Announcement

Collapse
No announcement yet.

Bahai'at

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #31

    پناهندگي به سفارت روس

    ناصرالدين شاه بعد از اين واقعه در صدد دستگيري و نابودي بابي‏ها برآمد". از جمله كساني كه مورد تعقيب قرار گرفت حسينعلي نوري (بهاء اللّه) بود كه در لواسان به عنوان ميهماني به خانه صدر اعظم(ميرزا آغاخان نوري) رفته بود و هنگامي كه او را به دربار احضار كردند از لواسان به قصد نياوران و مقر حكومتي شاه حركت كرد ولي در بين راه در محل زرگنده به سفارت روس متوجه شده و به آنجا پناهنده شد. اين جريان را شوقي افندي نوه دختري حسينعلي بهاء در قرن بديع خود شرح داده است و نيز در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اين گونه نوشته شده است: "حسينعلي بهاء پس از ترور شاه و توقيف عده‏اي از سران بهايي چند روز پنهان ماند و آنگاه از اختفاء بيرون آمد روز ديگر سواره به اردوي شاه كه در نياوران بود رفتند، در بين راه به سفارت روس كه در زرگنده نزديك نياوران بود رسيد. ميرزا مجيد، منشي سفارت روس (شوهر خواهر حسينعلي) از آن حضرت مهماني كرد و پذيرايي نمود. جمعي از خادمانِ حاجي عليخان حاجب الدوله، بهاء اللّه را شناختند و او را از توقف بهاء اللّه در منزل منشي سفارت روس آگاه ساختند، حاجب الدوله فورا مراتب را به عرض شاه رسانيد، ناصر الدين شاه فورا مأمور فرستاد تا بهاء اللّه را از سفارت روس تحويل گرفته به نزد شاه بياورند، سفير روس دالگوركي از تسليم بهاء اللّه به مأمورِ شاه امتناع ورزيد و به آن حضرت گفت: به منزل صدر اعظم برويد و كاغذي به صدر اعظم نوشت كه بايد بهاء اللّه را از طرف من پذيرايي كني و در حفظ اين امانت بسيار كوشش نمايي و اگر آسيبي به بهاء اللّه برسد و حادثه ‏اي رخ دهد شخص تو مسؤول سفارت روس خواهي بود". در هر صورت، ميرزا حسينعلي بهاء را دستگير كرده و از طرف حكومت به زندان انداختند تا واقعه سوء قصد و مسبب اصلي آن مشخص شود ولي در اين حال هم باز پشتيباني سفارت روس باعث نجات وي از زندان شد چنانچه در تلخيص تاريخ نبيل زرندي آمده است: "قنسول روس كه از دور و نزديك مراقب احوال او بود و از گرفتاري حضرت بهاء اللّه خبر داشت پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست كه با حضور نماينده قنسول روس و حكومت ايران تحقيقات كامل درباره بهاء اللّه به عمل آيد و شرح اقدامات و سوءال و جواب‏ها كه به وسيله نمايندگان به عمل مي‏آيد در ورقه نگاشته شود و حكم نهايي درباره آن محبوس بزرگوار اظهار گردد. صدر اعظم به نماينده قنسول وعده داد و گفت: در آينده نزديكي به اين كار اقدام خواهد كرد، آنگاه وقتي معين نمود كه نماينده قنسول روس با حاجب الدوله و نماينده دولت به سياه‏چال بروند. مقدمتاً جناب عظيم (ملا شيخ علي ترشيزي) را طلب داشتند و از محرك اصلي و رئيس واقعي سوال كردند، جناب عظيم گفتند: رئيس بابيه همان سيد باب بود كه او را در تبريز مصلوب ساختيد، من خودم اين خيال را مدت‏ها است در سر داشتم كه انتقام باب را بگيرم، محرك اصلي خود من هستم، اما ملا صادق تبريزي كه شاه را از اسب كشيد، شاگرد شيريني فروش بيش نبود كه شيريني مي‏ساخت و مي‏فروخت و دو سال بود كه نوكر من بود و خواست كه انتقام مولاي خود را بگيرد ولي موفق نشد. چون اين اقرار را از عظيم شنيدند، قنسول و نماينده حكومت اقرار او را نوشته به ميرزا آقاخان خبر داد و در نتيجه حضرت بهاء اللّه از حبس خلاص شدند".

    تبعيد به عراق

    پس از آزادي از زندان، حكومت وقت تصميم گرفت كه حسينعلي بهاء و برادرش ميرزا يحيي را به عراق تبعيد كند تا ديگر مجالي براي اغتشاش نداشته باشند كه اين مطلب در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اينگونه آمده است: "حكومت ايران بعد از مشورت به حضرت بهاء اللّه‏ امر كرد كه تا يك ماه ديگر ايران را ترك نمايند و به بغداد سفر كنند، قنسول روس چون اين خبر را شنيد از بهاءاللّه‏ تقاضا كرد به روسيه بروند و دولت روس از آن حضرت پذيرايي خواهند نمود... بهاء اللّه‏ قبول ننمودند و توجه به عراق را ترجيح دادند و در روز اوّل ماه ربيع الثاني 1269 هجري به بغداد عزيمت فرمودند، مأمورين دولت ايران و نمايندگان قنسول روس تا بغداد با حضرتش همراه بودند." و خود حسينعلي بهاء در كتاب اشراقات مي‏نويسد: "اين مظلوم از ارض طاء (طهران) به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ايران و روس هر دو ملتزم ركاب بودند." و در جايي ديگر در همين كتاب مي‏نگارد: "خرجنا من الوطن و معنا فرسان من جانب الدولة العلية الايرانية و دولة الروس الي ان وردنا العراق بالعزة و الاقتدار." حسينعلي بهاء پس از مدتي كه در بغداد ماند روانه سليمانيه شد و در آنجا درس‏هايي را از عرفان و تصوف فرا گرفت (و مدّتي به نام درويش محمّد با لباس مبدل در سليمانيه به سر برد كه به شرح آن نمي‏پردازيم). دو سال بعد حسينعلي بهاء باز به بغداد برگشت و اين در حالي بود كه هنوز طوق بندگي و پيروي از برادرش ميرزا يحيي صبح ازل را برگردن داشت و خود او در كتاب ايقان علّت برگشتش را چنين ذكر مي‏كند: "قسم به خدا كه مهاجرتم را خيال مهاجرت نبود، و مسافرتم را اميد مواصلت نه، و مقصود جز اين نبود كه محل اختلاف احباب شوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم ... باري تا آن كه از مصدر امر (ميرزا يحيي) حكم رجوع صادر شد و لابداً تسليم نمودم و راجع شدم."

