ماجرا از زمان بچگي*م شروع شد. هر كي بهم مي*رسيد، از عمو و عمه و دايي و خاله گرفته تا دوست بابا و مامان، بعد از كشيدن لپم(آخ كه چقدر دردم ميومد) و ماچ*هاي آبدار( كه چقدر از خيسيش چندشم مي*شد)، به عنوان كادو با بزرگواري يك يا دو يا چند در نوشابه* مي*ذاشتن كف دستم، كه:
- عزيزدلم، اينا توش نوشته جايزه. اينا رو مي*بري سوپر محله نوشابه*ي مجاني مي*گيري. خوب؟ ناقلا، موقع نوش جان كردنش هم ياد عموت يا خاله*ت هم بيفتي ها...
بابام مي*گفت چرا براي خودتون نمي*گيريد؟ عمو جان مي*گفت مگه نمي*دوني من قندم بالاست!
اون موقع از اون نوشابه شيشه**اي*ها بود كه بايد با درباز كن تشتكشو برمي*داشتي و چون كوكاكولا و پپسي*كولا استكباري بودن، اسم اين نوشابه*ي وطني رو گذاشته بودن *كوثر!
منم با شوق و ذوق تشتك*ها رو كه توش بزرگ نوشته بود "جايزه" جمع مي**كردم كه يهو خيلي بشه، با هم برم بگيرم. 12 تا كه شد. بابامو به زور برداشتم بردم سوپرمحله.
آقاي سوپري تشك*ها رو كه ديد گفت مردم هر روز از اينا ميارن. ولي كارخونه*ي *كوثرهمچين چيزي به مانگفته كه نوشابه*ي مجاني بديم و تشتك بگيريم. بذاريد 24 تا بشه و بريد از نمايندگي*ش بگيريد.
خوشبختانه اهدا*ء تشتك از افراد فاميل و دوستان به همكاراي بابام هم سرايت كرده بود. بابا هر روز با چند تشتك از راه مي*رسيد كه ببين بچه*جان، همكارام چقدر دوستت دارن!
و من خوشحال از اين همه محبت و صفا تشتك*هارو تو يه گلدون جمع مي*كردم و هر روز مي*شمردمشون.
48 تا كه شد بابا منو با به كيسه پر از تشتك سوار ماشين كرد و برد نمايندگي كوثر. مامان هم موند خونه تا توي آشپزخونه جاي دو جعبه*ي 24 تايي نوشابه رو خالي كنه تا بعدا جلوي دست*وپامونو نگيرن.
به نمايندگي نوشابه پخش*كني كه رسيديم. يك*راست سراغ مسئولش رو گرفتيم كه نبود. از كارمندي كه مشغول كار بود پرسيديم اينجا نوشابه* جايزه رو مي*دن. كارمند با نيشخندي كيسه*ي پر از تشتك رو نگاه كرد و گفت نخير. روزي چند نفر ميان اين سوالو مي*كنن. اما اينجا از طرف كارخونه تاحالا هيچ دستوري نيومده . فكر كنم بايد بريد از خود كارخونه بگيريد!
با نااميدي برگشتيم. مامان تا صداي ماشين بابا رو شنيد دويد بياد كمك، كه ديد دست از پا درازتر برگشتيم.
اما تشتك*هاي اهدايي كه بعد از اين جريان هنوز هم مرتب بهم مي*رسيد اميدم رو باز هم شعله*ور كرد. نه من، نه بابا و نه مامان هيچكدوم از رفتن جلو كارخونه حرفي نمي*زديم.
بيشتر از صد تشتك جمع شده بود كه روزي مادر بزرگم كه اومده بود خونه*مون مهموني از دهنش در رفت كه عمه و عمو تا دم در كارخونه كوثرهم رفتن و اونجا فقط دستشون انداخته بودن و كلي مسئولين نوشابه*سازي رو نفرين كرد كه دختر و پسرشو علاف كرده بودن. مي*گفت زمان ما قول*ها قول بود. اما اينا (....)
