MetaPhysics

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    MetaPhysics

    نقدي برحقيقت متافيزيكي


    متافيزيك و علم در پي تسخير اين زن همچون حقيقت يا فريب بوده اند تا از دهشت و هراس آن بكاهند. ازاين رو، فلاسفه در گريز از هول ماناي ناشناخته ، همچون مرتاضان در نيروانا آرام مي يابند: در سكون و خاموشي و ثبات و ايستايي ابدي! سكون و سكوتي كه شكل مثل و جوهر و سوژه... به خود گرفته و «زمان» ديگر چيزي نيست جز «صورت متحرك ابديت».


    Metaphore معادل لاتين واژه استعاره است كه به معناي «فرابردن» است. لذا استعاره نوعي فراشد «انتقال» است: معنادار ساختن يك چيز از يك ساحت در ساحتي ديگر.
    آن چنان كه چشمان محبوب را «دو اخگر آتش» مي يابيم كه به ما خيره شده اند. ما در اين «مطابقت» نه بر «تقليد»، بل بر اصل «اينهماني» پا مي فشريم به گونه اي كه طرف مقابل تشبيه را كاملا حذف كرده (چشمها) و طرف ديگر را بر جاي آن مي نهيم ، (اخگرها) گويي كه چيزي يكسانند. اما دو چيز از سنخ و جنس متفاوت ، چگونه مي توانند يگانه شوند؟
    ما در تعريف «حقيقت» به «مطابقت با امر واقع» پيوسته با همين پرسش رودررو خواهيم بود: چگونه ذهن عين - سوژه و ابژه -كه به دو ساحت ديگرگون متعلق اند، مي توانند به تلاقي برسند؟ اين پيوند ميمون يا ناميمون در كجا محقق مي شوند؟
    اين نقد اصلي نيچه به معرفت شناسي فلسفي است كه در اين مقاله بررسي مي شود.

    نيچه با به چالش كشيدن نگره «مطابقت» در پي به ته رساندن لله ي جاودان فلسفه - حقيقت - تقلا مي كند. آن «حقيقت پس مانده»اي كه در پس حجاب در شكل و شمايل «شي ء في نفسه» كانتي ، خود به افسانه و اسطوره اي بدل شده ، اسطوره اي كه قرار است كار ديگر اسطوره ها را يكسره سازد.
    اما به قول نيچه «شايد طبيعت (حقيقت) زني باشد كه حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود» زني كه هرگز به قانون «حقيقت به هر بهايي» تمكين نكند! زني كه فرمان «معرفت ، فضيلت است» را سر ننهد!
    چرا كه «زناني كه به حقيقت علم و عينيت آن باور دارند، به دنبال شكل ديگري از نازايي هستند». با تبديل تفكر تراژيك به منطق ، اين نازايي عينيت مي يابد! منطق سعي در درهم تنيدن قلمرو ضرورت و ممكنات ذهن و عين دارد، اما زن با تعليق ميان اين دو قلمرو، با ايستادن در فراسوي صدق و كذب ، همچون مظنوني هميشگي رخ نمود. با ظهور متافيزيك غربي ، اين گونه زن فراموش شد: زن همچون زيبايي دهشتناك!
    اما متافيزيك و علم در پي تسخير اين زن همچون حقيقت يا فريب بوده اند تا از دهشت و هراس آن بكاهند. ازاين رو، فلاسفه در گريز از هول ماناي ناشناخته ، همچون مرتاضان در نيروانا آرام مي يابند: در سكون و خاموشي و ثبات و ايستايي ابدي! سكون و سكوتي كه شكل مثل و جوهر و سوژه... به خود گرفته و «زمان» ديگر چيزي نيست جز «صورت متحرك ابديت». اين «ابديت» همان «مثل» است كه افلاطون آن را امور «واقعا واقعي» مي خواند يا به تعبيري ديگر «واقعيت بي زمان» است. تشبيه به مثل ، نفرت از زمان است و هر آنچه زمانمند است و در واقع پرستش «اكنون دائمي» است كه جهان را در ابديتي خاموش و بي جنبش فرو مي برد.
    اما در نگاه نيچه ارجاع جهان به ذات و جوهري ايستا، خود به نوعي ترجمه واقعيت به زبان بيگانه است و تبيين صيرورت (زمانمندي) براساس ثبات (بي زماني) يا اساسا تبيين جهان براساس مثل ، نگرشي مطلقا استعاري از هستي است كه البته افلاطون با يكي انگاشتن مثل با اعداد، سعي در معقوليت بخشي به آن و نفي خصلت استعاري و زيباشناختي اش با جهان دارد. كاملا آشكار است كه وجود مقدار مجهول در معادلات رياضي چيزي كاملا از پيش تعيين و تعريف شده است و عملا آن چيز مجهول ، ديگر مجهول نيست. اين همچون پنهان كردن چيزي پشت بوته اي است و بعد فرياد زدن كه: «يافتم! يافتم!» به همين جهت است كه افلاطون ، شناخت را «بازشناسي» مي داند و اين كه شناختن چيزي كه هيچ نمي شناسيم ، امري محال است.
    در واقع ، اين كمي كردن كيفيات ، حاصل آن «تفكر مفهومي»اي است كه از دل «برابر دانستن چيزهاي نابرابر» بيرون مي آيد. معادله اي كه كل متافيزيك را در خود فشرده : «همه چيز، يك چيز است» (براي ما نوكران بي جيره و مواجب سرمايه داري ، درك اين حرف چندان دشوار نيست: پول! هيچ چيز نيست كه قابل تحويل به پول نباشد) اين محاسبه پذيري زندگي يا همان «مفهوم سازي» جهان ، حذف و امحاي آن ماناي پنهان يا به تعبير نيچه ، «تبديل ناشناخته به شناخته» است كه از غريزه ترس و تلاش براي صيانت نفس ، سر بيرون مي كشند.
    در واقع ، ميل به «صيانت نفس» در بن تمامي انگاره هاي ما پنهان است.

