Announcement

Collapse
No announcement yet.

God (Khoda)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #76
    با تعریفی که از تصادف داده شد، بسیاری از اتفاقاتی که در دنیای واقعی می افتند و آنها را تصادف میخوانیم دیگر تصادفی نیستند. بعنوان مثال برخورد دو خودرو با یکدیگر را به هیچ عنوان نمیتوان تصادف نامید. زیرا با قوانین حرکتی نیوتونی میتوان قبل از برخورد دو خودرو حالت برخورد آن دو خودرو را بطور دقیق پیش بینی کرد. همچنین پرتاب یک تاس بر روی صفحه هرگز امری تصادفی نیست، اگر وزن تاس، حالت اولیه آن، نیرویی که به آن وارد میشود و باقی فاکتورها را بطور دقیق بدانیم، میتوانیم پیشبینی کنیم که این تاس پس از برخورد با زمین چه عددی را نشان خواهد داد.

    عقیده عمومی دانشمندان در مورد اتفاقهایی که در مقیاس ماکروسکوپی (Macroscopic قابل دیدن) می افتد برای مدت زیادی این بوده است که تمام این اتفاقات کاملاً جبری هستند، یعنی با داشتن یک علت تامه میتوان در شرایطی معلول مشخصی را انتظار داشت. بعنوان مثال اگر به جسمی که ساکن است نیروی کافی وارد شود آن جسم محرک خواهد شد. و اگر به جسمی محرک نیروی کافی وارد گردد آن جسم ساکن خواهد شد.

    اما پیشرفت در فیزیک مدرن این باور را تا حدود زیادی زیر سوال برده است، نظریه کوانتوم که شاید مهمترین محصول فیزیک مدرن باشد بر این عقیده مبتنی است که اتفاقات را در مقیاس مایکروسکوپی (Microscopy غیر قابل دیدن) نمیتوان با قوانین نیوتونی توضیح داد و پیشبینی کرد. در بیشتر تفسیرهایی که از مکانیک کوانتومی میشود (1) اصل عدم قطعیت (Uncertainty) وجود دارد و این به این مفهوم است که در برخی از اتفاقها قطعیت و جبر دیگر وجود ندارد و این اتفاقات کاملاً تصادفی هستند.

    از جمله اینگونه اتفاقات که کاملاً بی علت و تصادفی هستند میتوان از واپاشی پرتوزای عناصر پرتو افشان (رادیو اکتیو) (2) نام برد. عناصر پرتو افشان دارای نیمه عمر میباشند، نیمه عمر طول زمانی است که اتم یک عنصر به احتمال 50% واپاشی پرتوزای خواهد کرد. بعنوان مثال نیمه عمر اورانیوم-238، چهار و نیم میلیون سال است و بعد از واپاشی به توریوم-234 تبدیل میشود که طول عمر 24.5 روز دارد. چندین عنصور پرتوزا وجود دارد و هرکدام طول عمر خودشان را دارند و واپاشی آنها کاملا بصورتی عینی و واقعی تصادفی است، یعنی بر اساس عدم قطعیت کوانتومی هیچ علتی برای آن نمیتوان جستجو کرد. اتفاقهای بسیار دیگری در فیزیک کوانتومی وجود که همانند این اتفاق بی علت و تصادفی هستند. تصادفی بودن این اتفاقها به این معنی است که تنها میتوان با تخمین و حدس با آنها روبرو شد و با آمار و احتمال حدس زد که این اتفاقها چگونه و کی پیش می آیند. باید روی این نکته تأکید کرد این عدم قطعیت از روی نادانی ما نسبت به علتهای این پدیده ها نیست نیست، بلکه به دلیل بی علتی و طبیعت تصادفی این اتفاقها است.

    آیا دنیا میتواند تصادفی بوجود آمده باشد و بطور تصادفی به وجود خود ادامه دهد؟

    اگر فرض کنیم جهان بوجود آمده است، بوجود آمدن بی علت جهان میتواند پدیده ای کوانتومی و کاملا تصادفی باشد و پیرامون این مسئله تئوریهای علمی و فلسفی بسیار محکمی وجود دارند، برای توضیحات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام آغاز بی علت جهان از دکتر کوئنتین مراجعه کنید.

    معمولاً خداباوران فکر میکنند که خداباوران معتقدند همه چیز بصورت تصادفی بوجود آمده است و به وجود خود ادامه میدهد، اما بر اساس تعریفی که از تصادف داده شد، اعتقاد علمی بر این نیست که همه چیز در دنیا بصورت تصادفی اتفاق می افتد، وقتی برای پدیده ای علتی وجود داشته باشد دیگر آن پدیده تصادفی نیست و در دنیا پدیده های زیادی وجود دارند که در آنها میتوان رابطه علی را جستجو کرد، و وقتی رابطه علی را جستجو کنیم به جبر و قطعیت میرسیم و میتوانیم نتیجه پدیده ها را حدس زده و مشخص کنیم. بنابر این دیدگاه خداباوران مبنی بر اینکه خداناباوران همه چیز را تصادفی میدانند اساساً باطل است و نقدهای آنها بر محال بودن تصادف، حمله به آدم پوشالی است نه به چالش کشیدن بیخدایی.

    معمولا حمله خداباوران به تئوری تکامل نیز همواره با این ادعا است که تکامل بر تصادف مبتنی است و تکامل میگوید موجودات بصورت تصادفی به یکدیگر تبدیل شده اند، این درحالی است که دو ایده بنیادی داروین عبارت بودند که در میان جانوران 1-تغییرات در طی دگرگونی های تصادفی ژنتیکی تغییر پذیر ایجاد شده اند 2-تغییرات به دلیل بالا بردن شانس نجات گونه ها و حفظ قابلیت تکثیر شدن آنها ایجاد شده است در حالی که تغییرات ناهنجار توسط گزینش طبیعی حذف شده اند.

    بنابر این در نگاه داروین، شانس تنها یکی از عوامل موثر در تکامل است و عامل بسیار مهم دیگری نیز در تکامل وجود دارد که معروف به "گزینش طبیعی (3)" است. این عامل مهم دوم در استدلال های خداباوران معمولاً کاملاً نادیده گرفته میشود. و خداباوران از روی علت نخستین تکامل استدلال میکنند که هیچ چیز نمیتواند از روی شانس بوجود آمده باشد. بنابر این دیدگاه علمی در مورد تکامل نیز این نیست که تکامل بصورت تصادفی انجام میگیرد.

    اما مسئله بسیار مهم اینجا است که آیا احتمال پایین رخ دادن یک اتفاق، باعث میشود که این رخداد محال باشد؟ هرگز! یکی از مثالهایی که از بسیاری از خداباوران شنیده میشود این است که میگویند، چطور میشود یک مقدار آهن پاره و زباله در یک حیاط وجود داشته باشد و یک طوفانی بیاید و ناگهان یک هواپیمای جت F16 از به هم برخورد کردن این ذرات آهن پاره پدید بیاید؟ زیرا احتمال این مسئله بسیار پایین است.

    البته با ذهن ریاضی، احتمال افتادن چنین اتفاقی بسیار پایین است اما این پایین بودن احتمال سبب نمیشود که این اتفاق محال باشد. شما میتوانید خود آزمایش ساده ای را انجام دهید تا به این مهم پی ببرید.

    Comment


    • #77
      خود به خود یعنی چه؟

      آیا دنیا خود به خود بوجود آمده است؟

      آیا دنیا خود به خود به وجود خود ادامه میدهد؟

      آیا همه چیز بصورت تصادفی بوجود آمده است و به وجود خود ادامه میدهد؟



      مگر میشود همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده باشد؟ به این دنیا با همه شگفتی هایش نگاه کن، خداوند را در هر چیز میتوان دید، چطور شما به موجود ترین وجود شک دارید؟

      در منطق به این نوع سفسطه ها False Dilemma میگویند. این تقسیم بندی که اتفاقات یا تصادفی می افتند یا تدبیر کننده ای در کار است اصولا اشتباه است. خود برهان علت و معلول (رد برهان علیت در اثبات وجود خداوند را در اینجا بخوانید) نشان میدهد که هر پدیده ای علتی دارد و اتفاقی که علت دارد نمیتواند تصادفی باشد، و از طرفی اتفاقی وجود ندارد که بی علت باشد و گذشته از اینکه تصادف و احتمال پایین یک اتفاق آن اتفاق را محال نمیکند، در دنیای واقعی و فیزیکی اتفاق و تصادفی وجود ندارد، در این مورد در ادامه بیشتر سخن خواهیم گفت. بنابر این، درون این پرسش فرضی وجود دارد و آن فرض این است که جهان یا تصادفی بوجود آمده است یا خالقی دارد، و چون این دو انتخاب، تنها انتخابها و حالتهای معتبر در مورد دنیا نیستند، این سفسطه False Dilemma است.

      در پاسخ به این پرسش باید گفت که ما نیز نمیگوییم جهان بصورت تصادفی بوجود آمده است! بلکه این چیزیست که اسلامگرایان دوست دارند ما بگوییم. این پرسش معمولا به دلیل عدم شناخت لازم از نظریه تکامل (تکامل چیست؟) مطرح میشود.

      ذهن های غیر علمی و غیر فلسفی همواره در هنگام بیان این مطالب دنبال کی میگردند، کی این تغییرات رو ایجاد کرد، کی داشت نگاه میکرد، کی حواسش بود اشتباه نشود؟ در حالی که در مطالب علمی، همچون توضیح چگونگی آغاز حیات بر روی زمین و یا شکل گیری کائنات و در هیچ مسئله علمی دیگری از "چه کسی" صحبت نمیشود، بلکه از "چگونه، چرا و چطور" استفاده میشود. در مورد این قضیه در نوشتار پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟ به اندازه کافی صحبت شده است.

      بنابر این افرادی که فکر میکنند تئوری تکامل (تکامل چیست؟) یعنی تصادفی بوجود آمدن موجودات با تکامل آشنایی ندارند، از توضیح دومی که برای تکامل آورده میشود چشم پوشی میکنند.



      دنیای علم بسیار شیرین و خرد آدمی بسیار کارا است، اما افسوس که عده ای عاشق ماجراهای افسانه ای و خیالی تخیلی هستند و دوست دارند باور کنند آسمان سوراخ شده و یک دست بزرگ آمده و ناگهان زمین نورانی شده و گاو و گوسفند و شتر و خر و اسب و الاغ و انسان ناگهان از نیستی به هستی وارد شده اند!



      توضیحات:

      (1)- بر اساس آمار تفسیر کوپنهاک (Copenhagen Interpretation) در میان دانشمندان مقبول ترین تفسیر از مکانیک کوانتومی است.

      (2) Rdioactive decay of a radioactive element

      (3) Natural Selection

      Comment


      • #78
        اصولا تعدد و تکثر افرادی که به اندیشه ای وابستگی دارند برای آن اندیشه حقانیت نمی آورد. متاسفانه بسیاری از عقاید و استدلالهایی که مسلمانان دارند مربوط به دوران وحشیگری اعراب زمان رسول الله است، بسیاری از این مفاهیم را میتوان در زندگی قبیله ای و بادیه نشینی ریشه یابی کرد. در میان گفتمان ناگهان یاد جنگ بدر می افتند و میگویند لشگر ما بیشتر است، ما میلیاردها نفر هستیم و شما یک نفر هستید! پس ما درست میگوییم و شما اشتباه میکنید! ما حق هستیم و شما باطل!!

        این درحالی است که اگر تریلیونها نفر به چیزی غلط باور داشته باشند آن چیز همچنان غلط باقی خواهد ماند. بسیار در طول تاریخ پیش آمده است که تمامی مردمان یک چیز را باور داشتند و شخصی چیزی بر خلاف آن باور رایج را باور داشت. و از اتفاق همان یک شخص به چیز درستی باور داشته است و تمامی باقی مردمان به چیز غلطی باور داشتند.

        برای نمونه مخترعین، مکتشفین و یا متفکرینی که نظریه نوینی میدهند، اولین کسانی هستند که چیزی را اختراع یا کشف میکنند و تمامی انسانهای دیگر که همزمان با این افراد زندگی میکنند و نیز قبل از آنها میزیسته اند با این کشف و یا اختراع بیگانه هستند و حتی نظریاتی مخالف آن داشته اند، و الا نمیتوان به آن اشخاص مخترع یا مکتشف گفت! بنابر این تابحال در طول تاریخ به تعداد تمامی اختراعات و اکتشافات و نظریات علمی اتفاق افتاده است که تمامی انسانهای روی زمین خطا بکنند و یا نسبت به چیزی به اطلاع باشند و تنها یک شخص نسبت به آن چیز آگاهی درستی داشته باشد.

        سفسطه ای که اسلامگرایان و یا خداباوران میکنند مانند آن است که شخصی مقابل مندلیف مبتکر جدول دوره ای عناصر باستد و بگوید، نادان! هیچکس نمیگوید عناصر را میتوان به این صورت که تو میگویی دسته بندی کرد! آیا همه اشتباه میکنند و تو کسی هستی که درست فکر میکنی؟! بقیه همه احمق هستند و تو فقط میفهمی؟

        واقعیت این است که حوزه علم و فلسفه حوزه دموکراسی نیست. اینکه تمامی دانشمندان به چیزی اعتقاد داشته باشند یا تمامی فلاسفه چیزی را قبول داشته باشند لزوماً به آن معنی نیست که آن چیز درست است. تمامی فرضهای علمی و فلسفی و تمامی نتایج و احکام آنها باید بطور عینی و بدون توجه به تعداد باورمندان و موافقان آنها باید درست باشند.

        بنابر این بعنوان افراد خردگرا، ما معتقد به این دلیل به نتایج علمی یک سری از دانشمندان و یا نتایج فلسفی یک عده از فلاسفه نیستیم چون آن فلاسفه در اکثریت هستند یا حتی اینکه آن فلاسفه و دانشمندان مورد تایید ما هستند. بلکه به آنچه آنها گفته اند باور داریم تنها و تنها به دلیل اینکه آن مفاهیم درست هستند. بعبارت دیگر اساساً برای یک انسان خردگرا مهم نیست که یک حرف را چه کسی زده است، بلکه تنها مسئله مهم این است که آیا له و یا علیه آن حرف و ایده شواهد و دلایل معتبر و صحیح وجود دارد یا نه، و صحت و حقانیت آن حرف و ایده از روی آن شواهد و دلایل است که روشن میشود نه از روی نام و اعتبار گوینده آن.

        کسانیکه اشتباه میکنند احمق نیستند.

        بسیاری از افرادی که تازه اسلام را کنار گذاشته اند و خردگرا و بیخدا شده اند گمان میکنند خداباوران و مسلمانان انسانهای احمقی هستند. ممکن است از لحاظ منطقی بتوان احمق را کسی دانست که به چیزی احمقانه اعتقاد داشته باشد، اما مسئله اینجاست که آنچه از نظر ما احمقانه است از نظر آن باورمندان احمقانه نیست. خداباوران و مسلمانان معمولاً به دلیل اینکه از آنچه خردگرایان و خداناباوران راجع به اسلام و خدا میدانند نا آگاه هستند به این مفاهیم گرایش دارند.

        دانش در مورد دین و خدا خود نوعی علم است و طبیعی است که عده زیادی از این دانش و شناخت سکولار نسبت به دین و خدا آگاه نباشند. این افراد را نمیتوان احمق نامید. همانطور که هر شخصی قطعاً راجع به بسیاری از علوم که در تخصص و علاقه او نیستند نا آگاه است. نتیجه آنکه هر آنکس که به چیز غلطی اعتقاد دارد لزوماً احمق و خنگ نیست. در بیشتر از مواقع بی اطلاعی و خطا در استدلالها و سفسطه های متعدد است که باعث میشود افرادی به دین و خدا اعتقاد داشته باشند. بنابر این بیخدایان و خردگرایان باور ندارند که خداباوران احمق هستند و فرضی که در پرسش شده است فرضی غلط است.

