jjbb
08-02-2006, 10:30 PM
فرهنگها و مذاهب مختلف عموما ”مادري“ را با صفت ”مقدس“ به كار ميبرند. هرچند امور مقدس معمولا با حداقل فشار و مسئوليت و بيشترين حقوق همراه است، اما در اين ميان مادري تنها امر مقدسي است كه با اجبار و مسئوليتهاي فراوان و حقوق ناچيز همراه است. در جامعهي ما وظيفهي مادري همواره در هالهاي رازآلود از قداست و معنويت پيچيده ميشود. رابطهي مادر و كودك را پيوندي پالوده و به دور از دنائات مادي و ”آلودگي“هاي اقتصادي تعريف ميكنند، تاجايي كه برخي كسان به اين باور رسيدهاند كه در پهنهي آلودهي جوامع امروز، تنها جزيرهاي كه پاك و نيالوده و انساني باقي مانده همين رابطهي مادري (مادر و كودك) است. با اين همه، پرسشي كه بلافاصله به ذهن ميآيد اين كه چرا نه تنها رابطهاي چنين مقدس و به اصطلاح عادلانه، مبناي تغيير و تحولي در سطح جوامع نشده است، بلكه تجربه مادري براي بسياري از مادران تجربهاي رنجخيز است؟
لوس ايريگاري معتقد است ”بايد اين واقعيت را پذيرفت كه بعد مادرانه را مي توان به طرق متعدد ارضاء كرد: نه فقط با مادر بچهها بودن، بلكه براي مثال با مادري كردن با دوستان، نه فقط با زادن فرزندان بلكه حتا با زادن مخلوقات ذهني“ (راسل، 1375: 199) و يا فرانسيس ويلارد از ”مادري عمومي“ سخن گفته است اما چرا به زعم او ”مادري عمومي“ نتوانسته است وارد سپهر عمومي“ شود و فضايل مادرانه يعني رفتار اخلاقي و حمايتگري كل جامعه و بشريت را نجات دهد (مشيرزاده، 1383: 48).
چرا تجربهي ”مادري“ آنچنان كه آدرين ريچ معتقد است ”رابطهي تواناييهاي ناشناختهي هر زني با قدرتهاي توليد مثلي خود و با كودكان است“ با زندگي واقعي بخشي از مادران ايراني متضاد است.و چگونه است كه ايدئولوژي مادري (كه ريچ به آن اشاره ميكند) رابطهاي را كه ميتواند واقعا خلاق و شاديبخش باشد به رابطهاي پر درد و متناقض بدل ميسازد و به از خودبيگانگي مادري ميان زنان منجر ميشود؟ و در مواردي حتا مادران جوان ايراني را به افسردگي، احساس اسارت، بيهودگي، پوچي و بي ارزش شدن سالها تحصيلشان دچار ميسازد.
لوس ايريگاري معتقد است ”بايد اين واقعيت را پذيرفت كه بعد مادرانه را مي توان به طرق متعدد ارضاء كرد: نه فقط با مادر بچهها بودن، بلكه براي مثال با مادري كردن با دوستان، نه فقط با زادن فرزندان بلكه حتا با زادن مخلوقات ذهني“ (راسل، 1375: 199) و يا فرانسيس ويلارد از ”مادري عمومي“ سخن گفته است اما چرا به زعم او ”مادري عمومي“ نتوانسته است وارد سپهر عمومي“ شود و فضايل مادرانه يعني رفتار اخلاقي و حمايتگري كل جامعه و بشريت را نجات دهد (مشيرزاده، 1383: 48).
چرا تجربهي ”مادري“ آنچنان كه آدرين ريچ معتقد است ”رابطهي تواناييهاي ناشناختهي هر زني با قدرتهاي توليد مثلي خود و با كودكان است“ با زندگي واقعي بخشي از مادران ايراني متضاد است.و چگونه است كه ايدئولوژي مادري (كه ريچ به آن اشاره ميكند) رابطهاي را كه ميتواند واقعا خلاق و شاديبخش باشد به رابطهاي پر درد و متناقض بدل ميسازد و به از خودبيگانگي مادري ميان زنان منجر ميشود؟ و در مواردي حتا مادران جوان ايراني را به افسردگي، احساس اسارت، بيهودگي، پوچي و بي ارزش شدن سالها تحصيلشان دچار ميسازد.