Announcement

Collapse
No announcement yet.

Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts


  • مستند تهران انار ندارد ساخته مسعود بخشي يکي از متفاوت ترين مستند هايي به شمار مي آيد که در سينماي ايران جلوي دوربين رفته است. اين فيلم در ماه گذشته چند نمايش در محل هاي مختلف داشت و چند اکران ديگر را نيز پيش رو دارد. اين هفته روز نگاهي دارد به اين فيلم.
    تهران در بستر طنز
    نويسنده و کارگردان: مسعود بخشي- مدير فيلمبرداري: بايرام فضلي- تهيه کننده: مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي.
    خلاصه داستان: مستند تهران انار ندارد از منظري طنز آميز تاريخ يکصد سال گذشته تهران را مورد بررسي قرار مي دهد. فيلم از دوران پهلوي آغاز شده و در تهران سال 84 به پايان مي رسد.
    سينماي مستند ايران در سال هاي اخير مسيري متفاوت با آنچه را که به عنوان سينماي مستند کلاسيک مي شناختيم پيش گرفته است. سينماگران جواني همچون مسعود بخشي، کيوان عليمحمدي، اميد بنکدار و... در مقابل سينماي مستند کلاسيک که پرچم داران آن را نيز در ايران مي توان سينماگراني چون کامران شيردل، محمدرضا اصلاني و.. در نظر گرفت قد علم کرده اند و به سرغ توليد مستند هايي مي روند که در کنار اهميت موضوع به مخاطب نيز نظر دارند. سينماي مستند در طول تاريخ خود در ايران هيچگاه امکان نمايش عمومي نداشته و با اينکه در برخي ساخته ها از اجتماعي ترين و منتقد ترين سينما هاي زمان خود به شمار مي آمده اما امکان ارتباط مستقيم با مخاطب کلان را از دست داده است. سينماگران مستند جوان در چند سال گذشته کوشيده اند راهي را انتخاب کنند که در صورت فراهم شده امکان نمايش اينگونه فيلم ها مخاطب نيز استقبال کرده و کارها را پس نزند.
    مستند تهران انار ندارد يکي از اين فيلم ها به شمار مي آيد. از نمايش فيلم در هر محلي که بوده استقبال فراوان صورت گرفته و مخاطبان آن را پسنديده اند. البته طرفداران مستند هاي کلاسيک جزو معدود منتقداني محسوب مي شوند که مقابل اين فيلم صف آرايي کرده اند.


    از ديگر سو، استفاده از موسيقى و تدوين متناسب تصاوير با اين موسيقى ابعاد دراماتيك كار را نيز در چند وجه متفاوت افزايش مى دهد. اتفاقى كه در شيوه نگارش و خوانش گفتار متن نيز رخ داده است.
    لحن كنايى گويندگان نريشن و ايجاد تصاويرى گهگاه متناقض با آنچه در تصاوير بيان مى شود تماشاگر را با اين چالش روبه رو مى نمايد كه به راستى در سؤالات مطرح شده غور كند. اين كه تهران با چه مسائلى روبه روست و مشكلاتى كه در اين شهر وجود دارد ريشه در چه مسائلى دارد فرض كنيم بخشى با يك زبان معمولى همانند آنچه در بسيارى از آثار مستند ديده ايم اطلاعات خود را به بيننده منتقل مى كرد چه اتفاق جديدى رخ مى داد؟ توجه به ترافيك، گرافيك نامناسب ساختمان ها و... مسائلى هستند كه بارها و بارها در فيلم هاى مستند مورد بحث قرار گرفته اند؛ اما هيچ يك آنچنان كه بايد ماندگارى نداشته اند. در واقع اگر بخواهيد براى فيلم يك سير روايى مشخصى را قائل شويم بررسى همه اين ابعاد در قالبى مشخص است كه فرهنگ شهرنشينى امروز را مى سازد. پس از به هم رسيدن تاريخ امروز و ديروز تهران، بخشى در ميان خود را روى واقعيت هاى امروز زوم مى كند و به برج سازى، مسأله حمل و نقل، آلودگى هوا و... مى پردازد.
    در پايان مى خواهم به ابتداى بحث بازگردم. زبان طنز فيلم بسيار به آن كمك كرده كه ما بتوانيم نگاه شخصى كارگردان را كه خود از ابتدا معلوم مى شود راوى فيلم هاست را دريابيم. طنز نوعى نگاه است كه بى واسطه شكل نمى گيرد. بايد شرايط موجود را به وجود آورد تا مخاطب به خنده و بعد به انديشه واداشته شود. در همين فيلم فرض كنيد و به ياد بياوريد فصلى را كه صاحب يك گارى دستى قصد دارد گارى اش را از ميان چند ميله به هم پيوسته عبور دهد.
    نحوه پخش اين صحنه در كليت فيلم و گفتارى كه به وسيله نويسنده متن براى او نوشته شده و تأكيد فيلمساز به نمايش جزئيات آن فصل طنز را به وجود مى آورد.

    Comment


    • معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان در اين شماره ا ختصاص دارد به 7 فيلم که در سراسر جهان- جز ايران- در اختيار مردم قرار دارد.
      فيلم هاي روز سينماي جهان

      ظهور موج سوار نقره اي Rise of the Silver Surfer
      کارگردان: تيم استوري. فيلمنامه: دان پاين، مارک فراست بر اساس داستاني از جان تورمن، مارک فراست و شخصيت هاي خلق شده توسط استن لي و جک کيرباي. موسيقي: جان اوتمن. مدير فيلمبرداري: لري بلنفورد. تدوين: پيتر اس. اليوت، ويليام هوي، مايکل مک کاسکر. طراح صحنه: کرک ام. پتروچللي. بازيگران: يوآن گرافود[ريد ريچاردز]، جسيکا آلبا[سو استورم]، کريس اوانز[جاني استورم]، مايکل چيکليس[بن گريم/ The Thing]، جولين مک ماهون[ويکتور ون دوم]، کري واشنگتن[آليشا مسترز]، آندره براوفنر[ژنرال هيگر]، لارنس فيشبرن[موج سوار نقره اي]. ٩٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، آلمان. نام ديگر: Fantastic Four 2، Fantastic Four and the Silver Surfer، Fantastic Four: The Next Chapter. نامزد جايزه بهترين فيلم از مراسم سينمايي MTV، نامزد ٧ جايزه از مراسم انتخاب نوجوانان.
      شريري فرا زميني به نام گالاکتوس، سياره زمين را به عنوان هدف بعدي خود برگزيده است. او براي تهيه مقدمات اين کار متحد و ماور سر سپرده اش موج سوار نقره اي را به زمين مي فرستد. ريد ريچاردرز و سو استورم که در آستانه ازدواج قرار دارند با از راه رسيدن خطر جديد مجبور مي شوند که مراسم ازدواج خود را به تاخير بيندازند. برخوردهاي اوليه به چهار دوست داراي قدرت هاي خارق العاده ثابت مي کند که به راحتي از پس موج سوار نقره اي برنخواهند آمد. چون سرعت فوق العاده وي در پرواز و قدرت نامحدودش مانع از پيروزي گروه چهار شگفت انگيز بر وي است. همزمان ويکتور ون دوم نيز از تبعيدگاه خود لاتوريا به زادگاه خود برمي گردد و توسط ژنرال هيگر به گروه چهار نفره تحميل مي شود. آنها موفق مي شوند تا موج سوار را از تخته موج سواري و منبع قدرتش جدا و اسير کنند. اما ون دوم تخته را دزديده و بعد از کشتن هيگر مي گريزد. حال گروه چهار شگفت انگيز بايد در برابر دو خطر حي و حاضر بايستند: ابتدا ون دوم و سپس گالاکتوس که شروع به اجراي نقشه خود کرده است...
      چرا بايد ديد؟
      قصه هاي مارول يکي پس از ديگري تبديل به فيلم شده و پرده سينماها را به اشغال خود در آورنده اند و اغلب شان قسمت هاي دوم و سوم و چندمي هم دارند. چهار انسان خارق العاده محبوب ترين قصه سري مارول است که قسمت اول آن در سال ٢٠٠٥ به فيلم تبديل شد. تيم استوري کارگردان فيلم سياه پوست فيلم که تا قبل از اين قسمت اول فيلم دو اثر نيمه موفق به نام هاي آرايشگاه و تاکسي[بازسازي تاکسي فرانسوي] در کارنامه اش داشت، يک شبه به شهرت و موفقيت رسيد. و کاملاً قابل حدس بود که سکان هدايت قسمت بعدي اين منبع پول سازي تازه يافته شده به او سپرده شود. قهرمانان فيلم همچون قسمت پيشين و به سبک و سياق آثار مارول داراي زندگي دوگانه اي هستند و همين ترفند يکي از دلايل محبوبيت آنهاست. مضافاً به اين که چهار قهرمان اين قصه در حکم اعضاي يک خانواده هستند و دو نفر از آنها در حال ازدواجي که تا پايان قسمت دوم فرصت به آخر رساندن مراسم آن را ندارند. چون آقاي ريچاردز و بانو به همراه برادر زن گرامي و دوست مشترک شان بن گريم هر لحظه براي نجات زمين و زمينيان احضار مي شوند!
      ظهور موج سوار نقره اي فيلمي ١٣٠ ميليون دلاري- که استن لي به سياق قسمت قبل براي تيمن و تبرک نقشي کوتاه در آن ايفا کرده- تا اين لحظه نزديک به رقم توليد فيلم در اکران آمريکا نصيب سازندگان فيلم کرده است. اين قسمت نيز همچون پاره نخست و ديگر قصه هاي مارول پيام سهل الوصول و نوجوان پسند-از نوع آمريکايي اش- را يدک مي کشد: هميشه فرصت انتخاب داريد، پس سعي کنيد از اين فرصت همواره استفاده کنيد!
      گروه قهرمانان که با موجودي قوي تر از خود روبرو شده اند[کسي که با وجود منبع فرزميني اش سوار بر تخته موج سواري آمريکايي است] اين پيام را به او منتقل کرده و دست آخر با کمک وي رهايي مي يايند. جبهه شر نيز تا قسمت بعدي از ميدان خارج مي شود تا فيلمنامه نويسان ترفندهاي تازه اي براي بازگرداندن شان يا خلق شرورهايي تازه تر بينديشند. اجرشان ماجور، چشم ما هم کور!
      ژانر: اکشن، ماجرا، فانتزي، علم تخيلي.


      شماره ٢٣ The Number 23
      کارگردان: جوئل شوميکر. فيلمنامه: فرنلي فيليپس. موسيقي: هري گرگسون واگنر. مدير فيلمبرداري: ماتيو ليباتيک. تدوين: مارک استيونس. طراح صحنه: اندرو لاز. بازيگران: جيم کري[والتر اسپارو/فينگرلينگ]، ويرجينيا مدسن[آگاتا اسپارو/فابريزيا]، لوگان لرمن[رابين اسپارو]، دني هيوستن[ايزاک فرنچ/دکتر مايلز فونيکس]، لين کالينز[دکتر دابکينز/مادر فينگرلينگ جوان/زن بلوندي که خودکشي مي کند]، رونا ميترا[لورا تالينز]، ميشله ارتور[سي بل]، مارک پلگرينو[کايل فينچ]. ٩٨ و ٩٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
      والتر اسپارو که شغل اش دستگيري سگ هاي ولگرد است، به همراه همسرش آگاتا و پسرشان زندگي عادي را مي گذراند. تا اين که يک روز بعد از گاز گرفته شدن توسط سگي مرموز و دير رسيدنش سر قرار با همسرش، تصادفاً کتابي به نام شماره ٢٣ به دستش مي افتد. کتابي که به نظر مي رسد داستاني مهيج بيش نباشد، اما والتر با خواندن هر قسمت آن بيشتر نشانه هايي از زندگي خود در آن يافته و به زودي اين فکر تبديل به وسوسه اي دائمي و سبب تشويش خاطر آگاتا مي شود. والتر هر روز بيشتر خود را در ماجراهاي کتاب و سرگذشت کارآگاهي به نام فينگرلينگ غرق مي کند. آگاتا که از اتفاق سخت ناراحت شده از دوست مشترک شان ايزاک فرنچ کمک مي خواهد. اما تعادل روحي والتر بيش از اينها به هم ريخته و او را تا سرحد انجام جنايت پيش برده است...
      چرا بايد ديد؟
      جوئل شوميکر[يا شوماکر] متولد ١٩٣٩ نيويورک از آن دسته کارگردان هاي با استعدادي است که همواره کوشيده ميان يک کارگردان استوديويي بودن و کارگرداني صاحب دلمشغولي و سبکي خاص تعادلي ايجاد کند. شخصيت هاي محبوب او افرادي عادي هستند که در دقايقي خاص سعي در به دست گرفتن کنترل زندگي و سرنوشت خويش دارند. نوعي شورشي هاي امروزي مانند مايکل داگلاس در سقوط يا گروه جوياي علم Flatliners و نيکلاس کيج در ٨ ميلي متري، که اولي نامزدي نخل طلاي کن و سومي نامزدي خرس طلاي جشنواره برلين را براي او به دنبال آورده است.
      رمز و رازي که در اطراف شخصيتها و گذشته آنان وجود دارد راه را براي بررسي هاي روانشناختي و گاه جامعه شناختي باز مي کند. به عنوان مثال مي توان از اتاقک تلفن[٢٠٠٢] نام برد که نشان دهنده تبحر او در خلق آتمسفري دلهره آور در زمان و مکاني محدود نيز هست.
      شماره ٢٣ به عنوان آخرين فيلم[و ٢٣ مين فيلم!] چنين کارگرداني مي بايد داراي ويژگي ها و پيچيدگي هاي ساختاري و روايي بيشتري باشد که هست. يک فيلم مهيج کاملاً متفاوت با فيلمنامه اي دقيق و ظريف که مي تواند ذهن هاي مبتلاً به تئوري هاي توطئه و آشوب را فريفته خود کند. به نمونه اي از اين ريزه کاري ها اشاره مي کنم: پلاک کتابفروشي اوايل فيلم ٥٩٩ است، يعني ٥+٩+٩=٢٣. اتاق والتر در آسايشگاه ٣١٨ است، يعني ٣١-٨=٢٣. شماره آپارتمان محل خودکشي زن موطلايي ٩٥٩ است. نام سگ مرموز فيلم NED است، N ١٤ مين حرف الفباي انگليسي،E ٥ مين و D چهارمين است يعني ١٤+٥+٤=٢٣ و...
      شوميکر کارگرداني است که آثارش به راحتي قابليت وارد شدن و نزديکي با ژانر ترسناک را دارد، اما پرهيز هوشمندانه وي از غلطيدن به اين ورطه منتقدان را بيشتر به دنبال کردن کارهاي وي را راغب مي سازد. انتخاب قصه هاي مناسب که اغلب با پالايش روحي شخصيت ها و رستگاري شان به پايان مي رسد، در کنار فضاسازي هاي گوتيک وي از نقاط قوت فيلم هاي او به شمار مي رود.
      غرق شدن در اسرار اعداد اتفاق تازه اي نيست. نمونه شرقي آن را مي توان در نهضت حروفيه خودمان نيز يافت که به اسراري نهفته در پشت حروف اعتقاد داشتند. شوميکر و فيلمنامه نويس اش کوشيده اند تا منطقي باور پذير به داستان خود بدهند و توفيقي نسبي نيز در اين کار پيدا کرده اند. تنها ضعف فيلم نبود تعادل ميان صحنه هاي جذاب خيالي مربوط به کارآگاه فينگرلينگ و زندگي کسالت بار اسپارو است. اتفاقي که نمي تواند مانع از انتظار ما براي ديدن فيلم بعدي وي شود. شماره ٢٣ ديالوگ هاي پيچيده و ظريفي نيز دارد که شايد بيننده را دچار سردرگمي کند، اما همين امر مي تواند دليلي ديگر بر جذابيت آن و تعقيب ماجراهاي آن شده و بر هيجان آن بيفزايد. اتفاقي که با استقبال ٣٤ ميليون دلاري تماشاگر آمريکايي از فيلمي ٣٢ ميليون دلاري به حقيقت پيوسته و بديهي است که به اين مبلغ افزوده خواهد شد. حضور ويرجينيا مدسن -که تقريباً از ديده ها ناپديد شده بود-در نقشي هر چند کوتاه و قابل قبول و تماشاي جيم کري در نقشي چنين جدي و پيچيده تجربه تازه اي است. تنها بايد مراقب باشيد که همچون آنها اسير ارقام نشويد!
      ژانر: درام، راز آميز، مهيج.

