Announcement

Collapse
No announcement yet.

Woman

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • RW che tasof avar bood in, ama che shirine ke ye bache betoone too dahane unayee ke nemikhastan shad basharo ,ba mosht bekoobooone.
    rasti chera karkonane sherkate vahedo gereftan????



    MAHSA














    [/CENTER]

    Comment


    • Etesab kardeh boodan beh khatereh kam boodane hooghoogheshoon ! shab rikhtan va 90 ta shoon ro ba zan va bacheh gereftan ! alan hanooz 29 tashoon ba famil zendani hastan !

      Comment


      • حماسه 25 بهمن ماه 1362 را با معرفی يکی از کادرهای ارزنده مبارزات برابريخواهی زنان، فعال در اين جنبش، گرامی ميداريم






        در 25 بهمن 62 ، نيروهای ويژه تهران به رهبری اسدالله لاجوردی [در حاليکه هوانيروز اصفهان نيز در خدمتش بود] ، به همراه گروه ضربت سپاه پاسداران اصفهان و فارس ، الله قلی جهانگيری و ياران دليرش را محاصره کردند ، اما نتوانستند آنان را به تسليم وادارند . الله قلی و همراهانش پس از يک مبارزه قهرمانانه بيست ساعته خوش و بی پروا سوختند و مرگ روی پاها را بر زندگی روی زانوها ترجيح دادند

        Comment


        • hala in aksa kian??? manzooret un hajie kie nist????



          MAHSA














          [/CENTER]

          Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • كودكان فقر در كرج،روياهاي دست نيافتني خود را در نان خشك مي‌‌جويند

                  با تابيدن خورشيد بر تارك ارتفاعات عظيميه كرج، جمعي كودك و نوجوان نفس نفس زنان چرخ دستي‌ها را از سينه‌كش حسن‌آباد كرج به سوي بالا مي‌رانند تا به ناني برسند كه از ته سفره‌ها باقي مانده است. اين كار هر روز تكرار مي‌شود، آنان پس از رسيدن به ده حسن‌آباد خانه به خانه فرياد"نون خشكيه" را سرمي‌دهند تا شايد پس از گشوده شدن دري، چند تكه نان خشك بر كيسه‌هاي روي گاريها افزوده شود. چهره‌هاي آفتاب سوخته، لباسهاي كهنه، قامتهاي نحيف و دستهاي ترك خورده وجه مشترك ظاهر آنهاست كه بين شش تا 18 سال سن دارند. اغلب آنان اعضاي چند خانواده، فاميل يا همسايه بوده كه بصورت دسته جمعي به اين كار روي آورده‌اند. با شنيدن صداي زني كه مي‌گويد "آي نان خشكي، كيلويي چند مي‌خري؟" كودك بلافاصله چرخ دستي را متوقف مي‌كند و به سمت در منزل مي‌رود. او با زباني كودكانه جواب مي‌دهد خانم نون خشكاتو بيار، هر جوري باشه مي‌خريم، بعد هم چهار كيلو نان خشك تحويل مي‌گيرد. زن اما با مهرباني توام با ترحم خطاب به كودك گفت: مادرت چطور راضي به كار كردن تو شده؟ تو الان بايد در خانه يا مدرسه باشي نه با اين هواي سرد دنبال نون خشك؟ دستان كودك از شدت سرما مي‌لرزيد و سرفه، عطسه و ريزش آب بيني امانش نمي‌داد، او در مقابل صحبتهاي زن سكوت كرد و به كار خود ادامه داد، گويا مي‌خواست بگويد كه تو ازاوضاع ما بي‌خبري. سر صحبت را با كودك باز مي‌كنم، نامش محمود است و 9 سال سن دارد و با دستش مجيد برادر 12 ساله‌اش را كه كمي آن طرف‌تر گاري ديگري را حمل مي‌كرد نشان داد. او در هل دادن گاري در جاهاي ناهموار و جمع‌آوري نان خشك از در خانه‌ها به دو برادر ديگر خود كمك مي‌كند. محمود، مجيد، موسي ، خداداد، رحيم ، سالم و نورسعيد به عنوان اعضاي كاروان گاريها مي‌گويند: فاميل هستيم و خانواده‌هايمان چند سالي است كه از مناطق شرقي كشور به كرج مهاجرت كرده‌اند. بيكاري، بيماري پدر، فقر مالي خانواده و نداشتن سرپناه، واژگاني است كه بر زبان تك تك آنان جاري مي‌شود. يكي از آنان مي‌گفت، مدرسه را ول كردم، ديگري از الفباي خواندن و نوشتن اظهار بي‌اطلاعي مي‌كرد و بعدي با پوزخند، مدرسه به چه دردمي‌خوره؟ اينجا پول براي سير شدن شكمها، خريد لباس و داشتن سرپناه مهمه. رحيم، گاري كش نوجوان پس از شنيدن سووال خبرنگار ايرنا درباره رفتن به مدرسه اظهارداشت: آقا چگونه بايد درس بخوانم، پدرم كارگر ساختمان است و هشت نفر اعضاي خانواده كه شش نفر آنان دختر هستند به نان و آب نيازدارند، آن وقت شما از مدرسه و درس و كتاب حرف مي‌زني؟ او ادامه داد: گاهي شكم خود را با نان خشكه سير مي‌كنم و براي حفظ آبروي خانواده بويژه خواهرانم بيش از حد انتظار كار مي‌كنم تا شايد بتوانم خانواده‌ام را از اين زندگي سخت نجات دهم. رحيم گفت: در يك خانه محقر استيجاري در اسلام‌آباد كرج (مرادآب) زندگي مي‌كنيم و فقط بعضي شبها مي‌توانيم همديگر را ببينيم. من به همراه ديگر دوستانم با جمع‌آوري نان خشك، آنها را به مراكز خريد در شهر كرج مي‌فروشيم و ازاين طريق روزانه بين دو تا چهار هزار تومان درآمد داريم. اين نوجوان 15 ساله، آرزو مي‌كرد كه بتواند درس بخواند، معمار ساختمان شود و به پول زيادي برسد و با آن خانه‌اي براي خانواده‌اش بسازد هرچند كه خودش مي‌گفت، "اين يك روياست". معاون امور اجتماعي بهزيستي كرج در گفت وگو با خبرنگار ايرنا اظهار داشت: اصولا كودكان آسيب ديده اجتماعي به دو دسته كودكان خياباني و كودكان كار تقسيم مي‌شوند. ناصر زماني تصريح كرد: كودكان خياباني بيشتر به سمت بزهكاري مي‌روند و كودكان كار در كارهاي سخت مشغول فعاليت مي‌شوند. وي گفت: بخشي از اين كودكان در واقع فرزندان طلاق هستند يا پدر خانواده معتاد بوده و در زندان بسر مي‌برد. زماني افزود: بخش ديگري از اين كودكان متعلق به خانواده‌هاي پرجمعيت و ناتوان مالي هستند كه بناچار براي تامين معاش به كارهاي سخت روي مي‌آورند. وي گفت: طبق قانون،سازمان بهزيستي مسئوليت شناسايي،جمع‌آوري و ساماندهي اين كودكان را برعهده دارد. معاون امور اجتماعي بهزيستي كرج خاطرنشان كرد: به رغم گستردگي آسيبهاي اجتماعي منطقه، اين اداره امكانات، اعتبارات و نيروي انساني لازم براي جمع‌آوري و ساماندهي آسيب ديدگان اجتماعي را ندارد. زماني اضافه كرد: ستاد جمع‌آوري و ساماندهي آسيب ديدگان اجتماعي با همكاري بهزيستي، نيروي انتظامي و شهرداري در فرمانداري كرج تشكيل شده و ماهانه حدود 30 تن از اين افراد كه تعدادي از آنان كودك هستند، جمع‌آوري مي‌شوند. وي گفت: تعدادي از اين كودكان به مراكز نگهداري كودكان خياباني در تهران انتقال مي‌يابند. معاون امور اجتماعي بهزيستي كرج افزود: به رغم اينكه اين اداره نيرو و تيم سيار براي جمع‌آوري كودكان آسيب ديده اجتماعي ندارد، اما آماده است در صورت دريافت اطلاعات لازم ازطريق شهروندان به اين گونه افراد كمك كند. وي تاكيد كرد: اختصاص امكانات و اعتبارات لازم براي تحقيق، شناسايي و جمع‌آوري كودكان و افراد آسيب ديده اجتماعي در شهرستان كرج ضروري است. زماني افزود: هر چند آمار دقيق از كودكان ونوجوانان آسيب ديده اجتماعي در شهرستان كرج وجود ندارد، اما شواهد حكايت از بالا بودن تعداد آنان در منطقه دارد