    وصيتنامه باب به ميرزا يحيي صبح ازل

    همان گونه كه گفته شد ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي كه هر دو فرزندان ميرزا عباس نوري بودند از برجسته ‏ترين اصحاب و ياران باب بودند و باب نيز به آنان نظر داشته است، مخصوصاً در وصيتنامه ‏اي كه به ميرزا يحيي مي‏نويسد او را به عنوان خداي بعد از خودش نام مي‏برد، متن وصيتنامه او چنين است: "اللّه‏ اكبر تكبيراً كبيراً، هذا كتاب من عنداللّه‏ الي اللّه‏ المهيمن القيوم، قل كلٌ من اللّه‏ مبدئون، قل كلّ الي اللّه‏ يعودون، هذا كتابٌ من علي قبل نبيل، ذكر اللّه‏ العالمين الي من يعدل اسمه اسم الوحيد ذكر اللّه‏ للعالمين، قل كلّ من نقطة البيان ليبدئون، اَن يا اسم الوحيد فاحفظ ما نزل في البيان و أمر ربه فانك لصراط حق عظيم." يعني: "خدا از همه چيز بزرگ‏تر است ـ اين نامه‏اي از طرف خداي مهيمن و قيوم به سوي خداي مهيمن و قيوم است، بگو همه از خدا ابتدا شده‏اند و همه به سوي خدا بازگشت مي‏كنند، اين نامه‏اي است از علي قبل نبيل (به ابجد محمد 92 مي‏شود و نبيل هم مي‏شود 92) كه ذكر خدا براي جهانيان است به سوي كسي كه نامش مطابق با وحيد است (وحيد به ابجد 28 است و يحيي هم به استثناي الف آخرش 28 است). بگو همه از نقطه بيان ابتدا مي‏شوند اي نام وحيد، حفظ كن آنچه را كه در بيان نازل شد و به آن امر كن، پس تو در راه حق بزرگ هستي"(مقدمه نقطة الكاف). كلمات ميرزا يحيي صبح ازل ميرزا يحيي نيز مانند باب كلماتي را به سبك كلمات عرفاني و معنوي ايراد نموده كه با دقت نظر مي‏توان دريافت كه در اول امر بهائيت هنوز بويي از عقايد اسلامي از اين كلمات استشمام مي‏شود، و اصطلاحاتي در آنهاست كه حاكي از يك سبك مشترك گفتاري و نوشتاري در بين سران اين فرقه است كه سعي مي‏كرده‏اند كلمات را به هم پيچيده و مغلق ادا كرده و در قالب مخصوصي آن را بيان كنند. حال به قسمتي از كلمات يحيي صبح ازل نظر مي‏كنيم: "هو الحق الممتنع السلطان، سپاس بي قياس و حمد معري از شائبه ريب و رفتار، مرذات باري تعالي را سزاست كه لم يزل محسوس به حس و حركت و فنا و زوال و عدم وجود و ظهور و بطون و عرفان و وجدان نبوده و لايزال مجسم شناخته نخواهد شد، نظر نموده در شؤونات انبياء عليهم الصلاة و السلام كه هيچ يك دعوي شناختن ذات خداوندي را ننموده، كذلك حضرت محمدي گفتار ما عرفناك حق معرفتك جاري فرموده، دعواي ادراك ذات الهي نفرموده، چنان كه نص آيات كريمه و احاديث شريفه بوده، نظر به سوره توحيد نموده كه چگونه جاري شده و نص بوده بر شناختن ذات الهي، چه اگر كسي شريك با خداوند بوده "قل هو اللّه‏ احد" گفته نمي‏شود و اگر شؤونات بشري مي‏بود "اللّه‏ الصمد" ذكر نمي‏گرديد و اگر توليد مي‏شد و از ذات مقدس او چيزي حادث مي‏گشت "لم يلد و لم يولد" اطلاق نمي‏شد و اگر با خداوند كس مقترن و معادل مي‏گشت "ولم يكن له كفواً احد" در كلام خداوندي نازل نمي‏گشت ..." تا وقتي كه به كلمات حظاير قدس حظيرة القدس مي‏رسد و مي‏گويد: "هو الحق المستعان، هنگام روح و ريحان و عزّ و امتنان در مواقع جليان تجلي الهي است، افئده خويش را مستشرق به شوارق قدس الهي نموده، ارواح و انفس و اجساد روح خود را بدين مياه احديت زنده نماييد و از حظاير قدس ربّاني ريان شده، به مياه سبحاني شاداب شوند زيرا كه جليان حقيقت از افق لن‏تراني طالع و ساطع گرديد و تجلّيات عظمت از مطالع لن‏يعرف ولن‏يوصف، لائح و لامع گشت. هر ذره، روحي پديد آورد و هر شيئي ريحاني از مواقع تجلّيات آشكار گردانيد. قوله: لما النور تجلّي و الامر قددني و رجع الي اله كل واحد و استرجع اليه ما خلق و من اله الاّ اللّه‏ و له الملك بيده الامر يفعل ما يشاء و هو الحكيم الخبير. اي دوستان دايره فضل و محبان مطالع عدل! در اين ايام كه شاهين در پرواز و عنقاي نفس در سوز و گداز است، سمندروار برگرد آتش عدل گرديده، خود را در سبيل محبّت و مودّت از غير محبوب محترق سازند، چه اگر بدين نار حقيقي مضطرم نشده هر آينه از لقاي حقيقت محبوب محجوب خواهند شد. اقوال مضريه سبب احتجاب نباشد و اشارات كاذبه موءتفكه باعث بر ابتعاد نگردد، چه شيطان رجيم از تلبيس خود از حق محجوب گشت و خود بيني و غرور جاهليت از آدم روحاني محتجب گرديد، و هر آن كه خود بيني در عوالم خود نموده، محتجب از مواقع تجلّيات الهي گرديد". "هو المرهوب المستعان، آفتاب حقيقت معنوي در افق اوج ازليت در استطاع و اشراق است و كواكب عزّ و عظمت حقيقي الهي در فوق سماء رفعت و احديت در شعاع و التياق. از وساوس شيطاني گذشته و از دسائس ظلماني رهيده، و چون ظلمتيان در وادي ظلمت و حيرت، نيست نگرديد. ذلكم ما يوصيكم به يومئذٍ ان انتم في ايامه تتفكرون. الحمد كه حضرت باري تقدس و تعالي چون شما مستجيران را در ارض وجود موجود فرموده، زشت و زيبا را درك نموده، نور و ظلمت را مشاهده مي‏نمايد، ايقظوا من مثلكم عن رقدة لعلكم بآيات اللّه‏ يوم العدل لترزقون، هر نفس به متاع ذاتي خود مغرور گشت و از لقاي حق محتجب گرديد و دور از لحظات قرب ماند، چون در ذات او خودبيني و غرور بود، از اين سبب جليان الهي در نفس فناي او هويدا نگشت و فؤاد ذات او رخشان نگرديد و ظلمت با او معروف گرديد و در حجاب افكيه خود محتجب گشت و در ظلام موءتفكات خود در ابتعاد ماند و تجلّيات رباني در نفس و فؤاد او ظاهر نگشت و نفحات سبحاني در دَوات و روح او باهر نگرديد، لذلك خداوند عادل دوستان خود را بيدار فرمود و محبان خويش را از ضلالت رهايي بخشود".
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #32

      نزاع و اختلاف

      ميرزايحيي و حسينعلي پس از مدّتي كه هر دو برادر در بغداد به سر بردند ناگاه بين آنان اختلافات و منازعاتي در گرفت و هر كدام ديگري را متهم به چيزي ساختند و اين مشاجرات چندان زياد شد كه حسينعلي سر از فرمان برادرش تافت و او را متهم به تصرف در حريم سيد علي‏محمد باب كرد چنان كه در كتاب بديعش مي‏گويد: "علت و سبب كدورت جمال ابهي (حسينعلي) از ميرزا يحيي و اللّه‏ الذي لا اله الا هو اين بود كه در حرم نقطه (سيد علي‏محمد) روح ما سواه فداه تصرف نمود. با اين كه در كل كتب سماوي حرام است، و بي‏شرمي او به مقامي رسيد كه ... دست تعدي به حرم مظهر مليك علام (باب) گشود، فاُفٍّ له و لوفائه، و كاش به نفس خود قناعت مي‏نمود، بلكه او را بعد از ارتكاب خود وقف مشركين نمود و جميع اهل بيان شنيده، مي‏دانند سيئات او را." به موجب اين سخن و اتهام، حسينعلي برادرش را مرتد از دين باب و طرفداران او را مشرك ناميد و از همين جا عده ‏اي از بابيان از راه ميرزا يحيي برگشتند و به سوي حسينعلي متمايل شدند و عده‏اي هم بر همان راه باقي مانده و ميرزا يحيي را رها نكردند. دولت عثماني كه اين اختلاف و كشمكش را نمي‏توانست در بغداد تحمل كند آنان را به "ادرنه" روانه كرد، امّا در آنجا نيز تنور مخامصه و مجادله گرم بود تا جايي كه فحّاشي‏هاي دو برادر به يكديگر شدت گرفت، چنان كه خود حسينعلي در بديع به اين مطلب اذعان نموده كه: "افتضاحي در اين ارض برپا شد كه يكي از قنسول‏هاي اين ارض تعجب كرد و به شخصي ذكر نمود كه امر عجيبي واقع شده و جميع اعاجم (عجم‏ها) به شماتت برخاستند كه در اين طايفه عفت و عصمت نيست." و در جايي ديگر مي‏گويد: "... مسلم است كه ازل (ميرزا يحيي) به اكل و شرب و تصرف در ابكار و نساء مشغول بوده و اعمالي كه واللّه‏ خجالت مي‏كشم از ذكرش، مرتكب." و به تبع اين سخنان پيروان اين دو برادر هم اتهاماتي را متوجه يكديگر ساختند چنان كه اشراق خاوري در كتاب رحيق مختوم مي‏نويسد: "براثر زهر،ارتعاش ‏حاصل ‏شد و دست‏هاي‏ حضرت‏ بهاءاللّه‏ تاآخرحيات مي‏لرزيد." و اين سخن به اين جهت گفته شده كه بهائيان معتقدند ميرزا يحيي به قصد كشتن برادر به او زهر خورانيده است. تبعيد دو برادر از طرف حكومت عثماني دولت عثماني كه جار و جنجال دو طرف را نظاره مي‏كرد و هتك حرمت پيروان آن دو را نسبت به يكديگر مي‏ديد و از طرفي نمي‏خواست در مملكت او بلوايي بپا شود ناچار تصميم گرفت كه بين آنان جدايي بيندازد، بنابراين حسينعلي را به عكا (يكي از شهرهاي فلسطين) و ميرزايحيي را به قبرس تبعيد كرد. آيتي در كواكب الدريه مي‏نويسد: "حسينعلي را با 73 نفر از پيروانش به عكا و ميرزا يحيي را با سي نفر از پيروانش به قبرس تبعيد كرد و از اينجا بود كه فرقه بابي به دو فرقه ازلي ـ طرفداران ميرزا يحيي صبح ازل ـ و بهايي ـ طرفداران حسينعلي بهاء اللّه‏ ـ منشعب شد". مقام من يظهره اللّه‏ يكي از عقايدي كه باب آن را در ميان بابيان رايج كرد عقيده به شخصي بود كه بعد از باب ظهور مي‏كند. خود او در كتاب بيان، باب 6 وقت ظهور من يظهره اللّه‏ را اينطور عنوان مي‏كند: "من يظهره اللّه‏ بعد از عدد مستغاث بيايد (كه به حساب ابجد 2001 است)." و همين امر موجب اختلاف بين حسينعلي و ميرزا يحيي در ادرنه گشت زيرا حسينعلي خود را همان من يظهره اللّه‏ مي‏پنداشت. عباس افندي (عبدالبهاء) در مقاله سياح مي‏نويسد: "جانشيني ميرزا يحيي جنبه ظاهري داشت و اين نقشه حسينعلي و تصويب باب بدين منظور بود كه چند صباحي يحيي به اين اسم و رسم اشتهار يابد تا حسينعلي از گزند دشمنان مصون بماند." و در كتاب جمال ابهي آمده است: "منظور از بابيت، مأموريت از ناحيه حسينعلي بهاء بوده است و منظور او از قائم همان حسينعلي است." و اين گونه بهائيان ظهور باب را مقدمه‏اي براي اعلان ظهور بهاء مي‏دانند و دين باب را نيز منسوخ مي‏شمارند زيرا هنگامي كه حسينعلي بهاء خود را حائز اين مقام دانست همان ادعاهاي باب را تكرار نموده و تا درجه خدايي و شارعيت خود را بالا برد. حال نگاهي به اين ادعاها مي ‏افكنيم.

