Announcement

Collapse
No announcement yet.

Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • سينماي امروز لهستان پس از چهره هاي سرشنا سش طي چند دهه- از آندره ي وايدا تا کريشتف کيشلوفسکي- کماکان سينماي متفاوتي را در اروپا به نمايش مي گذارد. نگاهي داريم به اين سينما.
        </STRONG>سينماي امروز لهستان</STRONG>


        جشنواره فيلم هاي لهستاني در لندن که امسال پنجمين دوره اش را برگزار کرد، تصوير واقعي و ملموسي از سينماي جديد لهستان ترسيم مي کند: مجموعه اي از فيلم هايي که غالباً بدون در نظر گرفتن گيشه و با حمايت مستقيم دولت ساخته مي شوند و مضامين روشنفکرانه در آنها حرف اول را مي زند؛ سينمايي اساساً در جهت مخالف هاليوود که برخلاف سينماي فرانسه قصد پيوند زدن مخاطب عام با مضامين جدي را هم ندارد و تنها مي خواهد تصويري هر چه روشنفکرانه تر از خود ارائه دهد.
        حاصل اما کيفيات مختلفي را رقم مي زند: گاه فيلم هايي که مملو از اداهاي روشنفکرانه هستند و در آنها سراغي از پختگي نمي توان گرفت و گاه فيلم هايي که بارقه هايي از سبک سرد اما گيراي کيشلوفسکي را به نمايش مي گذارند و صحنه هاي دلپذيري را در سينماي امروز اروپا رقم مي زنند.

        "چيزي که خورشيد ديد" ساخته ميشل روزا از ديگر فيلم هاي مطرح جشنواره بود که به سبک فيلم هاي دهه هفتاد کيشلوفسکي تصويري سرد از جامعه امروز لهستان ترسيم مي کند؛ حکايت آدم هاي تنها که به دنبال خوشبختي مي گردند. شخصيت هاي فيلم هر يک تصور جداگانه اي از خوشبختي دارند و گاه در لحظاتي به هم بر مي خورند.
        اما مهمترين فيلم فستيوال "کپي بتهوون" بود ساخته آني يشکا هالند؛ مهمترين و سرشناس ترين فيلمساز زن سينماي لهستان که خود در جلسه پرسش و پاسخ با انبوه تماشاگران شرکت کرد و حسن ختامي بود براي فستيوال.
        فيلم هالند تصوير ديگري از نابغه عالم موسيقي ارائه مي کند. بتهوون هالند مردي است پرخاشگر و غريب که شايد غرابتش از نبوغ او نشات مي گيرد. اما فيلم بيش از بتهوون درباره دختري است که به عنوان الهه الهام او ظاهر مي شود و جهان اين نابغه را تا لحظه مرگ دگرگون مي کند؛ عشقي خفته که چندان بر زبان نمي آيد و به وصال نمي انجامد، در عوض اين کپي کننده کار بتهوون که براي کمک به او معرفي شده، آن چنان روح و روان اين نابغه را تحت تاثير قرار مي دهد که نتيجه اش يکي از معروف ترين شاهکارهاي او يعني سمفوني شماره 9 است.
        هالند همان طور که در جلسه پرسش و پاسخ اشاره کرد، سعي دارد به زباني سينمايي براي موسيقي برسد که البته گاه موفق است و گاه تلاش تکنيکي او ثمربخش نيست. سکانس طولاني اجراي سمفوني شماره 9 مثال آشکاري است از اين تلاش که سعي در تلفيق زبان سينما و موسيقي دارد که به مانند خود فيلم گاه دلپذير است و گاه بيش از حد طولاني و خسته کننده.

        Comment


        • اولين صفحه فيلم روز در سال 1386 بروال هميشگي به معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان اختصاص دارد.
          فيلم هاي روز سينماي جهان

          پليس سخت گير Hot Fuzz
          کارگردان: ادگار رايت. فيلمنامه: سايمون پگ، ادگار رايت. موسيقي: ديويد آرنولد. مدير فيلمبرداري:جس هال. تدوين: کريس ديکنز. طراح صحنه: مارکوس راولند. بازيگران: سايمون پگ[گروهبان نيکلاس انجل]، نيک فراست[پاسبان دني باترمن]، جيم برادبنت[سربازرس فرانک باترمن]، تيموتي دالتون[سايمون اسکينر]، اليويا کولمن[پاسبان دوريس تاچر]، استوارت ويلسون[دکتر رابين هچر]، ادوارد وودوارد[تام ويور]، بيل وايت لا[جويس کوپر]، پل فريمن[کشيش فيليپ شوتر]. ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آنگلستان. نام ديگر: پليس خشمگين Raging Fuzz.
          نيکلاس انجل بهترين پليس لندن با سابقه اي درخشان در دستگيري مجرمين ريز و درشت به خاطر سخت گيري هاي فراوان خود، از سوي مافوق هايش به شهرک سوت و کور سندفورد منتقل مي شود. استعداد و نيروي انجل در اين شهر، که به نظر مي رسد هيچ نوع خلافي در آن صورت نمي کيرد، در حال تباهي است. در مرکز پليس سندفورد همکاري خيال باف به نام دني باترمن-پسر سرپرست پليس سندفورد، سر بازرس فرانک باترمن- را به او تحميل مي کنند. دني عاشق فيلم هاي اکشن پليسي است، اما در اين دهکده ساکت هرگز مجال تجربه اتفاق هاي اين گونه فيلم ها را در واقعيت نيافته است. اما نيکلاس انجل که پي برده، در پشت ظاهر آرام اين شهر جنايت هايي فجيع در شرف رخ دادن است، خيلي زود فرصت مناسبي براي يک زد و خورد حسابي را براي خود و همکار تازه اش فراهم مي کند. غافل از اين که سر نخ تمامي اين اتفاقات در دستان رئيس پليس و صد البته همه بزرگان شهر قرار دارد...
          چرا بايد ديد؟
          سومين فيلم بلند ادگار رايت و دو يار غار او که تا نيمه ماه مارچ ٢٠٠٧ بيش از ٢٠ ميليون پوند در اکران انگلستان به چنگ آورده، قرار است مانند پليس خوب پليس بد [که در هفته هاي گذشته معرفي شد] هجويه اي از اين سوي اقيانوس درباره فيلم هاي اکشن باشد که در قالب محصولي پر خرج عرضه شده است. داستان پليسي بزرگ در شهري کوچک که به نظر مي رسد جايي براي ظهور استعدادهاي شغلي وي ندارد، اما خيلي زود خلاف اين قصه ثابت مي شود. زوج ناجور فيلم در ترکيب با شوخي هاي سنجيده- و آشنا- توانسته اند فيلم را تبديل به اثري مفرح و جذاب کنند. بسياري از بازيگران نام آور سينماي امروز انگلستان-مانند استيو کوگان و بيل نيگي- در نقش هايي کوتاه ظاهر شده اند و در عمل فيلمي را تبديل به محصولي بومي و پاسخ سينماي بريتانيا به اکشن هاي پر خرج و پر فروش آمريکايي کرده اند.
          ايده وجود گروهي متعصب و خشکه مقدس که دوست دارند شهري به دور از رفتارهاي مدرن داشته باشند و در عمل با حذف فيزيکي آدم ها شهر را در حالت قديمي آن حفظ مي کنند، در سينماي انگلستان سوژه تازه اي نيست. اما نوعي حالت بومي دارد که در فيلم هاي استوديوي همر و در دهه هفتاد با مرد حصيري به اوج رسيد. پليس سخت گير آش هفت جوشي- به معناي خوب - از همه فيلم هاي اکشني است که تا به حال ديده ايد. حتي بازيگراني چون تيموتي دالتون نيز با ايفاي نقش هاي مشابه فيلم هاي قبلي خود و حتي در تضاد با آنها، توانسته اند حالتي خودماني به فيلم ببخشند. به جرات مي توان گفت که تيم بازيگران فيلم در مقايسه با بسياري از محصولات سينماي انگلستان بسيار به دقت و ظرافت انتخاب شده است. فيلم قصه اي مردانه به سبک و سياق اين گونه فيلم ها دارد و ادگار رايت شوخي هاي مناسبي با اروتيسم مردانه اين گونه فيلم هاي آمريکايي در فيلم اش گنجانده که در ترکيب با پلات آگاتا کريستي وار خود به کمال مي رسد. يقين دارم با وجود کليشه اي بودن بسياري از حوادث از تماشاي فيلم لذت خواهيد برد. چون کليشه هم خوبش، خوبه!
          ژانر: اکشن، کمدي، جنايي.