                  Comment


                  • Comment


                    • آنچه که در ادامه مي خوانيد داستان نيست بلکه واقعيتي تلخ است که در جامعه ي امروز ايران ،نمونه هاي زيادي از آن مي توان سراغ گرفت :
                      اعظم رضايي جوان بيست ساله اي است که بايد روزهاي جواني اش را پشت ميله هاي زندان بگذراند و هر لحظه انتظار حکم اعدام را بکشد.او سراسر زندگي خود را با درد و رنج گذرانده است.مادر اعظم که سومين زن پدرش بوده،طلاق مي گيرد و اعظم را در سن هفت سالگي و دو بردار او را به دست نامادري مي سپارد.اعظم به غير از برداران خود،سيزده خواهر و بردار ناتني داشت.او از همان کودکي سنگيني مشت هايي را که بر سر و صورتش فر مي آمدند؛مي بايست به جان بخرد و کسي هم نبود که اين کودک معصوم را در آغوش بگيرد و از زير آزارهاي بردران و خواهران ناتني نجات دهد.اعظم در ميان همين مشت و لگدها بزرگ مي شود و دوران تحصيل را همزمان با کار کردن تا پايان مقطع راهنمايي ادامه مي دهد.زماني که مي خواهد پا به مقطع دبيرستان بگذارد با مخالفت شديد خانواده اش روبرو مي شود و به ناچار ادامه ي تحصيل در مدرسه را از دست مي دهد .
                      در زماني که اعظم بيشتر از 17 سال سن نداشت،با فشار و تهديدهاي برادرانش تن به ازوداج مردي 36 ساله مي دهد که از دو پا معلول بود.پدر نيز بر اين ازدواج اصرار مي ورزد.قرار عقد،بدون آنکه اعظم در جريان باشد؛گذاشته مي شود و اين اتفاق،نقطه ي آغاز جهنمي سوزان تر از گذشته براي اعظم مي شود .
                      دو سال پس از عقد و پيش از اينکه اعظم تجربه زندگي مشترک را به دست آورد،اخلاق و رفتار ناشايست همسر اعظم،همه را به ستوه مي آورد تا جايي که پدر اعظم نيز از دخترش مي خواهد که پيش از ازدواج و در دوران عقد از شوهرش جدا شود اما دختر ستمديده که از طلاق مادرش از پدر خاطره اي تلخ دارد؛راضي به طلاق نمي شود و سوختن و ساختن را تنها راه گريز ناپذير مي داند.بعد از دو سال و در آغاز فصل خزان،اعظم پا به خانه ي بخت مي گذارد.خانه اي که هر دختري با هزاران آرزو و اميد پا به آن مي گذارد.او با جهيزيه اي که با دست رنج خويش فراهم کرده بود،خانه اش را سر و سامان مي دهد .
                      روزهاي آغازين زندگي مشترک که براي هر کسي،شيرين ترين روزهاي عمر است؛براي اعظم اما اينگونه نبود.او درد و رنج را بيش از گذشته اش تجربه مي کرد و هر روز به بهانه اي زير مشت هاي شوهرش کبود و سياه مي شد.اما اعظم همچنان صبورانه زندگي مي کرد.کم کم بردران ناتني اعظم شروع به دخالت در زندگي اعظم کردند.آن ها گستاخانه به شوهر اعظم مي گفتند که همسرت لياقت تو را ندارد و تو بايد زن ديگري اختيار کني! و اين موضوع دستاويزي شد براي اينکه اعظم هر روز به اين بهانه کتک بخورد.او به اعظم مي گفت بايد برايم زن بگيري.اعظم درمانده شده بود.جايي را نداشت تا سفره ي دلش را بگشايد؛نه آغوش مادر و نه دست مهربان پدر.از اين زندگي نکبتي سه ماه گذشت و آن شب از راه رسيد.نزديکي هاي عيد نوروز بود و اعظم خانه اش را براي شروع سال نو آماده مي کرد.آن شب باز بهانه گيري ها شروع شد،اعظم که صبرش به سر آمده بود به طرف آشپزخانه رفت و کاردي را آورد و رو به همسرش گفت:"بيا منو بکش تا هم من راحت بشم هم تو".شوهر اعظم با پرتاب اجاق سوز نفتي به طرف او خيز بر مي دارد و اعظم را نقش بر زمين مي کند.موهاي اعظم در دست شوهرش بود و خانه در آتش.همه چيز در حال سوختن بود و اين مرد سنگدل رو به همسرش مي گويد:"تو رو زجرکش مي کنم" آتش کم کم به اعظم نزديک مي شد؛آتشي که پدرش،بردرانش و مادرش در برافروختن آن نقش داشتند.خواهش و التماس هاي اعظم براي رهايي از دستان شوهرش بي فايده بود.مرگ آغوشش را لحظه به لحظه به اعظم نزديک مي کرد.هيچ راهي نبود.اعظم که به شدت ترسيده بود،فقط يک راه به نظرش رسيد چاقو در کنار دستانش افتاده بود ، آن را برداشت و در حالي که نقش بر زمين بود ،ضربه اي به پهلوي شوهرش وارد کرد يک بار،دو بار... ديگر هيچ چيز نمي فهميد. فقط چاقو را تکان مي داد ،بي آنکه بداند کجا مي خورد ،او اين کار را آن قدر ادامه داد تا مرگ را از خود دور کند.اعظم به خودش مي آيد و شوهرش را بي حال و غرقه در خون مي بيند.سريع بلند مي شود و چراغ نفتي را به داخل حياط مي اندازد و همسايه ها را براي کمک صدا مي زند.همسايه ها آتش را خاموش مي کنند و پيکر خون آلود شوهر اعظم را به بيمارستان مي برند.فرداي آن شب شوهر اعظم مي ميرد.اعظم بازداشت و به اداره ي آگاهي منتقل مي شود.بازجوهاي آگاهي معتقدند که اعظم همدست داشته است.چون اين کار را از توان يک زن خارج مي دانند.اما اعظم هر بار يک حرف مي زند:"خودم او را کشتم"او را تحت شکنجه و فشار مي گذارند اما اعظم همچنان حرف قبلي خود را تکرار مي کند .
                      اين موضوع عاملي شد براي فروش نشريات:"عروس سه ماهه شوهرش را کشت"پس از بازجويي هاي اداره ي آگاهي،اعظم به زندان منتقل مي شود.خانواده ي مقتول تقاضاي قصاص مي کنند.اعظم پشت ميله هاي زندان،مرگ را به انتظار نشسته است.پدر از روي فرزند شرمنده است و پشيمان از رفتاري که با فرزندش داشته است.اعظم مي گويد:"پدر و برادران را نمي بخشم،مادرم را نيز نمي بخشم."او خانواده اش را دليل سيه روزي خود مي داند.به راستي مقصر کيست و چه بايد کرد؟