      Comment



      • اسارت Captivity
        کارگردان: رولند جافه. فيلمنامه: لري کوهن، جوزف تورا بر اساس داستاني از لري کوهن. موسيقي: مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: دانيل پيرل. تدوين: ريچارد نورد. طراح صحنه: آديس گادژيف. بازيگران: اليشا کاتبرت[جنيفر]، دانيل گيليس[گري]، پرويت تيلور وينس[بن]،مايکل هنري[بتينگر]، لاز آلونسو[دي سانتوس]، کريستا اولسون[مري د ابرو]. ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، روسيه.
        جنيفر يکي از مدل هاي مشهور و ثروتمند آمريکاست و هر اتفاق کوچک در زندگي اش در تلويزيون ها و مجلات بازتاب پيدا مي کند. اما در ميان شلوغي پيرامون وي کسي در تاريکي به کمين او نشسته و بي سر و صدا مشغول ثبت ريزترين حرکت اوست تا زمان دلخواه و مناسب سر برسد. تا اين که شبي در اثناي يک ميهماني فرصت مناسب به چنگ مي آيد. فرداي آن شب، زماني که جنيفر از خواب بيدار مي شود خود را در سياه چاله اي محبوس مي بيند. تلاش هاي جنيفر براي فرار ناکام مي ماند و به نظر مي رسد که روزهاي بسيار سختي در انتظار اوست. به نظر مي رسد زندانبان او در حال گرفتن انتقام شهرت و محبوبيت اوست. ولي ناگهان سرو صدايي از آن سوي ديوار توجه جنيفر را جلب کمي کند و با خراشيدن رنگ روي آن متوجه مي شود که زنداني ديگري نيز در آن طرف وجود دارد. ديوار ميان دو سلول از شيشه نشکن است که رنگ آميزي شده و دري نيز ميان آن دو قرار دارد. مرد جواني به نام گري در سلول بغلي زنداني است و خيلي زود به دليل وجود مشکلي مشترک اعتماد و علاقه اي ميان آن دو به وجود مي آيد. در فرصتي که با باز شدن درهاي مياني سلول فراهم مي شود، گري و جنيفر در کنار هم قرار مي گيرند. با اين اتفاق اميد جنيفر به زنده ماندن و رهايي بيشتر مي شود. همزمان تحقيقات پليس درباره گمشدن جنيفر ادامه دارد و به زودي آشپزي به نام بن در فهرست مطلعين و مظنونين قرار مي گيرد. اما حوادث تازه اي در انتظار جنيفر است که....
        چرا بايد ديد؟

        اسارت در بهترين حالت مي تواند يک فيلم معمولي، کليشه اي و پيش پا افتاده در ژانر مهيج با رگه هايي از فيلم هاي ترسناک شناخته شود که امتيازي براي هيچ کدام از عواملش به دنبال نمي آورد. البته تماشاگر علاقمند به اين گونه را دچار خستگي مفرط يا کسالت نمي کند و يقيناً نوجوانان شيفته اليشا کاتبرت را به ديدار خود قانع خواهد کرد. اليشا کاتبرت که از بازي در سريال هاي تلويزيوني آيا از تاريکي مي ترسي و ٢٤ شهرتي نسبي به دست آورده بود، با فيلم دختر همسايه[٢٠٠٤] به عنوان ستاره سکسي جديد سينماي آمريکا معرفي شد. او تنها عامل مثبت اسارت نيز به شمار مي رود که سعي دارد شخصيتي هوشمند به جنيفر اهدا کند اما فيلمنامه ضعيف و فاقد تعليق و بازي هاي ضعيف ديگر هنرپيشه ها از تاثير تلاش هاي وي مي کاهد. به نظر من بدترين شکنجه اسارت تماشاگر در سينماي نمايش دهنده اين فيلم مي تواند باشد، چون ديدن اين فيلم بيش از تصور شما زجرآور است!
        ژانر: ميهج.


        قانون شکن Outlaw
        نويسنده و کارگردان: نيک لاو. موسيقي: ديويد جوليان. مدير فيلمبرداري: سام مک کوردي. تدوين: استوارت گازارد. طراح صحنه: مارکوس ووکي. بازيگران: شون بين[برايانت]، دني داير[جين دکر]، لني جيمز[سدريک مونرو]، روپرت فريند[سندي]، شون هريس[سايمون هيلي ير]، باب هاسکينز[والتر لويس]. ١٠٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان.
        لندن، زمان حال. چتربازي به نام برايانت بعد از ماموريتي طولاني در عراق به وطن بازمي گردد. اما به نظر مي رسد افراد ناباب خيابان هاي شهر را قرق کرده اند و بي اعتنا به پليس سرگرم کسب و کارند. برايانت قادر به بازشناختن شهرش نيست و مي پندارد بايد کاري صورت دهد. به زودي جين، دني و سايمون نيز که به انحاي مختلف مورد خشونت قرار گرفته اند به او مي پيوندند. اين گروه تصميم دارند تا تعادلي ميان خوب و بد و درست يا غلط ايجاد کنند. چون پليس را فاقد قدرت و صلاحيت لازم مي دانند. والتر لويس افسر پليس نيز که مخفيانه به آنها پيوسته، با فراهم کردن اطلاعات لازم و هدايت آنها سعي در اجراي قانون به شکلي ديگر دارد. اما توسل آنها به زور و قدرت اسلحه، خيلي زود آنان را به عنوان گروهي قانون شکن و ياغي شهره مي کند و...
        چرا بايد ديد؟
        دو سال بعد از فيلم نسبتاً خوب کار و کاسبي، نيک لاو متولد ١٩٦٩ کارگردان بريتانيايي و سازنده The Football Factory با فيلم کم هزينه[٢ و نيم ميليون پوند] ديگري بازگشته که قرار است ادامه دهنده سنت فيلم هاي جنايي انگليسي با مايه هاي انتقاد اجتماعي باشد. نوعي آرزوي مرگ در تلفيق با قصه هاي بريتانيايي و اداي دين به ماموران خود گمارده قانون که قرار است در اين برهوت بي قانوني با توسل به اجراي خودسرانه قانون مرهمي بر زخم هاي خود و ديگران بگذارند.
        نيک لاو کارگردان با استعدادي است و اين بار بر خلاف فيلم پيشين از بازيگران بهتره نيز بهره مند شده و بيشتر روي ريشه يابي اعمال و رفتار شخصيت هايش زوم کرده است. اگر در فيلم پيشين اشاره هايي ضمني به سياست هاي غلط مارگرت تاچر وجود داشت، اين بار صراحتاً حضور در صحنه جنگ خاورميانه و بازي هاي خارجي به عنوان عامل فراموش کردن امنيت داخلي مورد نقد و بررسي قرار مي گيرد. قانون شکن همان گونه که از نامش برمي آيد به افزايش جرم، خشونت و تبهکاري سازمان يافته در اروپا و به خصوص انگلستان مي پردازد. پديده اي که شهري چون لندن را به تسخير خود در آورده است. لاو مي کوشد نشان دهد که هيچ کس از ترکش هاي اين پديده در امان نيست و اگر دست به عمل نزنيم شايد فردا براي هر کار دير شده باشد. با اين حال روش شخصيت هاي اصلي خود را نيز تاييد نمي کند. هيچ کدام از پنج شخصيت اصلي به راحتي قادر به اعمال خشونت عليه ديگران نيستند. حتي برايانت نيز آسيب پذير است و والتر لويس نيز از اين قاعده مستثني نيست. نيک لاو که فيلم را بر اساس اخبار مختلف منتشره در روزنامه ها و تحقيقات خود ساخته، در گفتگويي بر واقعي بودن برخي از حوادث فيلم[با وجود خيالي بودن شخصيت ها] تاکيد کرده است.
        قانون شکنان ظاهر يک فيلم جنايي بي پرده و خشن را دارد و تصويري سياه از بريتانياي امروز ترسيم مي کند. رنگ هاي فيلم کم فروغ اند و حال و هوايي خاکستري به فيلم بخشيده اند. سردي فضا و بازي هاي عاري از فوران هاي احساسي شون بين و ديگران نيز بر تلخي آن اضافه مي کند. اما خوشبختانه تماشاي آن را سخت نکرده و تماشاگر را تا پايان با خود همراه مي کند. فيلم با چندين سوال به پايان مي رسد: آيا عدالتي که با توسل به خشونت حاصل شود، ارزشي دارد؟ آيا خشونت دولتي يا قانوني تفاوت ماهوي با خشونت غير قانوني مي تواند داشته باشد؟ و از همه مهم تر چه کسي قانون شکن است، گروه ياغي در جستجوي عدالت-چيزي که دستگاه بوروکراتيک و کند انگلستان نتوانسته به آنها بدهد- يا کساني که در حق آنها و خانواده شان خشونت روا داشته اند؟
        قاون شکنان براي کارنامه نيک لاو قدمي هر چند کوچ اما رو به جلوست. دوستداران سينماي جنايي انگليسي در تماشاي آن حق تقدم دارند!
        ژانر: اکشن، جنايي.

        Comment



        • شهر مرزي Bordertown
          نويسنده و کارگردان: گرگوري ناوا. موسيقي: گريم ريول. مدير فيلمبرداري: رينالدو ويلالوبوس. تدوين: پادريس مک کينلي. طراح صحنه: ميگوئل آنخل آلوارز. بازيگران: جنيفر لوپز[لورن آدرين]، مايا زاپاتا[اوا خيمه نز]، آنتونيو باندراس[آلفونسو دياز]، سونيا براگا[ترزا کاسيلاس]، مارتين شين[جورج مورگان]، زايده سيلويا گوتيه رز[لوردس خيمه نز]، ايرنئو آلوارز[دومينگو اسپارزا]، رنه ريورا[اريس رودريگز]، خوآن ديه گو بوتو[مارکو سالانکا]. ١١٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، انگلستان.

