) شركت [...]
زمينه فعاليت: [...]
طريقه آشنايي: از طريق يكي از دوستانِ دوستِ دوستِ بستگانِ دوستِ يكي از بستگانمان
اين شركت در مقايسه با سه شركت ديگري كه به*شان سر زديم يك*جورهايي ابَرشركت محسوب مي*شود! آخر مي*دانيد؟! اگر مثلاً به كسي بگوييد در شركت ميخ*سازي مشغول به كاريد، طرف خيلي تحويلتان نمي*گيرد! عوام*الناسند ديگر! عقلشان به چشمشان است. مي*بينند ميخ ريز است، در مشتشان جا مي*شود، نتيجه مي*گيرند كه شركت مربوطه در پيت است، پرسنلش هم دو زار سرشان نمي*شود. از high technology بكار رفته در صنايع ميخ*سازي كه خبر ندارند!! اما اگر بفهمند در جايي كار مي*كنيد كه محصولش نه*تنها در مشتشان بلكه در جيبشان، اتاقشان، منزلشان، حياطشان و... هم جا نمي*شود، كفشان به طرز فجيعي مي*برد و كم مي*آورند.
راستش ما اوايل تصور مي*كرديم كه پارتي*مان در اينجا خيلي كلفت است، منتها با گذشت زمان دريافتيم كه اين حضرات پيشاپيش ما را سر كار گذاشته*اند. از اين رو يكي*دو جين فحش و نفرين گورآبادي آبدار نثار شركت و مديرعاملش و محصولاتش و پارتي*هايش و ... نموديم بلكه متنبه شوند.
۲) شركت [...]
زمينه فعاليت: توليد تجهيزات هيدروليكي سد!
طريقه آشنايي: آگهي روزنامه
ما يك روز صبح كله سحر از خانه زديم بيرون، و پس از حدود يك ساعت و نيم، و تعويض 5 ، 6 كورس ماشين و پياده شدن قريب به هزار تومان خودمان را به محل مزبور رسانديم.
هر چه به آنجا نزديكتر مي*شديم احساس مي*كرديم كه اوضاع دور و برمان بيشتر تغيير مي*كند! داخل آخرين خيابان كه پيچيديم احساس ورود به يك منطقه جنگي به*مان دست داد، ياد كودكان مظلوم عراقي افتاديم (آن زمان هنوز جنگ تمام نشده بود). خيابان آسفالته بود ولي تقريباً آسفالت نداشت، پهنايش آنقدر بود كه يك تريلي 18 چرخ مي*توانست دور يك*فرمان بزند، اما آنقدر خلوت بود كه حتي پرنده هم پر نمي*زد!! در حاشيه خيابان يك قطعات فولادي ريخته بود كه دور از جان باور نمي*كرديم قطعه*اي به آن ابعاد هم ميتواند وجود داشته باشد!
خلاصه پلاك موردنظر را پيدا كرديم. با يك در سبز رنگ گالوانيزه مواجه شديم و يك زنگ كه از نوع كليدهاي سه*فاز جراثقال بود! كليد را فشار داديم، بالا را نگاه مي*كرديم كه مبادا چيزي ناغافل بيفتد روي سرمان. آقايي با لباس نگهباني دم در آمد و عرض كرد: «بله؟» فرموديم: «در رابطه با استخدام آمده*ايم». عرض كرد: «بفرماييد آنجا، اولين پنجره». رفتيم آنجا. فرموديم: «اِ... ». عرض كرد: «از آنور بياييد داخل». از آنور رفتيم داخل. فرمي*دادند دستمان. براندازش كرديم؛ يك سري سوالات كه خيلي آشنا بود، نام و نام خانوادگي و... اما يك سري سوالات الحق ناموسي بود!! يك جدول باز كرده بودند با 17 ، 18 خط ارتفاع براي سابقه كار!!! ما هم رو به*شان نداديم و سفيدِ سفيد رهايش كرديم، آدم به هر چيزي كه نبايد جواب بدهد! رفتيم پايين*تر ديديم نوشته شغل درخواستي!! اگر از ما بپرسند مي*گوييم مديرعامل، اما آنجا مصلحت ايجاب *كرد كه بنويسيم: «شغلي مرتبط با رشته تحصيلي». زيرش نوشته بود:* ميزان حقوق درخواستي!! راستش ما اواخر دوران دانشجويي در اين مورد مباحث عديده*اي با رفقا داشتيم و از جمع*بندي نظرات به اين نتيجه رسيديم كه اگر زياد بنويسيم، با اردنگ مي*اندازندمان بيرون، اگر هم كم بنويسيم كه سوارمان مي*شوند. اين بود كه تصميم گرفتيم در اين مواقع از روش دخترخانم*هاي دم*بخت كه سرشان را مي*اندازند پايين و با صداي بسيار آرام مي*گويند: «هرچي بابا مامان بگن» استفاده كنيم، يعني بگوييم: «مطابق مقررات شركت»! و چنين كرديم.