                      Comment


                      • نگاه تبعيض آميز به زنان در كشور ما قدمت تاريخي دارد

                        مبارزات زنان ايراني در پي احقاق حقوق خويش ، مسيري است كه بيش از يك قرن پيش آغاز شده و ضرورت آن امروز بيش از هر زمان ديگر به چشم مي خورد. نگاه تبعيض آميز به زنان در كشور ما قدمت تاريخي دارد.در كشوري كه كل سيستم آموزشي از مدارس گرفته تا دانشگاهها از رشته هاي علوم انساني گرفته تا علوم طبيعي ، زن بعنوان موجود درجه دو و در نقش معين و از پيش تعيين شده ي “مادر“ و “همسر“ تعريف مي شود ، در سرزميني كه زنان از امكان تشكيل نهادهاي مستقل و ابراز بدون هراس نظرات و ديدگاههاي خود بي بهره اند ، كجا امكان رشد فرهنگي و اجتماعي بطور واقعي وجود دارد. زن در نگاه سيستم حكومتي و قانونگزاري ، يك “ابزار جنسي“ است كه مي بايست تحت كنترل قيم باشد. بهمين دلايلي كه بدان اشاره شد، در كشوري مثل ايران ،‌ جنبش زنان و بررسي تئوريك مسئله ي زن ، بدون برخورد جدي با قدرت سياسي ، بدون طرح مطالبات روشن سياسي و اجتماعي نمي تواند قدمي به خواسته هاي خود نزديك شود.
                        واضح است زن آفريده نشده تا در خدمت مرد باشد، آفريده نشده تا طبق قوانين نوشته و نانوشته ، به همسري كسي در ايد ، مادر كساني باشد، تمام عمر خود را وقف ديگران كند و از دنيا برود، بلكه زن انساني است كه مي تواند آزادانه راه زندگي خود را بجويد و بيابد، مي تواند استقلال مالي و معنوي داشته باشد، مي تواند به انتخاب ازدواج كند يا نكند، نمي بايست منتظر تاييد يا تكذيب كسي باشد، مي تواند به قدرت سياسي برسد، مي تواند يك مادر بماند ، مي تواند يك انديشمند درخشان باشد، مي تواند يك سياستمدار برجسته باشد و خلاصه مي تواند و مي بايست بدون هيچ هراسي امكان تصميم گيري در مورد سرنوشت خويش داشته باشد . دروني شدن چنين دركي از حضور زن در اجتماع در حين اينكه حدي از رشد فرهنگي و وجود پيشزمينه هاي تربيتي – آموزشي مي طلبد ، به وجود يك بستره ي مناسب اجتماعي و امكان رشد در امنيت و بدون هراس و همچنين پشتيباني قانوني نيازمند است
                        سهم زنان در يک مورد ، اساسي و چشمگير است و آن قابليتي است که زن ها ، در تمام زمينه ها و ميدان هائي که در آنها امکان عرض اندام داشته اند ، از خود بروز داده اند ـ در تمام شئون اجتماعي و حرفه اي اين قابليت محسوس است . امّا در رفع و دفع موانع اوليه بايد گفت که ، سهم زنان محدود بوده است به فعاليت عدة معدودي در پشتيباني از مشروطيت و در زمينة تعليم و تربيت دختران . دليل اين محدوديت هم روشن است : نخستين قدم هائي که براي شرکت دادن زنان در مسائل اجتماعي برداشته شد ، در صدر مشروطيت بود و بيشتر زنان ما در آن دوران نه فقط به حقوق خود آشنا نبودند ، حتي امکان خواندن يا تعقيب مقالات و مطالبي را که به طور اعم در زمينة تحولات اجتماعي و به طور اخص در بارة خود آنها به بحث گذاشته مي شد نداشتند چه برسد به اينکه از خود زبان و قلمي داشته باشند تا در پي احقاق حقي باشند .
                        بنابراين منصفانه بايد گفت که در آغاز اين مردان ما ، و به خصوص شاعران ما ، بودند که در صدد رفع تبعيض از زنان برآمدند و آنها را به برداشتن پيچيه و روبنده و ظاهر شدن در مجامع و شرکت کردن در فعاليت هاي اجتماعي دعوت و تشويق کردند .
                        مسلما آن کسي شايستگي برخورداري از آزادي را دارد که آزادي را بشناسد ، طالبش باشد و در حفظش بکوشد ،
                        بايد در نظر داشت که هميشه و در همه جا تحکيم و تثبيت آنچه قانون اعطا مي کند مستلزم تغيير بينش و عادات اجتماعي يک قوم و ملت است که به هر حال با سرعتي که قانون وضع مي شود پيش نمي رود . اين دقيقاً آن بخش از مسئله است که به تحقق رساندنش اساساً از دولت و حکومت ساخته نيست و بيش از همه بسته به همت و غيرت مدافعان آزادي است ، اعم از زن و مرد . دستگاه دولتي فقط موظف است اين قوانين را بسيار جدي تلقي کند و با نديده گرفتن و سهل انگاري در قبال خلافکاران و خلافکاري ها قانون را منسوخ و بي اهميت جلوه ندهد . هيچ احقاق حقي جز به اين صورت ميسر نيست .
                        وجود زمينه براي تحقق هيچ امري کافي نيست ، براي تحقق بخشيدن به امور شعور و آگاهي و همت لازم است شرط لازم آزادي داشتن استقلال فردي است . واين ازادي براي زنان در احقاق برقراري عدالت جنسيتي و دسترسي برابر زنان و مردان به منابع ،فرصتها و امكانات و كنترل برابر بر اين دسترسي. رفع كليه اشكال تبعيض عليه زنان از طريق تمهيدات قانوني ، بازدارنده و حمايتي رفع كليه اشكال خشونت اعم از جسمي ، رواني و جنسي عليه زنان و دختران از طريق راهكارهايي چون : ارائه تعريفي روشن و قانوني از خشونت عليه زنان ، تشديد مجازات مرتكبين خشونت .... اجراي اصول معطله قانون اساسي براي زنان و رفع ابهامات ، خلاء ها و كاستي هاي موجود در آن تامين امنيت فردي ، اجتماعي و قضايي زنان و دختران ارتقاء جايگاه مديريتي زنان در تمامي سطوح و عرصه ها به ويژه مراجع عالي تصميم گيري .اقدام مثبت در جهت توزيع عادلانه جنسيتي قدرت صنفي و سياسي در انتخابات سازمانهاي صنفي و احزاب . نظارت بر حسن اجراي مفاد اسناد و موازين بين المللي الحاقي در خصوص حقوق بشر زنان امکان پذير مي باشد

