200 نفر برگشتند و زندانيان عادي رفتند. به هيچ شكلي از بيگاري هم تن نداديم. اين اولين باري بود كه رژيم عملا عقب نشيني مي كرد. تا قبل از آن، پوئن نمي داد. البته سعي مي كرد كسي نفهمد كه زندانيان چيزي گرفته اند. همينجا خوبست اشاره اي به زندانيان عادي بكنم. رژيم اينها را براي تحت فشار قرار دادن، دعوا راه انداختن و كتك زدن سياسي ها آورده بود. بچه هاي سياسي در بين عادي ها نفوذ كرده بودند و بعضي ها را سياسي كرده بودند. مثلا يكي از آنها كه بر سر مسائل ارزي دستگير شده بود و 15 سال حكم داشت، كم كم اخبار روزنامه ها را تحليل مي كرد. همين فرد خبر مي آورد كه امشب قرار است عادي ها بريزند تا سياسي ها را بزنند. اتفاقا همان شبي كه قرار بود حمله شود، او آگاهانه سردسته لومپن ها را كتك زد و درگيري در بين خود عادي ها شروع شد و نقشه رژيم بهم خورد.

    در هر صورت بعد از آن پيروزي، بر سر هر مسئله اي كه درگيري داشتيم اعلام اعتصاب غذا مي كرديم. هفته اي يك اعتصاب غذاي دو روزه حتما داشتيم.

    به تلافي همان اعتصاب غذاي موفق، 30 نفر از زندانيان را اعدام كردند كه منصور قماشي و خليفه مرداني (محمد پوئيد و محمد توكلي اكبر آبادي) جزوشان بودند. از منصور قماشي بگويم كه همه زندانيان به وي علاقه داشتند و بخاطر شركتش در مبارزه مسلحانه سربداران به او احترام مي گذاشتند. او با همه بحث ايدئولوژيك مي كرد. بحثهاي جديد سازمان در نقد "حزب كمونيست ايران"، نظرات "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" در مورد روند جنگ جهاني، و اين بحث تئوريك كه امپرياليسم جلوي رشد نيروهاي مولده را تا حدودي سد مي كند ولي اينطور نيست كه كلا اجازه رشد به آن ندهد را او به ما منتقل كرد. منصور صداي خيلي خوبي داشت و در جشنهائي كه به هر مناسبت برگزار مي كرديم برايمان ترانه هاي مازندراني مي خواند و از همه بياد ماندني تر، ترانه رعنا: "امسال كه سال قانونه، رعنا ـ پاسدار كشي چه آسونه، رعنا..." برادر كوچكتر منصور كه اميد نام داشت در سالن پايين بود و صداي منصور را از دور مي شنيد. يكبار در ملاقاتي پيغام فرستاده بود كه، خوب داريد آن بالا كيف مي كنيد، من هم مي خواهم بيايم آنجا. خليفه مرداني از رفقاي مسلط از نظر تئوريك بود. به همين خاطر بچه هاي حزب كمونيست و پيكار، تمايل داشتند كه ساعتها با او بحث كنند. آخرين خاطره اي كه از خليفه دارم، روزي بود كه اعدامش كردند. فردايش روز ملاقات بود. بچه ها معمولا كاردستي هاي كوچكي همراه با شعار درست مي كردند و به خارج رد مي كردند. خليفه به من گفت: روي اين سكه 5 توماني چيزي حكاكي كن تا براي فرزند يكي از رفقاي جانباخته به بيرون بفرستيم. يكطرفش را ستاره پنج پر حكاكي كردم. ولي هنوز شعاري تعيين نكرده بوديم. خليفه يك نصف روز فكر كرد. آخرش گفتم: بنويسيم بابا به ما ياد داد! از خوشحالي به هوا پريد و گفت: خودشه! اين شعار را نوشتيم و زيرش كلمه اوين را حك كرديم و تاريخ گذاشتيم. همان روز خليفه را براي اعدام بردند و سكه دست ما ماند. قرار شد يك نفر ديگر آن را به بيرون بفرستد كه هنوز نمي دانم سرنوشت آن يادگاري چه شد.

    همراه با اين رفقا، يكي از بچه هاي "سازمان كارگران مبارز" بنام امير نعمت الهي هم اعدام شد. او مهندس برق بود و در وزارت نيرو كار مي كرد. بچه ها خيلي دوستش داشتند و وقتي او را براي اعدام مي برند، خيلي اعتراض كردند كه آرامشان كرد. مسعود اسدي از بچه هاي "چريكهاي فدائي خلق" هم كه قبلا در انگلستان دانشجو بود در همين دوره اعدام شد. حسين صبوري از بچه هاي "رزم خونين" هم جزو اعداميان بود.

    رفيق حجت محمد پور هم چندي بعد، اعدام شد. سال بعد مراسم سالگرد اعدام حجت را در قزل حصار برگزار كرديم كه همه نيروها شركت كردند. او به خاطر قاطعيتش در برابر دشمن و برخورد صميمانه و گرمش، محبوب همه بود.