      ادعاي بندگي حسينعلي

      حسينعلي در كتاب مبين مي‏گويد: "سبحان‏الذي نزل علي‏عبده من‏سحاب‏القضا سهام البلاء، و يراني في صبرٍ جميل." يعني، پاك و منزه است آن خدايي كه بربنده‏اش (حسينعلي) نازل كرد از ابر قضا تيرهاي بلا را، و مرا در صبر و بردباري نيك ديد. و در جاي ديگر مي‏گويد: "يا الهي هذا الكتاب اريد ان ارسله الي السلطان و انت تعلم بأنّي ما اردت منه الا ظهور عدلك لخلقك." يعني، خدايااين‏نامه‏اي‏است‏كه‏مي‏خواهم آن‏رابراي‏سلطان(ناصرالدين‏شاه) بفرستم و تو مي‏داني كه قصدي از اين نامه جز آشكار ساختن عدالت تو براي خلق تو ندارم. ادعاي رجعت حسينعلي حسينعلي بهاء از رجعت خود گاهي با نام رجعت حسيني و گاهي با من يظهره اللّه‏ ياد مي‏كند ولي در خطابي كه در كتاب مبين به "پاپ" كرده است رجعت خود را رجعت مسيح مي‏نامد: "يا باباً! اخرق الاحجاب، قد اتي رب الارباب في ظل السحاب، كذلك يأمر القلم الاعلي من لدن ربك العزيز الجبّار، انه أتي من السماء مرة اخري كما أتي أول مرة اياك ان تعترض عليه." يعني، اي پاپ! ابرهاي غفلت را پاره كن، رب الارباب در سايه ابر آمد. اينطور تو را امر مي‏كند قلم اعلي از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، اين كه او (مسيح) يك بار ديگر از آسمان آمد چنان كه در مرتبه اول از آسمان آمد. بپرهيز از اين كه به او اعتراض كني." ادعاي رسالت و پيامبري حسينعلي او در كتاب اقدس مي‏نويسد: "قل يا ملاءالبيان لاتقتلوني بسيوف‏الاعراض،تاللّه‏كنت‏نائماًايقظني‏يدالارا دة ربكم الرحمن، و امرني بالنداء بين الارض و السماء ليس هذا من عندي لو أنتم تعرفون." يعني، اي گروه بابيان! مرا با شمشيرهاي اعراض و دوري به قتل نرسانيد، سوگند به خدا خوابيده بودم كه دست اراده خداوند مهربان مرا بيدار كرد و امر كرد مرا كه بين زمين و آسمان ندا كنم. اين (ادعا) از خودم نيست اگر شما بدانيد." و در كتاب اشراقات خطاب به ناصرالدين شاه مي‏گويد: "اي پسر سلطان! جناب شما پيش از اين مرا ديده بوديد، يكي از مردان عادي بودم و اگر امروز بيايي مرا با نوري مي‏بيني كه هيچ‏كس نمي‏داند كي او را ظاهر ساخته، و يا آتشي مي‏بيني كه كسي نمي‏داند كه آن را افروخته است، لكن مظلوم (حسينعلي) مي‏داند و مي‏شناسد و مي‏گويد: دست اراده خداوند كه پروردگار جهانيان است او را روشن ساخته است." ادعاي خدايي حسينعلي بالاخره دركتاب مبين درچندين موضع خود را خدا مي‏شمارد و چنين مي‏نگارد: "اسمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعة المحنة و الابتلاء من صدرة القضا انه لا اله الا انا المسجون الفريد." يعني، بشنو آنچه كه از شطر بلا بر بقعه محنت و گرفتاري از سينه قضا وحي مي‏شود كه نيست خدايي جز من زنداني تنها. و در جايي ديگر مي‏گويد: "انّ الذي خلق العالم لنفسه منعوه ان‏ينظر الي‏احد من احبائه، ان هذا الاّ ظلم مبين." يعني، آن خدايي كه جهان را براي خودش خلق كرده او را منع مي‏كنند كه به يكي از دوستانش بنگرد، اين ظلم آشكاري است. "انه يقول حينئذٍ انّني انا اللّه‏ لا اله الا انا كماقال النقطة من قبل و بعينه يقول من يأتي من بعد". يعني، او (حسينعلي) در اين زمان مي‏گويد: من همان خدايم و خدايي جز من نيست چنان كه نقطه (علي‏محمد) نيز از پيش مي‏گفت و كسي كه بعد از اين مي‏آيد بعينه همين را خواهد گفت. "قل لا يري في هيكلي الا هيكل اللّه‏، و لا في جمالي الاّ جمال اللّه‏، و لا في كينونتي الا كينونته، و لا في ذاتي الا ذاته و لا في حركتي الا حركته و لا في سكوني الا سكونه، و لا في قلمي الا قلمه العزيز المحمود." يعني، بگو در هيكل من ديده نمي‏شود مگر هيكل خدا، و در جمالم ديده نمي‏شود مگر جمال خدا، و در كينونيت و ذاتم ديده نمي‏شود مگر كينونيت و ذات خدا، و در حركت و سكونم ديده نمي‏شود مگر حركت و سكون خدا، و در قلمم ديده نمي‏شود مگر قلم خدا كه غالب و پسنديده است. چنان كه در قصيده عزر و قائيه در مكاتيب تصريح مي‏كند كه: و كل الربوب من طفح حكمي تربت كل الالوه من رشح امري تألهت يعني، همه خدايان از رشحان و آثار فرمانم به خدايي رسيدند و همه پروردگاران از لبريزي حكم من پروردگار گشتند. نبيل زرندي خطاب به او مي‏گويد: پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدايي خلق گويند خدايي و من اندر غضب آيم.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #33
        Originally posted by RedWine
        [size=4][right]هژدهم ژوئن 1983 در شهر شیراز، ده زن به دلیل اینکه حاضر نشدند عقاید دینی بهائی خود را کنار بگذارند و به اسلام ایمان بیاورند، توسط اسلامگرایان جنایت پیشه که به تازگی به قدرت رسیده بودند به دار آویخته شدند، و در میان آنها کسی نبود که لب به اعتراض بگشاید. این حادثه موجب شگفتی و تعجب بسیار شد، زیرا تا بدان لحظه تنها مردان بهایی بودند که مورد غضب و خشونت اسلامگرایان سنگ مغز قرار میگرفتند. بهائیت دیانتی است که در ایران شکل گرفت. بهائیان هم به الله اعتقاد دارند هم محمد بن عبدالله را و .......
        dorud gerami
        ari dar shiraz bahai ziad darim va behtarin duste manam bahai HAST har chand ke farghi beine oon va mosalmunha(shie) nadiam ta hala. VAGHTI BE ZARTUSHTIAN VA ARMANE IRANIE KHODEMUN RAHM NAKARDAND CHEOTR MOMKENE KE BAHAIAT RA GHABUL KONAND? CHON DAR BAHAIAT EMAME ZAMAN ZODUR KARDE. VA IN BAVARESHUNE.

        albate bishtare asle in din az Islam oomade va dine khase Iranie nist, rishe dar Islam dare va hatat moteaseb tara mosalmanha hastand.

        ina hame motaletai hast ke az dustane bahai va source hai ke goftand didam.


        be omide oon ruz ke be ma aval be cheshme Irani badesh be har bavari ke liaghate Irani hast nigah konand va begzarand har Iranie asili be bavar va daneshe farhange Iranie khodehs eftekhar kone va hame ma betunim ba azadi bavaremun ra parvaresh bedim.



        vista
        Last edited by donsaeid; 07-29-2006, 02:30 AM.
        از برای ملتم ای زرتشت
        لبخند و ترانه و رهایی بیاور
        می خواهم باز شب میهنم را
        در آن سپیده دمان دانا ، نظاره کنم...




        چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟
        تو رخت زندان تن ات و من تماشا کنم؟
        تو رخت زندان تن ات و من بمانم خموش؟
        قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم
        اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
        زبان از آن بایدم که آشکارا کنم

        Comment


        • #34
          The Oneness of God is one of the core teachings of the Bahá'í Faith. Bahá'ís believe that there is one supernatural being, God, who has created all the creatures and forces in the universe. God is described as "a personal God, unknowable, inaccessible, the source of all Revelation, eternal, omniscient, omnipresent and almighty." Bahá'ís believe that although people have different concepts of God and His nature, and call Him by different names, everyone is speaking of the same one Being. God is taught to be a personal God in that God is conscious of His creation, has a mind, will and purpose. At the same time the Bahá'í teachings state that God is too great for humans to fully understand Him or to create a complete and accurate image of Him. Bahá'u'lláh attributed titles to God such as the All-Powerful, and the All-Loving, which are derived from the limited human experiences of power, love, or justice. Bahá'u'lláh teaches that human knowledge of God is limited to those attributes and qualities which are perceptible to us, and thus direct knowledge about the essence of God is not possible. Bahá'ís believe, thus, that through daily prayer, meditation and study they can grow closer to God. The obligatory prayers in the Bahá'í Faith involve explicit monotheistic testimony.