                        Comment


                        • Comment


                          • تحصيلكردگان‌ و عدم‌ اشتغال‌:نگاهي‌ ديگر به‌ عدم‌ امنيت‌ شغلي‌"من‌ كار ندارم‌ پس‌ وجود ندارم‌

                            امروزه‌ ايجاد شغل‌ و فراهم‌ آوردن‌ زمينه‌هاي‌ اشتغال‌ مساله‌ بزرگي‌ را براي‌ دولت‌ها در سراسر جهان‌ به‌ وجود آورده‌ است‌. بطوري‌ كه‌ بسياري‌ از اين‌ دولت‌ها قادر به‌ فراهم‌ آوردن‌ زمينه‌هاي‌ اشتغال‌ براي‌ مردم‌ خود نيستند. بر اساس‌ آمار سازمان‌ بين‌المللي‌ كار، 192 ميليون‌ نفر در جهان‌ قادر به‌ يافتن‌ شغل‌ نيستند و طي‌ پنج‌ سال‌ گذشته‌ تنها يك‌ ميليارد نفر از كاركنان‌ در كشورهاي‌ در حال‌ توسعه‌ به‌ بازار جهاني‌ كار پيوسته‌اند.
                            در ايران‌ بيكاري‌ نيز همانند ساير كشورهاي‌ در حال‌ توسعه‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از مهمترين‌ معضلات‌ اجتماعي‌ به‌ شمار مي‌رود و هر ساله‌ به‌ شمار بيكاران‌ كه‌ اكثر آنها را جوانان‌ تحصيلكرده‌ تشكيل‌ مي‌دهند، افزوده‌ مي‌شود. بر اساس‌ آمارهاي‌ رسمي‌ در ايران‌، بيش‌ از سه‌ ميليون‌ نفر بيكار وجود دارد. با نگاهي‌ به‌ اين‌ آمارها مي‌توان‌ دريافت‌ در طول‌ پنج‌ سال‌ گذشته‌ حدود دو ميليون‌ و 900 هزار شغل‌ ايجاد شده‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر سالي‌ 580 هزار فرصت‌ شغلي‌ براي‌ بيكاران‌ مهيا شده‌ است‌. در حالي‌ كه‌ بر اساس‌ برنامه‌ سوم‌ توسعه‌ سالانه‌ بايد حدود 700 هزار فرصت‌ شغلي‌ جديد براي‌ خيل‌ عظيم‌ بيكاران‌ ايجاد مي‌شد.
                            تحصيلكردگان‌ و عدم‌ اشتغال‌
                            دلايل‌ مختلفي‌ در افزايش‌ معضل‌ بيكاري‌ تاثيرگذار است‌. يكي‌ از اين‌ دلايل‌ وجود جمعيت‌ جوان‌ در كشور است‌ كه‌ طي‌ دو دهه‌ اخير به‌ دانشگاه‌ وارد شده‌ و پس‌ از فارغ‌التحصيلي‌ به‌ جمع‌ بيكاران‌ پيوسته‌اند. نكته‌ قابل‌ توجه‌ در اين‌ ميان‌ عدم‌ توجه‌ مسوولان‌ آموزشي‌ كشور به‌ نيازهاي‌ تحصيلكردگان‌ پس‌ از اتمام‌ تحصيلاتشان‌ است‌. زيرا جمعيت‌ جوان‌ كشور به‌ دليل‌ اهميت‌ مدرك‌ دانشگاهي‌ طي‌ چند سال‌ اخير، ترجيح‌ مي‌دهند به‌ اميد يافتن‌ شغل‌ مناسب‌ در آينده‌، به‌ دانشگاه‌ وارد شوند. متاسفانه‌ در شرايط‌ فعلي‌ جامعه‌ داشتن‌ تحصيلات‌ عالي‌ تكميلي‌ به‌ معناي‌ فايق‌ آمدن‌ بر مشكلات‌ يافتن‌ شغل‌ دلخواه‌ يا حداقل‌ شغلي‌ متناسب‌ با تحصيلات‌ فرد نيست‌، زيرا امروزه‌ ميان‌ آموخته‌هاي‌ علمي‌ و دانشگاهي‌ و نيازهاي‌ بازار كار تفاوت‌ فاحشي‌ وجود دارد. بطوري‌ كه‌ اكثر تحصيلكردگان‌ پس‌ از اتمام‌ تحصيلات‌ به‌ كارهايي‌ مشغول‌ مي‌شوند كه‌ داراي‌ كمترين‌ ارتباط‌ با رشته‌ تحصيلي‌ افراد است‌ و در صورتي‌ كه‌ به‌ كاري‌ مشغول‌ شوند كه‌ مرتبط‌ با تحصيلات‌ باشد مسلما آموخته‌هاي‌ علمي‌، كارايي‌ چنداني‌ برايشان‌ نخواهد داشت‌. زيرا دانش‌ آنان‌ در حد مسائل‌ تئوري‌ است‌ و اكثريت‌ آنها از پس‌ مسائل‌ تجربي‌ بر نمي‌آيند.
                            با توجه‌ به‌ شرايط‌ فوق‌، طبيعي‌ است‌ كه‌ جوانان‌ تحصيلكرده‌ و بيكار به‌ سوي‌ بزهكاري‌ و خلافكاري‌ گرايش‌ يابند.
                            دكتر مصطفي‌ اقليما درباره‌ تاثير دانشگاه‌ها در افزايش‌ آمار بيكاري‌ مي‌گويد: در اين‌ زمينه‌ نمي‌توان‌ از نقش‌ سازمان‌ مديريت‌ و برنامه‌ريزي‌ كشور نيز غافل‌ بود. زيرا وظيفه‌ اين‌ سازمان‌ است‌ كه‌ تعداد جذب‌ دانشجويان‌ را بر اساس‌ تعداد نياز دستگاه‌هاي‌ دولتي‌ برنامه‌ريزي‌ و تعيين‌ كند. اما نقش‌ دانشگاه‌ها را نمي‌توان‌ ناديده‌ گرفت‌. زيرا متاسفانه‌ در هر گوشه‌ و كنار كشور دانشگاه‌هاي‌ خصوصي‌ مثل‌ لانه‌ زنبور تشكيل‌ شده‌اند. امروزه‌ دانشگاه‌ آزاد اسلامي‌ بدون‌ توجه‌ به‌ نياز كشور در تمام‌ شهرها و روستاها اقدام‌ به‌ تاسيس‌ دانشگاه‌ و رشته‌ غيركاربردي‌ كرده‌ است‌ و دانشجويان‌ را تحت‌ اين‌ سيستم‌ آموزش‌ مي‌دهند و بدون‌ هيچ‌ پشتوانه‌ علمي‌ قوي‌ از دانشگاه‌ فارغ‌التحصيل‌ مي‌شوند.
                            اما مشكل‌ به‌ اينجا ختم‌ نمي‌شود بلكه‌ پس‌ از آن‌، دانشگاه‌ پيام‌ نور نيز تاسيس‌ شد و چالش‌ زماني‌ عميق‌تر شد كه‌ دانشگاه‌ علمي‌ كاربردي‌ هم‌ به‌ وجود آمد. البته‌ در اوايل‌ كار ديدگاه‌ صحيحي‌ براي‌ تاسيس‌ اين‌ دانشگاه‌ وجود داشت‌. سازمان‌ اداره‌ امور استخدامي‌ كشور تصميم‌ گرفت‌ دوره‌هايي‌ ضمن‌ خدمت‌ براي‌ كارمندان‌ دولتي‌ برگزار كند كه‌ پس‌ از مدتي‌ به‌ نام‌ دوره‌هاي‌ علمي‌ كاربردي‌ گسترش‌ يافت‌. اما اين‌ دانشگاه‌ برخلاف‌ مصوبه‌ ايجاد دوره‌هاي‌ علمي‌ كاربردي‌ كه‌ نبايد در زمينه‌ علوم‌ انساني‌ فعاليت‌ كنند به‌ جذب‌ دانشجو در اين‌ رشته‌ها پرداخت‌.
