Software / Narmafzar

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    Software / Narmafzar

    جنبش نرم افزاري و نظريه پردازي در علوم انساني، ضرورت ها و آسيب شناسي


    جنبش نرم افزاري از جمله مسائلي است كه در سال هاي اخير، به طور جدّي وارد عرصه ي ساختار علمي كشور شده است. در اين ميان توليد علم، شايد ساده‌ترين و به ظاهر روشن ترين تعبير از جنبش نرم افزاري باشد . امروزه بسياري از نخبگان و انديشمندان، استمرار حيات نظام را منوط به تحقق جنبش نرم افزاري، و درك صحيح آن مي دانند.


    چكيده :

    جنبش نرم افزاري از جمله مسائلي است كه در سال هاي اخير، به طور جدّي وارد عرصه ي ساختار علمي كشور شده است. در اين ميان توليد علم، شايد ساده‌ترين و به ظاهر روشن ترين تعبير از جنبش نرم افزاري باشد . امروزه بسياري از نخبگان و انديشمندان، استمرار حيات نظام را منوط به تحقق جنبش نرم افزاري، و درك صحيح آن مي دانند. لذا نياز به يك روش علمي، براي تبيين «مفهوم شناسي» ، « روش شناسي» و «فراگيرسازي» آن بسيار ملموس مي نمايد.
    آنچه در گام اول اين حركت، مهم به نظر مي رسد ، ارائه ي يك تعريف روشن و جامع از جنبش نرم افزاري مي باشد . به تعبيري، تبيين «چيستي» موضوع و‌ بيان افق ها و غاياتي كه در اين راه قرار دارد، مي تواند ما را قادر سازد ، در هر لحظه بتوانيم دست به سنجش فاصله مان با آرمان ها بزنيم. گام بعدي در اين مسير پرداختن به «چرايي» و ضرورت مسئله است .
    اينكه، چرا امروز جنبش نرم افزاري بايد مهم ترين دغدغه ي دانشگاه باشد ؟ و به تعبير ديگر در صورت عدم تحقق اين امرچه بحران هايي را بايد براي آينده، نظام و ايران، متصور بود ؟ گام سوم شناخت زمينه هاي يك جنبش همه جانبه در سطح جامعه ي علمي ، شناسايي آسيب ها و برطرف نمودن موانع مي باشد . از اين رو اين مقاله در سه بخش: مفهوم شناسي جنبش نرم افزاري و نهضت توليد علم ، آينده انديشي و ضرورت ايجاد تحول در ساختار توليد علم در حوزه ي علوم انساني و آسيب شناسي نظام انديشه سازي و توليد علم در خصوص مسائل ايران، به تبيين موضوع پرداخته و بالاخره پس از ارائه ي جمع بندي، به هدف گذاري و تعيين راهبرد ها با توجّه به سند چشم انداز توسعه ي بلند مدت جمهوري اسلامي ايران مي پردازد.

    واژگان كليدي: جنبش نرم افزاري، توليد علم، آينده انديشي، علوم انساني، شرق شناسي، آسيب شناسي، سند چشم انداز توسعه.

    مفهوم شناسي جنبش نرم افزاري و نهضت توليد علم

    مقدمه:
    جنبش نرم افزاري
    يكي از پرسش‌هاي ضروري و مهمّ، چيستي جنبش نرم‌افزاري است. اين اصطلاح از دو كليد واژه ي مدخل يعني: جنبش و نرم‌افزاري تشكيل شده است. البته در تبيين اين اصطلاح، يك سري واژه‎هاي ديگر هم مانند: پاسخ به سئوالات، توليد انديشه، نظريه‌پردازي و مانند اينها ذكر شده است. اصطلاح جنبش يا به تعبير ديگر نهضت، معمولاً در جايي گفته مي‎شود كه آن جامعه گرفتار ركود، سكون و ثبات است. لذا نهضت يك نوع حركت فزاينده است. نرم‌افزاري هم از اصطلاحاتي است كه امروزه بيشتر در علوم رايانه‎اي مطرح است، در برابر سخت افزار.

    معمولاً هر اقدام و فعاليّت علمي براي تحقق، نياز به دو بعد: سخت افزاري و نرم‌افزاري دارد. امور سخت افزاري عبارتند از: نيازهاي لجستيكي مانند : ساختمان، وسايل و امكانات مورد نياز براي آموزش پژوهش. طبيعتاً جنبش نرم‌افزاري به طور مستقيم با اين ساحت از برنامه‎هاي علمي، مرتبط نيست، البته آنچه گفتيم، مقدمه‎ و پيش نيازي براي تحقق جنبش نرم‌افزاري، خواهد بود. نرم افزار به محتواي علوم و آن چيزي كه به توليد انديشه و نظريه‌پردازي مربوط است، گفته مي‎شود.البته جنبش نرم‌افزاري، صرفاً به معناي آموزش، تدريس و تعليم و تعلم نيست. چرا كه اين فرآيند، قرن ها در جوامع و كشور خودمان هم وجود داشته است. دانشگاه از سال 1313 به سبك جديد تأسيس شد و قبل از آن هم ما مراكز علمي داشتيم .

    در واقع جنبش نرم‌افزاري ، يك پروسه و فرآيند خاص است كه مي‎خواهد، فرآيند آموزشي و علمي مجامع دانشگاهي را ، تغيير دهد. با اين پيش فرض كه وضعيت موجود، وضعيت مطلوبي نيست. جنبش نرم‌افزاري، ناظر بر اين موضوع است كه فرآيند علمي موجود در جامعه ي ما فاقد دو ركن مهم است: يكي ركن روحيه ي علمي و دوم نظام سيستماتيك علمي. جنبش نرم‌افزاري، يك حركت علمي اجتماعي است كه اين دو ركن (روحيه ي علمي و نظام سيستماتيك) را، به فرآيند تعليم و تعلم ما تزريق مي‎كند.

    روحيه ي علمي آن روحيه‎اي است كه همراه با اراده ي فهميدن، گشودن باب گفت‌وگو، نقادّي عالمانه و نوآوري است.