    ازاين رو، به گمان نيچه ، «حقايق» چيزي جز مشتي استعاره نيستند كه براي بقاي شكلي از زندگي و مطلق انگاشتن آن ضروري اند. اين ميل و كشش بنياني به استعاره سازي ناشي از ترس و هراس ريشه اي است كه خود را در شكل فرو كاستن عين به ذهن و در نتيجه «انسان شكلي» جهان عيان مي سازد. انسان براي غلبه بر ترس از امر ناشناخته ، همه چيز را دستكاري كرده و شبيه خويش مي كند. اين «انسان شكلي» به معناي آن است كه واقعيت در زبان ، صورت خويش را مي يابد يا به تعبيري ديگر «ابژه» همان «سوژه عينيت يافته» است. چنين فهمي در اين بيان دكارتي به اوج خويش مي رسد: طبيعت به زبان رياضي سخن مي گويد! همان فهم كانتي كه طبيعت را همچون ماده خامي متصور مي شود كه فاهمه بدان نظم و صورت مي بخشد. ظهور عيني اين تصوير كردن عالم ، فناوري اي است كه با تبديل طبيعت به «انبار انرژي»، اين انسان شكلي جهان را به نهايت خود مي رساند.
    بدين ترتيب ، «حقيقت » موجودي در حد قد و قواره هاي انسان نظرورز فيلسوف مي شود كه فلسفه اش از «انباشت نفسانيات» گرد آمده ، گو اين كه فيلسوف نقاب معصومانه و بيطرفانه بر چهره زده باشد و شكل يك دوستدار دانش و حقيقت به خود گرفته باشد، اما مهر انساني بر طبيعت زدن ، چيزي نيست جز رام كردن و به سلطه درآوردن آن و هرچه شكل سوژه به خود نگرفته باشد، حذف مي شود.
    بنابراين در نگاه نيچه ، حقيقت «مجموعه اي از روابط بشري (است) كه به نحوي شاعرانه و سخنورانه تشديد و دگرگون و آرايش شده است و اكنون پس از كاربرد طولاني و مداوم ، در نظر آدميان ، امري ثابت و قانوني و لازم الاتباع مي نمايد.» ديگر آن تلقي پوزيتيويستي از واقعيت به عنوان «سنگواره سخت خشك و متصلب جدا از زبان» كه مبتني بر تمايز نهادن ميان فاكت و ارزش است ، كاملا بي معناست. (در نصيحت آمرانه «واقع بين باش»، خيره شدن به اين واقعيت! ما را به كنه اين حرف هگل مي برد كه ، در زير آسمان خدا هيچ امر بي واسطه اي وجود ندارد) بلكه يگانه واقعيت «واقعيت زنده بشري» يا همان «زيست جهان» است كه در «تجربه زيسته شده» رخ مي نمايد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2

