Announcement

Collapse
No announcement yet.

"HAFEZ"

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • "HAFEZ"

    به نام اهورای ایران زمین

    محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري و نشر داده است ، در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!

    در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:

    آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضاييه به خانه ي حافظ حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.

    شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بود كه كودكان در 8-10 ويا 12 سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند. حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان رند شيراز معروف شد. و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.

    چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.

    از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:

    دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم

    حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

    همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:

    اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم

    آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم

    در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:

    گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

    اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:

    گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي

    (( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:

    جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم

    بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))

    در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.

    و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:

    بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست

    چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم

    منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است

    حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم

    گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود

    مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد

    و در جايي ديگر مي گويد:

    در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم

    از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

    هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و... در پي حكم روحانيون اسلامي به قتل رسيده است.


    سیاوش اوستا
    از برای ملتم ای زرتشت
    لبخند و ترانه و رهایی بیاور
    می خواهم باز شب میهنم را
    در آن سپیده دمان دانا ، نظاره کنم...




    چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟
    تو رخت زندان تن ات و من تماشا کنم؟
    تو رخت زندان تن ات و من بمانم خموش؟
    قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم
    اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
    زبان از آن بایدم که آشکارا کنم

  • #2
    "HAFEZ"

    به نام اهورای ایران زمین

    دوستان بنا به مشکل فنی که در درست کردن نطر سنجی بود و من اشتباهی نبشتم این موضوع را دوباره در سایت می فرستم. نگرش اصلی این هست که ما بیشتر مطالعه کنیم و هر چه علاقمند باشیم و کنجکاو تر به ما کمک می کنه که ما بین پرسش های ما در این زمینه ها بیشتر بدونیم و چیزهایی را دریابیم که هم ضروری هستند و هم جالب و یادتون نیره ما باید چون نیاکانمان احساس مسوولیت کنیم نسبت به تسلهای پس از خود.



    آيا حافظ در پايان عمر پيرو آيين مهر و ا وستا





    محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري و نشر داده است ، در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!

    در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:

    آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضاييه به خانه ي حافظ حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.

    شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بود كه كودكان در 8-10 ويا 12 سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند. حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان رند شيراز معروف شد. و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.

    چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.

    از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:

    دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم

    حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

    همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:

    اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم

    آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم

    در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:

    گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

    اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:

    گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي

    (( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:

    جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم

    بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))

    در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.

    و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:

    بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست

    چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم

    منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است

    حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم

    گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود

    مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد

    و در جايي ديگر مي گويد:

    در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم

    از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

    هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و... در پي حكم روحانيون اسلامي به قتل رسيده است.


    سیاوش اوستا
    از برای ملتم ای زرتشت
    لبخند و ترانه و رهایی بیاور
    می خواهم باز شب میهنم را
    در آن سپیده دمان دانا ، نظاره کنم...




    چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟
    تو رخت زندان تن ات و من تماشا کنم؟
    تو رخت زندان تن ات و من بمانم خموش؟
    قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم
    اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
    زبان از آن بایدم که آشکارا کنم

    Comment


    • #3
      "HAFEZ"

      Birth Date:
      Sometime between the years 1310-1325 a.d. or 712-727 A.H. The most
      probable date is either 1320, or 1325 a.d.

      Place:
      Shiraz, in South-central Iran

      Name
      Shamseddin Mohammad

      Family Pen-Name
      Hafiz or Hafez (a title given to those who had memorized the Koran by heart. It is claimed that Hafiz had done this in fourteen different ways).

      Full Title
      Khajeh Shamseddin Mohammad Hafiz-s Shirazi
      Other variations of spelling are:
      Khwajeh Shams al-Din Muhammad Hafez-e Shirazi,
      or Khwaje Shams ud-Din Mohammed Hafiz-e Shirazi

      Father:
      Baha-ud-Din

      Brothers:
      He had two older brothers

      Wife:
      Hafiz married in his twenties, even though he continued his love for Shakh-e Nabat, as the manifest symbol of her Creator's beauty.