    نظام سيستماتيك نيز، داراي عناصري است. تبيين و كشف مباحث زير ساختي علوم، اوليّن عنصر آن است. تبيين و كشف مباحث زير ساختي و بنيادين علوم، بسيار ضروري است. چراكه بايد بپذيريم، هر نظريه اي كه مطرح مي شود، داراي پيش فرض هاي: معرفت‌شناختي، هستي‌شناختي و جهان‌شناختي مي باشد كه به عنوان مباحث زير ساختي و بنيادين همه ي علوم به شمار مي‎آيد.

    عنصر دوم نظام سيستماتيك علمي ، نيازشناسي فكري و نظري است. يعني به اين نكته بايد توجّه داشت كه به هر حال، انسان در جهاني زندگي مي‎كند كه در حال حركت و تغيير است. هم انسان ها از يك حركت هويتي و جوهري برخوردارند و هم كل عالم طبيعت، كه بشر در آن زندگي مي‎كند. تغيير و تحول، جزء لاينفك حيات فردي و اجتماعي است. لذا نظام سيستماتيك علمي، بايد بتواند نيازهاي متغيري را كه روز به روز نمايان مي گردد، بشناسد.

    عنصر سوم بازپژوهي و بازپيرايي ذخاير علمي گذشته است. يعني وقتي به نياز جديدي برخورد مي‎كنيم، نبايد از هويت علمي و فرهنگي گذشته ي خود‎ غافل گرديم. چرا كه مسأله امروز، در بستر ساختار هاي گذشته حادث گرديده، و لذا آسيب شناسي و بسط راهكار هاي ارائه شده توسط جامعه علمي گذشته، مي تواند راهگشا باشد .

    عنصر چهارم، پاسخ يابي و توليد علوم و انديشه‎هاي جديد است كه نيازمند نوآوري در انديشه ي موجود است. عنصر پنجم به مطالعه ي تطبيقي بين انديشه ي برگزيده و انديشه‎اي كه در مكاتب و نظريات معارض وجود دارد، اشاره دارد. توجّه به اين بعد، اولاً زمينه ساز اخذ ايده هاي نو گشته و ثانياً سبب يافتن آسيب هاي موجود، در انديشه هاي بومي خواهد گرديد .

    توليد علم
    در پاسخ به اين پرسش كه علم چيست ؟ در ادبيّات فلسفه ي علم، دونوع پاسخ وجود دارد : «معناي اصلي و نخستين علم ، دانستن در برابر ندانستن است. به همه ي

    دانستني ها، صرف نظر از نوع آنها، علم مي گويند و عالم، كسي را مي گويند كه جاهل نيست . مطابق اين معنا ، اخلاق ، رياضيات ، فقه ، دستورزبان، زيست شناسي، جامعه شناسي و نجوم همه علم اند ... كلمه KNOWLEDGE در زبان انگليسي، معادل اين معناي علم مي باشد . كلمه ي علم در معناي دوّم منحصراً به دانستني هايي اطلاق

    مي شود كه تجربه ي مستقيم حسي در داوري، يا گردآوري شان، دخيل باشد. علم در اينجا در برابر جهل، قرار نمي گيرد، بلكه در برابر همه ي دانستني هايي قرار مي گيرد كه آزمون پذير نيستند ... كلمه SCIENCE در زبان انگليسي، معادل اين معناي علم

    مي باشد » . سواي اين گوناگوني در تعريف علم، داعيه ي نخستين علوم و به ويژه علوم انساني و اجتماعي، آن است كه براي اصلاح جامعه ي بشري سامان يافته اند و اگر به كار اِصلاح جامعه نيايند، فاقد ارزش خواهند بود.اگر علم را به يك اعتبار به «مسأله» ،

    «راه حل مسأله» و «نقد» آن تعريف كنيم، ملاحظه مي كنيم در رشته هاي علوم انساني و اجتماعي ، علم را به تمام و كمال وارد مي كنيم . بدين معني كه هم مسأله را وارد

    مي كنيم و هم راه حل مسأله را و هم نقد آن را و پس از آموختن تمامي آن علم و استاد شدن در آن، مشاهده مي شود كه درباره فهم و تجزيه و تحليل مسائل اقتصادي، اجتماعي ، سياسي و تاريخي خود هنوز دست بسته ايم .

    «علوم اجتماعي نوين، چهره هاي گوناگوني از رفتار اجتماعي انسان را، مطالعه

    مي كنند. رفتاري كه فاعلان آن با ذهنيتي جمعي و تاريخي، آن را شكل مي دهند. لذا علوم اجتماعي رنگ و بوي شديد جغرافيايي و تاريخي دارند ... در واقع گوهر رفتار اجتماعي، در بر دارنده ي معنايي جمعي و تاريخي است كه ويژه ي قومي است كه آن را شكل داده است و از اين جهت با معني رفتار هيچ قوم ديگري، به آساني قابل جايگزيني نيست. با اين ويژگي مسلّمي كه رفتار اجتماعي دارد ، اكنون مي توان امكان و ميزان بهره مندي از علوم اجتماعي وارداتي - علومي كه در جاي ديگري ، رفتار اجتماعي ديگران را بررسي كرده اند - را دريافت و از پاره اي جهات، بي كفايتي آن را، در حل مشكلات اجتماعي كشور، روشن ساخت . با اين تعبير، مي توان نهضت توليد علم و نظريه پردازي در علوم و به ويژه علوم انساني و اجتماعي را، به بازشناسي مسائل بومي ، تلاش براي كشف راه حل ها و نهايتاً نقد و اصلاحِ آن ، اطلاق نمود.

    آينده انديشي و ضرورت ايجاد تحوّل در ساختار توليدِ علم در حوزه ي علوم انساني

    الف)چشم اندازها و روند تحوّلا ت غالب در كشور
    عمده‌ترين مسأله‌اي كه طي سال هاي اخير، از سطح بين الملل، به داخلِ كشور نيز كشيده شده است، بحث جهاني شدن و تسرّي يافتن كليه ي رويه ها و الگوهاي غالب در كشورهاي پيشرفته به سايركشورهاست. از اين رو، شايع‌ترين مسأله موجود در كشورهاي در حال توسعه، طي چند سال اخير، مسأله حركت به سمت الگويِ ليبراليسم وآزاد سازي هاي گسترده در تمامي عرصه‌هاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي مي باشد و به نظر مي رسد با تحوّلات صورت گرفته در عرصه ي فناوري اطلاّعات و گسترش روزافزون ارتباطات ، فرايند درهم آميزي با نظام جهاني ، بيش از پيش سرعت يابد.