                            نوع‌ ديگر مصايب‌ آموزشي‌ به‌ جوانان‌ برگزاري‌ دوره‌هاي‌ پودماني‌ به‌ منظور اعطاي‌ مدرك‌ كارداني‌ در مدت‌ زمان‌ چهار سال‌ بود. زيرا مدرك‌ اين‌ دوره‌ها امكان‌ قانوني‌ استخدام‌ را براي‌ جوانان‌ فراهم‌ نمي‌كند. متاسفانه‌ سيستم‌ آموزشي‌ در كشور به‌ گونه‌يي‌ شده‌ كه‌ جوانان‌ را آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ 4 سال‌ سرگرم‌ كرده‌ و بابت‌ اين‌ سرگرمي‌ از آنان‌ مبالغ‌ كلان‌ مي‌گيريم‌. اما در عوض‌ چيزي‌ به‌ آنان‌ نمي‌آموزيم‌.
                            وي‌ مي‌افزايد: بزرگترين‌ مشكل‌ در زمينه‌ تحصيلات‌ تكميلي‌، عدم‌ قدرت‌ آموزش‌ عالي‌ در كشور است‌ زيرا توان‌ مقابله‌ با دانشگاه‌هاي‌ خصوصي‌ را ندارد و تحت‌ اين‌ شرايط‌ جوانان‌ كشور به‌ افرادي‌ بي‌انگيزه‌ و بي‌مسووليت‌ تبديل‌ شده‌ و دولت‌ را تنها مسوول‌ ايجاد شغل‌ براي‌ خود مي‌بينند. با توجه‌ به‌ اين‌ موارد امكان‌ روي‌ آوردن‌ جوانان‌ به‌ انواع‌ بزه‌ و فعاليت‌هاي‌ خلاف‌ قانون‌ بيشتر شده‌ و دولت‌ مجبور است‌ چند برابر هزينه‌ كند تا بتواند از ميزان‌ جرايم‌ بكاهد.
                            رييس‌ انجمن‌ مددكاري‌ ايران‌ تصريح‌ مي‌كند: ,دانشگاه‌ بايد بستري‌ براي‌ آموختن‌ رشته‌هاي‌ تجربي‌ نظير لوله‌كشي‌، سيم‌كشي‌، مكانيكي‌، نقاشي‌ و ... باشد و دانشجويان‌ بتوانند پس‌ از اتمام‌ تحصيلات‌ سريعا وارد بازار كار شوند. نه‌ اينكه‌ در انتظار به‌ دست‌ آوردن‌ كار پير شوند.,
                            وي‌ درباره‌ عدم‌ وجود امنيت‌ شغلي‌ در كشور مي‌گويد: مثلا سه‌ دهه‌ پيش‌وقتي‌ فردي‌ فارغ‌التحصيل‌ مي‌شد، مي‌توانست‌ سريعا وارد بازار كار شده‌ و با حقوق‌ مكفي‌ ازدواج‌ كند و با وام‌ بانكي‌ خانه‌يي‌ بخرد. حتي‌ نياز نبود كه‌ زنان‌ شاغل‌ باشند زيرا درآمد مردان‌ كفاف‌ مخارج‌ زندگي‌ را مي‌داد. اما اكنون‌ شرايط‌ كاملا متفاوت‌ است‌. زيرا پس‌ از اتمام‌ تحصيلات‌ كاري‌ وجود ندارد. بر فرض‌ محال‌ اگر كاري‌ وجود داشته‌ هيچ‌ امنيتي‌ براي‌ فرد وجود ندارد كه‌ كار خود را از دست‌ ندهد. اين‌ عدم‌ امنيت‌ ريشه‌ در اقدام‌ چند سال‌ قبل‌ سازمان‌ مديريت‌ و برنامه‌ريزي‌ كشور دارد كه‌ سيستم‌ استخدام‌ پيماني‌ را جايگزين‌ استخدام‌ رسمي‌ كارمندان‌ كرد. متاسفانه‌ اين‌ اقدام‌ نه‌ تنها زمينه‌هاي‌ بروز خلاقيت‌ها و سازندگي‌ها را از بين‌ برد بلكه‌ سبب‌ از بين‌ رفتن‌ امنيت‌ خاطر، ترس‌ از اخراج‌ شدن‌ و آينده‌ در ميان‌ كارمندان‌ شد. تحت‌ اين‌ شرايط‌ طبيعي‌ است‌ وقتي‌ كارمندي‌ امنيت‌ خاطري‌ از آينده‌ شغلي‌ خود نداشته‌ باشد خلاقيت‌، ابتكار و نوآوري‌ در كارهايش‌ ديده‌ نشود.,
                            اقليما در پاسخ‌ به‌ اينكه‌ اثرات بيكاري‌ در زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ چگونه‌ است‌، توضيح‌ مي‌دهد: ,وقتي‌ فردي‌ كار ندارد يعني‌ وجود ندارد، بنابراين‌ شخصيت‌ اجتماعي‌ هم‌ ندارد. اين‌ فرد نه‌ از سوي‌ خانواده‌ پذيرفته‌ مي‌شود و نه‌ اينكه‌ اجتماع‌ او را قبول‌ مي‌كند. بنابراين‌ بتدريج‌ اعتماد به‌ نفس‌، اطمينان‌ به‌ آينده‌ و اعتبار خود را از دست‌ داده‌ و به‌ افسردگي‌، بيماري‌هاي‌ روحي‌ و رواني‌ مبتلا مي‌شود. يكي‌ از نمونه‌هاي‌ بارز اين‌ افراد بعضي‌ از جانبازان‌ جنگ‌ تحميلي‌ هستند كه‌ علي‌رغم‌ اراده‌ زياد و قوي‌ به‌ دليل‌ نقا جسماني‌ و عدم‌ حمايت‌هاي‌ سازمان‌هاي‌ مربوطه‌ به‌ كنج‌ خانه‌ها و آسايشگاه‌ها سپرده‌ شده‌ و كم‌كم‌ دچار حالت‌هاي‌ افسردگي‌ و رواني‌ شدند. در حالي‌ كه‌ در ساير كشورها نظير فرانسه‌ براي‌ اين‌ افراد امكان‌ اشتغال‌ فراهم‌ شده‌ و اميد به‌ زندگي‌ در ميان‌ آنان‌ به‌ ميزان‌ قابل‌ توجهي‌ افزايش‌ يافته‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر كار به‌ انسان‌ موجوديت‌ مي‌دهد و باعث‌ ايجاد نشاط‌ و احساس‌ مفيد بودن‌ و زنده‌ بودن‌ مي‌شود.,
                            مردم‌ چه‌ مي‌گويند?
                            حامد درباره‌ مشكلات‌ اشتغال‌ مي‌گويد: اشتغال‌ يكي‌ از مهمترين‌ مشكلات‌ كنوني‌ در كشور است‌. زيرا امكان‌ ؤبات‌ در كارها وجود ندارد و افراد بر سر كارهاي‌ تخصصي‌ نيستند. بنابراين‌ مدارك‌ تخصصي‌ دانشگاهي‌ نقشي‌ در ايجاد اشتغال‌ ندارند.,
                            آرش‌ نيز در اين‌ باره‌ توضيح‌ مي‌دهد: در يكي‌ از ادارات‌ دولتي‌ مشغول‌ به‌ كارم‌ كه‌ پس‌ از مدت‌ قراردادم‌ نگران‌ استخدام‌ دوباره‌ هستم‌. بنابراين‌ هميشه‌ ترس‌ از آينده‌ حرفه‌ يي‌ و مشكلات‌ همراه‌ من‌ است‌.,
                            فريبا كه‌ از دو سال‌ پيش‌ تاكنون‌ به‌ دنبال‌ يافتن‌ شغل‌ است‌، مي‌گويد: ,دو سال‌ پيش‌ كارم‌ را در يك‌ شركت‌ خصوصي‌ از دست‌ دادم‌ و از آن‌ زمان‌ تا به‌ حال‌ نتوانسته‌ام‌ حتي‌ با مدرك‌ ليسانس‌ زبان‌ فرانسه‌ كاري‌ بيابم‌.,اميررضا گارسون‌ يكي‌ از رستوران‌ها مي‌گويد: با وجود شرايط‌ سخت‌ كاري‌ و حقوق‌ نامناسب‌، حاضر نيستم‌ كار خود را از دست‌ بدهم‌. بنابراين‌ با اين‌ شرايط‌ كنار مي‌آيم‌