        البته آزمایشها و مطالعات علمی و آمار متعددی وجود دارند که نشان میدهند افرادی که از تواناییهای ذهنی کمتری برخوردار هستند و یا از هوش پایینتری برخوردار هستند تمایلات بیشتری نسبت به دین و خداباوری دارند. نمونه های متعددی از این مطالعات را میتوانید در نوشتاری با فرنام "رابطه مستقیم خداباوری با نادانی" بخوانید، این فرض تنها در صورتی درست است که انسانهای کم هوش را احمق بنامیم. و از آنجا که کم هوشی مسلماً به کسانی اطلاق خواهد شد که هوششان از میانگین هوش دیگران کمتر باشد، باید حداقل نیمی از جمعیت زمین را احمق خواند.

        آیا همه مردمان دنیا باورمند به خدا هستند؟

        متاسفانه افراد مذهبی چون معمولا در محیطی کاملا بسته زندگی میکنند و یا اجازه ارتباط با دنیای خارج را ندارند و یا جرات آنرا ندارند یا به دلیل اینکه تشنه دانش نیستند، و خود را دست یافته به حقیقت مطلق میدانند نیازی برای افزودن به دانسته های خود احساس نمیکنند. بنابر این بدون مشاهده و ارائه آمار معتبر همه دنیا را همفکر خود میدانند و بدون اینکه بدانند در دنیا چه میگذرد، برای خود فکر میکنند همه دنیا خداپرست هستند و همه دنیا عاشق ما مسلمانان هستند مگر یک عده اسرائیلی و امریکایی خبیث! این افراد چون عمه و خاله و دایی و خواهر و برادر خود را همفکر با خود میدانند و آنها را نیز مسلمان فرض میکنند، فکر میکنند کل جامعه بشری در دنیا موافق با آنها هست و مانند عمه و خاله آنها فکر میکنند و شخص خداناباور تنها 1 نفر است که به حرف جدیدی رسیده است! اما واقعیت این است که دنیا از خانواده و کوچه و محله و شهر و استان و کشور این افراد بسیار بزرگتر است! در دنیای امروز جمعیت زیادی از مردم، بی خدا، بی دین، شک گرا، ملحد، کافر و مشرک هستند! نه تنها امروز در دنیا تعداد قابل توجهی از این افراد وجود دارد و بعد از مسیحیت، اسلام و هندوئیسم، بی خدایی بالاترین میزان جمعیت را در جهان دارد و در بسیاری از کشورهای جهان میزان خرد و شعور بشری جایگاه دین را همچون جایگاه دخانیات محدود به مکانهای مشخصی میدانند بلکه از همه مهمتر اینکه رشد بی دینی در تمام دنیا در تمام کشورها و در تمام ادیان سریعتر از رشد هر نوع دینی است! برای بدست آوردن آماری از بیخدایی به بخش "آمار بیخدایی" سری بزنید! از اینها گذشته بودایی ها حدود 2500 سال قدمت دارند و به هیچ عنوان به هیچ نوع خدایی اعتقاد ندارند، بودایی ها اکثریت مردم ژاپن، چین، برمه و سایر کشورهای آسیایی را تشکیل میدهند. بودائی ها همچون آئتئیست ها وجود پدیده ای به نام خدا را خرافی و باطل میدانند. (1) همچنین ادیان چینی همچون تائوئیسم و کنفسیوسیم نیز کاملاً بیخدا هستند و وجود هر نوع خدایی را انکار میکنند. خداناباوری و خردگرایی از حیث قدمت نیز سنتی بسیار بسیار کهنتر از ادیان جدیدی مانند اسلام و مسیحیت هستند.

        مورد دومی که در این استدلال باید به آن پرداخت این است که چطور دینداران به خود اجازه میدهند خود را جزو یک دسته کلی بدانند؟ در دنیا بزرگترین جامعه دینی جامعه مسیحیت است. مسیحیان به محمد به عنوان یک فرد دروغگو و جنایتکار نگاه میکنند و برخی از مسیحیان معتقدند محمد از شیطان وحی میگرفته است و اسلام دینی است ساخته شیطان برای گمراه کرده مردم از راه مسیح (2). از آنجا که مسیحیان اعتقاد دارند عیسی پسر خداوند است و انجیل کتاب مقدسشان میگوید من (عیسی) و پدر (خدا) یکی هستیم و قرآن به شدت با این قضیه مخالف است (سوره توبه آیات 28 تا 30) اسلام تمامی مسیحیان امروز را مشرک میداند (ممکن است مسلمانانی که سواد ندارند و زحمت خواندن تازینامه را به خود نداده اند یا میخواهند از اصول اسلام دست بردارند و به اتحادیه اروپا یا سایر اتحادیه های بشری بپیوندند این واقعیت را انکار کنند)، بنابر اصول اسلامی تمامی مسیحیان این دوران را نجس و مشرک میدانند یا حداقل باید بدانند اگر تقیه نکنند! نه مسیحیان خدای مسلمانان را قبول دارند نه مسلمانان خدای مسیحیان را. مسیحیان خدای مسلمانان را دروغین میدانند و مسیمانان خدای سه گانه مسیحیان را شرکی آشکار.

        Comment


        • #79
          بنابر این مسلمانان و مسیحیان و اگر به همین روال به قضیه نگاه کنیم هیچکدام از دین باوران به خدای ادیان دیگر بگونه ای که باورمندان آن ادیان به خدایانشان اعتقاد دارند، باورمند نیستند. در واقع هر خداباوری تنها یک خدا را قبول دارد و تمامی خدایان دیگر را دروغین دانسته و وجودشان را انکار میکند. مثلاً مسلمانان وجود اهوره مزدا، زئوس، زحل، کریشنا و مسیح (بعنوان خدا) را انکار میکنند و تنها به یک خدا یعنی الله اعتقاد دارند. در میان تمامی ملتها و فرهنگهای دنیا در حدود 2700 خدای مختلف در اذهان مردم وجود داشته است (3). اگر این تعداد را دقیق فرض کنیم هر خداباوری نسبت به 2699 خدا کاملا "خداناباور" است و تنها نسبت به یکی از این 2700 خدا باورمند است. کدام مسلمانی میتواند بطور جدی لحظه ای به این فکر کند که به زئوس خدای یونان باستان و خانواده اش اعتقاد داشته باشد؟ خدایان یونان، روم، مصر و ایران باستان در باور خداباوران امروزی مسخره هستند، و در باور خداناباوران خدایان مدرن همچون الله نیز به همان میزان مضحک و مسخره هستند. بنابر این خداناباوران و خداباوران همیشه در مورد اینکه 2699 خدای موجود در تاریخ و اذهان مردمان جهان دروغین و باطل هستند توافق نظر دارند و تنها در مورد یک خدا است که با هم اختلاف نظر دارند. آشکار است که خداباوران نمیتوانند خود را با سایر خداباوران همدسته و همفکر بدانند زیرا به چیزهای مشترکی معتقد نیستند. تفاوت میان خدیان ادیان مختلف مثلا یهودیت و مسیحیت و اسلام تنها در نامشان نیست. این خدایان در ماهیت بسیار با یکدیگر متفاوتند. بعنوان مثال خدای یهودیت بر روی زمین راه میرود و میدود و حتی کشتی میگیرد. خدای مسیحیت به شکل انسان تجسد پیدا میکند و برای بخشیده شدن گناهان انسانها از انسانها کتک میخورد. خدای اسلام نیز آنورتر از آسمان هفتم بر روی عرش یا تخت الهی اش نشسته است و در روز قیامت فرشته هایی او را حمل خواهند کرد.

          از ادیان که بگذریم در فرقه ها و مذاهب موجود در ادیان نیز تفاوتهای بسیاری وجود دارد، مثلا اهل تسنن جمعیت بسیار بیشتری از شیعیان دارند و تشیع را انحرافی در اسلام و ساخته شده توسط فردی یهودی (4) میدانند و معتقدند تشیع مرده پرستی و شخص پرستی و مکان پرستی و در نتیجه شرک و بت پرستی است اهل تسنن به هیچ وجه زیر بار زیارت اماکن مقدس شیعی نمیروند، زیارت امام حسین و امام رضا رفتن و کمک و یاری خواستن از امامان و مقدسین را شرک مطلق و نابخشودنی میدانند! بنابر این اهل تسنن نیز اهل تشیع را قبول ندارند! تشیعیان نیز اهل تسنن را منحرف و نادان میدانند چون در تاریخ اسلام با آنها اختلاف دارند و دو اصل امامت و عدل را از اصول دیگر اسلام میدانند. شیعیان معتقدند عمر فاطمه دختر پیامبر و همسر امام علی را کشته است و سنی ها این را انکار میکنند. شیعیان معتقدند علی قرار بوده است جانشین محمد شود و سنی ها میگویند چنین قراری نبوده است و ابوبکر شایسته ترین فرد بعد از محمد بوده است.

          در میان شیعیان نیز اکثر شیعیان به دین سیاسی اعتقاد ندارند و برای آخوندها و عمامه به سر ها و حکومتشان به مبلغ دو شاهی ارزش و اعتبار قائل نیستند و این افراد را شیاد و دروغین میدانند! تنها عده بسیار اندکی هستند که عکس خمینی را در ماه میبینند و دفتر ولی فقیه را دفتر نمایندگی بارگاه الهی بر روی زمین میدانند و سید علی خامه ای را ولی امر مسلمین جهان! این اختلافات تا جایی پیش میرود که این مذاهب همدیگر را تکفیر میکنند و گاهی حکم به قتل یکدیگر داده اند و جنگها در طول تاریخ میانشان وجود داشته است.

          شاید لازم به ذکر نباشد که مسلمانان علیه مسیحیان جهاد میکنند و آنها را تکه تکه میکنند و مسیحیان نیز علیه مسلمانان جنگهای صلیبی کرده اند و آنها را تکه تکه کرده اند و شیعیان به مقدسات اهل تسنن بسیار توهین میکنند "مراسم عمر کشان را از قسمت آوا و نما گوش کنید" و آنها را در مواقع ضروری میکشند "به لیست دانشمندان دینی اهل تسنن کشته شده در ایران" توجه کنید و سنی ها نیز در کشورهایی مثل پاکستان و عراق هر چند وقت یکبار چند شیعه ای را به رگبار میبندند یا الله اکبر میگویند و در جمعیت خودشان را منفجر میکنند. و سعی میکنند دشمنی خود را نشان ندهند اما در واقع تشنه به خون یکدیگر هستند. همچنین لازم به ذکر نیست که دسته ای از آدمهای مذهبی که در جامعه شیعی ایران وجود دارند به شدت مورد تنفر و تمسخر قرار دارند و به آدمهای عقده ای و روانی و دیوانه مشهور هستند و مردم برای آنها جوک درست میکنند به "مجموعه جوکهای اسلامی" نیز سری بزنید.

          بنابر این اگر یک دیندار این سفسطه را میکند، در نظر داشته باشید که

          اکثریت و یا اقلیت برای یک ایده حقانیت نمی آورد.

          شما تنها نیستید و 800 میلیون آدم دیگر همفکر با شما هستند

          طرف مقابل شما تمامی مردم خداپرست جهان را نمایندگی نمیکند و 99 درصد مردم خداپرست دنیا از طرف مقابل شما بیزار هستند و اورا احمق میدانند!

          نکته آخر اینکه اگر این افراد به حرف خود اعتقاد دارند، نباید شیعه باشند! چون تعداد سنی ها چندین برابر شیعیان است! اگر بازهم به حرف خود اعتقاد دارند نباید مسلمان باشید! چون تعداد مسیحیان بیشتر از تعداد مسلمانان است! و چقدر نابخردانه است اگر شخصی تنها به دلیل اینکه اندیشه ای طرفداران بیشتری دارد از هواداران آن اندیشه باشد، نان به نرخ روز بخورد.

          چرا بسیاری از مردم به دین گرایش پیدا میکنند؟

          این پرسش پاسخ ساده ای ندارد و موضوع بسیار گسترده ای است که هم میتوان آنرا در بعد شخصی از دیدگاه روانشناسی پاسخ داد و هم میتوان در بعد اجتماعی از دیدگاه جامعه شناسی به آن پرداخت. از آنجا که پرداختن به این پرسش از حوصله این نوشتار خارج است تنها بگونه ای بسیار خلاصه چند دلیل را بر خواهیم شمرد.

          1- بسیاری از انسانها درست فکر کردن را بلد نیستند. آنها معمولاً چیزهایی را قبول میکنند که "دوست دارند" و چیزهایی را که "دوست ندارند" قبول نمیکنند. برای افرادی که درست فکر کردن را بلد نیستند "درست بودن" مفاهیم ارزشی ندارد، و هرگاه تمایلات آنها با عقلانیتشان در تناقض باشد، تمایلاتشان پیروز خواهد شد. این افراد درصورتیکه خردگرا (خردگرایی چیست؟) شوند دین را کنار خواهند گذاشت.

          2- دین یک صنعت بسیار بزرگ و گسترده است و میلیاردها دلار در سال خرج حفاظت از این صنعت بزرگ میشود. دین فروختن و تبلیغ دین حرفه و شغل افرادی است و این افراد همچون هر صاحب حرفه دیگری در جلب مشتریان خود میکوشند و برای آن تبلیغ میکنند. دین ابزار خوبی برای تحمیق مردم است و افراد زیادی بر حماقت مردم حکمرانی میکنند. این افراد با هر وسیله که بتوانند دین را تبلیغ میکنند و دشمنان دین را به هر وسیله که باشد یا نابود میکند یا خفه میکنند. قطعاً اگر برای هر چیزی آنقدر که برای دین تبلیغ میشود تبلیغ میشد آن چیز به اندازه دین رایج و محبوب میشد.

          3- انسانها از آنچه واقعا باعث مسائل میشود نا آگاه هستند و همین نا آگاهی باعث میشود موجودات غیبی و ناپیدا را علت مسائلی که اطرافشان اتفاق می افتد بدانند. این درست همان چیزی است که باعث شده است انسانهای بدوی خدا را خلق کنند و انسانهایی که همانند آن انسانهای بدوی فکر و حتی زندگی میکنند نیز به دلایل بسیار مشابهی هنوز خداباور و دیندار هستند. (10)

          4- دین با احساسات افراد در آمیخته است، خداباوران از ترس جهنم رفتن و یا به طمع به بهشت رفتن حتی از بررسی افکار دینی خودشان هراسانند چه برسد که بخواهند آنها را نعوذ بالله بررسی کنند و در حقانیت آنها شک کنند.

          5- دین قسمتی از هویت فردی برخی از افراد میشود و افراد بدون هیچ دلیل و شواهد معتبری آنرا از محیط خود کسب میکنند. (11) افراد معمولاً در مورد اخباری که میشنوند موشکافانه و شکگرایانه برخورد میکنند اما در مورد مفاهیم دینی آنچنان خنگ میشوند که تو گویی مغزشان فلج شده است.



          Comment


          • #80
            براستی نمیتوان یک دلیل را برای تمامی دانشمندان و فلاسفه برشمرد، هرکدام از فلاسفه و دانشمندان به دلیل و یا دلایل خاصی به خدا اعتقاد داشته اند و تمامی این دلایل اشتباه هستند. تارنمای افشا در بخشی با فرنام "رد براهین اثبات وجود خدا" به رد تمامی این دلایل پرداخته است، و اگر دلایل جدیدی ارائه شود، در صورتیکه در آن دلایل سفسطه و یا فرضهای غلط وجود داشته باشد به رد آنها نیز خواهد پرداخت.

            باید توجه کرد که مسئله وجود یا عدم وجود خدا یک بحث فلسفی است و هیچ ارتباطی با علم (5)ندارد. خداوند به دلیل فرا طبیعی بودن خود نمیتواند یک فرضیه علمی باشد زیرا علم چیزی به نام فراطبیعی (Supernatural) را به رسمیت نمیشناسد. خداباوران اصرار دارند بگویند حوزه علم محدود به واقعیت های طبیعت است و به واقعیت روحانی از حوزه علم خارج است، اما واقعیت این است که علم وجود چیزهای فراطبیعی را به این دلیل به رسمیت نمیشناسد که کوچکترین مدرک و شواهدی برای وجود چنین چیزی موجود نمیباشد. در واقع چیزهای فراطبیعی تماماً ساخته ذهن و تخیل انسانها است و حقیقتی ندارد. موسسه هایی مانند موسسه جیمز رندی سالها تمامی ادعاهای مربوط به وجود چیزهای فراطبیعی را بررسی کرده اند اما هرگز به شواهد معتبری دست نیافته اند. موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار جایزه را به کسی که بتواند وجود هر پدیده غیر طبیعی و فرا طبیعی را نشان بدهد و در شرایط آزمایشگاهی ثابت کند پاداش خواهد داد. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام "جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی" مراجعه کنید. نتیجه آنکه مسئله وجود یا عدم وجود خدا در تخصص دانشمندان نیست.