    در اين ميان ايران نيز به عنوان كشوري كه همواره در پذيرش و به كارگيري الگوهاي جديد در جهان پيشتاز بوده است، در تأثيرپذيري از اين روند همه‌گير، مستثني نبوده و بدين سو، گرايش پيدا نموده است. البته به اعتقاد اكثريت قريب به اتفاق صاحبنظران ، آنچه كه در كشور اجرا شده، عيناً همسان با آن چيزي كه در غرب وجود داشته ، نبوده و همواره دخل وتصرفاتي در آن صورت گرفته است. با اين تفاوت كه برخي بر اين باورند كه جرح و تعديل صورت گرفته، با هدف انطباق و سازگاري با محيط ملّي ضرورت داشته است و ديگران همين امر را، موجب ناكارآمد شدنِ الگوهاي وارداتي، دانسته‌اند. علي ايحال كمتر كسي يافت خواهد شد كه منكرِ وجودِ اين جهت گيري، در فضاي اجتماعي ايران باشد. لذا توجّه به مسأله مهمّ صيانت از هويتِ فرهنگي و ملّي در اين روند و روال، بسيار حائز اهميت خواهد بود.

    و امّا در بعد ملّي ، اصلي‌ترين جريان و روند غالب، طي سال هاي اخير را مي توان به جوان شدن هرم جمعيتي كشور، نسبت داد. گستردگي موضوع به حدي است كه سايه ي جوان گرايي بر تمامي ابعاد مسائل اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي مشاهده

    مي شود. به نحوي كه در اكثريت قريب به اتفاق سياست ها و تصميمات متخذه از سوي دولت ، لاجرم مطالباتِ قشر جوان، در صدر اولويت ها قرار گرفته وكمتر سياستي را

    مي توان يافت كه بدون گرايش يافتن به اين موضوع ، به تصويب رسيده باشد.

    به عنوان مثال زماني را به ياد بياوريم كه اين گلوگاه جمعيّتي، دوران نوزادي خود را آغاز مي‌كرد. گويا در آن سالهاي جنگ و تحريم، عمده ترين دغدغه اي كه به اقسام مختلف، بر سنگيني تكاليف موجود بر دوشِ دولت مي افزود، تأمين به موقع و مكفي شير خشك براي اين طبقه ي جمعيّتي جديد بود. در ادامه همين گلوگاه جمعيّتي به محض گام نهادن به دبستان، دولت را با مسأله جديدي به نام كمبود ظرفيت هاي آموزشي ومسائلي از اين دست، مواجه ساخت . باگذر از سال هاي نوجواني و ورود به دنياي پرتلاطم جواني ، اكنون مسائل ديگري از جمله: كنكور، دانشگاه، اشتغال ، ازدواج و تأمين مسكن جزو تب دارترين و داغ‌ترين مطالبات اجتماعي قرار گرفته اند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2

    ب) نقاط ضعف موجود در ساختار توليد علم و چالش هاي پيش رو

    همان طور كه گفته شد، دو مسأله ي جهاني شدن در سطح بين الملل، و

    جوان گرايي در سطح ملّي از غالب ترين جريانات براي ايران در دوره ي كنوني مي باشند. تلاقي اين دو جريان، شرايط بسيار حساسّي را براي كشور ايجاد نموده، به گونه اي كه «اگر پذيرش بي چون و چراي فرهنگ غربي در شمار مطالبات قشر جوان قرار گيرد ، در هم آميزي با نظام جهاني، با سرعتي غير قابل مهار و البته در نقش يك كشور كاملا پذيرنده و تأثير پذير و به بهاي فراموشي فرهنگ و هويت ايراني و اسلامي ، صورت خواهد پذيرفت. »

    وجود ضعف هاي اساسي در نظام آموزشي و پژوهشي حوزه هاي علوم انساني، و ناتواني متخصصين اين حوزه ها، در اجتهاد علمي و نظريه پردازي براي تبيين واقعيات موجود و كشف و توضيح روح حاكم بر عمل جامعه ي ايراني و تقليد و ترجمه ي صِرف نظريات و تئوري هاي منبعث از بستر تحولات اجتماعي و فرهنگي مغرب زمين، و تحميل اين تئوري ها بر واقعيات ايران و آموزش و تدريس آن براي دانشجويان و متعلمّين داخلي ، موجب گرديده شكاف و فاصله ي عظيمي ميان ساختار فكري و باور هاي ذهني قشر تحصيل كرده با آنچه كه در دنياي واقعي پيرامون خود ملاحظه مي كند، ايجاد شود .

    اغلب آموزه ها و مفاهيمي كه در دانشگاه ها چه به طور مستقيم و از طريق تدريس نظريات و تئوري ها به دانشجويان رشته هاي علوم انساني آموخته مي شود و چه آموزه هاي رفتاري كه به طور غير مستقيم ، در ذهن دانشجو نقش مي بندد و بتدريج باور ها و اعتقاداتش را شكل خواهد داد ، منبعث از ساختار تحولات اجتماعي محيطي غير از ايران، مي باشند.

    از همين روست كه فارغ التحصيلان دانشگاه هاي داخل نيز همچون ديگراني كه براي تحصيل ، زحمت دوري از وطن را نيز به جان خريده اند، وقتي در موقعيت ها و مناصب مديريتي نيز قرار مي گيرند ، با بهره گيري از آموخته هاي علمي و دانشگاهي خود ، حتّي نمي توانند محيط مناسب و مطلوبي را براي همكيشان دانشگاهي و متخصص خود در كشور مهيا نمايند تا اين چنين شاهدِ پديده آزار دهنده ي فرار مغزها از كشور نباشيم.