          چرا بايد ديد؟
          گرگوري جيمز ناوا متولد ١٩٤٩ سان ديه گو، کاليفرنيا نام چندان ناشناسي نيست. با دومين فيلمش El Norte در ١٩٨٣ موفق به دريافت جايزه بزرگ جشنواره مونترال و نامزد اسکار بهترين فيلمنامه شد. درام جنگي زمانه سرنوشت ساز[١٩٨٨] اولين فيلم آمريکايي اش اثري معقول و نسبتاً موفق بود که با درام خانواده من[١٩٩٥] دنبال شد. اما اولين همکاري اش با جنيفر لوپز در ١٩٩٧ بود که هر دو را به شهرت رسانيد. درام موزيکال سلينا که بر اساس زندگي سلينا کوئينتانيلا پرز خواننده تگزاسي ساخته شده بود ٨ جايزه معتبر و نامزدي گولدن گلاب بهترين بازيگر زن را براي آنها به ارمغان آورد. فيلم قبلي او چرا احمق ها عاشق مي شوند نيز فروشي معقول و جوايزي معتبر براي بازيگرانش به ارمغان آورد. اينک پس از يک دهه بار ديگر لوپز و ناوا در کنار هم قرار گرفته اند تا از وراي قصه اي مهيج به ماجرايي واقعي اشاره کنند.
          شهر مرزي بر اساس قتل هاي زنجيره اي ابتداي دهه ١٩٩٠ شهر سيوداد خوارز مکزيک-شهري صنعتي در نزديکي مرز ال پاسوي تگزاس- ساخته شده است و اشاراتي صريح به نقش صاحبان قدرت در اين منطقه در حل نشدن معماي قتل ها دارد. قتل هايي که به گواه سازمان عفو بين الملل، و فيلم که با حمايت همين سازمان و نهادهاي حامي حقوق زنان ساخته شده، تعدادشان متجاوز از ٥٠٠٠ نفر است. رقمي وحشت آور که افشاي آن مي توانست قرارداد منطقه آزاد آمريکاي شمالي[ North American Free Trade Agreement -NAFTA] را دچار مخاطره کند.
          اما شهر مرزي با وجود مهابت واقعه و ساختار قابل قبول آن فيلمي به سبک و سياق فيلم هاي افشاگرانه دهه هفتاد و نخ نماست که پيرنگ عاشقانه هاليوودي-با اندکي خويشتنداري- نيز دارد. برجسته ترين نقطه قوت فيلم فيلمبرداري رينالدو ويلالوبوس و طراحي صحنه آن است. حضور باندارس و لوپز نيز فقط با هدف جلب توجه تماشاگر توجيه پذير است و پيرنگ کليشه اي فرعي آن-رستگاري و تحول لورن آدرين که در پايان فيلم بعد از مرگ دياز تصميم به ماندن در خوارز و اداره روزنامه حلي گرفته- از تاثيرگذاري ماجراي قتل ها و دهشت شان مي کاهد. اگر بازيگراني نه چندان مشهور و هاليوودي با فيلمنامه معقول تر به کار گرفته شده بود، حاصل کار مي توانست بارها تاثيرگذارتر و حتي آگاهاننده تر باشد. ولي بي رحمي دنياي تجارت سرگرمي و صنعت سينما را دست کم نگيريد. شايد اگر همين اهداف مادي نبودند، چنين فيلمي اصلاً ساخته نمي شد. تا همين اندازه نيز که توانسته اند توجه کشورها و سازمان هاي بين المللي را به اين موضوع غم انگيز جلب کنند، جاي تشکر باقي است. تماشاي فيلم يقيناً براي خانم هاي آزاد انديش و آقايان طرفدار حقوق زنان تجربه اي لذت بخش خواهد بود و شايد پالايش دهنده!
          ژانر: جنايي، درام، مهج.


          دختر کارخانه Factory Girl
          کارگردان: جورج هيکنلوپر. فيلمنامه: کاپتان مائوزنر بر اساس داستاني از آرون رچارد گولب، سايمون مونجک و خودش. موسيقي: اد شيرمور. مدير فيلمبرداري: مايکل گريدي. تدوين: دانا ئي. گلوبرمن. طراح صحنه: جرمي ريد. بازيگران: سيه نا ميلر[ايدي سجويک]، گاي پيرس[اندي وارهول]، هيدن کريستنسن[بيلي کوئين]، جيمي فالون[چاک وين]، جک هيوستن[جرارد مالانگا]، آرمين اميري[اوندين]، تارا سامرز[بريجيد پالک]، مينا سواري[ريچي برلين]، شاون هاتوسي[سيد پپرمن]. ٩٩ و ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
          ايدي سجويک، فرزند مزرعه داري ثروتمند بعد از رسيدن به نيويورک با اندي وارهول، نقاش و فيلمساز، آشنا مي شود. اندي که شيفته ايدي شده، او را به عنوان بازيگر فيلم هاي زيرزميني خود برمي گزيند. فيلم هايي که از نظر عوام و برخي منتقدان هر چند بديع، ولي پرده درايانه است. اندي اين فيلم ها را در آتليه خود-محل تجمع دوستان لاابالي و اغلب معتادش که آن را کارخانه مي نامند- توليد مي کند. ايدي نيز کم کم در اثر ارتباط با اين افراد به طرف مواد مخدر کشيده شده و بازي در چند فيلم از جمله دخترکوچولي ثروتمند بيچاره- با اشاره هايي به هويت واقعي اش- باعث مي شود تا پدرش خرجي وي را قطع کند. آشنايي با گيتاريستي ياغي به نام کوئين و جدايي متعاقب آن به همراه از دست دادن حمايت مالي پدرش و ترک بي رحمانه اش توسط اندي سبب پريشاني روحي ايدي مي شود. مدتي بعد ايدي که توسط برادرش در يک آسايشگاه بستري شده، مرخص شده و با يکي ديگر از بيماران همان آسايشگاه ازدواج مي کند. ولي شش ماه بعد بر اثر زياده روي در مصرف دارويي که دکتر تجويز کرده، از دنيا مي رود.
          چرا بايد ديد؟
          اندي وارهول[١٩٢٨-١٩٨٦] يکي از جنجالي ترين نام هاي عالم هنر بوده و هست. دو دهه از مرگ وي مي گذرد، درباره شخصيت و کار او کتاب هاي فراواني منتشر شده و بيش از ده فيلم از ماجراها و شايعات پيرامون شخصيت وي و کارش به نمايش در آمده است. اما هنوز حرف و سخن درباره اين بزرگ مرد سبک پاپ آرت و سينماي زيرزميني آمريکا تمام نشده است. بازيگران متعددي نقش وي را بازي کرده اند؛ از کريسپين گلوور در The Doors تا جرد هريس در من به اندي وارهول شليک کردم و ديويد بوي در Basquiat و حتي هجويه هاي چون آستين پاورز با بازي مارک پينگلسون يا فيلمي چون ٥٤ که به وي اهدا شده بود. اما يقين بدانيد که گاي پيرس مي تواند بهترين گزينه تا امروز براي بازي در نقش وارهول باشد و دختر کارخانه فيلمي ديدني و با ارزش درباره اين مرد و آدم هاي پيرامون وي!
          دختر کارخانه به زندگي کوتاه و تباه شده ايدي سجويک مي پردازد که در ٢٨ سالگي از دنيا رفت. زني که با شخصيت گيرا و جذابش توانست اندي وارهول همجنسگرا را شيفته خود کند. زني که الهام بخش وي در ساختن چندين فيلم مهم بود، اما زماني که ايدي با انتخاب کوئين به عنوان معشوقه از وي دور شد جايگاه اش را در کارخانه کم کم از دست داد و در کنار شرايط به وجود آمده ناشي از انتخابي غلط سقوط کرد.
          جورج هيکنلوپر متولد ١٩٦٣ سنت لوئيس در خانواده اي علاقمند به هنر و سياست بزرگ شد. از کودکي شوق فراواني به فيلمسازي داشت و اولين فيلم ٨ ميلي متري انيميشن خود کمک همکلاسي اش کرک وايز ساخت. هيکنلوپر با ساختن فيلم هاي کوتاه کار جدي فيلمسازي را آغاز کرد که تعدادي از آنها فرصت پخش از تلويزيون را پيدا کردند. وي بعدها در رشته تاريخ سينما از دانشگاه ييل فارغ التحصيل شد و سپس چندين کتاب درباره کارگردان ها نوشت. فيلم مستندش درباره دنيس هاپر در ١٩٨٨ سبب شنيده شدن نامش شد و فيلم مستندي بعدي اش به نام دل تاريکي:آخر زمان يک فيلمساز[١٩٩١] توفيق بين المللي يافته و او را به شهرت رساند. هيکنلوپر از اوايل دهه نود ساخت فيلم هاي داستاني را نيز با جعبه کشنده آغاز کرد و در سال ١٩٩٧ براي فيلم Dogtown جايزه بهترين کارگرداني را از جشنواره هاي نيوپورت و هرموزا بيچ دريافت کرد. دختر کارخانه آخرين فيلم او پس از کارنامه اي موفق است که در ساختار و قصه شباهت به فيلم زيبا و اثرگذار لني[باب فاس، ١٩٧٤] دارد. يک فيلم مستقل ٧ ميليون دلاري که در کنار نشان دادن توانايي وي، بازيگر/ستاره تازه اي به نام سيه نا ميلر را به تماشاگر مي شناساند. بدون شک فيلم بدون حضور وي ششکل فعلي خود را پيدا نمي کرد. جدا از شباهت حيرت انگيز وي به ايدي سجويک، درک و دريافت او از روحيات شخصيت واقعي مورد ارجاع فيلم و رابطه اش با وارهول باعث دستيابي وي به چنين ايفاي نقشي انجاميده است.
          ممکن است منتقدان ظاهربيني فيلم را حکايتي درباره سقوط دختري جوان و جوياي شهرت در شهري بزرگ به علت آشنايي با آدم هاي ناباب! ارزيابي کنند، نگاهي کليشه اي که مي تواند دختر کارخانه را تا حد قصه اي اخلاقي تنزل دهد. وجود بيلي کوئين[بازتاب باب ديلن] با تفکر متفاوتش و سرانجام ترک ايدي نيز مي تواند به اين توهم تا حدي دامن بزند. اما خود او نيز دست کمي از اطرافيان وارهول ندارد. او نيز دل به تخدير مغز خود داده، با اين تفاوت که به جاي مواد مخدر يا مشروب افکاري متفاوت ذهن او را در اختيار گرفته اند. درباره اين فيلم بسيار بيشتر از اينها و جدي تر بايد حرف زد، ولي تا آن روز سعي کنيد با هر ترفندي که شده فيلم را به چنگ آورده و تماشا کنيد. طرفداران پاپ آرت و وارهول اولويت دارند!
          ژانر: زندگي نامه، درام.