همون شب مامانم تموم تشتك*ها رو ريخت بيرون.
با اينكه اولين تجربه*م از جايزه خوب نبود اما هميشه يه ندايي تو دلم مي*گفت ميس*زالزالك تو يه روزي يه جايزه*ي بزرگ مي*بري و پولدار مي*شي و همه رو متحير مي*كني!
مي*دونستم مامانم هم يه همچين اميدي تو دلش هست. اينو از باز كردن دفترچه* پس*اندازهاي قرض*الحسنه*اي كه در همه**ي بانك*ها برام باز كرده بود فهميدم.
بعدها، يه روز كه مامانم داشت موهاشو با رنگ موي كارون رنگ مي*كرد به*طور تصادفي روي جعبه*ش خوندم كه اگه شش تا تيوب خالي رنگ مو رو ببريم مغازه*اي كه ازش خريد كرديم يك تيوب ِ پُر جايزه مي*گيريم. از خوشحالي به هوا پريدم. حساب كردم شش تا تيوب كه چيزي نيست. تازه تو بروشور صراحتا" اعلام كرده بود از مغازه*اي كه رنگ مو رو خريديم. من مي*دونستم كه مامانم از كجا خريد مي*كنه. از اون به*بعد فاميلا تعجب مي*كردن كه چرا يه دفعه ميس*زالزالك به مارك رنگ*مويي كه مي*زنن علاقه*مند شده. اونايي هم كه نمي*خواستن كسي بفهمه كه مو رنگ مي*كنن(مثل آقايون) يه خوره از اين سوالم دلگير مي*شدن. اما در راه هدفم ناچار بودم گاهي از اين جسارت*ها بكنم.
بعد اگه جواب كارون بود(اون*موقع رنگ*موهاي خارجي كم بود و تقريبا همه كارون مي*زدن)، مي*پرسيدم چقدرش مونده؟ اگه مي*گفتن كم مونده يا داره خالي مي*شه ازشون مي*گرفتم.
خيلي زود 6 تا جمع شد و باكمال افتخار رفتم گذاشتم جلوي آقاي مغازه*داري كه مامانم خريدشو ازاونجا مي*كرد. مغازه*دار لبخندي زد و گفت، تو اين سري جديد رنگ موهايي كه آورديم نوشته بايد 12 تا جمع كنيد تا يه نو تقديم كنم.
با قيافه*ي كنف شده برگشتم خونه. منو بگو مي*خواستم مامانمو سورپريز كنم.
خلاصه، سرتونو درد نيارم. سعي كردم از پا ننشينم. حتي يواشكي از تيوپ*هاي رنگ*موي مامانم رنگ خالي مي*كردم تو آشغالي تا زودتر خالي شه و تعداد جور بشه.
بالاخره 12 تا شد. ديگه با اعتماد به نفس رفتم جلوي مغازه*داره گذاشتمشون.
اونم انگار از اين بازي خوشش بياد با خنده گفت چرا اين*قدر طولش دادي؟ اين رنگ*موهاي جديد كارون نوشته بايد 15 تا جمع كني!
موقتا پروژه*ي رنگ*مو رو گذاشتم كنار. نه اينكه خداي نكرده خسته يا نااميد شده باشم. نه! اگه بگن صدتا هم جمع كن جمع مي*كنم. ولي مي*خواستم دايره*ي فعاليتم رو بيشتر كنم.
اتفاقا عزمم جزم*تر شده بود كه بـــايـــد يه جايزه*اي*چيزي از اين شركت*ها ببرم تا همه*ي آشنايان بفهمن كه من همچين الكي تلاش نمي*كنم. اما دنبال جايزه*ي بزرگتر و دندون*گيرتري بودم!
مثل بليت سفر به جزاير قناري!
