...خودش ميگويد:''ايراني ام ديگه، پوستم كلفته! هر كي ديگه جاي من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!''
مارال يكي از هزاران دختران ايراني است كه در خارج از كشور به عنوان كارگر جنسي به كار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميكنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني كه به نام ازدواج، كار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي كودك ربا به خارج از كشور آورده ميشوند را افزود. بدشانس ترينشان پس از تجاوزهاي مكرر، زنده زنده به قاچاقچيان اعضاي بدن فروخته ميشوند و آنها كه زنده ميمانند سرنوشت چندان بهتري ندارند.
بسياري از بازارهاي برده فروشي پاكستان و امارات مستقيما به حرمسراها فرستاده ميشوند تا به ازدواج با مرداني كه جاي پدربزرگ آنها را دارند درآيند يا بدست قوادان ميافتند و تا زمان زيبايي و جواني مورد بهره كشي جنسي قرار ميگيرند و پس از آن به كلفتي گمارده ميشوند.
در اين ميان آنها كه به كشورهاي پيشرفته ميآيند اگرچه به دليل رعايت حقوق انساني از شرايط ظاهرا بهتري برخوردارند ولي به دليل نداشتن پول، نبود مدارك اقامت، ندانستن زبان و تنهايي سرگردان مي مانند تا دست سرنوشت آنها را به كدام سو پرتاب كند.
چه بازارهاي برده فروشي پاكستان، افغانستان يا امارات باشد و چه آژانس هاي مدرن اينترنتي سرويس هاي سكسي در كشورهاي پيشرفته، همه جا جهاني بي تفاوت است كه درآن پا اندازان بين المللي، گروههاي خلاف كار و افراد بيرحم در سكوتي همدستانه در كمين نشسته اند. حكايت اين دختران، داستان آشنايي است كه همه كس ميداند، با اينحال ناگفته ها بسيار است. با مارال به گفتگو مي نشينيم.
مارال دوست داري داستان زندگي ات رو از كجا شروع كنيم؟ از وقتي ايران بودي؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا كه دلم هم خيلي تنگ شده.، اين هفته دوبار خواب ايران رو ديدم. زيباترين خاطراتي كه از زندگي ام دارم مال موقعي است كه اونجا خونه پدرم بودم. از وقتي يادم مياد با بابام بودم. وقتي از مادرم جدا شد ديگه بخاطر من ازدواج نكرد. ميترسيد دختر عزيز دردونه ش يه وقت اذيت بشه! ولي مادرم به اجبار ازدواج مجدد كرده بود. اونو كم ميديدم. هميشه گرفتار زندگي و بچه هاش بود.
بابام آدم آروميه. از اونا كه از اداره ميآد خونه و شام و چايي و تلويزيون! ماهي يه بارهم با دوستاش دور هم جمع ميشدند حرف ميزدند، تخته بازي ميكردند. تنها كار بدي كه در زندگيش انجام ميداد فقط سيگارش بود!
من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر كه شورش رو در بيارم! درسم رو ميخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولي بقيه اوقات همه ش با دخترهاي فاميل و دوستام بودم. پارتي، مهماني دخترونه، رقص، موزيك، از دروديوار بالا ميرفتيم.
ولي بعد كه ديپلمم رو گرفتم خونه نشين شدم. يعني دانشگاه آزاد قبول شدم ولي نتونستم برم. خرجش زياد ميشد و ديگه سالهاي آخرحقوق بابام براي خرج خونه كم مي اومد چه برسه شهريه دانشگاه آزاد كه هر سال بالاتر ميرفت. من شرايط رو درك ميكردم. توقع مالي چنداني نداشتم ولي عوضش تشنه آزادي بودم. دوست داشتم هرچي دلم ميخواد بخندم! باورتون ميشه يه دفعه منو به همين جرم تو خيابون گرفتند!
بعدش بردند منكرات خيابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم كردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام ميخواستيم بريم مسافرت، تو خيابون آهنگ گوش بديم، حرف بزنيم... نميشد. همه چيز يواشكي بود. خسته شده بودم.
يعني دليل خروجت از ايران بخاطر نداشتن آزاديهاي اجتماعي بود؟
هم اون هم بيكاري. تا ديپلم گرفتم رفتم دنبال كار ولي كار كجا بود؟ براي تحصيل كرده ها و متخصص هاش هم كار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ريخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!