          ظهور هانيبال Hanibal Rising
          کارگردان: پيتر وبر. فيلمنامه: تامس هريس بر اساس داستاني از خودش. موسيقي: ايلن اشکري، شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: بن ديويس. تدوين: والريو بونللي، پيترو اسکاليا. طراح صحنه: الن استارسکي. بازيگران: گاسپار اولييل[هانيبال لکتر]، گونگ لي[بانو موراساکي]، رايس ايفانس[گروتاس]، دومينيک وست[بازرس پوپيل]، کوين مک کيد[پتراس کولناس]، ريچارد برک[انريکاس دورتليش]، استيون والترز[ژيگماسميلکو]، ايوان مارويچ[برونياس گرنتز]، شارل ماکوينيون[پل موموند/قصاب]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، انگلستان، آمريکا. نام هاي ديگر: هانيبال ٤، داستان هانيبال لکتر جوان، تغييرات لکتر، هانيبال جوان، هانيبال جوان: پشت نقاب.
          سال ١٩٤٤، لتوني. هانيبال و خواهر کوچکش ميشا به شدت به همديگر علاقه دارند. با رسيدن ارتش نازي، پدر و مادر آن دو تصميم به ترک قلعه موروثي و پناه گرفتن در ويلاي جنگي خود مي گيرند. اما نيروهاي نازي و روس همزمان به ويلاي آنها رسيده و بعد از نبردي که به کشته شدن پدر و مادر آنها ختم مي شود، ميشا و هانيبال به چنگ روس ها مي افتند. با درک اين موضوع که آذوقه اي تا فرا رسيدن نيروهاي کمکي روس در کار نيست، سربازان روس ميشا را در برابر چشمان هانيبال کشته و مي خورند. هانيبال تصادفا از چنگ آنها نجات يافته و بعد از جنگ تحت نظر افسران کمونيست در قلعه موروثي خود که به تصرف کمونيست ها در آمده، آموزش مي بيند. اما کابوس قتل خواهر و اروزي انتقام گرفتن از مسببين اين واقعه لحظه اي او را راحت نمي گذارد. يک شب هانيبال بعد از درگيري در مدرسه شبانه روزي مي گريزد و نزد زن عمويش بانو موراساکي پناه مي گيرد. قتل ماهيگيري که به موراساکي اهانت کرده، بازرس پليس را به هانيبال مشکوک مي کند. اما موراساکي که هانيبال را دوست دارد، موجبات خلاصي وي را فراهم مي کند. آن دو بعدها به پاريس مي روند وهانيبال تحصيل در رشته طب را اغاز مي کند. اما هانيبال با يافتن سر نخي از محل زندگي قاتلين خواهرش دست به کار شده و اولين قرباني خويش را باز بدون بر جاي ردپايي شکار مي کند. اما بازرس پليس که کم و بيش به نقش هانيبال در وقوع قتل ها ايمان دارد، دست از تعقيب وي برنمي دارد. هانيبال نيز براي کشتن يکي ديگر از قربانيانش به شوروي رفته و بعد از حذف يکي ديگر از قاتلان به پاريس بازمي گردد. اما غافل از اين که رقبا نيز به وجود او پي برده اند و با دزديدن بانو موراساکي قصد دارند به وي دست يافته و براي هميشه از آتش انتقام وي رهايي يابند....
          چرا بايد ديد؟
          چهارمين قسمت از ماجراهاي هانيبال لکتر آدمخوار که اين بار نه در زمان حال، بلکه در گذشته رخ مي دهد و قرار است پيشينه پزشکي قابل قبولي براي آدمکشي و آدمخواري اين نابغه جنايت فراهم کند. فيلم همچون ديگر قسمت هاي اين مجموعه بر اساس کتابي به همين نام از تامس هريس[درباره سه مقطع از زندگي هانيبال لکتر از کودکي در لتوني تا نوجواني در انگلستان و جواني در فرانسه و بديهي است قبل از دستگيري توسط ويل گراهام مامور FBI در اژدهاي سرخ] و اين بار با فيلمنامه خود او و بودجه اي ٥٠ ميليون دلاري ساخته شده است.
          ظهور هانيبال که تا نيمه ماه مارچ نزديک ٢٨ ميليون دلار عايدي داشته، دومين فيلم بلند يک عاشق سينماست که با اولين فيلم خود- دختري با گوشواره هاي مرواريد- توانست جايزه تماشاگران و هيچکاک طلايي جشنواره دينارد و جايزه C.I.C.A.E. جشنواره سن سباستين را از آن خود کرده و در چندين جشنواره بين المللي ديگر نامزد دريافت جوايز ارزنده اي ديگر شود. دختري با گوشاره مرواريد درامي عاشقانه و بيوگرافيک بود که توانست براي کارگردان و بازيگر نقش اول زن فيلم- اسکارلت جوهانسون- شهرتي بسزا کسب کند. اما به نظر نمي رسد زندگينامه تخيلي لکتر جوان به مثابه يک خونخوار نازنين و قابل عفو براي وبر يا گروه بازيگرانش اعتباري به دنبال داشته باشد. جستجو در ميان ويرانه هاي حکومت اتحاد جماهير شوروي براي يافتن دليلي بر خونخواري لکتر و نوعي انتقام از دشمن ايدئولوژيک سابق نوعي چوب به مرده زدن و قرار دادن فرصت در دستان نويسنده و کارگرداني است که همچون شخصيت اصلي قصه دق دلي خود را خالي کنند. اطمينان دارم که کنجکاوي علاقمندان به سرنوشت اين دکتر خونخوار، که با ساختار خوب سکوت بره ها به شهرت رسيد، دليل اصلي گسب همين مقدار عايدي در گيشه بوده.
          يکي از دلايل اصلي عدم توفيق فيلم انتخاب بازيگري به شدت دافعه برانگيز براي بازي در نقش جواني دکتر لکتر است که با يک من سريشم نيز نمي توان آن را به سيماي آنتوني هاپکينز وصل کرد. چال صورت، رفتار عصبي و صورت دراز و کشيده گاسپار اولييل تمامي جذابيت هاي گونگ لي و بازي او را نيز بي رنگ کرده و ادامه اين مجموعه با وي امکان پذير به نظر نمي رسد. از طرف ديگر با وجود اين همه آدمخوار واقعي در زمانه ما-عيدي امين حالا موجود شريفي است- چه به کسي به اين آدمخواران روان پريش و قابل ترحم زاده تخيل نياز دارد؟
          با اين حال اگر کنجکاوي امان تان را بريده و مي خواهيد از زندگينامه لکتر مطلع شويد، يا دل تان براي ديدن گونگ لي در محصولي هاليوودي تنگ شده، فرصت را از دست ندهيد. من آن شرط بلاغ بود گفتم!
          ژانر: درام، ترسناک، مهيج.

          Comment


          • گوست رايدر/ شبح موتورسوار Ghost Rider
            نويسنده و کارگردان: مارک استيون جانسون. موسيقي: کريستوفر يانگ. مدير فيلمبرداري: راسل بويد. تدوين: ريچارد فرانسيس بويد. طراح صحنه: کرک ام. پتروچلي. بازيگران: نيکلاس کيج[جاني بليز/ گوست رايدر]، اوا مندس[روکسان سيمپسون]، وس بنتلي[بلک هارت]، پيتر فاندا[مفيستافلس]، دونال لاگ]مک]، سام اليوت[نگهبان گورستان]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Spirited.
            جاني بليز به همراه پدرش با نمايش کارهاي خارق العاده توسط موتورسيکلت روزگار مي گذرانند. تا اين که يک روز براي رهايي پدرش از چنگال بيماري مهلکي دست به معامله با مفيستوفلس[شيطان] مي زند. اين معامله ناعادلانه که با مرگ پدر و از دست دادن محبوبش روکسان پايان مي يابد، تمامي زندگي او را تحت تاثير خود قرار مي دهد. مرگ از او گريزان است و انجام نمايش هاي مگ اور هر لحظه بر شهرت او مي افزايد. اما اين شهرت و پول همراه آن نتوانسته براي لحظه اي او را شاد کرده يا عشق روکسان را از خاطر وي پاک کند. سال ها مي گذرد و يک روز جاني بار ديگر با روکسان که اينک گزارشگر تلويزيون شده، رو در رو مي شود. همزمان فرزند مفيستوفلس به نام بلک هارت عصيان مي کند و خواستار فرمانروايي پدر مي شود. مفيستوفلس به جاني پيشنهاد مي کند اگر بلک هارت را شکست دهد، قرارداد را لغو و او را آزاد خواهد کرد. جاني مي پذيرد و براي انجام اين کار شب ها تبديل به شبحي موتورسوار مي شود، چون تصميم دارد اين بار به هر قيمتي شده روکسان را از دست ندهد...