            مسئله وجود خدا مربوط به فلسفه و بطور مشخص مربوط به شاخه فلسفه دین از فلسفه است. البته ممکن است در علم مسائلی مطرح شود که فلاسفه دین (6) علاقه مند شوند ممکن بودن پدیده خدا را با آن بسنجند. مثلا در کیهان شناسی قضیه بیگ بنگ (7) و در بیولوژی قضیه تکامل و مسائل بسیار متعدد ریاضی که با فلسفه دین پیوند میخورند، مثلاً تئوری مجموعه ها و تعریف جورج کانتور از مجموعه بینهایت. اما این باعث نمیشود که دانشمندان مستقیماً به پدیده خدا بپردازند. همچنین ممکن است دانشمندانی از روی فقر فلسفیشان نظم و پیچیدگی موجود در کشفیات خود را به وجود خدا نسبت بدهند. مثلاً نیوتون از این دسته افراد بوده است (برای جزئیات بیشتر پیرامون خداباوری نیوتون به نوشتاری با فرنام نیوتون و خداباوری او مراجعه کنید). برخی وجود نظم در طبیعت را اثباتی برای وجود خدا دانسته اند که بی اساس و غلط بودن این استدلال را در نوشتاری با فرنام "برهان نظم" نشان داده ایم. برخی از دانشمندان دلایل شخصی و غلط ویژه خود را داشته اند مثلا پاسکال برای وجود خدا استدلالی آورده است که به "شرط پاسکال" معروف است(برای جزئیات بیشتر از خداباوری پاسکال و ایرادات وارد بر آن به نوشتاری با فرنام شرح سفسطه اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم مطالعه کنید). افرادی مانند انیشتن اساساً خداباور نبوده و خداباوران به خطا آنان را خداباور می انگارند (برای جزئیات به نوشتاری با فرنام انیشتن و خدای او مراجعه کنید).

            اگر دانشمندی در یک کتاب علمی و دانشگاهی خداوند را وارد علوم خود کند، مثلاً در کتاب بیولوژی بنویسد که خداوند انسانها را خلق کرده است، و یا در کتاب مکانیک بنویسد که اگر نیرویی به جسم متحرک وارد شود انشاءالله از حرکت خواهد ایستاد، این نظر او ارزش و اعتبار علمی نخواهد داشت و باقی دانشمندان بعنوان دیوانه به او نگاه خواهند کرد. از همین رو است که در هیچ کتاب علمی (مثلاً کتابهایی که در دانشگاه ها تدریس میشوند) هیچ اثری از خدا نیست. خدا از دیدگاه علمی یک پدیده تخیلی همانند لولوخورخوره و سوپر من است. لذا اگر دانشمندی در مورد خدا اظهار نظر کند همانند این است که باقالی فروشی در مورد فیزیک کوانتومی نظر بدهد، یا یک فیزیکدان متخصص در زمینه فیزیک کوانتوم در مورد اینکه باقالی را چگونه باید پخت و در کجا باید ایستاد تا فروش بیشتری داشته باشد نظر بدهد. البته این به این معنی نیست که نظر یک باقالی فروش راجع به فیزیک کوانتوم و نظر یک دانشمند در مورد خدا بی اعتبار است و تنها فلاسفه دین حق دارند که در مورد پدیده خدا نظر بدهند. بلکه به این معنی است که از آنجا که پدیده خدا در حوزه دین علم مطرح نیست، باید احتمال آنرا داد که از آنجا که اکثر مردم خداباور هستند و به نوعی خدا اعتقاد دارند، و از آنجا که این دانشمندان نیز برخاسته از همان مردم هستند و تخصص ویژه ای در مورد قضیه خدا ندارند و اطلاعاتشان معمولاً در مورد دین و خداوند همانقدر است که اطلاعات مردم عادی است، باورهای دینی اکثر آنها همچون باورهای دینی اکثر مردم باشد. نتیجه آنکه باید انتظار داشت اکثر دانشمندان نیز مانند اکثر مردم به وجود خدا اعتقاد داشته باشند.

            اما شگفت آور است که آمار چیزی بر خلاف این انتظار را نشان میدهند. در کشور آمریکا 90% مردم به وجود خدا و حیات پس از مرگ اعتقاد دارند و تنها 10 درصد مردم وجود خدا را انکار میکنند. این درحالی است که تنها 40% از کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ باورمندند. و همچنین میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟ ) 21 درصد ندانمگرا (اگناستیسزم، چیست؟) و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت ( هستند. (9).

            جالب است که در میان فلاسفه ای که در 300 سال گذشته زندگی میکرده اند نیز برجسته ترین نامها بیخدا هستند. براستی برابر با فلاسفه بیخدایی همچون، آرتور شوپنهاور، توماس هابس، مارتین هیدگر، دیوید هیوم، آلبرت کاموس، فرانز کافکا، سر آلفرد جولیوس آیر، بوکونین میخائیل ،چارلز برادلف ، ردلف کارناپ، ویلیام ک کلیفورد، آگوسته کمته، دارو کلارنس، جان دوی، الیس آلبرت، جورج ویلیام، زیگموند فروید، لودوینگ آندریاس فوئرباخ، گیبون ادوارد، اما گلدمن، هلدمن جولیس امانوئل، هوباخ پاول هنری، جورج جاکوب (یعقوب)، هوک سیدنی، توماس هنری، یگرسول روبرت گرین، لوئیس جوزف، کارل مارکس، مک کاب جوزف مارتین، فردریش نیچه، منکن هنری لوئیس، توماس پین، آین رند، جان مکینون رابرتسون، برترند راسل، کارل سایگن، مارگارت سانگر، ژان (شاان) پاول سارتر، که تغییر شگرفی در فلسفه ایجاد کرده اند و برخی از آنها پدر علوم جدیدی بودند و علومی را پایه گذاری کرده اند تنها میتوان تعداد اندکی فیلسوف همچون امانوئل کانت را برشمرد که به خدا اعتقاد داشته اند، اکثر فلاسفه در 300 سال گذشته نسبت به خدا حالت انکار داشته اند و دین را آفتی بزرگ برای بشریت و ترمز تمدن میدانسته اند.

            اما در گذشته اینچنین نبوده است، پیشرفت علم پیشرفت بیخدایی را نیز به همراه داشته است، البته ممکن است این پیشرفت بیخدایی و کمرنگ شدن نفوذ دین در زندگی و اجتماع و قانون و کوتاه شدن دست آن از علم بوده باشد که موجب پیشرفت علم شده باشد اما به هرحال بدون شک در گذشته خداباوری باور مرسوم تری بوده است. قدما را نباید بخاطر خداباوری و یا حتی اسلامشان توبیخ کرد و از دست آنها عصبانی بود. از هر انسانی در حد شعور و هوش او و اطلاعاتی که در اطراف او وجود داشته است و او میتوانسته است آنها را کسب کند انتظار داشت. یک دانشجوی سال اول رشته فلسفه اطلاعات فلسفی اش ده ها برابر بیشتر از اطلاعات سقراط و افلاطون و ارسطو است.

            بنابر این علی رغم اینکه اگر تمامی فلاسفه و دانشمندان نیز یک حرف را بزنند بازهم این مسئله به خودی خود دلیل بر درستی آن حرف نیست، تعداد دانشمندان و فلاسفه بیخدا در صورتیکه در اکثریت بودن جمعیت خداباوران را در نظر بگیریم بسیار بسیار شگفت انگیز است و آشکار میسازد که خداباوری بیشتر به طبقه ای از اجتماع بشری تعلق دارد که از دانش و فلسفه بیشتر محروم است. رابطه میان باورهای دینی و میزان دانش رابطه ای معکوس است. هرچقدر امکانات آموزشی و فکری کمتر باشد باورهای دینی قوی تر و هرچقدر علم و دانش قوی تر باشد باورهای دینی ضعیفتر و کمتر خواهد بود.

            نتیجه گیری:

            نتیجه آنکه چه 2 نفر به ایده ای اعتقاد داشته باشند چه 20 میلیون نفر و چه 1.5 میلیارد نفر، آن عقیده همچنان میتواند اشتباه و زشت باشد! عرصه علم و گفتمان عرصه دموکراسی نیست! هیچ وقت در بررسی علوم نمی آیند و بگویند چون 10 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی انتها هستند و 20 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی نهایت نیستند، پس فیزیک میگوید ذرات بی نهایت هستند! در گفتمان و بحث علمی و فلسفی در مورد اسلام و خدا نیز استفاده از این سفسطه، نوعی لگد پرانی و فرار از بحث است! به افرادی که چنین حرفی میزنند بگویید چرا وقتی بیمار میشوند پیش دکتر میروند؟ چرا بیماریشان را از طریق دموکراسی حل نمیکنند؟ از 20 نفر از آشنایانشان بپرسند بیماریشان چی هست و از روی نظر آنها به تیمار بپردازند.



            Comment


            • #81
              سال 2005 توسط سازمان ملل به سال فیزیک نامگذاری شده بود زیرا در این سال 100 سال از معرفی فرمول معروف تبدیل انرژی به ماده انیشتن که تحولی بزرگ در فیزیک راباعث شد میگذشت. انیشتن بدون شک از نوابغ بزرگ تاریخ بشر است و همه آدمهای روی زمین برای او به دلیل جایگاه والای علمی اش ارزش و احترام قائل هستند و او را خودی میدانند، حتی اسلامگرایان فاشیست و نژادپرستی که خصومت درونی با یهودیان دارند و صهیونیسم را بهانه این نژادپرستی وافر خود میکنند بگونه ای از انیشتن سخن میگویند که انگار انیشتن پسر خاله امام حسین بوده است و از محبان حضرت علی اصغر بوده است.

              محبوبیت انیشتن به قدری زیاد است که معمولا افراد بسیاری از نام او برای تایید خداباوری استفاده میکنند و میگویند خداباوری درست است زیرا انیشتن خداباور بوده است، یا میگویند حتی انیشتن نیز خدا را قبول داشته است، چگونه است که کسی خداباوری را نابخردانه بیابد مگر کسی میتواند از انیشتن خردمند تر باشد؟ برای من بارها پیش آمده است که افرادی چنین مسئله ای را مطرح میکنند، توگویی انیشتن مرجع تقلید این افراد است. البته این سخن چیزی جز سفسطه توسل به مرجعیت نیست، هیچ انسانی مرجع مطلق شناخت خدا نیست. یعنی اگر کسی بگوید خداباوری درست است زیرا شخص A خداباور است، بدون توجه به اینکه شخص A چه کسی است او حرفی باطل را زده است زیرا یک شخص را مرجع حقیقت در مورد موضوعی مانند وجود خدا که اساساً مرجع پذیر نیست قرار داده است و این از سفسطه های شناخته شده و رسمی منطقی است. از این گذشته انیشتن یک فیزیکدان بوده است و تخصصی در بررسی وجود یا عدم وجود خدا نداشته است، برخی از نظریات انیشتن در مورد کائنات و فیزیک که رشته و تخصص خود او بوده نیز اکنون رد شده اند، حال نظر انیشتن در مورد خدا چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ نظر او در مورد خدا همانقدر اهمیت دارد که نظر آیت الله خامنه ای در مورد نسبیت عام انیشتن ارزش دارد. بنابر این تصور نمیشود که کسی با ایراد این سخن براستی بخواهد چیزی را اثبات کند مگر اینکه آن شخص بسیار از استدلال کردن نا آگاه باشد و به عبارت دیگر درست فکر کردن را نیاموخته باشد. اما از آنجا که خداباوران معمولاً در فکر کردن لنگ میزنند و درست اندیشیدن را نیاموخته اند بسیار این مطلب را مطرح میکنند.

              از این که بگذریم خداباوران از انیشتن سوء استفاده میکنند و به خطا (یا به دروغ؟) وی را در صف خداباوران قرار میدهند، هدف از نگارش این نوشتار این است که باور انیشتن نسبت به خدا تشریح شود و همچنین این نوشتار نشان خواهد داد که انیشتن خویشاوندی چندانی با دین داران ندارد و شباهت بسیار بیشتری به بیخدایان و افراد سکولار داشته است.

              نخستین نکته که باید به آن توجه داشت این است که انیشتن نیز مانند هر انسان دیگری در زندگی خود سیری تکاملی را طی کرده است. انسانهایی که از پویایی و خلاقیت ذهنی برخوردار هستند معمولا وقتی سنشان بیشتر میشود باورهایی که محیط بطور تصادفی به آنها تحمیل کرده است بازرسی میکنند و آنچه نابخردانه به نظرشان می آید و از فیلتر خرد(خرد چیست؟) آنها عبور نمیکند را به دور می اندازند. البته همه اینگونه نیستند، دین خویی و تقلید از محیط در بسیاری از افراد باقی میماند و آنها با همان تفکراتی که با آن بدنیا آمده اند از دنیا میروند. از اینرو است که وقتی میخواهیم در مورد شخصی قضاوت کنیم و باورهای او را بسنجیم باید به آخرین باورهای او مراجعه کنیم نه باورهایی که در گذشته داشته است. ملاک قضاوت در مورد افکار انسانها آخرین افکار آنها است که داشته اند و این امری بدیهی است.

              آلبرت انیشتن در چهاردهم مارچ 1879 بدنیا آمده است و در 18 آپریل سال 1955 فوت شده است. کتابی توسط یک محقق جمع آوری شده است که شامل بسیاری از نامه هایی که انیشتن دریافت میکرده است و پاسخ وی به آن نامه ها میباشد. این کتاب باورهای دینی انیشتن را بطور بسیار مشخصی معین میکند و نشان میدهد که انیشتن آنچه خداباوران و دین خویان فکر میکنند نیست. در این نوشتار از همان کتاب چند نامه را بررسی میکنیم تا باورهای دینی انیشتن بیشتر روشن شوند.

              نخستین نامه ای که در این مجموعه جلب توجه میکند این است:

              یک دختر بچه کلاس ششم از مدرسه یکشنبه (مدارس دینی که مسیحیان در روزهای یکشنبه برگزار میکنند تا انجیل را به کودکان بیاموزند) از نیویورک، با تشویق معلمش این نامه را به انیشتن در پرینستون در تاریخ 19 ژانویه 1936 نوشته است، او از انیشتن پرسیده است که آیا دانشمندان نیز دعا میکنند و نماز میخوانند؟ اگر میخوانند برای چه چیزی دعا میخوانند. انیشتن به این نامه در 24 ژانویه 1936 اینگونه پاسخ داده است:

              من تلاش کرده ام به پرسش تو به ساده ترین شکل ممکن پاسخ دهم. این پاسخ من است:

              تحقیقات علمی بر این پایه استوار هستند که هر اتفاقی که می افتد به دلیل وجود قوانین طبیعت اتفاق می افتد، و این در مورد رفتار مردم نیز درست است. به همین دلیل، یک دانشمند محقق به سختی ممکن است باور کند که اتفاقها تحت تاثیر دعاها قرار بگیرند، مثلا (اتفاق افتادن آنها) به دلیل خواست یک موجود ماوراء طبیعی باشد.

              البته باید به این توجه داشته باشیم که دانش واقعی ما نسبت به این قوانین ناقص و پراکنده است بنابر این، باور به اینکه قوانین طبیعی همه چیز را توضیح میدهند نیز خود مبتنی بر گونه ای از ایمان است و این ایمان تابحال تا حدود زیادی به دلیل موفقیت های تحقیقات علمی موجه شناخته شده است (درست از آب در آمده است).

