Announcement

Collapse
No announcement yet.

Ehsasat va Aghayan

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Ehsasat va Aghayan

    راز شماره 1

    مردان حقيقي از عدم پذيرش وحشت دارند -- واقعا!

    اين درست است. اغـلب مـردها احساس مي كنند كه زنها در مورد آنها بسيار منتقدانه رفتار مي نمايند، و نگران اين هستند كه نكند بعد از بيـان آنچـه كـه در ذهنشان ميگذرد توسط همسرشان مورد استهزاء قرار گرفته و به عـلت عـدم پذيش او تحقير شوند. براي زنها مهم اسـت بدانند كـه نفس و شخصيت يك مرد شكننده تر از نفس و شخصيت آنها بوده و آسانتر مورد تهديد قرار ميگيرد.

    اين موضوع بخصوص زمانيـكه يك مرد در رابطه اي نـزديـك و صمـيـمانه بـا هـمسرش قـرار گرفته است بيشتر نمود پيدا مي كند: او مشتاق تصديق و عكس العملهاي مثبت همسرش بوده و دوست داردبداند كه موجب خشنودي او شده است.بنابراين اگر مردي احساس نمايد كه شما تصميم داريد در موردش قضاوت كنيد، و يا بدليل گفتـه هـايش به گونه اي متفاوت به او نگاه كنيد، مطمئن باشيد كه وي صحبت نخواهد كرد.

    داوري كردن در مورد شريك زندگي به معناي اجازه دادن به او بـراي بيان ذهنياتش نبوده و شما را مشتاق براي شنيدن حرفهاي او نشان نخواهد داد.منـظور اين نيست كه شما نظر و ايده اي نداشته باشيد و يا نتـوانيد آن را در فرصـتي بيان كنيد.

    يك مرد جهت بازگو نمودن درونش لازم است احساس كند بدليل آنچه كـه هست مورد پذيرش حقيقي قرار گرفته، نه به دليـل آنـچه كه ممكن است شما دوست داريد باشد. صبر و بردباري نماييد. اگـر عـجـولانـه تـوسط پيشنهاد دادن نقطه نـظرات خـود با گفتن جملاتي از قبيل ''خوب، اشتباه ميكني، من قبول ندارم'' يا ''از كجا اين فكر مسخره بـه ذهنـت رسيــده''، در برابر عقايد او عكس العمل نشـان دهيـد، هـر مـردي از سـخـن گفـتن بـاز خواهد ايستاد.

    آنها نگران آن هستند كه مبادا حرفي بسيار خصوصي از دهانشان خارج شـود كـه مطابق با تصور ذهني شما از آنها نبوده و يا تصويري كه بروز از خودشان در ذهن شما ايـجاد كرده اند را مخدوش كند.

    يـك مرد داراي ايده هاي متفاوت بسياري در موضوعات مختلف زندگيش اسـت -- حتـي در طـول يـك هفـتـه و يـا يـك روز مي تواند بسيار متفاوت عمل نمايد.

    به او اجـازه دهـيـد جنبه هاي مختلف خود را بشما نشان دهد.اگر بتوانيد از انتظارات خود صرفه نظر نموده و حقيقتا سعي در شناخت هويت و ماهيت او نماييد،وي فورا اين موضوع را حس كرده، احساس راحتي زيادي نموده و از صحبت كردن با شما لذت خواهد برد.



    راز شماره 2

    شما نيز درون خود را آشكار كنيد

    بين زوجين بيان احساسات دروني بايد به صـورت متقـابـل انـجام بگيرد. هر فردي داراي مشكلات، دغدغه ها و مسائل پنهاني در صندقچه قلبش مي بــاشد.

    بسياري از مردان تصور مي كنند '' اگر اين مسـائـل را به او بگويم، تركم خواهد كرد.'' شما مجبوريد نشان دهيـد كـه جـريان ايـن نيست. به اين منظور براي او از خود چيزي را فاش كنيد كه نشان دهد به همان اندازه اي كه او به شما اعتماد دارد، شما نيز به او اعتماد داريد.

    هنگاميكه او شروع بـه بـيان احساسات دورني خود ميكند، به آنچه كه ميگويد گوش فرا داده، قدمي به جلو بـرداشته و در عـوض پيشنهادي مثبـت ارائـه دهيـد.

    بعد از اينكه وي مسئله اي خصوصي را ابراز نمود، چيزي شبيه اين بگويد ''خوب، اينكه چيز بدي نيست من بدتر از اينها بودم.'' يا ''من واقعا آن چيزي كه اتفاق افتاده را تحسين مي كنـم.'' و آن چيزي از داستان را كه واقعا مي پسنديد انتخاب كنيد. ( از مسائل ساختگي دوري كنيد چون موضـوع لوس شده و تبديل بـه دست انداختن خواهد شد.

    مردم هميشه ميتوانند متوجه شوند كه كسي آنها را دسـت انـداخـته و اين موضوع هيچ گاه ثمر بخش نخواهد بود.) به او اجازه دهيد بداند كه شما جانبدار او هستيد و با تجربياتش تنها نخواهد ماند.