          Furthermore Bahá'u'lláh states that the knowledge of the attributes of God is revealed to humanity through the messengers he sends to humanity. The Bahá'í Faith accepts the authenticity of the founders of monotheistic faiths such as Abraham, Jesus, Muhammad, et cetera. Given Bahá'í beliefs in the unity of religion and that revelation is progressive, some non-Abrahamanic religions are accepted and seen as providing an earlier or partial understanding of the unity of God. This is not only true of seemingly polytheistic traditions such as popular Hinduism, which follows Smarta tradition, for the most part but even of what are sometimes interpreted as atheistic teachings, such as Buddhism.

          Comment


          • #35
            baba veesta jan moshkeli hast be khodam bego. edite shoma baraye in bood ke yekam eshtebah shode bod to Code Quote va maloom nabod kodom ghesmat Quote shode bod az post. man faghat ono dorost kardam. va hich gone dastkari be neveshtehaye arjmandeton nashon.

            my current roommate is bahai

            Originally posted by DariushM
            my current roommate is bahai
            and what you feel about it?

            shanse ma behtar az in giremoon na'oomad na hes cool
            Last edited by donsaeid; 05-22-2007, 04:33 AM.
            pERSPOLIS

            Comment


            • #36
              Islam's brutalization of Bahais in Iran

              and Muhammad is his Prophet: the seal of the prophets at that. Grudgingly, Islam barely tolerates people of the book: namely Jews and Christians: but no other faith is entitled to any fair treatment. In Iran, the force-imposed Islam finds it expedient to extend its limited tolerance to the original religion of the indigenous people: the Zoroastrians.

              The terrible plight of the Bahais in Iran is particularly heartwrenching, since they are the largest non-Muslims in the country and have, from day one, been severely brutalized by Muslims. The Bahai Faith dates back to the middle of the 19th century when an Iranian nobleman, Baha'u'llah, founded the new faith as an independent religion: a very painful thorn in the side of a ruling vested clergy with a stranglehold on the masses.

              The slaveholder, Islam, finds the Bahai Faith a threat to its very existence, since many of the Bahai teachings are anathema to that of Islamofascism: the favorite version of Islam. Below is a brief list that contrasts some of the two beliefs. Beliefs are impetus to action and when beliefs clash, people clash.

              * The chosen people. Muslims believe that they are the chosen people of God and recognize no other system of belief as legitimate. Bahais believe that all people are the chosen people of God: that there is only one God, one religion of God, and one people of God, the entire human race.

              * Progressive Revelation. Muslims contend that Muhammad is the seal of the Prophets, that God sent his best and final messenger to mankind, and any other claimant is an imposter worthy of death. Bahais believe that God has always sent his emissaries to educate humanity and shall do so in the future. They believe that Baha'u'llah is the latest in that line of prophets.

              * Independent thinking. Blind imitation and obedience to any authority is anathema to Bahais. Bahais believe that the human mind and the gift of reason should guide the person in making decisions about all matters. To this end, they place a premium on education and independent investigation of truth. Bahais consider the education of women as important as that of men, since women are the early teachers of children and can play their valuable part by being themselves educated. By contrast, Muslims look for to religious authorities for guidance and often deprive women of education and independent thinking.

              In recognition of the importance of independent thinking, no one is born Bahai. Once one is born to a Muslim, he is considered Muslim for life. If he decides to leave Islam, he is labeled apostate and, apostates are automatically condemned to death. The slaveholders are intent on keeping all their slaves as well as their issues. By contrast, every child born in a Bahai family is required to make his own independent decision regarding whether or not he wishes to be a Bahai. Freedom to choose and independent thinking are cherished values of the Bahais, in stark contrast to that of Muslims.

              * Harmony of religion and science. Bahais believe that truth transcends all boundaries. Scientific and religious truth emanates from the same universal source. They are like the two sides of the same coin. To Bahais, science and religion are as two wings of a bird that enable human flight toward the summit of its potential; that any religious belief that contradicts science is superstition. Muslims believe that their religious dogma, irrespective of its proven falsehood, is superior to that of science. The Muslims literally believe, for instance, that Muhammad unsheathed his sword and split the moon in half and many, many more scientifically-untenable views.

              * Equality of men and women. Muslims hold the view, expressly stated in the Quran, that men are rulers over women. Bahais fully reject this notion and subscribe to the unconditional equality of the two sexes. This Bahai principle emancipates one half of humanity from the status of subservient domestic to that of a fully participating and self-actualized human. It undermines the heartless exploitation of women and demands that women be treated with all due respect under the law.

              * Participatory decision-making. Islam, by its very nature, is patriarchal and authoritarian. Bahais believe in the value of decision making through the practice of consultation: a process where everyone, irrespective of any and all considerations: has a voice in making decisions. This participatory decision-making principle abrogates a major prerogative of Islamic mullahs who have been the great beneficiaries of dictating matters to their liking and advantage. Also, at all levels of society, including the family, all affected members have the opportunity, even the responsibility, to make their views known without fear. Bahai teachings clearly emphasize this commitment to a democratic decision-making in their scripture, "The shining spark of truth cometh forth only after the clash of differing opinions."

              * World-embracing outlook. Bahais love their native countries, yet extend that same love to the entire planet and its people. Bahais believe that love has no limit and need not have limits. One can love his country and love the world at the same time. This love of the world is frequently used as a pretense by the Islamofascists to accuse the Bahais of Iran as traitors to their own homeland. It is for this reason that the present mullahs ruling of the Islamic Republic falsely claim that the Bahais are agents of the Zionist Israel and its American sponsor.

              * Eradication of prejudice. Prejudice of any type is alien to the Bahai Faith and severely undermines its pivotal principle of the oneness of humanity. Muslims are notorious when it comes to prejudice. Prejudice against others is thoroughly exploited by the Islamofascist. In contrast, Bahai scriptures say, "... again, as to religious, racial, national and political bias: all these prejudices strike at the very root of human life; one and all they beget bloodshed, and the ruination of the world. So long as these prejudices survive, there will be continuous and fearsome wars."

              The above is a short treatment of some of the salient features of the two belief systems: one dating back some fourteen centuries and one of relatively recent origin. It is understandable that the intolerant defunct fascist Islam sees its death in a competing ideology vastly at odds with its barbaric tenets.

              It is of further interest that the same land, Iran, which gave the world the magnificent religion of Zoroaster, once again has given birth to another religion of humanistic values.

              We do not promote religion here. Yet, we feel that there are many religions practiced throughout the world, with beliefs and practices that are, by far, more human and humane than Islam.

              We also feel for our long-suffering Bahai compatriots in Iran. They have been savagely brutalized for over a century and a half through the demonic machinations of the despicable mullahs. They continue to pay dearly for their audacity to believe in human dignity. It is the duty of all free and enlightened humans to confront Islamofascism: the deathly ideology that is once again on a rampage; an ideology that is creeping out of its traditional zone of terror to the rest of the world; an ideology that holds the promise of destroying, in its path, all that is dear to enlightened humanity.

              Comment


              • #37
                I am not sure if i sould make a comment on this thread cuz i might sem to be onesided, so i will keep my mouth shut
                604,780,0098,021

                ABI BARAYEH HAMISHEH

                Comment


                • #38
                  دو نماينده کنگره آمريکا پيش نويس قطعنامه ای را درباره وضعيت جامعه بهائيان ايران تسليم کميته روابط بين المللی مجلس نمايندگان کرده اند که "سرکوب بهائيان توسط حکومت ايران" را محکوم می کند.
                  مارک کرک و توماس لنتوس دو عضو مجلس نمايندگان پيش نويس این قطعنامه را تنظيم کرده اند.

                  قطعنامه پيشنهادی که در صورت تصويب در مجلس نمايندگان بايد به مجلس سنا فرستاده شود اينگونه آغاز می شود: "ما سرکوب جامعه بهائيان ايران را محکوم می کنيم و رهايی آنان را خواستاريم."

                  حقوق بشر

                  مارک کرک در گفتگويی با بخش فارسی بی بی سی در واشنگتن هدف اقدام خود را این طور تشریح کرد: "هدف اين قطعنامه اين است که افکار عمومی را به وضعيت حقوق بشر حدود ۳۰۰ هزار تن از پيروان دين بهايی در ايران جلب کنيم. گزارش های بسيار نگران کننده ای به ما رسيده که حاکی از تلاشهای جديد حکومت ايران برای تحت فشار گذاشتن بهائيان است."


                  سرکوب پيروان يک اقليت دينی تنها به خاطر باورهای دينی آنها لکه سياهی برای آن دولت است ...جای تعجب است که کسی بخواهد پيروان ديانت بهايی را در مضيقه بگذارد، دينی که اصل اساسی آن احترام به عقايد ساير اديان است.


                  مارک کرک

                  اين عضو جمهوريخواه مجلس نمايندگان به گزارش اخير "کميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد در امور اديان يا عقايد" درباره برنامه جديد حکومت ايران برای شناسايی و تحت نظر گرفتن افراد بهايی اشاره می کند.

