از اعتصاب غذاي 30 روزه سال 1365 شروع مي كنم كه از سالن 3 آغاز شد. اين بند، حدود 400 نفر زنداني داشت كه اكثرا از فعالين با سابقه و سر موضعي از جنبش كمونيستي و مجاهدين بودند. سه نفر از رفقاي اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) كه در ضربه سال 1364 دستگير شده بودند نيز همراه با جمعي ديگر در شكل گيري و تداوم اين اعتصاب غذا نقش فعالي بازي كردند. اين سه نفر، منصور قماشي، خليفه مرداني و حجت محمد پور بودند. ورود آنان بعد از ضربه 64، روحيه جديدي را به ميان بچه ها آورد و بطور كلي بر حركت مبارزاتي زندان تاثير گذاشت. آنان در همان روزهاي ورود به بند، از رفقا سئوال مي كردند: "آيا تا بحال فكر فرار را كرده ايد؟ نمي گوئيم كه حتما مي شود فرار كرد. اما اصلا به فرار فكر كرده ايد؟" و زماني كه پاسخ منفي مي شنيدند، به شوخي مي گفتند: "عجب زنداني هاي خوبي بوديد شما!" در همان دوره، رفيق منصور قماشي به هنگام هواخوري شروع به بررسي و شناسائي همه راه ها كرد تا ببيند چه امكاناتي براي فرار وجود دارد. البته تا آنجا كه من اطلاع دارم، از زندان اوين و گوهردشت كسي فرار نكرد. فقط چند بار بعضي زندانيان توانستند خود را تا در سالن ملاقات برسانند كه موفق به خروج از آنجا نشدند. اما در شهرستانها، چندين مورد فرار از زندان داشتيم.
اما بر سر چه موضوعي اعتصاب غذا شد؟ همانطور كه گفتم، اعتصاب از سالن 3 اوين شروع شد. تعدادي از زندانيان اين بند، سابقه زندانهاي زمان شاه را هم داشتند. از چپي هاي اين بند، هيچكس نماز نمي خواند و همه سر موضع بودند. رژيم براي مقابله با سر موضعي ها، 200 نفر را كه فكر مي كرد خط دهنده هستند، دستچين كرد و به انفرادي برد. همان روز اعتصاب غذا اعلام شد. يادش بخير خليفه مرداني با صداي بم خود گفت: "ما بزودي شاهد يك تحول بزرگ در زندان خواهيم بود." وقتي از او پرسيديم منظورت چيست؟ جواب داد: "شايد يك اعتصاب غذا داشته باشيم." به هر حال به زندانبانان اعلام كرديم كه تا وضعيت آن 200 نفر مشخص نشود، ملاقاتي هم نمي رويم. اعتصاب غذا سه خواسته داشت: بازگرداندن 200 نفر؛ جدا كردن زندانيان عادي كه از چندي قبل براي فشار بر سياسي ها به اين بند آورده شده بودند؛ كار نكردن زندانيان سياسي.
دو سه روز بعد از اعلام اعتصاب غذا، روز ملاقات بود كه نرفتيم. خانواده ها تا ساعت 7 شب روي زمين نشسته بودند و مي گفتند يا قبض دفن بچه هايمان را بياوريد يا خودشان را كه مطمئن شويم زنده اند. بيرون شايع شده بود كه همه را به گلوله بسته اند. 30 روز اعتصاب غذاي "تر" داشتيم. اعتصاب اتاق به اتاق سازمان يافت. يعني مسئولين 13 اتاق جمع شدند و تصميم گيري كردند.
