پناهندگي به سفارت روس
ناصرالدين شاه بعد از اين واقعه در صدد دستگيري و نابودي بابيها برآمد". از جمله كساني كه مورد تعقيب قرار گرفت حسينعلي نوري (بهاء اللّه) بود كه در لواسان به عنوان ميهماني به خانه صدر اعظم(ميرزا آغاخان نوري) رفته بود و هنگامي كه او را به دربار احضار كردند از لواسان به قصد نياوران و مقر حكومتي شاه حركت كرد ولي در بين راه در محل زرگنده به سفارت روس متوجه شده و به آنجا پناهنده شد. اين جريان را شوقي افندي نوه دختري حسينعلي بهاء در قرن بديع خود شرح داده است و نيز در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اين گونه نوشته شده است: "حسينعلي بهاء پس از ترور شاه و توقيف عدهاي از سران بهايي چند روز پنهان ماند و آنگاه از اختفاء بيرون آمد روز ديگر سواره به اردوي شاه كه در نياوران بود رفتند، در بين راه به سفارت روس كه در زرگنده نزديك نياوران بود رسيد. ميرزا مجيد، منشي سفارت روس (شوهر خواهر حسينعلي) از آن حضرت مهماني كرد و پذيرايي نمود. جمعي از خادمانِ حاجي عليخان حاجب الدوله، بهاء اللّه را شناختند و او را از توقف بهاء اللّه در منزل منشي سفارت روس آگاه ساختند، حاجب الدوله فورا مراتب را به عرض شاه رسانيد، ناصر الدين شاه فورا مأمور فرستاد تا بهاء اللّه را از سفارت روس تحويل گرفته به نزد شاه بياورند، سفير روس دالگوركي از تسليم بهاء اللّه به مأمورِ شاه امتناع ورزيد و به آن حضرت گفت: به منزل صدر اعظم برويد و كاغذي به صدر اعظم نوشت كه بايد بهاء اللّه را از طرف من پذيرايي كني و در حفظ اين امانت بسيار كوشش نمايي و اگر آسيبي به بهاء اللّه برسد و حادثه اي رخ دهد شخص تو مسؤول سفارت روس خواهي بود". در هر صورت، ميرزا حسينعلي بهاء را دستگير كرده و از طرف حكومت به زندان انداختند تا واقعه سوء قصد و مسبب اصلي آن مشخص شود ولي در اين حال هم باز پشتيباني سفارت روس باعث نجات وي از زندان شد چنانچه در تلخيص تاريخ نبيل زرندي آمده است: "قنسول روس كه از دور و نزديك مراقب احوال او بود و از گرفتاري حضرت بهاء اللّه خبر داشت پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست كه با حضور نماينده قنسول روس و حكومت ايران تحقيقات كامل درباره بهاء اللّه به عمل آيد و شرح اقدامات و سوءال و جوابها كه به وسيله نمايندگان به عمل ميآيد در ورقه نگاشته شود و حكم نهايي درباره آن محبوس بزرگوار اظهار گردد. صدر اعظم به نماينده قنسول وعده داد و گفت: در آينده نزديكي به اين كار اقدام خواهد كرد، آنگاه وقتي معين نمود كه نماينده قنسول روس با حاجب الدوله و نماينده دولت به سياهچال بروند. مقدمتاً جناب عظيم (ملا شيخ علي ترشيزي) را طلب داشتند و از محرك اصلي و رئيس واقعي سوال كردند، جناب عظيم گفتند: رئيس بابيه همان سيد باب بود كه او را در تبريز مصلوب ساختيد، من خودم اين خيال را مدتها است در سر داشتم كه انتقام باب را بگيرم، محرك اصلي خود من هستم، اما ملا صادق تبريزي كه شاه را از اسب كشيد، شاگرد شيريني فروش بيش نبود كه شيريني ميساخت و ميفروخت و دو سال بود كه نوكر من بود و خواست كه انتقام مولاي خود را بگيرد ولي موفق نشد. چون اين اقرار را از عظيم شنيدند، قنسول و نماينده حكومت اقرار او را نوشته به ميرزا آقاخان خبر داد و در نتيجه حضرت بهاء اللّه از حبس خلاص شدند".