    البته بايد خاطر نشان ساخت، استبداد حاكم بر كشور در نظام هاي پيشين و محدوديت هاي اعمال شده براي روشنفكران و انديشمندان علوم انساني و فقدان فضاي آزاد انديشي و بي اطلاّعي و نا آگاهي زمامداران و مردم از قابليت هاي اين علوم در بهبود تصميم گيري ها و سياستگذاري ها نيز، به عنوان يك عامل، موجب مهجوريت بيشتر اين علوم شده است.

    علي ايحال ضعف هاي ساختاري رشته هاي علوم انساني كه ريشه در غير بومي بودنشان نيز دارد. از يكسو به واسطه ي ناتواني عالمان اين علوم در سازماندهي و به كارگيري نيرو هاي بالقوه توانمند در كشور و از سوي ديگر القاء برخي آموزه ها و مفاهيم كه اساساً قرابتي با مقتضيات و الزامات زندگي در فضاي كنوني جامعه ايران ندارند ،

    زمينه ساز متمايل ساختن نيروهاي جوان ، مستعد و توانمند داخلي به خارج گرديده و شايد بتوان گفت كه اساساً آنها را براي خروج از ايران مهيّا و آماده ساخته و با سازماندهي و سياستگذاري ناموفّق در كشور ، آنها را بر اين كار مصمم مي سازد .

    از اين رو تلاش براي بومي سازي ، توليد علم و ايجادِ كرسي هايِ نظريه پردازي در علوم مختلف و به ويژه علوم انساني و اجتماعي، ضرورتي تمام عيار است كه بي توجّهي به آن، سبب هر چه تهي ترشدن كشور از سرمايه هاي انساني و فيزيكي، خواهد گرديد. در اين مورد نيز لازمه ي كسب موفقيّت ، آزادي انديشه و بيان در ارائه ي نظريات جديد است . طبيعتاً تقابل آراء و انديشه ها، مي تواند در ايجاد جوشش لازم براي ارائه ي نظريات و نظريه پردازي ها و هر چه بيشتر بارور شدن تحوّل علمي در جامعه مؤثر باشد.

    آسيب شناسي نظام انديشه سازي و توليد علم در خصوص مسائل ايران
    پس از رويارويي ايرانيان با تمدّن غرب در اوايل دوره ي قاجاريه و در پي شكست‌هاي نظامي از روسيه و از دست دادن بخش‌هايي از سرزمين ايران، موجي در اين ديار پديد آمد كه درصدد شناسايي علل ناكامي‌هاي نظامي و تفاوت به وجود آمده، ميان ايران و كشورهاي غربي بود. اين موج كه توسط برخي تحصيل‌كردگان و سياسيون پيگيري مي‌شد، ضمن توجّه به پيش‌زمينه ي ذهني از تمدّن كهن و تاريخي ايران، با مشاهده ي، فاصله و اختلاف سطح رفاه و معيشت و توليد كشورهاي غربي با وضعيت ايران، تلاش مي‌كرد علل و عوامل بوجود آورنده ي وضع مذكور را شناسايي كرده و به رفع آن اقدام كند. در نگاهي كلي و سريع به اين تلاش‌ها، مي‌توان اذعان داشت كه در حوزه‌هاي مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي و معرفتي، افرادي با خاستگاه‌ها و جهت‌گيري‌هاي مختلف ، تلاش‌هاي بسياري كرده‌اند تا در مسيري كه در گفتمان عهد قاجار ترقّي (پروقره) خوانده مي‌شد، گام بردارند.

    امروز با گذشت نزديك به دو قرن از اين تلاش‌ها، با مشاهده ي آمار و بررسي شاخص‌هاي مختلف و مهم‌ّتر از آن بر اساس ذهنيت غالب و مسلط، ايران كماكان كشوري توسعه‌نيافته، تلقي مي‌شود. به بيان ديگر علي‌رغم تمام تلاش‌ها، كوشش‌ها، مرارت‌ها و حتي خون‌هايي كه در مسير ترقّي و پيشرفت ايران صرف شده است، اين كشور كماكان در رديفِ كشورهاي توسعه‌نيافته قلمداد و طبقه‌بندي مي‌شود. نكته حائز اهميّت و توجّه آن است كه علي‌رغم تمام تلاش‌هايي كه در عرصه ي نظريه‌پردازي موضوع مذكور بعمل آمده – علاوه بر اقدامات عملي و اجرايي - ايران در زمره ي كشورهاي توسعه‌نيافته طبقه‌بندي مي‌شود. بنابراين مي‌توان ادعا كرد كه بيش از يك قرن تلاش سياستگذاران ، دولتمردان، محققان، انديشمندان و نظريه‌پردازان ايراني جهت

    ارائه ي توصيه‌ها و راهكارهاي خروج از وضعيت توسعه‌نيافتگي، ناكام مانده است.

    به عبارت روشن آنچه كه از آمار و اطلاّعات موجود و مقايسه آنها با استانداردهاي مورد توافق علماي حوزه‌هاي مختلف مي‌بايست به عنوان «واقعيت» و در كمال خضوع علمي پذيرفت، آن است كه واحد اقتصادي ـ اجتماعي ـ سياسي ايران نتوانسته است خود را در رديف كشورهاي توسعه‌يافته جاي دهد. توسعه نيافتگي ، عقب ماندگي ، كندي رشد و پيشرفت ، ناكامي در تجدّد و نوشدن ، در تمامي عرصه ها و شئونات زندگي و از جمله زندگي اقتصادي و وضعيت معيشتي مردم نيز ، قابل مشاهده است .

    با بررسي تاريخ معاصر كشور ملاحظه مي شود كه پس از درك مسأله اي عمومي تحت عنوان عقب ماندگي - كه خود در مقام مقايسه با پيشرفت هاي حاصل شده توسط ديگران حاصل گرديد - و گذر از مرحله اي كه شايد بتوان عنوان واردات نمود هاي عيني و ظاهري تمدّن غربي و يا غربزدگي را بر آن اطلاق نمود ، مرحله و دوره اي ديگر آغاز گرديد كه ضمن تقبيح مصاديق تقليد كوركورانه از ظواهر پيشرفت غرب ، توجّهات را به اين سمت هدايت نمود كه مظاهر رشد، ترقّي و پيشرفت غرب ، ريشه در يك تكامل فكري و علمي داشته و بدون درك و شناخت آن مباني علمي، نمي توان به پيشرفتي نايل آمد. از اين رو شاهد دوراني مي گرديم كه به جاي واردات محصولات فيزيكي و ملموس بر واردات محصولات فكري غرب -كه هر از چند گاهي در لواي مكاتب و ايسم هاي مختلف و متأثر از تحولات و بستر هاي اجتماعي و تاريخي غرب توليد و ارائه مي گشتند تأكيد و اصرار صورت مي پذيرد.