      Children:
      Hafiz had one child.

      Important Events

      Teens
      He had memorized the Koran by listening to his father's recitations of it. He also had memorized many of the works of his hero, Saadi, as wells as Attar, Rumi and Nizami
      His father who was a coal merchant died, leaving him and his mother with much debt. Hafiz and his mother went to live with his uncle (also called Saadi). He left day school to work in a drapery shop and later in a bakery.

      Age 21
      (1341 ad)
      While still working at the bakery, Hafiz delivered bread to a wealthy quarter of town and saw Shakh-e Nabat, a young woman of incredible beauty. Many of his poems are addressed to Shakh-e Nabat
      In pursuit of reaching his beloved, Hafiz kept a forty day and night vigil at the tomb of Baba Kuhi. After successfully attaining this, he met Attar and became his disciple.

      Early twenties to early thirties
      Became a poet of the court of Abu Ishak. Gained much fame and influence in Shiraz. This was the phase of "Spiritual Romanticism" in his poetry.

      Age 33
      Mubariz Muzaffar captured Shiraz, and among his various deeds, he ousted Hafiz from his position of teacher of Koranic studies at the college. At this time he wrote protest poems.

      Age 38
      Shah Shuja took his tyrant father as prisoner, and re-instated Hafiz as a teacher at the college. He began his phase of subtle spirituality in his poetry.

      Early forties
      Falling out of favor with Shah Shuja.

      Age 48
      Hafiz fled Shiraz for his safety, and went into self-imposed exile in Isfahan. His poems mainly talk of his longing for Shiraz, for Shakh-e Nabat, and for his spiritual Master, Attar (not the famous Farid-uddin Attar of Neishabour - who predates Hafiz by a couple of centuries - but the lesser known Attar of Shiraz).

      Age 52
      By invitation of Shah Shuja, he ended his exile and returned to Shiraz. He was re-instated to his post at the College.

      Age 60
      Longing to be united with his Creator, he began a forty day and night vigil by sitting in a circle that he had drawn himself
      On the morn of the fortieth day of his vigil, which was also on the fortieth anniversary of meeting his Master Attar, he went to his Master, and upon drinking a cup of wine that Attar gave him, he attained Cosmic Consciousness or God-Realization.

      In this phase, up to the age of 69 when he died, he composed more than half of his ghazals., and continued to teach his small circle of disciples. His poetry at this time, talk with the authority of a Master who is united with God.

      Poetry

      Divan-e-Hafiz
      Some 500 ghazals, 42 Rubaiyees, and a few Ghaseedeh's, composed over a period of 50 years. Hafiz only composed when he was divinely inspired, and therefore he averaged only about 10 Ghazals per year. His focus was to write poetry worthy of the Beloved.

      Compiler of Divan
      Hafiz did not compile his poetry. Mohammad Golandaam, who also wrote a preface to his compilation, completed it in 813 A.H or 1410 a.d, some 21-22 years after Hafiz's death.

      Also another person who compiled Hafiz's poetry was one of his young disciples Sayyid Kasim-e Anvar, who collected 569 Ghazals attributed to Hafiz. He died in 1431 a.d. some 42-43 years after Hafiz's death.

      Death Date:
      Late 1388 or early 1389 a.d. or 791 A.H. at the age of 69.

      Place:
      Shiraz

      Tomb:
      in Musalla Gardens, along the banks of Ruknabad river in Shiraz, which is referred to as Hafezieh.

      Comment


      • #4
        ghazale 5

        Last edited by jjbb; 06-30-2006, 11:14 AM.