اين را هم بگويم كه از قبل زمينه و شرايط چنين حركتي در زندان بوجود آمده بود. حركات مبارزاتي شروع شده بود. به اين صورت كه خواسته هاي صنفي بطور علني مطرح مي شد. ديگر، زندانيان به مسائل، متشكل برخورد مي كردند. اعتصاب غذا موج وار جلو رفت؛ تمام اوين را گرفت و بعد در زندانهاي ايران سراسري شد. در اوين، اعتصاب غذا از بند سر موضعي ها به سالن بچه هائي كه نماز مي خواندند اما تواب نبودند، كشيده شد. البته برخورد آنان به تند و تيزي بند ما نبود. خبر كه به گوهر دشت رسيد، آنجا هم اعتصاب كردند. يكي از مهمترين خواسته هائي كه در جريان اعتصاب مطرح شد، عدم تفتيش عقيده بود.
آن اعتصاب غذا به تمام خواسته هايش رسيد: 200 نفر برگشتند و زندانيان عادي رفتند. به هيچ شكلي از بيگاري هم تن نداديم. اين اولين باري بود كه رژيم عملا عقب نشيني مي كرد. تا قبل از آن، پوئن نمي داد. البته سعي مي كرد كسي نفهمد كه زندانيان چيزي گرفته اند. همينجا خوبست اشاره اي به زندانيان عادي بكنم. رژيم اينها را براي تحت فشار قرار دادن، دعوا راه انداختن و كتك زدن سياسي ها آورده بود. بچه هاي سياسي در بين عادي ها نفوذ كرده بودند و بعضي ها را سياسي كرده بودند. مثلا يكي از آنها كه بر سر مسائل ارزي دستگير شده بود و 15 سال حكم داشت، كم كم اخبار روزنامه ها را تحليل مي كرد. همين فرد خبر مي آورد كه امشب قرار است عادي ها بريزند تا سياسي ها را بزنند. اتفاقا همان شبي كه قرار بود حمله شود، او آگاهانه سردسته لومپن ها را كتك زد و درگيري در بين خود عادي ها شروع شد و نقشه رژيم بهم خورد.
در هر صورت بعد از آن پيروزي، بر سر هر مسئله اي كه درگيري داشتيم اعلام اعتصاب غذا مي كرديم. هفته اي يك اعتصاب غذاي دو روزه حتما داشتيم.
به تلافي همان اعتصاب غذاي موفق، 30 نفر از زندانيان را اعدام كردند كه منصور قماشي و خليفه مرداني (محمد پوئيد و محمد توكلي اكبر آبادي) جزوشان بودند. از منصور قماشي بگويم كه همه زندانيان به وي علاقه داشتند و بخاطر شركتش در مبارزه مسلحانه سربداران به او احترام مي گذاشتند. او با همه بحث ايدئولوژيك مي كرد. بحثهاي جديد سازمان در نقد "حزب كمونيست ايران"، نظرات "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" در مورد روند جنگ جهاني، و اين بحث تئوريك كه امپرياليسم جلوي رشد نيروهاي مولده را تا حدودي سد مي كند ولي اينطور نيست كه كلا اجازه رشد به آن ندهد را او به ما منتقل كرد. منصور صداي خيلي خوبي داشت و در جشنهائي كه به هر مناسبت برگزار مي كرديم برايمان ترانه هاي مازندراني مي خواند و از همه بياد ماندني تر، ترانه رعنا: "امسال كه سال قانونه، رعنا ـ پاسدار كشي چه آسونه، رعنا..." برادر كوچكتر منصور كه اميد نام داشت در سالن پايين بود و صداي منصور را از دور مي شنيد. يكبار در ملاقاتي پيغام فرستاده بود كه، خوب داريد آن بالا كيف مي كنيد، من هم مي خواهم بيايم آنجا. خليفه مرداني از رفقاي مسلط از نظر تئوريك بود. به همين خاطر بچه هاي حزب كمونيست و پيكار، تمايل داشتند كه ساعتها با او بحث كنند. آخرين خاطره اي كه از خليفه دارم، روزي بود كه اعدامش كردند. فردايش روز ملاقات بود. بچه ها معمولا كاردستي هاي كوچكي همراه با شعار درست مي كردند و به خارج رد مي كردند. خليفه به من گفت: روي اين سكه 5 توماني چيزي حكاكي كن تا براي فرزند يكي از رفقاي جانباخته به بيرون بفرستيم. يكطرفش را ستاره پنج پر حكاكي كردم. ولي هنوز شعاري تعيين نكرده بوديم. خليفه يك نصف روز فكر كرد. آخرش گفتم: بنويسيم بابا به ما ياد داد! از خوشحالي به هوا پريد و گفت: خودشه! اين شعار را نوشتيم و زيرش كلمه اوين را حك كرديم و تاريخ گذاشتيم. همان روز خليفه را براي اعدام بردند و سكه دست ما ماند. قرار شد يك نفر ديگر آن را به بيرون بفرستد كه هنوز نمي دانم سرنوشت آن يادگاري چه شد.