            چرا بايد ديد؟
            يکي ديگر از قصه هاي مصور مشهور و محبوب مارول که توسط کارگردان يکي ديگر از همين قصه ها [Daredevil]به روي پرده سينما راه يافته است. مارک استيون جانسون متولد ١٩٦٤ مينه سوتا در ١٩٩٨ با فيلم سايمون بيرچ شروع به فيلمسازي کرد و گوست رايدر سومين فيلم اوست. نيکلاس کيج که نقش اصلي اين برگردان ابلهانه از فاوست گوته را بر عهده دارد، در يکي از بدترين نقش هاي تمامي زندگي هنري خو-بعد از مرد حصيري- ظاهر شده و به نظر مي رسد که به شدت در حال از دست دادن جايگاه و مرتبت هنري خويش است. کسي که با غرور و پشتکاري مثال زدني بدون استفاده از نفوذ عمويي چون کاپولا توانست در فيلم هاي مستقل يا کم خرج و جدي هاليوودي جايگاهي شايسته براي خود فراهم کند، اينک به خاطر مشتي دلار در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. يقيناً بازي در چنين نقشي چالشي براي او به دنبال نداشته، اما براي تهيه کنندگان فيلم سرمايه خوبي فراهم کرده تا بودجه ١٢٠ ميلون دلاري خود را با فراغ خاطر بازگردانند.

            قهرماني که کيج و مارک استيون جانسون عرضه مي کنند بر خلاف قهرمان گوته نه از روي حرص و طمع، بلکه از روي علاقه به پدر روحش را به شيطان واگذار مي کند و قرار است همين اتفاق شکل دهنده اين شخصيت بوده و چهره هيولاوش او را در صحنه هاي قلع و قمع افراد بلک هارت دوست داشتني کند. او يک قهرمان محبوب آمريکايي است![قابل توجه منتقداني که ريخت شناسي قهرمانان سينماي آمريکا برايشان جدي است]
            فکر مي کنم با ساخته شدن اين فيلم زمان صحبت جدي پيرامون قصه هاي مصور مارول و مشابه ان فرا رسيده است. امروز با انتشار مجلاتي چون فانتاگرافيکز در آمريکاي شمالي توسط انتشاراتي هاي مستقل يا نمونه هاي استادانه ان که در شرق و به خصوص ژاپن منتشر مي شود، کمتر کسي-لااقل در ميان خوانندگان بزرگسال- به قهرمانان مارول توجهي نشان بدهد. به همين دليل مارول و انتشاراتي هاي بزرگ ديگر که متوجه اين قضيه هستند با دست اندازي به فرمول هاي تازه در صدد سر پا نگه داشتن قهرمان هاي مخصوصاً محبوب هاي شان هستند. يکي از دم دست ترين راه ها برگردان سينمايي آنهاست که يکي بعد از ديگري سر از سالن هاي سينما در مي آورند تا از اين راه چند صباحي بيشتر در ذهن نوجوانان زنده بمانند. هاليوود نيز کم کم در حال تبديل شدن به مارول وود است. اما در چنين وضعيتي انتخاب يکي از پرفروش ترين قصه ها که در دستان نويسندگاني چون گرت پريچر با مجلدات تازه اش توانسته مشتريان تازه اي براي مارول فرهم کند، کاري نسنجيده است که با سپردن سکان هدايت آن به دست کارگرداني که در تجربه قبلي خود براي برگردان قصه مصور ديگري چندان توفيقي نداشته، لگد به بخت خود زدن است. تنها نقاط قوت فيلم پيتر فاندا در نقش مفيستوفلس و سام اليوت هستند که زمان زيادي را به خود اختصاص نمي دهند.
            گوست رايدر در مقايسه با بتمن اغاز مي کند يا هالک فيلمي متوسط يا بهتر بگوييم يک شکست آبرومندانه است که دليل زمين خوردن اش فيلمنامه ضعيف و انتخاب غلط بازيگران و از طرفي نبود عمق در قصه و پرداخته نشدن شخصيت ها توسط کارگردان است. دست انداختن کارگردان و فيلمنامه نويس به قصه جاوداني فاوست هم آنها را نجات نمي دهند و حتي سبب حيرت تماشاگر نوجوان هم مي شود!
            ژانر: اکشن، فانتزي، مهيج.


            تک خال سوخته Smokin' Aces
            نويسنده و کارگردان: جو کارناهان. موسيقي: کلينت منسل. مدير فيلمبرداري: مائورو فيوره. تدوين: رابرت فريزن. طراح صحنه: مارتين ويست. بازيگران: بن افلک[جک دوپره]، اندي گارسيا[استنلي لاک]، آليشا کيز[جورجيا اسکايز]، ري ليوتا[دانلد کاروترز]، جرمي پايون[بادي ايزرائيل/آس]، رايان رينولدز[ريچارد مسنر]، پيتر برگ[پيت ديکس]، جوزف راسکين[پريمو اسپاراتزا]. ١٠٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان، آمريکا، فرانسه. برنده مدال برنز بهترين تيتراژ ابتدا و انتهاي فيلم از جشنواره نيويورک.
            ريچارد مسنر مامور FBI در صدد به دام انداختن کمديني لاس وگاسي به نام بادي ايزرائيل مهروف به تک خال است که روابطي نزديک با مافيايي ها دارد و مي تواند به عنوان شاهدي در جهت از هم پاشاندن اين سيستم تبهکارانه به کار گرفته شود. اما سرکرده رو به موت مافيا قراردادي يک ميليون دلاري براي قتل بادي منعقد مي کند. در پوشش اين قرارداد فوجي از آدم کش هاي حرفه اي به راه مي افتند تا بادي ايزرائيل را از ميان بردارند. مسنر و مافوق هايش از بادي مي خواهند تا خود را هر چه زودتر در اختيارشان گذاشته و در برنامه حفاظت از شهود قرار بگيرد. اما بادي مي خواهد قبل از تغيير نام و هويت اش يک بار ديگر روي صحنه حاضر شده و شاه نقش خود را بازي کند. اين اتفاق فرصتي طلايي در اختيار آدم کش هاي اجير شده مافيا قرار مي دهد و تمام تلاش هاي مسنر و همکارش کاروترز در جهت حفاظت از جان او را دچار مخاطره مي کند. در پايان بادي از حمام خوني که به راه افتاده، نجات مي يابد اما مسنر که بعد از رويارويي با مافوقش استنلي لاک به ماجراهايپشت پرده عمليات نابودي مافيا پي برده و مرگ کارتروز را بي فايده مي داند با قطع دستگاه هاي بيمارستاني بادي و مهره اصلي مافيا-اسپارتزا- را از ميان مي برد.

            چرا بايد ديد؟
            جو کارناهان متولد ١٩٦٩ ساکرامنتوي کاليفرنيا کارگردان کم کار و گزيده کاري است که در طول دهه گذشته توانسته موقعيت و جايگاه قابل توجهي در سينماي آمريکا براي خود دست و پا کند. دومين فيلم او به نام مواد مخدر در ٢٠٠٢ جايزه ويژه جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک را گفت و نامزد جايزه ويژه داوارن جشنواره سندنس شد. در همين سال با کارگرداني اپيزود قلب در مجموعه کرايه توانست قدرت قصه گويي خود را در کنار بزرگاني چون فرانکن هايمر و توني اسکات به نمايش بگذارد. تک خال سوخته چهارمين فيلم اوست که بعد کاترگرداني بدون چهره در ٢٠٠٤ براي تلويزيون آن را ساخته و به نظر مي رسد که از اين به بعد-لااقل تا پايان اولين دهه قرن تازه- از لاک کم کاري در ايد. يقين دارم که پروژه بازسازي فيلم کلاسيک باني ليک گمشده توسط او در ميان پروژه اي آتي او جايگاهي خاص خواهد داشت. اما در حال حاضر بپردازيم به تک خال سوخته!

            تک خال سوخته با فوجي از هنرپيشگان نامداري که جز دقايقي کوتاه بر پرده ظاهر نمي شوند به خودي خود فيلمي کنجکاوي براگيز است. اما قصه پر پيچ و خم آن که کارناهان موفق مي شود تا آخرين سکانس هاي فيلم تعليق را در آن حفظ کند، در کنار فيلمبرداري پر کنتراست و موسيقي تکان دهنده آن تماشاگر را وادار به تحسين کرده و به او مي باوراند که استعداد تازه اي در روايت قصه هاي کارآگاهي و گنگستري به منصه ظهور رسيده است.
            تک خال هاي سوخته با فروشي معادل ٣٥ ميليون دلار تا امروز محصول نسبتاً موفقي است که به زودي تبديل به اثر محبوب بسياري از سينما دوستان خواهد شد. جرات مي کنم و کار او را با گاي ريچي مقايسه مي کنم، البته از نظر ضرباهنگ چون فاقد طنز کارهاي اوست. با اين حال اگر مدتي طولاني است که يک فيلم پليسي و مهيج خوب نديده ايد، تک خال سوخته بهترين فرصت براي از عزا در آوردن دل شماست!
            ژانر: اکشن، کمدي، جنايي، مهيج.