        Comment


        • #5
          saghi nameh

          ساقی نامه

          O Bearer, bring the wine that brings joy
          To increase generosity, & let perfection buoy
          Give me some, for I have lost my heart
          Both traits from me have kept apart
          Bring the wine whose reflection in the cup
          Signals to all the kings whose times are up
          Give me wine, and with the reed-flute I will sing
          When was Jamshid, and when Kavoos was king
          Bring me the elixir whose grace and alchemy
          Bestows treasures, from bonds of time sets free
          Give me so they'll open the doors once again
          Of long life and the bliss that will remain
          Bearer give the wine that the Holy Grail
          Will make claims of sight in the Void and thus fail
          Give me so that I, with the help of the Grail
          All secrets, like Jamshid, themselves avail
          Speak of the tale of the wheel of fate
          proclaim to the kings and heroes of late
          This broken world is in the same state
          As seen by Afrasiab, the mighty, the great
          Whence his mobilizing army generals
          Whence cunning heroes' war cries and calls
          Not only his palace has gone to the dust
          Even his tomb is destroyed and long lost
          This barren desert is in the same stage
          As the armies of Salm & Toor were lost in its rage
          Bring the wine whose reflection in the cup
          Signals to all the kings whose times are up
          Well said Jamshid, the old majestic king
          Worthless is this transient stage and ring
          Come Bearer, that fire, radiant, bright
          Zarathushtra, beneath the earth, seeks so right
          Give me wine, in the creed of the drunk
          Whether fire-worshipper or worldly monk
          Come Bearer, that wholesome drunk
          Who is forever in the tavern sunk
          Give me, ill repute bring to my name
          The cup and the wine I shall only blame
          Bring Bearer, the water that burns the mind
          If lion drinks, forest will burn and grind
          Courageous, I'll go hunting lions of fate
          Mess up this old wolf's trap and bait
          Bring Bearer, that high heavenly wine
          That angels with their scent would entwine
          Give me wine, I'll burn it like sweet incense
          Its wise aroma I will sense now and hence
          Bearer, give me the wine that makes kings
          Witnessing its virtues, my heart sings
          Give me wine to wash away all my flaws
          Joyous rise above this rut's deadly claws
          When the spiritual garden is my abode
          Why have me bound to a board on this road
          Give me wine and then see the Ruler's face
          Ruin me & see treasures of wisdom and grace
          And when I hold the cup in my hand
          In the mirror everything I understand
          In my drunken state, kingship proclaim
          A monarch, when I am drunken and lame
          Drunken, pearls of wisdom unveil
          In hiding secrets, the selfless fail
          Hafiz, drunken, songs will compose
          From its melody Venus' song flows
          O singer, with the sound of the stream
          Of that majestic song muse and dream
          Till I make my work joy and ecstasy
          I will dance and play with robe of piety
          Given a crown and throne by his fate
          The fruit of the kingly tree of this estate
          Ruler of the land, and Lord of the time
          The grand and fortunate King of the clime
          He is the greatness vested in the Throne
          comfort of bird and fish from Him alone
          For the blessed, he is light of the eyes
          Yet he is the gift of the soul of the wise
          Behold, O, auspicious bird
          The happy inspiration to be heard
          The world has no pearls in its shells like Thee
          Fereydoon and Jamshid had no heirs like Thee
          Instead of Alexander, be here many a year
          Know thy heart and discover joy is near
          But seditious fate many plans may devise
          Me and my drunkenness troubled by Beloved's eyes
          One, for his work, may pick up the sword
          Another's business only deals with the word
          O Player, play the song of the new creed
          To music of the stream tell to my rival breed
          Finally with my enemy I have a chance
          At victory, in the skies I can glance
          O Player, play something pleasing to the ear
          With a song and a Gahzal begin a story, dear
          My sorrows have tied me to the ground
          Raise me with my principles that are sound
          O singer, with the sound of the stream
          Play and sing that majestic song I dream
          Make the great souls happy with you
          Parviz and Barbad remember too
          O Player, paint a picture of the veil
          Listen, inside, they tell a tale
          Sing a minstrel's song, such
          That Venus' harp dances with her touch
          Play so the Sufi goes into a trance
          Drunken, in Union, leaves his stance
          O Player, tambourine and harp play
          With a lovely tune, sing and sway
          Deceptions of the world make a vivid tale
          The night is pregnant, what will it entail
          O Player, I'm sad, play one or two
          In his Oneness, as long as you can, play too
          I am astounded by the revolving fate
          I don't know who will next degenerate
          And if the Magi set one on fire
          Don't know whose light will then expire
          In this bloody resurrection field
          Let the cup and jug their blood yield
          To the drunk, of a good song, give a sign
          To friends bygone, a salutation divine