وقتي شركت آب*ميوه فروشي "سين*سين" اعلام كرد اگه ده تا برچسب آب*ميوه بزرگ سين*سين رو بفرستيم به آدرس شركت، در قرعه*كشي سفر به جزاير قناري شركت داده مي*شيم آروم و قرار نداشتم. اگر مي*بردم و بليتشو به عنوان كادو به مامانم مي*دادم چه ذوقي مي*كرد و ديگه نمي*گفت زالزالك جون، اين حرفا رو ولش كن. به درسات بچسب!
از اون به*بعد به طور ناگهاني دچار كمبود ويتامين شده بودم. هي آب*ميوه مي*خواستم. اونم فقط آب*ميوه*ي سين*سين. هر چي مامانم مي*گفت زالزالك جان تو كه روزي دو سه كيلو ميوه*ي تازه مي*خوري. يخچال از دست تو آرامش نداره بس كه مي*ري بازش مي*كني، ديگه آبميوه*خوردنت چيه. مي*گفتم شنيدم اين*طوري هوشم بيشترمي*شه و درسا رو بهتر مي*فهمم! مامانم ابرويي بابا مينداخت و هيچي نمي*گفت. مي*دونستم نقطه*ضعفش درس منه!
هر وقت پاكت آبميوه خالي مي*شد برچسبشو مي*بريدم و يواشكي قائم مي*كردم. هر ده*تا كه جمع مي*شد مي*ذاشتم تو پاكت و مي*فرستادم براي شركت.
از اون طرف هم در مسابقه*ي صابون "گلبهار" هم شركت مي*كردم. براي بردن وسائل خانگي. مي*خواستم احتياجي نباشه بابام براي جهيزيه*م تو خرج بيفته!
و در مسابقه*ي خمير دندون "دندنه" براي بردن دوچرخه. شامپو گل*ميخ براي بردن كباب*پز و...
اينا رو هم بايد ده*تا ده*تا جعبه*شونو صاف مي*كردم و مي*ذاشتم تو پاكت بزرگ و مي*فرستادم.
يكي از جايزه*ها كه مال شركت آدامس فيل*نشان بود، يك هفته اقامت در شهري بود كه مسابقات فوتبال جام جهاني برگزار مي*شد. در رؤيا مي*ديدم كه برنده شدم و بليتو دادم بابام و بابام ساك سفر بسته و داره خداحافظي مي*كنه. و من دارم ليست سوغاتي*هايي كه بايد برام بياره بهش مي*دم.
بعدها جمع كردن در قوطي*هاي رب "تحفه" و تيكه پارچه*اي كه به گوني*هاي برنج تحفه وصل بود شد كارم. اينا رو نبايد خودشونو مي فرستاديم. كافي بود شماره*ها رو روي كاغذي مي*نوشتيم و پست مي*كرديم.
چقدرتا حالا پول پست پيشتاز داده باشم خوبه؟
ولي از حق نگذريم، جايزه*هاي شركت تحفه هم واقعا وسوسه*كننده*بود. ويلا، آپارتمان، ماشين آخرين سيستم، سرويس طلا و...
من بايد به كسايي كه اين كارمو مسخره مي*كردم نشون مي*دادم چندمرده حلاجم!
تموم كشوهاي دراورم، توي كمدم، زير تختم پر شده بود از جعبه*هاي صابون و خميردندون و در قوطي رب گوجه فرنگي و برچسب شامپو و مايع ظرفشويي (شكر خدا نمي*گفتن خود قوطي*هاي مايع ظرفشويي رو براشون پست كنيم). آخه بايد نگهشون دارم تا بعد از برنده شدن نشونشون بدم.
خلاصه آقاي دكتر، به*خدا من چيزيم نيست. اين مامان و بابام بي*خود نگرانن. درس به چه درد مي*خوره. وقتي جهيزيه*م جور شد و آپارتمان و ماشين آخرين سيستم و برنده شم و تو گردنم سرويس طلا ببينن، خودش پي مي*برن بي*خودي منو آوردن پيش شما... راستي آقاي دكتر! مي*دونيد اين خودكاري كه دستتونه اگه 20 تا پوكه* خالي*شو بفرستيم تو قرعه*كشي ساعت ديواري عقربه*طلا شركتمون مي دن؟!
