نقدي برحقيقت متافيزيكي
متافيزيك و علم در پي تسخير اين زن همچون حقيقت يا فريب بوده اند تا از دهشت و هراس آن بكاهند. ازاين رو، فلاسفه در گريز از هول ماناي ناشناخته ، همچون مرتاضان در نيروانا آرام مي يابند: در سكون و خاموشي و ثبات و ايستايي ابدي! سكون و سكوتي كه شكل مثل و جوهر و سوژه... به خود گرفته و «زمان» ديگر چيزي نيست جز «صورت متحرك ابديت».
Metaphore معادل لاتين واژه استعاره است كه به معناي «فرابردن» است. لذا استعاره نوعي فراشد «انتقال» است: معنادار ساختن يك چيز از يك ساحت در ساحتي ديگر.
آن چنان كه چشمان محبوب را «دو اخگر آتش» مي يابيم كه به ما خيره شده اند. ما در اين «مطابقت» نه بر «تقليد»، بل بر اصل «اينهماني» پا مي فشريم به گونه اي كه طرف مقابل تشبيه را كاملا حذف كرده (چشمها) و طرف ديگر را بر جاي آن مي نهيم ، (اخگرها) گويي كه چيزي يكسانند. اما دو چيز از سنخ و جنس متفاوت ، چگونه مي توانند يگانه شوند؟
ما در تعريف «حقيقت» به «مطابقت با امر واقع» پيوسته با همين پرسش رودررو خواهيم بود: چگونه ذهن عين - سوژه و ابژه -كه به دو ساحت ديگرگون متعلق اند، مي توانند به تلاقي برسند؟ اين پيوند ميمون يا ناميمون در كجا محقق مي شوند؟
اين نقد اصلي نيچه به معرفت شناسي فلسفي است كه در اين مقاله بررسي مي شود.
نيچه با به چالش كشيدن نگره «مطابقت» در پي به ته رساندن لله ي جاودان فلسفه - حقيقت - تقلا مي كند. آن «حقيقت پس مانده»اي كه در پس حجاب در شكل و شمايل «شي ء في نفسه» كانتي ، خود به افسانه و اسطوره اي بدل شده ، اسطوره اي كه قرار است كار ديگر اسطوره ها را يكسره سازد.
اما به قول نيچه «شايد طبيعت (حقيقت) زني باشد كه حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود» زني كه هرگز به قانون «حقيقت به هر بهايي» تمكين نكند! زني كه فرمان «معرفت ، فضيلت است» را سر ننهد!
چرا كه «زناني كه به حقيقت علم و عينيت آن باور دارند، به دنبال شكل ديگري از نازايي هستند». با تبديل تفكر تراژيك به منطق ، اين نازايي عينيت مي يابد! منطق سعي در درهم تنيدن قلمرو ضرورت و ممكنات ذهن و عين دارد، اما زن با تعليق ميان اين دو قلمرو، با ايستادن در فراسوي صدق و كذب ، همچون مظنوني هميشگي رخ نمود. با ظهور متافيزيك غربي ، اين گونه زن فراموش شد: زن همچون زيبايي دهشتناك!
اما متافيزيك و علم در پي تسخير اين زن همچون حقيقت يا فريب بوده اند تا از دهشت و هراس آن بكاهند. ازاين رو، فلاسفه در گريز از هول ماناي ناشناخته ، همچون مرتاضان در نيروانا آرام مي يابند: در سكون و خاموشي و ثبات و ايستايي ابدي! سكون و سكوتي كه شكل مثل و جوهر و سوژه... به خود گرفته و «زمان» ديگر چيزي نيست جز «صورت متحرك ابديت». اين «ابديت» همان «مثل» است كه افلاطون آن را امور «واقعا واقعي» مي خواند يا به تعبيري ديگر «واقعيت بي زمان» است. تشبيه به مثل ، نفرت از زمان است و هر آنچه زمانمند است و در واقع پرستش «اكنون دائمي» است كه جهان را در ابديتي خاموش و بي جنبش فرو مي برد.