          بیا ساقی آن می کـه حال آورد
          کرامـت فزاید کـمال آورد
          بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام
          وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام
          بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
          بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
          بده تا بـگویم بـه آواز نی
          کـه جمشید کی بود و کاووس کی
          بیا ساقی آن کیمیای فـتوح
          کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح
          بده تا بـه رویت گـشایند باز
          در کامرانی و عـمر دراز
          بده ساقی آن می کز او جام جـم
          زند لاف بینایی اندر عدم
          بـه مـن ده که گردم به تایید جام
          چو جـم آگـه از سر عالم تـمام
          دم از سیر این دیر دیرینـه زن
          صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن
          هـمان منزل است این جهان خراب
          کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب
          کـجا رای پیران لشـکرکـشـش
          کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش
          نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد
          کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد
          هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور
          کـه گم شد در او لشکر سلم و تور
          بده ساقی آن می که عکسش ز جام
          بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
          چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
          کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج
          بیا ساقی آن آتـش تابـناک
          کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک
          بـه من ده که در کیش رندان مست
          چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست
          بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت
          کـه اندر خرابات دارد نشـسـت
          بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن
          خراب می و جام خواهـم شدن
          بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز
          کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز
          بده تا روم بر فـلـک شیر گیر
          بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر
          بیا ساقی آن می که حور بهشـت
          عـبیر مـلایک در آن می سرشت
          بده تا بـخوری در آتـش کـنـم
          مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم
          بده ساقی آن می کـه شاهی دهد
          بـه پاکی او دل گواهی دهد
          می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک
          بر آرم به عشرت سری زین مـغاک
          چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم
          در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم
          شرابـم ده و روی دولـت بـبین
          خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین
          من آنم که چون جام گیرم به دست
          بـبینـم در آن آینه هر چه هست
          بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم
          دم خـسروی در گدایی زنـم
          بـه مسـتی توان در اسرار سفت
          کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت
          کـه حافظ چو مستانه سازد سرود
          ز چرخـش دهد زهره آواز رود
          مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود
          بـه یاد آور آن خـسروانی سرود
          کـه تا وجد را کارسازی کـنـم
          بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم
          بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت
          بـهین میوه خـسروانی درخـت
          خدیو زمین پادشاه زمان
          مـه برج دولـت شـه کامران
          کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست
          تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست
          فروغ دل و دیده مـقـبـلان
          ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان
          الا ای هـمای هـمایون نـظر
          خجسـتـه سروش مـبارک خبر
          فلـک را گهر در صدف چون تو نیست
          فریدون و جم را خلف چون تو نیست
          بـه جای سکـندر بـمان سالـها
          بـه دانادلی کشـف کـن حالـها
          سر فـتـنـه دارد دگر روزگار
          مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار
          یکی تیغ داند زدن روز کار
          یکی را قـلـمزن کـند روزگار
          مـغـنی بزن آن نوآیین سرود
          بـگو با حریفان بـه آواز رود
          مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت
          کـه از آسمان مژده نصرت اسـت
          مـغـنی نوای طرب ساز کـن
          بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن
          کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای
          بـه ضرب اصولـم برآور ز جای
          مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود
          بـگوی و بزن خـسروانی سرود
          روان بزرگان ز خود شاد کـن
          ز پرویز و از باربد یاد کـن
          مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار
          بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار
          چـنان برکـش آواز خـنیاگری
          کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری
          رهی زن که صوفی بـه حالـت رود
          بـه مسـتی وصلـش حوالت رود
          مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده
          بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده
          فریب جـهان قصـه روشن اسـت
          بـبین تا چه زاید شب آبستن است
          مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن
          بـه یکـتایی او کـه تایی بزن
          هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت
          ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت
          دگر رند مـغ آتـشی میزند
          ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند
          در این خونفشان عرصه رسـتـخیز
          تو خون صراحی و ساغر بریز
          بـه مسـتان نوید سرودی فرست
          بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت
          Last edited by jjbb; 06-30-2006, 11:16 AM.