    در حاليكه عملا نشان ميدهيد، مطمئن شويد كه از او طرفداري ميكنيد. بسياري از زنها فقط به اين دليل به داستانهاي شوهرشان گوش مي دهند كه به او بگويند كه چقـدر در مورد آن در اشتباه بوده است. آنها طرفداري شخص ديگري را ميكنند. با ايـن حـال مـهـم است كه موضوع را از اين نقطه نظر بنـگريد: اكنـون زمـان درس دادن بـه او نـيست، بلكه زمـان ''ايـجاد دوستي و مودت'' است.

    وقتي دو نفر پيمان دوستي مي بندند، بـه تـبـادل متقابل تجربيات خود پرداخته، و به همين دليل احساس نزديكي و آسودگي مي كنــند. اين جـا شـما در حال ايجاد سازگاري و تفاهم مي باشيـد، احساسي كه هر دوي شما سياره اي يكسان را اشغال نموده و در دنيايي متشابه زندگي مي كند.

    اينكه چه تعدادي از مردان احساس تنهايي شديد مينمايند، شگفت انگيز است. نه تنها بـه آنهـا آمـوزش داده شـده اسـت كـه هـميشه سـاكـت بـاشـنـد، ايـن تـصور غلط نيز در ذهـنشان پـرورانده شـده كه صحـبـت نـمودن در مورد احساسات دروني عملي به دور از شان و منزلت مردان بشمار ميرود.عـكس العملهاي مثبت و صادقانه شما بسيار ضروري است.

    اگر بـه ايـن نـحو رفـتـار نـماييد، شـوهر شما احساس خواهد كرد كه كسي وجود دارد كه او را درك كند، و آنگاه حتي بيشتر و بيشتر از ذهنياتش برايتان خواهد گفت.



    راز شماره 3

    گذشته را فراموش كنيد

    آيـا تـا بـه حـال بـا شـوهـر خـود ''گـفـتـگويي'' داشـتـه ايـد كه به بگو مگوهاي مـربـوط بـه نارضايتي هاي گذشته،اشتباهاتي كه انجام داده،اذيت و آزارهايي كه بشما روا داشته، و آنچه كه اكنون مديون شما است، منتهي شده باشـد؟ چنـيـن مـوضوعي تقريبا در هر رابـطـه اي اتــفاق مي افتند اما واقعيت باقي مي مـاند؛ مـردها وقـتـي آمـدنـش را حـس ميكنند، آشفته حال شده و عقب مي نشينند.

    وقتي مردي از اين وحشت دارد كه صحبتهايش در آينده تـحـريف و سـوء تـعبـير شده، به ديـگران گــفته شده و يا عليه خودش مورد استفاده قرار گيرد، بيان احسـاسـات بـرايـش غير ممكن مي شود. و تنها راه عبور از اين تله ارتباطي اين اسـت كـه بدانيد آنچه كه در گذشته اتفاق افتاده، و هــر آنچه كه او انجام داده و يا گفته، شما نيز درگـيـرش بوده ايد. روابط همگي مانند رقص هستند. هيچكس خوب مطلق و يا بد مطلق نيست.

    در واقـع، بجاي در نظر گرفتن يك فرد به عـنـوان شخصي بد يا خوب، بهتر است كه نقشهاي بازي شده در روابط و نحوه گرفتار شدنمان در نـقشهايـي كه قدرت رها ساختن خود را از آنها نداريم، مورد توجه قرار داده شوند.

    بـراي مثـال بـرخـي از زنـها عـاشق بازي نمودن با قرباني عشق خود هستند. آنها براي اعتبار بخشيدن و توجيه كردن احساسـات خودشان و نيز احساس قدرتـمندي در بـرابـر شريك زندگي خود، اشتباهات و خطاهاي گذشته او را بهانه ميــكنند. در حقيقت ممكن است با اين روش مدتي او را براي خود نگه دارند ولي آنچه كه مشخص است اين رابطه متزلزل بوده و در آستانه شكست قرار دارد.

    اگر ميخواهيد اين وضعيت تاسف بار زندگي زناشويي را تغيـيـر داده و يـا از آن پيشگيري كرده و به شوهرتان كمك نماييد تا راحت با شـما حـرف بـزند، اين راه را امتحان كنيد: به سهم خود در شرايطي كه پيش آمده مسئوليتي را بعهده بگيريد و ببينيد كه به چه نحو در مورد اتفاقي كه روي داده مـمكن است دخيل بوده باشيد. البته اين موضوع به معناي مقصر دانستن خود نيست. به شرايـط با ديدي باز بـنـگريد. به روي تمام مسـائلي كه او ''درست،'' و نه ''غلط'' انـجـام داده، تمركـز كـنـيـد.

