بيوگرافي لعنتي
پس از نه ماه ورجه وورجه متولد شدم.
يك سالگي:در حاليكه عمويم من را بالا و پايين مي انداخت وهي مي گفت:
گوگوري مگوري لباسش خيس شد!
دو سالگي:گر چه دير ولي راه رفتن را ياد گرفتم و همچنين حرف زدن را واولين
حرفي كه باد گرفتم فحش هاي بچه هاي توي كوچه بود!
سه سالگي: گر چه دير ولي من را از شير گرفتند ولي با وجود اينكه هنوز دهانم
بوي شير مي داد من باز هم به جنگل برگشتم!
چهارسالگي:در حين بازي مشتي بردماغ پدرم زدم ودر حاليكه او او گريه مي كرد
من مي خنديدم!
پنج سالگي:برايم جشن تولد گرفتند اما كيكش را بقيه هپولي كردند!
شش سالگي:پدرم مرا مهد كودك گذاشت ومن در آنجا با قلدري سرسره را قرق
مي كردم.
هفت سالگي:پا به كلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتي از قبيل آن مرد
آمد. آن مرد با پرايد انژكتوري آمد !را ياد گرفتم.
هشت سالگي: در حين فوتبال توي كوچه شيشه ي همسايه رو شكستم ولي
انداختم پاي پسر همسايه; بنده خدا سر شب يك كتك مفصل از باباش خورد تا
ديگر او باشه شيشه ي همسايه رو بشكنه!
نه سالگي: پا به كلاس سوم گذاشتم كه همه ي سومي ها جدول ضرب را ياد
گرفتند جز من!
ده سالگي:به كلاس چهارم رفتم در حاليكه هنوز احساس ميكردم چهار-شش تا
مي شود سي وچهار تا!
يازده سالگي:كلاس پنجمم ولي هنوز در نظر بچه ها بي كلاس هستم!
دوازده سالگي:به دوره ي راهنمايي ويك مدرسه ي جديد وارد شدم در حاليكه من
هنوز با اخلاق ناظم هاي آنجا آشنا نشده بودم ولي ناظم ها كاملا به اخلاق من
آشنا شده بودند وبه همين دليل چندين وچند منفي انضباتي گرفتم.
سيزده سالگي: در سال دوم راهنمايي به تلافي منفي هاي انضباتي كه ناظم به
من داده بود ;لاستيك وسيله نقليه ي شخصي اش يعني دوچرخه اش را پنچر
كردم.
چهارده سالگي:در سال سوم راهنمايي به تشخيص پزشكان به بيماري لاعلاجي
دچارشدم كه با خوردن چند قرص استامينوفن خوب شدم!
پانزده سالگي:دراوج سنين نوجوانی باحالتي كه صداي قاراچ قوروچ بدهد سوسك
راجلوي پاي خواهرم له كردم.بااينكه فكرميكردم اوازاين كارمن كيف كندولي
اوجيغ مي زد.
پس از نه ماه ورجه وورجه متولد شدم.
يك سالگي:در حاليكه عمويم من را بالا و پايين مي انداخت وهي مي گفت:
گوگوري مگوري لباسش خيس شد!
دو سالگي:گر چه دير ولي راه رفتن را ياد گرفتم و همچنين حرف زدن را واولين
حرفي كه باد گرفتم فحش هاي بچه هاي توي كوچه بود!
سه سالگي: گر چه دير ولي من را از شير گرفتند ولي با وجود اينكه هنوز دهانم
بوي شير مي داد من باز هم به جنگل برگشتم!
چهارسالگي:در حين بازي مشتي بردماغ پدرم زدم ودر حاليكه او او گريه مي كرد
من مي خنديدم!
پنج سالگي:برايم جشن تولد گرفتند اما كيكش را بقيه هپولي كردند!
شش سالگي:پدرم مرا مهد كودك گذاشت ومن در آنجا با قلدري سرسره را قرق
مي كردم.
هفت سالگي:پا به كلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتي از قبيل آن مرد
آمد. آن مرد با پرايد انژكتوري آمد !را ياد گرفتم.
هشت سالگي: در حين فوتبال توي كوچه شيشه ي همسايه رو شكستم ولي
انداختم پاي پسر همسايه; بنده خدا سر شب يك كتك مفصل از باباش خورد تا
ديگر او باشه شيشه ي همسايه رو بشكنه!
نه سالگي: پا به كلاس سوم گذاشتم كه همه ي سومي ها جدول ضرب را ياد
گرفتند جز من!
ده سالگي:به كلاس چهارم رفتم در حاليكه هنوز احساس ميكردم چهار-شش تا
مي شود سي وچهار تا!
يازده سالگي:كلاس پنجمم ولي هنوز در نظر بچه ها بي كلاس هستم!
دوازده سالگي:به دوره ي راهنمايي ويك مدرسه ي جديد وارد شدم در حاليكه من
هنوز با اخلاق ناظم هاي آنجا آشنا نشده بودم ولي ناظم ها كاملا به اخلاق من
آشنا شده بودند وبه همين دليل چندين وچند منفي انضباتي گرفتم.
سيزده سالگي: در سال دوم راهنمايي به تلافي منفي هاي انضباتي كه ناظم به
من داده بود ;لاستيك وسيله نقليه ي شخصي اش يعني دوچرخه اش را پنچر
كردم.
چهارده سالگي:در سال سوم راهنمايي به تشخيص پزشكان به بيماري لاعلاجي
دچارشدم كه با خوردن چند قرص استامينوفن خوب شدم!
پانزده سالگي:دراوج سنين نوجوانی باحالتي كه صداي قاراچ قوروچ بدهد سوسك
راجلوي پاي خواهرم له كردم.بااينكه فكرميكردم اوازاين كارمن كيف كندولي
اوجيغ مي زد.