اما در نگاه نيچه ارجاع جهان به ذات و جوهري ايستا، خود به نوعي ترجمه واقعيت به زبان بيگانه است و تبيين صيرورت (زمانمندي) براساس ثبات (بي زماني) يا اساسا تبيين جهان براساس مثل ، نگرشي مطلقا استعاري از هستي است كه البته افلاطون با يكي انگاشتن مثل با اعداد، سعي در معقوليت بخشي به آن و نفي خصلت استعاري و زيباشناختي اش با جهان دارد. كاملا آشكار است كه وجود مقدار مجهول در معادلات رياضي چيزي كاملا از پيش تعيين و تعريف شده است و عملا آن چيز مجهول ، ديگر مجهول نيست. اين همچون پنهان كردن چيزي پشت بوته اي است و بعد فرياد زدن كه: «يافتم! يافتم!» به همين جهت است كه افلاطون ، شناخت را «بازشناسي» مي داند و اين كه شناختن چيزي كه هيچ نمي شناسيم ، امري محال است.
در واقع ، اين كمي كردن كيفيات ، حاصل آن «تفكر مفهومي»اي است كه از دل «برابر دانستن چيزهاي نابرابر» بيرون مي آيد. معادله اي كه كل متافيزيك را در خود فشرده : «همه چيز، يك چيز است» (براي ما نوكران بي جيره و مواجب سرمايه داري ، درك اين حرف چندان دشوار نيست: پول! هيچ چيز نيست كه قابل تحويل به پول نباشد) اين محاسبه پذيري زندگي يا همان «مفهوم سازي» جهان ، حذف و امحاي آن ماناي پنهان يا به تعبير نيچه ، «تبديل ناشناخته به شناخته» است كه از غريزه ترس و تلاش براي صيانت نفس ، سر بيرون مي كشند.
در واقع ، ميل به «صيانت نفس» در بن تمامي انگاره هاي ما پنهان است.
ازاين رو، به گمان نيچه ، «حقايق» چيزي جز مشتي استعاره نيستند كه براي بقاي شكلي از زندگي و مطلق انگاشتن آن ضروري اند. اين ميل و كشش بنياني به استعاره سازي ناشي از ترس و هراس ريشه اي است كه خود را در شكل فرو كاستن عين به ذهن و در نتيجه «انسان شكلي» جهان عيان مي سازد. انسان براي غلبه بر ترس از امر ناشناخته ، همه چيز را دستكاري كرده و شبيه خويش مي كند. اين «انسان شكلي» به معناي آن است كه واقعيت در زبان ، صورت خويش را مي يابد يا به تعبيري ديگر «ابژه» همان «سوژه عينيت يافته» است. چنين فهمي در اين بيان دكارتي به اوج خويش مي رسد: طبيعت به زبان رياضي سخن مي گويد! همان فهم كانتي كه طبيعت را همچون ماده خامي متصور مي شود كه فاهمه بدان نظم و صورت مي بخشد. ظهور عيني اين تصوير كردن عالم ، فناوري اي است كه با تبديل طبيعت به «انبار انرژي»، اين انسان شكلي جهان را به نهايت خود مي رساند.
بدين ترتيب ، «حقيقت » موجودي در حد قد و قواره هاي انسان نظرورز فيلسوف مي شود كه فلسفه اش از «انباشت نفسانيات» گرد آمده ، گو اين كه فيلسوف نقاب معصومانه و بيطرفانه بر چهره زده باشد و شكل يك دوستدار دانش و حقيقت به خود گرفته باشد، اما مهر انساني بر طبيعت زدن ، چيزي نيست جز رام كردن و به سلطه درآوردن آن و هرچه شكل سوژه به خود نگرفته باشد، حذف مي شود.
بنابراين در نگاه نيچه ، حقيقت «مجموعه اي از روابط بشري (است) كه به نحوي شاعرانه و سخنورانه تشديد و دگرگون و آرايش شده است و اكنون پس از كاربرد طولاني و مداوم ، در نظر آدميان ، امري ثابت و قانوني و لازم الاتباع مي نمايد.» ديگر آن تلقي پوزيتيويستي از واقعيت به عنوان «سنگواره سخت خشك و متصلب جدا از زبان» كه مبتني بر تمايز نهادن ميان فاكت و ارزش است ، كاملا بي معناست. (در نصيحت آمرانه «واقع بين باش»، خيره شدن به اين واقعيت! ما را به كنه اين حرف هگل مي برد كه ، در زير آسمان خدا هيچ امر بي واسطه اي وجود ندارد) بلكه يگانه واقعيت «واقعيت زنده بشري» يا همان «زيست جهان» است كه در «تجربه زيسته شده» رخ مي نمايد.