          Comment


          • #6
            حافظ؛ رند عالم سوز
            منوچهرتقوى بيات
            در ميخانه ببستند خدايا مپسند
            که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند

            پيشکش به دکتر همايون مقبلی
            غزل شماره ی ۴۷۹ از ديوان حافظ ، به کوشش پرويز ناتل خانلری را به شيوه ای تازه خوانديم و چم ها و پيچيدگی های واژگان آن را به کمک واژه نامه ها و نيز آوردن گواه از ديوان خواجه باز گشوديم ، پيش روی شيفتگان حافظ نهاديم و آن گفتار را
            , بازخوانی حافظ به شيوه ی رندان , نام نهاديم. دوست گرامی آقای هدايت متين دفتری با کوشش و مهر فراوان آن را در , دفترهای آزادی , ( www.azadi-iran.org) شماره ی بهار ۱۳۸۴ به چاپ رسانيد. در آنجا نويد داديم که اگر روزگار و بخت ياری کند، اندک اندک گره از , زلف سخن , ( ۷ / ۱۷۹) اين انديشمند بزرگ و , رند عالم سوز, بگشاييم.

            خواجه ی شيراز آگاهانه و رندانه، جهان بينی خود را در سرودهای روشنگرانه اش پنهان کرده است. او انديشه های تابناک خود را در گنجينه های تو در توی واژه ها پيچيده و به گنجور روزگار سپرده تا انديشه گران آگاه با گذشت روزگار رازهای آن را بگشايند. نگارنده بر اين باور است که با پديد آمدن فرمانفرمايی دين باوران و فقيهان در روزگار ما کار بازخوانی حافظ به شيوه ی رندان صد چندان آسان تر شده است. چهل و چند سال پيش، بگيريم در خرداد ماه سال ۱۳۴۲ فقيهان سالوسی و دين باوران ساده انگار ، بی آزار می نمودند. در آن روزگار، سروده های حافظ و واژگانی چون زهد، ريا، فقيه، مسجد، ميخانه و مانند اين ها، برای مردم ما تنها سرودهای بزمی و عاشقانه به شمار می آمد. اما امروز با آنچه فقيهان ، واعظان و دين باوران برسر مردم ما آورده اند، آسان تر می توان پذيرفت که سروده ها ی حافظ با زندگی روزانه ی مردم ما پيوند داشته، انسانی و اجتماعی بوده، سراسر رهنمودهای داهيانه ی زندگی زمينی و جاودانه بشمار می آيد. ژرفای اين سرود ها و ترانه ها، با همه ی شيرينی و شيوايي، سرشار از نکوهش و نيشخند به نادانی و خرافه ها است.

