Announcement

Collapse
No announcement yet.

Love Story

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Love Story

    داستان یک عشق

    یکی بود یکی نبود
    يه روزی از روزا
    با يه دختری آشنا شدم.
    اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
    يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
    ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
    واسم با ديگران متفاوت بود.
    عاشقش شدم.
    عشق اولم بود.
    نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
    چه جوری نشون بدم
    که دوستش دارم.
    روز ها گذشت.
    من هم هر کاری که می تونستم می کردم
    که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
    يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
    دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
    همين جور عاشقش موندم...
    يه روز اومد گفت:
    " اين دوستمه اسمش سعيد هست."
    يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
    بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
    "خوشبختم."
    ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
    اون لبخند از ته دل نبود.
    فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
    که باز هم ناراحت نشه!
    يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
    "با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
    با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
    لبخند زدم و گفتم:
    "بله که می تونی."
    بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
    چندين ماه گذشت...
    يه روز بهم زنگ زد و گفت:
    "پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
    ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
    منگ شده بودم.
    يهو ديدم داره ميگه:
    "... کوشي؟ الوووووو...."
    گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
    گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
    گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
    ....
    اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
    ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
    خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
    فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
    خودش بود. بازم سر ساعت!
    در رو باز کردم.
    به چشماش زل زدم.
    هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
    گفت:
    "يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
    تا پنجشنبه بياد٬* نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
    همه چيز واسم مثل جهنم بود.
    نمی تونستم تحمل کنم.
    به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
    دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
    ....
    پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
    به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
    چقدر زيبا شده بود.
    اومد جلو و بهم گفت:
    "خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
    دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
    "نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
    گونش رو بوسيدم و گفتم:
    "خداحافظ!"
    حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

  • #2
    akhey che dard nake kash hichvaght az in chiza too donia naboood kash hame be oon kasi ke mikhan beresan

    Comment


    • #3
      i agree with youu
      disz soo saddddd(((

      Comment


      • #4
        Sad Love Story

        سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

        هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
        گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
        لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
        دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
        معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
        لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
        و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
        من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
        دوستدار تو (ب.ش)
        لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
        معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
        لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
        لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
        ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
        دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
        آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
        لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
        خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
        خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
        Last edited by Dokhtare_Malous; 10-18-2008, 06:55 PM.

        Comment


        • #5
          Love Story!

          قطره* دلش* دريا مي*خواست. خيلي* وقت* بود که* به* خدا گفته* بود.



          هر بار خدا مي*گفت: از قطره* تا دريا راهي*ست* طولاني. راهي* از رنج* و عشق* و صبوري. هر قطره* را لياقت* دريا نيست.



          قطره* عبور کرد و گذشت. قطره* پشت* سر گذاشت.



          قطره* ايستاد و منجمد شد. قطره* روان* شد و راه* افتاد. قطره* از دست* داد و به* آسمان* رفت.



          و هر بار چيزي* از رنج* و عشق* و صبوري* آموخت.



          تا روزي* که* خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره* را به* دريا رساند.



          قطره* طعم* دريا را چشيد. طعم* دريا شدن* را. اما...



          روزي* قطره* به* خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري* از دريا بزرگتر هم* هست؟



          خدا گفت: هست.



          قطره* گفت: پس* من* آن* را مي*خواهم. بزرگترين* را. بي*نهايت* را.



          خدا قطره* را برداشت* و در قلب* آدم* گذاشت* و گفت: اينجا بي*نهايت* است.



          آدم* عاشق* بود. دنبال* کلمه*اي* مي*گشت* تا عشق* را توي* آن* بريزد. اما هيچ* کلمه*اي* توان* سنگيني* عشق* را نداشت.



          آدم* همه* عشقش* را توي* يک* قطره* ريخت. قطره* از قلب* عاشق* عبور کرد.



          و وقتي* که* قطره* از چشم* عاشق* چکيد، خدا گفت: حالا تو بي*نهايتي

          Comment


          • #6
            همین طور که اشک هایم سرازیر می شود

            از خودم می پرسم؟

            چرا این اشک ها تمامی ندارند؟

            آری حال دیگر ۲۴ ساله هستم ولی باز چیزی که همیشه با من بوده همین اشک هاست

            تنها همدم تنهایی هایم

            هر کدام از این اشک ها وقتی سرازیر مس شوند در خود رازی از سرنوشت مرا دارند

            هر کدام از آنها گویای دردی ست که در دلم ساکن است

            آیا کسی هست که روزی این اشک ها را پاک کند

            و دوباره لبخند را بر لبانم بنشاند؟

            باز از خودم می پرسم

            آیا پنجره ای هنوز مانده تا مرا به سوی امید هدایت کند؟

            خدایا

            این اشک ها را فقط برای تو می ریزم

            فقط برای التماس کردن از تو

            زیرا در این دنیا هیچ کس را لایق نمی دانم تا به او التماس کنم

            پس قطر قطره ی اشک هایم را دریاب

            بدان که در هر یک از آنها فریادیست به وسعت یک ساعقه

            که اگر بخواهد غوغا کند سکوت یک شهر را به هم می زند

            اما من می دانم که این اشک ها تاب می آورند و صدا را در خود می شکنند

            چون آنها باور دارند که تو حتی صدای بی صدای آنه را هم خواهی شنید

            پس ای پروردگار خاموشی و غرش

            به یاری من بیا

            تا دل شکسته ای را که این گونه اشک می ریزد تسکین دهم...

            تا بتوانم اشک هایم را از سر شوق دیدار یار بریزم

            نه اشک هایی از شکستن دل

            خدایا به بندگانت بیاموز که بزرگتری گناه شکستن دل بی گناهی ست

            Comment

            Working...
            X