    حجت و خليفه و منصور جزو بچه هاي خيلي محكمي بودند كه تا آخرين لحظه تلاش مي كردند؛ حتي بر سر نوشتن برنامه حزب در زندان بحث مي كردند و مي گفتند اگر همه اعدام شوند و جرياني نماند بايد چيزي از خود براي ادامه راه باقي بگذاريم. اينها به نقشه هاي رژيم براي شكستن روحيه زندانيان خيلي هشيارانه برخورد مي كردند. مثلا يكبار كه دشمن در شعبه بازجوئي، به اصطلاح بحث ايدئولوژيك راه انداخته بود تا بچه ها را بشكند، منصور بلند مي شود و جو شكني مي كند. با اينكار بعضي ها كه حالت متزلزل داشتند هم محكم مي شوند. جلسه بهم مي خورد و خود زندانبانان منصرف مي شوند و ديگر منصور و خليفه و حجت را به اين جلسات نمي برند. خليفه مي گفت: حرفهاي منصور خيلي موثر بود. .و جا دارد از رفيق داريوش كائيد پور، يكي از رهبران "كميته انقلابي ماركسيست ـ لنينيست" (كامل) كه جناح انقلابي سازمان رزمندگان راه آزادي طبقه كارگر بود، ياد كنم. او در سال 64 دستگير و چندي بعد به جوخه اعدام سپرده شد. (داريوش قبل از دستگيري، مدتي در كردستان بود و از نزديك با رفقاي سازمان ما ارتباط داشت. او خبر ادامه كار سازمان و اخبار جديد از فعاليت هاي "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" را با خود به زندان آورد.) داريوش تمام تجربياتش را به زندانيان منتقل مي كرد. دست به قلم بود و نقد مفصلي كه بر "برنامه حزب كمونيست ايران" روي كاغذهاي كوچك زرد رنگ نوشته بود، دست بدست مي چرخيد. (اين برنامه توسط اتحاد مبارزان كمونيست و كومله منتشر شده بود و بر پايه آن، اين دو جريان به وحدت رسيدند) قبل از دستگيري داريوش، بچه هاي حزب كمونيست در زندان ادعا مي كردند كه با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در ارتباطند. بر مبناي همين ادعا، اكثريتي ها در خبرنامه دست نويسي كه در زندان پخش مي كردند به دروغ نوشتند كه: نمايندگان حزب كمونيست ايران به كشور پرو رفته و با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ارتباط برقرار كرده اند. و از آنجا كه اين جريان بين المللي مشكوك و آمريكائي است، بچه هاي حزب كمونيست را لو داده و در بازگشت به دام پليس افتاده اند! بهر حال، چنين شايعاتي جريان داشت كه داريوش به زندان وارد شد و خبرهاي درست را آورد و به بچه ها روحيه داد. همه وقتي فهميديم اتحاديه بعد از آن ضربات هنوز سر پا ايستاده و دارد راديويش را راه مي اندازد، رو آمديم.

  • #2
    حركت مهم ديگر ما بعد از اعتصاب غذا، برگزاري مراسم اول ماه مه بصورت علني بود. براي اينكار افراد تشكيلاتي و غير تشكيلاتي، ائتلافي تشكيل دادند كه معيارش مرزبندي با رويزيونيسم توده ـ اكثريت و جرياناتي بود كه با رژيم فعلي و سابق همكاري داشته اند. شكل برگزاري مراسم هم اينطور بود كه هركس از طرف تشكيلات يا بعنوان فرد، نظرش را در جمع مي خواند. بيانيه ما را حجت محمد پور خواند. در اين بيانيه، پيوستن اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) به جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مطرح شده بود و اينطور آمده بود كه اتحاديه با اينكار در راه انجام وظايف انترناسيوناليستي خود قدم برداشته است. سرودهائي كه هركس آماده كرده بود هم خوانده شد. بعدها سالگرد پنجم بهمن (قيام سربداران در آمل به سال 1360) را هم جشن گرفتيم و از بقيه جريانات هم دعوت كرديم.

    بطور كلي از حركاتي كه در اين دوره در زندان اتفاق مي افتاد، دشمن با خبر بود، اما جو زندان آنقدر بالا بود كه ديگر نمي توانست جلوي اين چيزها را بگيرد. مقايسه كنيم با سالهاي 61 و 62 كه اگر دو نفر با هم سيگار مشترك مي كشيدند، آنها را مي بردند و كتك مي زدند كه "كمون زده ايد."