            حافظ هفت سده پيش از زمستان هستی سوز ۱۳۵۷ گفته بود :,در ميخانه ببستند خدا يا مپسند ـ که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند ۶ / ۱۹۷". افسوس که کسی اين سخن نغز راهمچون سرودی بيدارگر، به آواز بلند بر مردم ما بانگ نزد. هنوز هم هستند بسياری از کتاب خوانده ها که باور نمی کنند که ,خانه تزوير و ريا, همان مسجد است. هنگامی که می خوانيم : ,واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر می کنند ـ چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند ۱ / ۱۹۴ , پس از اين همه سال دروغ و نيرنگ، با پوست و گوشت خود در می يابيم که حافظ از زبان مردم ما سخن گفته است. يا هنگامی که می شنويم : ," يارب اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان ـ کاينهمه ناز از غلام و اسب و استر می کنند ۵ / ۱۹۴" خود پرستی و خود بزرگ بينی فقيهان نشسته بر اريکه فرمانفرمايی پيش چشمانمان نمودار می شود. نگاه کنيد به : ۱۲ / ۵، ۵ / ۱۱، ۵ / ۲۲، ۱ / ۳۶، ۴ / ۴۵، ۷ / ۵۳، ۳ / ۷۰، ۱۱ / ۷۰، ۱ / ۷۲ ۱۰/ ۷۲، ۸ / ۷۵، ۷ / ۸۳، ۷ / ۸۴ ، ۲ / ۸۸، ۶ / ۱۲۷، ۷ / ۱۲۷، ۶ / ۱۳۵، ۸ / ۱۴۱، ۶ / ۱۴۶، ۳ / ۱۵۴، ۵ / ۱۵۸. . . ، ۱ / ۲۲۰، ۴ / ۲۲۲، . . . ۷ / ۳۰۲، ۶ / ۳۸۹، . . .

            خواجه ی شيراز در سراسر ديوانش به زاهد ، شيخ، فقيه، صوفی و ديگر پندار گرايان بيهوده گو تاخته، بهشت و دوزخ ، کتاب و دفتر ، اين جهان و آن جهان، زمين و آسمان ، ملکوت ، هپروت، طامات و ديگر باورهای آنان را به باد شوخی و ناسزا گرفته است. با اينهمه دين فروشان در هفتصد سال گذشته به ويژه پس از روی کار آمدن پادشاهان دين باور و دست نشانده ی صفوي، کوشيده اند تا با دست کاری ديوانش ، با کم و زياد کردن شعرهايش، با ديگرگون نشان دادن انديشه هايش ، وی را پندارگرا و شاعری دريوزه گر نشان دهند. اما خورشيد را با خاک و گ ل و يا خار و خاشاک دين نمی توان پوشاند.

            تاکنون هيچ يک از آن تلاش های ناجوانمردانه نتوانسته است جلوی گسترش انديشه های انسانی و والای اين انديشمند فرهنگ ايران زمين را بگيرد. يوهان ولفگانگ گوته، در ديوان غربی ـ شرقی خود به حافظ اين انديشمند بزرگ غبطه خورده و فردريک ويلهلم نيچه، فردريک انگلس، ويکتور هوگو و ديگر انديشمندان اروپايی از راه دور و از لابلای برگردان های دست و پا شکسته، توانسته اند به سترگی انديشه های او پی برده و پيام های ناب و انسانی او را دريافته و به ستايش او بپردازند.
            سال هاست که رسانه های همگانی و دستگاه های آگهی های بازرگانی دين فروشان هرساله درباره ی پندارگرايی و دين باوری حافظ سمينار برگزار می کنند، سخنرانی برپا نموده و نويسندگان قلم به مزدشان کتاب های آنچنانی درباره ی صوفی بودن و دين دار بودن حافظ، چاپ و پخش می کنند. اما صدای سخن عشق او در اين گنبد دوار برتر و رسا تر از همه چيز بگوش انسان های شيفته ی عشق می رسد.