متافيزيك و علم در پي تسخير اين زن همچون حقيقت يا فريب بوده اند تا از دهشت و هراس آن بكاهند. ازاين رو، فلاسفه در گريز از هول ماناي ناشناخته ، همچون مرتاضان در نيروانا آرام مي يابند: در سكون و خاموشي و ثبات و ايستايي ابدي! سكون و سكوتي كه شكل مثل و جوهر و سوژه... به خود گرفته و «زمان» ديگر چيزي نيست جز «صورت متحرك ابديت».
Metaphore معادل لاتين واژه استعاره است كه به معناي «فرابردن» است. لذا استعاره نوعي فراشد «انتقال» است: معنادار ساختن يك چيز از يك ساحت در ساحتي ديگر.
آن چنان كه چشمان محبوب را «دو اخگر آتش» مي يابيم كه به ما خيره شده اند. ما در اين «مطابقت» نه بر «تقليد»، بل بر اصل «اينهماني» پا مي فشريم به گونه اي كه طرف مقابل تشبيه را كاملا حذف كرده (چشمها) و طرف ديگر را بر جاي آن مي نهيم ، (اخگرها) گويي كه چيزي يكسانند. اما دو چيز از سنخ و جنس متفاوت ، چگونه مي توانند يگانه شوند؟
ما در تعريف «حقيقت» به «مطابقت با امر واقع» پيوسته با همين پرسش رودررو خواهيم بود: چگونه ذهن عين - سوژه و ابژه -كه به دو ساحت ديگرگون متعلق اند، مي توانند به تلاقي برسند؟ اين پيوند ميمون يا ناميمون در كجا محقق مي شوند؟
اين نقد اصلي نيچه به معرفت شناسي فلسفي است كه در اين مقاله بررسي مي شود.
نيچه با به چالش كشيدن نگره «مطابقت» در پي به ته رساندن لله ي جاودان فلسفه - حقيقت - تقلا مي كند. آن «حقيقت پس مانده»اي كه در پس حجاب در شكل و شمايل «شي ء في نفسه» كانتي ، خود به افسانه و اسطوره اي بدل شده ، اسطوره اي كه قرار است كار ديگر اسطوره ها را يكسره سازد.
اما به قول نيچه «شايد طبيعت (حقيقت) زني باشد كه حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود» زني كه هرگز به قانون «حقيقت به هر بهايي» تمكين نكند! زني كه فرمان «معرفت ، فضيلت است» را سر ننهد!
چرا كه «زناني كه به حقيقت علم و عينيت آن باور دارند، به دنبال شكل ديگري از نازايي هستند». با تبديل تفكر تراژيك به منطق ، اين نازايي عينيت مي يابد! منطق سعي در درهم تنيدن قلمرو ضرورت و ممكنات ذهن و عين دارد، اما زن با تعليق ميان اين دو قلمرو، با ايستادن در فراسوي صدق و كذب ، همچون مظنوني هميشگي رخ نمود. با ظهور متافيزيك غربي ، اين گونه زن فراموش شد: زن همچون زيبايي دهشتناك!
اما متافيزيك و علم در پي تسخير اين زن همچون حقيقت يا فريب بوده اند تا از دهشت و هراس آن بكاهند. ازاين رو، فلاسفه در گريز از هول ماناي ناشناخته ، همچون مرتاضان در نيروانا آرام مي يابند: در سكون و خاموشي و ثبات و ايستايي ابدي! سكون و سكوتي كه شكل مثل و جوهر و سوژه... به خود گرفته و «زمان» ديگر چيزي نيست جز «صورت متحرك ابديت». اين «ابديت» همان «مثل» است كه افلاطون آن را امور «واقعا واقعي» مي خواند يا به تعبيري ديگر «واقعيت بي زمان» است. تشبيه به مثل ، نفرت از زمان است و هر آنچه زمانمند است و در واقع پرستش «اكنون دائمي» است كه جهان را در ابديتي خاموش و بي جنبش فرو مي برد.