    يكي از خاطراتي كه از سال 1362 دارم مربوط به دوره اي مي شود كه رژيم جريان "بررسي شايعه شكنجه" را براه انداخت. روزي در سلول نشسته بوديم. يكي از بچه هاي هوادار سازمان چريكهاي فدائي خلق (شاخه اقليت) كه زنداني سياسي زمان شاه بود و بعد از انقلاب در بازارچه كتاب مغازه داشت هم با ما بود. در سلول باز شد و سه آخوند وارد شدند. يكي از آنها دعائي بود كه اين زنداني سياسي زمان شاه را از قبل مي شناخت، تا آن حد كه با هم روبوسي كردند. او به دعائي كف پاهاي شلاق خورده اش را نشان داد و گفت: "ببين چطور گوشت آورده. اينها هيچ مدركي از من ندارند. و فقط براي اين مي زنند كه اطمينان پيدا كنند فعال سياسي بوده ام يا نه. آيا اين كار درست است؟" در همين موقع يكي ديگر از آخوندها كه بعدا فهميدم هادي خامنه اي بوده، جواب داد: "حرفتان درست است و اينكارها خوب نيست. ولي وضع ما را هم درك كنيد. جمهوري اسلامي روي لبه تيغ ايستاده بود و در چنين وضعي داشتيم جلو مي رفتيم. مجبور بوديم اينطور عمل كنيم!" اينها به سلول هاي ديگر هم سركشي كردند.

    در دوره دادگاه رهبران و اعضاء اتحاديه، جريان را از طريق بلندگوي زندان پخش مي كردند. توده اي ها و اكثريتي ها خشنود بودند كه براي اتحاديه چنين اتفاقي افتاده است. يادم است كه يكي از اكثريتي ها وقتي يك مجاهد را براي اعدام مي بردند گفت خوب شد، يكي از ضد انقلاب كم شد. يعني چنين تفكر و برخوردي داشتند. در جريان دادگاه هم مرتبا به ما نيشخند مي زدند. يكيشان با خوشحالي به ما مي گفت: نگاه كنيد، دادگاه اتحاديه است. تحمل نيشخندهايشان را نداشتيم. بعدا كه سران حزب توده به تلويزيون آمدند، آنها در لاك خود فرو رفته بودند. وقتي كه توبه طبري پخش مي شد، به آنها گفتم: طبري حرف تازه اي نزد، همان خط هميشگي اش را جلو گذاشت.

    حالا كه صحبت از سال 62 شد، دوست دارم از چند زنداني مبارزي كه در آن سال از بند ما اعدام شدند ياد كنم: از حميد ترك (گرايش سوسياليستي پيكار) كه كارگر شركت نفت بود و دو انگشتش هم زير پرس رفته بود، محمود اسلامي (بخش دانشجوئي ـ دانش آموزي پيكار) و احمد اراني (اتحاد مبارزان كمونيست) كه سال 26 دستگير شده بود.

    يكي از فشارها در آن دوره، ممنوعيت ورزش جمعي بود. اگر اينكار را مي كرديم، پاسدارها مي ريختند و كتك مي زدند. آزادي ورزش جمعي، جزو خواسته هاي اصلي زندانيان بود. بچه هاي چپ گفتند ما هر جور دلمان بخواهد ورزش مي كنيم، انفرادي يا جمعي. مسئله اينست كه از بيرون نبايد برايمان تعيين كنند. يكي از مسائل شروع حركت در سالن 3 همين بود. براي تنبيه ما، هواخوري ها را قطع كردند ولي باز هم ادامه داديم. يا در مورد نظافت بند، دشمن مي گفت كه بيرون بند را خودتان بايد تميز كنيد كه بچه ها قبول نكردند. حتي رسيد به اينجا كه رژيم مي گفت ما اين گاري غذا را مي گذاريم بيرون و شما فقط يك قدم آن را به داخل بند بكشيد كه بچه ها گفتند اين كار اجباري است و نمي كنيم. يك مورد ديگر اعتراض وقتي بود كه مي خواستند بجاي پول به بچه ها بن غذا بدهند كه قبول نكرديم و فروشگاه زندان بسته شد. لباس مخصوص زندانيان را هم هيچوقت حاضر نشديم بپوشيم و فقط توابين آن را به تن مي كردند. بعد از سال 56، جو شكسته شده بود. زندان واقعا به محل پرورش بچه هائي تبديل شده بود كه هنگام دستگيري از نظر تشكيلاتي و سياسي، جوان بودند و حالا تازه داشتند آموزش مي ديدند. زندان واقعا مركز شده بود. برخوردها كاملا سياسي و تشكيلاتي بود. كتابهاي مختلفي هم در دسترس داشتيم كه در چندين نسخه دست نويس شده بود، از جمله: ايدئولوژي آلماني از ماركس، ماترياليسم تاريخي و ماترياليسم ديالكتيك از استالين، بنيادهاي مسيحيت از كائوتسكي، نقش شخصيت در تاريخ از پلخانف و همينطور رمان ژان كريستف. اين جو ادامه يافت تا به نقطه اوجش يعني كشتار سال 76 رسيد. (در تابستان 1367، كمي بعد از شكست ايران در جنگ هشت ساله با عراق و قبول قطعنامه 598 سازمان ملل توسط جمهوري اسلامي، جلادان رژيم بر مبناي فتواي شخص خميني به كشتار گسترده زندانيان سياسي در سراسر ايران پرداختند. رقم جانباختگان در اين كشتار تا 10 هزار نفر برآورد شده است. هدف رژيم از اين جنايت، پيشگيري از خطراتي بود كه آزادي اين زندانيان و ورود آنان به جامعه ملتهب ايران مي توانست برايش پديد آورد. همه جناح هاي رژيم با اين كشنار توافق داشتند و قدرتهاي امپرياليستي نيز در اين مورد سكوتي تاييد آميز كردند.)