    البته به موازات واردات اين محصولات علمي ، تلاش هاي علمي ديگري نيز جهت پرداختن به مسائل ايران صورت مي گيرد كه به نظر مي رسد تا كنون به موفقيّت هاي چشمگيري دست نيافته باشد. لذادر ادامه بمنظور آسيب شناسي نظام انديشه سازي و توليد علم در كشور ، مروري اجمالي بر تجارب گذشته صورت خواهد گرفت:

    شرق شناسي
    شرق شناسي ، چنان كه از نامش پيداست، موضوعي دارد كه «شرق» ناميده مي شود و «شرق» مفهوم روياروي خود را، كه «غرب» باشد، به خاطر مي آورد. به اين اعتبار، شرق شناسي تفكيك شرق و غرب را در خود، نهفته دارد. مردم آن حوزه ي جغرافيايي كه «شرق» نام گرفته است، در طول تاريخ دراز خود، هرگز خود را زير اين عنوان نشناخته بودند تا آنكه اروپاييان آنها را در قرن نوزدهم (يا كمي بيشتر)، زير اين عنوان جمع كردند و به عنوان موضوع مطالعه، پيش روي نهادند. بدين ترتيب، شرق شناسي از آغاز عبارت بوده است از مطالعه ي «شرق» توسط غربيان به عنوان مجموعه ي فرهنگ ها و

    تمدّن هايي كه نه تنها از نظر جغرافيايي در جاي ديگري قرار دارند- كه از نظر جهات چهارگانه شرق خوانده مي شوند- بلكه فرق ماهيتي با تمدّن غرب نيز دارند.

    بايد تأكيد كرد كه شرق شناسي، با لذات، يك دانش اروپايي است كه تمام

    پيشداوري ها و ارزشگذاري هاي قرن نوزدهم، در آن نهفته است. شرق شناسي ، اين پيشداوري نهفته را در بر دارد كه تاريخِ انسان، عبارت است از: سير تكاملي مرحله به مرحله ، كه پيشرفت علم و تكنيك، معيار سنجش مراحل آن است و به هر جامعه اي بر حسب اين مراحلِ تكامل، بايد جايي داد و از آنجا كه اروپا، نقطه ي آخرين اين خط تكامل است، ديگر تمدّن ها و فرهنگ هاي بشري ناگزير، بر حسب اين مراحل تكامل و در مراحلي پيش از اروپا قرار مي گيرند و از اينجاست كه شرق شناس به خود حق مي دهد كه شرق را، چون موضوع علمي پيش روي قرار دهد و مطالعه كند.

    حتّي كساني كه در غرب، شيفته ي زندگي شرقي شده اند ، نيز چه بسا تصويري نادرست و ساده لوحانه از شرق داشته اند؛ و شرق را بيشتر از دريچه ي جهان افسانه اي نگريسته اند و هرگز نتوانسته اند تا در ژرفاي جهان شرقي و معناي زندگي آن، نفوذ كنند. تجليل هاي احساساتي از شرق، چه بسا چيزي نبوده است جز واكنش هايي سطحي و رمانتيك، در برابر پيشرفت صنعت و وحشت از سيماي آشفته ي زندگي در شهرهايي كه انقلاب صنعتي آنها را زير و رو كرده بود. واكنش سطحي در برابر اين وضع، موجب

    مي شد كه از شرق ، به عبارت ديگر از فقر و درماندگي آن، يك مدينه ي روحانيت و معنويت بسازند و در برابر «ماديّت» غربي قرار دهند.

    لذا شرق شناسي، هرگز نمي توانسته است بيرون از فضايِ تاريخي مسلّط بر آن ، به فرهنگ هاي غير غربي بنگرد و جز تحويل اين فرهنگ ها به جايگاهي در مفهوم غربي از تاريخ، چاره اي نداشته است. با چنين تصويري از تاريخ، تاريخ ها و تمدّن هاي شرقي، ناگزير در جايگاهي ماقبل تمدّن غربي، جاي مي گرفته اند و به آنها نه همچون
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #3

      ميراث هاي زنده ي بشري، بلكه همچون چيزهاي متعلق به گذشته نگريسته اند. به همين لحاظ، شرق شناسي از لحاظِ روش ، ادامه ي كار باستان شناسي است.

      مقصود از اين حرف، ناچيز شمردن كار شرق شناسان در مورد ابداع روشي براي بازيافتن صورت هاي اصيل آثار شرقي نيست، بلكه اين است كه اين آثار با نحوه ي رفتار شرق شناسانه ، ديگر نمي توانستند حامل معنايي باشند كه در اصل داشتند. اين آثار پيش از آنكه به دست مستشرقان بيفتند حامي معناي يك زندگي بودند؛ ادبيات. هنر و فلسفه يك قوم يا ملّت بودند كه در آنها «جهان» خاص خود را باز مي نمودند و تعبير و تفسير مي كردند. آنها در اين «جهان» زندگي مي كردند.

      شرق و شرقيان تنها از آن حيث كه جوامع يا جماعتي براي تفسير بودند، سودمند قلمداد مي شدند و بس . اينان همواره نمودار مي شدند ولي هيچ گاه نمودار كننده نبودند. شرق شناس است كه همواره حضور دارد، حال آنكه شرق همواره غايب است. شرق و شرقيان به عنوان «متون» و «موضوع هاي» واقعي خيالي در خدمتِ نويسندگان اروپايي، بودند. دنيايي نوشته هاي غربي و سكوتِ شرق، اين امكان را به وجود مي آورد كه چيزهاي گوناگوني، «شرقي» معرفي شوند و انگ «شرقي» بخورند.