              اما از طرف دیگر، هرکس که بگونه ای جدی به دنبال علم باشد، متقاعد خواهد شد که روحی در قوانین جهان تجلی یافته است، روحی برتر از انسان که در مقابل آن ما با قدرت کم خویش باید احساس فروتنی بکنیم، از این رو است که تعقیب علم احساس دینی خاصی را بدنبال دارد، که البته این با دینداری افراد خام بسیار متفاوت است. (1)

              حال آیا انیشتن پسر خاله امام حسین بوده است؟ آیا همانند مذهبیون نیمه دیوانه در مورد خدا فکر میکرده است؟ همین باید برای خداباوران کافی باشد که دیگر نامی از انیشتن نیاورند و او را نیز متعلق به اردوی خردگرایان و بی دینان بدانند، همین باور انیشتن به خودی خود نشان میدهد که از نظر او اسلام، مسیحیت، آیین زرتشت، آیین یهود و آیین بهائیت نابخردانه هستند و این انسانها که فکر میکنند با ورد خواندن و صحبت کردن با خدا اتفاقی می افتد از نظر انیشتن کاری بسیار نابخردانه انجام میدهند.

              هیچ بعید نیست که خداباوران این گفته انیشتن را اینگونه تفسیر کنند که انیشتن به روح معتقد بوده است، و فرض کنند که منظور او از روح همان روحی است که خداباوران به آن معتقدند، هیچ برداشتی از این گفته نمیتواند تا این اندازه غیر منصفانه و نابخردانه باشد. انیشتن یک فیلسوف تحلیلی مثل راسل یا ویتگنشتاین نیست که سخنانی دقیق و مشخص و روشن بگوید او به دلیل زندگی در دوران خود و همچنین خوی و منش خود بگونه ای شاعرانه در مورد علم سخن میگوید. او میگوید پیچیدگی هایی که در طبیعت وجود دارد بگونه ای باعث کرنش و تواضع در کسی میشود که گوشه ای از این پیچیدگی ها را درک میکند نه چیزی بیشتر از این، این خدا، روح و دینی که انیشتن از آنها صحبت میکند هیچ ارتباطی با خدا، روح و دینی که در باورهای دینی سیستماتیک مثل اسلام وجود دارد ندارد. البته من شخصاً منتقد اینگونه برخورد انیشتن هستم، اینگونه سخن های او تنها بهانه دست خداباوران و خرافه گرایان میدهد، انیشتن باید بطور روشن و دقیق اعلام میکرد که نظرش راجع به خدا چیست و اگر جرات بیان آنرا نداشت میتوانست سکوت کند و به اینگونه پرسشها پاسخ ندهد.

              برخی فکر میکنند انیشتن چون از پیشینه یهودی آمده است باید یهودی باشد. این درست است که انیشتن در یک خانواده یهودی بدنیا آمده است و حتی گاهی خود را نیز یهودی خوانده است، اما باید توجه داشت که یهودیت برای یهودیان بیش از یک دین است، یهودیت برای آنها بگونه ای نژاد و حتی ملیت و فرهنگ نیز حساب میشود، از همین رو است که یهودیان به فلاسفه بیخدایی که در میانشان رشد کرده اند میگویند یهودیان بیخدا! یعنی کنار گذاشتن باورهای آیین یهود به خودی خود باعث نمیشود که شخصی دیگر یهودی خوانده نشود، از انیشتن در یک مصاحبه پرسیده شده است چرا با اینکه تفکراتش در تناقض با آیین یهود است همچنان خود را یهودی میخواند؟

              Comment


              • #82
                در 22 مارچ 1954 مردی خودساخته نامه ای به دست خط خود در چهار برگ به زبان انگلیسی برای انیشتن در پرینستون ارسال کرده بود. نگارنده انیشتن را ستایش کرده و گفته بود که افراد معدودی همچون انیشتن جرات سخن گفتن را دارند، او پرسیده بود که آیا بهتر نیست جهان به حیوانات بازگردانیده شود. او گفته است "گمان میکنم که شما مایل باشید بدانید من چه کسی هستم" و در ادامه به شرح کوتاهی از زندگی خود پرداخته است، نوشته است که چگونه در سن 9 سالگی از ایتالیا به ایالات متحده امریکا آمده بود، در آب و هوایی بسیار سرد و سخت که خواهرانش نتوانسته بودند در آن شرایط به زندگی خود ادامه دهند پا به امریکا میگذارد و بعد از 6 ماه مدرسه رفتن، در سن 10 سالگی آغاز به کار کردن میکند. او شرح میدهد که چگونه در 17 سالگی به کلاس بعد از ظهر رفته است و... و اکنون یک کار عادی بعنوان تعمیرکار ماشین ها دارد، و در اوقات اضافی اش کار و کسب خود را دارد. او خود را یک بیخدا معرفی میکند. گفته است که آموزش حقیقی از طریق خواندن کتابها حاصل میشود. او از مقاله ای که در مورد باورهای دینی انیشتن نوشته شده است نقل قول میکند و اعلام میکند که به درستی آنها شک دارد. نسبت به بسیاری از باورهای دینی رسمی بی حرمتی میکند و در مورد میلیونها آدمی که خدا را در زبانهای مختلف دعا میکنند صحبت کرده، و میگوید او (خدا) باید منشی ها و روحانیون زیادی را اختیار کرده باشد که تمام گناهان انسانها را ثبت کنند. او نامه اش را با بحثی بلند در مورد نظامهای سیاسی ایتالیا و ایالات متحده به پایان میبرد که این بحث را به دلیل بلند بودنش نمیتوان در اینجا ذکر کرد. او همچنین چکی را برای انیشتن فرستاده است تا انیشتن آنرا در راه خیریه خرج کند.

                در 24 مارچ 1954 انیشتن پاسخ زیر را به زبان انگلیسی به این نامه داده است:

                من صدها و صدها نامه دریافت میکنم اما خیلی کم پیش می آید که نامه ای به جالبی نامه شما دریافت کنم. من باور دارم نظر شما در مورد اجتماع ما کاملا معقول است.

                آنچه شما در مورد باور های دینی من خوانده اید البته دروغی بیش نبوده است، دروغی که بطور سازمانیافته ای تکرار میشود. من به خدای متشخص اعتقاد ندارم و نه تنها هرگز این را انکار نکرده ام، بلکه بارها نیز آنرا به روشنی بیان کرده ام. اگر چیزی درون من وجود داشته باشد که بتوان آنرا باوری دینی نامید، آن همان ستایش بی منتهای من است از ساختار جهان، تاجایی که علم بتواند آنرا آشکار سازد.

                امکان دریافت پولی که شما برای من ارسال کرده اید برای من بعنوان دریافت کننده ای شایسته وجود ندارد (من لایق این پول نیستم). بنابر این آنرا برای شما با درک خوش قلبی و نیت خوب شما باز میگردانم. نامه شما نشان میدهد که خرد نتیجه مدرسه رفتن نیست، بلکه نتیجه تلاشیست به طول یک عمر برای دریافت آن. (4)

                منظور از خدای شخصی خدای زنده است. در نظر تقریباً تمام خداباوران خدا یک شخص است یعنی دارای شخصیت و شعور است و همچنین از اختیار برخوردار است. از ویژگیهای اساسی خدای متشخص این است که فکر میکند و رفتار میکند یعنی کارهایی را انجام میدهد. از ویژگیهای فرعی او این است که عصبانی میشود، عاشق میشود، متنفر میشود، و سایر عواطف را از خودش نشان میدهد، سخن میگوید، میشنود، میبیند و دریافت حسی دارد، خدای تمامی ادیان اینگونه خدایی است. به محض اینکه یک خداباور خدا را یک شخص و یک کس بداند او خدایی متشخص را تصور کرده است و انیشتن با چنین دیدگاهی کاملا مخالف است و به روشنی مخالفت خود را ابراز داشته است. همین مسئله باعث میشود که او دیگر خداباور (تئیست، خداباور چیست؟) به شمار نرود. بنابر این با اینکه تقلید کردن از انیشتن یا هر شخص دیگری کاملا کاری نابخردانه است و انسان خردگرا باید استقلال فکری داشته باشد، حتی اگر قرار است از انیشتن نیز پیروی کنیم و قلاده به گردن انداخته و قلاده خود را به دست انیشتن داده و مقلد او شویم، این مرجع تقلید ما را به سوی خداباوری هدایت نخواهد کرد! او ما را از خداباوری و آنچه عوام از آن با خداپرستی یاد میکنند خارج خواهد کرد.

                در بایگانی نامه های انیشتن نامه ای به تاریخ 5 آگوست 1927 وجود دارد که او آنرا از یک بانکدار در کلرادو وقتی در برلین بوده است دریافت کرده است. از آنجا که در ابتدای نامه نوشته شده است "چندین ماه پیش، من نامه ای به شرح زیر برای شما نوشتم"، به نظر میرسد که انیشتن به نامه قبلی این شخص پاسخ نداده است. او در نامه اش نوشته است که بیشتر دانشمندان دیگر به خدای ریشو و مهربانی که اطرافش را فرشتگان فرا گرفته اند معتقد نیستند، هرچند که بسیاری از مردم خالصانه به چنین خدایی معتقدند و او را پرستش میکنند. مسئله وجود خدا در بحث های یک گروه متفکر مطرح شده است و برخی از اعضای این گروه تصمیم گرفته اند نظر دانشمندان ممتاز را در مورد خدا جویا شوند، بگونه ای که پاسخ این دانشمندان قابل چاپ کردن باشد، این بانکدار در نامه اش از انیشتن خواسته است که او نیز نظرش را در مورد خدا اعلام کند. انیشتن پاسخ زیر را به زبان آلمانی نوشته است، این نامه ممکن است برای بانکدار ارسال نشده باشد.

                من نمیتوانم خدایی شخصی را که بطور مستقیم در رفتار افراد نفوذ داشته باشد، یا بطور مستقیم به قضاوت مخلوقات خود بنشیند درک بکنم. من نمیتوانم چنین چیزی را درک بکنم هرچند واقعیت این است که علیت مکانیکی تا حدودی توسط علم مدرن زیر سوال رفته است.

                مذهبی بودن من تنها شامل ستایش متواضعانه من از روح بی نهایت برتری است که خود را در ما بعنوان موجوداتی خُرد آشکار میکند، و با درک ضعیف و ناپایدار ما، باعث میشود ما واقعیت را درک کنیم. اخلاقیات از بالاترین اهمیت برخوردارند، اما برای ما، نه برای خدا. (5)

                ممکن است خدای اسلام ریشو نباشد اما در قرآن به روشنی اشاره شده است که او صورت دارد، و مسلمانان قرار است بعد از مرگشان صورت و وجه او را ببینند، همچنین به این مسئله اشاره شده است که اطراف الله را فرشتگان فرا گرفته اند، مهربان بودن الله هم که بیش از 114 بار تکرار شده است، الله هم در قرآن ادعا کرده است که بطور مستقیم در رفتار افراد نفوذ دارد و از گردنشان به آنها نزدیک است، و همچنین مورد قضاوت قرار گرفتن انسانها در قیامت، یعنی معاد از اصول اساسی دین اسلام است، چگونه ممکن است مسلمانان بخواهند از نام چنین کافری که تمامی اصول دین آنها را زیر سوال میبرد سوء استفاده کنند؟

                درست است که انیشتن در سخنانش گاهی به دیندار بودنش اشاره میکند ولی منظور او از دین چیست؟ او در یک سخنرانی که برای اتحادیه حقوق بشر آلمان در پاییز 1932 در برلین ایراد کرده است روشن کرده است که منظورش از دین چیست:

                جایگاه ما بر روی این زمین عجیب است. همه ما بدون اینکه دعوت شده باشیم یا اختیاری داشته باشیم برای مدتی به اینجا می آییم، بدون اینکه پاسخ چراها و چگونه ها را بدانیم. در زندگی روزمره ما تنها احساس میکنیم که انسانها برای دیگر انسانها اینجا هستند، برای کسانی که دوستشان داریم و برای کسانی که سرنوشتشان به ما گره خورده است.... زیباترین و عمیق ترین تجربه ای که یک انسان میتواند داشته باشد احساسی اسرار آمیز است. این احساس قاعده زیرین دین نیز است، همینطور کوشش جدی در زمینه هنر و علم نیز برای رسیدن به همین احساس است. کسی که هرگز این تجربه را نداشته باشد به نظر من اگر مرده به شمار نیاید حداقل کور به شمار می آید. مذهبی بودن برای من وقتی تحقق می یابد که ما احساس میکنیم پشت هر چیزی که آنرا تجربه میکنیم چیزی وجود دارد که ذهن ما نمیتواند آنرا درک کند و زیبایی و افراشتگی آن تنها بطور غیر مستقیم به ما موجودات کوچک و خُرد به ما میرسد، من به این معنی دیندار هستم. برای من این کافی است که از این اسرار به شگرف آیم و متواضعانه تلاش کنم با ذهن خود فقط تصویری از ساختار باشکوه آنچه وجود دارد را دریافت کنم. (6)

                با اینحال تکلیف دین نیز از نظر انیشتن مشخص میشود، منظور او از دین به هیچ عنوان چیزی شبیه به اسلام، مسیحیت، یهودیت، بهائیت و غیره نبوده است او تعریفی ویژه خود را از آنچه آنرا دین میداند برای دین دارد. اینجا است که جمله معروف او "علم بدون دین چلاق است و دین بدون علم کور است" معنی بیشتری پیدا میکند، شخصی که تواضع و شوق برای رسیدن به علم و حقیقت را نداشته باشد و موجودی خودخواه باشد که واقعا فکر میکند بسیار میداند و از کانال ویژه ای دسترسی به حقایق غیر قابل تردید دست یافته است هرگز نمیتواند عالم خوبی گردد، اینجا است که علم او کور چلاق خواهد بود. اینکه انیشتن چرا شوق و تمایل برای یافتن حقایق در طبیعت را احساسی دینی میداند، به این دلیل است که تلاشهای علمی برای یافتن حقایق علمی همه بر این ایده استوار هستند که میتوان با تجربه حقایق را یافت، و این ایده به نگر انیشتن قابل اثبات نبوده است از همین رو او این ایده را از روی ایمان پذیرفته بود نه از روی خرد و چیزی که از روی ایمان پذیرفته شود باوری دینی است، به نظر نمیرسد هیچ دلیل دیگری برای اینکه انیشتن علم را در ارتباط با دین بداند وجود داشته باشد. این جمله معروف انیشتن از پاراگراف زیر گرفته شده است، اما معمولا خداباوران و دین خویان تمام پاراگراف را مطرح نمیکنند تا منظور انیشتن پنهان بماند و مخاطب فکر کند انیشتن نیز ابله بوده است:

                علم تنها ممکن است توسط کسانی خلق شود که سرشار از آرزو برای یافتن حقیقت و فهم درست هستند. اما اینگونه احساس، سرچشمه از حوزه دین میگیرد. این احساس همچنین به ایمان به احتمال اینکه قوانین جهان هستی منطقی و خردمندانه باشند، یعنی قابل درک توسط خرد هستند وابستگی دارد. من نمیتوانم هیچ عالم ممتازی را تصور کنم که چنین ایمان سرشاری نداشته باشد. این وضعیت را میتوان با یک تصویر ابراز کرد: علم بدون دین چلاق است و دین بدون علم کور. (7)

                یکی از ویژگیهای آدمهای مذهبی این است که با گذشت زمان آنها نیز تکامل می یابند، بسیار شنیده میشود که خدا یک نوع انرژی است و یا مکانیک کوانتومی آخرت را و وجود روح را اثبات کرده است و از این دست اباطیل. به این دسته از اراجیف که تلاش میکنند مزخرفات دینی را علمی جلوه دهند سودوساینس (Pseudoscience) گفته میشود. در زمانی که انیشتن تئوری نسبیت را مطرح میکند یکی از این یاوه گویان نامه ای برای انیشتن میفرستد:

                یک خاخام (عالم یهودی) از شیکاگو که خطابه ای پیرامون "معانی دینی که تئوری نسبیت میرساند" را آماده میکرده است، به انیشتن در پرینستون نامه ای به تاریخ دسامبر 1939 نوشته است و از او پرسشهایی را پرسیده است، انیشتن پاسخ زیر را به این خاخام داده است:

                من باور ندارم که ایده اساسی تئوری نسبیت میتواند کلاً هیچ ارتباطی با حوزه دین که متفاوت با حوزه علم است داشته باشد. من این رابطه را در این واقعیت میبینم که روابط عمیق درونی در دنیای عینی میتواند توسط قضایای ساده منطقی درک شوند و تئوری نسبیت نیز دقیقاً همینگونه است- میتواند با قضایای ساده منطقی دنیای عینی را شرح دهد.