بعد از دقايقي آقايي ما را مشايعت كرد تا طبقه بالا، ديديم عجب! بالا تشكيلاتي دارد. دفتر و دستك و منشي و... همين*طور كه داشتيم به سرعت رد مي*شديم، ديديم منشي مربوطه چهارچنگولي برايمان بلند شد و اداي احترام كرم!*!! نمي*دانيم از كجا ما را شناخته بود! ما كه تابحال عكسي چيزي از خودمان منتشر نكرده*ايم!
رفتيم داخل اتاقي كه تابلوي دفتر مديريت داشت. ديديم جوانكي نشسته كمي*پيرتر از ما با ريشي پروفسوري كه با توجه به جمجمه كشيده و درازش اصلاً به قيافه*اش نمي*آمد. بعد از خوش*وبش عرض كرد: «من اولين چيزي كه در اين فرم مي*بينم فاصله طولاني منزلتان با اينجاست». فرموديم: «مِن..مِن، بله.. حدود 5/1 ساعت تو راه بودم». عرض كرد: «ما سرويسمان از ميدان آزادي است و... ». فرموديم: «مِن..مِن..». بعدش چند سوال ناموسي در مورد روش*هاي جوشكاري نمي*دانم چه كه يك مشت حروف انگليسي ضميمه*اش بود مطرح كرد. عرض كرد: «با اينها آشنايي داريد؟». فرموديم: «نه خير» متعاقباً در دلمان يواشكي داد زديم: «مردكه تو نمي*فهمي*اين چيزها را در دانشگاه ياد نمي*دهند؟!! خيلي آن چيزهايي را كه ياد مي*دادند، ياد گرفته*ايم كه برويم سراغ اينها؟!! مگر كوري نمي*بيني سابقه كار نداريم و...» خلاصه كلي سرش داد زديم. عرض كرد: «آشنايي*تان با جوشكاري در چه حد است؟» فرموديم: «در حد يك واحد كارگاه جوشكاري كه گذرانده*ايم». عرض كرد: «با نقشه*خواني صنعتي آشنايي داريد؟» فرموديم: «درحد دو واحد نقشه*كشي صنعتي». بعد توي دلش يواشكي عرض كرد: «اين آقا راست كار ماست، نبايد از دستش بدهيم»!
بعدش كلي كلاس گذاشت براي خودش كه: «آ..ي زير سد مانند لانه زنبور است. ما لانه زنبور مي*سازيم!! اين كاري را كه ما مي*كنيم هفت هشت شركت بيشتر در اين مملكت نمي*كنند...». آن تابلو را نشان داد، اين تابلو را نشان داد. بعد ما را آورد دم پنجره*اي كه مشرف به سالن توليد بود، ما هم افتخار داديم يك نگاهي به آنجا انداختيم. ديديم عده*اي ريخته*اند سر يك چيز استوانه*اي شكل به قطر يكي دو متر و دارند جوشكاريش مي*كنند، اما هيچ شباهتي به لانه زنبور نداشت!!
خيلي چيزهاي ديگر هم عرض كرد كه چون مبحث تخصصي مي*شود از ذكر آنها خودداري مي*كنيم. اما مَخلص كلام اينكه گفت: «با شما تماس مي*گيريم»
از آن روز به بعد اين مردكه دارد يك*ريز تماس مي*گيرد اما چون ما به اينترنت متصليم، نامبرده هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده است!!