مثل چي؟ تعريف كن.
اولش كه تازه ديپلم گرفته بودم دنبال كار روزنامه ها رو ورق ميزدم ديدم يه دكتر آگهي داده براي منشي مطب. مال محل خودمون هم بود. فوري تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردايش رفتم ديدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر ميكنند!
يكي هم دادند دست من. غير از سوالات مربوط به سن و تحصيلات و وضعيت خانوادگي بعضي سوالهاي ديگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسي ميپوشيد يا چه هنرهايي داريد! من هم نوشتم فقط يه كمي ملوديكا ميزنم! بعد آقاي دكتر آمد برگه هاي همه را گرفت و گفت برويد بعدا به شما خبر ميدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش ميون اينهمه زنها و دخترها كه ديدي من از تو بيشتر از همه خوشم اومده و ميخوام استخدامت كنم. فقط شك دارم كه بتواني از پس همه كارها بر بيايي! گفتم من دختر باهوشي هستم.
از دهسالگي دارم خانه مان را اداره ميكنم! هر كاري را برايم توضيح دهيد ميتونم. گفت وظيفه تو اينجا يكي كارهاي مطبه به اضافه كارهاي شخصي من مثل ماساژ پا و كمر. بعد گفت پاشو وايسا تا نشونت بدم كجاهام بيشتر درد ميگيره! منم بلند شدم و گفتم آقا من براي اين كارا اينجا نيومدم! عصباني اومدم خونه ولي نااميد نشدم و به بابام هم هيچي نگفتم. اين بار براي كار به دوست و آشناهام سپردم. يكي يه شركت خصوصي رو معرفي كرد كه منشي ميخواست.
آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ايندفعه خيالم راحت بود كه طرف آشناست و رعايت بعضي مسائل را ميكند. در زدم و خود آقاي رييس در را باز كرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلاني براي كار آمده ام گفت شما از همين حالا با حداكثر حقوق استخدام هستيد!
گفتم ميشه لطفا بگين كار من اينجا چي هست؟ گفت هيچي! شما فقط تو اين شركت راه برين يا پشت ميز بنشينيد و جواب تلفن بدهيد. من خودم همه كارها رو ميكنم!
نيم ساعت هم نگذشته بود كه دستور داد ناهار آوردند. بعد در شركت را قفل كرد و گفت كار ديگه بسه، الان موقع استراحته! وقتي داشتيم غذا ميخورديم برايم شروع به تعريف كرد كه با وجود وضعيت خوب مالي و زن و بچه، زندگي اش غم انگيز و خالي است و او نياز به دختر جواني دارد كه براش درددل كند. بعد يكدفعه گريه كنان به من حمله كرد و گفت كه اگر نذارم سرشو رو سينه من بذاره خودشو ميكشه! من هم جيغ زدم و فرار كردم. شب همه رو براي بابام تعريف كردم. گفت دخترم فعلا بشين خونه يه لقمه نون هست با هم ميخوريم تا بعد ببينيم چي ميشه. يكي دوسال خونه نشين بودم تا براي اولين بار در زندگيم عاشق شدم.
من نوزده سالم بود و اون بيست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نميخواستند اون بره سربازي. يكبار گفت: مارال ميخوان منو بفرستند آلمان پيش خاله ام تو هم با من بيا! بيشتر به خاطر اون بود كه از ايران اومدم. اون سردنيا هم ميخواست باهاش ميرفتم.
پدرت اجازه داد؟
معلومه كه نه! بابام خيلي دوستم داشت. همه زندگيش بودم. از صبح كه بيدار ميشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من ميرفت. هر چي شعر بود كه توش اسم آهو بود برام ميخوند! وقتي گفتم ميخوام برم خارج رنگش پريد! گفت نه، اينهمه برات زحمت كشيدم تنها كجا تو رو بفرستم، معلوم نيست چي به سرت بياد!
سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتيم، نصيحت كرد، دعوا كرد، فاميلها و دوستهامو واسطه كرد ولي من پامو كردم توي يك كفش كه اينجا آينده اي نيست و بايد برم. ميدونستم تحمل اشكهاي مرا ندارد هر شب با چشمهاي قرمز مي نشستم جلوش. آخرش يك شب راضي شد و اجازه داد. يه تيكه زمين داشت كه براي پيري كوري اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد كه بدم به قاچاق چي كه قرار بود من و دوستمو ببره.
