Ahmadinejad jokes/Pics
Collapse
X
-
بي*برقي مي*كِشيم، بي*پولي مي*كشيم. قسم به جونِ مامانم*اينا محمود جان تو را مي*كُشيم
- آقا اين چه وضعشه! روز برق مي*ره. شب برق مي*ره. نصف*شب برق مي*ره...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما مي*پزيم. مي*ريم بيرون خريد كنيم هر مغازه*اي مي*ريم تاريك، گرم! يه شمع گذاشته رو پيشخوان به جاي منبع نور. كولر كه هيچ، آسانسور هم هيچ.
تو اداره*اي كار داري، بايد هشت طبقه پله رو عرق*ريزون بري بالا.
نمي*دونم همه جا اينطوره يا شانس منه كه صبح و شب هر شيفت چهار ساعت خودمون برق نداريم. هر جا هم پا مي*ذارم بي*برقن.
ديروز براي خريد رفتم پاساژ علا*ءالدين. گفتم شايد تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصيب نكنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاريك. تقريبا هيچ*كدومشون هم يه چراغ روشنايي نداشتن. همه شر شر عرق مي*ريختن. مشتري و كاسب.
خيلي كه مي*خواستن لطف كنن گوشي*ها رو باچراغ قوه نشون مي*دادن. فكر كنم يه دوسه*كيلويي وزن كم كردم تو اون سوناي شلوغ پلوغ مختلط...
2- به اميد اينكه آژانس محله*مون هميشه پر از ماشينه، وايسادم كارامو كردم تا نيم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوري يه ماشين بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتي يه دونه ماشين هم نداريم. به راننده*هامون كارت سوخت ندادن. خيلي جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همينطور.
يكي زدم تو كله*م. قرار مهمي داشتم. تند مانتو روسري*مو پوشيدم و دويدم بيرون. اين*ورا هم تاكسي نيست. سرپاييني رو دوون دوون رفتم پايين. خوشبختانه يه تاكسي گاز*سوز به دادم رسيد.
بابا، اين ماشين*هاي هسته*اي كجان پس؟.
3- شبا تا ميومدم بشينم پاي كامپيوتر، يهو برق مي*رفت.
اين شده زندگي جهنمي ما....
4- چند ماهيه كه درگير دادگاه حل اختلافم. براي يك مسئله*ي كاملا معلوم و بديهي يا كلي مدرك. كسي حقمونو خورده و خود مشاورهاي قضايي هم گفتن چند روزه حل مي*شه، ولي چند ماهيه كه سر دوونده مي*شم. تموم وقت زندگيم رو گرفته اين مسئله. من تا حالا فكر مي*كردم كلاهبردارا تا حدي كارشون سخته. ولي تازه فهميدم كه راحت*ترين كار تو مملكت ما دزدي و كلاه*برداريه. اين ماها هستيم كه بايد سختي بكشيم و زندگي*مونو بذاريم براي گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمي*شيم.
محيط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هر*كي هركيه كه نگو.
اون*روزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ايستادم تا دوباره مثل صد بار ديگه براي قاضي*يي كه سواد اينكارو نداره ، تعريف كنم جريانو و آخرش سرشو بخارونه و يه چيزي بگه كه منشي*هاي خودشم يواشكي زير چادر خنده*شون بگيره.
دادگاه*هاي حل اختلاف مثلا نهادهاي مردمي هستن كه چند ساله تو مملكت ما باب شده. آدمايي كه شكايت دارن قبل از دادگستري بايد اينجا حسابي سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشكيل شده از يه قاضي. كه معمولا ديپلم هم نداره. گاهي تا دبستان خوندن. معمولا حاجي بازاري و يا از طرف مسجد معرفي شدن و بهشون مي*گن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادري ديپلم ازدواج نكرده سن*بالا نشستن كه جز چاپلوسي و تأئيد حرفاي اين قاضي و زير و رو كردن پرونده*ها كاري نمي*كنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشي نشسته كه پرونده*ها رو بايگاني مي*كنه.