    اگـر نــياز به راهنمايي بيشتر داشتيد، ليستي از آنچه كه در رابطه تان عايد شما شده است، و آنـچـه كه شما در عوض نصيب شـوهـرتـان نـموده ايد، تـهيه كنيـد. بـه زمان هـايي كـه شما نيز مرتكب كوتاهي و قصور شده ايد، و به راه هايي كـه هـر دوي شـما تـوسـط آن رشد يافته و تغيير كرده ايد، توجه نماييد.

    توانايي بخشش ديگران ممكن است فقط بـسادگي دانستن اين باشد كه آنچه در مورد او يكسال پيش حقيقت داشته ( و نيز در مورد خـود شما ) شايد اكنون حقيقت نداشته باشد. در زمان حال متمركز باشيد. يك ارتباط ماندگار و راستين مستلزم داشتن قابليت ماندن در زمان حال و فراموش كردن گذشته ميباشد.

  • #2
    kholasasho bego jjbb joon.... waqt nadaram bayad beram alan
    هركجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
    چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


    زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


    اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

    Comment


    • #3
      khoondanesh miarze
      mer30 aziz
      narges az man mishnavi too ham bekhoonesh

      Comment


      • #4
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5

          در دسته محرك هاي با يك دوره تكاملي (رشدي)، ساختاري كه از ارتباط محرك ـ پاسخ حمايت مي كند احتمالا تحول مي يابد. در اين دسته، محرك هايي هستند كه از لحاظ زيستي به پاسخ مرتبطند و نيز محرك هايي وجود دارند كه از طريق تداعي هاي اكتسابي (روابط اكتسابي) به پاسخ مرتبط شده اند; مثلا، ترس نوزادان از غريبه ها ممكن است به طور زيستي طرح ريزي شده باشد. به مروز زمان، ترس از غريبه احتمالا كاهش مي يابد; زيرا ساختار زيستي كه حمايت كننده ارتباط محرك ـ پاسخ است، فرو ريخته يا به سبب تجربه دستخوش تحول گرديده است. تداعي هاي اكتسابي بين محرك ها و پاسخ ها ممكن است همچنين تابع تحول رشدي باشد; زيرا ساختارهاي جديد شكل گرفته يا ساختارهاي كهنه از بين رفته است. براي مثال، شكل گيري ساختارهاي جديد را مي توان به تحولات شناختي نسبت داد. اطلاعات مربوط به منابع متعدد نشان مي دهد كه عوامل شناختي مهم در تعميق اثرات دسته هاي حوادث در برانگيختن ترس نقش ايفا مي كنند. (به كامپوز Campos و ستنبرگ Stenberg، 1981; فينمن Feinman و لوئيس، 1984 مراجعه شود.) تعدادي از اين جريان هاي شناختي در اينجا مورد توجه قرار گرفته اند و به احتمال زياد مي توانستند به فهرست اضافه شده باشند. اين ظرفيت ها به همان دقت و سودمندي مثال هاي مربوط به نقشي كه رشد شناختي ممكن است در تعمق رشد محرك هاي ترس ايفا كند، مورد اعتنا هستند. ابتدا، حافظه بايد نقش مهمي در برانگيختن ترس ايفا كند. كودكان بايد بتوانند حوادث زيانبار گذشته را شناخته و به خاطر بياورند (تداعي كنند.) لباس سفيد دكترها ممكن است درد را تداعي كند و بنابراين، مستلزم برانگيخته شدن ترس است. بر مبناي انتظارشناختي، خشونت به خودي خود به نظر نمي رسد كه محرك ترس باشد. در حقيقت، خشونت مورد انتظار ممكن است برانگيختن باشد، و عاطفه خاص به وجود آمده ممكن است به اين بستگي داشته باشد كه آيا ارگانيسم مي تواند حادثه را جذب و كنترل كند. (لوئيس و گلدبرگ Goldberg، 1969) برخي از حوادث كه غيرقابل كنترلند، احتمالا ايجاد ترس نيز مي كنند. (به گانار gannar، 1980 مراجعه شود.) ترسيم دوره رشدي (تكاملي) محرك ها كار دشواري است كه بايد انجام شود. رشد ساير جريان هاي شناختي ـ طبقه بندي، فهرست بندي، استدلال، و مانند آن ـ نيز احتمالا بايد بر محرك هايي كه پاسخ هاي عاطفي ايجاد كرده، تأثير بگذارد; مثلا، ناكامي در انجام يك كار موجب افسردگي در كودكان زير سن 24 ماهگي مي شود، در حالي كه ناكامي در انجام آن كار بعد از سن 24 ماهگي احتمالا موجب شرم يا احساس گناه مي گردد. يعني همان محرك، متناسب با توان و ظرفيت شناختي كودكان، دو عاطفه متفاوت ايجاد مي كند. پيش از اينكه كودكان بتوانند فعاليت هاي خود را با برخي معيارها بسنجند، ناكامي در دستيابي به يك هدف موجب افسردگي مي شود. وقتي كودكان بتوانند خود را ارزيابي كنند، عاطفه به عنوان پيامد يك ناكامي احتمالا شرم يا احساس گناه است. (لوئيس، 1992) يافته هايي از اين دست، چند مسئله مرتبط با محرك هاي عاطفي را به ما گوشزد مي كند. اين مسائل عبارتند از:

