غربت
سکوت زن پير سنگين بود.پيرمرد،هر چيز را بهانه ی سخن گفتن می کرد.دلش اماس کرده بود.ميخواست هر جور که شده دل خود را خالی کند.غم غربت ،دربدری ،بی خانمانی و سر گشتگی همچون وزنه های سربی روی دلش فشار مياورد .
صدای پيرمرد رگدار و ناتوان بود.
-زن،خدا بزرگه...يار بی کسانه...بر می گرديم...آره،برمی گرديم...
تلاش می کرد که اندوه خود را با حرف بيرون بريزد
-جای شکرش باقيه زن.اگر پولمون تموم شده بود آنوقت دستمون را پيش کی دراز ميکرديم. کی از ما قبول می کرد که رانده و مانده و محتاج هستيم؟
پيرمرد،زير سنگينی تن افليج زن پير خود نفس ميزد. گامهايش به سختی روی زمين کشيده ميشد. عرق از لای چروکهای پيشانيش می لغزيد و روی گونه هايش سر می خورد.
پيرمرد وقتی سکوت می کرد لبهای داغمه بسته اش رويهم فشرده می شد و در اين حالت چروکهای صورتش تو هم می رفت و چشمهای کدرش رويهم می افتاد.
زن افليج همچون دوالپا به گرده ی مرد چسبيده بود.دستها را چلیپا روی سينه ی استخوانی مرد رها کرده بود و گونه رنگ پريده اش را روی شانه او گذاشته بود و ديد ناتوان خود را به زمين دوخته بود .موهای جو گندمی زن از زير لچک سياهش بیرون زده بود.به پيرمردگفته بودند که:کار از کار گذشته.اين زن بايد بره گوشه ای بيفته ومنتظر اجلش بشه.بيمارستان به دردش نميخوره.از اين که بگذريم اصلا جا نيست.تمام مريضخانه را بگردی يک تخت خالی پيدا نميکنی...اونجا را نگاه کن... . و پيرمرد به انجا که اشاره کرده بودند نگريسته بود که مريضها کنار ديوار روی زمين دراز کشيده اند و ناله بيخ گلويشان خشک شده است.((ببين برای هيچ کدامشان جا نيست.روزی صد تا بيشتر مياد.دوـسه روزی حيرون و سر گردون می شن و بعد هم ميرن،ميرن که دست کم خودشون فکری بکنن ...خيال ميکنی کاری از دست کسی ساخته است؟...))زانوهای زن پير مثل طناب گره خورده می نمود.ساقهايش که رگ نما بود همچون لنگر ساعت نوسان می کرد.
-زن، غصه نخور.من از تو نگهداری می کنم!تا نفس دارم...مثل جان خودم...
و به روزگارجوانی زن خود انديشيد که دوش به دوشش زحمت کشيده بود که در گرفتاريهايش غم خورده بود و در شاديهايش پا کوبيده بود.
صدا تو گلوی پيرمرد گره می خورد.
-تو جوانی خودت را به پای من ريخته ای ،اجاقم را گرم نگهداشته ای...آخ،زن!فکرش را نکن ...
محبت نيرو گرفت وبه چشمهای زن پير اشک نشست.
دل مرد از درد لبريز بود.ميدانست که با اين حرفها هم خودش را گول می زند هم زنش را((خدايا کجا ببرمش؟اونجا که جوابم کردند.خدايا خودت رحم کن...))شهر با تمام ساختمانهای گيج کننده اش روی دل مرد سنگينی می کرد. غرش ماشينها اعصابش را می کوفت واو تلاش می کرد که از انديشه ی ناتوانش کمک بگيرد.((چرا نخواستن بفهمن که من چه دردی دارم؟چرا نخواباندنش که خيالم راحت بشه؟))چشمهای فريبنده ی پرستار جوان که برقی گيرنده داشت تو مغزش نقش بست و حرفهايی که گفته بود دوباره تو گوشش زد
(ميبينی که از دست ما کاری بر نمياد.مريض زياده.بی حساب مياد...کاش ميتونستم برات کاری بکنم...))