تو سالن انتظار وايساده بودم كه ديدم مردي كه پشت ميزي كه روش پارچ آبخوري و ليوان شيشه*اي بود كه همه از همون ليوان آب مي*خوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون ميز هميشه خالي بود.
فوري رفتم جاش نشستم. و كتابي از كيفم درآوردم گذاشتم رو ميز كه بخونم. اما دعواها و سرو صداي مردم نمي*گذاشت.
يكي مي*گفت سه*ساله مي*دوم. هزار جور مدرك هم آوردم ولي كارمو راه نمي*ندازن. گفتم اي واي.. پس من بايد دوساله ديگه بدوم؟
بعد از مدتي آقايي كه جاش نشسته بودم اومد و نشست روي صندلي كنار من كه قبلش خانمي روش نشسته بود و همون لحظه صداش كردن بره تو.
آقاهه يه نگاهي به كتابي كه جلوم باز بود انداخت و گفت شما براي چي اومدين اينجا.
من كه دل پري داشتم شروع كردم با آب و تاب به تعريف كردن جريان و آخرش هم كلي از بي*سوادي قاضي*ها گله كردم، رشوه*گرفتن*هاشون از كلاه*بردارها و پيچوندن ارباب رجوع تا حدي كه خسته بشن ديگه نيان دنبال حقشون. و اينكه آيا مسجدي بودن و حاجي بازاري بودن دليل بر درست قضاوت كردنه؟ و از اينجور حرفا...
نمي*دونم چي شده بود كه سرو صداها خوابيده بود و تقريبا همه به مكالمه*ي ما گوش مي*دادن. منم شيرتر شدم و هر چي دلم خواست بار اين رفيقان دزد و ياران قافله كردم. كه آره... ظاهرا اينا مي*گن حقوق نمي*گيريم و در راه خدا كار مي*كنيم. اما با گرفتن يك شقه گوشت از قصاب و يك جعبه ميوه از ميوه*فروش و... چطور به راحتي رأي به نفشون صادر مي*كنن. (البته اينا رو از يه آدم مطمئن شنيده بودم). و فلاني كه لات و لوت محله، فقط به خاطر اينكه با صداي انكر الاصواتش در تكيه*ها روضه مي*خونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضي و سرنوشت ما ايراني*هاي بدبخت ببين افتاده دست كيا! اين همه ليسانسيه حقوق بيكار داريم اون*وقت پرونده*هامو دادن دست يه مشت آدم بي*سواد مذهبي*نماي متظاهر ( آقاهه ريش*داشت و هيكلي گنده. كت*و*شلوار تنش بود ) من هي مي*گفتم و اون مي*گفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهي نگام مي*افتاد به مردم حاضر در سالن . بعضي*ها نگاهشون پر از خنده بود و بعضي چشاشون گرد شده بود. احساس كردم جو يه جوريه. اينم هي سوال مي*كرد.
اما مگه من كم مي*آوردم در حرف زدن! فكر مي*كردم عجب فرصتي دستم افتاده كه يه افشاگري حسابي بكنم. بعد از چند دقيقه يه آقايي به مردي كه داشتم باهاش حرف مي*زدم نزديك شد و سلام عليك گرمي كرد و گفت كي اومدي اين قسمت حاجي؟
دوزاريم افتاد. اما اصلا به*روي خودم نياوردم. در واقع من پشت ميز كارش نشسته بودم.
وقتي دوستش رفت. با لبخندي موذيانه نگاهي به مردم كه داشتن مارو نگاه مي*كردن كرد و گفت:
خوب ديگه تعريف كن!
سعي كردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اينجورياست حاجي، تا اوضاع اينطوريه وضع ماهام همينه. هي بايد براي حقمون بدويم و به جايي هم نرسيم!
بعد دستمو زدم زير چونه*م و مثلا شروع كردم به كتاب خوندن.
لاالله الا اللهي گفت و رفت طرف آقايي كه اون*طرف داشت بايگاني مي*كرد.