          1. برخي محرك ها ممكن است ارتباط مناسب زيستي خودكار با عواطف داشته باشند، در حالي كه برخي ديگر ارتباطشان با عواطف از طريق تداعي هاي آموخته (اكتسابي) است;
          2. افراد ممكن است با هم متفاوت باشند تا جايي كه محرك يكسان، عواطف متفاوت در آنها ايجاد مي كند;
          3. رابطه بين محرك هاي عاطفي و نتايج عاطفي به عنوان كاركرد سيستم معنايي7 افراد خاص تغيير مي كند.
          حالت هاي عاطفي
          حالات عاطفي ساختارهايي انتزاعي اند. اين حالات به مجموعه تغييرات در فعاليت جسمي / فيزيولوژي عصب تعريف شده اند. حالات عاطفي مي توانند بدون ارگانيسم هايي كه قادرند اين حالات را درك كنند، رخ دهند. افراد مي توانند تحت تأثير يك محرك خاص گرسنه باشند اما هنوز آن حالت گرسنگي را درك نكرده باشند. يك حالت عاطفي ممكن است مستلزم تغييراتي در پاسخ هاي هورمونال و فيزيولوژي عصب، و نيز تغييراتي در رفتار چهره اي، بدني و گفتاري باشد. دو ديدگاه در ارتباط با حالات عاطفي وجود دارد. بر اساس نظريه نخست، اين حالات با گيرنده هاي خاصي در ارتباطند; علاوه بر اين، آنها فعاليت مربوط به اين گيرنده ها را تنظيم مي كنند. (ايزارد Izard، تامكينز، 1962ـ1963) در ديدگاه دوم، حالات عاطفي در ارتباط با گيرنده ها نيستند و تحولات خاصي به وجود نمي آورند; در عوض، آنها گرايش هاي پاسخ كلي هستند كه با شناخت هاي خاصي در ارتباطند. (ماندلر Mondler، 1975، 1980; اُرتوني Ortony، كلور Cloreو كالينز Collins، 1988; اسكاتر Schachter و سينگر Singer، 1962)

          در ديدگاه نخست، اصل بر اين قرار گرفته كه حالات عاطفي خاص، مؤلفه هاي فيزيولوژيكي به همراه دارند و نيز به صورت رفتاري هاي چهره اي و بدني بيان شده اند. شباهت يكساني بين عاطفه، مانند خشم، ترس، افسردگي يا شادي، و حالت خاص دروني وجود دارد. اين ديدگاه مربوط به حالات عاطفي خاص، از زمان تدوين اوليه نظريه داروين (1965 / 1872)، به عنوان اساس آنچه كه به اعتقاد ما شباهت بين عواطف خاصي كه تجربه مي كنيم و عملكردهاي جسماني ما مطرح مي باشد، به كار رفته است. آنها حالات انتزاعي اند. به جز براي بيان حالات بدني و چهره اي، هيچ شباهت يكساني بين چنين تغييرات و عواطف فيزيولوژيكي انتزاعي يافت نشده است. دانشمنداني كه عملكرد مغز را بررسي كردند (ديويدسون Davidsonو فاكس Fox، 1982; نلسون Nelsonو باسكت Bosquet، 2000; نلسون و بلوم Bloom، 1977) و كساني كه به بررسي تغييرات دستگاه عصبي خودكار خاص پرداختند، برخي شباهت هاي بين حالات دروني خاص و عواطف خاص را ثابت كردند. با اين وجود، شاهدي براي حالات خاص وجود ندارد.

          نظريه هاي غيرحالتي ماهيتاً شناختي، كمتر به شباهت خاص بين حالت دروني و عواطف استدلال مي كنند، در عوض، فعاليت شناختي در نظر آنها معين كننده عواطف خاص است. چه مدل هاي انگيختگي كلي، مانند مدل اسكاتر و سينگر (1962)، و چه مدل هاي نظريه شناختي، بر طبق مبناي اصلي خود وجود حالات خاص را انكار مي كنند; در عوض (در نظر آنها) عواطف معلول انديشيدن است. (اُرتني، 198

          حالت هاي خاص، كه داراي محرك هاي خاص برانگيختگي هستند، وجود دارند. مثلا، نظريه ساز و كارهاي راه اندازي فطري (IRMs) اظهار مي دارد: حيواناتي كه از خود يك پاسخ ترس نشان مي دهند، تحت تأثير محرك خاصي قرار گرفته اند. دليلي كه در اينجا مطرح مي شود، اين است كه شباهت مستقيمي بين يك محرك خاص و يك حالت خاص وجود دارد (كه موجب ترس در حيوان مي گردد.) واتسون (1919) اظهار داشت: محرك هاي خاصي در نوزادان وجود دارد; (مثلا) ترس به واسطه احساس افتادن يا به واسطه صداهاي بلند ايجاد شده است. به همين ترتيب، دانشمندان نظريه وابستگي استدلال كرده اند كه كودكان شادي و وابستگي خود را به كساني كه از آنها مراقبت مي كنند، نشان مي دهند. (بولبي Bowlby، 1969) به عبارت ديگر، كاملا روشن است كه برخي عواطف خاص (معين) مي تواند صرفاً از طريق فرايندهاي شناختي ايجاد شده باشد.