            Comment



            • تاکسيدرمي Taxidermia
              کارگردان: گيورگي پالفي. فيلمنامه: گيورگي پالفي، سوفيا روتکاي بر اساس قصه هاي کوتاهي از لايوش پارتي ناگي. موسيقي: آمون توبين. مدير فيلمبرداري: گرگلي پوهارنوک. تدوين: ريکا لمهنيي. طراح صحنه: آدريان آژتالوس. بازيگران: کسابا چنه[موروسگواني]، گرگلي تروسکاني[بالاتوني کالمان]، پيروشکا مولنار[هادناگني]، آدل استانچل[آزيل گيزي]، مارک بيشوف[بالاتوني لايوشکا]، گابور ماته[اورگ بالاتونيکالمان]، زولتان کوپاني[ميشلني بلا]، گزا هگدوس[دکتر آندور]. ٩١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ مجارستان، اطريش، فرانسه. نامزد جايزه بزرگ و برنده جايزه دن کيشوت از جشنواره کاتباس/سينماي جوان اروپاي شرقي، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم از جشنواره فانتاسپورتو، برنده جايزه منتقدان، بهترني بازيگر نقش مکمل/چنه، بهترين بازيگز زن نقش مکمل/آدل استانچلو جايزه بزرگ از هفته فيلم مجار، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره ترانسيلوانيا.
              سه قصه. سه دوره. سه مرد. پدربزرگ، پدر و نوه. اولي آدمي معمولي، دومي ورزشکار[از نوع خاص آن] و سومي استاد تاکسيدرمي. خواسته اولين شان عشق، دومي موفقيت و سومي جاودانگي.
              پدربزرگ با خيالات خود زندگي مي کند و هيچ چيز قادر به جلوگيري از خيالبافي او نيست.پدر قصد دارد تا در رشته خوردن شيريني مقام اول را به دست آورد و با زني به نام سوفيا ازدواج کند. کسي که روابطي با رقيب او دارد. و پسر که با حيوانات سروکار دارد و تصميم دارد کاري را به انجام برساند که هيچ کس تصورش را هم به معز خود راه نداده: جاوادنگي از راه تاکسيدرمي کردن خود...
              چرا بايد ديد؟
              گيورگي پالفي متولد ١٩٧٤ بوداپست از نسل جديد کارگردان هاي اروپاي شرقي و مجارستان به حساب مي آيد که در سال ١٩٩٧ با فيلم A Hal شروع به فيلمسازي کرده است. در سال ٢٠٠٢ با فيلم سکسکه بيش از ده جايزه بين المللي دريافت و به شهرتي جهاني رسيد. تاکسيدرمي دومين فيلم بلند اوست که در فاصله ساختن آن و سکسکه، اپيزودي از فيلم اتوبوسي آمد کارگرداني کرده است. تاکسيدرمي که با سرمايه اي معادل دو نيم ميليون دلار ساخته شده، فيلمي يگانه از نظر محتوي است. قصه سه نسل از مردم مجارستان در قرن بيستم از وراي بلاهايي که بر سر پوست سه عضو يک خاندان مي آيد، به خودي خود پروژه اي بلندپروازانه است. با اين حال تاکسيدرمي يک فيلم خانوادگي نيست، سرگذشت پدربزرگ، پدر و نوه فقط بهانه اي براي دادن نظم زماني به قصه يک ملت و يک کشور است. پدربزرگ يک خانواده را بنا مي نهد، پدر آن را به اوج مي رساند و نوه به روش خود آن را جاودانه مي کند.
              اگر فيلمي از سينماي مجارستان نديده ايد، يقيناً تاکسيدرمي شما را برخواهد آشفت، اما سينما دوستاني که سينماي اروپاي شرقي را دنبال کرده اند غرابت هاي آن را با رئاليسم جادويي آمريکايي لاتين مقايسه خواهند کرد. تاکسيدرمي يک تاريخچه تاليفي و شخصي از پالفي و نويسنده قصه هايي است که مبناي ساخت فيلم بوده اند. فيلمي درباره انسان هايي که معماهايي ابدي آزارشان مي دهد. تاکسيدرمي شخصاً براي من نشانه اي مستدل از زنده بودن سينماي سورئاليستي و هراس انگيز به معناي واقعي آن است، فيلمي که آن را بايد چندين بار ديد. البته اگر تحمل اش را داشته باشيد!
              ژانر: درام.

              مي ترسم مادر Korkuyorum anne
              کارگردان: رها اردم. فيلمنامه: نيلوفر گون گورموش، رها اردم. مدير فيلمبرداري: فلورنت هري. تدوين: ناتالي له گاي، رها اردم. طراح صحنه: مهتاپ ئون کانيبلي. بازيگران: علي دوشن کالکار[علي]، ايشيل يوجه سوي[نريمان]، کوکسال انگور[راسيح]، شناي گورلر[ايپک]، آرزو بازمان[اوميت]، تورگاي آيدين[کتن]، آي دوغان اوفلو[آيتکين]، بولنت امين يارار[قصاب]، اوزان اويگون[چتين]، اسرا بزان بيلگين[سلوي]. ١٢٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٤-٢٠٠٦ ترکيه. برنده جايزه فيپرشي از جشنواره فيلم استانبول، برنده جايزه بهترين کارگرداني، جايزه اونات کوتلار براي بهترين فيلمنامه، هترين بازيگر زن نقش مکمل/يوجه سوي، بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/انگور، بازيگر خوش آتيه/اوزان اويگون از جشنواره فيلم آنکارا، بهترين بازيگر مرد/علي دوشن کالکار از جشنواره ترک/آلمان نورنبرگ، برنده جايزه هيئت داوران، بهترين فيلمنامه، بهترين بازيگر زن نقش مکمل/يوجه سوي از جشنواره پيله طلايي، برنده جايزه ويژه، بهترين فيلمنامه، بهترين طراحي صحنه، طراحي لباس و تدوين از جشنواره آنتاليا.
              علي راننده تاکسي بر اثر ضربه اي که بر سرش خورده، حافظه خود را از دست داده و قادر با ياد آوري خيلي چيزها نيست. از جمله پدرش که بعد از مرگ مادر او را با دقت بزرگ کرده است. همزمان با حادثه اي که براي علي افتاده، يک طلافروشي سرقت شده و تاکسي علي نيز در ان حوالي بوده، همين مسئله زمينه ساز شگ پليس و همسايگان و دوستان علي به وي شده است. علي رفتاري کم و بيش کودکانه يافته، و همه ساکنان مجتمع مسکوني شان مي کوشند تا وي حافظه اش را باز يابد. اما همگي اين آدم ها نيز به نوبه خود دچار معضلاتي هستند. ايپک از سوي دوست پسرش در حالي که آبستن است، ترک شده و پسر خانم نريمان که عشقي بر زبان نيامده نسبت به او دارد، خواهان ازدواج با او نگه داشتن فرزند وي است. از طرفي ايپک براي تنها نبودن هم اتاقي مونث و زيبايي به اسم اوميت را قبول کرده، که خيلي زود مورد توجه علي قرار مي گيرد. خانم نريمان نيز دچار آلرژي است و قصاب محل مشکل را در وجود سگ محبوب وي مي داند. اما خانم نريمان حاضر به جدايي از سگ دست آموز چندين و چند ساله اش نيست و همه اين آدم ها، خيلي زود با انگشتري ايپک که براي فروش آن را نزد طلافروش به امانت گذاشته، به گونه اي ناخواسته مرتبط مي شوند...

              چرا بايد ديد؟
              سومين فيلم بلند رها اردم که سرانجام بعد از دو سال تاخير و تغيير نام[قبلاً انسان مگر چيست؟ نام داشت] به نمايش عمومي در آمد، پاسخي جانانه به همين سوال است. راستي انسان چيست؟
              رها اردم در اين فيلم طبيعت آدمي و طرز زندگي اش را زير ذره بين گذاشته و قصه اي با شخصيت هاي متعدد خلق کرده که هر کسي مي تواند بازتاب خود در ميان آنها به راحتي پيدا کند. فيلمي گرم و صميمي درباره انسان هايي که شانه به شانه، پشت به پشت، چشم در چشم، لب بر لب و دست در دست همديگر در کوچه هاي ساحلي استانبول که از فرياد مرغان دريايي آکنده است، زندگي مي کنند. با هراس هاي شان، شادي ها و غم هاي شان... علي و پدرش راسيح...خانم نريمان خياط و پسرش کتن... ايپک و فرزندي که در شکم دارد... رضاي سرايدار و همسرش سلوي و پسرشان چتين که در خانه همه جا دارد و از ختنه شدن مي ترسد... چاکير سگ نريمان....هم اتاقي زيبا رو و ورزشکار ايپک به نام اوميت که اميد را براي بسياري به ارمغان مي آورد، اما خود شکست ها وتلخي هاي کوچکي ار تجربه مي کند...آقا کمال قصاب محله...آي تکين مشت زن سابق و دوستش زنبق و و و...
              همه اين آدم ها نگاهي خاص از دريچه کوچک زندگي و کارشان به دنياي اطرف دارند و صاحب فلسفه و جهان بيني ساده اي هستند که پر بيراه هم نيست. اين آدم ها را به رهم ريختن ذهن علي به هم پيوند مي دهد. اما اين آشفتگي ذهني مگر جزو اتفاق هاي عادي و روزانه پيرامون ما نيست؟ اين آشفتگي که حيات نام دارد؟