حالا جالبه كه اون*يكي بايگانه با اينكه اونم مذهبيه ولي خيلي با هم اظهار هم*دردي مي*كنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پرونده*مو از حفظه(در صورتيكه خودم با اينكه صد بار بهم گفت بلد نيستم). تا مي*رم مي*ره از تو قفسه*ها در مياره و مي*ذاره جلوم. .
5- خشانت عامل جذابيت
يه روز كه با ماشين داشتم مي*رفتم دادگاه، ديرم شده بود و يه خانم كه داشت توي يكي از اين ماشين*هاي تعليم رانندگي رانندگي ياد مي*گرفت تو لاين وسط عين لاك*پشت مي*روند. اگه دير مي*رسيدم دبيرخونه*ي دادگاه تعطيل مي*شد و معمولا هميشه نامه*اي بود كه بايد ثبتش مي*كردم و بعد دنبال بقيه*ي كارا مي*رفتم.
لاين سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاين سمت راست هم پر بود. جلوي اينم خالي بود و نمي*تونست حركت كنه. هر چي صبر كردم بره راست نرفت. خيابون هم پر بود از دست*انداز*هايي كه شهرداري مي*گذاره عين كوهان شتر. جلوي هر كدوم يه توقف كامل مي*كرد و هول مي*شد و ماشين خاموش مي*شد و...
اعصابم خط*خطي شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردون*ها. كنارش كه رسيدم سرمو بردم طرف شاگرد و كمي بلند گفتم خانوم جان، بلد نيستي برو لاين راست! معلم رانندگيش كمكش كرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. يه آقاي جوون موبلندي هم با ريوي سفيد پشتم گاز داد اومد و يه*جا بهم رسيد و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتي.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا مي*رم اينم دنبالم مياد. سرعتمو زياد كردم. اونم تند اومد و هي چراغ مي*زد و لوس*بازي در مياورد. دم دادگاه كه رسيدم با سرعت پارك كردم و با يك كيف پر از پرونده و مدارك دويدم اون*ور خيابون به سمت دادگاه. گفتم الان مي*بينه حسابي اهل دادگاهم و مي*ترسه و مي*ره. كارم بيشتر از دو ساعت طول كشيد. كلي هم اونجا عصباني*تر شدم.
وقتي اومد بيرون، از همون اون*ور خيابون ديدم مردك ديوانه هنوز اونجا وايساده. درست جلوي ماشين من پارك كرده بود.
تارسيدم با نيش ِ باز از ماشين پياده شد و خيلي صميمانه گفت آخي... خسته شدي بريم با هم يه قهوه بخوريم. خوشم مياد جنم دعوا مرافعه داري! من از خانماي ضعيف بدم مياد.
در حين عصبانيت خنده*م گرفته بود(تو دلم گفتم. يكي مي*مرد از درد بي*نوايي...). در ماشينمو باز كردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. يه عالمه خيابونا رو دور زدم تا گمم كرد... تنها خوبي كه اين تعقيب و گريز داشت اين بود كه باعث شد از حال و هواي عصبيم كمي بيام بيرون و تاحدي سرحال اومدم...
iran
Comment
-
داستان طنز من رئيس جمهور شدم
بعد از مدتها هماي سعادت با ما يار شد با اصرار رضا يكي از دوستان ما هم وارد عرصه سياست و رياست شديم.ماجرا از اينجا آغاز شد كه روزي رضا با شتاب به نزد من آمد و گفت:چرا نشسته اي كه انتخابات نزديك است و هر بي سروپايي كانديد ميشود و من هم بين دوستان بي سرو پا تر از تو پيدا نكردم و عهد ميبندم كه اگر شركت كني اين ملت را چنان به گوسفند تبديل ميكنم كه پاي صندوق هاي راي جز نام تو ننويسند.ما هم كه ديگر خسته شده بوديم بس كه در عراق آشوب به پا كرديم و از ديوار اين سفارت و آن سفارت بالا رفته بوديم و اين سازمان و آن سازمان را ــگلاب به رويتان ــ با انواع و اقسام شيرين كاريها مزين كرده بوديم،گفتيم اين كشور را مزين نمودن بس حالي ميدهد.پس بيدرنگ به وزارت كشور رفته نام خود رو بين بي سروپاهاي كانديد شده ثبت نموديم.