۳) شركت [...]
زمينه فعاليت: والله ما كه نفهميديم!
طريقه آشنايي: آگهي روزنامه
در آگهي روزنامه شهرستاني بعنوان محل كار نوشته شده بود كه اگر افتخار مي*داديم و مي*رفتيم حدوداً هر روز ۱۴ ساعت در راه مي*بوديم تا به محل كار برسيم، بنابراين از اولش هم روي اين شركت زياد حساب نمي*كرديم. اصولاً ما خيلي*ها را تحويل نمي*گيريم، يكي*اش هم همين شركت است.
ما به شركتهاي 2 و 3 و 4 در يك روز سر زديم. از شركت 2 كه آمديم بيرون يك* راست رفتيم سراغ اين يكي، البته دفتر مركزيش در تهران.
در آگهي*ها معمولاً اشاره*اي به نوع فعاليت شركت نمي*شود، خانمهاي منشي هم ماشاءالله آنقدر تند تند حرف مي*زنند و خداحافظي مي*كنند كه نگو! گويي توطئه*اي است كه ما را حتماً بكشانند آنجا! بنابراين وقتي براي استخدام به جايي مراجعه مي*كنيم، نوعاً نمي*دانيم كدام گوري داريم مي*رويم مگر آنكه خلافش ثابت شود!
راستش ساختماني كه دفتر اين شركت در آنجا مستقر است بيش از حد تابلو است، ولي ما به دلايل امنيتي نمي*توانيم خيلي قضيه را بشكافيم! اما همين*قدر بگوييم كه واحدهاي اين ساختمان تجاري حالتي شبيه به اتاقهاي هتل دارند، يعني واحدهاي دربسته*اي هستند با درهاي چوبي كوچك، و هر واحد متعلق به شركتي است كه اگر دوست داشت در را باز مي*گذارد و الا عموماً درها بسته*اند. حالا بماند كه در طبقه موردنظر هرچه گشتيم واحد مزبور را نيافتيم و نهايتاً دريافتيم كه بايد از يك پنجره*اي پريد آنور تا به محل حادثه رسيد!!
خلاصه به هر جان كندني بود واحد را پيدا كرديم و زنگ زديم.
نوجواني پيرهن مشكي با موهايي كه دور از جان انگار گاو ليس زده باشد و در چشمهايش مي*شد خيلي چيزها را ديد[!!] درب را گشود. عرض كرد: «بله». وسعت واحد آنقدر زياد بود كه از همان لاي در تقريباً كل دفتر پيدا بود. فرموديم: «در رابطه با آگهي استخدام اومدم». نوجوان به كناري رفت و همزمان يكي از خانمهايي كه لابلاي در بود ما را به داخل فراخواند.
داخل كه رفتيم ديديم يك كامپيوتر اينور است و يكي آنور، و پشت هر كدام يك خانم. خانمها نمي*دانيم مقنعه يا روسري يا چه داشتند، خلاصه مو نداشتند! (گيج نشويدها.. هنوز هيچ اتفاق عجيبي نيفتاده). يك جوانكي هم آنجا نشسته بود كمي*تُپل*مُپل با عينك گرد و باقي قضايا، از آن تيپهايي كه تخصصشان اين است كه فرزند ابوي*شان هستند!
يكي از خانمها بعد از اداي احترام عرض كرد: «اون اتاق تشريف داشته باشيد». تشريف برديم آن اتاق. خاليِ خالي بود، يعني خالي از آدم، و الا خيلي چيزها آنجا بود، از جمله يك ميز پدر مادر داري كه چرم*دوزي رويش عين بالش بود! حالا ما را مي*گوييد؟! هنوز نمي*دانيم اين شركت چه غلطي مي*كند! حسابي دور و اطرافمان را نگاه كرديم،* ديديم به در و ديوار سنگ و كلوخ از انواع مختلف چسبانده*اند و روي يك فيبري نوشته شده Art Stone [...] قضيه را گرفتيم، اين تشكيلات كوه مي*كنند. يك 5 دقيقه*اي آنجا تشريف داشتيم تا خانم مربوطه آمدند با يك ورق كاغذ در دست. كاغذ را تقديم كردند و بال*بال مي*زدند كه براي*مان خودكار هم بياورند، فرموديم: «خودكار داريم». يك چيزهايي عرض كرد و رفت.