همراه با اين رفقا، يكي از بچه هاي "سازمان كارگران مبارز" بنام امير نعمت الهي هم اعدام شد. او مهندس برق بود و در وزارت نيرو كار مي كرد. بچه ها خيلي دوستش داشتند و وقتي او را براي اعدام مي برند، خيلي اعتراض كردند كه آرامشان كرد. مسعود اسدي از بچه هاي "چريكهاي فدائي خلق" هم كه قبلا در انگلستان دانشجو بود در همين دوره اعدام شد. حسين صبوري از بچه هاي "رزم خونين" هم جزو اعداميان بود.
رفيق حجت محمد پور هم چندي بعد، اعدام شد. سال بعد مراسم سالگرد اعدام حجت را در قزل حصار برگزار كرديم كه همه نيروها شركت كردند. او به خاطر قاطعيتش در برابر دشمن و برخورد صميمانه و گرمش، محبوب همه بود.
حجت و خليفه و منصور جزو بچه هاي خيلي محكمي بودند كه تا آخرين لحظه تلاش مي كردند؛ حتي بر سر نوشتن برنامه حزب در زندان بحث مي كردند و مي گفتند اگر همه اعدام شوند و جرياني نماند بايد چيزي از خود براي ادامه راه باقي بگذاريم. اينها به نقشه هاي رژيم براي شكستن روحيه زندانيان خيلي هشيارانه برخورد مي كردند. مثلا يكبار كه دشمن در شعبه بازجوئي، به اصطلاح بحث ايدئولوژيك راه انداخته بود تا بچه ها را بشكند، منصور بلند مي شود و جو شكني مي كند. با اينكار بعضي ها كه حالت متزلزل داشتند هم محكم مي شوند. جلسه بهم مي خورد و خود زندانبانان منصرف مي شوند و ديگر منصور و خليفه و حجت را به اين جلسات نمي برند. خليفه مي گفت: حرفهاي منصور خيلي موثر بود. .و جا دارد از رفيق داريوش كائيد پور، يكي از رهبران "كميته انقلابي ماركسيست ـ لنينيست" (كامل) كه جناح انقلابي سازمان رزمندگان راه آزادي طبقه كارگر بود، ياد كنم. او در سال 64 دستگير و چندي بعد به جوخه اعدام سپرده شد. (داريوش قبل از دستگيري، مدتي در كردستان بود و از نزديك با رفقاي سازمان ما ارتباط داشت. او خبر ادامه كار سازمان و اخبار جديد از فعاليت هاي "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" را با خود به زندان آورد.) داريوش تمام تجربياتش را به زندانيان منتقل مي كرد. دست به قلم بود و نقد مفصلي كه بر "برنامه حزب كمونيست ايران" روي كاغذهاي كوچك زرد رنگ نوشته بود، دست بدست مي چرخيد. (اين برنامه توسط اتحاد مبارزان كمونيست و كومله منتشر شده بود و بر پايه آن، اين دو جريان به وحدت رسيدند) قبل از دستگيري داريوش، بچه هاي حزب كمونيست در زندان ادعا مي كردند كه با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در ارتباطند. بر مبناي همين ادعا، اكثريتي ها در خبرنامه دست نويسي كه در زندان پخش مي كردند به دروغ نوشتند كه: نمايندگان حزب كمونيست ايران به كشور پرو رفته و با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ارتباط برقرار كرده اند. و از آنجا كه اين جريان بين المللي مشكوك و آمريكائي است، بچه هاي حزب كمونيست را لو داده و در بازگشت به دام پليس افتاده اند! بهر حال، چنين شايعاتي جريان داشت كه داريوش به زندان وارد شد و خبرهاي درست را آورد و به بچه ها روحيه داد. همه وقتي فهميديم اتحاديه بعد از آن ضربات هنوز سر پا ايستاده و دارد راديويش را راه مي اندازد، رو آمديم.