القصه در اين انتخابات به رغم شيرين كاريهاي پرزيدنت احمدي نژاد كسي ياراي رويارويي با ما را نداشت، جز دو نفر،يكي كروبي كه در انتخابات پيشين بس خيط شده بود و اين بار با توپ پر وارد ميدان شده و در اقدامي بيشرمانه مبلغ را دو برابر نموده به ملت صد هزار تومان ماهيانه پيشنهاد داده بود.ما هم كه كلي مشاور تبليغاتي داشتيم با مشورتي كه كرديم بنا را بر اين گذاشتيم كه به جاي لج و لجبازي با كروبي و دادن مبلغ بيشتر اعلام نماييم كه ماهيانه صد هزار تومان از مردم باج خواهيم گرفت و در ادامه خواهيد ديد كه مردم از اين عمل استقبال بسياري نمودند.رقيب دومي كه نامش در اين عرصه مرا آزار ميداد بي سروپاي ديگري بود به نام دكتر معين، و با آن عكس هايي كه در شهر پخش كرده بود هوش از سر مردم برده بود. براي بيرون كردن اين رقيب نيز تدبيري انديشيديم بس شگرف.تروريستي يافتيم به نام سعيد عسگر كه در آدم كشي گوي سبقت از تروريستهاي القاعده ربوده بود و تخصصي بس عجيب داشت در ترور با موتور سيكلت. اما از آنجا كه ما نميخواستيم چهره ي بس وجيه مان در بين خلايق شكلاتي شود امر نموديم كه سعيد عسگر به جاي كشتن اين به اصطلاح دكتر معين اقدام به اسيد پاشي نمايد و جاي بسي خوشحالي داشت كه عمليات اسيد پاشي به دكتر معين با موفقيت كامل به انجام رسيد و همانطور كه انتظار ميرفت چهره اي پيدا كرد كريه تر از احمدي نژاد و مردم هم كه يك بار به اشتباه بوزينه اي را به رياست انتخاب كرده بودند و بعد باعث شرمساريشان در كليه بلاد شده بود با اين حركت ما از دكتر معين روي گردانده به سوي ما بع بع كنان آمدند.سفر هاي تبليغاتي نيز داشتيم و لي اساسي.آخر يعني چه كه بروم به استانهاي محروم و هر چه گدا گشنه هست از من آويزان شود صد سال چنين كاري نخواهم كرد. ولي در عوض سفري كوتاه به قم رفتم و در آنجا با حضرات عظام طي گفتگو هايي به نتايجي رسيديم به اين صورت كه حضرات عملي نمايند براي بيشتر راي آوردن ما و آن حركت اين بود كه طي عمليات خاصي كه فقط از عهده خودشان بر مي آمد با تله پاتي اي كه با ارواح مادران راننده تاكسي ها برقرار كردند باعث شدند اين ارواح به خواب فرزندانشان بيايند و به آنها امر كنند كه به من راي بدهند و به اين بسنده نكرده مادران رانندگان اتوبوس و مترو را نيز به خواب فرزندانشان كشيدند.وضعيت طوري شده بود كه بر سر سگ هم ميزدي ميخواست به من راي دهد.ما نيز در عوض اين لطف بزرگ حضرات قول داديم كه به محض كسب رياست جمهوري واتيكان را كه خاري بود در جشم حضرات ،با خاك يكسان كنيم.
روز راي گيري رسيد و طبق تدابير انديشيده شده ملت هميشه در صحنه ،بع بع كنان به پاي صندوق ها آمدند و نامي ننوشتند جز نام من (اين را انتظامات حوزه هاي راي گيري به من گفتند).باري به هر جهت پس از دو روز نتايج راي گيري قرائت شد، نتايجي كه برق از ماتحت دوست و دشمن ميپراند و من با اكثريت ۲/۹۸درصد به مقام رياست جمهوري رسيدم.نتايج طوري شگفت انگيز بو كه ياد و خاطره انتخابات سال ۱۳۵۸ را زنده كرد كه در آنجا نيز مردم با اكثريت ۲/۹۸درصد به جمهوري اسلامي راي داده بودند اين تقارن خجسته باعث شد كه روز انتخاب من به رياست جمهوري روز ((من و جمهوري اسلامي )) نام گذاري شود.