فرم را كه ملاحظه فرموديم ديديم بالايش نوشته: «درخواست استخدام در شركت الكل*سازي [...]»!!! بعد از مدتي سرگشتگي شروع به پر كردن فرم طبق روال گذشته نموديم. يك سؤال ديديم كه ديگر جوش آورديم، نوشته بود:* «آيا حاضريد سفته يا چك در اختيار شركت قرار دهيد»!! با صداي بلند فرياد زديم در دلمان: «مردكه مگر دزد گرفته*اي؟!! آمده*ايم كار كنيم. سفته و چك ديگر چه صيغه*اي است؟!!»
كمي*رفتيم پايين*تر ديديم قسمتي در نظر گرفته شده براي مشخص كردن اينكه جزء خانواده شهدا، ايثارگران و... هستيم يانه؟ با خودمان گفتيم: شركت خصوصي كه اين چيزها را در فرمش بگنجاند لابد يك اعتقاداتي دارند رؤسايش، خوب شد ريشمان را صاف و صوف نكرده*ايم و اگر طرف با ذره*بين به جان فك و آرواره*هايمان بيفتد يك چيزهايي آيدش مي*شود! در همين افكار بوديم كه يكدفعه يك پاچه*اي در راهرو توجه*مان را جلب كرد! پاچه*اي گشاد، بنفش رنگ، با پارچه*اي شل و ول و لَخت عين كفني*هاي كافور نزده!
نگاه كه كرديم (البته زياد نگاه نكرديم*ها...) ديدم آقايي است با كفش نوك*تيز، شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ، دور از جان كمر باريك، با موهاي بلند طلايي يا قهوه*اي يا آجري رنگ،* و گوشوار حلقه*اي در گوش!! شنيده بوديم مي*گوين آخر زمان آقايان شبيه خانمها مي*شوند و برعكس، اما باور نمي*كرديم! فرموديم (در دلمان): «آخر زمان شده! آقا هم اينقدر خانم مي*شود؟!!»
زمينه فعاليت: [...]
طريقه آشنايي: از طريق يكي از دوستانِ دوستِ دوستِ بستگانِ دوستِ يكي از بستگانمان
اين شركت در مقايسه با سه شركت ديگري كه به*شان سر زديم يك*جورهايي ابَرشركت محسوب مي*شود! آخر مي*دانيد؟! اگر مثلاً به كسي بگوييد در شركت ميخ*سازي مشغول به كاريد، طرف خيلي تحويلتان نمي*گيرد! عوام*الناسند ديگر! عقلشان به چشمشان است. مي*بينند ميخ ريز است، در مشتشان جا مي*شود، نتيجه مي*گيرند كه شركت مربوطه در پيت است، پرسنلش هم دو زار سرشان نمي*شود. از high technology بكار رفته در صنايع ميخ*سازي كه خبر ندارند!! اما اگر بفهمند در جايي كار مي*كنيد كه محصولش نه*تنها در مشتشان بلكه در جيبشان، اتاقشان، منزلشان، حياطشان و... هم جا نمي*شود، كفشان به طرز فجيعي مي*برد و كم مي*آورند.
راستش ما اوايل تصور مي*كرديم كه پارتي*مان در اينجا خيلي كلفت است، منتها با گذشت زمان دريافتيم كه اين حضرات پيشاپيش ما را سر كار گذاشته*اند. از اين رو يكي*دو جين فحش و نفرين گورآبادي آبدار نثار شركت و مديرعاملش و محصولاتش و پارتي*هايش و ... نموديم بلكه متنبه شوند.
۲) شركت [...]
زمينه فعاليت: توليد تجهيزات هيدروليكي سد!
طريقه آشنايي: آگهي روزنامه
ما يك روز صبح كله سحر از خانه زديم بيرون، و پس از حدود يك ساعت و نيم، و تعويض 5 ، 6 كورس ماشين و پياده شدن قريب به هزار تومان خودمان را به محل مزبور رسانديم.