اما بر سر چه موضوعي اعتصاب غذا شد؟ همانطور كه گفتم، اعتصاب از سالن 3 اوين شروع شد. تعدادي از زندانيان اين بند، سابقه زندانهاي زمان شاه را هم داشتند. از چپي هاي اين بند، هيچكس نماز نمي خواند و همه سر موضع بودند. رژيم براي مقابله با سر موضعي ها، 200 نفر را كه فكر مي كرد خط دهنده هستند، دستچين كرد و به انفرادي برد. همان روز اعتصاب غذا اعلام شد. يادش بخير خليفه مرداني با صداي بم خود گفت: "ما بزودي شاهد يك تحول بزرگ در زندان خواهيم بود." وقتي از او پرسيديم منظورت چيست؟ جواب داد: "شايد يك اعتصاب غذا داشته باشيم." به هر حال به زندانبانان اعلام كرديم كه تا وضعيت آن 200 نفر مشخص نشود، ملاقاتي هم نمي رويم. اعتصاب غذا سه خواسته داشت: بازگرداندن 200 نفر؛ جدا كردن زندانيان عادي كه از چندي قبل براي فشار بر سياسي ها به اين بند آورده شده بودند؛ كار نكردن زندانيان سياسي.
دو سه روز بعد از اعلام اعتصاب غذا، روز ملاقات بود كه نرفتيم. خانواده ها تا ساعت 7 شب روي زمين نشسته بودند و مي گفتند يا قبض دفن بچه هايمان را بياوريد يا خودشان را كه مطمئن شويم زنده اند. بيرون شايع شده بود كه همه را به گلوله بسته اند. 30 روز اعتصاب غذاي "تر" داشتيم. اعتصاب اتاق به اتاق سازمان يافت. يعني مسئولين 13 اتاق جمع شدند و تصميم گيري كردند.
اين را هم بگويم كه از قبل زمينه و شرايط چنين حركتي در زندان بوجود آمده بود. حركات مبارزاتي شروع شده بود. به اين صورت كه خواسته هاي صنفي بطور علني مطرح مي شد. ديگر، زندانيان به مسائل، متشكل برخورد مي كردند. اعتصاب غذا موج وار جلو رفت؛ تمام اوين را گرفت و بعد در زندانهاي ايران سراسري شد. در اوين، اعتصاب غذا از بند سر موضعي ها به سالن بچه هائي كه نماز مي خواندند اما تواب نبودند، كشيده شد. البته برخورد آنان به تند و تيزي بند ما نبود. خبر كه به گوهر دشت رسيد، آنجا هم اعتصاب كردند. يكي از مهمترين خواسته هائي كه در جريان اعتصاب مطرح شد، عدم تفتيش عقيده بود.