- عزيزدلم، اينا توش نوشته جايزه. اينا رو مي*بري سوپر محله نوشابه*ي مجاني مي*گيري. خوب؟ ناقلا، موقع نوش جان كردنش هم ياد عموت يا خاله*ت هم بيفتي ها...
بابام مي*گفت چرا براي خودتون نمي*گيريد؟ عمو جان مي*گفت مگه نمي*دوني من قندم بالاست!
اون موقع از اون نوشابه شيشه**اي*ها بود كه بايد با درباز كن تشتكشو برمي*داشتي و چون كوكاكولا و پپسي*كولا استكباري بودن، اسم اين نوشابه*ي وطني رو گذاشته بودن *كوثر!
منم با شوق و ذوق تشتك*ها رو كه توش بزرگ نوشته بود "جايزه" جمع مي**كردم كه يهو خيلي بشه، با هم برم بگيرم. 12 تا كه شد. بابامو به زور برداشتم بردم سوپرمحله.
آقاي سوپري تشك*ها رو كه ديد گفت مردم هر روز از اينا ميارن. ولي كارخونه*ي *كوثرهمچين چيزي به مانگفته كه نوشابه*ي مجاني بديم و تشتك بگيريم. بذاريد 24 تا بشه و بريد از نمايندگي*ش بگيريد.
خوشبختانه اهدا*ء تشتك از افراد فاميل و دوستان به همكاراي بابام هم سرايت كرده بود. بابا هر روز با چند تشتك از راه مي*رسيد كه ببين بچه*جان، همكارام چقدر دوستت دارن!
و من خوشحال از اين همه محبت و صفا تشتك*هارو تو يه گلدون جمع مي*كردم و هر روز مي*شمردمشون.
48 تا كه شد بابا منو با به كيسه پر از تشتك سوار ماشين كرد و برد نمايندگي كوثر. مامان هم موند خونه تا توي آشپزخونه جاي دو جعبه*ي 24 تايي نوشابه رو خالي كنه تا بعدا جلوي دست*وپامونو نگيرن.
به نمايندگي نوشابه پخش*كني كه رسيديم. يك*راست سراغ مسئولش رو گرفتيم كه نبود. از كارمندي كه مشغول كار بود پرسيديم اينجا نوشابه* جايزه رو مي*دن. كارمند با نيشخندي كيسه*ي پر از تشتك رو نگاه كرد و گفت نخير. روزي چند نفر ميان اين سوالو مي*كنن. اما اينجا از طرف كارخونه تاحالا هيچ دستوري نيومده . فكر كنم بايد بريد از خود كارخونه بگيريد!
با نااميدي برگشتيم. مامان تا صداي ماشين بابا رو شنيد دويد بياد كمك، كه ديد دست از پا درازتر برگشتيم.
اما تشتك*هاي اهدايي كه بعد از اين جريان هنوز هم مرتب بهم مي*رسيد اميدم رو باز هم شعله*ور كرد. نه من، نه بابا و نه مامان هيچكدوم از رفتن جلو كارخونه حرفي نمي*زديم.
بيشتر از صد تشتك جمع شده بود كه روزي مادر بزرگم كه اومده بود خونه*مون مهموني از دهنش در رفت كه عمه و عمو تا دم در كارخونه كوثرهم رفتن و اونجا فقط دستشون انداخته بودن و كلي مسئولين نوشابه*سازي رو نفرين كرد كه دختر و پسرشو علاف كرده بودن. مي*گفت زمان ما قول*ها قول بود. اما اينا (....)
همون شب مامانم تموم تشتك*ها رو ريخت بيرون.