...روز شنبه وقتی به شهر رسيد،هوا گرگ و ميش بود.گذشته های دور ،وقتی که جوان بود ،گاهی به شهر امده بود.ولی اين بار،شهر ريخت ديگری به خود گرفته بود.ساختمان های بلند نگاهش را بالا می کشيد،چراغهای رنگ برنگ که دور و نزديک خاموش و روشن می شدند خيره اش می کرد وانبوه ولگردان که در آن صبحگاهی کنار هم دراز کشيده بودند و خرنش می کردند به دلش غم می ريخت.
پيرمرد،وقتی که رسيد،زن را که نيمه جان بود به زمين گذاشت ولحظه ای آرميد.
هنگامی که چراغها مردند وآفتاب مه را از هم دريد دوباره زن را به دوش کشيد ونشان مريضخانه را گرفت.
مردم پر شتاب و با چهره های درهم توی هم می لوليدند.جوابها که کوتاه و نامفهوم بود سردرگمش می کرد.
-مريضخونه؟...با اتوبوس برو...
-خط چند؟...نميدونم از آجان بپرس.
-با تاکسی برو ...بهتره!
و هنگامی که به بيمارستان رسيده بود بيش از يک ساعت با نگهبان کلنجار رفته بود. توی بيمارستان تا نزديکيهای ظهر سرگردان شده بود وآخر هم آب پاکی روی دستش ريخته بودند و...
...زانوهای پيرمرد به سختی ياری ميکرد.زمين زير پايش می لغزيد.عرق ميزيخت و زن را روی گرده ی ناتوان خود به اينجا و آنجا می کشيد.
شنيده بود که نداری و مرض دو خواهر مهربانند! همانطور که مگس روی چشم کور می نشيند و به درهای بسته سنگ می آيد.اينها را شنيده بود وحالا به سختی گرفتارش شده بود.
يک شب ،نيمه های شب،زن،پيرمرد را صدا کرده بود و گفته بود که
(مرد،نميدونم چرا پشتم درد گرفته.))و روز بعد تبی شديد به جانش ريخته بود و تنه اش از کمر به پايين خواب رفته بود واين بود که از آن روز به بعد ديگر نتوانست تکان بخورد.
پيرمرد می انديشيد((به کی بايد گفت ؟))و با خودش حرف می زد
(اين زن معصوم به درگاه خدا چه گناهی کرده؟...اصلا چرا اين مرضها به سراغ ما فلک زده ها مياد؟...))
ناله ی زن به گوشش نشست.((دارم می ميرم...مرد،منو ببخش...))و پيرمرد دلداريش می داد.
-بی تابی نکن ،زن ، طاقت داشته باش ... تو غذا نخورده ای که اينطور شده ای.من که از خودم نميگم .دکتر مريضخونه اينطور گفت...تو خوب ميشی...
و زير لب زمزمه کرد
(خدايا منو ببخش اگر دروغ نگم پس چه بکنم؟))
ودوباره صدای خود را بلند کرد
-تو بايد غذا بخوری .بايد ميوه بخوری .بی کس که نيستی.من هنوز زنده ام...
زن آه کشيد.قطره های درشت عرق تو شيار های گردن پيرمرد می لغزيد .شنبه به شهر آمده بود و حالا سه شنبه بود.
چهار روز دربدری و سرگردانی خسته اش کرده بود.
صدای موذن تو فضا طنين انداخت
(الله اکبر))و پيرمرد زير لب زمزمه کرد
(بزرگ است خدای ابراهيم!))و ماهيچه های پايش فشرده می شد.گويی توی پلکهايش سوزن ميکردند.در آرزوی يک لحظه استراحت می سوخت.
توی مغزش همه چيز درهم آميخته بود. سايه ی درختان سپيدار ،جوی آب خنک ،يک وعده غذا ،يک پياله چای ودرد بی درمان زن و فکر اين که ((کاش نيامده بودم.))
آفتاب گرم همه چيز را زير خود گرفته بود .