    كمي پيش از آن، زندانيان 5 سال به پايين، 5 سال به بالا، 10 سال، و ابد را از هم جدا كردند و به بندهاي پراكنده بردند. سال 67 خميني فتوا داد كه هركس نماز مي خواند را به تدريج آزاد كنيد و آنها كه نمي خوانند مسئله شان را حل كنيد. در زندان گوهر دشت، لشكري نامي بود كه جلادي بود از تيپ لاجوردي. او گفته بود كه ديگر در جمهوري اسلامي زنداني سياسي نخواهيم داشت. يكي از سئوالاتشان در دادگاهي كه كسي نمي دانست دادگاه است اين بود كه نماز مي خوانيد يا نه؟ چند تا بچه ها از دودكش گوهر دشت صحبتهاي نماينده منتظري و داديار زندان را شنيده بودند. اولي پرسيده بود: "چه كسي جوابگوي اين كشتن ها خواهد بود؟" و جواب شنيده بود: "هركس حكم داده جوابش را هم مي دهد." سپس نماينده منتظري گفته بود: "حداقل تيربارانشان كنيد و دار نزنيد!" بچه هاي اعدامي را در آمفي تئاتر گوهر دشت دار زدند. حمله تابستان 67 به زندانها را هم اينطور شروع كردند كه از دوم مرداد به سلول ها ريختند و تلويزيونها را بردند؛ ديگر روزنامه ندادند و هواخوري و ملاقاتها را قطع كردند. ظاهرش اين بود كه در عكس العمل به عمليات مجاهدين اينكارها را مي كنند. هيچكس از بچه ها انتظار كشتار را نداشت. تحليل همه اين بود كه چون رژيم در جنگ باخته بايد دست به يكسري رفرمها بزند. مي گفتند آزادي زندانيان سياسي يكي از اين رفرمهاست.

    يك روز دربند بوديم كه متوجه بوي تعفن عجيبي شديم. همه دستشوئي ها را كنترل كرديم اما خبري نبود. بعدا شنيديم كه يكي از بچه هاي بند مقابل، يك ماشين تريلي سردخانه دار را در نبش آمفي تئاتر ديده بود كه به اصطلاح قيچي كرده و واژگون شده است. وي متوجه چند نفر شده بود كه با لباس هاي مخصوص سمپاشي وارد ماشين شده بودند و بعد از مدتي بوي تعفن قطع شده بود. سپس مكانيك آورده بودند و اسب تريلي را جدا كرده و كانتينر را به اسب جديد بسته و برده بودند. داخل اين كانتينر، پر از جسد بود. اول از همه بچه هاي مجاهدين را اعدام كرده بودند. اعدام ها تا 13 شهريور ادامه داشت. طرح كشتار از زندان مردان شروع مي شد و به زندان زنان مي رسيد. سپس كساني كه اعدام نشده بودند را دوباره به صف كردند تا به دادگاه مجدد ببرند. اما همان روز ظهر، نيري جلاد و محافظانش جمع شدند و از گوهر دشت رفتند. بعدها شنيديم كه علت قطع اعدام ها اعتراضاتي بود كه بيرون صورت گرفت و مشخصا تظاهرات هائي كه در خارج بر پا شد. اينطور بود كه ديگر نتوانستند به كشتار ادامه دهند و تعداد اعداميان از زندان زن محدود بود. البته به جاي اعدام با شلاق به جان زنان افتادند تا آنها را به زور نمازخوان كنند.

    از آنچه در زندانهاي زنان مي گذشت، اطلاع دقيقي ندارم. يكي از چيزهائي كه در ذهنم مانده به سال 63 در زندان قزل حصار مربوط مي شود كه شهرنوش پارسي پور هم در خاطراتش به آن اشاره كرده است. نصف شب بود كه بلندگو شروع كرد به پخش مصاحبه زنده. مصاحبه با يكي از دختران زنداني از بچه هاي رزمندگان. او جزو كساني بود كه در سال 61 در مقابل موسوي اردبيلي خواسته هاي صنفي زندان را مطرح كرده بودند و به تلافي همين حركت، حاج داوود (مسئول قزل حصار) آنها را در بندهاي جداگانه انداخته بود. آنها در مدتي كه با هم بودند، مسئول تدريس ماركسيسم ـ لنينيسم داشتند. چند نفرشان از بچه هاي "حزب كمونيست ايران" بودند. كارهاي تئوريك مي كردند كه آن موقع در زندانها متداول نبود. توده ـ اكثريتي ها عليه شان شروع به جو سازي كردند كه شما چپ مي زنيد و باعث سركوب مي شويد. بهر حال اينها را آن شب يك به يك براي مصاحبه آوردند. خيلي هايشان نبريده بودند ولي با بقيه قاتي شان كرده بودند. حاج داوود گفت: "فكر نكنيد به اينها كم غذا داديم كه حاضر به مصاحبه شدند. اينها در قيامت بدبختي كشيدند." بچه ها شك كردند كه يعني چه؟ اين ديگر چه جاي بخصوصي است؟ بعدا شنيديم كه آنها را در تابوت خوابانده اند و روزي 3 بار اجازه بيرون آمدن داشتند. يا آنها را رو به ديوار در يك حالت ثابت مي نشاندند كه فقط اجازه 3ـ2 ساعت خواب داشتند (آنهم با پخش اذان مختل مي شد). اكثرا توابين بالاي سرشان مي ايستادند. تعدادي از آنها بيماري هاي مختلف نظير قارچ رحم گرفتند. تعدادي نيز از نظر روحي و ايدئولوژيك در هم شكستند. بعد از آزمايش اين شكنجه بر دختران، همين جريان را براي پسران راه انداختند. اسم اين بند را بند قيامت 99 درصد گذاشته بودند. يكي از بچه هاي آرمان مستضعفين 11 ماه در بند قيامت بود كه ماهيچه هاي پايش خشك شد. اين بند تا سال 64 داير بود.