باري ما شديم رييس جمهور قدر قدرت ايران.مشاوران ما هم براي اينكه اين رياست جمهوري جاودانه شود و كسي بيضه ي آن را نداشته باشد كه به اين پست فكر كند پيشنهاداتي دادند كه من نيز مو به مو اجرا كردم.در حركت اول كه حركتي بود انفجاري هنگام گرفتن حكم تنفيذ از مقام ولايت و به كوري چشم كساني كه يا دست بوسي ميكردند يا در آغوش ميكشيدند،من به حالت سينه خيز وارد سن شده و پاي مبارك را چسبيده هي بوسه زدم،چشمانم از بوي جوراب ميسوخت ولي چاره چه بود بايد ميخ رياست جمهوري را طوري محكم ميكردم كه هيچ احدي توان بيرون كشيدن آن را نداشته باشد.
اقدامات ديگري نيز در جهت محكم كردن پاي خود كرديم.در اولين حركت دستور داديم دو دست مسيو خاتمي را قطع نمايند و بهانه را بر اين گذاشتيم كه در لباس روحانيت با نامحرم عمل شنيع دست دادن را انجام داده بود و فيلمش نيز موجود بود.حتي شايعاتي نيز بود كه با كاندوليزا رايس لب تو لب مشغول عشق بازي بوده ولي به دليل نبود مدارك مستند مثل فيلم نتوانستيم آن را نيز داخل پاچه اش كنيم.اما درست است كه براي قطع دستش اين را بهانه كرديم ولي دليل اصلي آن، اين بود كه دستش از قدرت كوتاه شود و حتي به اين مسائل فكر هم نكند.
در اقدام ديگري كروبي و روزنامه اش و كادر تحريريه اش(مخصوصا مسيح علي نژاد)را به بلاد آفريقا تبعيد كرديم تا ببينيم در آنجا هم ميتواند قول پنجاه هزار تومان و صد هزار تومان بدهند.
هاشمي را نيز شبانه توسط تروريست معروف عسگر كشتيم و طوري وانمود كرديم كه از بس در انتخاباتها شكست خورده افسردگي پيدا كرده و خودكشي كرده است.
در حركتي انقلابي دستور داديم كه تمام كساني كه از احمدي نژاد كوتاهتر هستند را گردن بزنند تا به اين ترتيب ديگر گرفتار كوتوله هاي سياسي نشويم و خود احمدي نژاد را نيز نيز به عنوان نماد اين حركت انقلابي اول از همه گردن زده دستور داديم كه سر و پيكرش چند ماهي در دروازه هاي شهر آويزان بماند تا كوتوله ديگري بيضه ي وارد شدن به اين شهر را نداشته باشد.
مير حسين موسوي را نيز كه نزديك هر انتخابات جناحين چپ و راست به منت كشي اش ميروند و او نيز هي عشوه و ناز مي آيد را ابتدا به بلاد سيبري تبعيد كرديم و جوانك تروريستمان را نيز به دنبالش فرستاديم كه هم از شر مير حسين راحت شويم و هم از شر اين عسگر كه كلي از جنايات ما را ميداند باشد كه در بلاد سيبري ماتحتشان قنديل ببندد و ريق رحمت را نوش جان كنند.
با اين تفاسير تمام كساني را كه ميتوانستند براي رياست جمهوري جاودانه ما خطري محسوب شوند يك به يك به ديار باقي فرستاديم بعد از فارغ شدن از اين مسائل طبق قولي كه به حضرات داده بوديم قصد به نابودي واتيكان نموديم و طي پيكي از بن لادن خواستار چند كله خر شديم كه با بستن انواع و اقسام مواد منفجره به خود، هم شربت شهادت را بنوشند،هم اين لكه ننگ(واتيكان)را از دامن ايتاليا پاك كرده تا مردمانشان كانالهاي پورنوي بيشتري داشته باشند و هم بنده نسبت به قولي كه به حضرات دادم به وفا نمايم تا بعد ها نيز بشود شايد رياست سازمان ملل را با كمك ايشان بگيرم.