              شخصيت هاي فيلم اردم با تعريفي که نسبت به بدن آدمي به دست مي دهند، فلسفه خود را به نمايش مي گذارند. بديهي است که خانم نريمان به خاطر خياط بودنش و سر و کار داشتن با اندام بسيار، در اين زمينه صاحب کرسي باشد.
              اردم در پايان با بازگشت حافظه علي و همگامي اش با کتن از روي ترس[هر دو در بالاي سنگي مرتفعه به دام افتاده و فرياد مي زنند: مي ترسم مادر!] به ما م يگويد زندگي حافظه اي انباشته از ترس ها، شکست ها و پيروزي هاي کوچک، آرزوها و حسرت هاست و اندامي شکننده متشکل از خون و گوشت و استخوان و عصب!
              در پايان فيلم ما هم همراه علي که حافظه اش را بازيافته، در مي يابيم که انسان چيست؟
              بايد از عمر آتاي تهيه کننده ثابت و همکار اردم سپاسگذاري کرد که فرصت ساخته شدن چنين فيلم هايي را با به خطر انداخته سرمايه خويش، فراهم کرده است. در يک کلام شاهکاري که در ديدنش نبايد غفلت کرد.
              ژانر: درام، کمدي.

              Comment


              • Pathfinder (2007)

                A thousand years in the past, a young Norse boy is left behind after his clan shipwrecks on the Eastern shores. Despite his lineage, the boy is raised by the very Indians his kinsmen set out to destroy. Now, as the Vikings return to stage another barbaric raid on his village, the 25 year-old Norse warrior wages a personal war to stop the Vikings' trail of death and destruction. Forging his own path,...

                Genres: Action/Adventure and Remake

                Release Date: April 13th, 2007 (wide)

                MPAA Rating: R for strong brutal violence throughout.

                Distributors: 20th Century Fox Distribution

                Cast and Credits

                Starring: Karl Urban, Moon Bloodgood, Russell Means, Clancy Brown, Nathaniel Arcand
                Directed by: Marcus Nispel
                Produced by: Lee Nelson, Bradley Fischer, John M. Jacobsen (II)

                Comment


                • Fracture (2007)

                  When Ted Crawford discovers that his beautiful younger wife, Jennifer, is having an affair, he plans her murder--the perfect murder. Among the cops arriving at the crime scene is hostage negotiator Detective Rob Nunally, the only officer permitted entry to the house. Surprisingly, Crawford readily admits to shooting his wife, but Nunally is too stunned to pay close attention when he recognizes his...

                  Genres: Thriller and Crime/Gangster

                  Release Date: April 20th, 2007 (wide)

                  Distributors: New Line Cinema

                  Cast and Credits

                  Starring: Anthony Hopkins, Ryan Gosling, David Strathairn, Rosamund Pike, Embeth Davidtz
                  Directed by: Gregory Hoblit
                  Produced by: Liz Glotzer (II), Howard "Hawk" Koch Jr, Charles Weinstock

                  Comment


                  • Comment


                    • Vacancy (2007)

                      When David (Luke Wilson) and Amy Fox's (Kate Beckinsale) car breaks down in the middle of nowhere, they are forced to spend the night at the only motel around, with only the TV to entertain them... until they discover that the low-budget slasher movies they're watching were all filmed in the very room they're sitting in. With hidden cameras now aimed at them... trapping them in rooms, crawlspaces,...

                      Genres: Suspense/Horror

                      Release Date: April 20th, 2007 (wide)

                      MPAA Rating: R for brutal violence and terror, brief nudity and language.

                      Distributors: Sony Pictures Releasing

                      Cast and Credits

                      Starring: Luke Wilson, Kate Beckinsale, Frank Whaley, Andrew Fiscella, Dale Waddington Horowitz
                      Directed by: Nimrod Antal
                      Produced by: Brian Paschal, Stacy Cramer, Hal Lieberman

                      Comment


                      • فيلمهاي روز سينماي جهان را برگزيده وبروال هر هفته معرفي کرده ايم.

                        فيلم هاي روز سينماي جهان




                        دوستت دارم، پاريس Paris, je t'aime

                        نويسنده و کارگردان: اليويه آسايا/اپيزود کارتيه د انفان روژ، فردريک ابورتن/اپيزود کارتيه لاتن، گريندر چادها/کي د سينه، سيلويا شومه/برج ايفل، اتان کوهن و جوئل کوهن/ اپيزود تويلري، ايزابل کويکسه/اپيزود باستيل، وس کريون/اپيزود پر لاشز، آلفونسو کوارون/اپيزود پارک مونسو، ژرار دپارديو و امانوئل بنبي/اپيزود کارتيه لاتن، کريستوفر دويل/اپيزود پورت د شوز، ريشار له گراونسه/اپيزود پيگال، وينچنزو ناتالي/اپيزود کارتيه د مادلن، الکساندر پاين/اپيزود ناحيه چهاردهم، برونو پوداليدوس/اپيزود مون مارتر، والتر سالس و دانيلا توماس/اپيزود لويي شانزدهم، اليوير اشميتز/اپيزود پالاس د فه ته، نوبوهيرو سووا/اپيزود پالاس د ويکتوآر، تام تيکوير/اپيزود فوبورژ سن دني، گاس ون سنت/اپيزود له ماره بر اساس ايده اي از تريستان کارنه. موسيقي: پي ير آدنو، مايکل اندروز، رينهولد هيل، جاني کليمک، ماري صباح، تام تيکوير. مدير فيلمبرداري: ماکسيم الکساندر، ميشل آماتيو، برونو دالبونل، اريک گوتيه، فرانک گرايب، اريک گيوشار، ژان کلود لاريو، دني لنوآر، کاتي لي، پاسکال مارتي، تتسوئو ناگاتا، ماتيو پوآره-دلپاش، ديويد کوئسماند، پاسکال رابو، ميشل سرسين، ژرار استرين. تدوين: لوک بارنيه، ماتيلد بونوفوي، استن کولت، سيمون ژاک، آن کلوتز، ايزابل مريه، الکس رودريگز، هيساکو سووا. طراح صحنه: بتينا وان دن اشتينن. بازيگران: ماريان فيث فول[ماريان]، گاسپار اوليل[گاسپار]، استيو بوسمي[توريست]، باربه شرودر[مسيو آنري]، لي زين[مادام لي]، سرجيو کاستليتو[شوهر]، ژوليت بينوش[سوزان]، ويلم دافو[کابوي]، مگي جايلنهال[ليز]، نيک نولتي[وينسنت]، فاني آردان[فاني فورستيه]، باب هاسکينز[باب ليندر]، اليجا وود[توريست]، روفوس سيويل[ويليام]، ناتالي پورتمن[فرانسين]، ژرار دپارديو[صاحب کافه]، بن گازارا[بن]، جينا رولندز[جينا] و...١٢٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ ليختن اشتاين، سويس، آلمان، فرانسه.

                        بيست داستان عاشقانه کوتاه زير آسمان پاريس
                        پاريس و عشق! مثل دوقلوهاي جدانشدني هستند و اين فيلم مجموعه اي از داستان هاي عاشقانه کوتاه زير آسمان اين شهر خيال برانگيز است.

                        چرا بايد ديد؟
                        دوستت دارم، پاريس که براي اولين بار در بخش نوعي نگاه جشنواره کن ٢٠٠٦ به نمايش در آمد پروژه اي بلندپروازانه است که ساخت آن چهار سال به طول کشيده و ١٦ ميليون دلار هزينه در برداشته است. دوستت دارم، پاريس مصداق عيني تکثرگرايي در سينماست. بيست نگاه متفاوت از سوي بيست و دو کارگردان مشهور چند قاره به ماجراهاي هاي عاشقانه زير آسمان شهري اسطوره اي که بسياري آن را پايتخت فرهنگي جهان و همين طور شهر عشاق مي دانند.