                            Comment


                            • آمار خودكشي در ايلام با خودكشي در 58 كشور برابر است.از سال 57 تا كنون فحشا 683درصد افزايش يافته است.سن فحشا، 13سالگي ـ سن خودسوزي، 11سالگي ـ كوچكترين زنداني، درنا10ساله در زندان مشهد
                              دختر 13 ساله‌‌يي كه توسط پدرش مورد تجاور قرار گرفته، پدرش او را مي‌فروخته و ما او را در گوشه پارك پيدا كرديم.بعد از 2 هفته يا 6 ماه چگونه مي‌توانيم او را به خانواده بازگردانيم.ظرف6ماه 8هزار خشونت خانگي گزارش شده است.
                              وضعيت زنان در هر كشور شاخص جدي ارزيابي پيشرفت و تعالي آن كشور محسوب مي‌شود. شاخصهايي مانند ميزان مشاركت زنان در ارگانهاي تصميم‌گيري جامعه، پارلمانها، مديريت سازمانها و دستگاههاي سياسي، اقتصادي، ميزان اشتغال و سواد… شاخصهايي براي ارزيابي هستند. به دليل شرايط مشخص ايران و حاكميت حاكميت آخوندها، شايد بتوان وضعيت زنان در ايران را از دو وجه ديگر آن يعني آمار فحشا و خودكشي، با يك نگاه سنجيد. البته شاخصهاي متعددي براي ارزيابي وجود دارد كه همه قابل بررسي هستند.
                              مروري اجمالي و كوتاه به موقعيت زنان تحت ستم و فشارهاي جانكاه درايران, طي يكسال گذشته، و بطور خاص پس از روي‌كار آمدن احمدي‌نژاد، تصويري از رشد فاجعه و درد جانكاه «زن‌بودن» در نظام ولايت فقيه را نشان مي‌دهد , البته فقط بخش بسيار اندك و ناقصي از واقعيت موجود و نه تصوير تمام قد آن

                              Comment


                              • مام مشروطه (برگي زرين در تاريخ زنان ايران)

                                پيچه را انداخت و مقابل آيينه ايستاد. از ميان دريچه كوچك و توري که دنياي او بود، موجود سياهي را ديد كه تنها سفيدي پيکرش حايلي ميان صورت و چشمانش و نور خورشيد شده بود . چيزي در وجودش تكان خورد. حس شيريني وجودش را فرا گرفت دستش را روي شكمش كشيد زير دستش باز تكان خورد . در خيالش كسي گفت :«بايد رفت حتي اگر تو و همه دنيا راضي نباشيد.» چرخي در اتاق زد انگار ديگر به آنجا برنمي گشت . همه چيز سرجايش بود. خواست از اتاق خارج برود كه يادش آمد چيزي را فراموش كرده است. بازگشت و به طرف صندوق رفت . كليدش را از ميان كيسه ميان گردنش در آورد قفلش را باز كرد. صندوق يادگار مادر بزرگش بود. آنهم يادگار مادرش.