    Comment


    • #3
      از بچه هاي اتحاديه كه در جريان كشتار 76 رفتند، مي توانم از بيژن بازرگان (دبير فدراسيون دانشجويان ايراني در انگلستان ـ احياء ـ، طي سالهاي 58 ـ 57)، جعفر بيات و بهرام قدك اسم ببرم. بيژن را همان اواخر از دور در زندان گوهر دشت ديده بودم. در وقت هواخوري و رد و بدل كردن خبرنامه. در زندان خبرنامه اي داشتيم كه دست بدست مي چرخيد و هركس خبر جديدي شنيده بود را به آن اضافه مي كرد و بقيه مي داد. بيژن جزو اولين سري اعدامي ها بود. وقتي از دادگاه بيرون آمد گفت: از من پرسيدند نماز مي خواني يا نه؟ منهم جواب دادم: جمعش كنيد! اين دستگاه تفتيش عقايد را قبول ندارم.

      جعفر بيات روز 9 شهريور اعدام شد. او از بچه هاي سازمان دانش آموزي ـ دانشجوئي اتحاديه كمونيستهاي ايران موسوم به "ستاد" در منطقه نارمك بود. (رجوع كنيد به يادنامه كوتاهي كه درباره وي در همين شماره حقيقت منتشر شده است.) سال 59 بخاطر فعاليت در مدرسه دستگير شد. از همان اول با "ملي كش" ها بود. يعني زندانياني كه حكم گرفته بودند و مدت محكوميتشان هم تمام شده بود اما دشمن كه نتوانسته بود آنها را تسليم كند، پس آزادشان نمي كرد. جعفر 3 سال را در انفرادي گوهر دشت گذرانده بود. واقعا انفرادي. خودش تعريف مي كرد هر وقت پاسدار كار خلافي از من مي ديد مرا به يك سلول مخصوص مي برد. پنجره ها را با ورقه آهني پوشانده بودند. اگر زمستان بود، سلول عين يخچال مي شد. بنابراين وقتي كاري مي كردم از قبل چند گرم كن روي هم مي پوشيدم چون مي دانستم مرا به آنجا خواهند برد. اين سلول در تابستان، غير قابل تحمل بود. راه نفوذ هوا نداشت و بدن كاملا آب مي شد. جعفر استاد مورس بود. 3 سال انفرادي را با مورس زدن گذرانده بود. به سلولهاي بالا و پايين و چپ و راست، با ضربه مورس مي زد؛ با بند روبرو، از طريق حركت ليوان در پشت پنجره؛ و با در روبرو از طريق نور مورس مي زد.

      جعفر جزو بچه هائي بود كه بقيه جريانات هم او را بعنوان يك رفيق پر شور و فعال، خيلي تحويل مي گرفتند. او را به همراه ملي كش ها به سالن 5 اوين كه طبقه بالا بود، آورده بودند. از همانجا بحثهايش را با منصور به پيش مي برد. هر روز چهار پنج ساعت از پشت درها با هم بحث مي كردند. اول منصور به خاطر دلايل امنيتي، (چون هر لحظه ممكن بود او را ببرند)، روزي 4 ساعت مي نشست و بحثهايش را مي نوشت و بصورت نامه به سايرين مي داد. بالاخره يكروز گفت: ديگر خسته شدم. برويم شفاهي بحث كنيم! براي اينكار بچه ها نگهبان مي گذاشتند و حرفهايشان را مي زدند. جعفر بيات در مراسم اول ماه مه، بيانيه خودش را هم خواند. واقعا بچه پر شوري بود.