تبعيد به عراق
پس از آزادي از زندان، حكومت وقت تصميم گرفت كه حسينعلي بهاء و برادرش ميرزا يحيي را به عراق تبعيد كند تا ديگر مجالي براي اغتشاش نداشته باشند كه اين مطلب در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اينگونه آمده است: "حكومت ايران بعد از مشورت به حضرت بهاء اللّه امر كرد كه تا يك ماه ديگر ايران را ترك نمايند و به بغداد سفر كنند، قنسول روس چون اين خبر را شنيد از بهاءاللّه تقاضا كرد به روسيه بروند و دولت روس از آن حضرت پذيرايي خواهند نمود... بهاء اللّه قبول ننمودند و توجه به عراق را ترجيح دادند و در روز اوّل ماه ربيع الثاني 1269 هجري به بغداد عزيمت فرمودند، مأمورين دولت ايران و نمايندگان قنسول روس تا بغداد با حضرتش همراه بودند." و خود حسينعلي بهاء در كتاب اشراقات مينويسد: "اين مظلوم از ارض طاء (طهران) به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ايران و روس هر دو ملتزم ركاب بودند." و در جايي ديگر در همين كتاب مينگارد: "خرجنا من الوطن و معنا فرسان من جانب الدولة العلية الايرانية و دولة الروس الي ان وردنا العراق بالعزة و الاقتدار." حسينعلي بهاء پس از مدتي كه در بغداد ماند روانه سليمانيه شد و در آنجا درسهايي را از عرفان و تصوف فرا گرفت (و مدّتي به نام درويش محمّد با لباس مبدل در سليمانيه به سر برد كه به شرح آن نميپردازيم). دو سال بعد حسينعلي بهاء باز به بغداد برگشت و اين در حالي بود كه هنوز طوق بندگي و پيروي از برادرش ميرزا يحيي صبح ازل را برگردن داشت و خود او در كتاب ايقان علّت برگشتش را چنين ذكر ميكند: "قسم به خدا كه مهاجرتم را خيال مهاجرت نبود، و مسافرتم را اميد مواصلت نه، و مقصود جز اين نبود كه محل اختلاف احباب شوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم ... باري تا آن كه از مصدر امر (ميرزا يحيي) حكم رجوع صادر شد و لابداً تسليم نمودم و راجع شدم."
وصيتنامه باب به ميرزا يحيي صبح ازل
همان گونه كه گفته شد ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي كه هر دو فرزندان ميرزا عباس نوري بودند از برجسته ترين اصحاب و ياران باب بودند و باب نيز به آنان نظر داشته است، مخصوصاً در وصيتنامه اي كه به ميرزا يحيي مينويسد او را به عنوان خداي بعد از خودش نام ميبرد، متن وصيتنامه او چنين است: "اللّه اكبر تكبيراً كبيراً، هذا كتاب من عنداللّه الي اللّه المهيمن القيوم، قل كلٌ من اللّه مبدئون، قل كلّ الي اللّه يعودون، هذا كتابٌ من علي قبل نبيل، ذكر اللّه العالمين الي من يعدل اسمه اسم الوحيد ذكر اللّه للعالمين، قل كلّ من نقطة البيان ليبدئون، اَن يا اسم الوحيد فاحفظ ما نزل في البيان و أمر ربه فانك لصراط حق عظيم." يعني: "خدا از همه چيز بزرگتر است ـ اين نامهاي از طرف خداي مهيمن و قيوم به سوي خداي مهيمن و قيوم است، بگو همه از خدا ابتدا شدهاند و همه به سوي خدا بازگشت ميكنند، اين نامهاي است از علي قبل نبيل (به ابجد محمد 92 ميشود و نبيل هم ميشود 92) كه ذكر خدا براي جهانيان است به سوي كسي كه نامش مطابق با وحيد است (وحيد به ابجد 28 است و يحيي هم به استثناي الف آخرش 28 است). بگو همه از نقطه بيان ابتدا ميشوند اي نام وحيد، حفظ كن آنچه را كه در بيان نازل شد و به آن امر كن، پس تو در راه حق بزرگ هستي"(مقدمه نقطة الكاف). كلمات ميرزا يحيي صبح ازل ميرزا يحيي نيز مانند باب كلماتي را به سبك كلمات عرفاني و معنوي ايراد نموده كه با دقت نظر ميتوان دريافت كه در اول امر بهائيت هنوز بويي از عقايد اسلامي از اين كلمات استشمام ميشود، و اصطلاحاتي در آنهاست كه حاكي از يك سبك مشترك گفتاري و نوشتاري در بين سران اين