                                ياد صندوق هنوز بوي او را مي داد.لحظه اي ترديد كرد: اگر او آنجا بود چه مي گفت ؟ حتما مي گفت :" زن ضعيفه را چه به اين كه بي مرد برود بيرون خانه.آنهم در اين دوره كه قيامت برپا شده است ." اما او بايد مي رفت گريزي از اين رفتن نبود . کاغذهاي ممنوعه اي که مردش به خانه آورده و برايش خوانده بود را در ميان صندوق جابجا كرد . دستش به پارچه سبزي خورد چيزي كه دنبالش بود را يافت. پارچه را برداشت و تاي آن را گشود و آن چه ميانش پنهان بود در آورد . سردي فلز لرزش خفيفي در بدنش به وجود آورد. ششلول روسي يادگار پدر بزرگ سالها بود كه آن را پنهان كرده بود چند تير داشت. مي دانست چگونه مي شود از آن استفاده كرد. چشمانش را دمي بست و آن فلز سرد را لمس كرد.

                                باز ديد ميان ميدان بزرگ محشري بزرگ برپا است فقط آتش و خون بود. ميان ميدان ناگهان آتشي زبانه كشيد. آتشي كه بالا مي رفت. « زني با نقاب نماز خوف مي خواند، مردي که به صداي بلند نعره مي زد يا مرگ يا مشروطه.» باز ديد دارد بند بند وجودش را از هم جدا مي كند. باز ضربه اي به ديواره شكمش خورد . چشمانش را باز كرد از روزي كه مردش رفته بود و باز نگشته بود هرگاه كه چشمش را مي بست اين صحنه را مي ديد نمي دانست تعبير آن چيست . دوباره پارچه را پيچيد و درون پاكت آستينش گذاشت .

                                خيابان ناصري شلوغ و پر رفت آمد بود اما نه مثل هميشه شهر حالتي عادي نداشت. مانند آنروزهايي بود كه آقا از نجف حكم به حرمت توتون و تنباكو داده بود. يادش افتاد آن روز مادرش بعد از شكستن قليان هاي خانه برخلاف هميشه چاقچورش را پوشيد و با هم از خانه بيرون آمدند . مردم در همين خيابان ناصري پاي ديوار ارگ زير عمارت شمس العماره جمع شدند و از شاه خواستند تا انحصار تنباكو را از دست اجنبي بگيرد. بخاطرش آمد او و مادرش همراه زنان زيادي راه باب همايون تا سنگلج را رفتند و پشت خانه مجتهد آشتياني تجمع كردند و گفتند :" اگر آقا از تهران رود آنها هم بدنبالش تا عتبات مي روند ." آن روز را به خاطر داشت . نفس كشيدن در هواي بيرون از چهارديواري خانه چقدر خوب بود.

                                همه به سمتي مي دويدند صداي توپ و تير مي آمد. چند روز بود كه مدام اين صداي شوم به گوش مي رسيد ياد روزهايي افتاد كه مردم با سيدين همراه شدند و به خيابانها ريختند . همه يك صدا به دنبال مشروطه بودند . مشروطه چه لفظ زيباي بود . آن روزها حتي در ميهماني ها نام مشروطه تكرار مي شد . مي دانست مشروطه يعني قانون يعني همه حق دارند هم زن هم مرد به يك نسبت حق دارند ." مشروطه اين است که من ترسي جز قانون نداشته باشم. قانون احترام من، شمشير من و سپر من است" اين را مردش گفته بود كه امروز پي يافتنش به اينجا آمده بود . او اين حرفها را از لاي كاغذ هاي كه به خانه مي آورد مي خواند . يا آن روزهايي كه زنان در كنار مردان علي رغم نداشتن حق راي براي حفظ مشروطه از بذل جان و مال دريغ نمي كردند.

                                نزديك شمس العماره كه رسيد مردم زيادي را ديد كه به بالاي آن نگاه مي كنند مسير نگاهشان را دنبال كرد. بيرق سه رنگ ايران را ديد كه پاره پاره بود. شنيد چند روز پيشتر ، پيش از آن روز شوم غروب ناگهان كلاغان به جان بيرق افتادند و آن را هزار تكه كردند.چشمان شير را در آورده بودند . باز موجود درونش تكان خورد . انگار به شكمش چنگ مي زد.

                                صداي مردان را مي شنيد كه پچ پچ مي كردند . كسي مي گفت :" شاه در باغشاه نشسته و دست لياخوف را باز گذاشته تا هر كاري مي خواهد بكند." ديگري نجوا كرد : دارلشوري را با خاك يكسان كردند. توپ و شرانبل روسي بود. حالا مي خواهند به سراغ "خانه هاي مشروطه خواهان بروند. آنجا را خراب و غارت كنند." صداي ديگر گفت :" سه روز است كه نماينده هاي ملت وعلماي دين در حبس ممدلي شاهند و خدا مي داند چه به سرشان مي آيد." مرد ديگري گفت:" شاه فرمان داده به هيچ كس رحم نكنيد مگر نشنيديد خانه ظهيرالدوله هم ويران شده است . شاه حتي به خانه عمه خودش هم رحم نكرده است از رعيت مي ترسد. شنيدم ملكه ايران دختر شاه شهيد بام به بام با يكتا پيرهن مي گريخت تا جانش را از دست برادرزاده رعنايش نجات دهد." كسي نفس زنان گفت: "خبر را شنيديد ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان در زنجير كردند." ديگري گفت: "كجايي برادر نشنيدي آن دو را همراه با چند تن ديگر از مشروطه چي ها در باغشاه به وضع فجيعي مقتول كردند." كسي گفت:" گروه ديگري را با غل و زنجير قزاق ها آوردند." مشروطه خواهان زيادي در غل و زنجير بودند . انگار محشر كبري برپا شده بود .كسي ناله كرد و ديگري امام غائب را به كمك طلبيد.

                                آب سردي بر سرش ريختند. موجود درونش ديگر قرار نداشت انگار مي خواست شكمش را پاره كند . دلش آشوب بود. به كنار ديوار رفت و دستش را به ديوار گرفت و با دست ديگرش سعي كرد آن موجود را ساكت كند. اما او آرام نمي شد كسي گفت:"اين ضعيفه رو ببينيد." ديگري گفت:" آخه حالا كه مرداش امنيت ندارند و فوج سيلاخوري و قزاق به پير و جوون رحم نمي كنند تو خيابون چه مي كني." صدايي گفت:"باجي برو خونه ات تو ميدان بهارستان خودم ديدم چه بلايي به سر ناموس مردم آوردند . عدل مظفر را كنده بودند و به سر مردم مي زدند. آخه اينا بي دين و ايمونن. اگه ايمون داشتند سيد اولاد پيغمبر آسيد محمد و آسيد عبدالله را اونطور به خفت به بند نمي كشدند."

                                سعي كرد آرامش خود را حفظ كند . بي توجه به حرفهاي ديگران به سمتي براه افتاد . چشمانش دود و آتش و خون مي ديد . بايد مردش را مي يافت. نبايد وقت را از دست مي داد بي او نبايد باز مي گشت.