                باور دینی که با تجربه منطقی، روابط عمیق عینی تولید میشود بگونه ای متفاوت از آن دسته عواطفی هستند که معمولا مذهب نامیده میشوند. اینگونه باور دینی بیشتر یک احساس احترام و تکریم از نقشه ای که در جهان مادی تجلی یافته است میباشد. این باور مارا به سویی نمیبرد که موجودی خدامانند را که از روی شخصیت خودمان ساخته شده است و از ما درخواستهایی دارد و علاقه و منفعت در ما افراد بطور شخصی دارد را تصور بکنیم. در این-باور "مذهبی" نه تمایلی وجود دارد نه هدفی، نه بایدی، بلکه تنها یک موجود وجود دارد. به همین دلیل افرادی مثل ما در اخلاقیات تنها یک جنبه انسانی میبینند، هرچند که مهمترین مسئله در حوزه انسانی باشد.

                Comment


                • #83
                  شخصی دیگر نیز نامه مشابهی به انیشتن فرستاده است:

                  در فوریه 1921 انیشتن نامه ای را از بانویی در وین دریافت میکند، او از انیشتن پرسیده است که آیا انیشتن معتقد است که انسانها روح دارند و آیا این روح بعد از مرگ انسان ادامه حیات پیدا میکند یا نه. پرسشهای مشابه دیگری نیز در همین نامه یافت میشوند، در 5 فوریه 1921 انیشتن پاسخ بلندی به آن بانو داده است. این قسمتی از این پاسخ است:

                  این مد و گرایش مرموز زمان ما، که خود را بویژه بصورت عرفان و معنویت آشکار میکند، در نگر من بیش از نشانی از ضعف و گیجی نیست.

                  از آنجا که تجربیات درونی ما، بازتولید و ترکیب دریافتهای حسی ما هستند، مسئله وجود روح بدون بدن، برای من پوچ و خالی از معنی به نظر میرسد. (

                  از طرفی دیگر انیشتن از طرف بنیادگرایان مذهبی مورد حمله قرار میگرفت، کاردینال بوستون در خطابه ای به جوانان هشدار داده بود که تئوری نسبیت انیشتن "دفاعی پنهانی و هولناک از بیخدایی است" و "تلاشی است برای گسترش شک در مورد خدا و خلقت او در سطح جهانی" انیشتن پیشتر از آن هم از طرف مجامع یهود ستیز نازی اینگونه مورد حمله قرار گرفته بود. انیشتن در ابتدا این مسئله را نادیده میگیرد و از دردسر دوری میکند، خاخام دیگری با نام هربرت گلدستین برای انیشتن نامه ای مینویسد و از او میپرسد که آیا به خدا اعتقاد داری؟ قصد این خاخام یهودی در واقع دفاع از انیشتن بوده است. انیشتن در پاسخ به آن نامه مینویسد که

                  من به خدای اسپینوزا معتقد هستم، که خود را در هارمونی منظم آنچه که وجود دارد نشان میدهد، نه به خدایی که نگران سرنوشت و رفتار انسانها است. (9)

                  خاخام یهودی در دفاع از انیشتن مینویسد، "اسپینوزا که مردی مست از خدا خوانده شده است، و معتقد بوده است که خدا خود را در تمام طبیعت تجلی داده است قطعا نمیتواند یک بیخدا خوانده شود." البته این درست است که اسپینوزا را نمیتوان بطور یقین بیخدا نامید، اما قطعاً او را نمیتوان خداباور نیز نامید زیرا او تعریفی بسیار متفاوت از خدا دارد و آنچه او بدان خدا میگوید هرگز با خدای خداباوران اینهمانی ندارد، از همین رو است که اسپینوزا و طرفداران اندیشه او را خداباور نمینامند بلکه همه خداگرا و یا پنتئیسم (Pantheist) مینامند. اسپینوزا معتقد بوده است که خدا بینهایت است و بینهایت بودن او به معنی این است که هیچ چیز خارج از خدا وجود ندارد و هرچه وجود دارد جزوی از خدا است. به این تصور در فلسفه اسلامی وحدت وجود میگویند که دیدگاهی متفاوت با توحید است. از همین رو بوده است که اسپینوزا فیلسوف یهودی تبار هلندی در سال 1656 توسط کنیسه مرکزی آمستردام مرتد اعرام میشود، این کنیسه اطلاعیه زیر را راجع به اسپینوزا منتشر کرده بود:

                  به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم. تمامی لعنت های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی باز میگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه بطور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشته ای از او را بخواند. (10)

                  خدای اسپینوزا تفاوت بسیار فاحشی با خدای دینی دارد از همین رو است که یهودیان اینگونه به شدت او را تکفیر کرده اند. مهمترین تفاوت خدای اسپینوزا با خدای دینی همان است که خدای دینی موجودی مستقل و جدا از باقی چیزها است و دارای شخصیت است اما خدای اسپینوزا چنین موجودی نیست. اسپینوزا همچنین پیامبری و ارسال وحی را بعد از مطالعه دقیق کتب دینی رد کرده است و علیه نبوت استدلال کرده است. او میگوید هرگاه پیامبران خوشحال هستند و سر کیف هستند از محبت دوستی، بهشت و سایر چیزهایی که انسان را شاد میکند به آنها وحی شده است و هروقت عصبانی و خشمگین بوده اند آیه های قتل و کشتار و جهنم به آنها وحی شده است، این نشان میدهد که آیات برخواسته از تمایلات این افراد بوده است نه کسی دیگر. حتی روش نوشتن نیز متفاوت بوده است، پیامبرانی که دانش بیشتری داشته اند نوشتارهای زیبا تری بوجود آورده اند، پیامبرانی که با فلاسفه آشناتر بوده اند نوشتارهای فلسفی تری پدید آورده اند. او میگوید تفاوت میان گفتار پیامبران در تورات و انجیل به پیش زمینه های آنها و دانش آنها از مسائل بر میگردد. بنابر این اسپینوزا میگوید این کتابها را نباید جدی گرفت و قابل استناد دانست. از همین رو است که برخی نیز او را بیخدا میدانند. پروفسور استیون وینبرگ (Steven Weinberg) فیزیکدان برنده جایزه نوبل و از فعالان مدافع بیخدایی که در دوران ما زندگی میکند جمله بسیار قابل تاملی در مورد این سخن انیشتن پیرامون پیروی او از اندیشه خدای اسپینوزا دارد، او گفته است:

                  اما چه چیزی ممکن است باعث شود که یک شخص از کلمه "خدا" بجای "نظم" و "هارمونی" استفاده کند، به غیر از اینکه او از متهم شدن به اینکه خدایی ندارد و بیخدا است هراس داشته باشد؟ (11)

                  این ایده توسط بسیاری از علمای دیگر نیز تایید شده است، همه خدایی در واقع در نظر بسیاری از صاحب نظران دیگر وجود ندارد و هواداران این دیدگاه امروزه دیگر به طیف بیخدایان پیوسته اند. روشن است که منظور انیشتن از خدا درواقع همان نظام طبیعت و قوانین موجود در بین موجودات بوده است، با این نکته اکنون راحت تر میتوان اینرا فهمید که وقتی او گفته است "خداوند تاس نمی اندازد" منظورش این بوده است که او به تصادفی بودن تمام علل اعتقادی ندارد، و وقتی استیون هاوکینز میگوید "خداوند تاس می اندازد" منظورش احتمالاً بر عکس این نظر انیشتن است، یعنی اینکه او معتقد به عدم قطعیت و بی علتی و تصادف است. از خدا گذشته در مورد روح نیز از انیشتن پرسش شده است:

                  در 17 جولای 1953 بانویی که روحانی تحصیل کرده (دارای جواز) از شاخه مسیحی تعمید دهنده (Baptist) بود به انیشتن در پرینستون نامه ای بسیار گرم و دعوت کننده-به مسیحیت نوشت. او در این نامه نقل قولهای فراوانی را از کتابهای مقدس آورده بود، او از انیشتن پرسیده بود که آیا هرگز به رابطه روح نامیرا و جاوید او با خالقش توجه کرده است یا نه، او همچنین پرسیده است که آیا انیشتن اطمینان دارد که بعد از مرگش حیات دائمی در کنار خدا خواهد داشت. مشخص نیست که آیا پاسخ انیشتن ارسال شده است یا نه، اما پاسخ نامه در بایگانی نامه های انیشتن موجود است، و در آن بایگانی خط خود انیشتن که متن زیر را به انگلیسی نوشته است موجود است:

                  من به نامیرائی و جاودانگی اشخاص باور ندارم، و من معتقدم اخلاقیات در انحصار انسان هستند و هیچ مرجعیت فراتر از انسانی پشت آن وجود ندارد. (12)

                  تکلیف روح نیز اینجا روشن میشود، انیشتن به صراحت اعلام داشته است که به وجود روح معتقد نیست و آنچه او روح خوانده است چیزی بسیار متفاوت با آن چیزی است که مذهبیون آنرا روح میخوانند. اینکه شخصی از کلمه روح استفاده کند به این معنی نیست که او معتقد به وجود روح با تعریف دینی اش است. مثلاً اگر کسی بگوید فلان شخص از روحی قوی برخوردار است یا روحیه ای قوی دارد، یا اگر بگوید موسیقی بتهوون روح آدمی را جلا میدهد این به آن معنی نیست که آن شخص معتقد به روحی است که در آغاز حیات وارد بدن میشود و بعد از مرگ از بدن جدا شده به نزد خدا میرود.

                  به نظر نمی آید توضیح بیشتری راجع به باورهای دینی انیشتن ضرورت داشته باشد. انیشتن را هرگز نمیتوان در دسته خداباوران قرار داد، او به هیچ عنوان زیر بار باورهای دینی مضحکی همچون وجود خدای متشخص، توحید، معاد و غیره نرفته است. او معتقد بوده است اخلاق مسئله ای کاملا انسانی است و هیچ ارتباطی به ماوراء طبیعت و خدا ندارد و هرجا در گفته های انیشتن از روح، خدا و دین صحبت شده است باید فهمید که منظور او نظم، طبیعت و اخلاق علمی است.

                  امیدوارم این توضیحات بتواند یاد انیشتن را از تهمت هایی که خداباوران به او میزند پاک کند و نشان دهد که او نیز مانند بسیاری از انسانهای بالغ، عاقل و باهوش معتقد به اراجیف دینی نبوده است.

                  Comment


                  • #84
                    بیخدایی چیست؟

                    ایده ای از خدا وجود دارد، و اعتقاد به آن پیش از آنکه بر پایه ی استدلال باشد، بر اساس عوامل غیر عقلیست. خداباوران به دلایل مختلف وجود خدا را قبول می کنند (معمولا از خانواده ی خود ارث می برند) و بعد سعی می کنند برای آن دلایلی پیدا کنند. البته متاسفانه اکثر ما در مورد بیشتر عقایدمان چنین روشی داریم، شما و من. نقص بزرگیست که باید درمان شود، و نیاز به تلاش بسیاری دارد. خداباوران پس از آنکه برای عقیده ی پیش فرض شده ی خود به دنبال دلیل گشتند، برهانهایی تهیه کردند، که در این سایت بررسی شد. این برهانها همگی اشتباه هستند، و هم در این سایت اشتباه آنها نشان داده شده، و هم در سراسر تاریخ، طوری که حتا برخی از خداباوران خود نیز این مطلب را قبول دارند. حال این نکته مطرح می شود، که با ابطال برهانها چه نتیجه ای می گیریم ؟

                    خداباور ممکن است پس از اینکه تمام برهانها ابطال شود، بگوید که "بسیار خوب، حال اگر میتوانی ثابت کن وجود ندارد !". برهانها در مورد وجود داشتن خدا بود، و ما برهان ها را نقض کردیم، نه وجود خدا را. خوب، حال به وجود داشتن خدا اعتقاد داشته باشیم یا به وجود نداشتنش ؟

                    پاسخ این مطلب در آتئیست یا آگنوستیک آمده است، و در آنجا شرح داده شده که چرا چنین موقعیتی معادل با فرض وجود نداشتن خداست.

                    انتقادی که می توان از این سایت، و مطالب مشابه گرفت این است که اعتقاد به خدا بر اساس استدلال شکل نگرفته، و در نتیجه بر اساس استدلال و منطق نیز از بین نمی رود. پس این همه تلاش برای چیست ؟

                    اول اینکه بسیاری از افراد، دست کم بین جوانان اهل فکر، نظری قطعی در مورد خدا ندارند، و در جستجوی جواب هستند. این افراد می توانند با مراجعه به چنین منبعی، و منابع مخالف، به نتیجه برسند.

                    از این گذشته، کسانی هم که جوابی یقینی برای مسئله دارند نیز به پایان خط نرسیده اند. همه ی ما در حال دگرگونی هستیم، و اعتقادات بسیاری از این افراد نیز تغییر خواهد کرد، و این تغییر در اثر جمع شدن موارد مختلفی که این مطالب هم می تواند یکی از آنها باشد انجام می شود. البته در این موارد مهمترین عنصر فکر کردن خود شخص است.

                    آخرین نکته ای که مطرح می شود این است که از بین رفتن اعتقاد به خدا چه نتایجی دارد. پیش از هر چیز باید تاکید کنم که در اینجا هدف بررسی درستی یا نادرستی مسایل است، نه نتایج آنها. با این حال، برخی از خداباوران اعتقاد دارند (یا دست کم اینگونه معتقدانده شده اند) که از بین رفتن این اعتقاد عواقب وخیمی دارد (که ابدا اینطور نیست) و لزا از این مطلب به عنوان شبهه برهانهایی به نفع خدا استفاده کرده اند. این شبهه برهانها در قسمت بررسی برهان ها طرح شده اند و مسئله ی نتایج اعتقاد تا جایی که به این حوزه مربوط می شود در آنجا بررسی شده اند.

                    به طور خلاصه، ما در جهانی زندگی می کنیم که مجهولات بسیاری را پیش روی ما قرار داده است. مجهولاتی که سبب شگفتی فراوان ما می شوند، و چون غرور و قدرت طلبی ما اجازه ی تسلیم نمی دهد، سعی می کنیم به هر شکل که شده بر آن مسلط شویم. یکی از روشها علم بوده است، که سعی کرده با استفاده از خود طبیعت آن را حل کند، و با مرور زمان به نتیجه برسد. روش دیگر دین است که سعی می کند هر چیز را در سریعترین شکل ممکن به نوعی ماست-مالی کند، و به این شکل بر این حس بد فایق آید. ولی آیا واقعا جوابهایی که دین به مجهولات می دهد جواب است ؟ یا تنها جایگزین کردن ابهامهایی واقعی با ابهامهایی دیگر ؟

                    دین را می توان در واکنش غیرخردورزانه با مجهولات، و ترکیب آن با سواستفاده ی برخی افراد خلاصه کرد. اگر این دو نبود، دینی به وجود نمی آمد، و ایده ی خدا نیز مانند بسیاری از خرافات دیگر که در حال حاضر بسیار کمرنگ تر شده اند از بین می رفت.

                    Comment


                    • #85
                      خدایان

                      تنها عبادت عدالت است

                      تنها کشیش عشق است

                      تنها بردگی نادانی است

                      تنها خوبی خوشبختی است

                      زمان شاد بودن اکنون است

                      جای خوشحالی همینجاست

                      راه خوشحال شدن ، خوشحال کردن دیگران است

                      رابرت. جی اینگرسال

                      آنچه در ذیل می آید ترجمه صفحه 12-7 کتاب خدایان اثر رابرت جی. اینگرسال است. هدف، آشنایی با این اندیشمند بزرگوار است.امیدوارم که در آینده بتوانم مطالب بیشتری از این مرد بزرگوار را ترجمه کنم ودر اختیار علاقه مندان قرار دهم. در همینجا از دوست بسیار عزیزی که این کتاب را به من هدیه کرده اند سپاسگزاری می کنم.

                      درستکارترین خدا ساخته دست شریف ترین انسان است.