            حافظ خود را , رند , می نامد و با صدای بلند و بارها به شيوه های گوناگون آن را باز می گويد: " عاشق و رند و نظربازم و می گويم فاش ـ تا بدانی که به چندين هنر آراسته ام ۲ / ۳۰۵ " و يا " گر من از سرزنش مدعيان انديشم ـ شيوه ی مستی و رندی نرود از پيشم ۱ / ۳۳۳ , و با عشق ژرف و جهانگيرش درباره ی دلبرش ؛ , مغبچه , و , آدمی بچه , ، چنين می گويد: , بباختم دل ديوانه و ندانستنم ـ که آدمی بچه ای شيوه ی پری داند ۵ / ۱۷۴, و نيز: ," عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند ـ وين همه منصب از آن حور پريوش دارم ۲ / ۳۲۱ " و نگاه کنيد به : ۲ / ۲، ۲ / ۷، ۲ / ۲۵، ۹ / ۳۱، ۷ / ۴۳، ۵ / ۴۴، . . . ۶ / ۴۷۰، ۳ / ۴۷۹، ۱۰ / ۴۸۴. . . همانگونه که در پايين خواهد آمد درست ترين و رساترين معنی , رند , رها بودن از بند دين و پندارهای بنده وار و نيز از بند هر خداوند گاری است. , رند, آزاده و آزاد انديش است. حافظ رند، می داند که اگر دست دهد، دين باوران کوربين با او همانگونه رفتار می کنند که با حلاج کردند و بيهوده نيست که با ريشخند به دين باوران ( شافعی ، خنفی و . . .) چنين می سرايد:" حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد ـ از شافعی نپرسيد امثال اين مسائل ۴ / ۳۰۱" و يا " گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند ـ جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد ۶ / ۱۳۶ ". حافظ خوب می داند که پشت پا زدن به دين و باور نداشتن به بهشت و , روز داوری , ، پادافره ای جز مرگ ندارد. پس برای او، دل بستن به جهان و هر چه در او هست بيهوده می نمايد ( ۴ / ۴۶ ) و می گويد: "جهان و هرچه درو هست سهل و مختصر است " ( ۵ / ۲۴۲) . او يکی از عاشق ترين و برترين ستايش گران انسان در روی زمين است. حافظ انسان را بر اريکه ی خدايی می نشاند و او را ( نه انسان برتر دبستان نيچه را ) با همه ی کاستی هايش دوست می دارد و ستايش می کند: " دلم ربوده ی لولی وشی است شور انگيز ـ دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز ۱ / ۲۶۰ " و يا : " به ولای تو که گر بنده ی خويشم خوانی ـ از سر خواجگی کون و مکان برخيزم ۲ / ۳۲۸" و نيز : "عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا ـ ما همه بنده و اين قوم خداوندانند ۳ / ۱۸۸" و نگاه کنيد به : ۸ /۷، ۴ / ۵۲ ،۱۰/ ۷۲، ۱ / ۱۲۱، ۴ / ۲۲۷، ۶ / ۲۲۷، ۵ /۲۶۰. . . حافظ با پذيرفتن تمام و کمال مسئوليت انسانی مانند آزاده ای سرمست از عشق و آزادگي، به سهمناک بودن شيوه انديشه ی خود آگاهی دارد. او آماده ی پذيرفتن هر گونه خطری است و می گويد : " از بند و زنجيرش چه غم آن کس که عياری کند ۷ / ۱۸۶". او دنيا و آخرت را به هيچ می شمارد و" مانند حلاج جان خود را برسر اين پيمان و شرط عشق خود می نهد: " اهل نظر دو عالم دريک نظر ببازند ـ عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد ( ۶ / ۱۵۱) " او از همه چيز جهان دست شسته است مگر عشق به انسان و عاشقانه می سرايد: " من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق ـ چارتکبير زدم يک سره بر هرچه که هست ۲ /۲۱". بيهوده نيست که حافظ خود را جهان سوز و رند عالم سوز می خواند زيرا نه به جهان باقی باور دارد و نه به جهان فانی بهايی می دهد. او همه چيز هستی را برای انسان می خواهد و با سرفرازی می گويد : " جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی ـ که سلطانی عالم را طفيل عشق می بينم ۵ / ۳۴۶".

            در اين بررسی ما می کوشيم تا به شيوه ی کار خود وفادار باشيم ، بيت های هر غزل را در پيوند با يکديگر رسيدگی کنيم و بيشتر درخود ديوان، گواه درستی سخن حافظ را جستجو نماييم . شايد شماری از خوانندگان آوردن برخی از واژه های آسان را در نوشتار ما نپسندند و آن ها را پيش پا افتاده بدانند. نوشتن واژه ها، معنى ها ، چم ها و چند و چون آن ها، براى آن است كه خواننده نيز با كنار هم گذاشتن آن ها، با داورى ها و باورهاى خود بتواند درك و شناخت بهترى از سخنان خواجه بيابد.