                                سر خيابان ناصري چشمش به تابلوي مدرسه مباركه افتاد " مدرسه مباركه دارلفنون " مردش از بارها از اينجا گفته بود. چقدر دلش مي خواست داخل آنجا برود اما افسوس كه زن بود. مردش مي گفت: "در دارلفنون به ما آموختند هر آدمي چيزي به گردنش است بنام حق يعني اگر من حق دارم در درس بخوانم بقيه هم حق دارند . مشروطه را احقاق اين حق است . همه ما بايد براي بدست آوردن اين مبارزه كنيم مرد و زن ندارد."

                                جلوتر رفت و از پس دريچه جلوي چشمش نگاه کرد. اينجا ميدان توپخانه نبود محشر کبري بود. فكر كرد حتما اينجا آخر دنيا است . باز آن صحنه جلوي چشمش آمد اما اينبار خواب نبود بيدار بود . ميانه ميدان كسي ايستاده بود و با شور حرف مي زد. جلوتر رفت حالا بهتر مي ديد. انگار مي شناختش آن سو تر از آن مرد چوبه هاي اعدام برپا بود. انگار هزارهزار چوبه اعدام كه بر سر هركدام مردي باد مي خورد . اينجا و اين ميدان روز عاشورا را بيادش مي آورد. نه نمايشي كه هرساله عاشورا جلوي بازار مي ديد يك معركه واقعي صداي ضجه زنان، فرياد مردان ، خنده كريه سواراني كه با زباني بيگانه حرف مي زدند. مردي را ديد سوار بر اسب سر مردي را به دست داشت . از خرخره اش خون مي چكيد. دوباره دلش آشوب شد تحمل ديدن اينهمه قصاوت را نداشت. موجود درونش به در و ديوار مي زد .

                                صداي مرد را شنيد كه مي گفت:" اين توفيق الهي است كه توانستيم تخم فساد را در درون خفه كنيم و اين پديده نوظهور كه از كافرستان آمده را ريشه كن كنيم . بايد دعا كرد به جان شاه جوانبخت كه اين غائله را ختم كرد." نگاه زن به سمت چوبه هاي دار رفت چهره اي آشنا را ديد مردش بر سر دار ديد . دنيا تيره و تار بود چشمان مرد رو به آسمان بود . باورش نمي شد . به سمت چوبه دار رفت . كسي در ذهنش گفت:"به چه جرمي؟" صداي شوم آن مرد دوباره گوشش را پر كرد:« اين ها به خيال خود مي خواهند در كار خداوند متعال هم فضولي كنند و قانون بگذارند . قانون گذاري خاص خداوند است و هيچ بني بشري نمي تواند در اين مقوله دخالت كند . در آن ظلالت نامه اي كه بنام مشروطه دادند و نام قانون بر آن گذاشتند هزار مفسده گنجاندند . از جمله كلمه« قبيحه آزادي ». مگر نه اين كه ما رعيت پادشاهيم بگو شما را چه به اين غلط ها . در آن ورقه ضاله نوشتند اهالي مملكت ايران در مقابل قانون متساوي الحقوق هستند. آقا اين كفر نيست ؟ يعني شما عقلتان به قانون گذاري مي رسيد كه نعوذبالله جاي حضرت باريتعالي بوديد. نه در مقام بنده خاكسار اين چه قانوني است كه همه را با هم مساوي مي داند. يعني من و ضعيفه و نوكر سياه و آن مجنوني كه دم دروازه گدايي مي کند يكسانيم. ياللعجب! همين الان همين بس نيست كه ضعيفه ها هم مشروطه چي شدند . حتما پس فردا مي خواهند كه مدرسه بروند و علم بياموزند. .... .»ديگر موجود درونش تنها در تلاطم نبود . دستش را در پاكت آستينش برد . پارچه سبز را لمس كرد. مرد داشت مي گفت: « آقايان اين حکم علما است که بر زبان من جاري است. از اين پس مشروطه چي كافر است ، دم « خونش » مباح ، زنش حرام ، مالش حلال است . هركدام از شما هرچه مشروطه چي بكشيد صوابش در كارنامه عملتان مي رود." ديگر توان تحملش نبود. ناگهان صدايي در ميان آن همه صدا در گوشش پيچيد و باز صداي ديگر و دوباره ... . سكوتي مرگبار ميدان توپخانه را پر كرد .

                                صداي خودش را شنيد كه سكوت را شكسته بود:«به خاطر عشقم، به خاطر مردي كه ايمانم بود و خونش را مباح كرديد . به خاطر آزادي و حق كه از من و امثال من دريغ كرده و ما را ضعيف خوانديد ، به خاطر طفلم كه مشروطه است و نمي گذارم در رحمم آن را بكشيد. به خاطر وطنم که خاک مقدسش به رنگ خون جوانانش سرخ شده است."

                                خودش هم باور نمي كرد اين صدا از حلقوم او در آمده باشد كسي در او متولد شده بود كه اينچنين جسارت خطر كردن را داشت. آتشي که در خواب زبانه مي کشيد بر پا شده بود. هزار مرد سياه پوش را ديد با چشماني دريده و خون گرفته كه به سمتي كه او ايستاده هجوم مي آورند و مانند گرگ گرسنه اي كه به گوسپندي مي رسند و مي خواهند آن را تكه تكه كنند. هر تكه از بدنش را ديد كه در دست كسي است . اين تكرار كابوسش بود يا واقعيتي به گونه خواب . گرگها كه كنار رفتند در ميان پارچه سبز كودكي را ديد به سفيدي پارچه اي که به دورش بود، برنگ برف . اما بر پارچه سرخي خون نقش بسته بود . زير لب گفت : صبور باش کودکم كه فردا روز آزادي از آن تو خواهد بود.

                                پي نوشت:

                                سه روز پس از به توپ بستن مجلس شوراي ملي در تير ماه سال 1286 عده اي از استبداد طلبان در ميدان توپخانه گرد آمدندو به ضرب و شتم مشروطه خواهان مشغول شدند. در اين ميان يكي از مستبدين بر بالاي ميدان رفته بود و سخنراني بسيار تندي بر عليه مشروطه ومشروطه طلبان كرد و به تهييج همفكرانش پرداخت . ناگهان زني با طپانچه اي كه داشت سه تير به سمت او شليك كرد. آن زن بعد از اين عمل به دست مستبدين زنده تكه تكه شد. بنا به گفته دكتر مهدي ملك زاده در كتاب تاريخ انقلاب مشروطه ايران حمله كنندگان به آن زن با چاقو و قلمتراش زنده اعضاي بدن اين زن را بريدند. نام و زندگي اين زن شجاع در حافظه تاريخ مانند زنان پرده نشين هم عصرش در ثبت نشده و هيچ كس نمي دانند اين زن كيست . اما عمل او و مرگ شجاعانه اش يكي از برگهاي زرين تاريخ زنان ايران است .

                                اين نگاه اداي ديني بود به اين زن گمنام تاريخ ايران كه مانند زنان عصرش مستوره باقي ماند

                                Comment

                                Working...
                                X