                        دوستت دارم، پاريس واريته چشمگيري از سبک هاي ديداري و شنيداري اين کارگردان هاست که هر کدام در ژانري متفاوت از ديگري تبحر دارند. مانند گاس ون سنت که در اپيزود له ماره عشق در اولين نگاه ميان دو پسر جوان را به نمايش مي گذارد يا وينچنزو ناتالي که در اپيزود کارتيه د مادلن عشق ميان خون آشام و قرباني اش را به تصوير مي کشد. يا عشق مادر به فرزند در اپيزود پالاس د ويکتوآر[نوبوهيرو سووا]، عشق ميان دو بازيگر عجيب و غريب در پيگال[ريشار له گراونسه] و از همه غريب تر عشق ميان پسري نابينا و دختر بازيگر در اپيزود فوبورژ سن دني[تام تيکوير] که به جرات مي شود گفت از برجسته ترين اپيزودهاي فيلم به شمار مي رود. هر کارگردان محله اي متفاوت را برگزيده که زندگي در آنها سيري متفاوت با ديگري دارد. حال و هوا و روش هاي زندگي خاصي بر آن حکمفرماست و طبيعي ست که عشق ميان آدم هايش نيزجلوه اي ديگر دارد. هر کارگردان تقريبا پنج دقيقه براي روايت قصه خود فرصت داشته که همين امر به خودي خود چالشي به شمار مي رود. چون نماهايي از همه اين اپيزودها در کنار هم در پايان فيلم، بايستي نمايي کامل از اين شهر راز و خيال را به نمايش بگذارند. اتفاقي که مي افتد و تماشاگر را به اين باور رهنمون مي کند که معشوق واقعي خود همين شهر است.

                        تماشاي فيلم تاثير يک داستان کوتاه عاشقانه و رابطه اي عاشقانه و کوتاه را دارد. که گاه از رابطه اي طولاني و خواندن رماني بلند بسيار هيجان انگيزتر و به ياد ماندني تر است. اين قصه هاي کوتاه براي تماشاگر حيرت، شادي، رمانتيسم و هيجان به ارمغان مي آورد. و از همه مهم تر مانند روابط عاشقانه يک شبه، به ياد آوري آن مدت ها بعد مي تواند لذتي مضاعف را در بر داشته باشد، مانند اپيزود برادران کوئن که استيو بوسمي کتک جانانه اي از يک عاشق حسود در ايستگاه متروي تويلري مي خورد.

                        اما آن چه اهميت دارد، تصوير نهايي پازلي است که با کنار هم چيدن اين تکه ها شکل مي گيرد. دوستت دارم، پاريس به عنوان يک کل يکي از سخت ترين فيلم هاي زمانه ماست، چون ترکيب حيرت انگيزي از سبک ها، نگاه ها و استعدادهاست. اما همه اين اپيزودها در يک چيز مشترک هستند و همين عنصر اين اجزاي ناهمگون را تبديل به يک کليت هنري مي کند. اين چيز رمانتيسم زير اين آسمان است که حتي خون آشام هايش نيز از آن بي نصيب نمي مانند. حتي اپيزود کي د سينه[ساخته گريندر چادهاي هندي تبار] با مضمون کليشه اي عشق پسر غربي به دختر شرقي خالي از تفريح نيست. شايد اپيزود وس کريون را تعجب برانگيزترين قسمت فيلم ناميد که در پر لاشز مي گذرد و روح اسکار وايلد براي ترميم رابطه يک زوج به شوهر کمک فکري مي کند.

                        اما زيباترين اپيزود فيلم به نظر من ساخته تام تيکوير است که وجه کور کننده عشق را به تصوير کشيده است و امتياز ديگري به کارنامه بازيگري ناتالي پروتمن مي افزايد. راستي چند بازيگر زن مي شناسيد که در سال هاي اخير به اندازه او و به خوبي او در فيلم هاي گريسته و خنديده باشد؟

                        حيف است اين مطلب را بدون اشاره به اپيزود پورت د شوز- با شرکت باربه شرودر- ساخته کريستوفر دويل[فيلمبردار برجسته در حال و هواي عشق، روابط جهنمي، ٢٠٤٦ و آمريکايي آرام که بيش از ٤٠ جايزه بين المللي در کارنامه اش دارد] به پايان ببرم. دوستت دارم، پاريس پنجره اي به دنياي خيال است و تماشاي آن مساوي است با دو ساعت تمام مزمزه کردن عشق! و خواهش مي کنم بعد از تماشاي فيلم در پرسيدن اين سوال از خودتان کوتاهي نکنيد: قصه عاشقانه من در زير آسمان پاريس چگونه حکايتي مي شد؟
                        ژانر: عاشقانه.

                        Comment





                        • عطر: داستان يک قاتل Perfume The Story of a Murderer

                          کارگردان: تام تيکوير. فيلمنامه: اندرو بيرکين، برنارد آيشينگر، تام تيکوير بر اساس داستاني از پاتريک ساسکيند. موسيقي: رينهولد هايل، جاني کليمک، تام تايگوير. مدير فيلمبرداري: فرانک گرايبه. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: اولي هانيش. بازيگران: بن وايشاو[ژان باتيست گرونويي]، داستين هافمن[جوزپه بالديني]، آلن ريکمن[ريشيس]، ريچل هرد-وود[لورا]، جان هرت[راوي]. ١٤٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، فرانسه، اسپانيا. نامزد پنج جايزه از آکادمي فيلم هاي علمي تخيلي-ترسناک و فانتزي، برنده جايزه بمبي، برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين طراحي صحنه از جشنواره باواريا، نامزد جايزه بزرگ جشنواره فلاندر، نامزد هشت جايزه از مراسم فيلم آلماني.
                          ژان باتيست گرونويي که در ميان گنداب هاي پاريس قرن هيجدهم به دنيا آمده، شامه اي بسيار تيز و غير عادي دارد. او دنيا و هر چه در آن است را از طريق شامه خود مي شناسد. او که بلافاصله پس از تولد مادر خود را از دست داده، در کنار کودکان سر راهي بزرگ شده و در نوجواني به دباغي خشن فروخته مي شود. آشنايي ژان باتيست با دختري زيبا و کشتن وي باعث مي شود تا وي براي يادگيري فون حفظ بو خود را به عطرسازي مشهور به نام بالديني نزديک کند. بالديني او را از دباغ مي خرد، چون به شامه وي براي ساخت عطرهاي تازه نياز دارد. اما بعد از مدتي کوتاه که براي بالديني موفقيت دوباره و پول به همراه دارد، ژان باتيست از يافتن آن چه که به دنبالش بوده نا اميد شده و بالديني را ترک مي کند. بالديني نيز مانند زني که او را بزرگ کرده و دباغ خشن، بعد از رفتن ژان باتيست بر اثر سانحه اي مي ميرد. ژان باتيست که براي حفظ بوهاي مورد نظرش حاضر به انجام هر کاري، حتي جنايت است، پس از استخدام در کارگاه گلاب گيري راهي براي حفظ بوي خوش بدن زنان يافتهو شروع به شکار زن ها و استخراج رايحه خوش تن آنان مي کند. به نظر مي رسد آشنايي تصادفي وي با دختر رييسش آتش عشق را نزد وي روشن کرده باشد، اما در حقيقت اين دختر زيبا آخرين شکار او و سخت ترين آنهاست چون پدر ثروتمند و متنفذش قصد دارد تا به هر طريقي که شده، او را از دسترس قاتل سريالي ناشناس دور نگاه دارد. از طرف ديگر، ژان باتيست که دريافته دليل ناديده گرفتن وي از سوي همه مردم فقدان بو است، قصد دارد تا بعد از دوازدهمين و آخرين شکار خود، عطر ابداعي اش را وسيله دوست داشته شدن خود توسط ديگران کند...

                          تام تيکوير[تلفظ صحيح نام وي Tick-verاست] متولد ١٩٦٥ در سال ١٩٩٧ با فيلم زمستان خواب ها شناخته و يک سال بعد با فيلم بدو لولا، بدو به شهرتي جهاني دست يافت. همکاري طولاني مدت وي با فرانکا پوتنت براي هر دو طرف قرين موفقيت بود و راه پوتنت را براي حضور در محصولات بين المللي فراهم کرد. اما در فاصله شش سال گذشته و جدايي اين دو پس از فيلم شاهزاده و جنگجو، هيچ کدام در اندازه کارهاي قبلي خود ظاهر نشدند. تيکوير در آخرين فيلم خود کوشيده تا آن گونه که لايق نام و کارنامه خويش است، اثري قابل قبول ارائه کند و توفيقي نسبي نيز يافته، اما مقايسه گريزناپذير دو مديوم متفاوت[ادبيات و سينما] پس از تماشاي يک برگردان ادبي منتقد و تماشاگر را به يک نتيجه واحد مي رساند: بوي اين اقتباس پريده است!
                          شادي اين قضاوت عادلانه نباشد، چون بازيگري و طراحي صحنه فيلم و حتي روايت خالي از نقص است. اما به يک دليل ساده انتظار خواننده کتاب کاملاً برآورده نمي کند. بيهوده نبود که کوبريک اين داستان را غير قابل فيلم شدن مي دانست، چون دنياي خلق شده توسط ساسکيند به وسيله کلمات مغز خواننده را در آفرينش آن دنيا با خود همراه و شريک مي کرد، ولي تصاوير ثابت تبت شده توسط تيکوير وي را با دنيايي روبرو مي کند که چالشي فکري را براي او به ارمغان نمي آورد.
                          با اين وجود تکليف چيست؟ اعتراف مي کنم اولين بار نيست بعد از تماشاي يک برگردان سينمايي از اثري ادبي دچار سرخوردگي شده ام. شايد تصادفي باشد که يکي از اين دفعات تماشاي نام گل سرخ بود که همين جناب آيشينگر تهيه کنندگي اش را بر عهده داشت. با اين حال چون از تماشاي زمستان خواب ها، بدو لولا بدو، شاهزاده و جنگجو و بهشت خاطره خوشي داشتم، کنجکاوي ام درباره کار تيکوير باعث شد که به تماشا عطر بنشينم. البته چندان پشيمان هم نيستم و فکر مي کنم شما هم دچار چنين احساسي شويد! براي کساني که فکر مي کنند با گفتن اين حرف ها ادبيات را به سينما ترجيح داده ام، سخني دارم: چند نويسنده در جهان ادبيات مي شناسيد که بتوانند کتاب هايي به قدرت فيلم هاي جاده مالهالند يا بزرگراه گمشده بنويسند؟
                          ژانر: جنايي، درام، مهيج.