          براي مثال، محرك هاي معين فرايندهاي شناختي اي را طلب مي كنند، كه به نوبت مي توانند حالات عاطفي خاص را برانگيخته يا ايجاد كنند. در چنين مواردي، براي تحريك يك حالت خاص شناخت لازم است، اما ممكن است از لوازم آن حالت نباشد. عاطفه شرم را در نظر بگيريد. فرد بايد نسبت به شرم شناخت داشته باشد تا آن حالت رخ دهد. شرم هنگامي رخ مي دهد كه افراد رفتارشان را با بعضي معيارها بسنجند و دريابند كه كوتاهي كرده اند. علاوه بر اين، آنها در مجموع خود را عاجز و ناموفق ارزيابي مي كنند. (لوئيس، 1992) چنين شناخت هايي به يك حالت عاطفي خاص منجر مي شود كه ممكن است فعاليت جسماني خاصي داشته باشد. ديدگاه هاي مطرح شده كاملا پيچيده اند:

          1. يك حالت عاطفي مي تواند به طور خودجوش از طريق محرك هاي خاص برانگيخته شود; مثلا ترس حيوان وقتي شكارچي را مي بيند. (IRM)
          2. حالات عاطفي به طور خودجوش از طريق بعضي از اندامواره هاي فطري برانگيخته نشده، بلكه به عكس، از طريق فرايندهاي ارزيابي كننده شناختي تحريك شده است. پلتچيك Plutchik (1980) ومن (لوئيس، 1992) براي بيان تفاوت حالات عاطفي گوناگون به اختلاف بين اندامواره و سنجش شناختي استدلال كرده ايم.
          3. هيچ حالت عاطفي خاصي وجود ندارد، بلكه آنچه هست انگيختگي است كه از طريق رويدادهاي اطراف آن تفسير شده است. (اسكاتر و سينگر، 1962) در اين مدل، يك حالت عاطفي وجود دارد، اما فقط يك حالت عاطفي كلي است.
          4. به طور كلي، هيچ حالت عاطفي وجود ندارد، بلكه فقط اين فرايندهاي شناختي هستند كه به عواطف خاص منجر مي شوند.
          اين اختلاف آراء كاربردهاي مهمي براي نظريه مربوط به رشد عاطفي دارد. آنچه روشن است اينكه حتي اگر حالت هاي عاطفي خاصي هم وجود داشته باشد، آن حالت ها ممكن است شباهت اندكي به زندگي عاطفي ما داشته باشند، چه تجربيات عاطفي و چه تجربه ما از عواطف. بنابراين، مثلا، شايد داشتن يك حالت عاطفي كاملا امكان پذير باشد، اما اطلاعي از آن نداشته باشيم، آن را ناديده بپنداريم يا حتي منكر آن شويم. همچنين، ما ممكن است يك حالت عاطفي خاص داشته باشيم، اما مايل به بيان آن نباشيم. بنابراين، مثلا، شايد من از رئيس خود به سبب اينكه مرا ترفيع نداده ناراحت باشم، اما احتمالا وقتي او را مي بينم اين ناراحتي را اظهار نمي كنم. حالات عاطفي، در اين صورت، انتزاعي اند، و براي اينكه بدانيم آيا خاص اند، كلي اند، يا وجود ندارند، نياز به تحقيق بيشتري داريم.

          اگر ما وجود حالات عاطفي را مسلم فرض كنيم، در آن صورت، در اغلب موارد بايد اين حالات را دگرگوني هاي طراحي شده گذرا در سطوح در حال جريان فعاليت فيزيولوژي عصبي / جسماني تلقّي كرد. اين تغييرات در حال جريان و گذرا در سطح فعاليت فيزيولوژي عصبي و جسماني ما، نشانه وجود جريان ثابت تغيير است. بنابراين، تصور هوشيار بودن بدون داشتن برخي حالت هاي عاطفي يا سطحي از انگيختگي، دشوار است. به هر حال، چون نيازي نيست كه بين حالت عاطفي و تجربه عاطفي شباهتي وجود داشته باشد، بنابراين، دليلي وجود ندارد كه فرض كنيم ما از حالت هايي كه در آن هستيم آگاهيم. اين بدان معنا نيست كه اين حالات، رفتار در حال جريان ما را تحت تأثير قرار نمي دهند، بلكه منظور اين است كه اين حالت ها آشكار نيستند. (لوئيس، 1991)
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7