          Comment




          • کارگردان: بيکت ايلهان. فيلمنامه: ميتن بلگين. موسيقي: جم ايديز. مدير فيلمبرداري: کلوديو بوليوار. طراح صحنه: مصطفي ضيا اولکنجيلر. بازيگران: يتکين ديکينجيلر[ناظم حکمت]، دولون آي سوي سرت[پيرايه]، ئوزگه ئوزبرک[منّور]، اوغور پولات[تحسين بي]، فريت کايا[بالابان]، سونا کسکين[جليله خانم]، رضا سونمز[اورهان کمال]. ١١٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ ترکيه. نامزد لاله طلايي بهترين فيلم از جشنواره استانبول.
            ناظم حکمت شاعر بزرگ و مبارز ترک در سال ١٩٤١ به زندان بورسا منتقل مي شود. او به خاطر تبليغ براي کمونيسم و تشويق ارتش به شورش محکوم به گذراندن ٢٨ سال زندان شده است. سال هاي جنگ جهاني دوم است. وحشت و فشارهاي جنگ به داخل زندان نيز راه يافته، اما ناظم و ديگر زندانيان مي کوشند به هر طريقي شده اميد خود را از دست ندهند. ناظم که از حسرت ديدار همسر و فرزندانش به تنگ آمده، کم کم راه هايي براي رهايي از تنهايي مي يابد. او روزهايش را با نوشتن، نقاشي و ترجمه مي گذراند و احترام رئيس زندان و ديگر زندانيان را کسب کرده است. پس از چند سال جدايي و تحمل فشارها، زندگي و ازدواج عاشقانه ناظم و همسرش پيرايه به پايان خود نزديک مي شود، چون زني به نام منّور-از اقوام ناظم- به زندگي ناظم وارد شده است. تنهايي و نوميدي سبب مي شود تا ناظم دل به منّور بسپارد. اما حوادثي که در پي مي آيد، ناظم را ابتدا به فرار و سپس خودکشي سوق مي دهد. نقشه فرار عملي نمي شود و ناظم در آخرين لحظه از خودکشي منصرف مي شود. بعد از گذراندن نيمي از محکوميت اش، در سال ١٩٥١ پس از شدت يافتن بيماري سياتيک اش و فعاليت هنرمندان و نويسندگان جهان براي رهايي وي، از زندان آزاد شده و ترکيه را ترک مي کند...
            چرا بايد ديد؟
            غول چشم آبي اولين فيلم داستاني تاريخ سينماي ترکيه و دنيا درباره بزرگ ترين شاعر قرن بيستم ترکيه است. مرد مبارزي که عاشق زبان و وطنش بود. شاعر کمونيستي که سال هاي طولاني زندان و سپس تبعيد خودخواسته از وي چهره اي اسطوره اي ساخت. کسي که با شعرهايش، همچون ولاديمير ماياکوفسکي الهام بخش جوانان شيفته سوسياليسم در هر جاي دنيا شد. زندگي پر تلاطم وي تا امروز در چندين فيلم مستند به تصوير کشيده شده، اما ساخته شدن اولين فيلم داستاني درباره وي توسط يکي از شناخته شده ترين کارگردان هاي زن سينماي ترکيه اتفاقي بس مهم است.
            بيکت ايلهان متولد ١٩٤٤ ازمير بعد از تحصيل در رشته سينما و توليد چندين فتورمان با دستياري کارگرداني فيضي تونا در فيلم تو را در قلبم دفن کردم وارد عالم سينما شد. در ١٩٨٩ با اقتباس از سه شعر معروف آتيلا ايلهان کليپي سه قسمتي ساخت. در ١٩٩٢ سريال هاي آخرين اميد و تله فلش را کارگرداني کرد. در ١٩٩٣ اولين فيلم بلند سينمايي خود را به نام چهره يک زن کارگرداني نمود. در همين سال فيلم دومش قدحي براي تو را ساخت. اما سه سال بعد با فيلم مردي در کوچه و دريافت جايزه اي از جشنواره آدانا به شهرت رسيد. فيلم بعدي اش قايق ران که محصول مشترک ترکيه، بلغارستان و يونان بود بر شهرت اش افزود. اما پنجمين فيلمش چهره تاريک ماه نتوانست توقعات منتقدان و تماشاگران را برآورده کند. غول چشم آبي ششمين فيلم اوست که به مدد شخصيت اصلي فيلم توانست بار ديگر توجه رسانه ها و مردم عادي را به وي جلب کند. البته به عنوان اولين فيلم داستاني با محوريت ناظم حکمت[يا بهتر بگويم ناظيم حيکمت] باعث ايجاد جار و جنجال هايي نيز شد. شايد اين اولين بار بود که شخصيت يک فيلم سينمايي ترکيه رو به دوربين از کمونيست بودنش، از يک شاعر کمونيست بودنش و تلاش براي درک بيشتر و بهتر آن، با صدايي رسا سخن مي گفت. او مانند شخصيت هاي بدورد فردا[رئيس چليک] هر چند واقعي، اما مبارزي سلاح به دست نبود. يقيناً اگر نفوذ بستگان متنفذ ارتشي وي چون فواد پاشا نبود، ناظم نيز سرنوشتي چون ديگر چپ گرايان وطنش مي داشت. چون هراس دولتمردان ترکيه از قلم وي بيش از اسلحه گرم چريک ها بود.
            غول چشم آبي با بازي به شدت تاثيرگذار و همراه کننده يتکين ديکينجيلر، که در فيلم پدرم و پسرم و آخرين رقص[قسمت دوم سريال خانه کابوس ها] نيز خوش درخشيده بود، سوگ سرودي درباره تنهايي، تسليم نشدن به نوميدي، مبارزه براي آزادي و عشق است. عشق به يک موجود زنده، عشق به يک زبان و عشق به يک وطن!
            عشقي که در سايه يک مکتب ايدئولوژيک قوام مي يابد و مي بالد و به بار مي نشيند. ميراث ابدي و بزرگ ناظم حکمت بدون اين پس زمينه فکري هرگز به وجود نمي آمد. کسي که به گواه نوشته هاي پايان فيلم هنوز در کشورش از سوي دولتمردان شوونيست و مذهبي يک خائن محسوب مي شود. ناظم حکمت در کشور ما نيز به عنوان يک شاعر بزرگ و مبارز شهرتي به سزا دارد، يقين دارم اگر اين فيلم شانس نمايش در ايران را به دست آورد[که فعلاً دور از ذهن و بعيد به نظر مي رسد]، همچون کتاب هاي ناظم از استقبال مساعدي برخوردار خواهد شد.
            دنيز گزميش، يوسف اصلان و حسين اينان که در ششم ماه مه ١٩٧٢ در زندان مرکزي آنکارا اعدام شدند.
            بخشي از حوادث دوره اقامت ناظم حکمت در زندان با نام بند هفتاد و دوم توسط يکي از هم بنديان وي به نام اورهان کمال[١٩١٤-١٩٧٠ - از رمان نويسان رئاليست و مشهور ترکيه] پس از آزادي در ١٩٥٤ نوشته و منتشر شد، که توسط اردوغان توکاتلي در سال ١٩٨٧ به فيلم برگردانده شد.
            ژانر: درام، سياسي، زندگي نامه.


            Comment


            • Daddy Day Camp (2007)

              kid-harried dad is put in charge of a summer day camp.

              Genres: Comedy and Sequel

              Release Date: August 8th, 2007 (wide)

              MPAA Rating: PG for mild bodily humor and language.

              Distributors: Sony Pictures Entertainment

              Cast and Credits

              Starring: Cuba Gooding Jr, Lochlyn Munro, Paul Rae, Richard Gant, Spencir Bridges
              Directed by: Fred Savage
              Produced by: Jason Shuman, William Sherak

              Comment


              • Rush Hour 3 (2007)

                LAPD detective James Carter and Chinese Chief Inspector Lee travel to Paris to battle a wing of the Chinese organized crime family, the Triads.

                Genres: Action/Adventure, Comedy and Sequel

                Release Date: August 10th, 2007 (wide)

                MPAA Rating: PG-13 for sequences of action violence, sexual content, nudity and language.

                Distributors: New Line Cinema

                Cast and Credits

                Starring: Jackie Chan, Chris Tucker, Max von Sydow, Noemie Lenoir, Hiroyuki Sanada
                Directed by: Brett Ratner
                Produced by: Arthur Sarkissian, Leon Dudevoir, Roger Birnbaum

                Comment


                • Stardust (2007)

                  A young man named Tristan (Charlie Cox) tries to win the heart of Victoria (Sienna Miller), the beautiful but cold object of his desire, by going on a quest to retrieve a fallen star. His journey takes him to a mysterious and forbidden land beyond the walls of his village. On his odyssey, Tristan finds the star, which has transformed into a striking girl named Yvaine (Claire Danes). However, Tristan...

                  Genres: Romance, Science Fiction/Fantasy and Adaptation

                  Release Date: August 10th, 2007 (wide)

                  MPAA Rating: PG-13 for some fantasy violence and risque humor.

                  Distributors: Paramount Pictures
                  Cast and Credits

                  Starring: Claire Danes, Robert De Niro, Michelle Pfeiffer, Sienna Miller, Charlie Cox
                  Directed by: Matthew Vaughn
                  Produced by: David Womark, Kris Thykier, Peter Morton

                  Comment


                  • Rocket Science (2007)

                    Life is not easy for teenager Hal Hefner of suburban Plainsboro, New Jersey. His parents have abruptly split; his older brother, Earl, is a budding obsessive-compulsive who pushes him around; and he has an unpredictable stutter that makes high school an exercise in embarrassment, self-effacement and terrible lunches. Given that his active mind and quick wit tend to be obscured by his problematic voice,...

                    Genres: Comedy

                    Running Time: 1 hr. 38 min.

                    Release Date: August 10th, 2007 (limited)

                    MPAA Rating: R for some sexual content and language.

                    Distributors: Picturehouse

                    Cast and Credits

                    Starring: Reece Thompson, Anna Kendrick, Vincent Piazza, Nicholas D'Agosto, Aaron Yoo
                    Directed by: Jeff Blitz
                    Produced by: Effie T. Brown, Sean Welch

                    Comment


                    • فيلم پاداش سکوت ساخته مازيار ميري د رتهران بر پرده سينما ها است. هنر روز اين فيلم را مورد نقد و بررسي قرار داده است.

                      پراکنده و ناشناس
                      کارگردان : مازيار ميري- نويسنده فيلمنامه:فرهاد توحيدي براساس داستان من قاتل پسرتان هستم نوشته احمد دهقان- مدير فيلمبرداري: بهرام بدخشاني - تهيه کننده:محسن علي اکبري-بازيگران:پرويز پرستويي، جعفر والي، پريوش نظريه، آتيلا پسياني، مهتاب کرامتي و رضا کيانيان
                      خلاصه داستان: اکبر که از رزمندگان دوران جنگ بوده و امروز بليط اتوبوس مي فروشد، در تلويزيون تصويري از دوران جنگ را مي بيند و يکي از همرزمانش را که يحيي نام داشته است. تلويزيون يحيي را شهيد خطاب مي کند و اکبر مي داند که داستان چيز ديگري است. او سراغ پدر يحيي مي رود تا به او بگويد يحيي شهيد نشده است. يحيي شب عمليات تير مي خورد و چون تحمل درد را ندارد و فريادش ممکن است سپاه ايران را لو بدهد به دستور فرمانده به دست اکبر کشته مي شود. حال اکبر با يد در سفري اين را به پدر يحيي که پسرش را شهيد مي پندارد ثابت کند.
                      پاداش سکوت سومين فيلم مازيار ميري پس از ساختن فيلم هاي قطعه نا تمام و به آهستگي به شمار مي آيد. ميري اگرچه مي کوشد فيلم به فيلم زبان خود را پخته تر کند، اما در پاداش سکوت از دو فيلم قبلي خود عقب تر مي ماند. او در اين فيلم سراغ شخصيت هايي رفته که شناخت چنداني از آنها ندارد و همين مسئله سبب شده زبان مورد نظر وي در برخي صحنه ها به تکامل نرسد.
                      ميري در دو فيلم قبلي اش هم نشان داده بود که به تم جست و جو علاقمند است و در اين فيلم هم از اين تم سود مي جويد. در فيلم اول او با محققي همسفر شد که قصد بازشناسي آواهاي ايراني را داشت و در فيلم دوم با سرگشتگي هاي مردي که در مورد همسرش دچار سوء ظن شده بود. در فيلم پاداش سکوت ما با يک فيلم کاملا ايستگاهي مواجه هستيم. فيلمي که در آن دو شخصيت فيلم در راستاي دست يابي به حقيقت سفري را آغاز مي کنند. آنها به سراغ شخصيت هايي مي روند که شايد نشاني از مرگ يحيي داشته و بتوانند ادعاهاي اکبر را در مورد قتل او ثابت کنند. ميري در کنار داستان اصلي که توحيدي بر اساس قصه اي3 صفحه اي از احمد دهقان نوشته سعي دارد نا منسبات اجتماعي را نيز در مورد جنگ و نگاهي که امروز به اين پديده مي شود را هم نقد کند، اما در اين راه موفقيتي حاصل نمي کند.

                      داستان دهقان پس از چاپ مناقشات فراواني را پديد آورد و اگر نويسنده داستان از ادبياتي هاي دوران دفاع مقدس نبود به طور حتم اين داستان مي توانست برايش دردسر آفرين شود. بحث بسيار بالا گرفت تا اينکه سيد مهدي شجاعي در مدح داستان مطلبي را در روزنامه جام جم نوشت وقضيه فروکش کرد. اين را در مطلب آوردم که بگويم در اصطلاح فيلمنامه نويسان دو خطي فيلمنامه آنقدر جذاب است که بتواند هر بيننده اي را روي صندلي ميخکوب کند. اما ميري تا ان اندازه به حاشيه مي رود که داستان اصلي در برخي فصول به کلي فراموش مي شود. به طور مثال مي توان به سکانسي اشاره داشت که اکبر و پدر يحيي به دفتر مجله يکي از دوستان قديم مي روند و مي فهمند که امروز همسر همرزم قديمي اکبر نشريه را به شکل يک هفته نامه زرد اداره مي کند. بحث هايي که بين اين شخصيت ها در مي گيرد در کنار بازي بسيار بد مهتاب کرامتي فيلم را کاملا از ريتم اوليه خارج مي کند. يا برعکس زمانيکه اکبر سرغ همرزم ديگرش که امروز تاجر شده و فرهاد اصلاني به خوبي نقش او را بازي مي کند به طور کلي توجه مخاطب را از داستان منحرف مي نمايد.
                      در اين قسمت تا آنجا بازي اصلاني قابل توجه است که ما پرستويي را نيز فراموش مي کنيم. اين عدم هماهنگي ميان سکانس ها بزرگترين لطمه را به پيکره فيلم وارد کرده و ميري در جايگاه يک کارگردان نتوانسته هماهنگي مناسبي را ميان فصل هاي فيلم پديد آورد. در اصول روايتي يک فيلم ايستگاهي در هر يک از ايستگاه هايي که تماشاگر متوقف مي شود، مي بايست فيلمنامه نويس و کارگردان اطلاعات تازه اي را در اختيار او قرار دهند و به طبع بنا بر اصول درام داستانک هايي نيزمورد نياز است تا فيلم شاخ و برگ پيدا کند، اما زمانيکه داستانک ها از داستان اصلي پررنگ تر شود کار روايت فيلم تمام است.
                      پرويز پرستويي هم تقريبا همانند ديگر فيلم هايي که بازي کرده نقش آفريني مي کند و نمي تواند رد پاي جديدي از خود به يادگار گذارد. جعفر والي هم که پس از مدت ها دوري از سينما با اين فيلم مجددا به عرصه سينما بازگشته نمي تواند هم پاي ديگر بازيگران باشد و ميري هم تلاش چنداني براي هماهنگي او از خود نششان نمي دهد.
                      اما با تمام اين اوصاف فيلم پاداش سکوت در اين زمانه فيلم مهمي است. اينکه ماسراغ ابعادي از جنگ برويم که تا کنون ناگفته مانده و اين ناگفته ها از زبان فيلمسازي چون ميري که 36 سال بيشتر سن ندارد بيان شود مي تواند راه را بر ديگران براي توليد چنين آثاري پديد آورد.
                      علاوه بر اين فيلمسازي متفاوت درزمينه جنگ از انحصار فيلمسازان آشناي اين عرصه خارج مي شود و اين هم اتفاقي فرخنده است.
                      تنها يک نکته مي ماند و آن هم فصل انتهايي فيلم است که در واقع آن چيزي است که در گذشته بوده و ما واقعيت را در انتهاي فيلم مي بينيم. در اين بخش ميري از تکنيک فيلمبرداري زير آب سود جسته است و کليد فيلم زير آب حل مي شود و تلاش ميري و بدخشاني در اين زمينه قابل توجه است.