آن اعتصاب غذا به تمام خواسته هايش رسيد: 200 نفر برگشتند و زندانيان عادي رفتند. به هيچ شكلي از بيگاري هم تن نداديم. اين اولين باري بود كه رژيم عملا عقب نشيني مي كرد. تا قبل از آن، پوئن نمي داد. البته سعي مي كرد كسي نفهمد كه زندانيان چيزي گرفته اند. همينجا خوبست اشاره اي به زندانيان عادي بكنم. رژيم اينها را براي تحت فشار قرار دادن، دعوا راه انداختن و كتك زدن سياسي ها آورده بود. بچه هاي سياسي در بين عادي ها نفوذ كرده بودند و بعضي ها را سياسي كرده بودند. مثلا يكي از آنها كه بر سر مسائل ارزي دستگير شده بود و 15 سال حكم داشت، كم كم اخبار روزنامه ها را تحليل مي كرد. همين فرد خبر مي آورد كه امشب قرار است عادي ها بريزند تا سياسي ها را بزنند. اتفاقا همان شبي كه قرار بود حمله شود، او آگاهانه سردسته لومپن ها را كتك زد و درگيري در بين خود عادي ها شروع شد و نقشه رژيم بهم خورد.
در هر صورت بعد از آن پيروزي، بر سر هر مسئله اي كه درگيري داشتيم اعلام اعتصاب غذا مي كرديم. هفته اي يك اعتصاب غذاي دو روزه حتما داشتيم.
به تلافي همان اعتصاب غذاي موفق، 30 نفر از زندانيان را اعدام كردند كه منصور قماشي و خليفه مرداني (محمد پوئيد و محمد توكلي اكبر آبادي) جزوشان بودند. از منصور قماشي بگويم كه همه زندانيان به وي علاقه داشتند و بخاطر شركتش در مبارزه مسلحانه سربداران به او احترام مي گذاشتند. او با همه بحث ايدئولوژيك مي كرد. بحثهاي جديد سازمان در نقد "حزب كمونيست ايران"، نظرات "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" در مورد روند جنگ جهاني، و اين بحث تئوريك كه امپرياليسم جلوي رشد نيروهاي مولده را تا حدودي سد مي كند ولي اينطور نيست كه كلا اجازه رشد به آن ندهد را او به ما منتقل كرد. منصور صداي خيلي خوبي داشت و در جشنهائي كه به هر مناسبت برگزار مي كرديم برايمان ترانه هاي مازندراني مي خواند و از همه بياد ماندني تر، ترانه رعنا: "امسال كه سال قانونه، رعنا ـ پاسدار كشي چه آسونه، رعنا..." برادر كوچكتر منصور كه اميد نام داشت در سالن پايين بود و صداي منصور را از دور مي شنيد. يكبار در ملاقاتي پيغام فرستاده بود كه، خوب داريد آن بالا كيف مي كنيد، من هم مي خواهم بيايم آنجا. خليفه مرداني از رفقاي مسلط از نظر تئوريك بود. به همين خاطر بچه هاي حزب كمونيست و پيكار، تمايل داشتند كه ساعتها با او بحث كنند. آخرين خاطره اي كه از خليفه دارم، روزي بود كه اعدامش كردند. فردايش روز ملاقات بود. بچه ها معمولا كاردستي هاي كوچكي همراه با شعار درست مي كردند و به خارج رد مي كردند. خليفه به من گفت: روي اين سكه 5 توماني چيزي حكاكي كن تا براي فرزند يكي از رفقاي جانباخته به بيرون بفرستيم. يكطرفش را ستاره پنج پر حكاكي كردم. ولي هنوز شعاري تعيين نكرده بوديم. خليفه يك نصف روز فكر كرد. آخرش گفتم: بنويسيم بابا به ما ياد داد! از خوشحالي به هوا پريد و گفت: خودشه! اين شعار را نوشتيم و زيرش كلمه اوين را حك كرديم و تاريخ گذاشتيم. همان روز خليفه را براي اعدام بردند و سكه دست ما ماند. قرار شد يك نفر ديگر آن را به بيرون بفرستد كه هنوز نمي دانم سرنوشت آن يادگاري چه شد.