              رشد اظهارات عاطفي
              سؤال مربوط به رشد اظهارات عاطفي به شكل هاي فراواني مطرح مي شود. كاملا روشن است كه اظهارات عاطفي مجزّا را مي توان در نوزادان در پايين ترين سنين مشاهده كرد. اگرچه بحث هايي در مورد تعداد عواطف مجزّا كه قابل رؤيت اند (در مقابل عواطف مركب) وجود دارد، اما نظريه هاي مربوط به رشد اظهار عاطفي به اين امر بستگي دارد كه ما بپذيريم اظهارات عاطفي مستقيماً با حالات عاطفي مرتبطند يا نپذيريم. حتي از اين محوري تر به مسئله رشد اظهارات عاطفي، دستگاه خاصي است كه براي اندازه گيري آنها به كار رفته است. به سبب اينكه دستگاه هاي اندازه گيري براي كدگذاري اظهارات به غير از جهت چهره اي آنها، كميابند، آگاهي اندكي درباره رشد ساير اظهارات وجود دارد. بنابراين، بيشترين توجه به اظهارات چهره اي و رشد آنها معطوف شده است.

              مشكل رشدي ديگر به مسئله قرينه مربوط مي شود. اظهارات عاطفي ممكن است به حالت هاي عاطفي و به محرك هاي خاص مرتبط باشند، و احتمال مشاهده يك اظهار عاطفي به ماهيت ارتباط ها بستگي دارد; يعني، يك محقق بايد بداند چه چيزي احتمال دارد بچه را بترساند تا اينكه اظهارات مربوط به ترس را ايجاد كرده و اندازه گيري نمايد. از آنجا كه محرك هاي عاطفي يك دوره رشدي دارند ـ آن گونه كه در بالا بحث شد ـ و اظهارات عاطفي در يك موقعيت خاص ايجاد مي شوند، بررسي رشد اظهارات پيچيده تر از چيزي است كه به نظر مي آيد. ناكامي در مشاهده يك اظهار در واكنش به يك محرك خاص، زمينه را براي استنباط اينكه عاطفه در آن سن (خاص) اظهار نمي شود، فراهم نمي كند; زيرا ممكن است تحت شرايط ديگر اظهار شود.

              بنابراين، دوره رشدي مربوط به اظهارات عاطفي، ناشناخته است. علاوه بر اين، والدين در واكنش به اين درخواست مطرح شده كه نظر خودشان را درباره اولين اظهار عاطفي كودكانشان بيان كنند، مشكلي نخواهند داشت. (پانابكر Pannabecker، امد، جانسون، ستنبرگ و ديويد، 1980) به طور كلي، والدين درباره زماني كه به نظر آنها كودكان اولين بار از خود عاطفه خاص نشان مي دهند، موافق هستند. به هر حال، چيزي كه بايد مشخص شود اين است كه آيا پاسخ هاي آنها واكنشي است از زماني كه عواطف واقعاً ظهور پيدا مي كنند يا اينكه پاسخ هاي آنها نظام اعتقادي خود آنها را در اين خصوص منعكس مي كند. احتمالا اگر چنين سؤالاتي از والدين با فرهنگ هاي مختلف يا در زمان هاي تاريخي متفاوت پرسيده شود، نتايج متفاوتي به دست خواهد آمد. بنابراين، در حالي كه 78 درصد از والدين آمريكايي خشم را در نوزادشان در سه ماهه اول زندگي مشاهده مي كنند (پانابكر، 1980) اين ممكن است سبب شود كه در فرهنگ هايي كه پرخاشگري كمتري در آنها وجود دارد، والدين پيدايش خشم را تا حدودي ديرتر مشاهده كنند. مسئله اي كه در رابطه با پيدايش اظهارات عاطفي و مفهوم آنها وجود دارد كاملا پيچيده است. چهره، مجموعه فعال ماهيچه هاست; احتمال دارد مجموعه پيوسته اي را ايجاد كند كه با انعكاس عواطف خاص قابل اندازه گيري باشد.

              با ديدن چهره هاي خاص در زمينه هاي خاص ما بيشتر باور مي كنيم كه اظهارات عاطفي خاص حالت اساسي ويژه اي را در نوزادان و كودكان منعكس مي كند. بنابراين، براي مثال، وقتي كودكان با نزديك شدن يك ناآشنا در چهره، نگراني يا ترس نشان مي دهند، اين حالت ترس براي ما باور كردني تر است از زماني كه به خاطر ترس از غريبه به طرف مادر خود كه در كنارش نشسته است، روي برگرداند. من و همكارانم (آلساندري Alessandri، سوليوان Sullivan و لوئيس، 1990) واكنش هاي چهره اي كودكان را هنگامي كه آنها كار ساده كشيدن يك نخ براي روشن كردن اسلايد را ياد مي گيرند مشاهده كرده ايم. در جريان فراگيري آنها كه براساس ميزان افزايش كشيدن نخ اندازه گيري مي شد، ما اظهارات عاطفي خاصي را مشاهده كرده ايم كه ظاهراً براي شكل خاصي از يادگيري مناسب است. بنابراين، مثلا، كودكان وقتي به حل مسئله وادار مي شوند علاقه نشان مي دهند، وقتي مسئله را حل كردند، خوشحال مي شوند و از اين كار لذت مي برند، و زماني كه كاملا بر كار مسلط شدند و آن را با مهارت فرا گرفتند، نسبت به آن بي علاقه و بي حوصله مي شوند. علاوه براين، كودكان وقتي در مقابل واكنش و پاسخ مفيد آنها دخالتي صورت پذيرد با چهره ناراحتي خشم خود را نشان مي دهند. اين چهره ها كه در موقعيت هاي خاص ابراز مي شود، به ارتباط بين اظهار چهره اي و حالت دروني معناي مورد قبول مي دهد.