                      Comment


                      • باران تابستاني ساخته انتونيوباندراس يکي از 7 فيلم روز سينماي جهان است که معرفي آن در اين بخش ومصاحبه با بازيگري که براي بار دوم در نقش کارگردان ظاهرشده در بخش مصاحبه سينماي جهان آمده است.
                        فيلم هاي روز سينماي جهان

                        زودياک Zodiac
                        کارگردان: ديويد فينچر. فيلمنامه: جيمز وندربيلت بر اساس کتابهاي رابرت گري اسميت. موسيقي: ديويد شاير. مدير فيلمبرداري: هريس ساويدس. تدوين: انگوس وال. طراح صحنه: دانالد گراهام برت. بازيگران: جک جايلنهال[رابرت گري اسميت]، مارک روفالو[کارآگاه ديويد تاسکي]، آنتوني ادواردز[کارآگاه ويليام آرمسترانگ]، رابرت داوني جونيور[پل آوري]، برايان کاکس[ملوين بلي]، جان کارول لينچ[آرتور لي آلن]. ١٥٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد بهترين بازيگر/ جک جايلنهال مرد فيلم هاي ترسناک از مراسم انتخاب نوجوانان.
                        سانفرانسيسکو، سال هاي پاياني دهه ١٩٦٠. پس از قتل زوجي جوان پليس که نتوانسته ردي از قاتل آنها بيابد، خود را با معماي پيچيده اي رو در رو مي بيند. اين معما با وقوع قتل هايي ديگر و رسيدن نامه هايي به دفتر روزنامه سن فرانسيسکو کرونيکل با امضاي زودياک پيچيده تر مي شود. کارآگاه ديويد تاسکي و همکارش که مسئول پيگيري پرونده شده اند، براي ديدن نامه ها به دفتر روزنامه مي روند. پل آوري از خبرنگاران مشهور روزنامه نيز مسئول پيگيري ماجرا شده و به زودي توجه رابرت گري اسميت کاريکاتوريست روزنامه نيز به اين موضوع جلب مي شود. وقوع قتل هايي ديگر، رسيدن نامه هاي تازه و نوشته شده به رمز و همچنين پخش برنامه اي تلويزيوني ب حضور دکتر ملوين بلي سبب مشهورتر شدن قاتل سريالي مي شود. اما پليس با وجود داشتن چندين مظنون و فقدان مدارک محکمه پسند قادر به خاتمه دادن به مسئله نيست. گري اسميت که به شدت به اين قضيه علاقمند شده خود را وقف پيگيري ماجرا مي کند. چند سالي مي گذرد و آوري که الکلي شده موضوع را رها مي کند. تاسک نيز بعد از ماجراهايي و با وجود باز بودن پرونده علاقه خود را به زودياک از دس مي دهد. اما گري اسميت با پيگيري هاي خود سرانجام قانع مي شود که قاتل را يافته است. اين فرد کسي نيست جز آرتور لي آلن که از مظنونين اصلي پليس بوده و در گذشته دستگير نيز و به علت فقدان مدرک آزاد شده بود. گري اسميت دو کتاب با موضوع زودياک منتشر مي کند و پليس يک بار ديگر به سراغ آلن مي رود. آلن دو روز بعد به مرگ طبيعي فوت مي کند. بعد از مرگ وي ثابت مي شود که دست خط او و نمونه دي ان اي وي با نمونه يافته شده در نامه هاي زودياک مطابقت ندارد...
                        چرا بايد ديد؟
                        قتل هاي زنجيره اي از پديده هايي است که با نزديک شدن به روزهاي آغازين قرن بيستم شکل گرفت. شايد تقدير اين بود که هويت اولين قاتل سريالي کشف نشود يا کشف آن سال ها به طول بينجامد تا ضرروت تجهيز نيروي پليس به علم و تکنولوژي مدرن رخ بنمايد. اولين قتل هاي زنجيره اي در انگلستان صورت گرفت. مردي که به جک شکم پاره کن يا جک قصاب معروف شد، شروع به کشتن فواحش لندن کرد. جستجوي کارآگاه هاي اسکاتلنديارد سال ها طول کشيد و مظنونين زيادي دستگير شدند. اما هنوز بسياري از مورخين و کارشناسان اعتقاد دارند که قاتل واقعي هرگز شناسايي و دستگير نشد. هفت دهه بعد در آن سوي اقيانوس، قاتل ديگري که خود را زودياک مي ناميد، شروع به کشتار انسان هاي بيگناه کرد. انگيزه او با جک شکم پاره کن تفاوت بسياري داشت، ولي خيلي زود به دليل ناکامي مامورين پليس در يافتن وي تبديل به دومين فرد مشهور فهرست آدم کش هاي ناشناس-پس از جک-شد. افراد پليس نيز نسبت به اوايل قرن بيستم مجهزتر و کارآزموده تر بودند. ولي اين قاتل نيز با وجود مبادرت به قتل هايي ديگر در طول يک دهه، هرگز شناسايي و دستگير نشد. ظهور چنين جنايتکاراني بر ضعف هاي موجود در دستگاه پليس و قوه قضاييه و لزوم بازسازي و تجهيز آنها صحه گذاشت. اما همان گونه که جک قصاب تبديل به اسطوره اي ابتدا محلي و سپس جهاني شد، زودياک نيز مهر خود را بر دوران خود و دهه هاي بعد زد. با فاصله کوتاهي از اولين قتل ها، تام هنسون با شرکت هال ريد و باب جونز در سال ١٩٧١ فيلمي به نام زودياک قاتل ساخت. اما فيلم دان سيگل به نام هري کثيف که بعد از اين فيلم در همان سال و با اشاره اي مبهم به ماجراهاي زودياک/منطقه البروج[با بازي اندرو رابينسون] به نمايش در آمد، شهرت بيشتري کسب کرد. قاتل در اين فيلم خود را عقرب/ Scorpioنام داده بود، که اشاره اي صريح به زودياک بود.
                        در سال ١٩٧٧ اولين رمان به شخصيت محوري زودياک کليف اسميت جونيور نوشته شد و در طول دهه هاي گذشته اين تعداد به شش کتاب ديگر رسيد. در اوايل دهه ١٩٩٠ اولين داستان گرافيکي بر اساس اسن شخصيت توسط استيون فريل نوشته و در انگلستان منتشر گرديد. زوياک تاثير خود را بر موسيقي پاپ نيز گذاشت و در همين دوره آلبوم هايي متعددي با نام زودياک قاتل يا قتل هاي هاي زودياک منتشر شد. تلويزيون نيز در سال ١٩٩٦ با اختصاص دادن اپيزودي از ماجراهاي پليس سن فرانسيسکويي"نش بريجز" دان جانسون را به شکار مقلد زودياک فرستاد. در پايان همين قسمت زودياک واقعي با نش تماس تلفني مي گرفت. اين ارجاعات در سريال هاي ديگري نيز تکرار شد.
                        در ١٩٩٠ قسمت سوم جن گير اشاراتي نه چندان مستند به ماجراي زودياک داشت. در ١٩٩٦ نيز فيلم تلويزيوني The Limbic Region [با شرکت ادوارد جيمز الموس]که بر اساس کتاب رابرت گري اسميت ساخته شده بود، به نمايش در آمد. در سال ٢٠٠٠ فيلم کوتاهي با نام قاتلي در لباس مبدل نيز در شهر وايه خو[يکي از محل هاي واقعي جنايت] توسط گروهي فيليپيني ساخته شد که ماجراهاي آن در زمان حال رخ مي داد.
                        فيلم بعدي زودياک قاتل نام داشت که توسط يولي لامل در ٢٠٠٥ ساخته شد و باز هم به بازي موش گريه ميان زودياک واقعي و يک مقلد مي پرداخت. در سال گذشته نيز فيلم زودياک به کارگرداني الکس بالکلي، درباره ماجراهاي کارآگاهي خيالي که مسئول پيگيري پرونده قتل هاي وايه خو شده بود، به نمايش در آمد. هيچ کدام از اين فيلم ها-به غير از مورد آخري- به حوادث و رخدادهاي واقعي اعتناي چنداني نداشتند. وجود قاتلي مرموز که شايد هنوز زنده باشد، محملي براي خلق هيجان و تنش بود. اما فينچر بر خلاف پيشينيانش سعي دارد همه حوادث را از ديد فردي که در آن دوره زيسته و زندگي خود را وقف تعقيب زودياک کرده، نمايش دهد. رابرت گري اسميت که از نزديک با کارآگاه و خبرنگار مسئول پرونده در تماس بوده و دو کتاب نيز درباره همين موضوع به چاپ رسانده است.
                        ديويد فينچر با فيلم هاي قبلي خود از جمله هفت نشان داده که کارگرداني آشنا به موضوع قاتلين سريالي است. طبيعي است سرگذشت قاتلي واقعي که اعمالش چند دهه سن فرانسيسکو را در وحشت فرو برده- و از همه مهم تر حضور و وجود انسان هايي که تعقيب او را تبديل به تنها کار و وسوسه ذهني خود کرده اند- مي تواند دستمايه خوبي براي وي باشد. زودياک با فاصله اندکي از فيلم بالکلي اکران شد و از نظر دورنماي قصه چيز تازه اي براي تماشاگر ندارد. به همين علت با وجود اين که فيلم محصولي ٨٥ ميليون دلاري است و کارگرداني چون فينچر در پشت دوربين قرار دارد، از نظر تجاري با شکست روبرو شد.
                        ديويد لئو فينچر متولد ١٩٦٢ دنور، کلرادو در زمان وقوع قتل ها دانش آموزي بيش نبود. يقيناً او نيز به همراه بسياري مفتون اعمال اين آدم کش رواني شده و گزارش کارهاي وي را با دقت دنبال مي کرده است. به نظر مي رسد که فينچر بعد از چندين دهه از وراي روايت گري اسميت در حال بازخواني ماجراي زودياک است. ساختار کرونولوژيک فيلم، حضور شخصيت هاي واقعي و ريتم کند و سنگين فيلم نيز حکايت از همين دارد. چيزي که مي تواند تماشاگر آشنا با پيشينه او در ساخت فيلم هاي مهيج جنايي[هفت و بازي-حتي باشگاه مشت زني] را از سالن فراري دهد. اما مطمئن باشيد اگر کمي حوصله به خرج داده و تا پايان اين فيلم تقريباً سه ساعته را تماشا کنيد؛ صاحب تجربه اي گرانقدر در شناخت رفتار آدمي خواهيد شد. يعني همان چيزي که الهام بخش زودياک در انجام قتل هاست: خطرناک ترين بازي که توسط خطرناک ترين موجود زنده صورت مي گيرد؛ يعني شکار انسان توسط انسان!
                        ولي آن چه در روايت فينچر از نظر تاريخي اهميت دارد، ابطال دلايل يافته شده توسط رابرت گري اسميت و ادعاهاي او است که آرتور لي آلن را زودياک معرفي مي کند. فينچر در طول پنج سال گذشته و پس از اتاق امن که در مقايسه با فيلم هاي پيشين او قدمي به جلو محسوب نمي شد، فيلم ديگري نساخته است. بنابر اين توقع دوستداران وي و منتقدانش هنگام تماشاي زودياک، مواجهه با فيلمي بسيار قوي تر بود. اميدي که چندان فرجام خوشي نمي يابد. شايد دليل آن صادق بودن بيش از حد فينچر به ماجراهاي واقعي باشد که سبب ملال آور بودن فيلم شده است. هر چند داراي ارزش هايي روايي بالايي است و فضاسازي فينچر در داستاني که محدوده زماني گسترده اي را شامل مي شود، بي اغراق درجه يک محسوب مي شود. اما حضور هنرپيشه اي چون جايلنهال در نقش اصلي-با وجود تبحرش در بازيگري- به دليل فيزيک نامناسب که قادر به جذب همدلي تماشاگر نمي شود[بر خلاف رابرت داوني جونيور و حتي مارک روفالو] باعث شده تا تحقيقات پر افت و خيز و چند ساله گري اسميت و فيلم فينچر کسالت آور و عاري از هيجان لازمه فيلمي هاي جنايي/خبرنگاري يا کارآگاه خود خوانده شود. همين امر وقتي آوري پيشنهاد همکاري با او را رد مي کند[فراموش نکنيم که رابطه اين دو در گذشته نيز از گفتگوهاي معمولي چندان فراتر نرفته] باعث تعجب تماشاگر نمي شود.
                        تمامي سعي فينچر به شکلي آگاهانه معطوف به روانشناسي تعقيب کنندگان زودياک شده و شخصيت هايي فوق العاده عميق نيز خلق کرده است. اما بازي که اين بار او براي شرکت در آن از بيننده دعوت مي کند، بسيار بالغ تر و دور از دسترس تر از بازي[١٩٩٧] ده سال قبل اوست. تنها مزيت فيلم دعوت از تماشاگران به جستجوي اينترنتي يا مطالعه منابع نوشتاري درباره زودياک است. با اين حال اگر شيفته کارهاي فينچر هستيد، غلفت در تماشاي آخرين کار-حتي با داشتن عذر موجه- خطايي نابخشودني است!
                        ژانر: جنايي، درام، مهيج.