دستور داديم تمامي استادان دانشگاه اخراج شوند و به جاي آنها از نيروي متخصص باربر كه در بازار تهران بسيار يافت ميشود براي تدريس به دانشجويان استفاده شود و همين طور طرح جداسازي دختران و پسران را در محيط دانشگاه، كه رييس جمهوران پيشين با اهمال كاري پشت گوش مي انداختند را با ايجاد يك ديوار بتوني به ضخامت يك متر و ارتفاع ۵ متر در وسط دانشگاه انجام داديم كه جنس مونث در يك طرف ديوار قرار بگيرد و جنس مذكر در طرف ديگر و هيچ جنس مخالفي حق وارد شدن به حريم آن يكي را نداشته باشد مگر پرسنل وظيفه شناس حراست كه ميتوانند بطور دائم و يا موقت در قسمت خانمها طردد نمايند و گه گاهي گوشمالي نيز به خانمها از همان نوعي كه خودشان بهتر بلدند بدهند.
با اين اوصاف توانستيم محيط دانشگاه را سالم نموده دانشگاهها را كه ميرفت تبديل به فاحشه خانه شود پاكسازي نماييم و هر از چند گاهي چند نفر از دختران و چند نفر از پسران را به طور اتفاقي انتخاب ميكرديم و به قيد قرعه به عقد و نكاح دائم يكديگر در مي آورديم و جشني بس بزرگ نيز به نام پيوند دانشجويي برايشان ميگرفتيم.البته در اين مراسم خبري از لهو و لعب و عيش و نوش و رقص و غيره نبود و به حضار هم دستور داده بوديم به جاي كف زدن با صلوات مجلس را مزين كنند و تدابيري نيز انديشيده بوديم كه مجلس به اختلاط نينجامد.
بعد از مدتي كه دانشجويان از لاسيدن محروم شده بودند، دست به طغيات زده فرياد يا مرگ يا آزادي سر دادند كه اين حركتشان را نيز بي جواب نگذاشتيم و طي دستوري كه به مسعود ده نمكي داديم امر نموديم كه سينما را بي خيال شده دوباره چهره عوض كند و با فرياد يا حسين و يا زهرا ،دانشجويان را از بلندي هاي دانشگاه با مغز به كف زمين هدايت نمايد و مسعود ده نمكي كه در اين كار امتحان خود را به نحو احسن پس داده بود اين بار نيز از اين امتحان سر بلند بيرون آمد و با موجي از سر و دست و پاي شكسته و چشم از كاسه درآمده ، غوغاي دانشجويان را آرام نمود.بخاطر اينكه دانشجويان ديگر دست به گردنكشي نزنند دستور داديم مقداري شهيد گمنام براي خاكسپاري به سمت دانشگاهها تشييع شود و همراه انها نيز بسيج هميشه در صحنه هر چند گاهي به بهانه ديدار از مزار شهدا وارد دانشگاه شده سرو گوشي آب دهد تا كسي ديگر جرات آشوب و بلوا نداشته باشد.پس از مدتي كه اين بسيجيان به بهانه ديدار از مزار شهدا به دانشگاه آمد و شد كردند دستور داديم كه با كيف و لوازم تحرير رفت و آمد كنند و همين شد كه آرام آرام دانشجو صدايشان كردند و بسيج دانشجويي را پديد آورديم و چون ديديم بودن اين بسيجيان در محيط دانشگاه مثمر ثمر واقع شد دستور داديم سهميه بسيجيان را در كنكور دو برابر نماين تا كور شود هر آن كس كه نتواند ديد.
iran
Comment
-
loool
.........................
its good to be back
When I fail it's because I haven't set my heart on it. To move forward in life we must have a goal. When you set goals you have somewhere to go, a purpose. Time is so valuable, don't waste it and do good with it. Be open to everyone and everything.
Progress and develop beyond all boundaries