صدای موذن از گلدسته ی فيروزه ای رنگ بيرون می زد
(حی علی خير العمل)).و پير مرد يکپارچه عرق شده بود.نفسش پس می رفت و به سختی بيرون می آمد.در خم کوچه ای پيچيد وکنار ديوار،تو سايه ی نيم گرم تابستانی ،زن را به زمين گذاشت ونشست و پاها را کشيد.استخوانهای پشت وگردنش تير می کشيد.سفره را از کمر باز کرد و گفت:
-صبح هم چيزی نخوردی.اگر قرار باشه هيچ نخوری فردا می ميری.زن ،من بدون تو نميتونم زندگی کنم.می بينی که هيچ کس به آدم محل نمی زاره.همه اخماشون تو هم رفته .به حرف کسی گوش نميدن.نميدونم چرا اينجوری شدن .يک وقتی بود که سلام آدم را می خريدن!ولی حالا ،مثل اينکه با آب غسالخانه دستو روشونو شستن...
نان بيات را به دندان گرفت.دندان های پيرش توان جويدن آن را نداشت.
زن بی حال و وارفته روی زمين پهن شده بود. مژه هايش روی هم رفته بود . لبهايش ترک خورده وگونه های استخوانيش بيرون زده بود و رنگش به زردی کاه بود.
لبهای زن رويهم لغزيد:
-منو از اين جهنم دره بيرون ببر .منو ببر خونه ی خودم.دلم می خواد اگه بميرم اونجا بميرم...اينجا...آخ مرد...
و حرف توی گلويش شکست ولحظه ای بعد دوباره لب از هم گشود .صدا ،بيخ گلويش غلت ميزد و لای دندان هايش جويده می شد.
-آخ مرد.من،سر بار تو شده ام...
پيرمرد نااميد و درمانده دلداريش می داد.با حرف هايی که برای خودش هم قانع کننده نبود.
-زن بايد تحمل داشته باشی.تو خوب می شی.ميدونم خوب ميشی! با دواهای خودمونی.
-
غروب که شد،خستگی مرد اندکی رو به کاهش نهاد و غم گرانبار تر از روز به دلش سنگينی کرد.
نور چراغهای فراوان،با رنگهای جوربجور،شهر را بلعيده بود.صداها در هم آميخته بود و آسمان دود آلود و کدر بنظر می رسيد.مرد سفره را به کمر بست و جلوی زن زانو زد وبه زحمت او را به دوش کشيد.کف دست را به زانوی ناتوان گذاشت وبه سختی برخاست وبه راه افتاد.
پاسی که از شب گذشت،مرد از شهر و مردمش رهايی يافت و نفسی را که در سينه اش حبس شده بود پر صدا بيرون زد.
ماه،پهنه ی دشت را زير نور ملايم خود گرفته بود.
اتوبوس لکنده، پر سرو صدا،روی جاده ی خاکی سينه کش جلو می رفت.و پيرمرد از پشت شيشه ی اتوبوس به آسمان صاف و پر ستاره چشم دوخته بود و زن سرش را روی شانه ی مرد گذاشته بود و به خواب رفته بود...
صدای پيرمرد رگدار و ناتوان بود.
-زن،خدا بزرگه...يار بی کسانه...بر می گرديم...آره،برمی گرديم...
تلاش می کرد که اندوه خود را با حرف بيرون بريزد
-جای شکرش باقيه زن.اگر پولمون تموم شده بود آنوقت دستمون را پيش کی دراز ميکرديم. کی از ما قبول می کرد که رانده و مانده و محتاج هستيم؟
پيرمرد،زير سنگينی تن افليج زن پير خود نفس ميزد. گامهايش به سختی روی زمين کشيده ميشد. عرق از لای چروکهای پيشانيش می لغزيد و روی گونه هايش سر می خورد.
پيرمرد وقتی سکوت می کرد لبهای داغمه بسته اش رويهم فشرده می شد و در اين حالت چروکهای صورتش تو هم می رفت و چشمهای کدرش رويهم می افتاد.