    استعاره «بازگشت جاودان» در سخنان هراكليت

    استعاره «بازگشت جاودان» در اين سخن هراكليت خوب معنا مي شود: «زمان كودكي است سرگرم بازي! پادشاهي در دستان يك كودك است» به واقع با دريافت رقص طربناك بازي استعاره ها، استعاره ها همچون «فريبهايي كه ما را فريب نمي دهند» رخ مي نمايند. اين همان «نجات از طريق توهم» است كه به معناي «جدي گرفتن بازي» است ، نه فراروي متافيزيكي از زندگي و نه دهن كجي كلبي مسلكانه به آن. چيزي كه به نيروي هنر ممكن مي گردد.
    ازاين روست كه «گروه همسرايان» همزاد هميشگي تراژدي است ، چرا كه نيچه با شيلر هم سخن است كه گروه همسرايان حافظان «وهم زيبا»ي هنر راستين اند. اين همان شيوه بيگانه سازي برشت است كه بر وجود «تصنع» گواهي مي دهد تا بدينسان از توهم زايي توهم بكاهد. همان گونه كه فهم اسطوره بودن اسطوره ، ديگر قدرت اسطوره را از آن مي گيرد و به آنها صورتي زيباشناختي مي بخشد. به همين جهت است كه به اعتقاد نيچه ، متون فلسفي را هم بايد همچون اثرهاي هنري خواند. لذا نيچه سبك شاعرانه را براي بيان انديشه هاي خويش برگزيد؛ چرا كه زبان شعري بر خصلت استعاري خويش سرپوش نمي نهد، بلكه هرچه بيشتر ترفندها و تردستي هاي خويش را آشكار مي كند. چيزي كه در زبان علمي و متافيزيك كاملا سركوب شده با اين بهانه كه ، استعاره همچون كاركردي از زبان ، نمايانگر ابهام و تيرگي و آشوب آن است. اما نيچه ، استعاره را ذاتي زبان مي داند و روياي زبان ناب و زلال منطقي و علمي همچون مثل افلاطوني يا شي ء في نفسه كانتي ، چيزي نيست مگر امتداد همان اختگي يا «بيماري دور و دراز»
    واقعيت سترون پوزيتيويستي و مثل افلاطوني در يك جا به هم مي رسند: در كين توزي با زمان! اين خود بيانگر پيوند تنگاتنگ ناتوراليسم و ايده آليسم است و اين كه «عينيت گرايي» پيامد بلافصل انتزاعي شدن جهان است. حاصل اين زمان ستيزي ، به قول رولان بارت «خلط طبيعت و تاريخ» است: طبيعي دانستن امور تاريخي و اسطوره سازي از زندگي روزمره كه لازمه اش تبديل جامعه به «طبيعت ثانوي» است. اين نگريستن به هستي از «وجه سرمديت»، ثمره اش تبديل «استعاره ها» به «اسطوره ها»ست ؛ چرا كه اساسا خود استعاره ها پديده هايي زمانمند و تاريخي اند و تسلط شكلي از زندگي ، چيزي نيست جز غلبه استعاره هاي رايج بر استعاره هاي نامتعارف.
    بنابراين حقايق و مفاهيم متافيزيكي و فاكتهاي عيني علم ، «استعاره هاي بنياديني» هستند كه ديگر استعاره ها را پس زده اند، تا به سيستمي منسجم براي ارائه روايتي مطلق از جهان دست يابند. اما اصولا نتيجه چنين نگاهي در غلتيدن به يك «كل كاذب»ي است كه هرگونه تضاد و ديگربودگي را نفي مي كند، تا نظمي را بر آشوب كثرات مسلط كند. اين همان ميل «تحميل وجود بر صيرورت» است كه نمود عيني اراده معطوف به قدرت است.
    اما نيچه با نگريستن به «اعماق مغاك» هستي ، بي بنيادي و عدم تعين حيات بشري بر او چشم مي دوزد. در چشمان اين مغاك ، عالم مثل در غار افلاطوني فرورفته و ابديت به «لحظه» فروكاسته شده و به قول ماركس: «هر آنچه سخت و استوار است ، دود مي شود و به هوا مي رود». اين به تعبير بودلري «نگريستن به آسمان از دودكش بخاري» است كه با غروب بتها «من افلاطون ، حقيقتم» را از ياد مي برد و طرد مي كند.
    نيچه ما را به خيره شدن به «گذرايي و صيرورت و تصادف و لحظه فرار» فرا مي خواند تا با عطف به سياليت استعاره ها ما را از افتادن در دام آن استعاره بنيادين يعني «معرفت كل» رهايي بخشد. معرفت كلي كه در سايه عطش به ابديت منجر به «ضرورت عقلاني طبيعت» شد و سرانجام با ظهور رمانتيك ها متاثر از اسپينوزا «طبيعت» نمود «نفس ناب» گرديد. چيزي كه در اين سخن اسپينوزا خلاصه شده بود:
    «نظام و اتصال تصورات ، همانند نظام و اتصال اشياء است»
    شوق وافر اسپينوزا به «روش» هندسه اقليدوسي براي تعيين همه چيز، كه قرار است حتي عواطف انساني را همچون مثلث با خطكش و پرگار اندازه بگيرد، به ورطه اي عميق ميان «معرفت» و «زندگي» مي افكند كه هرگز با هيچ چيز پرشدني نيست. حفره و خلايي كه همواره فلاسفه را مجبور كرده دست به دامان «عامل خارج از دستگاه» شوند، تا بتوانند واقعيت و جهان را تاييد كنند. چيزي كه به عنوان نمونه دكارت به آن متوسل شده بود تا شكاف ميان «جوهر ممتد» و «جوهر انديشنده» را پر كند كه البته اين «روش گرايي» نهايتا زندگي را همچون يك «پارادوكس» حذف مي كند. ثمره چنين معرفتي مي تواند اخلاق اسپينوزايي (خلف اخلاق رواقي - مسيحي) باشد كه به قول نيچه اصل بنيادينشان اين است: «انسان نيك ، انسان اخته است».
    در نگاه اين «اخته آرماني»، زندگي ديگر همچون موجودي مثله شده ، براي توجيه خويش ، نيازمند رفتن به فراسوي خويش است و معرفت زائد بر زندگي ، درپي حقيقتي براي زندگي است كه اتفاقا خود زندگي از آن عاري است: يافتن بنيادي معقول براي چيزي كه خود نامعقول و موهوم است. ازاين روست كه نيچه مي گويد: «حقيقت خواهي ، مي تواند در نهان خواست مرگ باشد» چيزي كه بعدها فرويد در فراسوي اصل لذت به «غريزه مرگ» يا اصل نيروانا تعبير مي كند: نيروانايي كه در آن همه كشمكش ها و ستيزه ها به پايان رسيده و همه چيز در خاموشي مرگ وار فرورفته ، آنجا كه زندگي به ته رسيده است! اين خاموشي همان «يقيني است» كه فلاسفه آرزومندش هستند: «آسودن در عدم» بدينسان است كه معتقد است: «هنر به اين جهت نزد ما پديد آمده است كه مبادا حقيقت ما را بكشد!»
    در واقع براي «فيلسوف - هنرمند» يا متفكر تراژيك ، «وجود» براي توجيه خويش نيازمند فراروي از خود و دست يازي به هيچ «مبناي متعالي» نيست. به رغم اين كه يوناني دهشت و هراس وجود را تا مغز استخوان خويش حس مي كرد، اما هيچ گاه از مواجهه با آن نمي گريخت. او زندگي را به مثابه اثري هنري و زيباشناختي تاييد مي كرد. هرچند كه ديگر زيبايي نه همچون «تناسب»، بل بسان «جلال وراي گور» بر او رخ مي نمود. دهشت زيبايي همان حيرت ناشي از غرابتي است كه يوناني در سايه آن مي زيست.