Comment
-

از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانوادهای فقیر، زاده شده بود.
میشد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

مردی ناشناس که مشخصا به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی میگذاشت.

جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.

یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،

کسی صدایش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.

صبحانهاش را خورد،

ورزش روزانه اش را کرد

و کفشهایاش را پوشید که به مسجد محل برود.

سر نماز بود که کسی او را صدا زد.

گفت : الان میآیم و سریعا از مسجد بیرون آمد و کفشهایش را پوشید.

با لبخند همیشگی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟

گفتند: مهم شدهای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.

گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت پنج صبح هم نیست!

چون کسی او را نمیشناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای بلند معرفی کند..

وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.

و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.

قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه گویان شرق و غرب و مخصوص اصلاح طلبان بزند.

او در دو مرحله مشتهایاش را گره کرد.

برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.

و علامت گروه هویت خواه تورک را به مردم نشان میداد!
مردم از این ساده گی او لذت میبردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه میکردند.

که گاهی ابراز احساسات شدیدی میکند.

و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک میکشد!

از خدا کمک خواست و

شناسنامه اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.

مسیر از اول مشخص بود.
Comment
-

فقط کافی بود او دوباره کفشهایش را به پا کند

و لباس رزم بپوشد

و از قویترین مردان جهان کمک بگیرد

تا به حلقه ی قدرت، وارد شود.

تا بتواند به پشتوانه ی قدرت نظامی،

و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،

و کمک «هوگو»ی خوبش،

راه امامش را ادامه دهد.

البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.

تواناییهای خودش نیز به کمکش آمدند

تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله ای از نور فرو برود.

و در هنگام عبادت، کفشهای کذایی را به پا کرد

تا به سمت قدرت، حرکت کند

و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .
او چهرههای دوست داشتنی فراوانی دارد.

گاهی رفتگر شهرداری ست،

گاهی یک بلوچ

گاهی یک لرستانی غیور

گاهی یک تاجیک شش آتشه

گاهی یک روستایی شاد

گاهی یک عرب تمام عیار

و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟

اما همیشه کفشهای آهنینش را به پا دارد

و با اتکا به خدا در هرجایی

ولو در خانه ی خدا

برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دلسوزی میکند.
او از خودش چنین سیاستمداری را به تصویر کشیده است:

خدا عاقبت به خیرش کند. انشاءالله
Comment
-
احمدي نژاد خطاب به نخست وزير هند: Don't worry, Mr comes !
روزي يكي از دوستان در وزارت خارجه ميگفت كه بعد از بازگشت اقاي احمدي نژاد از سفر نخست نيويورك و انتشار اخبار متعدد در خصوص وجود هاله نور بر فراز تريبون محل نطق رييس جمهور، ماجراي واقعي ديگري نيز در ميان كارمندان وزارت خارجه دهان به دهان نقل مي شود.
او مي گفت: در حاشيه اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل، نخست وزير هند تشريف آورده و بعد از مدتي گفتگو به رييس جمهور در خصوص خطرات جدي حمله آمريكا به ايران تذكر ميدهند و از رييس دولت تهران مي خواهند تا با اتخاذ رويكردي ديپلماتيك، ايران را از تيررس حمله غرب و ناتو و آمريكا خارج كند. راوي حكايت مي گويد كه آقاي احمدي نژاد بعد از بيان قدرت نظامي ايران خطاب به نخست وزير هندوي هند شمرده شمرده گفته اند: Don't worry, Mr comes !
يعني نگران نباشيد آقا خواهند آمد!
مي گويند نخست وزير هند از درك مفهوم اين جمله عاجز مانده و گفته كه اين موضوع مهم است و بايد در خصوص اين مسئله در زماني مناسب صحبت كنيم!
اين دوست همچنين گفت: قريب به يك ماه بعد از طرف سفارت هند در تهران نامه اي به وزارت خارجه ارسال شد و درخصوص جمله "نگران نباشيد آقا مي آيد!" توضيح خواسته شد و كارشناسان ذي نظر وزارت خارجه هاج و واج ماندند از نوع جواب ديپلماتيكي كه بايد به سفير هند در تهران داده شود
iran
Comment
-
Bitches dont know about.....
my................
bitches dont know!!!.jpg






Not sure if its old but i just love this.A Coward dies a thousand deaths, a soldier dies just once
Comment
-
BBC News: The New York authorities have rejected a request from Iranian President Mahmoud Ahmadinejad to visit the site of the 11 September 2001 attacks. The Iranian president will arrive in New York on Sunday to address the United Nations General Assembly. A New York police spokesman said the World Trade Center site was closed to visitors because of construction work >>>BBC
(New York Daily News photo from a friend in NYC!)
iran
Comment





Comment