                      همه ملتها یک خدا بر ای خود آفریده اند. آن خدا همیشه به مخلوق خود شباهت دارد. به هر چه آدمیان عشق و نفرت می ورزند، علاقه یا نفرت نشان می دهد و به صورت تغییر ناپذیری پشتیبان قدرتمندان است.همه خداها وطن پرست هستند و از همه ملتها به جز ملت خود بیزارند.همه خدایان دوست دارند آنها را ستایش ، چاپلوسی و عبادت کنند.اغلب آنها اگر برایشان قربانی کنی لذت می برند. بوی خون بی گناهان دل انگیزترین رایحه برای آنان است. همه این خدایان تعداد بی شماری کشیش یا روحانی دارند، که این روحانیون مدعی هستند در میان مردم حامیان بسیاری دارند و سرمایه اصلی این روحانیون این است که درباره خدایشان بسیار لاف می زنند و می گویند که خدای آنها از خدایان دیگر برتر است و به آسانی می تواند بقیه خدایان را نابود کند.این خدایان ساخته و پرداخته مدلهای فراوان و گاه عجیب و غریب هستند. بعضی از آنها هزاران بازو و صدها سر دارند. بعضی گردن خود را با مارهای زنده تزئین کرده اند.بعضی در دست خود گرز یا چماق دارند، بعضی دیگر شمشیر و سپر. بعضی همانند فرشتگان بال دارند. بعضی نادیدنی هستند اما بعضی دیگر تمام وجود یا قسمتی از وجود خود را نشان می دهند. بعضی حسود و بعضی دیگر احمق هستند. بعضی خودشان را به شکل انسان در می آورند و بعضی به شکل قو، بعضی به شکل کبوترو بعضی به شکل گاو نر. بعضی خود را به صورت روح القدس در می آورند و با یک دختر زیبا از تبار انسان نرد عشق می بازند و بعضی دیگر از ازل بدون همسر زندگی کرده اند. بعضی دارای فرزند هستند و فرزندانشان همانند خودشان مورد پرستش قرار می گیرند. بعضی از این خدایان انتقام گیر ، وحشی ، شهوتران و نادانند. از آنجا که این خدایان از روحانیون کسب اطلاع می کنند ، نادانی آنها برای ما موجب حیرت است.

                      این خدایان از شکل دنیایی که ساخته اند بی اطلاع هستند و فرض می کنند که دنیا کاملاً صاف است. بعضی از این خدایان با خود می اندیشند که می توانند طول روز را با متوقف ساختن خورشید زیاد کنند، یا اینکه فکر می کنند با دمیدن در یک بوق می توانند دیوارهای یک شهر را فرو بریزند. همه آنها از خصلت مردمی که خلق کرده اند اطلاع کمی دارند و دستور می دهند که مردم به آنها عشق بورزند.آنها فکر می کنند که بشر باید به آنچه آنها دوست دارند یا فرمان می دهند ، ایمان داشته باشند و آنچه بر پایه استدلال و مشاهده و تجربه بدست می آید خطا و گناه محسوب می شود.هیچ کدام از این خدایان قادر نیستند توصیف درستی از مخلوقات این کره خاکی بیان کنند. همه این خدایان از دانش زمین شناسی و فضا بی بهره اند. در موقع قانونگزاری بدبخت ترین قانونگزار و در موقع اجرای قوانین از یک رئیس جمهور متوسط آمریکائی ناتوان تر هستند. این خدایان طالب پست ترین و خوارترین فرمان برداران هستند. برای خشنودی آنان بشر باید صورت خود را به خاک بمالد. البته این خدایان نسبت به مخلوقات خویش بی طرف نیستند و جانبداری خود را با کمک به کسانی که دیگران را قتل و غارت می کنند، نشان می دهند.هیچ چیز به انداره کشتار بی ایمانها خرسندشان نمی سازد. هیچ چیز به اندازه اینکه کسی وجود آنها را انکار کند ، خشمگینشان نمی کند.

                      عده کمی از ملتها فقط یک خدا دارند. ساختن خدا بسیار آسان است. ماده خام و هزینه ساخت این خدایان بسیار ارزان است. بازار خدایان اشباع شده است و بهشت از این تصاویر خیالی پر است.این خدایان نه تنها در آسمان حضور دارند، بلکه در تمام امور مربوط به انسانها دخالت می کنند. آنها ریاست بر هر شخص و چیزی را به عهده دارند. در همه ساختمانها حضور دارند. فرض بر این است که همه چیز تحت کنترل آنهاست. همه چیز در دست آنهاست. از پرواز گنجشک گرفته تا حرکت سیارات. گهگاهی برای ابلاغ پیام خود به بشر از تخت فروزان خود به زمین فرود می آیند . بعضی از این خدایان با رعد و تندر می آیند تا به مردم بگویند که نباید بزغاله را در شیر مادرش بپزند. بعضی از این خدایان جایگاه منور خود را ترک می کنند تا به زنان بگویند که باید یا نباید صاحب فرزند شوند ، یا اینکه روحانیون چگونه باید لباس بپوشند و یا روده یک پرنده را چگونه باید تمیز کرد. وقتی که مردم از اطاعت این خدایان خود داری می کنند یا اینکه به روحانیون غذا و لباس نمی دهند ، دچار آفت یا قحطی می شوند. گاهی این خدایان به مردم دیار دیگر فرمان می دهند تا آن مردم بی ایمان را به بردگی بکشانند و زنان و فرزندان آنان را به فروش برسانند. او با کشتن اولین فرزند این مردمان انتقام خود را از آنان می گیرد. وظیفه روحانیون این است که نه تنها این بلایا را پیش بینی کنند، لکه به مردم یاد آور شوند که به تقاضای آنها این بلایا بر سر مردم فرود آمده است.

                      خدای هر ملتی با ملت دیگر تفاوت دارد. بزرگترین و قویترین قوم ، خدای بزرگتر و قویتری دارد. در صورتیکه قوم ضعیف باید خود را به پائین ترین طبقه بهشت راضی نگه دارد. همه این خدایان به بندگان خویش نوید خوشبختی در این دنیا و آن دنیا می دهند و ناباوران و کسانی را که وجود آنها را انکار می کنند یا اینکه به خدایی برتر از آنان اعتقاد دارند تهدید به عذابی جاویدان در دنیایی دیگر می کنند. اما انکار خدایان به طور کلی جرمی بالاتر از همه جرمهاست.اگر دستت را به خون انسانها آغشته کنی یا اینکه شهرت یک بی گناه را لکه دار کنی، اگر گلوی کودکی را در آغوش مادرش بفشاری ، گمراه کنی ، ویران کنی و معشوق زیبای خود را که به تو اعتماد کرده تنها بگذاری ، برای همه اینها بخشوده خواهی شد، اما اگر وجود او را انکار کنی ، چهره مهربان این خدا برافروخته خواهد شد و تا ابد از تو متنفر خواهد بود. درهای طلایی بهشت به روی تو بسته خواهد شد، داغ بدنامی بر پیشانیت خواهد خورد و تا ابد در جهنم سرگردان خواهی بود.

                      Comment


                      • #86
                        كتاب سينوحه كه مشتمل بر حكايتهاي تاريخي ملتهاي باستاني همچون هاتي و ميتاني و كوش مي باشد. توسط سينوحه پزشك دربار مصريان در 1350 سال پيش از ميلاد مسيح نوشته شده است. اين كتاب به خط دموتيك كه تغيير يافتهُ خط هيروگليف است نوشته شده و توسط ميكاوالتاري به زبان فرانسه تدوين و ترجمه شده است. با خواندن اين كتاب با حقايق حيرت انگيزي آشنا مي شويم . از جمله اينكه مصريان در حدود 4000 سال پيش از چه تمدن عظيمي بر خوردار بوده اند. آنها براي درمان بعضي از بيماريهاي نا علاج كاسهُ سر را مي شكافتند. تا به قول خودشان بخارات شيطاني و گاهي تومورهاي درد زا را از سر فرد مورد نظر بيرون كنند. براي اينكه خوانندگان عزيز را ترغيب به خواندن اين كتاب كنم بايد اضافه كنم كه سينوحه در اين كتاب از ساخت دندان مصنوعي و همينطور از تست ادرار براي پي بردن به حاملگي يا عدم حاملگي سخن به ميان آورده است. كه در جاي خود بسيار تحسين بر انگيز است. نكتهُ ديگري كه در اين كتاب حائز اهميت است اين است كه چگونه در طي قرون يك عمل خدا پسندانه و در زمان ديگر خدا ناپسند جلوه مي كند. براي مثال اگر در آن زمان لباس زنان به گونه اي بود كه شكمشان را پوشانده بود اين عمل را بر عليه ميل خدايان مي دانستند. براي آنان بسيار عجيب بود كه زني بسيار پوشيده در انظار مردم ظاهر شود .در جاي ديگر از اين كتاب به راز يكي از خدايان كه ماري عظيم الجثه بيشتر نبوده است پي مي بريم. آنچه در اين كتاب براي من بيشتر از هر چيزي جلب توجه كرد پي بردن به اينكه خداي يگانه براي اولين بار چگونه بوجود آمد مي باشد

                        پس از اينكه آمون هوتپ سوم از سلسلهُ 18 فراعنه مصر بواسطهُ شكافتن سرش توسط پاتور سر شكاف سلطنتي زندگي را وداع مي كند ? پسر صرعي او جانشين وي مي شود. در آن زمان پرستش آمون مرسوم بود . آمون در نام فراعنه بيانگر نام همان خدا بود كه در معابد بتهايي براي پرستش او ساخته بودند. آمي كاهن بزرگ معبد آمون بود . كه معشوقه زن فرعون متوفي بود. در طول داستان سينوحه متوجه خواهيم شد كه آمون هوتپ چهارم كه بعدها به اخناتون تغيير نام ميدهد در واقع فرزند نا مشروع همين كاهن بزرگ است و نه فرزند آمون هوتپ سوم

                        اخناتون پس از اينكه به سلطنت رسيد درصدد بر آمد آتون خداي ناديدني را جايگزين آمون كند. وي نام خود را از اخنامون به اخناتون تغيير داد. حتي دستور داد كه قبر فراعنه پيشين را بشكافند و در همه جا حتي در كتاب ارواح كه همراه مردگان دفن مي شد واژه آمون را به آتون تغيير دهند. اين فرعون يكتا پرست براي مسلط كردن آتون بر آمون باعث چه جنگها و خونريزيهايي كه نشد. اما اينكه چگونه انديشهُ خداي ناديدني در ذهن او شكل گرفت بسيار شنيدني است.

                        در اينجا متن كتاب سنوحه را عينا" براي خوانندگان محترم نقل مي كنم

                        در جلد دوم كتاب سينوحه ترجمه ذبيح اله منصوري صفحه 539 مي خوانيم كه :"مادر فرعون به من گفت (سينوحه)من ميدانم كه تو خواهر نداري(منظور از خواهر در اينجا به معني همسر است)و يقيين دارم زنهايي هستند كه تو آنها را بپسندي. زيرا در شهر افق زنهاي زيبا بسيار هستند.و زنهاي شهر افق سخت گير نيستند. واگر تو بخواهي حاضرند با تو زندگي كنند و من تو را مردي آرام و متين ميدانم . آرامش و متانت تو به قدري است كه گاهي من ناراحت مي شوم و فكر مي كنم خوب است كه يك سوزن در تن تو فرو نمايم. كه ببينم چگونه جست و خيز مي كني . ولي بايد قبول كنم كه تو مردي خوب هستي گو اينكه حيرت مي كنم تو كه يك دانشمند هستي از اين خوبي چه استفاده اي مي كني زيرا كسي كه دانشمند است احتياج به خوبي ندارد. زيرا تجربه به من آموخته است كه فقط اشخاص احمق و كساني كه هيچ كاري از دستشان ساخته نيست خوب مي شوند. ولي از ديدار تو خوش وقت مي شوم . زيرا وقتي تو را مي بينم مي فهمم كه تو مردي هستي كه اگر به من خوبي نكني هرگز بدي نخواهي كرد. به همين جهت مطلبي به تو مي گويم كه به مرد ديگر نگفته ام. و آن مربوط به آتون مي باشد.

                        آتون را من و در واقع آمي بوجود آورديم. و منظور من و او اين بود كه بوسيلهُ آتون خدايي آمون را از بين ببريم. تا اين كه قدرت پسرم و ما زياد شود.

                        ولي من و آمي پيش بيني نمي كرديم كه كه موضوع آتون اينقدر بزرگ شود. و سبب عدم رضايت ملت گردد.

                        گويا ميداني و اگر نمي داني خيلي ساده هستي كه كه آمي اغلب به ديدن من مي آيد و به مصاحبت با من مي نشيند.. ولي خيلي از او خوشم نمي آيد براي اينكه خيلي از خود تعريف مي كند. . روزي كه آمي خداي جديد را به وجود آورد من تصور نمي كردم كه طوري در پسرم موثر واقع شود كه او روز و شب را در فكر آتون باشد. ولي حال اينطور شد.و پسرم چنان مجذوب آتون گرديده كه تصور مي كنم ديوانه است. و بايد سرش را شكافت و جنون را از جمجمه اش خارج كرد. موضوع ديگري كه سبب حيرت من شده اين است كه نفر تي تي(همسر اخناتون) با اينكه زني زيبا مي باشد چرا پيوسته براي فرعون دختر مي زايد. وقتي زن زيبا باشد توجه و علاقهُ مرد را به خود جلب مي كند و تو كه پزشك هستي ميداني كه وقتي مردي از روي علاقه با زني ازدواج كرد او نبايد دختر بزايد

                        با خواندن كتاب موسي و يكتا پرستي كه در سايت كافر مي توانيد به آن دسترسي پيدا كنيد متوجه خواهيد شد كه موسي اولين كسي نبود كه انديشهُ خداي يگانه و ناديدني را تبليغ كرد . بلكه او ادامه دهندهُ راه اخناتون بود.

                        مطلب ديگري كه در كتاب سينوحه براي من جلب توجه كرد موضوع ختنه مردان است. با خواندن اين كتاب متوجه مي شويم كه ختنه رسمي بود متعلق به مصريان و هيچگونه ارتباطي با مذهب ندارد.در كشور هاي ديگر چنين رسمي نبود . و اگر متوجه مي شدند مردي ختنه شده است به مصري بودن او پي مي بردند.

                        از آنجا كه موسي مصري بود اين رسم را به عنوان يكي از رسوم مذهبي وارد دين يهوديت كرد و از آنجا وارد اسلام شد.

                        من در صدد بر آمدم كه بدانم عمل ختنه كه در اصل نشان دهندهُ هويت مصريان بوده است ربطي به اصول بهداشتي دارد يا خير.

                        پس از خواندن مقالات مختلف كه همهُ منبع اينترنتي داشتند به نتايج قابل توجهي دست يافتم. از جمله اينكه مضرات ختنه كردن پسران بيشتر از منافع آن است. اين پوستهُ به ظاهر اضافي نقش هاي گوناگوني ايفا مي كند .يكي از اين نقشها اين است كه اين لايه? يك لايهُ محافظ است. هم از نظر تماس نداشتن با عوامل عفونت زا و هم در ايجاد پوششي كه از اصطكاك سر آلت تناسلي جلو گيري مي كند. نكتهُ ديگر اينكه اين لايهُ پوششي حاوي مقدار زيادي سلولهاي عصبي است كه در تحريكات جنسي بسيار موثر است . و از آنجا كه لايهُ داخلي اين پوسته حاوي سلولهاي چربي است. از خشك شدن سر آلت تناسلي جلوگيري مي كند. نقش ديگري كه اين پوسته ايجاد مي كند تماس ناحيه Gدر زنان است .اما ناگفته نماند طبق تحقيقات به عمل آمده ? سرطان آلت تناسلي تنها 2 درصد در افرادي كه ختنه شده بودند كمتر از افراد ختنه نشده بود. چون اين درصد بسيار كم است بنا بر اين وجود اين پوستهُ اضافي بهتر از نبود آن مي باشد. حال اين سوال پيش مي آيد كه اگر اين پوسته اضافي و به درد نخور است چرا خدا مردان را اينگونه مي آفريند. سپس متوجه نقص خلقت خود مي شود و امت موسي و محمد براي نشان دادن ايمان خود بايد نسيان خدا را جبران كنند.