                  خانم اسما جهاگير نماينده ويژه اين کميسيون ماه مارس امسال اعلام کرد که ستاد کل نيروهای مسلح جمهوری اسلامی ايران به دستور آيت الله خامنه ای رهبر اين کشور وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و نيروی انتظامی را مأمور به جمع آوری گسترده اطلاعات درباره بهائیان کرده است.

                  "لکه سياه"

                  آقای کرک چنين اقداماتی را غير قابل قبول می داند: "سرکوب پيروان يک اقليت دينی به خاطر باورهای دينی آنها لکه سياهی برای آن دولت است. زيانی که به چنين دولتی در رسانه های گروهی بين المللی می رسد شديد است. جای تعجب است که کسی بخواهد پيروان ديانت بهايی را در مضيقه بگذارد، دينی که اصل اساسی آن احترام به عقايد ساير اديان است."


                  مارک کرک و همکار دموکراتش توماس لنتوس پيش نويس قطعنامه را تهیه کرده اند

                  پيش نويس قطعنامه ارائه شده از سوی مارک کرک و همکار دموکراتش، توماس لنتوس، همچنين از کاخ سفيد می خواهد تا عملکرد ايران در زمينه حقوق بشر را به عنوان يک "عامل مهم" در تعيين سياست خارجی آمريکا نسبت به اين کشور در نظر بگيرد.

                  'تصحيح عملکرد'

                  در قطعنامه پيشنهادی اين نماينده کنگره آمريکا همچنين به مرگ ذبيح الله محرمی اشاره شده است.

                  آقای محرمی، يکی از اعضای جامعه بهائيان ايران، به اتهام "ارتداد" به حبس ابد محکوم شده بود و ماه دسامبر گذشته پس از ده سال در زندانی در یزد درگذشت.

                  قطعنامه پيشنهادی از دولت آمريکا تقاضا می کند تا با آغاز گفتگويی فعال با اتحاديه اروپا درباره ايران، اين دولت را به "تصحيح عملکردش در زمينه حقوق بشر" تشويق کند.

                  قانون اساسی ايران مسيحيان، کليميان و زرتشتی ها را به عنوان اقليتهای دینی غير مسلمان به رسميت می شناسد.

                  اما بهائيان در قانون اساسی اين کشور به رسميت شناخته نشده اند و از حقوق اساسی مانند حق تحصيل در دانشگاه و استخدام در سازمانهای دولتی محروم هستند.

                  Comment


                  • #39
                    I've got lutz of bahai freind, they'r a true friend.


                    Comment


                    • #40
                      قوانين ايران مسيحيان، کليميان و زرتشتي ها را به عنوان اقليتهاي مذهبي غير مسلمان برسميت مي شناسد اما بهائيان که بزرگترين اقليت ديني غير در ايران هستند رسميتي ندارند. آنها ازحقوق اساسي مانند حق تحصيل در دانشگاه و استخدام در سازمان هاي دولتي محروم هستند. گرچه در اولين سال هاى پس از انقلاب کودکان بهايى حق پذيرفته شدن در مدارس را باز يافتند اما اکنون با گذشت ربع قرن از قدرت گيرى نظام اسلامي، جوانان بهايى هنوز موفق به کسب اجازه ورود به هيچ يک از دانشگاه هاى دولتى و آزاد کشور نشده اند. قطع پرداخت حقوق بازنشستگي، اخراج از مشاغل، سلب حق مالکيت آنها بر اموال مشروع و قانونى ايشان گوشه هايى از اين بى حقوقى هستند که بسيار کم در مورد آن گفته و نوشته شده است وکمتر فعال سياسى و يا حقوق بشرى ايرانى در اين ربع قرن اخير به خود جرات دفاع از حقوق بهاييان را داده است.

                      افشاي بخشنامه اي "محرمانه"

                      گزارشگر ويژه "کميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد در امور اديان يا عقايد" مي گويد به تازگي نسخه اي از بخشنامه محرمانه اي را بدست آورده است که حاکي از برنامه جديد دولت ايران براي شناسايي و تحت نظر گرفتن بهاييان اين کشور است. "اسما جهانگير" گزارشگر ويژه اين کميسيون مي گويد، اين سند محرمانه توسط رئيس ستاد فرماندهي کل نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران به تعدادي از نهادهاي امنيتي انتظامي نوشته شده است. به گفته وي، بخشنامه از سازمانهاي ذيربط مي خواهد تا به طور "بسيار محرمانه" تمام اطلاعات موجود درباره افراد بهايي را جمع آوري کنند. بنا بر بيانيه خانم جهانگير، بخشنامه مورخ ۲۹ اکتبر ۲۰۰۵ ستاد فرماندهي کل نيروهاي مسلح ايران خطاب به وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و نيروي انتظامي نوشته شده است و از آنها درخواست کرده تا بهاييان را شناسايي و اعمال آنها را زير نظر بگيرند.

                      گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد به دليل حساس بودن موضوع نمي گويد چگونه نسخه اي از بخشنامه مزبور در اختيار او قرار گرفته است ولي تاييد مي کند که ستاد کل نيروهاي مسلح مي خواهد اطلاعات مربوط به بهاييان به طور کامل و به صورت "بسيار محرمانه" جمع آوري شود. در بيانيه اين مقام سازمان ملل متحد آمده است که تحت نظر گرفتن افراد بدليل اعتقاد به ديني که با دين رسمي کشور تفاوت دارد، با معيارهاي بين المللي مغايرت دارد و يک مداخله "غير مجاز" و "غير قابل قبول" در حقوق اقليت هاي مذهبي است. از سوي ديگر "باني دوگال"، نماينده جامعه بين المللي بهاييان در مقر سازمان ملل متحد در نيويورک، طي نامه رسمي اي مراتب نگراني جامعه بين المللي بهاييان را درباره بخشنامه محرمانه به اطلاع دفتر نمايندگي دولت ايران در اين سازمان رسانده است ولي به گفته خانم دوگال مقام هاي ايراني تاکنون پاسخي به نامه دفتر وي نداده اند.

                      بازگشت به دهه هشتاد

                      در کنار پرونده هسته اي ايران، کارنامه حقوق بشر درکانون توجه محافل جهاني است و بيانيه خانم جهانگير موجب نگراني شديد مقامات کميسيون آزاديهاي بين المللي ديني در آمريکا شده است. اين کميسيون در ماههاي گذشته رسما از بدتر شدن موقعيت اقليتهاي ديني در ايران طي ماه هاي گذشته خبر داده بود. "دوايت بشير"، کارشناس ارشد اين کميسيون، در گفتگويي با دفتر بخش فارسي بي بي سي در واشنگتن، برنامه محرمانه زير نظر گرفتن گسترده بهاييان ايران را امري بسيار نگران کننده خوانده است. او گفت: "گرفتن ليست اسامي افراد و تحت نظر گرفتن فعاليت هاي اشخاص شباهت به اقدامات دولت ايران در ابتداي انقلاب در اوايل دهه ۱۹۸۰ دارد. در آن زمان آنها بهاييان را شناسايي کرده و زير نظر گرفتند. آنچه که پس از آن ديديم دستگيري رهبران بهاييان و اعدام هاي گسترده افراد بهايي بود. مشکل اين است که اين روند پس از حدود ۲۰ سال دوباره ظاهر شده است و اين بسيار نگران کننده است. کسي نمي دانست که نيروهاي مسلح و امنيتي در ايران به طور سيستماتيک درصدد شناسايي و تحت نظر گرفتن بهايي ها هستند."

                      بشير مي گويد وخيم شدن وضعيت براي اقليت هاي ديني در ماههاي اخير در ايران محدود به بهاييان نمي شود. به گفته او، جامعه کليميان ايران نيز پس از آنکه محمود احمدي نژاد، رييس جمهور ايران، "هولوکاست" يعني کشتار يهوديان در جريان جنگ جهاني دوم را افسانه خواند، از عکس العمل منفي دولت ايران عليه کليميان بيم دارد. کارشناس کميسيون آزاديهاي بين المللي ديني همچنين به بي بي سي گفت: "مسيحيان نيز طي يک سال گذشته با افزايش آزار، تهديد و دستگيري مواجه بوده اند. حتي برخي از اقليت هاي مسلمان مانند مسلمان اهل تسنن و همچنين دراويش مورد آزار و اذيت بيشتر قرار گرفته اند. تنها ماه قبل حدود ۱۰۰۰ تن از مسلمانان صوفي توسط مقامات دولتي بازداشت شدند. ما شاهد روند گسترده بدتر شدن اوضاع براي اقليت هاي مذهبي در ايران هستيم."