              به علاوه، اين سؤال كه آيا يك اظهار چهره اي واقعاً حالت عاطفي را منعكس مي كند، نمي تواند پاسخي داشته باشد. در حقيقت، به جز براي گزارش شخصي (خودسنجي) پديدارشناختي، نمي توان حتي در خصوص بزرگ سالان، در اين مورد گفتوگو كرد. بزرگ سالان اغلب كاري مي كنند كه چهره آنها حالت هاي عاطفي كه دارند، منعكس نكند.

              ايزارد (197 اعتقاد دارد كه بين اظهارات عاطفي و حالت هاي آنها، ارتباط ذاتي وجود دارد. به هر حال، هيچ دليلي براي فرض اين مورد وجود ندارد. در حقيقت، هر كس ممكن است در زمينه فرايند رشدي به عنوان ارتباط اظهارات با حالت ها بينديشد. متناوباً، ممكن است هيچ رشدي وجود نداشته باشد; ممكن است، از ابتدا، يك ارتباط ذاتي بين اظهار چهره اي و برخي حالت هاي دروني اساسي وجود داشته باشد. (لوئيس و مايكلسون، 1985)

              تجربه هاي عاطفي

              تجربه هاي عاطفي، تفسير و ارزيابي افراد از حالت و اظهار عاطفي درك شده آنهاست. تجربه عاطفي ايجاب مي كند كه افراد به حالت هاي عاطفي خود (مثلا تغييرات در رفتار فيزيولوژيكي عصبي)، و نيز به وضعيت هايي كه در آنها تغييرات رخ مي دهد، به رفتارهاي ديگران، و به اظهارات خود توجه كنند. با توجه به اين امور، انگيزه ها نه خودكار است و نه ضرورتاً خودآگاه. تجربه عاطفي ممكن است به سبب رقابت محرك با چيزي كه توجه ارگانيسم را به خود جلب كرده، رخ ندهد. براي مثال، به داستان زير توجه كنيد: خودرويي كه راننده آن يك زن است، ناگهان چرخ جلوي آن پنچر مي شود; خودرو وسط جاده سُر مي خورد و از مسير اصلي منحرف مي شود، اما زن موفق مي شود كه آن را كنترل كند و در كتار جاده متوقف نمايد. حالت جسماني او و نيز اظهار چهره اي ممكن است نشان دهد كه وقتي او خودرو را كنترل مي كرده حالت عاطفي غالب بر او، ترس بوده است; زيرا توجه او كاملا در جهت كنترل خودرو بوده است. به هر حال، او از حالت دروني خويش يا از اظهارات (عاطفي) خود آگاه نيست. او فقط بعد از اينكه از خودرو پايين آمد و تاير را بررسي كرد، ترس را تجربه مي كند. تجربه هاي عاطفي، بنابراين، مردم را به كسب مجموعه اي از محرك هاي برگزيده وادار مي كند. بدون توجه، اگر حالت عاطفي وجود نداشته باشد، تجربه هاي عاطفي ممكن است رخ ندهد.

              نمونه هاي ديگري نيز وجود دارد. از منظر پزشكي، يك مريض ممكن است در حالت عاطفي خاص قرار داشته باشد (مثلا افسردگي)، اما ممكن است به برخي از آثار اين حالت توجه كند (مثلا خستگي)، و بنابراين، ممكن است فقط خستگي را تجربه كند. يا يك مريض ممكن است درد را در دندان پزشكي احساس نكند (تجربه نكند); چون مشغول استفاده از گوشي يا شنيدن صداي بلند موسيقي است.