زن افليج همچون دوالپا به گرده ی مرد چسبيده بود.دستها را چلیپا روی سينه ی استخوانی مرد رها کرده بود و گونه رنگ پريده اش را روی شانه او گذاشته بود و ديد ناتوان خود را به زمين دوخته بود .موهای جو گندمی زن از زير لچک سياهش بیرون زده بود.به پيرمردگفته بودند که:کار از کار گذشته.اين زن بايد بره گوشه ای بيفته ومنتظر اجلش بشه.بيمارستان به دردش نميخوره.از اين که بگذريم اصلا جا نيست.تمام مريضخانه را بگردی يک تخت خالی پيدا نميکنی...اونجا را نگاه کن... . و پيرمرد به انجا که اشاره کرده بودند نگريسته بود که مريضها کنار ديوار روی زمين دراز کشيده اند و ناله بيخ گلويشان خشک شده است.((ببين برای هيچ کدامشان جا نيست.روزی صد تا بيشتر مياد.دوـسه روزی حيرون و سر گردون می شن و بعد هم ميرن،ميرن که دست کم خودشون فکری بکنن ...خيال ميکنی کاری از دست کسی ساخته است؟...))زانوهای زن پير مثل طناب گره خورده می نمود.ساقهايش که رگ نما بود همچون لنگر ساعت نوسان می کرد.
-زن، غصه نخور.من از تو نگهداری می کنم!تا نفس دارم...مثل جان خودم...
و به روزگارجوانی زن خود انديشيد که دوش به دوشش زحمت کشيده بود که در گرفتاريهايش غم خورده بود و در شاديهايش پا کوبيده بود.
صدا تو گلوی پيرمرد گره می خورد.
-تو جوانی خودت را به پای من ريخته ای ،اجاقم را گرم نگهداشته ای...آخ،زن!فکرش را نکن ...
محبت نيرو گرفت وبه چشمهای زن پير اشک نشست.
دل مرد از درد لبريز بود.ميدانست که با اين حرفها هم خودش را گول می زند هم زنش را((خدايا کجا ببرمش؟اونجا که جوابم کردند.خدايا خودت رحم کن...))شهر با تمام ساختمانهای گيج کننده اش روی دل مرد سنگينی می کرد. غرش ماشينها اعصابش را می کوفت واو تلاش می کرد که از انديشه ی ناتوانش کمک بگيرد.((چرا نخواستن بفهمن که من چه دردی دارم؟چرا نخواباندنش که خيالم راحت بشه؟))چشمهای فريبنده ی پرستار جوان که برقی گيرنده داشت تو مغزش نقش بست و حرفهايی که گفته بود دوباره تو گوشش زد
...روز شنبه وقتی به شهر رسيد،هوا گرگ و ميش بود.گذشته های دور ،وقتی که جوان بود ،گاهی به شهر امده بود.ولی اين بار،شهر ريخت ديگری به خود گرفته بود.ساختمان های بلند نگاهش را بالا می کشيد،چراغهای رنگ برنگ که دور و نزديک خاموش و روشن می شدند خيره اش می کرد وانبوه ولگردان که در آن صبحگاهی کنار هم دراز کشيده بودند و خرنش می کردند به دلش غم می ريخت.
پيرمرد،وقتی که رسيد،زن را که نيمه جان بود به زمين گذاشت ولحظه ای آرميد.
هنگامی که چراغها مردند وآفتاب مه را از هم دريد دوباره زن را به دوش کشيد ونشان مريضخانه را گرفت.
مردم پر شتاب و با چهره های درهم توی هم می لوليدند.جوابها که کوتاه و نامفهوم بود سردرگمش می کرد.
-مريضخونه؟...با اتوبوس برو...
-خط چند؟...نميدونم از آجان بپرس.
-با تاکسی برو ...بهتره!
و هنگامی که به بيمارستان رسيده بود بيش از يک ساعت با نگهبان کلنجار رفته بود. توی بيمارستان تا نزديکيهای ظهر سرگردان شده بود وآخر هم آب پاکی روی دستش ريخته بودند و...
...زانوهای پيرمرد به سختی ياری ميکرد.زمين زير پايش می لغزيد.عرق ميزيخت و زن را روی گرده ی ناتوان خود به اينجا و آنجا می کشيد.
شنيده بود که نداری و مرض دو خواهر مهربانند! همانطور که مگس روی چشم کور می نشيند و به درهای بسته سنگ می آيد.اينها را شنيده بود وحالا به سختی گرفتارش شده بود.