                        Comment



                        • جانور Gwoemul
                          کارگردان: جوون هو بونگ. فيلمنامه: چول هيون بيک، جوون هو بونگ، وون جون ها. موسيقي: بايونگ وو لي. مدير فيلمبرداري: هايونگ کو کيم. تدوين: سيون مين کيم. طراح صحنه: سئونگ هيه ريو. بازيگران: کانگ هو سونگ[پارک گانگ دو]، هيه بونگ بايون[پارک هيه بونگ]، هائه ايل پارک[پارک نام ايل]، دو نا بايي[پارک نام جوو]، آه سونگ کو[پارک هايون سئو]، ديويد جوزف آنسلمو[دانالد]. ١١٩ و ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ کره جنوبي. نام ديگر: The Host. نامزد جايزه ساترن بهترين فيلم و بهترين بازيگر جوان/آه سونگ کو از مراسم آکادمي فيلمي هاي علمي تخيلي، فانتزي و ترسناک، برنده جايزه بهترين تدوين، صدابرداري و بهترين بازيگر نقش مکمل/هيه بونگ بايون از جشنواره فيلم هاي آسيا و اقيانوس آرام، برنده جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر زن/آه سونگ کو از مراسم Baek Sang Art، برنده جايزه اژدهاي آبي بهترين فيلم، بهترين بازيگر ن، بهترين بازيگر مرد نقش مکمل و جلوه هاي ويژه از مراسم بلو دراگون، نامزد جايزه امپاير بهترين کارگرداني، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره فانتاسپورتو، برنده جايزه بهترين کارگرداني و تدوين به همراه ٥ نامزدي ديگر از جشنواره گراند بل/کره جنوبي، نامزد جايزه بهترين فيلم آسيايي از جشنواره هنگ کنگ، برنده بهترين جلوه هاي ويژه و جايزه اورينت اکسپرس از جشنواره Sitges کاتالونيا.
                          رودخانه هان با مناظر و چشم اندازهاي زيبايش شهر سئول را به دو قسمت تقسيم کرده است. جهانگردان و مسافران زيادي براي تماشاي زيبايي هاي رود هان به کرانه هاي آن مي آيند. در ساحل رود پارک هه بونگ پيرمردي شصت ساله - صاحب دو پسر، يک دختر و نوه - دکه اغذيه فروشي دارد. اما نه او و کساني که براي تفريح به ساحل مي آيند خبر ندارند که در اعماق رودخانه جانوري خطرناک متولد و بزرگ شده است. زباله هاي شيميايي خطرناکي که نيروهاي ارتش آمريکا چند سال قبل مخفيانه در رود هان ريخته اند، سبب به وجود آمدن اين هيولا شده است. يک روز ناگهان جانور پا به ساحل گذاشته و به افرادي که سرگرم پيک نيک هستند، حمله مي کند. در شلوغي و وحشت ايجاد شده از اين حمله، هايون سئو نوه پارک هه بونگ توسط جانور گرفتار مي شود. نام جوو- تيرانداز عضو تيم ملي- و نام ايل -يک غرغروي بيکار- فرزندان او، گانگ دو پدر ساده لوح دختر را به خاطر اين ماجرا سرزنش مي کنند. اما هجوم مامورين و ايجاد قرنطينه در اطراف رود مجالي براي اين کارها باقي نمي گذارد. نيمه شب در قرنطينه، موبايل گانگ دو زنگ مي خورد. هايون سئو زنده است و از لانه جانور با او تماس گرفته است. مامورين حرف هاي آنها را باور ندارند و به دليل هراس از پخش ويروسي که جانور در محيط پخش کرده، اجازه خروج از قرنطينه را هم نمي دهند. به همين خاطر خانواده پارک از قرنطينه پا به فرار مي گذارند تا به هر وسيله اي که شده هايون سئو را نجات دهند...
                          چرا بايد ديد؟
                          جوون هو بونگ متولد ١٩٦٩ نام چندان آشنايي براي تماشاگر ايراني نيست. او در سال ١٩٩٩ با نوشتن فيلمنامه شبح[بايونگ چون مين] وارد سينما شد. شبح يک فيلم اکشن مهيج درباره اولين زير دريايي اتمي کره بود که با استقبال خوب تماشاگران روبرو شد. سال بعد جوون هو بونگ اولين فيلمش را به نام سگ هايي که پارس مي کنند گاز نمي گيرند کارگرداني کرد. فيلم بر خلاف اثر قبلي يک کمدي درباره يک استاد پاره وقت کالج و دلگيري اش از پارس سگ همسايه بود. فيلم توانست جايزه فيپرشي جشنواره هنگ کنگ را به خاطر طنز سياه و پرداخت قدرتمندش به چنگ آورد و در جشنواره هاي بوگوتا، بوئنوس آيرس و اسليم دنس نيز بدرخشد. سه سال بعد دومين فيلم جوون هو بونگ به نام خاطراتي درباره قتل به نمايش در آمد. خاطراتي درباره قتل[با شرکت کانگ هو سونگ] بر اساس قتل هاي زنجيره اي اواسط دهه ١٩٨٠ و تلاش هاي نافرجام دو کارآگاه پليس براي يافتن قاتل ساخته شده بود. جوايز فراواني-از جمله جايزه بزرگ و ويژه جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک و جايزه فيپرشي جشنواره سن سباستين- که اين فيلم براي کارگردانش به ارمغان آورد، زمينه ساز پخش گسترده جهاني آن شد. سه سال گذشته و جوون هو بونگ با سومين فيلمش در ژانري کاملاً متفاوت بازگشته است. اتفاقي که باعث شده تا منتقدان بسياري به احترام اين جانور کلاه از سر بر گيرند.
                          جانور در درجه اول فيلمي ١١ ميليون دلاري و طبعاً براي سينماي کره جنوبي يک محصول بزرگ و گران قيمت است. قسمت عمده اين مبلغ صرف جلوه هاي ويژه و خلق جانوري شده که نامش را به فيلم بخشيده است. اما نگاهي دوباره به جانور مي تواند توانايي هاي کارگردانش را در ساخت فيلمي پذيرفتني از قصه اي در خور فيلم هاي درجه سه ويديويي دهه هشتادي ثابت کند. سينماي کره در سال هاي اخير کارگردان هاي با استعدادي چون کيم کي دوک و چان ووک پارک را به سينماي دنيا هديه کرده است. روندي که به نظر مي رسد در سال هاي آتي ادامه خواهد يافت. جوون هو بونگ نيز يکي از اين فيلمسازان است که با اندکي تفاوت در کنار چان ووک پارک قرار مي گيرد. هر دو کارگردان بر خلاف کيم کي دوک به خلق هيجان و تعليق علاقه زيادي دارند و فيلم هاي شان از سوي تماشاگر عادي نيز بهتر پذيرفته مي شود. اتفاقي که مي تواند سينماي محلي کره جنوبي را از نظر اقتصادي بهبود بخشيده و درهاي بازار جهاني را نيز به روي آنان بگشايد.
                          جوون هو بونگ با کارنامه کوتاهش ثابت کرده، کارگرداني مسلط به ژانرها و قادر به نوآوري يا تلفيق مبتکرانه آنهاست. وقتي صحبت از ژانر مي کنيم بايد نگاهي به فيلم هاي با محوريت هيولاها در تاريخ سينما بيندازيم. اغلب اين فيلم ها ترکيب از دو ژانر علمي تخيلي و تريلر هستند يا اکشن هاي فانتزي به شمار مي روند. اما جانور بدون اين که از استحکام آن کاسته شود از ژانري به ژانر ديگر جهيده و موفق به رساندن درام شخصيت هاي خود به سر منزل نهايي گردد. بونگ با نشان دادن جانور از اولين سکانس فيلم توجه تماشاگر را از وي و حملاتش به سوي شخصيت هاي نه چندان متعادل خود معطوف مي کند. در واقع جانور خطرناک او ضعيف ترين حلقه فيلم است. حتي تعمداً ظاهري کميک به او داده شده : چيزي ميان جانوري دريايي و دايناسور! و تلاش مي شود تا مصنوعي بودن آن مشخص باشد. ولي با اين حال صحنه پردازي ماهرانه بونگ سبب مي شود که در چند سکانس تماشاگر بي اختيار دچار دلهره و هيجان شديدي شود. جانور از طعنه به آمريکايي ها-به عنوان نيروي نظامي مزاحم و حتي نابود کننده محيط زيست- هم غافل نيست و حتي مي کوشد با اشاره به وقايع دوره جنگ سرد- خاستگاه اصلي فيلم هاي هيولايي- جنبه اي مستند گونه نيز به فيلم اعطا کند. جانور يک نمونه کامل براي تفريح، براي آشنايي با سينماي رو به رشد کره جنوبي يک نمونه کامل و براي دوستداران سينما خيال پرداز فرصتي براي آشنايي با کارگرداني تازه نفس از شرق دور است!
                          ژانر: کمدي، فانتزي، ترسناک، علمي تخيلي، مهيج

                          Comment



                          • شورت باس Shortbus
                            نويسنده و کارگردان: جان کامرون ميچل. موسيقي: يو لا تنگو. مدير فيلمبرداري: فرانک جي. دمارکو. تدوين: برايان اي. کيتز. طراح صحنه: جودي اسنس. بازيگران: سوک ين ل[سوفيا]، پل داوسون[جيمز]، ليندزي بيميش[سورين]، پي جي دبوي[جمي]، رافايل بارکر[راب]، پيتر استيکلس[کالب]، جي برنان[ست]، آلن مندل[توبياس]، آدام هاردمن[جسي]. ١٠١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. برنده جايزه تماشاگران جشنواره آتن، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه و فيلمنامه و نامزد جايزه بزرگ جشنواره گيخون، برنده جايزه بهترين بازيگر/پل داوسون از جشنواره گليتر، نامزد بهترين گروه بازيگران از جشنواره گاتام، برنده بهترين تهيه کنندگي از مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه گولدن آي براي بهترين فيلم از جشنواره زوريخ.
                            چند شهروند نيويورک وارد باشگاهي مخصوص به نام Shortbus در بروکلين به سرپرستي جاستين باند مي شوند تا در آنجا مسائل مربوط به روابط جنسي خود را در آنجا حل کنند. راب و سوفيا زوجي ازدواج کرده و خوشبخت هستند. تنها چيزي که اين خوشبختي را مختل کرده، نرسيدن سوفيا به اوج لذت جنسي است. از بازي روزگار اين که سوفيا مشاور زوج هايي است که داراي مشکلات جنسي هستند! دو نفر از مراجعين وي جمي و جيمز- زوجي همجنسگرا- هستند که پنج سال زندگي مشترک به شيوه تک همسري داشته اند. جيمز- روسپي مذکر سابق- مي خواهد مرد ديگري را نيز وارد اين رابطه کند. ست شايد مردي باشد که مي تواند وارد اين خانواده شود، اما کالب، چشم چراني که در ساختمان روبرويي آنها ساکن است، نظر ديگري دارد. همزمان سوفيا نيز که به همراه راب به شورت باس پا گذاشته است با سورين ملاقات مي کند، زني که او هم رازهايي براي آشکار کردن دارد....
                            چرا بايد ديد؟
                            جان کامرون ميچل متولد ٢١ آپريل ١٩٦٣ ال پاسو، تگزاس، در محيطي نظامي بزرگ شده و به مدرسه کاتوليک ها رفته است. اما خيلي زود دنياي موسيقي و نمايش او را به سوي خود جذب کرد و در ١٩٨٥ با ايفاي نقشي کوچک در يک فيلم وارد سينما شد و بازيگري را به عنوان حرفه اصلي خود برگزيد. بازي در نمايش هاي برادوي و فيلم هاي تلويزيوني زمينه را براي نويسندگي و فيلمسازي وي فراهم کرد. در ١٩٩٨ نمايشنامه موزيکال Hedwig and the Angry Inch را درباره يک آوازخوان راک تغيير جنسيت داده و عاشق سابق او نوشت. سه سال بعد همين نمايشنامه را به فيلم برگرداند و براي اولين بار روي صندلي کارگرداني نشست. هم نمايشنامه و هم فيلم [همين طور بازي خود ميچل در فيلم]توجه شديد منتقدان را جلب کرد و خيلي سريع تبديل به فيلمي محبوب شد. Hedwig and the Angry Inch بيش از ٢٥ جايزه بين المللي و معتبر به چنگ آورد. اتفاقي حيرت انگيز براي يک فيلمساز جوان در اولين تجربه اش که برداشتن قدم بعدي را خواه ناخواه دشوارتر مي کرد. از اين رو ميچل دو سال بعدي را صرف تحقيق در زمينه انحراف هاي جنسي نموده و سپس شروع به نوشتن فيلمنامه Shortbus کرد. فيلم اولين بار در جشنواره کن سال ٢٠٠٦ به نمايش در آمد و به خاطر هم آغوشي بازيگران به صورت واقعي در برابر دوربين سر و صداي زيادي به پا کرد. همين جنجال ها زمينه ساز عدم نمايش آن در بسياري از کشورها شد، با اين وجود Shortbus در چند جشنواره ديگر نيز به نمايش در آمده وسبب مقايسه او با کارگردان هايي چون پازوليني شد.
                            Shortbus از آن فيلم هايي است که بايد درباره آن صفحات زيادي را سياه کرد، چون پيچيده و سرشار از پيرنگ هاي فرعي فکر شده است. هر کدام از اين پيرنگ ها خود داستاني مستقل به شمار مي رود و از سوي ديگر بر غناي فيلم نيز مي افزايد. نام ها به دقت انتخاب شده است[از جمله سورين که از نام قهرمان مرد رمان کلاسيک Venus in Furs لئوپولد فون زاخر مازوخ گرفته شده است. بله! همان کسي که ابداع کلمه مازوخيسم را مديون او هستيم] و از همه شيوه هاي نمايشي-مانند فيلم در فيلم- براي پيشبرد قصه کمک گرفته شده تا بحران روحي جامعه آمريکايي را که به رغم وجود آزادي هاي بي حد و حصر هنوز نتوانسته راه حل هايي مثبت براي مشکلات جنسي خود بيابد، نشانه رود. جامعه ي که بر خلاف تبليغات انجام شده، خوش ندارد در باره اين چنين معضلاتي سخني به آشکار بر زبان بياورد. کامرون ميچل مي گويد که تابوها در سرزمين او شکل عوض کرده اند، سکس تبديل به چيزي مسخره شده و تنهايي بيداد مي کند. و تحقير و سرکوب سکه رايج است.
                            Shortbus يک فيلم مستقل[٢ ميليون دلار هزينه توليد] و جسورانه به معناي واقعي کلمه است. فيلمي بر آشوبنده که متعلق به سينماي پس از يازده سپتامبر و تصوير گر زندگي هاي بي سر و سامان نيويورکي هاي خسته از سياست هاي بوش است. تلاش مي کنيم تا براي هفته هاي بعد نقدي مفصل بر اين فيلم و مصاحبه اي مبسوط با کارگردان آن فراهم کنيم. تا آن روز بکوشيد فيلم را يافته و با صبر و دقت تماشايش کنيد. مطمئن باشيد به اندازه سالو يا ١٢٠ روز سودوم آزاردهنده نيست!
                            ژانر: درام، عاشقانه.