با اينكه اولين تجربه*م از جايزه خوب نبود اما هميشه يه ندايي تو دلم مي*گفت ميس*زالزالك تو يه روزي يه جايزه*ي بزرگ مي*بري و پولدار مي*شي و همه رو متحير مي*كني!
مي*دونستم مامانم هم يه همچين اميدي تو دلش هست. اينو از باز كردن دفترچه* پس*اندازهاي قرض*الحسنه*اي كه در همه**ي بانك*ها برام باز كرده بود فهميدم.
بعدها، يه روز كه مامانم داشت موهاشو با رنگ موي كارون رنگ مي*كرد به*طور تصادفي روي جعبه*ش خوندم كه اگه شش تا تيوب خالي رنگ مو رو ببريم مغازه*اي كه ازش خريد كرديم يك تيوب ِ پُر جايزه مي*گيريم. از خوشحالي به هوا پريدم. حساب كردم شش تا تيوب كه چيزي نيست. تازه تو بروشور صراحتا" اعلام كرده بود از مغازه*اي كه رنگ مو رو خريديم. من مي*دونستم كه مامانم از كجا خريد مي*كنه. از اون به*بعد فاميلا تعجب مي*كردن كه چرا يه دفعه ميس*زالزالك به مارك رنگ*مويي كه مي*زنن علاقه*مند شده. اونايي هم كه نمي*خواستن كسي بفهمه كه مو رنگ مي*كنن(مثل آقايون) يه خوره از اين سوالم دلگير مي*شدن. اما در راه هدفم ناچار بودم گاهي از اين جسارت*ها بكنم.
بعد اگه جواب كارون بود(اون*موقع رنگ*موهاي خارجي كم بود و تقريبا همه كارون مي*زدن)، مي*پرسيدم چقدرش مونده؟ اگه مي*گفتن كم مونده يا داره خالي مي*شه ازشون مي*گرفتم.
خيلي زود 6 تا جمع شد و باكمال افتخار رفتم گذاشتم جلوي آقاي مغازه*داري كه مامانم خريدشو ازاونجا مي*كرد. مغازه*دار لبخندي زد و گفت، تو اين سري جديد رنگ موهايي كه آورديم نوشته بايد 12 تا جمع كنيد تا يه نو تقديم كنم.
با قيافه*ي كنف شده برگشتم خونه. منو بگو مي*خواستم مامانمو سورپريز كنم.
خلاصه، سرتونو درد نيارم. سعي كردم از پا ننشينم. حتي يواشكي از تيوپ*هاي رنگ*موي مامانم رنگ خالي مي*كردم تو آشغالي تا زودتر خالي شه و تعداد جور بشه.
بالاخره 12 تا شد. ديگه با اعتماد به نفس رفتم جلوي مغازه*داره گذاشتمشون.
اونم انگار از اين بازي خوشش بياد با خنده گفت چرا اين*قدر طولش دادي؟ اين رنگ*موهاي جديد كارون نوشته بايد 15 تا جمع كني!
موقتا پروژه*ي رنگ*مو رو گذاشتم كنار. نه اينكه خداي نكرده خسته يا نااميد شده باشم. نه! اگه بگن صدتا هم جمع كن جمع مي*كنم. ولي مي*خواستم دايره*ي فعاليتم رو بيشتر كنم.
اتفاقا عزمم جزم*تر شده بود كه بـــايـــد يه جايزه*اي*چيزي از اين شركت*ها ببرم تا همه*ي آشنايان بفهمن كه من همچين الكي تلاش نمي*كنم. اما دنبال جايزه*ي بزرگتر و دندون*گيرتري بودم!
مثل بليت سفر به جزاير قناري!
وقتي شركت آب*ميوه فروشي "سين*سين" اعلام كرد اگه ده تا برچسب آب*ميوه بزرگ سين*سين رو بفرستيم به آدرس شركت، در قرعه*كشي سفر به جزاير قناري شركت داده مي*شيم آروم و قرار نداشتم. اگر مي*بردم و بليتشو به عنوان كادو به مامانم مي*دادم چه ذوقي مي*كرد و ديگه نمي*گفت زالزالك جون، اين حرفا رو ولش كن. به درسات بچسب!