    براي او: «در هر شادي سرشار، نوايي خفيف از هراس به گوش مي رسد» اما قهرمان تراژدي ، با اين حال ، در سرمستي هنري بر لب گور پايكوبان و رقصان است. او فاني اي است كه زيبايي و خير را از قلمرو خدايان به زير كشيده يا به بياني درست تر، «خدايان با زيستن انسان گونه ، زندگي بشر را تاييد كردند». هرچند كه او ديگر از جاودانگي به دور است ، اما زندگي را با همه گذرايي و موقتي بودنش و با همه خصلت پارادوكسيكالش ، «آري» مي گويد و آن را در تماميت رنج زايش پذيرا مي شود.
    با اين حال در نظر نيچه ، رنج تراژيك ناشي از غناي سرشار زندگي است ، برخلاف رنج رمانتيك كه از فقر و عدم زندگي ناشي مي شود. ازاين روست كه رمانتيك ها زندگي را به «ژست» فرو مي كاهند، ژستي كه نوواليس و كي ير كگور را در ماليخولايش فرو بلعيد. مگر «فرم گرايي» افلاطوني چه چيزي غير از اين مي توانست براي ساكنان غار داشته باشد، در زمانه اي كه بازگشت به خدايان اساطيري محال شده بود! احوال رمانتيك ها در نفس نفس هاي آخرين سقراط به گوش مي رسد: «زندگي يعني بيماري دور و دراز. به من آسكلپيوس شفابخش يك خروس بدهكارم.»
    در حقيقت ، غلبه روح آپولوني (تحميل شكل بر واقعيت) دردوره عسرت خدايان المپي ، منجر به انكار زندگي شد.
    ارجاع جهان به ذاتي ايستا، خود به نوعي ترجمه واقعيت به زبان بيگانه است و تبيين صيرورت براساس ثبات نگرشي مطلقا استعاري از هستي است