      شرق شناسيِ آكادميك خيلي زود به صورت يك مكتب تفسير و منبع آگاهي درباره ي شرق، درآمد. انباشت شدن يافته هاي اين سنت فرهنگي درباره ي شرق، به تسهيل مأموريت خود گماشته ي غربيان، براي تغيير جهان مطابق با تصوّر خويش، كمك شاياني نمود. ادوارد سعيد با توجّه به نظر ميشل فوكو درمورد رابطه ي دانش و قدرت ، همكاري آگاهانه شرق شناس و قدرت هاي استعماري را بر ملا مي سازد و يك همكاري كه به وسيله آن شرق شناس به شكلي تجسمي، شرق را دريافتند و قدرت هاي استعماري به شكلي فيزيكي، آن را تصاحب كردند. بدين سان از قرن هجدهم به بعد ، دانش تجربه گرا به فرايند انباشت سرمايه و قدرت كمك كرد .

      به گفته ي ادوارد سعيد آنچه اين همكاري را ممكن ساخت، باورهاي مشترك

      نژاد پرستانه و امپرياليستي شرق شناسان دانشگاهي و سياستمداران استعمارگر بود.

      شرق شناسي در درجه ي نخست و بيش از هر چيز، مظهر تجدّد و فرزند ناتني آن، استعمار، بود.

      شرق شناسي به مثابه ي خود شناسي (شرق شناسي وارونه)
      اما چگونه شد كه ايرانيان براي بازشناختِ خود ، شرق شناس (يا دقيق تر ،

      ايران شناس) شدند؟ از كي شرق شناسي را به عنوان «خودشناسي»، آغاز كرديم؟ داستان از آن زمان آغاز شد كه ما به تاريخ خود به عنوان يك تماميت، و از بيرون آغاز به نگريستن كرديم. ملّت هاي شرقي زماني، شروع به باز شناختن خود از راه غرب كردند كه بار ننگ و نكبت تاريخ، برگرده شان نهاده شده بود. آنها در هم شكسته و تحقير شده، با ترس و احساس حقارت، شروع به بازنگريستن و تفسير دوباره ي گذشته ي خودكردند. به گذشته ي خود با كينه و دشمني نگريستند و شروع به جست و جويِ ريشه هاي انحطاط و درماندگي خود، در عمق تاريخِ خود كردند. و از اينجا بود كه تاريخ و علم، اصالت يافت. و اين تاريخ بر حسب مفاهيم غربي ، كه سطحي و ساده به ذهن روشنفكران اين سوي جهان راه يافته بود، تفسير شد و گرايش هاي گوناگوني براي تفسير اين سير انحطاط، در كار آمد. آنان با در آويختن به عوامل گوناگوني مانند: دين ، نژاد، ادبيّات و عرفان ، استبدادِ حكومت ها و تأثير تاخت و تازهاي خارجي، خواستند توجيه كنند كه چرا ما مانند غرب «پيشرفت» نكرديم و به روزگار علم و تكنولوژي، نرسيديم.

      يكي از اين گرايش ها، عبارت بود از طرد تاريخ زنده به سود تاريخ مرده و اين گرايش، هنوز هم بسيار ريشه دار و قوي است. اين گرايش عبارت است از: يافتن

      سر آغازي براي تاريخ پسرفت و بزرگداشت از دوران پيش از آن .

      شرق شناسي وارونه، گفتماني است كه روشنفكران و سرآمدان سياسي « شرقي»، به كار مي گيرند تا ادعا كنند، هويتي «حقيقي و اصيل» دارند، و سپس اين هويت را، به چنگ آورده و مالك شوند. اين شيوه ي هويت سازي براي خويش، غالباً به عنوان دانش خنثي كننده ي روايت غربي ها از شرق، وانمايانده مي شود. اما شرق شناسي وارونه، نه تنها شرق شناسي را كالبد شكافي نمي كند، بلكه مانند همه ي وارونه سازي ها ، بسياري از اصول هستي شناختي و شناخت شناسانه ي آن را به عاريت مي گيرد. شرق شناسي وارونه، در درجه اول اين فرض شرق شناسي را، كه يك تفاوت بنيادين ميان غرب و شرق از حيث ذات، مردم و فرهنگ ها وجود دارد، به گونه اي غير انتقادي مي پذيرد. شرق و غرب همچون موجوديت هاي جغرافيايي، تاريخي، و فرهنگي تصوير مي شوند كه ذاتاً با يكديگر نامقارنند. فرض بر اين است كه هر يك از آنها، تاريخ، تخيلات، سنت فكري، شيوه ي گفتمان، اصول اخلاقي، و فرهنگ خاص خويش را دارند كه به آساني قابل شناخت است. در اين مجرّدسازي، كه شرق و غرب را نسبت به هم، «ديگراني» بي چون و چرا مي پندارند، اين نقطه ي فرضي وجود دارد كه اين به اصطلاح شرق و غرب، تركيب بندي ها همگوني هستند.

      بدين سان شرقي ها ، حتّي در مقام تازه به دست آمده ي خويش، به عنوان سخنگويان و نويسندگان و بازيگران، همچنان سخت زير تأثير شنونده و متن و مخاطب غربي هستند. شرقي هاي محاصره شده، مجبور مي شوند در قلمرو حريف به، «جنگ براي به دست آوردن جايگاه»، دست بزنند. بسياري از روشنفكران به حاشيه رانده شده ي شرق ، كه در اين جنگ فرهنگي، زير تهديد زرادخانه برتر دشمن قرار دارند ، ناسيوناليسم، يعني الگوي ايدئولوژيكي دشمن ، را به كمك مي طلبند.