شب آخر تا صبح بالاي سرم نشست و منو نگاه كرد. هيچوقت مثل موقع خداحافظي نفهميده بودم چقدر دوستم داره. يك لحظه دست منو ول نميكرد. داشت مي مرد!ميگفت دخترم جونم بودي و انگار حالا داري از تنم بيرون ميري.
برايت بهترين آرزوها را داشتم ولي زمونه ياري نكرد. از اين به بعد هم ديگه من نيستم تو خودت بايد مواظب باشي، تو آهوي كوچكم را به خودت و خدا مي سپارم. بعد هم كه آمدم.
از سفرت بگو.
آخ كه چه سفري. من كه اولش از خوشحالي هيچي نمي فهميدم. فكرش رو بكن براي اولين بار با پسري كه عاشقش هستي مسافرت كني! اصلا سختي كوههايي را كه بايد از آنها بالا و پايين ميرفتيم، تاولهاي پا، گرسنگي و تشنگي هيچي حاليم نبود. به همين راضي بودم كه كنار هم راه ميريم. با هم غذا ميخوريم. حرف ميزنيم...
البته پدرم موقع خداحافظي او را ديده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من ميرسيد. نميگذاشت سختي بكشم. تا با هم بوديم همه چي خوب بود. خطرات رو باهم رد كرديم. اگرچه خيلي بدبختي كشيديم، فكر كنيد پنج شش تا كشورو قاچاقي، نصف راه قايم شده تو ماشين و جاده و نصف راه پياده و يواشكي از كوه و جنگل و دشت بياييد! تو صربستان كه اصلا قاچاقچيه مارو يك هفته تو جنگل زير بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نميدونم رفتند كجا!
البته بعدش با آب وغذاي حسابي اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه اي كه ازش ميگذشتيم غرق ميشدند. سرعت آب خيلي زياد بود بردشون! بعدا فهميديم كه هر هفته يكي دو تا مسافر همونجا غرق ميشند! تو بوسني هم سه روز آب و غذا گيرمون نيومد داشتيم از گرسنگي و تشنگي ميمرديم. رسيديم به يك مزرعه بلال و افتاديم توي بلال ها به گاز زدن و مكيدن شير بلال ها به جاي آب!
سفر زميني اونهم غيرقانوني خيلي خطرناكه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همين داستان سفر ما خودش يه كتابه! ولي ايتاليا ديگه همه از هم جداشديم.
چرا؟ دعوايتان شد؟
نه بابا. ايتاليا گير يه گروه گانگستر افتاديم. قبلا هم در راه چند بار گير آدماي عوضي افتاده بوديم. ولي قاچاقچي مان با پول يا نميدانم چه كلكي شرشان را كنده بود. تو ايتاليا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو كتك زدند و از هم جدايمان كردند. نميدونم ديگه چي به سرش اومد. منو بردند يك خونه پرت خارج از شهر.
اونجا دو ماه زنداني بودم. رييسشون منو براي خودش نگهداشته بود. نميتونستم با كسي تماس بگيرم . جايي رو بلد نبودم. زبان نميدانستم. پول نداشتم، هيچ مدرك شناسايي نداشتم. اگر هم فرار ميكردم جايي نبود كه برم. پليس منو بلافاصله دستگير ميكرد و دوباره همون كشوهايي رو كه اومده بودم زندان به زندان پس مي فرستادند تا به ايران برگردانند.
با هزار زحمت توانستم براي يكي از دوستان پدرم كه ميدونستم تو ايتالياست تلفن بزنم و آدرس جايي را كه بودم بدهم. او هميشه به خانه ما مي آمد. ميدانستم كه گلويش پيش من گير است. وقتي ازش كمك خواستم ميآد و اومد. منو با ماشين سوار كرد وبه يك هتل برد!
البته بعدش با من خيلي دعوا كرد كه چرا همينطوري و حساب نشده از ايران راه افتادم اومدم. يكماه بعد خودش مرا قاچاقي به اتريش آورد و توانستم اعلام پناهندگي كنم. بعدش هم مرابه يكي از كمپ هاي پناهندگي نزديك وين بردند. يكسال آنجا بودم تا اومدم بيرون.