همراه با اين رفقا، يكي از بچه هاي "سازمان كارگران مبارز" بنام امير نعمت الهي هم اعدام شد. او مهندس برق بود و در وزارت نيرو كار مي كرد. بچه ها خيلي دوستش داشتند و وقتي او را براي اعدام مي برند، خيلي اعتراض كردند كه آرامشان كرد. مسعود اسدي از بچه هاي "چريكهاي فدائي خلق" هم كه قبلا در انگلستان دانشجو بود در همين دوره اعدام شد. حسين صبوري از بچه هاي "رزم خونين" هم جزو اعداميان بود.
رفيق حجت محمد پور هم چندي بعد، اعدام شد. سال بعد مراسم سالگرد اعدام حجت را در قزل حصار برگزار كرديم كه همه نيروها شركت كردند. او به خاطر قاطعيتش در برابر دشمن و برخورد صميمانه و گرمش، محبوب همه بود.
حجت و خليفه و منصور جزو بچه هاي خيلي محكمي بودند كه تا آخرين لحظه تلاش مي كردند؛ حتي بر سر نوشتن برنامه حزب در زندان بحث مي كردند و مي گفتند اگر همه اعدام شوند و جرياني نماند بايد چيزي از خود براي ادامه راه باقي بگذاريم. اينها به نقشه هاي رژيم براي شكستن روحيه زندانيان خيلي هشيارانه برخورد مي كردند. مثلا يكبار كه دشمن در شعبه بازجوئي، به اصطلاح بحث ايدئولوژيك راه انداخته بود تا بچه ها را بشكند، منصور بلند مي شود و جو شكني مي كند. با اينكار بعضي ها كه حالت متزلزل داشتند هم محكم مي شوند. جلسه بهم مي خورد و خود زندانبانان منصرف مي شوند و ديگر منصور و خليفه و حجت را به اين جلسات نمي برند. خليفه مي گفت: حرفهاي منصور خيلي موثر بود. .و جا دارد از رفيق داريوش كائيد پور، يكي از رهبران "كميته انقلابي ماركسيست ـ لنينيست" (كامل) كه جناح انقلابي سازمان رزمندگان راه آزادي طبقه كارگر بود، ياد كنم. او در سال 64 دستگير و چندي بعد به جوخه اعدام سپرده شد. (داريوش قبل از دستگيري، مدتي در كردستان بود و از نزديك با رفقاي سازمان ما ارتباط داشت. او خبر ادامه كار سازمان و اخبار جديد از فعاليت هاي "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" را با خود به زندان آورد.) داريوش تمام تجربياتش را به زندانيان منتقل مي كرد. دست به قلم بود و نقد مفصلي كه بر "برنامه حزب كمونيست ايران" روي كاغذهاي كوچك زرد رنگ نوشته بود، دست بدست مي چرخيد. (اين برنامه توسط اتحاد مبارزان كمونيست و كومله منتشر شده بود و بر پايه آن، اين دو جريان به وحدت رسيدند) قبل از دستگيري داريوش، بچه هاي حزب كمونيست در زندان ادعا مي كردند كه با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در ارتباطند. بر مبناي همين ادعا، اكثريتي ها در خبرنامه دست نويسي كه در زندان پخش مي كردند به دروغ نوشتند كه: نمايندگان حزب كمونيست ايران به كشور پرو رفته و با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ارتباط برقرار كرده اند. و از آنجا كه اين جريان بين المللي مشكوك و آمريكائي است، بچه هاي حزب كمونيست را لو داده و در بازگشت به دام پليس افتاده اند! بهر حال، چنين شايعاتي جريان داشت كه داريوش به زندان وارد شد و خبرهاي درست را آورد و به بچه ها روحيه داد. همه وقتي فهميديم اتحاديه بعد از آن ضربات هنوز سر پا ايستاده و دارد راديويش را راه مي اندازد، رو آمديم.

Comment