      از ديگر بچه هائي كه همراه با جعفر اعدام شدند مي توانم از مهرداد ميرهاشمي (سازمان كارگران مبارز)، محمد (اتحاد مبارزان كمونيست)، و يكي از بچه هاي سازمان توفان كه راننده كاميون بود نام ببرم. از بچه هاي ديگري كه در كشتار سال 67 جان باختند، رضا قريشي (جناح انقلابي سازمان رزمندگان) بود كه حكم هم گرفته بود و عليرضا زمرديان (پيكار).

      چند نكته هم در مورد دلايل مقاومت كردن يا شكستن در زندان بگويم. بر سر اين مسئله هم در زندان بحث بود. بعضي ها مي گفتند پايه اجتماعي براي مقاومت كردن مهم است. يعني اگر كارگر باشي مي تواني مقاومت كني. و برخي مي گفتند روشن بودن از نظر ايدئولوژيك و سياسي مهم است. مثلا رضا قريشي مي گفت من آمار گرفته ام و تعداد كارگراني كه زود زير شكنجه شكستند كم نيست. خودم هم فكر مي كنم پايگاه اجتماعي، معيار اصلي نيست. تا خود آدم مسئله دار نباشد، فشارهاي زندانبان ها تاثيري ندارد. صاحب يك خط روشن بودن و اعتقاد به آن، خيلي تاثير دارد. مهمترين عامل شكستن، ترديدها و تزلزلات روي اين مسئله است. اين يك مسئله اعتقادي است. مثلا بچه هاي خودمان كه سال 1362 دستگير شدند چون مصوبات و جمعبندي شوراي چهارم را در دست داشتند زياد سرگردان نبودند و اين خيلي تاثير داشت. يا بچه هاي دستگيري سال 46، بهتر از دستگيريهاي سال 16 عمل كردند. يا مثلا خود ما وقتي خبر پيوستن اتحاديه كمونيستها به جنبش انقلابي انترناسيوناليستي را شنيديم و از نقدي كه اتحاديه به خط "حزب كمونيست ايران" كرده بود با خبر شديم، يكمرتبه زنده شديم. اخباري كه رفقاي دستگير شده در سال 46 برايمان آوردند، باعث شد كه برخوردها نسبت به گذشته خيلي فرق كند و با انرژي بيشتري بتوانيم جلو برويم. اين تعيين كننده است. درست مثل وقتي كه آدم يك مقاله جديد را بر سر يك گره ذهني كه هميشه داشته مي خواند و وقتي به جواب مي رسد، احساس نو بودن مي كند. اين را عمومي مي گويم و منظورم فقط در مورد كمونيستها نيست. مثلا در مورد زندانيان بهائي كه به اصولشان معتقد بودند نيز همين مقاومت را مي ديديم. گفتم بهائيان و اين نكته يادم آمد كه مجاهدين آنها را بايكوت كرده بودند و توده اي ها هم همين سياست را داشتند. ولي ما بچه هاي خط 3 و چريكهاي اقليت يك روز نشستيم و تصميم گرفتيم كه اين جو را بشكنيم. (خط 3 به طيف سازمانهائي گفته مي شد كه بدرستي ماهيت شوروي دوران خروشچف و برژنف را سوسيال امپرياليستي دانسته، عليه رويزيونيستهاي حاكم بر چين بعد از مائو موضع داشته و با مشي چريكي مخالف بودند) نوروز بود و رفتيم در جشن بهائيان در بند 71 شركت كرديم.

      برگردم به بحث مقاومت. البته مقاومت به خصلت هاي شخصي هم بر مي گردد. مثلا بعضي از توده اي ها بودند كه عليرغم خط حزبشان و داغان شدن كل تشكيلاتشان، باز هم ايستاده بودند. اين را هم بگويم كه سياست به اصطلاح "توبه تاكتيكي" مجاهدين در ايجاد جو نامساعد و رشد توابيت در زندانها تاثير داشت و خيلي ضربه زد. بعضي از اين "توابين تاكتيكي" مجاهدين هر كاري مي كردند و حتي به زندانيان اعدامي، تير خلاص مي زدند و بعد كه بيرون مي رفتند دوباره به مجاهدين مي پيوستند.

      حالا كه حرف از مقاومت به ميان آمده بايد از برخي رفقاي خودمان ياد كنم كه در اين زمينه، جاي خود را دارند. رفقائي نظير سوسن اميري، حسن اميري، اصغر اميري، صادق خباز، هاشم مازندراني، بهروز فتحي، علي چهار محالي و... اينها اصلا از انفرادي بيرون نيامدند و بعضي هاشان زير شكنجه كشته شدند. علي چهار محالي كه يكي از كمونيستهاي قديمي به حساب مي آمد و رفقا او را بنام مستعار رحمان مي شناختند، يك دفاعيه صد صفحه اي تهيه كرده بود. يكي از بچه هاي سازمان چريكها (اقليت) كه بعد از اعدام رحمان به همان سلول انفرادي انداخته شد، تعريف كرد كه بخشي از اين دفاعيه بر ديوار نوشته شده بود كه در آن بيدادگاه هاي رژيم را محكوم كرده بود.