از اون به*بعد به طور ناگهاني دچار كمبود ويتامين شده بودم. هي آب*ميوه مي*خواستم. اونم فقط آب*ميوه*ي سين*سين. هر چي مامانم مي*گفت زالزالك جان تو كه روزي دو سه كيلو ميوه*ي تازه مي*خوري. يخچال از دست تو آرامش نداره بس كه مي*ري بازش مي*كني، ديگه آبميوه*خوردنت چيه. مي*گفتم شنيدم اين*طوري هوشم بيشترمي*شه و درسا رو بهتر مي*فهمم! مامانم ابرويي بابا مينداخت و هيچي نمي*گفت. مي*دونستم نقطه*ضعفش درس منه!
هر وقت پاكت آبميوه خالي مي*شد برچسبشو مي*بريدم و يواشكي قائم مي*كردم. هر ده*تا كه جمع مي*شد مي*ذاشتم تو پاكت و مي*فرستادم براي شركت.
از اون طرف هم در مسابقه*ي صابون "گلبهار" هم شركت مي*كردم. براي بردن وسائل خانگي. مي*خواستم احتياجي نباشه بابام براي جهيزيه*م تو خرج بيفته!
و در مسابقه*ي خمير دندون "دندنه" براي بردن دوچرخه. شامپو گل*ميخ براي بردن كباب*پز و...
اينا رو هم بايد ده*تا ده*تا جعبه*شونو صاف مي*كردم و مي*ذاشتم تو پاكت بزرگ و مي*فرستادم.
يكي از جايزه*ها كه مال شركت آدامس فيل*نشان بود، يك هفته اقامت در شهري بود كه مسابقات فوتبال جام جهاني برگزار مي*شد. در رؤيا مي*ديدم كه برنده شدم و بليتو دادم بابام و بابام ساك سفر بسته و داره خداحافظي مي*كنه. و من دارم ليست سوغاتي*هايي كه بايد برام بياره بهش مي*دم.
بعدها جمع كردن در قوطي*هاي رب "تحفه" و تيكه پارچه*اي كه به گوني*هاي برنج تحفه وصل بود شد كارم. اينا رو نبايد خودشونو مي فرستاديم. كافي بود شماره*ها رو روي كاغذي مي*نوشتيم و پست مي*كرديم.
چقدرتا حالا پول پست پيشتاز داده باشم خوبه؟
ولي از حق نگذريم، جايزه*هاي شركت تحفه هم واقعا وسوسه*كننده*بود. ويلا، آپارتمان، ماشين آخرين سيستم، سرويس طلا و...
من بايد به كسايي كه اين كارمو مسخره مي*كردم نشون مي*دادم چندمرده حلاجم!
تموم كشوهاي دراورم، توي كمدم، زير تختم پر شده بود از جعبه*هاي صابون و خميردندون و در قوطي رب گوجه فرنگي و برچسب شامپو و مايع ظرفشويي (شكر خدا نمي*گفتن خود قوطي*هاي مايع ظرفشويي رو براشون پست كنيم). آخه بايد نگهشون دارم تا بعد از برنده شدن نشونشون بدم.
خلاصه آقاي دكتر، به*خدا من چيزيم نيست. اين مامان و بابام بي*خود نگرانن. درس به چه درد مي*خوره. وقتي جهيزيه*م جور شد و آپارتمان و ماشين آخرين سيستم و برنده شم و تو گردنم سرويس طلا ببينن، خودش پي مي*برن بي*خودي منو آوردن پيش شما... راستي آقاي دكتر! مي*دونيد اين خودكاري كه دستتونه اگه 20 تا پوكه* خالي*شو بفرستيم تو قرعه*كشي ساعت ديواري عقربه*طلا شركتمون مي دن؟!