                      مرگ بهايي در زندان و نگراني عفوبين الملل

                      چندي پيش سازمان عفو بين الملل در نامه اي خطاب به رييس قوه قضاييه، نگراني خود را در رابطه با آزار جامعه بهايي کشور ابراز نمود و از وي خواست که اين اطمينان را بدهد که هيچ کس بخاطر هويت مذهبي و فرهنگي اش يا بدليل فعاليت هاي مسالمت آميز در حمايت از جامعه اش به زندان افکنده نشود. اين سازمان ابراز داشته که عميقأ از مرگ ذبيح الله محرمي در زندان متأسف است. او يک زنداني عقيدتي بهايي بود که صرفأ به خاطر عقيده اش 10 سال در زندان به سر برد. ذبيح الله محرمي در سال 1995 دستگير شد و در سال 1996 به جرم ارتداد به مرگ محکوم شد. در سال 1999، حکم اعدام او به حبس ابد تغيير يافت. او از جانب سازمان عفو بين الملل، در سال 1996 به عنوان زنداني عقيدتي شناخته شد و براي آزادي فوري و بدون قيد و شرط او تلاش نمود. بر اساس گزارشات، جسد ذبيح الله محرمي را در تاريخ 15 دسامبر گذشته در سلولش در زندان يزد پيدا کردند. گويا به خانواده اش گفته شده بود که او بدليل حمله قلبي فوت نموده است. جسد او را به خانواده اش داده اند که آنان نيز او را دفن کرده اند. اما، بر اساس گزارشات، ذبيح الله محرمي پيش از مرگش از سلامت کامل برخوردار بود و سابقه بيماري قلبي نداشت، گرچه او را وا داشته بودند که در زندان به کار طاقت فرساي فيزيکي بپردازد که گمان مي رود که اين امر شايد باعث مرگ او شده يا در آن تأثير داشته است. گفته مي شود که او تهديد به مرگ شده بود. عفو بين الملل از مقامات ايراني خواسته است که دستور بدهند که يک تحقيق کامل و بيطرف در مورد علت و چگونگي مرگ او انجام گيرد و هر کس که مسؤل مرگ وي باشد، بايد به دادگاه فرا خوانده شود تا سر وقت و عادلانه محاکمه گردد.

                      ساليان زيادي است که جوانان جامعه بهاييان از تحصيلات عالي باز داشته شده اند، چون يکي از شرايط قانوني براي متقاضيان اين است که وفاداري خود را به اسلام يا يکي ديگر ازسه دين قانوني ابراز کنند. گرچه اين شرط اکنون مطرح نيست، مدارک متقاضيان بهايي به آنان مسترد شده و در آن اسلام به عنوان مذهبشان قيد شده است. اين امر ظاهرأ بخاطر اين است که آنها ترغيب شوند تا عقايدشان را انکار کنند و بدين صورت شانس تحصيلات عاليه را داشته باشند. در سال 2004، عليرغم وعده هايي مبني بر حذف اين قيد، فقط ده نفر از حدود 800 بهايي که قبول شده بودند، پذيرش گرفتند. اين ده نفر در اعتراض به محروميت همکيشان بهايي شان از رفتن به دانشگاه خودداري کردند. بر اساس گزارشات، اعضاي جامعه بهاييان ايران در ماههاي اخير مورد حمله مهاجمين ناشناس واقع شده اند و به گورستان ها و اماکن مقدس بهاييان آسيب وارد شده و تخريب شده اند. منازل بعضي بهاييان هم توسط مقامات مصادره گرديده است.

                      به طور کلي، قوانين و مقررات تبعيض آميز بر عليه بهاييان اعمال مي شود، که بر اساس آن امکان کار و مزايا مانند حق بازنشستگي برايشان محدود مي شود. ازآغاز سال 2005، حد اقل 66 بهايي در ايران دستگير شده اند. بيشتر آنان آزاد شده اند ولي بر اساس گزارشات، حد اقل نه نفرشان در زندان به سر مي برند، که از جمله ميتوان به مهران کوثري و بهرام مشهدي اشاره کرد که به ترتيب به سه و يک سال زندان محکوم شده اند. جرم آنها اين بوده که به مقامات کشور نامه نوشته و خواستار پايان دادن به نقض حقوق بشر بهاييان شده بودند. 6 نفر از 7 نفر باقيمانده يعني افشين اکرم، شهرام بلوري، وحيد زماني، مهربان فرمانبرداري، سهراب حميد و هوشنگ محمد آبادي در تاريخ 8 نوامبر 2005 دستگير شده اند. اتهام آنان وهمچنين نفر نهم، بهروز توکلي مشخص نشده و هيچکدام محاکمه نشده اند.

                      Comment


                      • #41
                        عفو بين الملل بر اين باور است که اينها ممکن است زنداني عقيدتي باشند که بايستي بلادرنگ و بدون قيد و شرط آزاد گردند. با تجربياتي که از مرگ مشکوک کشيشان کليساهاي انجيلي تهران و شهرستانها در ناپديد شدن و بعد از مدتي پيدا شدن جنازه آنها و سرکوب دراويش گنابادي قم وجود دارد به نظر مي رسد که اقدامات اخير عليه بهاييان از يک خط سياسي خاص ناشي مي‌شود. نفوذ حجتيه اي ها در دولت فعلي که اکنون بخشي از حاکميت را در انحصار خود گرفته است با اين تشديد فشارها بي ارتباط نيست. با توجه به اينکه ايران درخواست عضويت در شوراي حقوق بشر سازمان ملل را دارد، با ادامه اين روند بسيار بعيدخواهد بود که جمهوري اسلامي بتواند راي ۹۶ کشور که اکثريت مطلق مجمع عمومي را در اختيار دارند را بدست بياورد و آنان به عضويت ايران بعنوان عضو شوراي جديد حقوق بشر راي بدهند

                        Comment


                        • #42
                          خانم ديان علايي، نماينده جامعه بين الملل بهايي در سازمان ملل، در گفت و گو با روز با اشاره به نقش نشريات راست از جمله کيهان، در برآشفتن جامعه بهايي ايران، خواستار توجه ويژه محافل حقوق بشري به وضعيت اين گروه از ايرانيان شد.

                          جدا از شايعات، آخرين خبرها در مورد جامعه بهاييان ايران چيست؟
                          آخرين خبرها مربوط به نامه اي مي شود که به گزارشگر ويژه سازمان ملل، رسيده است. در اين نامه که تاريخ 29 اکتبر سال گذشته ميلادي را دارد، از دستگاه هاي دولتي، وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران، نيروهاي انتظامي و ...خواسته شده است در سراسر کشور اسامي بهاييان را جمع آوري کنند و فعاليت هاي آنان را زير نظر بگيرند.

                          يعني نامه اي که مربوط به سال گذشته ميلادي است، تازه مطرح شده؟
                          البته نامه در ماه مارس سال 2006 به دست خانم اسماء جهانگير، گزارشگر ويژه سازمان ملل، رسيده.......

                          در اين فاصله اتفاق تازه اي روي داده؟
                          اتفاقي که بعد از صدور آن دستور روي داده و در هفته هاي اخير هم دنبال شده، مربوط به تبليغات روزنامه ها و رسانه هاي رسمي ايران، از جمله روزنامه کيهان است. اين نشريات شروع به انتشار مطالب مختلفي درباره ديانت و اهداف بهاييان کرده اند که کاملا اشتباه است. آنها در اين مطالب، تصوير بدي درباره بهاييان و کارهاي آنها ، ترسيم کرده اند که مي تواند موجب نفرت جامعه نسبت به بهاييان بشود؛ و از آنجا که بهاييان ايران هيچ امکاني براي پاسخگويي به اين نوع مقاله ها و برنامه ها ندارند، اين تبليغات مي تواند تاثير بدي در جامعه بگذارد. اين حرکت همين طور ادامه دارد. ضمنا از اول امسال بيش از 60 بهايي در ايران دستگير شده اند که بين چند هفته تا چند ماه را در زندان به سر برده اند. از اين افراد در مدت زنداني بودن سئوالات مختلفي، در ارتباط با ديانت شان، پرسيده اند. همه آنها نيز به تدريج اما با وثيقه هاي بسيار سنگين، آزاد شده اند که اين البته براي همه زندانيان ايران به طور معمول، اعمال مي شود. اينها نيز مجبور شده اند سند خانه يا جواز کسب خود را گرو بگذارند و هنوز که هنوز است نمي دانند جرم شان چه بوده و تا حالا هم هيچ دادگاهي صدايشان نکرده است؛ و اين يعني هر آن ممکن است دوباره احضار و زنداني شوند.

                          البته الان ايرانيان غير بهايي هم هستند که چنين وضعي دارند.
                          بله، ولي تمام سئوال هايي که در مدت زندان از اينها پرسيده اند مربوط به فعاليت هايي بوده که به عنوان يک بهايي مي توانند داشته باشند.

                          الان هيچ بهايي در زندان هست؟
                          يک نفر که دوران محکوميت سه ساله اش را مي گذراند.

                          جرم او چه بوده؟
                          بهاييان ايران در سال 2004 ميلادي، وقتي آقاي خاتمي رئيس جمهور بود، نامه سرگشاده اي در مورد وضعيت خودبه وي نوشتند. ولي چون نمي توانستند اين نامه را جايي چاپ کنند تصميم گرفتند خودشان نامه را به افراد مسئول و دستگاه هاي مربوط برسانند. در همين ارتباط چند نفر از کساني که نامه را پخش کرده بودند دستگير شدند. از ميان آنها يک نفر به يک سال حبس و نفر بعدي به سه سال حبس محکوم شد. نفر اول تازگي ها آزاد شده، اما نفر دوم فقط به خاطر دادن يک نامه، هنوز در زندان است.