      سالهاي زندان بعنوان بخشي از زندگي ما زندانيان سياسي، بهر طريق سپري شد. اما به اين تجربه، دو گونه مي توان برخورد كرد: تجربه اي براي آموختن؛ يا تجربه اي براي افسوس خوردن. من هر دو نوع برخورد را در اطرافيانم ديدم؛ چه قبل از آزادي و چه بعد از آن. نمونه يك زنداني را بياد مي آورم كه برادرش معاون وزير نفت بود و او از همان موقع داشت حساب مي كرد كه وقتي بيرون بيايد شغل و مقامي بالا بدست خواهد آورد و همينطور هم شد. بهر حال، من جزو آن دسته هستم كه تجربه زندان را تجربه اي براي آموختن و ذخيره اي براي ادامه راه مي بينم.

      Comment


      • #4

        Comment


        • #5
          کنج حمام می نشينم. يارای هيچگونه واکنشی ندارم. نمی دانم آيا بايد مانع از خودکشی شد يا نه. اما معلوم است که او مصمم است خودش را بکشد. به کابينی می رود و دست هايش را محکم به لوله آب می چسباند. می خواهد در را ببندد، اما بچه ها مانع می شوند.
          صدای کوبيدن در بند و فرياد بچه ها که پاسداران را صدا می زنند به گوش می رسد. پروين همچنان استفراغ می کند.
          - می دانی عمه ام زن بسيار زجر ديده ای بود. در يکی از روستاهای شمال به سختی زندگی می کرد. همه ی بار زندگی را به دوش داشت. از صبح تا شب در شاليزار بود و شب ها مورد اذيت و آزار همسرش بود. سال ها تحمل کرد. اما می دانی، شبی که همه در خانه خواب بودند، آرام از در بيرون رفت. درست جلوی در خانه گالنی نفت روی تنش ريخت و خودش را آتش زد. تا زمانی که سر تا پا سوخت نه از جای خود تکان خورد و نه کوچکترين فريادی زد. برای خودکشی بايد قوی بود و مصمم. چقدر خوشحالم که ويدا هم ترديد نکرد.
          پروين هم مصمم است. در بند باز شده و پاسداری دم در حمام ظاهر می شود، اما پروين همچنان محکم به لوله ی آب چشبيده. مهری با يک ضربه دست پروين را از لوله جدا می کند. چند نفری به راه می افتند. زندانیان در راهرو نگران و مضطرب ايستاده اند. مهين که معمولا در سلول تنهاست کنار در ايستاده و با وحشت نگاه می کند. پروين را به بهداری می برند. پروين سعی می کند خود را از بالای پله ها پايين بيندازد که نمی گذارند.
          در بند بسته می شود. همه مات و مبهوت يکديگر را نگاه می کنند. پچ پچی به گوش می رسد:
          - چرا؟!

          و صدای پروين که به گوشم می رسد:
          - برای آبروی روزبه. می دانی، روزبه را با يک دست، دست بند زده و به ميله های پنجره ی شکنجه گاه (زير زمين) آويزان کرده بودند. با این همه هيچ حرفی نزد.
          روزبه برای پروين حالت مقدسی پيدا کرده بود. روزبه برای پروين انگاره ای شده بود. پس مهران، همسر پروين نیز بايد روزبه ديگری می شد تا پاسداران او را نيز يک " مرد " بدانند. بازجو مسعود بارها در جريان بازجويی و اتاق شکنجه در حضور زندانيان گفته بود:" من تنها يک مرد در عمرم ديدم، آن هم روزبه گلی آبکناری بود."
          بعدها ثابت شد که روزبه حتا اتهام ديگران را نیز بر عهده خود گرفته بود.
          تقریباً همه بيداريم. تعدادی در راهرو قدم می زنند. و چند نفری در گوشه ی سلول چمباتمه زده اند. پروين در خانواده ای سياسی به دنيا آمد. پدرش تحت تأثير جريان های سياسی دهه بيست قرار داشت و توده ای بود. از کوچکی با زندان و تبعيد آشنا می شود. چند سالی به زندان می رود و بعد تبعيد می شود. او که از اهالی شمال ايران بود، به همراه خانواده اش سال هايی را در بروجرد در تبعيد به سر برد. پروين سومین فرزند و دختر بزرگ خانواده بود. به دليل شرايط سخت اقتصادی خانواده، از نوجوانی به کار در کارخانه ها و کارگاه های خياطی روی می آورد. برادرش روزبه و خواهرش ويدا خیلی زود جذب جريان های سیاسی می شوند. روزبه به زندان می افتد و خواهرش که عضو " چريکهای فدايی خلق" است مخفیمی شود.