ت
مارال يكي از هزاران دختران ايراني است كه در خارج از كشور به عنوان كارگر جنسي به كار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميكنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني كه به نام ازدواج، كار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي كودك ربا به خارج از كشور آورده ميشوند را افزود. بدشانس ترينشان پس از تجاوزهاي مكرر، زنده زنده به قاچاقچيان اعضاي بدن فروخته ميشوند و آنها كه زنده ميمانند سرنوشت چندان بهتري ندارند.
بسياري از بازارهاي برده فروشي پاكستان و امارات مستقيما به حرمسراها فرستاده ميشوند تا به ازدواج با مرداني كه جاي پدربزرگ آنها را دارند درآيند يا بدست قوادان ميافتند و تا زمان زيبايي و جواني مورد بهره كشي جنسي قرار ميگيرند و پس از آن به كلفتي گمارده ميشوند.
در اين ميان آنها كه به كشورهاي پيشرفته ميآيند اگرچه به دليل رعايت حقوق انساني از شرايط ظاهرا بهتري برخوردارند ولي به دليل نداشتن پول، نبود مدارك اقامت، ندانستن زبان و تنهايي سرگردان مي مانند تا دست سرنوشت آنها را به كدام سو پرتاب كند.
چه بازارهاي برده فروشي پاكستان، افغانستان يا امارات باشد و چه آژانس هاي مدرن اينترنتي سرويس هاي سكسي در كشورهاي پيشرفته، همه جا جهاني بي تفاوت است كه درآن پا اندازان بين المللي، گروههاي خلاف كار و افراد بيرحم در سكوتي همدستانه در كمين نشسته اند. حكايت اين دختران، داستان آشنايي است كه همه كس ميداند، با اينحال ناگفته ها بسيار است. با مارال به گفتگو مي نشينيم.
مارال دوست داري داستان زندگي ات رو از كجا شروع كنيم؟ از وقتي ايران بودي؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا كه دلم هم خيلي تنگ شده.، اين هفته دوبار خواب ايران رو ديدم. زيباترين خاطراتي كه از زندگي ام دارم مال موقعي است كه اونجا خونه پدرم بودم. از وقتي يادم مياد با بابام بودم. وقتي از مادرم جدا شد ديگه بخاطر من ازدواج نكرد. ميترسيد دختر عزيز دردونه ش يه وقت اذيت بشه! ولي مادرم به اجبار ازدواج مجدد كرده بود. اونو كم ميديدم. هميشه گرفتار زندگي و بچه هاش بود.
بابام آدم آروميه. از اونا كه از اداره ميآد خونه و شام و چايي و تلويزيون! ماهي يه بارهم با دوستاش دور هم جمع ميشدند حرف ميزدند، تخته بازي ميكردند. تنها كار بدي كه در زندگيش انجام ميداد فقط سيگارش بود!
من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر كه شورش رو در بيارم! درسم رو ميخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولي بقيه اوقات همه ش با دخترهاي فاميل و دوستام بودم. پارتي، مهماني دخترونه، رقص، موزيك، از دروديوار بالا ميرفتيم.
ولي بعد كه ديپلمم رو گرفتم خونه نشين شدم. يعني دانشگاه آزاد قبول شدم ولي نتونستم برم. خرجش زياد ميشد و ديگه سالهاي آخرحقوق بابام براي خرج خونه كم مي اومد چه برسه شهريه دانشگاه آزاد كه هر سال بالاتر ميرفت. من شرايط رو درك ميكردم. توقع مالي چنداني نداشتم ولي عوضش تشنه آزادي بودم. دوست داشتم هرچي دلم ميخواد بخندم! باورتون ميشه يه دفعه منو به همين جرم تو خيابون گرفتند!
بعدش بردند منكرات خيابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم كردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام ميخواستيم بريم مسافرت، تو خيابون آهنگ گوش بديم، حرف بزنيم... نميشد. همه چيز يواشكي بود. خسته شده بودم.
يعني دليل خروجت از ايران بخاطر نداشتن آزاديهاي اجتماعي بود؟
هم اون هم بيكاري. تا ديپلم گرفتم رفتم دنبال كار ولي كار كجا بود؟ براي تحصيل كرده ها و متخصص هاش هم كار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ريخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!