هر چه به آنجا نزديكتر مي*شديم احساس مي*كرديم كه اوضاع دور و برمان بيشتر تغيير مي*كند! داخل آخرين خيابان كه پيچيديم احساس ورود به يك منطقه جنگي به*مان دست داد، ياد كودكان مظلوم عراقي افتاديم (آن زمان هنوز جنگ تمام نشده بود). خيابان آسفالته بود ولي تقريباً آسفالت نداشت، پهنايش آنقدر بود كه يك تريلي 18 چرخ مي*توانست دور يك*فرمان بزند، اما آنقدر خلوت بود كه حتي پرنده هم پر نمي*زد!! در حاشيه خيابان يك قطعات فولادي ريخته بود كه دور از جان باور نمي*كرديم قطعه*اي به آن ابعاد هم ميتواند وجود داشته باشد!
خلاصه پلاك موردنظر را پيدا كرديم. با يك در سبز رنگ گالوانيزه مواجه شديم و يك زنگ كه از نوع كليدهاي سه*فاز جراثقال بود! كليد را فشار داديم، بالا را نگاه مي*كرديم كه مبادا چيزي ناغافل بيفتد روي سرمان. آقايي با لباس نگهباني دم در آمد و عرض كرد: «بله؟» فرموديم: «در رابطه با استخدام آمده*ايم». عرض كرد: «بفرماييد آنجا، اولين پنجره». رفتيم آنجا. فرموديم: «اِ... ». عرض كرد: «از آنور بياييد داخل». از آنور رفتيم داخل. فرمي*دادند دستمان. براندازش كرديم؛ يك سري سوالات كه خيلي آشنا بود، نام و نام خانوادگي و... اما يك سري سوالات الحق ناموسي بود!! يك جدول باز كرده بودند با 17 ، 18 خط ارتفاع براي سابقه كار!!! ما هم رو به*شان نداديم و سفيدِ سفيد رهايش كرديم، آدم به هر چيزي كه نبايد جواب بدهد! رفتيم پايين*تر ديديم نوشته شغل درخواستي!! اگر از ما بپرسند مي*گوييم مديرعامل، اما آنجا مصلحت ايجاب *كرد كه بنويسيم: «شغلي مرتبط با رشته تحصيلي». زيرش نوشته بود:* ميزان حقوق درخواستي!! راستش ما اواخر دوران دانشجويي در اين مورد مباحث عديده*اي با رفقا داشتيم و از جمع*بندي نظرات به اين نتيجه رسيديم كه اگر زياد بنويسيم، با اردنگ مي*اندازندمان بيرون، اگر هم كم بنويسيم كه سوارمان مي*شوند. اين بود كه تصميم گرفتيم در اين مواقع از روش دخترخانم*هاي دم*بخت كه سرشان را مي*اندازند پايين و با صداي بسيار آرام مي*گويند: «هرچي بابا مامان بگن» استفاده كنيم، يعني بگوييم: «مطابق مقررات شركت»! و چنين كرديم.
بعد از دقايقي آقايي ما را مشايعت كرد تا طبقه بالا، ديديم عجب! بالا تشكيلاتي دارد. دفتر و دستك و منشي و... همين*طور كه داشتيم به سرعت رد مي*شديم، ديديم منشي مربوطه چهارچنگولي برايمان بلند شد و اداي احترام كرم!*!! نمي*دانيم از كجا ما را شناخته بود! ما كه تابحال عكسي چيزي از خودمان منتشر نكرده*ايم!