                          جدا از مسائل مذهبي، الان افراد ديگري نيز در جامعه وضعيت مشابهي دارند. واقعا فکر مي کنيد اين برخورد ها به دليل مذهبي است يا دلايل ديگر، از جمله سياسي دارد؟
                          ببينيد بهاييان هيچ فعاليتي نمي کنند. تنها کاري که انجام مي دهند، بجز کارهاي مربوط به گذران زندگي روزمره، فعاليت مذهبي است. بنابراين من نمي توانم تصور کنم که دليل ديگري جز دليل مذهبي باعث اين برخوردها باشد.

                          همين الان آقاي رامين جهانبگلو، نويسنده و استاد دانشگاه دستگير شده و عکسش را چاپ کرده اند که يک موقعي در آمريکا در يک جلسه اي شرکت کرده....
                          بله مي فهمم، ولي بهاييان نمي توانند حتي فعاليت هايي مانند آقاي جهانبگلو داشته باشند. الان سال هاست که استادان دانشگاهي که بهايي بوده اند، اجازه کار ندارند. جوانان بهايي نمي توانند به دانشگاه بروند؛ و بنابراين بهاييان اصولا نمي توانند رفتاري مانند بقيه داشته باشند. البته از يک منظر ديگر هم مي شود به قضيه نگاه کرد و آن اينکه آزادي اديان به آزادي انديشه و بيان خيلي نزديک است. بنابراين مي شود گفت بهاييان هم به اين دليل تحت فشار قرار مي گيرند که صاحب يک باور و عقيده ديگر هستند. از طرف ديگر اصولا در قانون اساسي بهاييان به رسميت شناخته نشده اند، که اين خود يک فشار مضاعف بر آنهاست و از اول انقلاب هم بوده.

                          بچه هاي بهايي مي توانند مدرسه بروند ولي دانشگاه نه؟
                          مدرسه بله، که البته آن هم بستگي به مدرسه دارد. بچه هاي بهايي در بعضي از مدارس اذيت مي شوند اما به هر حال حق تحصيل دارند، ولي دانشگاه اصلا نمي شود. تا دو سال پيش که فرم ورودي کنکور سئوال مشخصي درباره دين داشت. يک سئوال چهار گزينه اي: مسلمان، مسيحي، کليمي و زرتشتي. اگر هيچکدام را علامت نمي زدند که نمي شد و اگر مي نوشتند بهايي که ديگر بدتر.

                          به اين ترتيب مي شود فکر کرد که سطح تحصيل ايرانيان بهايي محدود مانده باشد.
                          البته بهاييان سعي کردند اين مسئله را به شيوه خودشان حل کنند. به هر حال آدم نمي تواند اجازه بدهد بچه هايي که با نمرات خوب ديپلم گرفته اند، از تحصيل عالي محروم بمانند. به همين دليل بهاييان خودشان با مشارکت استادان بهايي که ديگر نمي توانستند در دانشگاه ها کار کنند سيستمي را درست کردند. امتحانات هم از طريق دانشگاه هاي خارج از کشور و از راه دور انجام مي شد. با اين کار تا حدودي اين مسئله جبران شد ولي به هر حال سيستمي است تحت فشار. اين کلاس ها در منزل بهاييان و يا مثلا در زيرزمين خانه هاي آنها تشکيل مي شد. تا اينکه چند سال پيش به آن خانه ها ريختند، استادان را گرفتند، ماشين هاي فتوکپي و حتي ميز و صندلي ها را بردند. البته دستگير شدگان بعدا آزاد شدند و کار خود را از سر گرفتند، اما اين کار واين تحصيل، تحصيلي نيست که واقعا بشود آن را مثل تحصيل بقيه بچه هاي ايراني تلقي کرد.

                          و شما حالا چه مي کنيد؟
                          ما سعي مي کنيم اين وضعيت را به دولت هاي خارجي و مراکز بين المللي منتقل کنيم . البته بهاييان داخل کشور نيز دادخواهي هاي خود را مي کنند، مثل همان نامه اي که به آقاي خاتمي نوشتند، ولي شکايت آنهابه جايي نمي رسد. بنابراين کاري که ما مي کنيم اين است که به مردم دنيا و مردم ايران بگوييم که در کشور ما بيش از 300 هزار نفر هستند که حق ندارند مانند ديگر ايراني ها زندگي کنند.

                          Comment


                          • #43
                            روزي محمود خان کلانتر از طاهر قرة العين که در منزلش زنداني بود، خواست که بابي بودن خود را تکذيب کند. طاهره قرة العين در پاسخ با جسارت کامل گفت «جز اعتراف به آئين خود پاسخي نخواهم داد...».
                            چند روز پيش ايرج مصداقي چند قطعه عکس برايم ارسال کرد که همراه اين متن ديده مي شود.
                            تا آنجايي که من از بهائيان شناخت دارم، آنها مردمی صلح طلب و صاحب فکر و تحصیل کرده هستند که طی بیش از یک قرن و نیم، همواره مصائب و معضلات عدیده یی را تحمل کرده اند.
                            در دوره ی ناصری بیش از 300 هزار تن از مؤمنین به باب و بهاءالله در قلعه ی شیخ طبرسی، نی ریز، زنجان، تبریز، خراسان، فارس و دیگر نقاط ایران وسیله ی سلاخان ناصری و عوامل آخوندی به طرز بسیار فجیعی به قتل رسیدند.
                            در دوره ی پهلوی دوم از سال 1344 به بعد، استخدام بهائیان در ادارات دولتی ممنوع اعلام شد و چند سال قبل از آن گنبد حضیرة القدس بهائیان در خیابان ثریا وسیله ی نیروهای نظامی و باحضور سپهبد نادر باتمانقلیچ، رییس وقت ستاد ارتش ایران تخریب گردید و شگفتا که کلنگ اول را باتمانقلیچ شخصا فرود آورد.
                            بعد از 22 بهمن 1357، تعداد زیادی از هموطنان مان فقط به جرم بهائی بودن، به جوخه های اعدام سپرده شدند که در بین آنان نام صد ها پزشک، مهندس و حتی دختران زیر 18 سال دیده می شود. هم سو با این اعدام ها، گورستان بهائیان به نام «گلستان جاوید»، واقع در جاده ی خاوران، مورد هجوم عوامل آخوندی قرار گرفت. قبرهای بسیاری تخریب شد و بر روی بخشی از قبرها بدون داشتن مجوز قانونی، ساختمان ساختند.
                            در حال حاضر بهائیان مردگانشان را ناچار هستند، شبانه، در گورستان معروف به کافرستان، و بدون هیچ نام و نشانی دفن کنند. علاوه بر آن فرزندان بهائیان از تحصیل محروم هستند و آنان را در دانشگاه ها و مدارس ثبت نام نمی کنند. از همه مهمتر دولت هر گونه چتر حمایتی از بهائیان را دریغ داشته است. و چنانچه یک بهائی به قتل برسد، به این بهانه که بهائیان صاحب کتاب نیستند، قاتل یا قاتلان تحت پیگرد قانونی قرار نمی گیرند و بلافاصله بعد از وقوع جرم، آزاد می شوند. و این در حالی است که بهائیان ناچار هستند، بیشترین رقم مالیات را بپردازند.
                            مطلبی که می خوانید، بخش هایی از قصه یی است که بر اساس زندگی «مونا محمودنژاد» دختر نوجوانی که از قربانیان حکومت آخوندی است،

                            Comment


                            • #44
                              تصفيه فرهنگي را متوقف کنيد!

                              در ايران، کساني که به گروه اقليت بهايي تعلق دارند، نمي توانند وارد دانشگاه شوند. حالا 15 نفر از روشنفکران و دانشمندان فرانسوي و غير فرانسوي خواستار لغو اين تبعيض ناپسند شده اند. اخيرا روزنامه ها با انتشار اظهارات محمود احمدي نژاد در 26 اکتبر 2005 مبني بر محو اسراييل از نقشه جهان، نارضايتي دول بسياري از کشورها از جمله فرانسه را برانگيختند. با اين حال، اظهارات رييس جمهور جديد بيشتر از آنکه مايه تعجب کشورهاي ديگر باشد، نشان دهنده زيربناي جامعه جديد ايران است. 25 سال است که حکومت ايران درحال تکذيب موجوديت تمام کساني است که نمي تواند آنها را ببيند، خواه اين اشخاص خارج از کشور باشند و خواه در خاک ايران زندگي کنند.

                              حکومت جمهوري اسلامي تبعيض هاي بسياري را براساس معيارهاي ديني اعمال مي کند. در بين شهروندان دو طبقه هستند که توسط حکومت به رسميت شناخته مي شوند: 1- مسلمانان شيعه و درمقياس کمتر، مسلمانان سني، 2- پيروان اديان پيش از اسلام مانند زرتشتي، يهودي و مسيحي. اما ديگران، يعني منکرين خدا، منکرين معاد و به ويژه بهايي ها جزو شهروندان محسوب نمي شوند.

                              تعاليم بهايي ها توسط آنتوان اسپاير در "گاه شمار عفو" در فوريه 1993 توصيف شده است: آنها به دنبال اين هستند که "دين و علم را با هم هماهنگ کنند" و درعين حال "تساوي بين حقوق زن و مرد قايل شوند، نسبت به طبقه، نژاد، فرقه و دين خاصي پيش داوري نکنند و بر يک تعليم و تربيت عمومي واجباري پاي بند بوده و هريک از آنها شخصا درپي کشف حقيقت باشد." در ايران، بهاييان قرباني يک افتراق و جدايي هستند که در تمام مراحل زندگي آنها به چشم مي خورد. يکي از اين مشکلات، ما متخصصين و مدرسين را بسيار نگران مي کند: آنها حق تحصيلات عاليه را ندارند.