                            باران تابستاني El Camino de los ingleses
                            کارگردان: آنتونيو باندراس. فيلمنامه: آنتونيو سولر بر اساس داستاني از خودش. موسيقي: آنتونيو مليويو، خوزه ويلالوبوس. مدير فيلمبرداري: خاوي خيمه نز. تدوين: مرسدس آلتد. طراح صحنه: خاوير فرناندز، ساندرا فرانتز. بازيگران: آلبرتو آماريلا[ميگوئلتو داويلا]، ماريا روئيز[لولي گيگانته]، فليکس آريوالو[بابروسا]، مارتا نيه تو[لا کوئرپو]، ماريو کاساس[موراتالا]، فران پرا]ال گارگانتا]، آنتونيو زارفا]ال انانو مارتينز]، آنتونيو گاريدو[کاردونا]. ١١٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ اسپانيا، انگلستان. نام ديگر: Summer Rain. برنده نشان سينماي اروپا از جشنواره برلين، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر زن نقش مکمل از انجمن نويسندگان سينمايي اسپانيا، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/آلبرتو آماريلا و بهترني فيلمنامه از مراسم گويا.
                            مالاگا، اسپانيا. ميگوئلتوي ١٨ ساله به تازگي از بيمارستان خارج شده است. او يک از کليه هايش را در بيمارستان از دست داده، اما کتاب کمدي الهي را که بيماري ديگر به وي هديه کرده، با خود همراه دارد. کتابي که باعث شده هوس شاعر شدن به سرش بزند. او که به دنبال منبع الهامي براي سرودن شعر مي گردد، با لولي برخورد کرده و عاشق او مي شود. تابستان است و ميگوئلتو به همراه لولي و دوستانش وقت خود را در استخرها مي گذراند. در طول تابستان ميگوئلتو به همره لولي و دوستانش عشق، سکس و دوستي را کشف مي کنند. اما اين راه پر از مانع و مخاطره است و حتماً هر تابستاني يک روز باراني دارد...
                            چرا بايد ديد؟
                            دومين تجربه کارگرداني آنتونيو باندراس، هنرپيشه مشهور اسپانيايي و حالا بين المللي که بر خلاف فيلم اولش آن را در زادگاه خود و به زبان مادري اش ساخته است. هفت سال قبل ديوانه در آلاباما توانست سه جايزه از جشنواره هاي سن خوردي، مراسم فيلم هاي اروپايي و مراسم ALMA و نامزدي شير طلايي جشنواره ونيز را براي باندراس به ارمغان آورد. ديوانه در آلاباما درامي با لحظاتي کميک با اين تم بود که گاه براي يافتن آزادي بايد تعقل را کنار گذاشت!
                            هفت سال از آن روزها گذشته و باندراس براي دومين روي صندلي کارگرداني نشسته است. با قصه بلوغ گروهي نوجوان در طول يک تابستان که بي شباهت به فيلم تابستاني با مونيکا ساخته اينگمار برگمن نيست. قصه تابستاني پر از عشق ها، هوس ها و نا اميدي ها و سرخوردگي ها...
                            آنتونيو باندراس مدتي طولاني است که در هاليوود ساکن شده و فقط با بازي در فيلم هاي نه چندان معتبر روزگار مي گذراند. دوره پر بار همکاري او با پدرو آلمودووار مدت هاست سپري شده، و تکرار شدني نيز به نظر نمي رسد. اما تصميم وي به کارگرداني و بازگشت به اسپانيا اتفاق فرخنده است که مي تواند کارنامه وي را دچار جهشي مثبت کند. باندراس نشان مي دهد که از سال ها بازي در برابر دوربين بسيار خوب آموخته و با دقت دانسته هايش را نيز به مرحله عمل نزديک کرده است. باران تابستاني در درجه اول براي باندراس که سال هاست از سينماي کشور خود دور افتاده، مايه راحتي وجدان است. فيلم مانند بسياري از فيلم هاي شاخص دهه گذشته اروپا-مخصوصاً فرانسه، ايتاليا و اسپانيا- نگاهي ژرف و موشکافانه به دوره بلوغ دارد. باران تابستاني با وجود شخصيت محوري ميگوئلتو، قصه چهار نوجوان است. باندراس هر چند اصول روايي سينماي آمريکا را به عاريت گرفته، اما حضور خود او و شخصيت هايش در اسپانيا سبب شده تا کاراکترها رفتاري برخاسته از فرهنگ آن منطقه و رفتارهاي رايج به خود بگيرند. اطمينان دارم خاطرات دوره نوجواني باندراس در شکل گيري قصه و فضاي پيرامون آنها دخيل بوده و همين امر بر اصالت کار او افزوده است. گرما و صميمتي که در روايت فيلم وجود دارد سبب مي شود تا بيننده حوادث را نه از کنار يا روبرو نظاره نکند، بلکه با شخصيت ها همراه شده و وقايع را از درون شاهد باشد. اين يعني درگير شدن تماشاگر با فيلم به شکل مثبت؛ امتيازي که براي يک فيلم دوم اصلاً کم نيست.
                            باران تابستاني قصه ساده و روايتي ساده تر و بي تکلف تر دارد که در دقايقي با سکانس روياي سورئاليستي شکلي پيچيده مي گيرد و ما را بي اختيار به ياد فيلم ديوار پينک فلويد و حتي کليپ هاي اين گروه مي اندازد. اين پيچيدگي به دليل هوس شاعر شدن ميگوئلتو و تلاش باندراس در تصوير کردن خيالات او قابل گذشت و پذيرفتني است. اما در لحظاتي باعث مي شود تا مشکلات اساسي ميگوئلتو و دوستان و هم نسل هايش به پس زمينه رانده شود. باران تابستاني با وجود اندک ضعف هايي که دارد، فيلمي برخوردار از بازي هاي بسيار خوب است که دستاورد باندراس را تماشايي تر مي کند. باندراس کوشيده تا به رغم اقامت طولاني در ايالات متحده همچون آمريکايي ها به کشورش از بيرون نگاه نکند، اما موفقيتي صد در صد به چنگ نياورده، با اين حال چشم پوشي از ديدار فيلم او هم کار ساده اي نيست!
                            ژانر: درام، عاشقانه.

                            Comment



                            • دانشجويان تاريخ The History Boys
                              کارگردان: نيکلاس هايتنر. فيلمنامه: آلن بنت بر اساس نمايشنامه اي از خودش. موسيقي: جورج فنتون. مدير فيلمبرداري: اندرو دان. تدوين: جان ويلسون. طراح صحنه: جان بيرد. بازيگران: ريچارد گريفيث[هکتور]، فرانسس د لا تور[خانم لينتوت]، اندرو نات[لاک وود]، جيمز کوردن[تيمز]، استيون کمپبل مور[ايروين]، راسل تووي[راج]، جمي پارکر[اسکريپز]، ساموئل بارنت[پاسنر]. ١٠٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد جايزه بافتاي بهترني بازيگر/گريفيث و فرانسس د لا تور. نامزد بهترين بازيگر زن، بهترني فيلمنامه، بهترين بازيگران تازه کار/ساموئل بارنت و دومينيک کوپر از مراسم فيلم هاي ستقل بريتانيايي، نامزد جايزه امپاير بهترني بازيگر تازه کار/دومينيک کوپر، برنده جايزه بهترين فيلم از مراسم گليتر، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/گريفيث و بهترني بازيگر نقش مکمل سال/دومينيک کوپر از انجمن منتقدان فيلم لندن.
                              يورک شاير ١٩٨٣. هدف هشت جوان که در دبيرستاني واحد درس مي خوانند، ورود به دانشگاه آکسفورد يا کمبريج است. آنها از استاداني خوبي چون خانم لينتوت در رشته تاريخ بهره مند هستند، اما به زودي دو دبير بيش از ديگر استادان با اين هشت نفر سر و کار پيدا مي کنند: اولي هکتور که خود را وقف تعليم آنها و پيشرفت شان کرده و دومي ايروين جوان که از سوي مدير براي آموزش فوت و فن قبولي در کنکور تعيين شده است. رابطه ميان دانش آموزان و استادان باعث به وجود آمدن حوادث مفرح و گاه ساعت هاي کسالت آوري براي آنها مي شود که زندگي آينده آنها را تحت الشعاع خود قرار مي دهد...
                              چرا بايد ديد؟
                              مدت زمان زيادي از نمايش و توفيق حيرت انگيز فيلم هاي انجمن شاعران مرده[پيتر وير، ١٩٨٩] گذشته است. فيلمي که براي بسياري از ما و هم نسل هاي ما يادآور خاطرات خوش دوران تحصيل بود. کمتر انساني است که رابطه معلمي بردبار و دل سوز در شکل گيري آينده وي نقشي ايفا نکرده باشد و از همه مهم تر دلش نخواسته تا طغياني هم چون پايان فيلم انجمن شاعران مرده را تجربه کند. با اتکا به همين پس زمينه بود که چند سال قبل باشگاه امپراتورها[مايکل هافمن، ٢٠٠٢] ساخته شد و اينک دانشجويان تاريخ در برابر ماست. دانشجويان تاريخ بر اساس نمايشنامه موفق آلن بنت- که سال گذشته موفق به دريافت شش جايزه توني شد- ساخته شده و چون شمشيري دو دم هم به نقد سيستم آموزش انگلستان پرداخته و هم معضلاتي چون همجنس گرايي و نوجواني را بررسي کرده است. نيکلاس هينتر متولد ١٩٥٦ منچستر، کارگردان با سابقه و مشهور تئاتر است که چندين فيلم قابل قبول نيز در کارنامه اش دارد. اولين بار با فيلم جنون شاه جورج بود که نامش را شنيدم و بعدها The Object of My Affection و شب دوازدهم و سرانجام صحنه مياني و براي تماشاگر عام بوته بر اساس نمايشنامه ساحره سوزان آرتور ميلر که دانيل دي لوئيس و وينونا رايدر نقش هاي اصلي را در کنار پل اسکافيلد کبير بر عهده داشتند.[بوته براي تماشاگر ايراني نيز به دليل جوايزي که گرفته و نامزدي اش در مراسم اسکار و ترجمه چندينو چندباره نمايشنامه ميلر آشناتر است]. اغلب اين فيلم ها برگردان نمايشنامه هايي بودند که توسط خود هينتر و ديگران اجرا شده بود. دانشجويان تاريخ نيز فيلمي در همان سبک و سياق و حتي با همان بازيگراني است که آن را روي صحنه اجرا کرده بودند. فيلمي بسيار کم هزينه[٢ ميليون پوند] اما با کيفيت که نمايشي کم و بيش موفق نيز در آن سوي اقيانوس تجربه کرده است.
                              بگذاريد حرفي را که در پايان اين نوشته بنويسم، در همين ابتدا بگويم. دانشجويان تاريخ فرصت تبديل شدن به يکي از فيلم هاي ماندگار تاريخ سينما را فقط و فقط به دليل وفاداري بيش از حدش به نمايشنامه مورد اقتباس خود از دست داده است. اما به دليل نگاهي که به مقطعي مهم از زندگي انسان انداخته، قابل چشم پوشي هم نيست. يکي ديگر از موانع موجود در جذب تماشاگر غير بريتانيايي تاکيد زياد نويسنده نمايش بر شوخ طبعي انگليسي است که مي تواند مانعي نه چندان بزرگ به حساب آيد و خوشبختانه کارگردان کوشيده تا بخشيدن ابعادي فراگير به فيلم آنها را در دل فيلم حل کند. اما به نظر من، بزرگ ترين دستاورد نويسنده و کارگردان دانشجويان تاريخ ضرورت محک زدن علم و دانش بشري است که در فيلم همواره بر آن تاکيد مي شود. نگاهي دکارتي که هسته مرکزي فيلم و بالطبع تفکر غرب را تشکيل مي دهد. اولين احساسي که بعد از تماشاي اين فيلم قلب و ذهن مرا مسخر کرد توصيه تماشاي آن-با صداي بلند- به همه معلم ها و دانشجويان بود. پس همين کار را مي کنم. اول معلم ها ببينند!!!
                              ژانر: کمدي، درام.