رفتيم داخل اتاقي كه تابلوي دفتر مديريت داشت. ديديم جوانكي نشسته كمي*پيرتر از ما با ريشي پروفسوري كه با توجه به جمجمه كشيده و درازش اصلاً به قيافه*اش نمي*آمد. بعد از خوش*وبش عرض كرد: «من اولين چيزي كه در اين فرم مي*بينم فاصله طولاني منزلتان با اينجاست». فرموديم: «مِن..مِن، بله.. حدود 5/1 ساعت تو راه بودم». عرض كرد: «ما سرويسمان از ميدان آزادي است و... ». فرموديم: «مِن..مِن..». بعدش چند سوال ناموسي در مورد روش*هاي جوشكاري نمي*دانم چه كه يك مشت حروف انگليسي ضميمه*اش بود مطرح كرد. عرض كرد: «با اينها آشنايي داريد؟». فرموديم: «نه خير» متعاقباً در دلمان يواشكي داد زديم: «مردكه تو نمي*فهمي*اين چيزها را در دانشگاه ياد نمي*دهند؟!! خيلي آن چيزهايي را كه ياد مي*دادند، ياد گرفته*ايم كه برويم سراغ اينها؟!! مگر كوري نمي*بيني سابقه كار نداريم و...» خلاصه كلي سرش داد زديم. عرض كرد: «آشنايي*تان با جوشكاري در چه حد است؟» فرموديم: «در حد يك واحد كارگاه جوشكاري كه گذرانده*ايم». عرض كرد: «با نقشه*خواني صنعتي آشنايي داريد؟» فرموديم: «درحد دو واحد نقشه*كشي صنعتي». بعد توي دلش يواشكي عرض كرد: «اين آقا راست كار ماست، نبايد از دستش بدهيم»!
بعدش كلي كلاس گذاشت براي خودش كه: «آ..ي زير سد مانند لانه زنبور است. ما لانه زنبور مي*سازيم!! اين كاري را كه ما مي*كنيم هفت هشت شركت بيشتر در اين مملكت نمي*كنند...». آن تابلو را نشان داد، اين تابلو را نشان داد. بعد ما را آورد دم پنجره*اي كه مشرف به سالن توليد بود، ما هم افتخار داديم يك نگاهي به آنجا انداختيم. ديديم عده*اي ريخته*اند سر يك چيز استوانه*اي شكل به قطر يكي دو متر و دارند جوشكاريش مي*كنند، اما هيچ شباهتي به لانه زنبور نداشت!!
خيلي چيزهاي ديگر هم عرض كرد كه چون مبحث تخصصي مي*شود از ذكر آنها خودداري مي*كنيم. اما مَخلص كلام اينكه گفت: «با شما تماس مي*گيريم»
از آن روز به بعد اين مردكه دارد يك*ريز تماس مي*گيرد اما چون ما به اينترنت متصليم، نامبرده هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده است!!
۳) شركت [...]
زمينه فعاليت: والله ما كه نفهميديم!
طريقه آشنايي: آگهي روزنامه
در آگهي روزنامه شهرستاني بعنوان محل كار نوشته شده بود كه اگر افتخار مي*داديم و مي*رفتيم حدوداً هر روز ۱۴ ساعت در راه مي*بوديم تا به محل كار برسيم، بنابراين از اولش هم روي اين شركت زياد حساب نمي*كرديم. اصولاً ما خيلي*ها را تحويل نمي*گيريم، يكي*اش هم همين شركت است.
ما به شركتهاي 2 و 3 و 4 در يك روز سر زديم. از شركت 2 كه آمديم بيرون يك* راست رفتيم سراغ اين يكي، البته دفتر مركزيش در تهران.
در آگهي*ها معمولاً اشاره*اي به نوع فعاليت شركت نمي*شود، خانمهاي منشي هم ماشاءالله آنقدر تند تند حرف مي*زنند و خداحافظي مي*كنند كه نگو! گويي توطئه*اي است كه ما را حتماً بكشانند آنجا! بنابراين وقتي براي استخدام به جايي مراجعه مي*كنيم، نوعاً نمي*دانيم كدام گوري داريم مي*رويم مگر آنكه خلافش ثابت شود!
راستش ساختماني كه دفتر اين شركت در آنجا مستقر است بيش از حد تابلو است، ولي ما به دلايل امنيتي نمي*توانيم خيلي قضيه را بشكافيم! اما همين*قدر بگوييم كه واحدهاي اين ساختمان تجاري حالتي شبيه به اتاقهاي هتل دارند، يعني واحدهاي دربسته*اي هستند با درهاي چوبي كوچك، و هر واحد متعلق به شركتي است كه اگر دوست داشت در را باز مي*گذارد و الا عموماً درها بسته*اند. حالا بماند كه در طبقه موردنظر هرچه گشتيم واحد مزبور را نيافتيم و نهايتاً دريافتيم كه بايد از يك پنجره*اي پريد آنور تا به محل حادثه رسيد!!
