If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
erm if someone can get close enough to take a picture of it, im sure they can shoot it! hows about next time you take a shot gun instead of a camera mate!!
"moondan o sookhtan o sakhtan, hame yadegaar e eshghe, entegham az to gereftan, kar e man nist, kar e eshghe"
گرگ هار روزهاي آخر سال را به كام دشتكي*ها حرام كرد
آفتاب آخرين روزهاي اسفند 85 تازه غروب كرده صداي بلندگوي مسجد اهالي را فرا مي خواند و مردم مانند روزهاي ديگر در ايام ماه محرم و صفر راهي مسجد مي*شوند.
مجتبي احمدي 12 ساله يك از كساني كه در اين حادثه حمله گرگ به روستاي دشتك مجروح شده گفت: ساعت 18 و 30 دقيقه بعداز ظهر بود و من به سمت خانه عمويم مي*رفتم. كوچه روشن نبود، مقابل در خانه عمويم كه رسيدم جانور بزرگي از در خارج شد و روي سرم پريد، آنقدر سريع كه هيچ كاري نمي*توانستم انجام دهم.
گرگ سر مجتبي را به دهان مي*گيرد و پوست سر او را از ناحيه پشت سر كامل مي*كند، چشم راست را به شدت آسيب مي*زند و با ديدن خون كه همه جا را فراگرفته و با ضجه*هاي مجتبي فراري مي*شود.
اما مجتبي اولين نفر نبود، خانه عموي او هم مصون نمانده و تعدادي از اعضاي آن خانه طعم دندان*هاي تيز گرگ را چشيده بودند.
امرالله مشكي محصل سال دوم نيز گفت: به همراه دو دوستم در كنار مسجد روستا، غذاي نذري مي*خورديم، ناگهان جانوري شبيه سگ به ما حمله كرد.
وي كه از ناحيه سر دچار آسيب ديدگي شده بود افزود: مثل برق اتفاق افتاد، نفهميدم چه شد، سرم را توي دهان كف آلودش ديدم و زمين افتادم.
احسان رضايي 16 ساله كه از دو دوست خود امرالله و اكبر بزرگتر بود، به قصد كمك به آنها، با گرگ گلاويز مي شود، اما گرگ هار خيلي قوي تر از او بود و پوست پشت سر احسان را مي*كند و انگشت شصت دست چپش را نيز مانند آسياب خرد مي*كند.
با شنيدن صداي داد و فرياد بچه*ها صداقت سفيدي مرد سي و يك ساله*اي كه در كوچه كنار مسجد خانه دارد را به سمت آنها مي*كشاند، اما او هم غافلگير شده و گرگ لب و چانه*اش را مي درد.
محمد دانشي هم كه صحنه را ديده با فرياد به سمت ديگران مي*دود كه آنها را خبر كرده و با كمك اهالي گرگ را بكشند، اما گرگ از بالاي پشت بام خانه همسايه بر سر او و زنش پريده و هر دو را مجروح كرده و راهي بيمارستان مي*كند.
روستا به*هم ريخته، اهالي دستپاچه هستند و گرگ، مدام مي*دود و مي*درد و گرفتن و كشتن اين حيوان وحشي چندان راحت به نظر نمي*رسد، كوچه پس كوچه*هاي باريك و تاريك روستا مأوايي براي فرار گرگ شده اما هاري توانش را گرفته، رمق در پاها ندارد، دورتا دورش را محاصره مي*كنند و با بيل و چوب به جانش مي افتند.
بالاخره بعد از يك ساعت هراس و دلهره و در حالي*كه شانزده نفر به شدت زخمي شده*اند، گرگ جان مي*كند.
مجروحان به بيمارستان*هاي مرودشت و شيراز منتقل مي*شوند و پس از مداوا و يك روز بستري، مرخص مي شوند، جز احسان كه مي ماند بلكه انگشت شصتش را برايش نگه دارند، انگشتي كه هميشه خاطره آن شب وحشتناك را براي او و هم ولايتي هايش زنده نگه خواهد داشت.
Comment