                              موتورسوارهاي وحشي Wild Hogs
                              کارگردان: والت بکر. فيلمنامه: براد کاپلند. موسيقي: تدي کاستلوچي. مدير فيلمبرداري: رابي گرينبرگ. تدوين: کريستوفر گرينبوري، استوارت اچ. پپه. طراح صحنه: مايکل کورنبليث. بازيگران: تيم آلن[داگ مدسن]، جان تراولتا[وودي استيونز]، مارتين لارنس[بابي ديويس]، ويليام اچ. ميسي[دادلي فرانک]، ري ليوتا[جک]، ماريزا تومي[مگي]، کوين دوراند[رد]، جيل هنسي[کلي مدسن]، ام. سي. گيني[مورداک]. ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Blackberry/تمشک سياه.
                              چهار مرد ميان سال [داگ مدسن دندانپزشک، بابي ديويس شيفته نويسندگي، دادلي فرانک متخصص خجالتي کامپيوتر و وودي استيونس ثروتمند] تصميم مي گيرند براي رهايي از استرس هاي زندگي روزمره و يکنواختي زندگي زناشويي سوار بر موتورسيکلت از سين سيناتي تا سواحل اقيانوس آرام سفر کنند. آنها که نام خوک هاي وحشي را براي خود برگزيده اند، با انديشه سفري پر هيجان و آزاد و رها از قيد و بندها پا در جاده مي گذارند. اما خيلي زود مي فهمند که اين زندگي آزاد آن چنان که از دور و در نگاه اول به چشم مي آمد جذاب نيست. چون سال هاست که به جاي ترک موتورسيکلت روي صندلي ها و مبل هاي راحتي جا خوش کرده اند. گروه چهار نفره که سفري براي تجربه ماجراهاي مهيج را در خيال پرورانده بودند، خود را در ميانه ماجراهايي بزرگ تر و دنيايي متفاوت مي يابند، مخصوصاً زماني که توقف شان در يک بار- متعلق به گروهي موتورسوار خشن معروف به دل فوئگوس- منجر به دزديده شدن يکي از موتورسيکلت هاي شان مي شود. چون تصميم دارند به هر قيمتي که شده، موتورسيکلت خود را پس بگيرند...
                              چرا بايد ديد؟
                              والت ويليام بکر متولد ١٩٦٨ هاليوود، فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون[USC] با ساختن فيلم ون وايلدر در سال ٢٠٠٢ شروع به کارگرداني کرد. يک کمدي عاشقانه نوجوان پسند که ادامه دهنده مجموعه National Lampoon بود. بازي رايان رينولدز و آوازهاي فيلم مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت و راه براي ساخت دنباله هاي ديگر، هم چنين فيلم بعدي بکر هموار شد. خريدن يک گاو که در همين سال به نمايش در آمد، يک کمدي عاشقانه با شرکت جري اوکانل و ريان رينولدز بود که کاري متوسط ارزيابي شد. به همين دليل ٥ سال فاصله ميان اين فيلم و موتورسوارهاي وحشي وجود دارد و هيچ کس تصور آن را نيز به مخيله خود راه نمي داد که فيلم بعدي بکر بتواند فروشي ١٧٠ ميليون دلاري را نصيب سازندگانش کند. موتورسوارهاي وحشي تا همين جا يک شگفتي تجاري محسوب مي شود و دلايل زياد و متفاوتي جهت تماشاي اين فيلم براي اشخاص مختلف وجود دارد.
                              اول از همه کلي بازيگر/ستاره هاليوودي يکي از يکي معروف تر روي زين موتورسيکلت که به نوعي يادآور زبل هاي شهري[ران آندروود، ١٩٩١]با شرکت بيلي کريستال است و قرار است سنت ايزي رايدر را هم زنده کنند!
                              در دو سه دهه گذشته فيلم هايي با قهرمانان ميان سال و حتي سال خورده در سينماي آمريکا جايي براي خوددست و پا کردند. از رفقاي سرسخت که آخرين درخشش هاي کرک داگلاس و بر لنکستر بگيريد و بياييد تا کابوي هاي فضايي ايست وود که نه فقط نشان مي دهند دود از کنده بلند مي شود، بلکه در لحظاتي موفق به تجديد خاطره تماشاگر با بت هاي ذهني و اسطوره هاي معاصر مي گردند. موتورسوارهاي وحشي نه فقط يکي از اين فيلم ها، بلکه نمونه دقيقي از يک محصول با کيفيت از کارخانه بازيافت هاليوود است. بسياري از کارگردان ها از مواد و مصالحي که در اختيارشان قرار داده مي شود، فيلم هاي بي بو و خاصيتي مي سازند که مايه آبروريزي منبه ارجاع شان نيز مي شود. اما بکر توانسته از اين امتحان سر بلند بيرون بيايد. بکر در کنار ارجاع هاي فراوان به ايزي رايدر توانسته بحران ميان سالي را با مهارت در آمريکاي امروز تصوير کند. به اينها بيفزاييد نگاه تيزبين او به ساختار خانواده و جامعه که بر غناي کار او مي افزايد. البته انتظار يک فيلم منتقدانه و جدي را هم نبايد از او داشت. اگر فيلم هاي قبلي بکر را نديده باشيد، موتورسوارهاي وحشي مي تواند آغازگر آشنايي با او و سينمايش باشد. از طرف ديگر، اگر يک کمدي پر ماجرا توجه تان را جلب مي کند: بفرماييد اين شما و اين هم موتورسوارهاي وحشي با بازي معرکه ويليام اچ. ميسي که براي ياد گرفتن موتورسواري روزها وقت گذاشته است!
                              محض اطلاع عرض مي شود که نام فيلم خوک هاي وحشي يا هر چيز ديگري نيست! چون Hog مخفف کلمه Harley Owners Group است!
                              ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي.

                              Comment



                              • درو کردن The Reaping
                                کارگردان: استيون هاپکينز. فيلمنامه: کري هيز، چاد هيز بر اساس داستاني از برايان روسو. موسيقي: جان فريزل. مدير فيلمبرداري: پيتر لوي. تدوين: کولبي پارکر جونيور. طراح صحنه: گراهام واکر. بازيگران: هيلاري سوانک[کاترين وينتر]، ديويد موريسي[داگ]، ادريس البا[بن]، آنا سوفيا راب[لورن مک کانل]، استفن رئا[پدر کاستيگان]، ويليام راگسديل[کلانتر کيد]، جان مک کانل[شهردار بروکز]، برجس جنکينز[ديويد وينتر]، استوارت گرير[گوردون]، لارا گريس[ايزابل]. ٩٩ و ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                                پروفسور کاترين وينتر سال ها قبل شوهر و دخترش را در سودان حين انجام ماموريتي مذهبي از دست داده و پشت به دين کرده است. او اينک براي يافتن توضيح وقايع غير عادي به جاي دعا از راه هاي علمي استفاده مي کند. يک روزتلفني از دوستي قديمي به نام پدر کاستيگان دريافت مي کند که علائمي هشدار دهنده از سوي خدا دريافت کرده و اعتقاد دارد که جان وي در خطر است. کاترين بي اعتنا به هشدارهاي کشيش تلفن را قطع مي کند. مدتي بعد درخواستي از سوي معلم دهکده اي کوچک در لوئيزيانا به نام داگ بلاکول دريافت مي کند. داگ از و مي خواهد تا براي روشن شدن منشاء وقايعي غير عادي-از جمله به رنگ خون در آمدن يک درياچه- به آنجا برود، چون اهالي يقين دارند که اين حوادث نشانه خشم خدا و دختر بچه اسرارآميزي به نام لورن مک دانل حامل اين خشم است. لورن به همراه بن- همکاري تقريباً مومن- عازم دهکده مي شود. پس از آزمايش هاي اوليه و نخستين رويارويي تصادفي کاترين و دختر بچه مرموز، کاترين با يادآوري ماجراي مرگ شوهر و دخترش بار ديگر خود را در آستانه ماجرايي پيچيده مي يابد. هر قدمي که براي رسيدن به سرچشمه اين اسرار برمي دارد، خود را با توطئه اي سهمگين که دنيا را غرق در تاريکي خواهد کرد، نزديک تر مي بيند. و هولناک تر از همه؛ نقشي است که ناخواسته در اين توطئه به او واگذار شده است...
                                چرا بايد ديد؟
                                استيون هاپکينز متولد ١٩٥٨ جامائيکا کارگردان توانايي است. در انگلستان و استراليا بزرگ شده و در ١٩٨٧ با ساختن بازي هاي خطرناک کار هنري خويش را آغاز کرده است. بازي هاي خطرناک فيلمي مهيج بود که در استراليا ساخته شده و نسبت به استانداردهاي سينماي آن کشور فيلمي خوب و قابل اعتنا بود. با همين فيلم توجه تهيه کنندگان آمريکايي به سوي وي جلب شد که حاصل آن کارگرداني قسمت پنجم کابوس در الم استريت و دنباله غارتگر[Predator]بود. توفيق نسبي هر دو فيلم سبب شد تا در ١٩٩٣ اکشن متفاوت شب داروي و سال بعد در هنگامه اوج گرفتن حرکت هاي تروريستي Blown Away را کارگرداني کند. همزمان با کارگرداني ٣ قسمت از سريال داستان هاي از گور به تلويزيون راه يافت. و چند سال بعد با کارگرداني قسمت هاي متعددي از فصل اول ٢٤ خود را به عنوان فيلمسازي خوش ذوق و نو آور معرفي کرد. شايد اگر کارگرداني غير از وي سکان هدايت اولين قسمت هاي تعيين کننده اين سريال را به دست نمي گرفت، ادامه آن در طول هفت سال گذشته غير ممکن بود. اما اين دستاوردها در فيلم هاي بلند وي نمود زيادي نداشت. روح و تاريکي[The Ghost and the Darkness] و سپس گمشده در فضا فيلم هايي بود که هر کارگردان استوديويي مي توانست بسازد. از سال ٢٠٠٠ و فيلم مظنون[با شرکت جين هکمن، مورگان فريمن و مونيکا بللوچي] بود که تفاوت ها رخ نمود و چهار سال بعد با زندگي و مرگ پيتر سلرز نشان داد که مي تواند حتي در قالب فيلمي تلويزيوني با تکيه بر روايت بديع و کار روي شخصيت پردازي اثري در خور تحسين بسازد. زندگي و مرگ پيتر سلرز نامزد نخل طلاي جشنواره کن و نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي امريکا شد و توانست جايزه امي[اسکار تلويزيوني] بهترين کارگرداني را به چنگ آورد. اما دو سه سالي از آن ماجرا گذشته و انتظارها با نمايش درو کردن به سر آمده است؛ ولي حاصل کار با وجود تم قدرتمند و پر رنگ علم در برابر ايمان آش دهن سوزي نيست!
                                در سال هاي اخير توليد فيلم هاي ترسناک و مهيجي با تم دين[اختصاصاً مسيحيت] و خانواده رشد زيادي يافته است. همين چند سال قبل بود که ام. نايت شيامالان فيلم نشانه ها را ساخت و در پايان فيلم بار ديگر رداي کشيشي را به تن گيبسون پوشاند. اين بار يک زن که به معجزات باور ندارد و ايمان به خدا را نيز گم کرده، محور فيلم قرار گرفته تا هم رد گم کرده و مثلاً تازگي به داستان ببخشند و هم دل جنس مخالف[که بيشتر هم به دين و معجزات عقيده مند هستند]را به دست آورده باشند!
                                داستان فيلم بر اساس انجيل و ده بلاي معروف آن- خونين شدن آب درياچه، حمله ملخ ها و...- شکل گرفته و ساختاري قابل قبول دارد. اما بر خلاف ميراث دوران مدرنيسم و دستاوردهاي قرن بيستم، درو کردن در خدمت تعقل نيست.
                                هيلاري سوانگ[از معدود بازيگران زني که دو اسکار در کارنامه خود دارند] سعي دارد تا سيمايي زنانه تر از فيلم هاي پيشين خود به نمايش گذاشته و در قالب فيلمي تجاري قابليت هاي خود را نيز به نمايش بگذارد. اين کوشش وي ندانسته در خدمت اهداف واپس گرايانه فيلمسازي قرار مي گيرد که او را زن امروزي و متکي به عقل را به نقش سنتي مادر بودن و بردگي احساسات و از همه بدتر خرافات ديني فرا مي خواند. هاپکينز نيز نهايت تلاش خود را مي کند تا با استفاده از کليشه اعصاب تماشاگر را در اين چرخح تحول[چه عرض کنم؟! پس رفت] به بازي بگيرد که از اين جهت درو کردن فيلمي پذيرفتني-از حيث ديداري/شنيداري- است. اما بر خلاف انتظار سازندگانش هنگامي که در سکانس پاياني عرصه را به سازندگان جلوه هاي ويژه مي سپارد، قافيه را مي بازد و کم اثر مي شود. سازندگان فيلم اصرار دارند که معجزه در زمانه ما هم مي تواند اتفاق بيفتد و بيهوده است اگر به دنبال دلايل علمي براي حوادث غير طبيعي باشيم. اين فيلم را دوست ندارم، اين ديدگاهي شخصي است. چون متاسفانه هنوز در جامعه ايراني کسان بيشماري ب مذهب و خرافه هاي ديني اعتقاد دارند و حتماً اين فيلم سر از برنامه هايي تلويزيوني معناگرا يا ماورايي در خواهد آورد و بسياري را شيفته خود خواهد کرد!
                                از حالا مي دانم که اين فيلم طرفداران زيادي در چنين جوامعي پيدا خواهد کرد، ولي من عقيده دارم سينما بايد نگاه عاقلانه تر و مثبت تري در برابر چنين پديده هاي اختيار کند. ولي نمونه فعلي و پيش رو به جاي عقل در خدمت کليشه هاست!
                                ژانر: ترسناک، مهيج.

                                Comment

                                Working...
                                X