مثل چي؟ تعريف كن.
اولش كه تازه ديپلم گرفته بودم دنبال كار روزنامه ها رو ورق ميزدم ديدم يه دكتر آگهي داده براي منشي مطب. مال محل خودمون هم بود. فوري تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردايش رفتم ديدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر ميكنند!
يكي هم دادند دست من. غير از سوالات مربوط به سن و تحصيلات و وضعيت خانوادگي بعضي سوالهاي ديگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسي ميپوشيد يا چه هنرهايي داريد! من هم نوشتم فقط يه كمي ملوديكا ميزنم! بعد آقاي دكتر آمد برگه هاي همه را گرفت و گفت برويد بعدا به شما خبر ميدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش ميون اينهمه زنها و دخترها كه ديدي من از تو بيشتر از همه خوشم اومده و ميخوام استخدامت كنم. فقط شك دارم كه بتواني از پس همه كارها بر بيايي! گفتم من دختر باهوشي هستم.
از دهسالگي دارم خانه مان را اداره ميكنم! هر كاري را برايم توضيح دهيد ميتونم. گفت وظيفه تو اينجا يكي كارهاي مطبه به اضافه كارهاي شخصي من مثل ماساژ پا و كمر. بعد گفت پاشو وايسا تا نشونت بدم كجاهام بيشتر درد ميگيره! منم بلند شدم و گفتم آقا من براي اين كارا اينجا نيومدم! عصباني اومدم خونه ولي نااميد نشدم و به بابام هم هيچي نگفتم. اين بار براي كار به دوست و آشناهام سپردم. يكي يه شركت خصوصي رو معرفي كرد كه منشي ميخواست.
آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ايندفعه خيالم راحت بود كه طرف آشناست و رعايت بعضي مسائل را ميكند. در زدم و خود آقاي رييس در را باز كرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلاني براي كار آمده ام گفت شما از همين حالا با حداكثر حقوق استخدام هستيد!
گفتم ميشه لطفا بگين كار من اينجا چي هست؟ گفت هيچي! شما فقط تو اين شركت راه برين يا پشت ميز بنشينيد و جواب تلفن بدهيد. من خودم همه كارها رو ميكنم!
نيم ساعت هم نگذشته بود كه دستور داد ناهار آوردند. بعد در شركت را قفل كرد و گفت كار ديگه بسه، الان موقع استراحته! وقتي داشتيم غذا ميخورديم برايم شروع به تعريف كرد كه با وجود وضعيت خوب مالي و زن و بچه، زندگي اش غم انگيز و خالي است و او نياز به دختر جواني دارد كه براش درددل كند. بعد يكدفعه گريه كنان به من حمله كرد و گفت كه اگر نذارم سرشو رو سينه من بذاره خودشو ميكشه! من هم جيغ زدم و فرار كردم. شب همه رو براي بابام تعريف كردم. گفت دخترم فعلا بشين خونه يه لقمه نون هست با هم ميخوريم تا بعد ببينيم چي ميشه. يكي دوسال خونه نشين بودم تا براي اولين بار در زندگيم عاشق شدم.
من نوزده سالم بود و اون بيست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نميخواستند اون بره سربازي. يكبار گفت: مارال ميخوان منو بفرستند آلمان پيش خاله ام تو هم با من بيا! بيشتر به خاطر اون بود كه از ايران اومدم. اون سردنيا هم ميخواست باهاش ميرفتم.
پدرت اجازه داد؟
معلومه كه نه! بابام خيلي دوستم داشت. همه زندگيش بودم. از صبح كه بيدار ميشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من ميرفت. هر چي شعر بود كه توش اسم آهو بود برام ميخوند! وقتي گفتم ميخوام برم خارج رنگش پريد! گفت نه، اينهمه برات زحمت كشيدم تنها كجا تو رو بفرستم، معلوم نيست چي به سرت بياد!
سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتيم، نصيحت كرد، دعوا كرد، فاميلها و دوستهامو واسطه كرد ولي من پامو كردم توي يك كفش كه اينجا آينده اي نيست و بايد برم. ميدونستم تحمل اشكهاي مرا ندارد هر شب با چشمهاي قرمز مي نشستم جلوش. آخرش يك شب راضي شد و اجازه داد. يه تيكه زمين داشت كه براي پيري كوري اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد كه بدم به قاچاق چي كه قرار بود من و دوستمو ببره.