                          Comment



                          • شري عزيز/بچۀ شري SherryBaby
                            نويسنده و کارگردان: لوري کولير. موسيقي: جک لايوسي. مدير فيلمبرداري: راسل لي فاين. تدوين: کرتيس کلايتن، جو لاندوئر. طراح صحنه: استيون بئاتريس. بازيگران: مگي جايلنهال[شري سوانسون]، براد ويليام هنکه[بابي سوانسون]، سام باتومز[باب سوانسون]، کيت برتون[مارشيا]، جيانکارلو اسپوزيتو[هرناندز]، رايان سيمپکينز[الکسيس پارکز]، بريجيت بارکان[لين سوانسون]، دني ترخو[دين واکر]. ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نام هاي ديگر: Shall Not Want، Some Kind of Heaven. نامزد جايزخ گلدن گلاب بهترين بازيگر زن، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان شيکاگو، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره گاتام، برنده جازه بهترين بازگر زن و گوي کريستال براي لوري کولير از جشنواره کارلووي واري، نامزد جايزه بهترين بازيگر از جشنواره ساتلايت، برنده جايزه بهترين بازيگر زن و نشان اسب برنز از جشنواره استکهلم، نامزد جايزه داوران جشنواره سندنس.
                            شري سوانسون که از ١٦ تا ٢٢ سالگي معتاد به هروئين بوده، بعد از سرقتي نافرجام دستگير و به مدت سه سال زنداني شده است. حال پس از آزادي مشروط قصد دارد تا ضمن دوري از مواد مخدر بار ديگر دخترش الکسيس را که در غياب وي توسط برادرش بابي و همسر وي لين نگهداري شده، به خود علاقمند کند. براي اين کار ابتدا بايد شغلي به دست آورد و از اين راه مسئوليت پذيري اش را در برابر خود و فرزندش به خانواده و افسر مراقب اش ثابت کند. اما اين کار به دليل دلبستگي لين به الکسيس و مشکلات ديگري که سر راه شري قرار مي گيرد، چندان ساده نيست. حتي آشنايي اش با دين واکر نيز نمي تواند از بازگشت وي به سوي مواد جلوگيري کند و همين اتفاق سبب مي شود تا افسر مراقب وي به سراغ اش آمده و از وي بخواهد به زندان بازگردد و يا براي هميشه ترک اعتياد کند.
                            چرا بايد ديد؟
                            اولين فيلم داستاني لوري کولير بعد از مستند موفق روياي نيويورکي[١٩٩٩- Nuyorican Dream] داستاني ساده از مبارزه يک زن در جامعه اي است که سختي هايش فرقي با دنياي پشت ميله ها ندارد. مجادله اي سخت و طولاني که طاقتي فراسوي توان وي طلب مي کند و با وجود نيتي خوبي که دارد زمينه ساز بازگشت وي به سوي مواد مخدر مي شود. يکي از واقع بينانه ترين فيلم ها درباره اعتياد که به خاطر مونث بودن شخصيت اصلي اش نيز قابل توجه است.
                            فيلم ٢ ميليون دلاري کوليه ر که در دانشکده سينمايي نيويورک درس خوانده، در منطقه نيوجرسي فيلمبرداري شده که در آنجا به دنيا آمده و بزرگ شده است.

                            شري عزيز سوالي ساده مطرح مي کند: کداميک از ما کامل هستيم؟ اما بر خلاف ظاهر ساده و فارغ از تصاوير پر تحرک، جوابي پيچده به آن مي دهد. راستي چه کسي مي تواند وجود ضعف هاي مختلف را در وجود انسان ها-چه ديدگاهي اخلاقي داشته باشند و چه نداشته باشند- انکار کند؟
                            شري شخصيتي دوست داشتني ندارد و راه هايي که براي مبارزه انتخاب مي کند نيز گاه دور از تعقل است، اما چهره اي که کارگردان و بازيگري توانا از او ارائه مي دهند بسيار واقع گرايانه و به دور از هر گونه خيال پردازي است. تن دادن وي به سکس دهاني جت گرفتن شغل يا همخوابگي اش در اولين روز آزادي با اولين مردي که سر راهش قرار مي گيرد، او را در نزد تماشاگر تنزل مقام نمي دهد چون در کنار وي شخصيت هاي ديگري با رفتاري معقول تر، اما ناپسندتر و غير انساني تر وجود دارند. به همين دليل پناه بردن مجدد شري به دامان مواد در مقابله با برادري ضعيف النفس در برابر اقتدار همسر يا پدري که هنگام جستجوي شري به دنبال پناهگاهي عاطفي در آغوش وي از مزاحمت جنسي براي او ابا نمي کند، چندان قابل شماتت نيست. در دنيايي که کولير خلق کرده، هيچ کس کامل نيست. هر کسي با نقطه ضعف هاي خود دست به گريبان است، اما کمتر کسي مانند شري مجبور به مبارزه با آنهاست. زماني که اين اجبار از سوي شري-که کودکي ناشادي داشته- تبديل به انتخاب مي شود، عظمت اين مبارزه رخ مي نماياند.
                            شري عزيز در کنار Half Nelson يکي از بهترين فيلم هاي ٢٠٠٦ با مضمون مشکلات اجتماعي است و طليعه ظهور يک کارگردان خوب و بازيگر/ستاره اي تازه است که پس از درخشش در فيلم سکرتر شاه نقش خود را ارائه کرده است. تماشاي فيلم اکيداً توصيه مي شود!
                            ژانر: درام.

                            Comment



                            • پردۀ مصور The Painted Veil
                              کارگردان: جان کوران. فيلمنامه: ران نايسوارنر بر اساس داستاني از سامرست موام. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: استوارت درايبرگ. تدوين: الکساندر د فرانچيزي. طراح صحنه: پيتا لاوسون. بازيگران: نائومي واتس[کيتي فين]، ادوارد نورتون[والتر فين]، ليو شرايبر[چارلي تاونزند]، توبي چونز[ويدينگتن]، جوليت هاولند[دروتي تاونزند]، انتوني وونگ چائو سانگ[سرهنگ يو]، زوئه تلفورد[لئونا]. ١٢٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، چين.
                              دهه ١٩٢٠، انگلستان. کيتي پس از ازدواجي کم و بيش ناخواسته با دکتر والتر فين زندگي بي هيجان و کسالت آوري را مي گذراند. اما آشنايي وي با دکتر چارلي تاونزند و جرقه عشق در اولين نگاه رنگي تازه به زندگي وي مي دهد. ولي اين دوره خوش و کوتاه با دريافت اين نکته که والتر از رابطه ميان آنها با خبر شده، و خودداري چارلي از ازدواج با وي به پايان مي رسد. والتر که از رفتار همسرش آزرده شده، قصد دارد تا از او انتقام بگيرد. اما اين کار را به شيوه اي معمول انجام نداده، بلکه کيتي را با خود به محل ماموريتش، دهکده اي در چين مي برد. جايي که شيوع وبا زندگي اهالي را دچار مخاطره کرده است...
                              چرا بايد ديد؟
                              داستان عاشقانه زوجي انگليسي[دکتري از طبقه متوسط و زني از طبقه اشراف] از آن جناس پارچه هاي مخصوصي است که مي توان پرده اي پر نقش و نگار از آن دوخت، اما يقيناً اين کار بايد از سوي دوزنده اي ماهر چون سامرست موام انجام گيرد که با مهارت کوک هاي ريز و درشتي به اينجا و آنجا قماش زده و بر جذابيت آن بيفزايد. نه اين که با برش هاي غلط گل هاي پارچه گران قيمت را به شکلي ناموزون در کنار هم بريده و بدوزد. پرده مصور برگردان ٢٠ ميليون دلاري جان کوران از قصه موام يکي از اين نمونه هاست که برش و دوخت غلط زيبايي قماش را نيز زايل کرده است. کوران در ١٩٩٦ با Down Rusty Dow وارد سينما شد و توانست با همين اولين فيلم خود توجه منتقدان و داوران جشنواره هاي مهمي را به خود جلب کند. دو فيلم بعدي او ستايش و ما ديگر اينجا زندگي نمي کنيم بارقه اي ضعيف از درخشش اوليه او با خود داشتند و با وجود بهره مندي از بودجه و بازيگراني قوي توفيق فيلم اول را تکرار نکردند. پرده مصور نقطه نهايي اين شکست است که با وجود تمامي عوامل موفيقت-از بازيگراني با استعداد، قصه اي زيبا، لوکيشن هايي سحرانگيز و بودجه اي معقول- فيلمي خسته کننده و ديرهنگام از کار درآمده است. حتي داشتن حادثه اي تاريخي و مهم چون انقلاب در پس زمينه نيز نتوانسته تحرکي به فيلم بخشيده و آن را از افتادن به ورطه نگاه عوام زده و استعمارگرانه به شرق دور کند.