اما در نگاه نيچه ارجاع جهان به ذات و جوهري ايستا، خود به نوعي ترجمه واقعيت به زبان بيگانه است و تبيين صيرورت (زمانمندي) براساس ثبات (بي زماني) يا اساسا تبيين جهان براساس مثل ، نگرشي مطلقا استعاري از هستي است كه البته افلاطون با يكي انگاشتن مثل با اعداد، سعي در معقوليت بخشي به آن و نفي خصلت استعاري و زيباشناختي اش با جهان دارد. كاملا آشكار است كه وجود مقدار مجهول در معادلات رياضي چيزي كاملا از پيش تعيين و تعريف شده است و عملا آن چيز مجهول ، ديگر مجهول نيست. اين همچون پنهان كردن چيزي پشت بوته اي است و بعد فرياد زدن كه: «يافتم! يافتم!» به همين جهت است كه افلاطون ، شناخت را «بازشناسي» مي داند و اين كه شناختن چيزي كه هيچ نمي شناسيم ، امري محال است.
در واقع ، اين كمي كردن كيفيات ، حاصل آن «تفكر مفهومي»اي است كه از دل «برابر دانستن چيزهاي نابرابر» بيرون مي آيد. معادله اي كه كل متافيزيك را در خود فشرده : «همه چيز، يك چيز است» (براي ما نوكران بي جيره و مواجب سرمايه داري ، درك اين حرف چندان دشوار نيست: پول! هيچ چيز نيست كه قابل تحويل به پول نباشد) اين محاسبه پذيري زندگي يا همان «مفهوم سازي» جهان ، حذف و امحاي آن ماناي پنهان يا به تعبير نيچه ، «تبديل ناشناخته به شناخته» است كه از غريزه ترس و تلاش براي صيانت نفس ، سر بيرون مي كشند.
در واقع ، ميل به «صيانت نفس» در بن تمامي انگاره هاي ما پنهان است.
ازاين رو، به گمان نيچه ، «حقايق» چيزي جز مشتي استعاره نيستند كه براي بقاي شكلي از زندگي و مطلق انگاشتن آن ضروري اند. اين ميل و كشش بنياني به استعاره سازي ناشي از ترس و هراس ريشه اي است كه خود را در شكل فرو كاستن عين به ذهن و در نتيجه «انسان شكلي» جهان عيان مي سازد. انسان براي غلبه بر ترس از امر ناشناخته ، همه چيز را دستكاري كرده و شبيه خويش مي كند. اين «انسان شكلي» به معناي آن است كه واقعيت در زبان ، صورت خويش را مي يابد يا به تعبيري ديگر «ابژه» همان «سوژه عينيت يافته» است. چنين فهمي در اين بيان دكارتي به اوج خويش مي رسد: طبيعت به زبان رياضي سخن مي گويد! همان فهم كانتي كه طبيعت را همچون ماده خامي متصور مي شود كه فاهمه بدان نظم و صورت مي بخشد. ظهور عيني اين تصوير كردن عالم ، فناوري اي است كه با تبديل طبيعت به «انبار انرژي»، اين انسان شكلي جهان را به نهايت خود مي رساند.
بدين ترتيب ، «حقيقت » موجودي در حد قد و قواره هاي انسان نظرورز فيلسوف مي شود كه فلسفه اش از «انباشت نفسانيات» گرد آمده ، گو اين كه فيلسوف نقاب معصومانه و بيطرفانه بر چهره زده باشد و شكل يك دوستدار دانش و حقيقت به خود گرفته باشد، اما مهر انساني بر طبيعت زدن ، چيزي نيست جز رام كردن و به سلطه درآوردن آن و هرچه شكل سوژه به خود نگرفته باشد، حذف مي شود.
بنابراين در نگاه نيچه ، حقيقت «مجموعه اي از روابط بشري (است) كه به نحوي شاعرانه و سخنورانه تشديد و دگرگون و آرايش شده است و اكنون پس از كاربرد طولاني و مداوم ، در نظر آدميان ، امري ثابت و قانوني و لازم الاتباع مي نمايد.» ديگر آن تلقي پوزيتيويستي از واقعيت به عنوان «سنگواره سخت خشك و متصلب جدا از زبان» كه مبتني بر تمايز نهادن ميان فاكت و ارزش است ، كاملا بي معناست. (در نصيحت آمرانه «واقع بين باش»، خيره شدن به اين واقعيت! ما را به كنه اين حرف هگل مي برد كه ، در زير آسمان خدا هيچ امر بي واسطه اي وجود ندارد) بلكه يگانه واقعيت «واقعيت زنده بشري» يا همان «زيست جهان» است كه در «تجربه زيسته شده» رخ مي نمايد.


Comment