          قيام و آزادی زندانیان، فشار روحی و جسمی پروين را کم می کند. ويدا از زندگی مخفی خارج می شود. روزبه نيز از زندان آزاد می شود. روزبه پروين را به طور رسمی وارد کار تشکيلاتی می کند در سل شصت و يک به اصرار روزبه ، با مهران ازدواج می کند که بسيار به روزبه نزديک بود.
          به مناسبت ازدواج پروين شبی همگی در خانه ی برادر بزرگش جمع می شوند. پاسداران به خانه می رِزند و همه را دستگير می کنند. پروين می گفت:
          - برای رفتن به ميهمانی هراس داشتيم. مهران فکر می کرد در اين موقعيت زمانی ( سال 61) جمع شدن همه ی ما با هم سلاح نيست.
          اما روزبه، ويدا، پروين، مهران و پدر و مادر و خواهران پس از مدتی بحث، برای اين که زندگی خود را در مقابل زن برادر عادی جلوه بدهند تصميم به رفتن می گيرند:
          - من حدی می زنم زن برادر بزرگم، که از هواداران اکثريت است و حساسيتی ويژه نسبت به ويدا داشت و گمان می کرد که همسرش ويدا را از او بيشتر دوست دارد، شايد کسی باشد که جريان جمع شدن را به پاسداران اطلاع داده. فکر می کنم که فقط ويدا مورد نظرش بوده، و من هنوز نمی دانم که آيا اين يک دستور تشکيلاتی بود يا ابتکار فردی.

          ويدا در همان لحظه با سيانور خودکشی می کند. همه ی خانواده را دستگير می کنند و به زندان می آورند. پدر و مادر و برادر کوچک بعد از مدتی از زندان آزاد می شوند. روزبه و مهران اعدام می شوند و پروين به حبس ابد محکوم می شود. ( حکم ارتداد). پروين سال های زندان را صبورانه می گذراند و گله و شکايتی نداشت. بسيار محبوب بود و هيچ وقت، حتی وقتی مرزبندی های سياسی حاد بود، کسی را بايکوت نکرد. آيا اين ترديد نسبت به گذشته و مقاومت مهران، پروين را چنين زير و رو کرد، يا اين مصاحبه؟ آيا اعتراضی نسبت به اين نوع مصاحبه ها داشت؟ و يا ار قبل دچار مشکل شده بود؟

          آن شب به سختی می گذرد. فردای آن روز خبر می رسد که پروين حالش وخيم است و حنجره اش بر اثر خوردن داروی نظافت سوخته و قادر به تنفس نيست. دو روز بعد چند نفری از زندانيان تصميم می گيرند به بهانه ی دادن وسايل ضروری اش، خبری از پروين بگيرند. پاسداران وسايل را پس می دهند و در مقابل اصرار زندانيان يکی شان فرياد می زند: « پروين مرد.»
          خواهر ديگرم را از دست دادم. احساس ديوانگی دارم. فرياد می زنم و گريه می کنم. گویی خنجری در قلبم وارد شده است. همه در سلول پروين جمع می شويم و گريه می کنيم. پاسداری وارد بند می شود. وسايل پروين را می خواهد. هر چند پروين چند دست لباس برايم دوخته، اما باز لباسی از او به يادگار بر می دارم. يکی از بچه ها ی سالن لباس های پروين را به دست پاسدار بند می دهد. در بند بسته می شود.

          باید قبول کنم که پروین رفته است. نبودن پروین دربند مشهود است و بند در ماتم فرو رفته است. تعدادی از بچه ها اعتصاب غذا می کنند و زندان را مسئول مرگ پروين می دانيم.
          واکنش ها در مقابل مرگ پروين متفاوت است. عده ای آن را نشانه ی ضعف پروين می دانند، و چند نوشته در اين باره می نويسند. برخی بدون اظهار نظر درباره ی خودکشی، رابطه ی عاطفی خود را در قالب شعر بيان می کنند. فضیلت شعری زيبا در مورد پروين سروده که با اين جمله شروع می شود:
          و از اميدی که البرز به بهاران داشت...
          البرز فرزند روزه برادر پروين است. اين قطعه شعر را زندانيان روی پارچه ای گلدوزی می کنند و به خانواده ی پروين هديه می دهند.
          هفته ی بعد مرا برای بازجويی صدا می زنند و در حين بازجويی درباره ی خودکشی پروين و علت آن می پرسند. سکوت اختيار می کنم. پروين هيچ نوشته ای به جا نگذاشته بود.

          ***

          خودکشی پروين خودکشی های بعدی را به دنبال آورد. شايد يک سالی نگذشت که مهين هم خودکشی کرد. موقع ناهار بود. همه دور سفره نشسته بوديم. قاشق کم بود. دم در نشسته بودم. داوطلب شدم ا قاشق را بشويم. به طرف محوطه ی حمام و دستشويی رفتم. سکوت است و در راهرو کسی نيست. همه در سلول ها مشغول غذا خوردن هستند. وارد محوطه ی حمام می شوم. چند قطره خون و کمی آن طرف تر مهين نيمه جان روی زمين افتاده و از دست و پايش خون فوران می زند. زبانم بند می آيد و فريادم در گلو خفه می شود. به زحمت خود را از حمام بيرون می کشم. سلولی درست روبروی حمام است. با دست حمام را نشان می دهم. يک نفر متوجه من می شود و به طرف حمام می آيد. فرياد او تعدادی را به سوی حمام سرازير می کند.

          Comment

          Working...
          X