              تجربه عاطفي ضرورتاً آگاهانه نيست. اگر كسي بخواهد بين تجربه هاي آگاهانه و ناآگاهانه فرق بگذارد، بايد گفت: تجربه هاي عاطفي ممكن است در سطوح مختلف خودآگاهي رخ دهد. چنين تحليل ها اساس بسياري از تفكرات روان تحليلي را تشكيل مي دهد. براي مثال، افراد ممكن است داراي حالت عاطفي ناراحتي باشند; يعني، با تكنيك هاي اندازه گيري مناسب، فرد نمونه اي از واكنش هاي فيزيولوژيكي دروني را خواهد يافت كه خشم را نشان مي دهد. علاوه بر اين، اين افراد ممكن است نسبت به اشيا يا اشخاصي عمل كنند كه موجب ناراحتي آنها شده اند، به شيوه اي كه گمان مي رود رفتار آنها، در واكنش به يك حالت دروني ناراحتي، از روي عمد است. به جز اين، افراد ممكن است انكار كنند كه آنها احساس ناراحتي مي كنند يا با ناراحتي عمل مي كنند. در وضعيت درماني، چنين افرادي ممكن است: (1) خشمگين و ناراحت نشان دهند; (2) عمداً به عنوان پيامد آن ناراحتي از خود واكنش نشان دهند. فرايند درماني مي تواند بيشتر روشن سازد كه جريان هاي ناخودآگاه به شيوه اي موازي با جريان هاي خودآگاه عمل مي كنند. ساز و كارهاي دفاعي ـ براي مثال ـ كارشان جدا كردن سطوح آگاهي است. اگرچه آگاهي ممكن است در سطح خودآگاه نباشد، آگاهي ناخودآگاه نيز مي تواند تأثيرات شديدي بگذارد. لغزش زبان، حوادث و رفتارهاي خودآگاه غيرعمدي ممكن است همگي مظهر آگاهي ناخودآگاه عمدي باشند. (فرويد، 1901 / 1960) بنابراين، مردم ممكن است حالت هاي دروني و اظهارات (عاطفي) خود را تجربه كنند و از اين تجربه آگاه باشند، يا اين حالت ها و اظهارات را به شيوه اي ناخودآگاه تجربه كنند كه درك خودآگاه تجربه با آن شيوه ممكن نيست. حتي از اين بالاتر، ما فرض كرده ايم كه يك حالت دروني وجود دارد كه تجربه شده است. با بحث هايي كه صورت گرفته، تجربه كردن يك عاطفه نبايد به هيچ وجه بر يك حالت دروني متكي باشد. در حقيقت، هيچ حالت دروني وجود ندارد. براي كساني كه به تركيب مجموعه واحدي از متغيرهايي كه يك حالت خاص را مشخص مي كنند اعتقاد ندارند، تجربه حالت چيزي بيشتر از يك ساختار شناختي، بهره گرفتن از ادراك هايي همچون طبيعت تجربه، تاريخ گذشته، واكنش هاي ديگران، و مانند آن نيست.
              در چنين ديدگاهي، تجربه هاي عاطفي، خود، حالت هاي يگانه و خاص اند. از منظر ساختاري شناختي، چنين ديدگاهي از عواطف، كاملا قابل استدلال و عاقلانه است. در واقع، اطلاعات مربوط به بيماراني كه آسيب فقراتي دارند (ستون فقرات آنها آسيب ديده است)، نشان مي دهد كه تجربه هاي عاطفي مي تواند بدون حالت هاي فيزيولوژيكي خاص رخ دهد. بنابراين، براي مثال، بيماران قطع نخاعي از دريافت پيغام هاي عصبي از ناحيه زيركمر كه تجربه هاي شهواني جنسي را گزارش مي كند، ناتوانند، هرچند كه هيچ اطلاعي از آن حالت (عاطفي) ندارند. آنها تجربه را بر پايه دانش گذشته خود مي سازند و نه براساس تغييراتي كه در حالت فيزيولوژيكي عصبي آنها ايجاد مي شود. تجربه هاي عاطفي از طريق تفسير و ارزيابي حالت ها، اظهارها، وضعيت ها، رفتارهاي ديگران، و اعتقاد به آنچه كه بايد اتفاق افتاده باشد، رخ مي دهد.
              تجربه هاي عاطفي، بنابراين، به فرايندهاي شناختي وابسته اند. فرايندهاي شناختي مانند تفسير و ارزيابي، بيش از اندازه پيچيده اند و متضمّن انواع فرايندهاي ادراكي، حافظه، و پرداختن10 مي باشند. ارزيابي و تفسير نه تنها فرايندهاي شناختي را در برمي گيرد كه اعضاي بدن را نيز به عمل بر طبق اطلاعات قادر مي كند، بلكه خيلي زياد به اجتماعي كردن، كه زمينه تجربه عاطفي را فراهم مي كند، وابسته اند. مقرّرات خاص اجتماعي كردن كمتر مورد مطالعه قرار گرفته و خوب درك نشده اند. (لوئيس و مايكلسون، 1983; لوئيس و سارني Saarni، 1985، و نزديك تر از آن، به كاهلباق Kahlbaugh و هاويلند، Hviland، 1994 در خصوص بحث از قوانين اجتماعي، رجوع شود.)

              نه تمام نظريه هاي تجربه عاطفي نيازمند زمينه عاطفي اند نه اينكه تمام نظريه ها قايلند كه يك حالت عاطفي اساسي وجود دارد. به هر حال، تمام تجربه عاطفي مستلزم يك فرايند تفسيري ارزيابي كننده است كه شامل تفسير حالت هاي دروني، زمينه عاطفي، رفتار ديگران، و معنايي است كه فرهنگ ارائه مي كند.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              Working...
              X