            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14
                            "HAFEZ"

                            Very little credible information is known about Hafez's life, particularly its early part; there is a great deal of more or less mythical anecdote. Judging from his poetry, he must have had a good education, or else found the means to educate himself. Scholars generally agree on the following:

                            His father Baha-ud-Din is said to have been a coal merchant who died when Hafez was a child, leaving him and his mother in debt. It seems probable that he met with Attar of Shiraz, a somewhat disreputable scholar, and became his disciple. He is said to have later become a poet in the court of Abu Ishak, and so gained fame and influence in his hometown. It is possible that Hafez gained a position as teacher in a Qur'anic school at this time.

                            In his early thirties Mubariz Muzaffar captured Shiraz and seems to have ousted Hafez from his position. Hafez apparently regained his position for a brief span of time after Shah Shuja took his father, Mubariz Muzaffar, prisoner. But shortly afterwards Hafez was forced into self-imposed exile when rivals and religious characters he had criticized began slandering him. Another possible cause of his disgrace can be seen in a love affair he had with a beautiful Turkish woman, Shakh-e Nabat. Hafez fled from Shiraz to Isfahan and Yazd for his own safety.

                            At the age of fifty-two, Hafez once again regained his position at court, and possibly received a personal invitation from Shah Shuja, who pleaded with him to return. He obtained a more solid position after Shah Shuja's death, when Shah Shuja ascended the throne for a brief period, before being defeated and killed by Tamerlane.

                            When an old man, he apparently met Tamerlane to defend his poetry against charges of blasphemy.

                            It is generally believed that Hafez died at the age of 69. His tomb is located in the Musalla Gardens of Shiraz (referred to as Hafezieh).

                            Hafez took ear to his immense popularity during his lifetime, and agreed with many others (then and now) when he wrote:

                            نديدم خوشتر از شعر تو حافظ

                            به قرآنى كه اندر سينه دارى

                            I have never seen any poetry sweeter than thine, O Hafez,
                            I swear it by that Koran which thou keepest in thy bosom.
                            Translation by Edward Granville Browne

                            Comment


                            • #15
                              Many semi-miraculous mythical tales were woven around Hafez after his death. Four of them are:

                              It is said that, by listening to his father's recitations, Hafez had accomplished the task of learning the Qur'an by heart, at an early age. At the same time Hafez is said to have known by heart, the works of Molana (Jalal al-Din Muhammad Rumi), Sa'di, Attar, and Nezami.
                              According to one tradition, before meeting Attar, Hafez had been working in a local bakery. Hafez delivered bread to a wealthy quarter of the town where he saw Shakh-e Nabat, allegedly a woman of great beauty, to whom some of his poems are addressed.
                              At age 60 he is said to have begun a Chilla-nashini, a 40 day and night vigil by sitting in a circle which he had drawn for himself. On the 40th day he once again met with Attar on what is known to be their 40th anniversary and was offered a cup of wine. It was there where he is said to have attained 'Cosmic Consciousness'.
                              In one famous tale, "a tradition too pretty to be trusted" says a noted historian, [citation needed] the famed conqueror Timur the Lame angrily summoned Hafez to him in to give him an explanation for one of his verses
                              اگر آن ترك شيرازى بدست*آرد دل مارا

                              به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

                              Belle of Shiraz, grant me but love's demand,
                              And for your mole - that clinging grain of sand
                              Upon a cheek of pearl - Hafiz would give
                              All of Bokhara, all of Samarkand...
                              With Samarkand being Timur's capital and Bokhara his kingdom's finest city. "With the blows of my lustrous sword," Timur complained, "I have subjugated most of the habitable globe...to embellish Samarkand and Bokhara, the seats of my government; and you, miserable wretch, would sell them for the black mole of a Turk of Shiraz!". Hafez, so the tale goes, bowed deeply and replied "Alas, O Prince, it is this prodigality which is the cause of the misery in which you find me".

                              So surprised and pleased was Timur with this response that he dismissed Hafez with handsome gifts.

                              Translated by Clarence Streit

                              Comment

                              Working...
                              X