فرقه است كه سعي ميكردهاند كلمات را به هم پيچيده و مغلق ادا كرده و در قالب مخصوصي آن را بيان كنند. حال به قسمتي از كلمات يحيي صبح ازل نظر ميكنيم: "هو الحق الممتنع السلطان، سپاس بي قياس و حمد معري از شائبه ريب و رفتار، مرذات باري تعالي را سزاست كه لم يزل محسوس به حس و حركت و فنا و زوال و عدم وجود و ظهور و بطون و عرفان و وجدان نبوده و لايزال مجسم شناخته نخواهد شد، نظر نموده در شؤونات انبياء عليهم الصلاة و السلام كه هيچ يك دعوي شناختن ذات خداوندي را ننموده، كذلك حضرت محمدي گفتار ما عرفناك حق معرفتك جاري فرموده، دعواي ادراك ذات الهي نفرموده، چنان كه نص آيات كريمه و احاديث شريفه بوده، نظر به سوره توحيد نموده كه چگونه جاري شده و نص بوده بر شناختن ذات الهي، چه اگر كسي شريك با خداوند بوده "قل هو اللّه احد" گفته نميشود و اگر شؤونات بشري ميبود "اللّه الصمد" ذكر نميگرديد و اگر توليد ميشد و از ذات مقدس او چيزي حادث ميگشت "لم يلد و لم يولد" اطلاق نميشد و اگر با خداوند كس مقترن و معادل ميگشت "ولم يكن له كفواً احد" در كلام خداوندي نازل نميگشت ..." تا وقتي كه به كلمات حظاير قدس حظيرة القدس ميرسد و ميگويد: "هو الحق المستعان، هنگام روح و ريحان و عزّ و امتنان در مواقع جليان تجلي الهي است، افئده خويش را مستشرق به شوارق قدس الهي نموده، ارواح و انفس و اجساد روح خود را بدين مياه احديت زنده نماييد و از حظاير قدس ربّاني ريان شده، به مياه سبحاني شاداب شوند زيرا كه جليان حقيقت از افق لنتراني طالع و ساطع گرديد و تجلّيات عظمت از مطالع لنيعرف ولنيوصف، لائح و لامع گشت. هر ذره، روحي پديد آورد و هر شيئي ريحاني از مواقع تجلّيات آشكار گردانيد. قوله: لما النور تجلّي و الامر قددني و رجع الي اله كل واحد و استرجع اليه ما خلق و من اله الاّ اللّه و له الملك بيده الامر يفعل ما يشاء و هو الحكيم الخبير. اي دوستان دايره فضل و محبان مطالع عدل! در اين ايام كه شاهين در پرواز و عنقاي نفس در سوز و گداز است، سمندروار برگرد آتش عدل گرديده، خود را در سبيل محبّت و مودّت از غير محبوب محترق سازند، چه اگر بدين نار حقيقي مضطرم نشده هر آينه از لقاي حقيقت محبوب محجوب خواهند شد. اقوال مضريه سبب احتجاب نباشد و اشارات كاذبه موءتفكه باعث بر ابتعاد نگردد، چه شيطان رجيم از تلبيس خود از حق محجوب گشت و خود بيني و غرور جاهليت از آدم روحاني محتجب گرديد، و هر آن كه خود بيني در عوالم خود نموده، محتجب از مواقع تجلّيات الهي گرديد". "هو المرهوب المستعان، آفتاب حقيقت معنوي در افق اوج ازليت در استطاع و اشراق است و كواكب عزّ و عظمت حقيقي الهي در فوق سماء رفعت و احديت در شعاع و التياق. از وساوس شيطاني گذشته و از دسائس ظلماني رهيده، و چون ظلمتيان در وادي ظلمت و حيرت، نيست نگرديد. ذلكم ما يوصيكم به يومئذٍ ان انتم في ايامه تتفكرون. الحمد كه حضرت باري تقدس و تعالي چون شما مستجيران را در ارض وجود موجود فرموده، زشت و زيبا را درك نموده، نور و ظلمت را مشاهده مينمايد، ايقظوا من مثلكم عن رقدة لعلكم بآيات اللّه يوم العدل لترزقون، هر نفس به متاع ذاتي خود مغرور گشت و از لقاي حق محتجب گرديد و دور از لحظات قرب ماند، چون در ذات او خودبيني و غرور بود، از اين سبب جليان الهي در نفس فناي او هويدا نگشت و فؤاد ذات او رخشان نگرديد و ظلمت با او معروف گرديد و در حجاب افكيه خود محتجب گشت و در ظلام موءتفكات خود در ابتعاد ماند و تجلّيات رباني در نفس و فؤاد او ظاهر نگشت و نفحات سبحاني در دَوات و روح او باهر نگرديد، لذلك خداوند عادل دوستان خود را بيدار فرمود و محبان خويش را از ضلالت رهايي بخشود".






Comment