خلاصه به هر جان كندني بود واحد را پيدا كرديم و زنگ زديم.
نوجواني پيرهن مشكي با موهايي كه دور از جان انگار گاو ليس زده باشد و در چشمهايش مي*شد خيلي چيزها را ديد[!!] درب را گشود. عرض كرد: «بله». وسعت واحد آنقدر زياد بود كه از همان لاي در تقريباً كل دفتر پيدا بود. فرموديم: «در رابطه با آگهي استخدام اومدم». نوجوان به كناري رفت و همزمان يكي از خانمهايي كه لابلاي در بود ما را به داخل فراخواند.
داخل كه رفتيم ديديم يك كامپيوتر اينور است و يكي آنور، و پشت هر كدام يك خانم. خانمها نمي*دانيم مقنعه يا روسري يا چه داشتند، خلاصه مو نداشتند! (گيج نشويدها.. هنوز هيچ اتفاق عجيبي نيفتاده). يك جوانكي هم آنجا نشسته بود كمي*تُپل*مُپل با عينك گرد و باقي قضايا، از آن تيپهايي كه تخصصشان اين است كه فرزند ابوي*شان هستند!
يكي از خانمها بعد از اداي احترام عرض كرد: «اون اتاق تشريف داشته باشيد». تشريف برديم آن اتاق. خاليِ خالي بود، يعني خالي از آدم، و الا خيلي چيزها آنجا بود، از جمله يك ميز پدر مادر داري كه چرم*دوزي رويش عين بالش بود! حالا ما را مي*گوييد؟! هنوز نمي*دانيم اين شركت چه غلطي مي*كند! حسابي دور و اطرافمان را نگاه كرديم،* ديديم به در و ديوار سنگ و كلوخ از انواع مختلف چسبانده*اند و روي يك فيبري نوشته شده Art Stone [...] قضيه را گرفتيم، اين تشكيلات كوه مي*كنند. يك 5 دقيقه*اي آنجا تشريف داشتيم تا خانم مربوطه آمدند با يك ورق كاغذ در دست. كاغذ را تقديم كردند و بال*بال مي*زدند كه براي*مان خودكار هم بياورند، فرموديم: «خودكار داريم». يك چيزهايي عرض كرد و رفت.
فرم را كه ملاحظه فرموديم ديديم بالايش نوشته: «درخواست استخدام در شركت الكل*سازي [...]»!!! بعد از مدتي سرگشتگي شروع به پر كردن فرم طبق روال گذشته نموديم. يك سؤال ديديم كه ديگر جوش آورديم، نوشته بود:* «آيا حاضريد سفته يا چك در اختيار شركت قرار دهيد»!! با صداي بلند فرياد زديم در دلمان: «مردكه مگر دزد گرفته*اي؟!! آمده*ايم كار كنيم. سفته و چك ديگر چه صيغه*اي است؟!!»
كمي*رفتيم پايين*تر ديديم قسمتي در نظر گرفته شده براي مشخص كردن اينكه جزء خانواده شهدا، ايثارگران و... هستيم يانه؟ با خودمان گفتيم: شركت خصوصي كه اين چيزها را در فرمش بگنجاند لابد يك اعتقاداتي دارند رؤسايش، خوب شد ريشمان را صاف و صوف نكرده*ايم و اگر طرف با ذره*بين به جان فك و آرواره*هايمان بيفتد يك چيزهايي آيدش مي*شود! در همين افكار بوديم كه يكدفعه يك پاچه*اي در راهرو توجه*مان را جلب كرد! پاچه*اي گشاد، بنفش رنگ، با پارچه*اي شل و ول و لَخت عين كفني*هاي كافور نزده!
نگاه كه كرديم (البته زياد نگاه نكرديم*ها...) ديدم آقايي است با كفش نوك*تيز، شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ، دور از جان كمر باريك، با موهاي بلند طلايي يا قهوه*اي يا آجري رنگ،* و گوشوار حلقه*اي در گوش!! شنيده بوديم مي*گوين آخر زمان آقايان شبيه خانمها مي*شوند و برعكس، اما باور نمي*كرديم! فرموديم (در دلمان): «آخر زمان شده! آقا هم اينقدر خانم مي*شود؟!!»
Comment