                              پرده مصور به عنوان يک داستانه عاشقانه که حول محور کشف علاقه راستين دو زوج به يکديگر در کوران حوادث مرگ آفرين مي گذرد، مي توانست مانند قصه موام به اين پرسش بهاي بيشتري بدهد: آيا زندگي ارزش آن را دارد تا براي خريد يک خوشي کوتاه، هزينه گزاف پرداخت کرد؟ آيا عشقي که عموماً حداکثر سه سال طول مي کشد، ارزش اين همه تلاش را دارد؟
                              اما فيلم کوران انگار براي نمايش در روز والنتاين طراحي شده تا موضوعاتي پيش پا افتاده مانند صداقت، وفاداري يا خيانت را در قالب فيلمي کند و خسته کننده به نمايش بگذارد. آيا اين که چه کسي در پايان مقصر است و بايد عذرخواهي کند سوالي است غلط که توسط فيلمنامه نويس و کارگردان طرح مي شود و جواب هاي غلطي هم مي گيرد. پرده مصور براي دادن پاسخ درست به نقش عشق در زندگي انسان ها و تغييراتي که در آنان به وجود مي آورد، نمونه خوبي نيست، چون نه عاشقانه است و نه قانع کننده!
                              ژانر: درام، عاشقانه.

                              Comment



                              • نگهبان روز Dnevnoy dozor
                                کارگردان: تيمور بکمامبتوف. فيلمنامه: تيمور بکمامبتوف، الکساند تالال بر اساس داستاني از سرگئي لوکياننکو و ولاديمير واسيليف. موسيقي: يوري پوتيننکو. مدير فيلمبرداري: سرگئي تروفيموف. تدوين: ديميتري کيسلف. بازيگران: کنستانتين خابنسکي[آنتون]، ماريا پوروشينا[سوتلانا]، ولاديمير منشوف[گسر]، گالينا تيونينا[اولگا]، ويکتور وارژبيتسکي[زووالون]، ژانا فريسکه[آليسا]، ديميتري مارتينف[يگور]، والري زولوتخين[پدر کوستيا]، الکسي چادوفخکوستيا]، نور زمان ايختومبايف[زوآر]، الکسي ماکالکوف[سميون]. ١٤٠ و ١٣٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ روسيه. نام هاي ديگر: Night Watch 2، Дневной дозор، Day Watch، Night Patrol 2.
                                آنتون که پسرش توسط نگهبانان روز[طرف تاريکي و شر] به فرماندهي زووالون دزديده شد، به قتل يکي از همسايگانش به نام گالينا متهم مي شود. او با کمک رئيس خود بوريس گسر مخفي مي شود تا قاتل واقعي را بيابد. چون در غير اين صورت جنگي که هر دو طرف انتظار آن را مي کشيدند آغاز خواهد شد. زووالون از اين واقعه خشنود است، چون مي پندارد با در اختيار داشتن يگور-پسر آنتون- پيروزي با اوست. اما گسر و نگهبانان شب تصميم دارند تا به هر قيمتي که شده مانع از آغاز نبرد شوند، از اين رو کالبد آنتون را با منشي اش عوض مي کند. اما همه چيز بر خلاف ميل نگهبانان شب در حال پيشروي است و به نظر مي رسد که تاريکي بر روشنايي چيره خواهد شد. تنها چيزي که مي تواند همه چيز را به حال سابقش برگرداند، شيئي افسانه اي به نام گچ زندگي که در اختيار تيمور جهانگشا بوده است. گچي که آنتون براي يافتن آن به سمرقند پرواز مي کند، ولي در مي يابد اين شيئي جادويي سالها قبل توسط افراد گسر يافته شده و همواره در برابر چشمان او؛ در اختيار زوآر کافه چي قرار داشته است. اما گچ توسط يکي از عمال زووالون به سرقت رفته و ديوارهايي که بايد روي ان نوشته شود، همگي در حال فرو ريختن است....
                                چرا بايد ديد؟
                                قسمت دوم ماتريکس روسي يا به نوعي ارباب حلقه هاي روسي که همچون قسمت پيشين با استقبال شديد تماشاگران روبرو شد. نگهبان روز که با بودجه اي ٤ ميليون دلاري توليد شده، تا اين لحظه فقط در روسيه بيش از ٣٠ ميليون دلار درآمد داشته و به زودي پخش جهاني آن آغاز خواهد شد. نگهبان روز تا اين لحظه پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي روسيه است، اين مقام تا قبل از اکران نگهبان روز به جوخه نهم تعلق داشت که شوخي جالبي نيز با بيل برد آن در فيلم صرت گرفته است.

                                قسمت سوم و پاياني اين مجموعه که بر اساس داستان هاي پر فروش سرگئي لوکياننکو ساخته خواهد شد، نگهبان شفق نام دارد. کارگرداني هر سه قسمت به عهده تيمور بکمامبتوف [تلفظ اصلي نام وي TEE-Moorاست] متولد ١٩٦١ گوري يف، قزاقستان است که در سال ١٩٩٤ با ساختن والس پيشاور وارد عالم سينما شد که توانست جايزه بهترين کارگرداني جشنواره کارلووي واري را براي وي به ارمغان بياورد.
                                نگهبان روز با پيگيري حوادث قسمت پيشين اغاز شده و در انتها به ابتداي قسمت اول-نگهبان شب- و نقطه شروع ماجراها برمي گردد. با يک تفاوت و آن اين که آنتون معشوق تازه اي به نام سوتلانا پيدا کرده است و همين مي تواند مانند قسمت فعلي در نگهبان شفق نيز زمينه ساز بروز حوادث تازه اي گردد. چون اين خانم يکي از زيباروترين جادوگران دنياست و قسمت مهمي از بودجه قسمت فعلي صرف خلق جلوه هاي ويژه مربوط به صحنه هاي درگيري وي با زووالون شده است.
                                نگهبان شب و روز تا اين لحظه آغازکننده انقلاب تکنيکي و تجاري تازه اي در سينماي روسيه بوده و بعيد است که در آينده فيلم يا کارگرداني بتواند اين موقعيت را تغيير دهد. تيمور بکمامبتوف با اين فيلم تمامي چيزهايي را که زماني در حکومت شوروي ممنوع و فاسد ناميده مي شد به سينماي روسيه منتقل کرده است. فيلمي که نقطه تلقاي ژنرهاي فانتزي، اکشن، علمي تخيلي و ترسناک است که در پيکره و تاريخ سينماي شوروي چندان پيشينه و جايگاهي نداشته اند. با پوزش از طرفداران تارکوفسکي و اداي احترام به استانيسلاو لم و داستان سولاريس اش، آن جوابيه اردوگاه چپ به ٢٠٠١: يک اديسه فضايي کوبريک در برابر دو فيلم بکمامبتوف جز اسباب ملال چيز ديگري نيست. کساني که مخالف صنعت سرگرمي ناميدن سينما هستند، بهتر است اندکي به خود بيايند.
                                اگر تاکنون اين فيلم يا قسمت اول ان را نديده ايد، توصيه من شتاب در اين کار است. بهترين فرصت براي آشنايي با نسل جديد بازيگران سينماي روسيه، همچنين کارگرداني خوش ذوق و آهنگسازي توانا و البته قصه پيچيده، جذاب و گيرا که انتظار براي فهميدن چگونگي پايان آن اصلاً بيهوده نيست. از نکات به ياد ماندني فيلم تيتراژ ابتدا و انتهايي آن است که هر چند ايده تازه در خود ندارد، اما اجراي خوب اش آن را به شدت ديدني و مفرح کرده است.
                                ژانر: اکشن، فانتزي، ترسناک، علمي تخيلي، مهيج.

                                Comment

                                Working...
                                X