                        Comment


                        • #87
                          فرشتگان وزیران خدا

                          سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو وسه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره فاطر، آیه 1)

                          تمام‌ موجودات‌ عالم‌ مادّه‌ تحت‌ سيطرة‌ عالم‌ ملكوتند
                          تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هستند بواسطة‌ يك‌ موجود مدبّر الهي‌ اداره‌ ميشوند.
                          انسان‌ مادّي‌ يك‌ مَلَك‌ مقرَّبي‌ دارد كه‌ او را رشد ميدهد و حفظ‌ ميكند، هر يك‌ از اصناف‌ حيوانات‌، نباتات‌، جمادات‌، و هر ذرّه‌اي‌ از موجودات‌ اين‌ عالم‌ اينچنين‌ هستند.
                          و بطور كلّي‌ تمام‌ عالم‌ شهادت‌ كه‌ عالم‌ ظاهر و عالم‌ مُلك‌ است‌، در تحت‌ اراده‌ و سيطرة‌ يك‌ عالَم‌ ملكوت‌ است‌ كه‌ آن‌ عالم‌ ملكوت‌، عالَم‌ حقيقت‌ و معني‌ و باطن‌ است‌.
                          قدرت‌ و عظمت‌ آن‌ عالم‌ از اين‌ عالم‌ بيشتر است‌ و ميتواند اين‌ موجودات‌ را در تحت‌ شرائط‌ خود تربيت‌ كند و سير دهد ؛ آن‌ موجودات‌ را ملائكه‌ ميگويند.
                          تعداد ملائكه‌ به‌ حساب‌ در نمي‌آيد، به‌ اندازة‌ ذرّاتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ موجود است‌ و در عالم‌ مُلك‌، خلق‌ شده‌ است‌ ملائكه‌ موجود است‌ ؛ هر قطره‌ از باران‌ كه‌ از آسمان‌ ميريزد يك‌ فرشته‌ موكَّل‌ بر حفظ‌ و حراست‌ و پائين‌ آوردن‌ آن‌ است‌.
                          هر دانة‌ گياهي‌ كه‌ از زمين‌ ميرويد و هر حبّه‌ از حبوباتي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌آيد و رشد ميكند و ميرسد، حتّي‌ دانة‌ اِسپند، چنانچه‌ در روايت‌ وارد است‌، براي‌ هر كدام‌ از آنها مَلكي‌ گماشته‌ شده‌ كه‌ آنرا طبق‌ وظيفه‌ و شرط‌ و سنّت‌ الهيّه‌اي‌ كه‌ به‌ او تفويض‌ شده‌ است‌ حفظ‌ كند، رشد دهد، برساند و تا سرحدّ كمال‌ آن‌، آن‌ را مواظبت‌ و مراقبت‌ نموده‌ و از وظيفة‌ پاسداري‌ در برابر جهات‌ حياتيّه‌ و تغذيه‌ و تنمية‌ آن‌ دريغ‌ ننمايد.
                          باد كه‌ مي‌وزد فرشته‌اي‌ بلكه‌ بادهاي‌ مختلف‌، از باد شمال‌ و باد جنوب‌ و باد دبور و باد صبا، فرشتگان‌ مختلفي‌ دارند، بادهاي‌ رحمت‌ و بادهاي‌ غضب‌، بادهاي‌ مهلكه‌ و مسموم‌ و نسيم‌هاي‌ لطيف‌ و جان‌پرور. و ابرهاي‌ آسمان‌، ابر سپيد و سياه‌، ابر انبوه‌ و پرپشت‌ و ابر كم‌پشت‌، ابر تگرگ‌ و برف‌ و باران‌ هر كدام‌ داراي‌ فرشتگاني‌ هستند ؛ اين‌ فرشتگان‌ هر كدام‌ داراي‌ مأموريّت‌هاي‌ متفاوتي‌ هستند كه‌ بر حسب‌ اختلاف‌ قوا و سرمايه‌هائي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها داده‌ است‌ تفاوت‌ ميكنند.
                          مراتب‌ حيات‌ انسان‌ از قواي‌ هاضمه‌ و تغذيه‌ و رشد دهنده‌ و رفع‌ كننده‌ و جاذبه‌ و دافعه‌ و تبديل‌ كننده‌ و ماسكه‌ و غيرها همه‌ در تحت‌ تدبير و ادارة‌ ملائكة‌ مختلفي‌ هستند.
                          اين‌ يك‌ واقعيّتي‌ است‌ بر اساس‌ يك‌ واقعيّت‌ فلسفي‌ كه‌: موجودات‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ مثال‌ و صورت‌، و آنها در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ نفس‌ و ملكوت‌ اعلي‌، تا برسد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ و بالاخره‌ به‌ اسم‌ اعظم‌ حضرت‌ واحديّت‌ و مقام‌ لا اسمَ و لا رسم‌ حضرت‌ احديّت‌ جلَّ و عزَّ تبارَك‌ و تقدَّس‌.
                          حضرت علامه ‌آيه ‌الله‌ حاج ‌سيّد محمّد حسين‌ حسيني طهراني قدّس سرّه (کتاب معاد شناسی جلد سوم قسمت چهارم)
                          مطابق آیه قرآن و احادیث و آنچه از کتب مذهبیون بر می آید ، خدا وزیرانی دارد که هریک برای او کاری انجام می دهد. این فرشته ها بال هم دارند. که بالهای جبرئیل از همه بیشتر است.اما فرشتگانی که سه بال دارند چه قیافه ناموزونی دارند. خوب اشکالی ندارد، در عالم فرشتگان هم باید تنوع وجود داشته باشد، تا خدا برای آن فرشتگانی که هیچ نقص ندارند به خودش احسن الخالقین بگوید.راستی چرا خدا به این همه وزیر احتیاج دارد؟ اگر روزی یکی از این وزیران همانند شیطان نخواهد مطیع باشد خدا باشد چه می شود؟ فکرش را بکنید اگر عزرائیل نخواهد جان انسانها و دیگر موجودات را بگیرد، آن وقت چه دنیای قشنگی خواهیم داشت. شاید بگوئید همه فرشته ها تحت فرمان خدا هستند. اگر حرف شما درست است مگر شیطان هم از فرشتگان مقرب خدا نبود؟وقتی یک فرشته سر نافرمانی بگذارد، این احتمال وجود دارد که روزی فرشته های دیگر لذت بنده نبودن را درک کنند و بخواهند همانند شیطان از زیر یوغ فرمانهای خدا رهایی یابند.هیچ تضمینی وجود ندارد که فرشته های دیگر از شیطان بد آموز نشوند. به قول مسلمانان هر روز خدا هزار سال است. معلوم نیست فردا چه پیش می آید.
                          حالا چند سؤال: مگر خدا نمی تواند امور عالم را سر و سامان دهد که وزیران او باید کارهایش را برایش انجام دهند؟
                          مطابق آنچه که در سوره فاطر آیه ، یک گفته شده است، فرشتگان بال و پر دارند. بال و پر متافیزیکی به چه معنی است؟ آیا بال و پر فرشتگان مادی است؟ تا به حال کسی پیدا نشده است که برای بال و پر کاربردی به غیر از پرواز معرفی کرده باشد.
                          بال و پر متافیریکی برای پرواز در آسمان متافیزیکی !!! براق متافیزیکی ، درخت متافیزیکی و ..... خیلی جالب است!!!!
                          جبرئیل چگونه با محمد حرف زد؟ با استفاده از صوت ؟ یا اینکه چیزهایی را به قلب(مغز ) او القا کرد؟
                          اگر جبرئیل با صوت خود به او گفت "اقرا" پس فرشتگان دارای حنجره مادی هستند و برای انجام کارهای خود به یک محیط مادی احتیاج دارند. چون صوت هم برای تولید و هم برای انتقال به محیط مادی احتیاج دارد. چرا تا کنون کسی صدای بال فرشته ها را نشنیده است؟ اگر حنجره یک فرشته مادی باشد و بقیه وجودش غیر مادی ، این حنجره همانند جسمی که در پشت شیشه در حال پرواز است باید قابل دیدن باشد.
                          اگر جبرئیل از طریق انتقال مفاهیم به قلب محمد با وی سخن گفت، مگر خدا نمی تواند خودش این القا را انجام دهد؟ اگر می تواند دیگر چه نیازی به پیامبر است؟کاری که برای یک نفر می کند ، برای همه بکند.
                          واقعاً برای یک انسان قرن بیست و یکمی زشت نیست که به موهومات مردمان عقب افتاده هزارن سال پیش باور داشته باشد؟ در گذشته های دور مردمی که از علل پدیده ها آگاهی نداشتند ، به هر پدیده ناشناخته خدایی نسبت می دادند. یکی خدای مرگ بود ، یکی خدای طوفان و یکی خدای عشق.
                          حالا مسلمانان یکتا پرست! و قرن بیست و یکمی جای اسریس ، آتنا، زئوس ، دیانا و .... به میکائیل ، عزرائیل، جبرئیل و ... داده اند

                          Comment


                          • #88
                            اما بیایید فرض کنیم که خدا بعنوان اسم خاص استفاده نمیشود بلکه خدا خلاصه تعریف موجودی است که علیم، قدیر و تماماً خوب است. در این صورت این دفاع مشکل را حل میکند و ایرادی که وارد کردیم دیگر وارد نیست، اما متاسفانه استفاده از کلمه خدا بصورت خلاصه شده تعریفی که این معانی را میدهد نیز مشکلات دیگری را پدید می آورد، موجودی با نام آقای گوش را در نظر بگیریم، فرض کنیم "آقای گوش" خلاصه شده تعریف موجودی است که تنها میتواند گوشش را بخاراند. لا کرویکس نشان میدهد که با توجه به تعریف 4، آقای گوش نیز یک موجود قدیر است. زیرا تنها شرایطی که تحقق آن بعد از t به این معنی نیست که آقای گوش آن شرایط را تحقق بخشیده است همانا خاریده شدن گوش آقای گوش است. تحقق یافتن سایر شرایط مثلا خارانده شدن بینی آقای گوش (بجای خارانده شدن گوش او) به این معنی خواهد بود که او اینکار را انجام نداده، بنابر این آقای گوش نیز بنابر تعریف 4 یک موجود علیم است و این غیر قابل قبول است، در نتیجه تعریف 4 نیز باطل است.

                            یک اعتراض به استدلال لا کرویکس این است که خدا ممکن بود شرایط S1 را پدید بیاورد . بیایید فرض کنیم که شرایط S1، سیل آمدن در دشت های پنهان است، فرض کنیم این شرایط توسط یک موجود، مثلاً سمور آبی که هرگز علیم نبوده است بوجود آمده باشد. ممکن است گفته شود که این شرایط S1 میتواند توسط یک موجود قدیر بصورت غیر مستقیم تحقق یابد، بدین ترتیب که او این سمور را مجبور کند که سدی بسازد و شکسته شدن این سد باعث سیل آمدن در آن دشت ها بشود. برای اینکه این مشکل رفع شود و خداباور نتواند این ایراد را وارد کند تنها کافی است که بگوییم S1، شرایطی با این ویژگی است که نمیتواند بصورت مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجود علیم تحقق یافته باشد. با این تبصره کوچک استدلال لا کرویکس درست خواهد بود. زیرا یقیناً اینگونه است که اگر یک موجود قدیر علت این شده است که سموری آبی سدی بسازد و آن سد خراب شود، آن موجود بطور غیر مستقیم باعث سیل آمدن در دشت شده است، لذا بازهم نشان داده شده است که علیم بودن با توجه به تعریف 4 و 5، در تناقض با قدیر بودن است.

                            نتیجه آنکه تعریف سوینبرن از قدیر، اگر درست باشد خدا نه میتواند علیم باشد نه میتواند تماما خوب باشد نه میتواند بی بدن باشد، یا اینکه بگونه ای تناقض وار، آقای گوش نیز قدیر خواهد بود. بنابر این تعریف سوینبرن شکست میخورد. اما حتی اگر حمله لا کرویکس نیز به تعریف سوینبرن غلط باشد، نشان دادیم که تعریف سوینبرن نیز کامل نیست و خدا را به موجودی که قابل ستایش و پرستش نیست و موجودی ضعیف تبدیل میکند که چنین موجودی با خدا اینهمانی ندارد.

                            تعریف قابل توجه دیگر از قدیر مربوط به جورج ماورودز (George Mavrodes) میشود، او قدیر را اینچنین تعریف کرده است:

                            تعریف 6- برای هر موجودی مانند n، n قدیر است، اگر و تنها اگر برای هر گزاره (قضیه) مانند p، دو شرط C1 و C2 صدق بکنند، موجود n قادر است که وضعیتی را تحقق بخشد که p را راضی کند.

                            ماورودز، شرایط C1 و C2 را بصورت زیر تعریف میکند:

                            C1- وضعیت ممکنی مانند S وجود دارد که p را ارضا میکند، و این وضعیت بگونه ای است که حقیقتی قطعی مبنی بر اینکه هیچ موجودی وضعیتی را بوجود نیآورده است که S بدست آمده باشد، وجود نداشته باشد.

                            C2- اگر p معنی بدهد که گزاره ای مانند q ارضا شده باشد، و اگر این یک حقیقت قطعی نباشد که هیچ موجودی تمیتواند ارضای q را تحقق بخشیده باشد، آنگاه p هیچ موجودی یا دسته ای از موجودات را از میان آن موجوداتی که ممکن است ارضای q را تحقق بخشیده باشد از این امکان محروم نمیکند.

                            یک مقدار توضیح در اینجا ضرورت دارد. ماورودز از وضعیتی که گزاره ای را ارضا کند سخن گفته است. او این ایده را اینگونه تعریف کرده است:

                            شرایطی مانند S گزاره p را ارضا میکند، اگر و تنها اگر p نتواند غلط باشد، اگر S واقعا دست میداد.

                            دلیل اینکه C1 فرض شده است آشکار به نظر میرسد. یک موجود قدیر نباید ضرورتاً بتواند شرایطی منطقاً غیر ممکن و یا شرایطی که ضرورتاً هیچ موجودی نتواند آنرا تحقق بخشد را تحقق بخشد. بعنوان مثال یک موجود قدیر نباید مجبور باشد که وضعیتی را تحقق بخشد که در آن دایره ای سه گوش پدید بیاید یا اینکه اختیار قراردادی را برای عده ای قرار دهد.

                            دلیل اینکه C2 فرض شده است این است که از مشکلات پیچیده ای جلوگیری کند. گزاره عطفی زیر را در نظر بگیرید:

                            p- یک موجود غیر قدیر وضعیتی را تحقق میبخشد که در آن در دشت پنهان سیل آمده است، و هیچ موجود قدیری نمیتواند وضعیتی را تحقق بخشد که در آن دشت پنهان سیل بیاید.

                            ماورودز استدلال میکند که حتی اگر p شرط C1 را با موفقیت پشت سر بگذارد نمیتواند از شرط C2 نیز رد شود. زیرا هرچند (p) این معنی را میدهد که q ارضا شده است (در جایی که q سیل آمدن در دشت های پنهان است)، و این ضرورتاً درست نیست که هیچ موجودی بتواند ارضای q را به همراه بیاورد، (p) برخی از موجودات را، یا دسته ای از موجودات را در بر نمیگیرد، که ممکن است ارضا شدن p را تحقق بخشیده باشند. گزاره p دسته موجودات قدیر را در بر نمیگیرد و از شرایط C2 با موفقیت خارج نمیشود.

                            اما همانگونه که جاشوا هافمن (Joshua Hoffman) نشان داده است، تعریف ماوردوز کافی نیست، زیرا باقی گزاره هایی که نمیتوانند C2 را تصدیق کنند، در بر گرفته نمیشوند، و اینها بدانگونه هستند که یک موجود قدیر باید بتواند که شرایطی را پدید بیاورد که آنها را ارضا کنند. بعنوان مثال:

                            r- قاشقی از روی میز می افتد، و جونز (Jones) آن وضعیت را بوجود نیاورده است که قاشقی از روی میز بیافتد.