      شرق شناسي وارونه، مانند شرق شناسي، بر پايه برون نگري قرار دارد، امّا بيشتر به

      بازنمود (يا سرپرستي ) موكلان داخلي خويش علاقه دارد تا فهميدن ديگري نا آشنا و تسلط يافتن بر او . گفت و گوي شرق شناسي وارونه، به عنوان يك شكل گفتماني پسااستعماري، در درجه ي اول به موكلان خويش نظر دارد، و تنها در درجه ي بعدي، به حريفان غربي خود مي پردازد. شرق شناسي وارونه، از نظر صورت بندي دانش و قدرت نيز با شرق شناسي تفاوت دارد. شرق شناسي وارونه ، همانند شرق شناسي. يك گفتمانِ قدرت است. با اين تفاوت كه اگر دوّمي، بيان نظريات طرف پيروزمند است، شرق شناسي وارونه، بيان آرزوها و ناكامي هاي طرف شكست خورده است. شرق شناسي وارونه برعكس شرق شناسي، از دو ركن: پشتيباني دانشگاهي و نهادي برخوردار نيست. همچنين از: فراگيري ، اعتبار ، يا پژوهش هاي حجيم آن، بهره اي ندارد. شرق شناسي وارونه از شرق شناسي پراكنده تر، گذراتر، مبهم تر و نا پيوسته ترنيز مي باشد .

      بومي گرايي
      بومي گرايي را در گسترده ترين معنا، مي توان به عنوان آموزه اي تعريف كرد كه خواستار باز آمدن ، بازآوردن ، يا ادامه ي رسوم، باورها، و ارزش هاي فرهنگي بومي است. بومي گرايي در باور هاي عميقي چون مقاومت در پذيرش فرهنگ غير، ارج نهادن به هويت «اصيل» و راستين قومي خويش، ‌و آرزوي بازگشت به«سنت فرهنگي آلوده نشده بومي» ريشه دارد . بومي گرايي با شرق شناسي وارونه در همان رابطه اي قرار دارد كه اروپا مداري با شرق شناسي . بومي گرايي و اروپا مداري هر دو چتري هستي شناختي و شناخت شناسانه فراهم مي كنند كه در زير آن به وجود آوردن يك نظريه از روند تكامل تاريخ و يك خط مشي سياسي، امكان پذير مي شود.

      در حالي كه اروپامداري از انديشه هايي چون بي همتايي و مهتري غرب و تقدير تاريخي بي چون و چراي آن هواداري مي كند. بومي گرايي به تبليغ اين ايده ي بديع

      مي پردازد كه بايد اين روايت هاي بلند پروازانه و سرمشق ها را رها كرد، برانداخت، وارونه ساخت و درنورديد. بومي گرايي مولود شرايط رقّت بارِ استعماري و فضاي پرمشقّت دوران استعمارزدايي پس از جنگ دوّم جهاني است . اين مكتب، بيانگر واكنشي فرهنگي از سوي روشنفكراني بود كه مشتاق بودند بر استقلال تازه يافته ي خويش، تأكيد ورزند. هواداران بومي گرايي، مُصر بودند تا به بندگي فكري خويش پايان بخشند و حلقه هاي زنجير حقارتي را كه براي ساليان سال بر گردن آنها بسته شده بود، بدرند.

      بومي گرايي از همان آغاز خود را چيزي بيش از يك پاسخ صرفاً سياسي به استعمار، معرفي كرد. بومي گرايي، به عنوان مظهر ناسيوناليسم فرهنگي دوران پس از استعمار، در جهت به وجود آوردن يك قطب شناخت شناسي مخالف اروپا مداري نيز، تلاش مي كرد. نقد امپرياليسم و استعمار، راه را براي متّهم ساختن نظريه هاي علوم اجتماعي غربي، هموار كرد. منتقدان، شهاب كمان خويش را به سوي زبان و مفاهيمِ مفروضات علوم اجتماعي غرب كه داعيه ي جهان شمولي داشتند، نشانه رفتند. به گونه اي بر حق و با شدت استدلال شد كه پژوهش علمي ، در جهان غيرغربي بايد از ايجاد و به كار بستن مفاهيم و نظريه هايي كه با زمينه هاي اجتماعي، تاريخي، ويژگي هاي فرهنگي،
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #4


        جهان بيني ها، نيز سنت هاي فكري اين جوامع سنخيت داشته باشند، «اهلي و بومي» شود.

        خلاصه آنكه هواداران بومي گرايي ، تحت لواي اصالت بخشيدن و اهلي كردن ، تاريخمندي و جهان شمولي و نيز خود شيفتگي رهيافت هاي علوم اجتماعي غربي را، به زير سؤال كشيدند . آنان هشدار دادند كه بايد در برابر انديشه ها، مفاهيم، و نظريه هاي علوم اجتماعي غرب ، كه ظاهري جهان شمول به آنها داده شده ، گوش به زنگ بود و به وقت لزوم، پرده از رخسار آنها برداشت. روشنفكران جهان- وطني و غرب آموخته ي جهان سوّم، غالباً در برابر استدلال هاي بومي گرايان، به تقبيح و طعنه و يا سرزنش و مستهلك كردن اينان، متوسل مي شوند..

        درك جنبه هاي مثبت بومي گرايي، لكن نبايد به پذيرش غير انتقادي آن بينجامد، زيرا بومي گرايي، هم از نظر شناخت شناسي و هم از نظر اخلاقي، معايب عديده اي دارد. نخست آنكه هستي شناسي بنيادانگارانه و ذات بومي گرايي، كه همه چيز را به صورت ضدّيتي دو سويه، ميان «اصيل» و «بيگانه» مي بيند، غالباً به نفي هر آنچه غير بومي و غيرسنتي است، تحت لواي «بيگانه و خطرناك» مي انجامد. «اصالت پرستش»

        بومي گرايانه اغلب در هواداران آن گرايشي شديد به بت سازي و ستايش از تفاوت، به وجود مي آورد. ادوارد سعيد با تلقي بومي گرايي به عنوان مرحله ي كودكي ناسيوناليسم فرهنگي در جهان سوم، فقدان حافظه ي تاريخي را در آن، مورد انتقاد قرار مي دهد.

        او در اين باره مي نويسد: « بومي گرايي غالباً به ترويج روايتي عوام فريبانه در مورد گذشته و واقعيت مي پردازد كه معمولاً از قيود زماني جهان حاضر نيز، آزاد مي باشد.»