شب آخر تا صبح بالاي سرم نشست و منو نگاه كرد. هيچوقت مثل موقع خداحافظي نفهميده بودم چقدر دوستم داره. يك لحظه دست منو ول نميكرد. داشت مي مرد!ميگفت دخترم جونم بودي و انگار حالا داري از تنم بيرون ميري.
برايت بهترين آرزوها را داشتم ولي زمونه ياري نكرد. از اين به بعد هم ديگه من نيستم تو خودت بايد مواظب باشي، تو آهوي كوچكم را به خودت و خدا مي سپارم. بعد هم كه آمدم.
از سفرت بگو.
آخ كه چه سفري. من كه اولش از خوشحالي هيچي نمي فهميدم. فكرش رو بكن براي اولين بار با پسري كه عاشقش هستي مسافرت كني! اصلا سختي كوههايي را كه بايد از آنها بالا و پايين ميرفتيم، تاولهاي پا، گرسنگي و تشنگي هيچي حاليم نبود. به همين راضي بودم كه كنار هم راه ميريم. با هم غذا ميخوريم. حرف ميزنيم...
البته پدرم موقع خداحافظي او را ديده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من ميرسيد. نميگذاشت سختي بكشم. تا با هم بوديم همه چي خوب بود. خطرات رو باهم رد كرديم. اگرچه خيلي بدبختي كشيديم، فكر كنيد پنج شش تا كشورو قاچاقي، نصف راه قايم شده تو ماشين و جاده و نصف راه پياده و يواشكي از كوه و جنگل و دشت بياييد! تو صربستان كه اصلا قاچاقچيه مارو يك هفته تو جنگل زير بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نميدونم رفتند كجا!
البته بعدش با آب وغذاي حسابي اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه اي كه ازش ميگذشتيم غرق ميشدند. سرعت آب خيلي زياد بود بردشون! بعدا فهميديم كه هر هفته يكي دو تا مسافر همونجا غرق ميشند! تو بوسني هم سه روز آب و غذا گيرمون نيومد داشتيم از گرسنگي و تشنگي ميمرديم. رسيديم به يك مزرعه بلال و افتاديم توي بلال ها به گاز زدن و مكيدن شير بلال ها به جاي آب!
سفر زميني اونهم غيرقانوني خيلي خطرناكه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همين داستان سفر ما خودش يه كتابه! ولي ايتاليا ديگه همه از هم جداشديم.
چرا؟ دعوايتان شد؟
نه بابا. ايتاليا گير يه گروه گانگستر افتاديم. قبلا هم در راه چند بار گير آدماي عوضي افتاده بوديم. ولي قاچاقچي مان با پول يا نميدانم چه كلكي شرشان را كنده بود. تو ايتاليا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو كتك زدند و از هم جدايمان كردند. نميدونم ديگه چي به سرش اومد. منو بردند يك خونه پرت خارج از شهر.
اونجا دو ماه زنداني بودم. رييسشون منو براي خودش نگهداشته بود. نميتونستم با كسي تماس بگيرم . جايي رو بلد نبودم. زبان نميدانستم. پول نداشتم، هيچ مدرك شناسايي نداشتم. اگر هم فرار ميكردم جايي نبود كه برم. پليس منو بلافاصله دستگير ميكرد و دوباره همون كشوهايي رو كه اومده بودم زندان به زندان پس مي فرستادند تا به ايران برگردانند.
با هزار زحمت توانستم براي يكي از دوستان پدرم كه ميدونستم تو ايتالياست تلفن بزنم و آدرس جايي را كه بودم بدهم. او هميشه به خانه ما مي آمد. ميدانستم كه گلويش پيش من گير است. وقتي ازش كمك خواستم ميآد و اومد. منو با ماشين سوار كرد وبه يك هتل برد!
البته بعدش با من خيلي دعوا كرد كه چرا همينطوري و حساب نشده از ايران راه افتادم اومدم. يكماه بعد خودش مرا قاچاقي به اتريش آورد و توانستم اعلام پناهندگي كنم. بعدش هم مرابه يكي از كمپ هاي پناهندگي نزديك وين بردند. يكسال آنجا بودم تا اومدم بيرون.
ت

Comment