                            از آنجا که r آن معنی را میدهد که 'q ارضا شده باشد (جایی که 'q = افتادن یک قاشق از روی میز) و این ضرورتاً درست نیست که هیچ موجودی نمیتواند وضعیتی که 'q را ارضا کند تحقق بخشیده باشد و r موجودی مانند جونز را از میان کسانی که ممکن است ارضای 'q را تحقق بخشیده باشد، حذف میکند، گزاره r، شرط C2 را تصدیق نمیکند، و بنابر این یک موجود قدیر میتواند وضعیتی را تحقق بخشد که r را ارضا کند. اما این یک خطا است. یک موجود قدیر قطعاً میتواند علت این شود که قاشقی از روی میز بیافتد و جلوی جونز را نیز از انجام این کار بگیرد. نه تنها یک موجود قدیر باید بتواند اینکار را بکند، بلکه روشن است که بسیاری از موجودات غیر قدیر نیز میتوانند چنین کنند.

                            اگر ما C2 را از تعریف 6 حذف میکردیم چه میشد؟ حذف C2 باعث حل مشکلی که از آن یاد کردیم میشد، اما این کار خود مشکل دیگری بوجود می آورد، مثال زیر را مورد توجه قرار دهید:

                            m- موجودی که هرگز علیم نبوده است، بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم و با واسطه علت سیل آمدن در دشت پنهان شده است.

                            فرضاً m تنها با تحقق وضعیت "q را ("q= آن که در دشت های پنهان توسط یک موجود که هرگز علیم نبوده است بصورت مستقیم یا باواسطه سیل آمده باشد.) یا هر وضعیتی که "q آنرا شامل شود. به نظر میرسد گزاره m شرط C1 را تصدیق کند. به نظر میرسد که "q یک وضعیت ممکن است و این ضرورتاً یک حقیقت نیست که هیچ موجودی "q را تحقق نبخشیده باشد. فرضا، "q میتواند توسط یک موجود قدیر تحقق یافته باشد و نه یک موجود علیم. این بدان معنی است که "q میتواند توسط خدا تحقق یافته باشد. بنابر این از آنجا که گزاره ای مانند m وجود دارد که شرط C1 را تصدیق میکند، خدا نمیتواند قدیر باشد، زیرا خدا نمیتواند وضعیتی را تحقق بخشد که m را ارضا کند. اما از آنجا که خدا بر اساس تعریفش قدیر است، خدا نمیتواند وجود داشته باشد. استدلالهای مشابهی را میتواند برای اینکه نشان داد قدیر بودن خدا بر اساس تعریف 6 با حاضر بودن او در همه جا، خوبی مطلق او و سایر ویژگیهایش در تناقض است ارائه داد، اما ما در اینجا به آنها اشاره ای نخواهیم کرد.

                            تنها راهی که من میتوانم برای حل این مسئله پیشنهاد کنم این است که استدلال شود موجود قدیر باید ضرورتاً علیم نیز باشد. اگر این درست میبود، آنگاه برای "q محال بود که بتواند توسط هر موجود قدیری تحقق یابد، و بنابر این C1 ارضا نمیشد. این دیدگاه به شدت غیر قابل قبول به نظر میرسد. قدیر بودن شامل تحقق بخشیدن با وضعیت ها میشود. هرچند ممکن است که برای تحقق بخشیدن به وضعیتی همچون S نیاز به مقداری دانش باشد، قطعاً ضرورتی وجود ندارد که دانستن تمام دانستنی ها پیرامون S لازم باشد. از این گذشته وضعیت های بسیاری وجود دارند که یک موجود قدیر نمیتواند آنها را تحقق بخشد اما یک موجود علیم میتواند تمام دانستنی ها را در مورد آنها بداند. بعنوان مثال یک موجود علیم میتواند تمام دانستنی ها را در مورد یک وضعیت متناقض و ناهمساز بداند درحالی که یک موجود قدیر به دلیل همین متناقض بودن نمیتواند آن وضعیت را تحقق بخشد. قطعاً اینگونه به نظر میرسد که یک موجود قدیر لازم است که اندکی در مورد آن وضعیت بداند تا بتواند قدیر باشد. بدون هیچ استدلال دیگری نتیجه میگیریم که این تعریف نیز نمیتواند تعریف درستی باشد




                            Comment


                            • #89
                              اسلام گرایان معمولا چون جزم اندیش هستند و نظام فکری غلطی را پیروی میکنند معمولا از تفکرات مخالفان اندیشه های خود آگاهی ندارند. برای همین کار را برای خود آسان میکنند و میگویند بیخدایان خدا را قبول ندارند چون میگویند خدا را نمیتوان دید، به این روش سفسطه حمله به آدم پوشالین نیز گفته میشود، یعنی شما به غلط فرض میکنید که طرف مقابل به چیزی اعتقاد دارد و بعد تلاش میکنید آن چیز را رد کنید و بعد احساس پیروزی میکنید. مثل اینکه شخصی بگوید آیین اسلام باطل است زیرا مسلمانان خون سگ مرده را میخورند و بعد هشت ساعت از ضررهای خوردن خون سگ مرده سخن بگوید و گمان کند که اسلام را رد کرده است.

                              جالب است که این نوابغ بعد از ذکر این نکته هم استدلال میکنند که باد را نیز نمیتوان دید اما وجود دارد و این افراد اسلامی واقعا فکر میکنند که این همه فیلسوف بیخدا "سیاهه ای ازفلاسفه بیخدا" عقلشان به این مسئله نمیرسیده است و نمیدانستند که عقل، درد، باد و بسیاری از سایر چیزها را نمیتوان دید، اما اینها همگی وجود دارند.

                              البته پرواضح است که بیخدایان تنها به این دلیل که خدا قابل دیدن نیست وجود خدا را رد نمیکنند، بلکه برای رد وجود خدا دلایل مفصل و متعدد دیگری دارند. برای آگاهی از اینکه چرا خدا وجود ندارد، به این نوشتار با فرنام "از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟" مراجعه کنید.

                              اما برای توضیح مختصری در مورد این مسئله به تعریف چند مسئله نیاز داریم.

                              واقعیت: واقعیت یعنی چیزی که وجود دارد، واقعیت یک مفهوم عینی (Objective) است، تنها چیزهایی واقعی هستند و واقعیت دارند که موجود باشند و موجودیت داشته باشند. چیزهایی که وجود ندارند غیر واقعی خوانده میشوند.

                              ادراک: قدمای فلاسفه درک کردن انسان را به 3 مرحله مجزا تقسیم بندی میکنند.

                              حس : عبارت است از دریافتهای دستگاه های حسی انسان که بوسیله مخابره اطلاعات توسط دستگاه عصبی انسان، مغز را از وجود چیزهایی که در دنیای خارج از مغز وجود دارند آگاه میکنند، در مورد حس کردن در نوشتاری با فرنام "خدا را باید احساس کرد!" توضیحات کافی داده شده است و مطالعه آن نوشتار توصیه میشود زیرا برداشتی که معمولا از حس میشود برداشتی نابرابر با مفهوم واقعی آن است، اما این نکته را باید اضافه کرد که بنابر این تعریف از حس کردن، تمامی ادراکاتی که انسان توسط دستگاه عصبی دریافت میکند، از جمله فعالیتهای عصبی که موجب حس کردن درد میشوند نیز احساس محسوب میشوند. انسان تنها چیزهای واقعی را میتواند حس کند.



                              تخیل: عبارت است از به یاد آوردن چیزی که قبلا حس شده است.



                              تعقل: تغییر تخیلات به مفاهیمی که قابل انتقال باشند را تعقل نامند.



                              حقیقت: حقیقت یعنی درک واقعیت، حقیقت مفهومی ذهنی (Subjective) است، یعنی بدون وجود متفکر حقیقتی وجود ندارد. حقایق را به دو دسته میتوان دسته بندی کرد

                              حقایق عینی: حقایق عینی واقعیت خارجی دارند و در دنیای خارج از ذهن واقعاً وجود دارند. هرچیز که واقعیت عینی باشد باید قابل شرح و بررسی از لحاظ فیزیکی باشد، بعبارت دیگر تمامی حقایق عینی، فرمی از ماده (بطور کلی بغیر از ماده و انرژی چیز دیگری در دنیا وجود ندارد، بحثهای بیشتر در این مورد را در نوشتاری با فرنام پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟، بیابید.) دارند. مثلا درد، حقیقتی عینی است زیرا قابل بررسی از لحاظ مادی است، دستگاه های بدن درد را توسط تغییرات مادی توسط دستگاه عصبی به مغز انتقال میدهند. حقایق عینی بطور مستقل از متفکر وجود دارند، یعنی برای اینکه وجود داشته باشند نیاز به آگاهی ما ندارند و اگر متفکر نیز وجود نداشته باشد آنها وجود خواهند داشت.



                              حقایق ذهنی: حقایق ذهنی مفاهیمی هستند که در دنیای خارج از ذهن واقعیتی ندارند، بلکه صرفاً در ذهن انسانها وجود دارند، حقایق ذهنی داده های اولیه علوم متافیزیکی (متافیزیک چیست؟) هستند، بعنوان مثال قوانین شطرنج، قوانین حقوق بشر و بسیاری از مفاهیم دیگر را میتوان از حقایق ذهنی دانست، اینگونه حقایق ساخته ذهن انسانها هستند و گاهی نیز با نام مجردات (Abstract) از آنها یاد میشود، برای نمونه های بیشتر، عشق، محبت، زیبایی، حقوق، قوانین و موارد مشابه همگی از حقایق ذهنی هستند. همه حقایق ذهنی ساخته شده ذهن انسان نیستند، بسیاری از این حقایق به خودی خود وجود دارند و نیاز به سازنده ندارند، مثلا قوانین منطق و روابط هندسی موجود در هندسه همگی حقایق ذهنی هستند، این قوانین و مفاهیم شکل مادی ندارند و توسط ذهن انسان شناخته و تعریف شده اند.

                              بعد از این تعاریف ساده اما بسیار ضروری برای درک بسیاری از مسائل به توضیح مختصری درمورد دو مکتب مختلف مربوط به "نظام فکری" خواهیم پرداخت. تمامی این دسته از مکاتب برای پاسخ دادن به سوال "چگونه میتوان چیزی را دانست"، پدید آمده اند.

                              حس گرایی (Empiricism، حسیون)

                              حس گرایان همیشه اصرار داشته اند که حس کردن تنها روش دانستن است. دستگاه های حسی ما (بینایی، بویایی، لامسه، چشایی و...) اطلاعات دقیقی از اطراف را در اختیار ما میگذارند که بدون وجود این اطلاعات دقیق، داشتن دانش در مورد محیط پیرامون برای ما هرگز میسر نبود. حس گرایان معتقد بودند که تجربه حسی به تنهایی مادر تمامی دانسته های ما است. از معروف ترین حس گرایان و تئوریسین های این مکتب فکری جان لاک، فیلسوف انگلیسی است.

                              تجربه گرایی و حس گرایی عموماً به یک مفهوم بکار برده میشوند و تقریباً تمامی علوم تجربی از این روش برای دستیابی به حقایق استفاده میکنند. بنابر این از نظر پیروان این نظام فکری، تنها چیزهایی حقیقی هستند که قابل حس کردن باشند. این افراد معتقد هستند حتی حقایق ذهنی همچون قوانین ریاضی را نیز میتوان در عمل تجربه و در نتیجه احساس کرد. حس گرایی به خودی خود بیخدایی را نتیجه نمیدهد، برخی از حس گرایان معتقد بوده اند حس گرایی محدود به این جهان است.

                              خردگرایی (Rationalism، عقلیون)

                              خردگرایان قوه عقلانیت (خرد) و استدلال معتبر را تنها مرجع دستیابی و اولین منبع دانش و رسیدن به حقایق میدانند و به اصالت عقل معتقد هستند، در مورد خردگرایی در نوشتاری با فرنام "خردگرایی چیست؟" بطور مفصل صحبت شده است و توضیح بیش از این تعریف مختصر در حوصله این نوشتار نیست. خردگرایان هیچ مفهوم ناسازگار با عقلانیت خود را هرگز بعنوان حقیقی بودن قبول نمیکنند.

                              برای درک بهتر تفاوت خردگرایی با حس گرایی باید به این نکته اشاره کرد که حس گرایان معتقدند دانش بشر از جایی آغاز میشود که او حس کردن را آغاز میکند. اما خردگرایان معتقدند دانش بشر از پیش فرضهایی که آشکارا حقیقی هستند آغاز میشود. بعنوان مثال خردگرایان میگویند هر چیزی که قرمز باشد، چیزی رنگین است و ما برای اینکه ببینیم چیز قرمزی رنگین است نباید حتماً آنرا حس کنیم (ببینیم) بلکه میتوانیم با فرض کردن اینکه آن چیز قرمز است نتیجه بگیریم که رنگین است. شاید بتوان مهمترین تئوریسین خردگرایی را رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی دانست. لذا استدلال در خردگرایی و تجربه در حس گرایی منابع کسب دانش محسوب میشوند.

                              حال پس از این توضیحات دوباره به مسئله ای که مطرح شده بود بپردازیم. دیدن خدا، برابر با حس کردن خدا است، در نوشتار "خدا را باید احساس کرد!" اثبات شده است که خدا قابل حس کردن به معنی وافعی حس کردن نیست. بنابر این همین مسئله خدا را از ردیف حقایق عینی (چیزهایی که واقعیت دارند) خارج کرده و به دسته بندی حقایق ذهنی وارد میکند. حقایق ذهنی نیز خود میتوانند معتبر و غیر معتبر باشند، و خداوند از مفاهیم ذهنی (که تنها در ذهن برخی از انسانها واقعیت دارد) غیر معتبر، یعنی خرافی است. بنابر این کسانیکه میگویند "خدا وجود ندارد، چون نمیتوان او را دید" در واقع به این واقعیت اشاره میکنند که غیر مادی بودن پدیده خدا، واقعی بودن وی را الزاماً باطل میکند.

                              حال دیدگاه های دو مکتب فکری مطرح شده در مورد این مطلب میتواند متفاوت باشد، حداقل تفاوت میتواند در این باشد که حس گرایان میگویند خداوند وجود ندارد چون قابل حس شدن نیست، و یا اینکه حداقل حضوری بر روی زمین ندارد، اما خردگرایان ممکن است این استدلال را به دلیل اینکه خدا ممکن است اساساً در این ناحیه وجود نداشته باشد و در جایی دیگر قرار گرفته باشد، وجود خدارا به یکباره زیر سوال نبرند و ادعا کنند که ممکن است در جایی دیگر خدا وجود داشته باشد.

                              گفتنی است بسیاری از خداباوران معتقدند خداوند جایی ندارد، اما این قضیه همچنان خداوند را از حقایق عینی خارج میکند زیرا ماده جرم دارد و فضا اشغال میکند. لذا خردگرایان معمولا چنین ادعایی برای رد وجود خدا نمیکنند، اما این استدلال همچنان از نظر حس گرایان و طبیعت گرایان (Naturalists) معتبر است. لازم به ذکر است در کتب آسمانی معمولا از مادی یا غیر مادی بودن خدا صحبت چندانی نمیشود، بیشتر کتب دینی از جمله قرآن اشاره به مادی بودن خدا دارند اما وی را ساکن آسمان هفتم میدانند، اما پیروان امروزی این ادیان تمامی این مفاهیم را استعاره میدانند و معتقدند خداوند اساساً جایگاهی ندارد و غیر مادی است.

                              لذا هروقت اسلامگرایی یا خداباوری به این سفسطه دچار میشود و مثالهای کودکانه ای مثل جریان "شخصی گفت خدا وجود ندارد چون نمیتوان اورا دید و خداباوری به گوش او سیلی زد و آنشخص ملحد گفت چرا اینکار را کردی من دردم آمد، و خداباور به او گفت کدام درد؟ درد وجود ندارد چون نمیتوان آنرا دید" را بیان میکند باید به او متذکر شد که:

                              ما خردگرایان معتقد نیستیم هرچه را که نتوان دید وجود ندارد، این استدلال را خداباوران باید در مقابل حس گرایان مطرح کنند نه خردگرایان


                              نهایتاً اگر خداباوران بتوانند (که نخواهند توانست) مثالی از حقیقتی پیدا کنند که قابل توضیح و بررسی از دیدگاه مادی نباشد، نتیجه حاصله این خواهد بود که آنچیز مفهومی عینی نیست و مفهومی ذهنی است، لذا هیچ تناقضی با اصول ماده گرایی و خردگرایی یا بیخدایی پیش نخواهد آورد.

                              Comment


                              • #90

                                Comment

                                Working...
                                X