يک شب ،نيمه های شب،زن،پيرمرد را صدا کرده بود و گفته بود که
پيرمرد می انديشيد((به کی بايد گفت ؟))و با خودش حرف می زد
ناله ی زن به گوشش نشست.((دارم می ميرم...مرد،منو ببخش...))و پيرمرد دلداريش می داد.
-بی تابی نکن ،زن ، طاقت داشته باش ... تو غذا نخورده ای که اينطور شده ای.من که از خودم نميگم .دکتر مريضخونه اينطور گفت...تو خوب ميشی...
و زير لب زمزمه کرد
ودوباره صدای خود را بلند کرد
-تو بايد غذا بخوری .بايد ميوه بخوری .بی کس که نيستی.من هنوز زنده ام...
زن آه کشيد.قطره های درشت عرق تو شيار های گردن پيرمرد می لغزيد .شنبه به شهر آمده بود و حالا سه شنبه بود.
چهار روز دربدری و سرگردانی خسته اش کرده بود.
صدای موذن تو فضا طنين انداخت
توی مغزش همه چيز درهم آميخته بود. سايه ی درختان سپيدار ،جوی آب خنک ،يک وعده غذا ،يک پياله چای ودرد بی درمان زن و فکر اين که ((کاش نيامده بودم.))
آفتاب گرم همه چيز را زير خود گرفته بود .
صدای موذن از گلدسته ی فيروزه ای رنگ بيرون می زد
-صبح هم چيزی نخوردی.اگر قرار باشه هيچ نخوری فردا می ميری.زن ،من بدون تو نميتونم زندگی کنم.می بينی که هيچ کس به آدم محل نمی زاره.همه اخماشون تو هم رفته .به حرف کسی گوش نميدن.نميدونم چرا اينجوری شدن .يک وقتی بود که سلام آدم را می خريدن!ولی حالا ،مثل اينکه با آب غسالخانه دستو روشونو شستن...
نان بيات را به دندان گرفت.دندان های پيرش توان جويدن آن را نداشت.
زن بی حال و وارفته روی زمين پهن شده بود. مژه هايش روی هم رفته بود . لبهايش ترک خورده وگونه های استخوانيش بيرون زده بود و رنگش به زردی کاه بود.
لبهای زن رويهم لغزيد:
-منو از اين جهنم دره بيرون ببر .منو ببر خونه ی خودم.دلم می خواد اگه بميرم اونجا بميرم...اينجا...آخ مرد...
و حرف توی گلويش شکست ولحظه ای بعد دوباره لب از هم گشود .صدا ،بيخ گلويش غلت ميزد و لای دندان هايش جويده می شد.
-آخ مرد.من،سر بار تو شده ام...
پيرمرد نااميد و درمانده دلداريش می داد.با حرف هايی که برای خودش هم قانع کننده نبود.
-زن بايد تحمل داشته باشی.تو خوب می شی.ميدونم خوب ميشی! با دواهای خودمونی.
-
غروب که شد،خستگی مرد اندکی رو به کاهش نهاد و غم گرانبار تر از روز به دلش سنگينی کرد.
نور چراغهای فراوان،با رنگهای جوربجور،شهر را بلعيده بود.صداها در هم آميخته بود و آسمان دود آلود و کدر بنظر می رسيد.مرد سفره را به کمر بست و جلوی زن زانو زد وبه زحمت او را به دوش کشيد.کف دست را به زانوی ناتوان گذاشت وبه سختی برخاست وبه راه افتاد.
پاسی که از شب گذشت،مرد از شهر و مردمش رهايی يافت و نفسی را که در سينه اش حبس شده بود پر صدا بيرون زد.
ماه،پهنه ی دشت را زير نور ملايم خود گرفته بود.
اتوبوس لکنده، پر سرو صدا،روی جاده ی خاکی سينه کش جلو می رفت.و پيرمرد از پشت شيشه ی اتوبوس به آسمان صاف و پر ستاره چشم دوخته بود و زن سرش را روی شانه ی مرد گذاشته بود و به خواب رفته بود...



Comment