    به همين خاطر است كه نيچه در انديشه متاخرش تنها ديونوسيوس راهبرش است ، بي آن كه «مغاك» چشم پوشيده شود: «اگر ديري در مغاكي چشم بدوزي ، آن مغاك نيز در تو چشم مي دوزد.» اين همان «نهيليسم فعالي» است كه عشق به سرنوشت در بن آن ريشه دوانده است.
    پذيرش مطلق شور ديونوسيوسي در تفكر نيچه ، به معناي گذر از «خواست قدرت» به استعاره «بازگشت جاودان» است. نيچه خوب دريافته كه نوستالژي به گذشته و پرستش آينده ، نمود كين توزي با زمان است (هرچند كه نيچه با ستايش از خويش به عنوان «متفكر آينده» به آن درغلتيده بود، اما زمانمندي در بطن آموزه بازگشت جاودان جا دارد) او كاملا با بودلر هم سخن بود كه هر چيزي اصالت خويش را از زمان مي گيرد و آه و ناله رمانتيك ها براي آن گذشته از دست رفته عصر طلايي چيزي جز گريز از زمان بلعنده نيست! اما به گمان نيچه همين زمان زخم زننده ، خود درمانگر است (چيزي كه پروست نيز در جستجوي زمان از دست رفته ، به ما آموخت) و اين هماني بود كه نيچه را از نقد ارتجاعي مدرنيته دور مي كرد.
    به همين خاطر است كه فاشيسم براي تبديل انديشه هاي نيچه به ايدئولوژي خويش ، «خواست قدرت» را در قلب نگره نيچه اي نهاد و بازگشت جاودان را به دور افكند (به رغم اين كه زرتشت نيچه آموزگار بازگشت جاودان بود).
    آموزه بازگشت جاودان ، همان «آشتي با زمان » است : با تاكيد بر «زمانمندي وجود» بر خصلت استعاري استعاره ها نظر مي افكند. به خلاف «خواست قدرت» كه با تعريف استعاره ها به مفاهيم و مقولات ، رقص و بازي آنها را به بهانه رفتن از سطح به «عمق» خفه مي كند، غافل از اين كه خود اين «مفاهيم» حاصل رسوب استعاره ها هستند و اين «عمق» به بيان فوكو در تفسير نيچه «چيزي جز يك بازي چين خوردگي سطح نيست. هرچه جهان در برابرديدگان ما عميق تر مي شود، درمي يابيم كه آنچه عمق انسان را پرورانده ، چيزي جز يك بازي كودكانه نيست.» اين همان «نيت خير نسبت به ظواهر» است كه با رها كردن خويش در بازي نيروها و امواج ، بخت و صيرورت و تصادف را بر جاي وجود و ابديت و ايستايي مي نهد و بدين ترتيب از مواجهه با استعاره ها به منزله «اشيا» خودداري مي ورزد و «واقعيت»ي را فراپشت تاويل و تفسير نمي شناسد. همان گونه كه فرويد «روياها» را «تاويل ها»يي مي دانست و كار خويش را «تاويل اين تاويل ها» معرفي مي كرد. (اين خصلت هرمنوتيكي هستي ، دعوي شناخت مطلق را به مثابه «آرزوي شناخت بدون شناخت» طرد مي كند.) هر واقعيتي حاصل روايتي است و روايت تلاشي است براي تثبيت شكلي از زيستن.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    Working...