                              25 سال است که دخترها و پسرهاي اين اقليت مذهبي در ايران به ديپلم دبيرستان بسنده مي کنند. براي داشتن حق ثبت نام در دانشگاه، شخص بايد ثابت کند که مسلمان، يهودي، زرتشتي يا مسيحي است، يعني دين هاي شناخته شده. شهرونداني که پيرو ديني غيراز اين دين ها باشند، موجوديت ندارند. 25 سال يعني يک نسل و در اين ميان بايد سال تحصيلي جديد را نيز حساب کرد. ما، محققين و مدرسين فرانسوي و غيرفرانسوي به شدت با اين مسئله مخالف هستيم و از اين مخالفت هم دست بر نمي داريم.

                              ما که شانس ادامه تحصيلات را داشته ايم تا به آنچه مي خواهيم برسيم، در اينجا مي خواهيم يک موضوع روشن را يادآور شويم: دسترسي به دانش و علم يک حق اوليه براي هر انساني است. در حال حاضر فقط مي توانيم تاسف بخوريم که دولت جمهوري اسلامي حتي پس از امضاي پيمان يونسکو، به مفاد آن عمل نکرده و به راحتي وعده هاي خود را فراموش کرده است. طبق اين پيمان، ايران تعهد کرده بود که امکان تحصيلات عاليه را براي همه کس با شرايط يکسان و کاملا مساوي بدون هيچ گونه تبعيضي، حتي ازنظر ديني، به وجود آورد.

                              در گزارش سال 2003 فدراسيون بين المللي حقوق بشر درخصوص تبعيضات ديني در ايران آمده بود که پس از ظهور انقلاب اسلامي در سال 1979، تعداد 300،000 نفر بهايي ايراني به عنوان "کافرين بي حمايت" درنظر گرفته شده اند که نه حقي دارند و نه از حمايتي برخوردارند. آنها در ايران هيچيک از اين حق ها را ندارند: بازنشستگي، کارمند دولت بودن، نوشتن نام برروي سنگ قبر، ارث و ميراث و تجمع براي پرداختن به مذهب خود. مکان هاي مقدس و قبرستان هاي آنها خراب شده و دارايي بيشترشان مصادره شده است. جواز چندين تاجر و بازرگان بهايي لغو شده و فشارهاي زيادي بر کارفرمايان وارد مي آيد تا کارمندان بهايي خود را اخراج کنند.

                              چرا؟ اعتقاد و ايمان آنها که در قرن 19 در ايران آغاز شده، پس از اسلام بوده و به اين دليل توسط حکومت به عنوان يک مذهب واقعي محسوب نمي شود. البته توجه داشته باشيم که وضعيت ديگر اديان نيز خيلي مطلوب نيست. فدراسيون حقوق بشر خاطرنشان مي سازد که زرتشتي ها، يهودي ها و مسيحي ها و گروهي از سني ها جزو "شهروندان درجه دو" محسوب مي شوند. آنها نيز به طور عمده قرباني تبعيضات در محيط کار و يافتن شغل هستند، ولي با اين حال حق پرداختن به دين خود را دارند و مي توانند به دانشگاه نيز وارد شوند و تا آنجا که ما مي دانيم تحت فشار خاصي از سوي حکومت نيستند تا از عقايد خود روي گردانند.

                              در سال هاي پس از انقلاب، سرکوب بهاييان بسيار بي رحمانه بوده است. در اوايل سال 1980، بيشتر از 200 نفر از طرفداران مذهب بهاييت که جزو اعضاي فعال آن بوده اند، به دليل نگرويدن به دين اسلام اعدام شده اند. درست است که نارضايتي جامعه بين الملل از شدت اين سرکوب ها کاسته، ولي هرگز موفق نشده تا آن را به صورت کامل ازبين ببرد. از آن پس، مبارزات برضد بهاييان پنهاني و درخفا انجام مي گيرد.
                              در سال 1991، اوراقي داخلي به امضاء مسئولين رسيده که برخي سفارشات را دربر مي گيرد تا به چيزي که مقامات آن را "مساله بهاييت" مي نامند، فيصله دهد. "مساله بهاييت" مي گويد: "دولت با بهايي ها به گونه اي رفتار خواهد کرد که پيشرفت و ترقي آنها متوقف شود. بايد آنها را از دانشگاه ها اخراج کرد، چه در مراحل پذيرش از دانشگاه باشند و چه درحال تحصيل. براي اشتغال، اگر مشخص شود که شخص بهايي است، از استخدام يا به کار گماردن وي جلوگيري خواهد شد."

                              فرانسه از نظر پذيرش دانشجوي بورسيه ايراني در رتبه ششم قرار دارد و بين تمام آنها، حتي يک بهايي نيز ديده نمي شود. همکاري ها و تبادلاتي که بين دو کشور وجود دارد، شامل مشارکت هاي بين دانشگاهي نيز مي شود، مانند برنامه جندي شاپور که زمينه ساز همکاري علمي و فني در سطح بالا بين گروه هاي محقق هر دو کشور است. در بين کساني که از اين پروژه سود مي برند، ازطرف ايراني ها حتي يک بهايي نيز به چشم نمي خورد.

                              مطمئنا، ما از همين تبادلات پرثمر بين دو کشور خرسنديم، ولي کماکان با تبعيض روا شده در مورد دانشجويان بهايي مخالفيم. اين تبعيض زياد به طول انجاميده و در اثر آن زندگي روشنفکرانه و شغلي بهاييان در ايران به حال تعطيل درآمده است. بيشتر پزشکان، وکلا، حسابداران، معماران و مهندسين بهايي در ايران به بازنشستگي خود نزديک شده اند و فرزندان آنها نمي توانند هيچ آينده اي براي خود مجسم کنند. در حاليکه بر اساس تعاليم بهاييت، کسب علم براي پيروان اين مذهب يک وظيفه مقدس به حساب مي آيد و علم به ويژه درزمينه هنر و علوم طبيعي، مايه پيشرفت انسان است.
                              البته آنها از تعليم و تربيت فرزندان خود غافل نشده و از سال 1987، در حد خودشان کارهايي را به اجرا رسانده اند. دانشگاهي رايگان تاسيس کرده اند که در منازل با استفاده از کامپيوتر و کتابخانه هاي شخصي و امتحانات خاص خود توسط مدرسيني خيرخواه اداره مي شود. دولت بارها به اين دانشگاه مجازي حمله کرده و وسايل، ورقه هاي امتحاني و حتي حکم هاي مسوولين آن را نيز مصادره کرده است.

                              با وجود تمام اين مشکلات، ديپلم هايي که توسط دانشجويان اين دانشگاه مجازي در رشته هاي روانشناسي، کامپيوتر، حسابداري، ادبيات، زيست شناسي، داروسازي، حقوق و علوم دندانپزشکي اخذ شده است، توسط بعضي از کارفرمايان در ايران و بعضي از دانشگاه هاي خارجي به رسميت شناخته مي شوند. ولي باتوجه به هزاران جواني که هرساله بايد در آن تحصيل کنند، امکانات بسيار ضعيف است.

                              از هر ده نفر بهايي ديپلمه، امروز فقط يک نفر مي تواند از اين منابع بهره ببرد. تنها باهوش ترين و مستقل ترين آنها مي توانند در اين گونه دانشگاه ها به تحصيل بپردازند و 90 درصد باقيمانده به نسل قرباني شده ملحق خواهند شد.

                              البته، وضعيت دانشجويان بهايي در ايران به مثابه يک مصيبت شوم نيست، زيرا ايران بلند پروازي ها و قابليت هاي يک جامعه مدرن را دارد و سطح تحصيلات مردم آن بالاست، به طوري که در منطقه خاورميانه در جايگاه رفيعي قرار دارد. و همچنين وجود چندين فيلمساز برجسته با شهرت جهاني، نشان از سطح بالاي فکري در اين جامعه دارد. کيفيت نظام دانشگاهي آن در سطح جهان شناخته شده است. به علاوه در اين جامعه، در بسياري از موارد، جايگاه خاصي براي زنان درنظر گرفته مي شود و برخلاف تصور همگان، تعداد دانشجويان دختر از دانشجويان پسر بيشتر است.

                              هر انساني، از هر اصليتي که باشد، حق کسب علم و دانش را دارد. ما در اينجا همبستگي خود را با اين جواناني که تشنه دانش هستند، اعلام مي کنيم. از دولت ايران تقاضا داريم که در دانشگاه هاي خود از کليه جواناني که کنکور را با موفقيت پشت سر گذاشته اند، بدون درنظر گرفتن هيچ استثنايي ثبت نام به عمل آورد.

                              به اميد روزي که بالاخره پالايش و تصفيه فرهنگي متوقف شود.

                              Comment


                              • #45
                                Thank you for this GREAT and informative piece about one of Iran's most underrated groups. For a religion that does not believe in bearing arms and goes so far to even kiss the hands of their killers, it is really heart breaking to see the way they are treated by the current Iranian regime.

                                As another member posted above, one can only hope for the day when all Iranians can live in their mother land, regardless of their personal beliefs!!!

                                Comment

                                Working...
                                X