        بومي گرايي را همچنين مي توان به خاطر جدل هاي پر سر و صدايي مورد انتقاد قرار داد كه غالباً روشنفكران جهان سوم را، در ورطه ي قالب هاي ذهني تنگ نظر ،

        ابهام انديش، غربت زده و وطن شيدا گرفتار مي كند. ناسيوناليسم بيگانه ستيز، ذهنِ توطئه نگر، و گرايش به غرب ستيزي را مي توان از جمله غايات گفتمان بومي گرايانه دانست. نيازي به گفتن نيست كه اين گرايش ها، همراه ستايش غير انتقادي گذشته و هر آنچه بومي است، مي توانند براي طرح هاي ترقي خواهانه پيامد هاي شومي داشته باشند.

        تلفيق گرايي
        در تلاش براي توليد علم در داخل ، به گونه اي كه هم از علم روز غرب بهره برده باشيم، و هم برخي مؤلفه ها و ارزش هاي وطني را مدنظر قرار داده باشيم، دوره اي آغاز گرديد كه شايد بتوان عنوان «تلفيق گرايي» را بر آن اِطلاق نمود . ديدگاهي كه معتقد است، تصميم گيري ، سياستگذاري و سازماندهي اجتماعي بايد به طور اقتضايي و با توّجه به ابعاد متفاوتي از زندگي بشر ، مانند فرهنگ ، باورها و قوميت صورت گيرد. گرچه اين ديدگاه، در دوران فكري معاصر ايران به شكلي جديدي ارائه مي شود، ولي ريشه ي اين نگاه تلفيقي به دوران كهن تفكر ايران ، باز مي گردد. از طرفي در رابطه با پيشينه ي اين ديدگاه بايد اضافه نمود، با اينكه تلاش هاي تلفيق گرا همه به نيّت خير و در جهت بهروزي مردم صورت گرفته ، ولي تا به حال به جز ركود و ضعف دربنيان جامعه و رشد فرصت طلبان سياسي درسلسله مراتب اجتماعي ، هيچ نتيجه ي مثبتي را در بر نداشته است.

        اين ديدگاه كه بسيار جلب توّجه مي نمايد و هر فرد حقيقت جوّ ممكن است در ابتدا جذب آن شود، هميشه توسط سياستمداران و سياستگذاران فرصت طلب ،‌براي اِعمال سلطه ي فكري بر مردم و دنبال كردن منافع گروهي، مورد سوء استفاده، قرار گرفته است.

        به طور خلاصه، دو ايراد اساسي در رابطه با انديشه ي تلفيقي عبارت است از:

        1- اين انديشه ها براي سياستمداران وسياستگذاران فرصت طلب ، جهت توجيه تصميمات نادرست و فرار از نظارت مردمي، ابزار مناسبي را، مهيّا مي سازد.

        2- استفاده از اين نوع انديشه ها براي سياستگذاري و هماهنگي ، به دليل پيچيدگي هاي آن، غيرممكن بوده و سياست هايِ استخراج شده از اين تفكرات، يا شكست خورده و يا اصلاً به اجرا در نيامده اند.

        به طور كلي ديدگاه تلفيقي، سه خاصيت عمده دارد:

        1- اهميت زياد اطلاّعات، انديشه ، تفاسير ذهني، فرهنگ و باور هاي اجتماعي

        2- اهميّت كم طبيعت بشري و مفاهيم ساده شده ي مشترك و بين الاذهاني

        3- توّجه زياد به مكانيزم طراحي سياست ها و بي توّجهي به امكان پذير بودن و

        نتيجه ي سياست
        اين انديشه در حالي كه منتقدان خود را عوام زده و ساده انديش لقب مي دهد، خود دچار مشمئز كننده ترين مبهمات و اسير بدترين زنجيرهاي ذهني است و مي تواند هر مفهوم خالص و بين الاذهاني و مشتركي را با ابهامات خود مسموم نموده، مبدل به ابزار سلطه كرده و به جاي رهايي انسان، با گيج كردن، او را در گرداب مبهمات و كلي گويي اسير كند.

        تلفيق گرايي را نه مي توان نقد كرد و نه مي توان فهميد، نه ميتوان به كار برد و نه مي توان نتايج آن را پيش بيني كرد. تلفيق گرايي، تنها وسيله اي براي تفريح ذهني دانشمندان و توجيه اعمال سياست بازان است. هيچ ذهني نخواهد توانست دليلي در مخالفت آن بياورد ، زيرا اين نگاه بر اساس همراهي دو امر متضاد است.

        انديشه ي تلفيقي و پيچيده ، بر اساس اين فرض قرار دارد كه ابعاد مختلف جامعه بشر را مي توان باهم تركيب نمود و با آن به تصميم گيري اقتضايي در رابطه با جامعه، پرداخت . با اين ايده ، دانشمند قادر است به توجيه هر گونه پديده ي اجتماعي پرداخته و آن را از ابعاد اختياري خود، بسنجد. اما نكته اي كه انديشه ي تلفيقي از ارائه آن عاجز است، تعيين ملاكي است كه بايد براي انتخاب ابعاد و حدود پيچيدگي، استفاده نمود. اين موضوع باعث نوعي سردر گمي ريشه اي، در اين انديشه مي شود. به نحوي كه به تدريج انديشمند قائل به تلفيق، آنقدر ابعاد عجيب و غريب وارد الگوي خود مي كند كه نهايتاً هيچ كس جز خود وي قادر به درك آن نيست.

        اين گونه روش به دليل ناتواني در ارائه ي متدي دقيق براي تعيين مرزها و ابعاد آن، هميشه دستاويز نوآوران جاه طلب مي گردد. نوآوراني كه سعي دارند ميان بر زده و با نبوغ خود، مشكلات بشريت را كاملاً حل نمايند.

        معمولاً افراد علاقه مند به اين ديدگاه، به دليل آزادي عمل، در رابطه با روش خود با مجموعه اي خاص، به معماري دنياي خيالي خود، مي پردازند . اين موضوع باعث

        مي شود كه هر محققي، نتيجه ي منحصر به فردي براي خود بگيرد و هميشه امكان توليد تعداد نامحدودي از انديشه هاي پيچيده وجود دارد . اين باعث مي شود كه طرفداران انديشه ي تلفيفي، در نتيجه گيري ، بسيار متفاوت عمل كنند و بنابراين ، توافق كه لازمه هر سياست گذاري است، غيرممكن باشد.

        البته ديدگاه تلفيقي، منحصر به دوران جديد نيست، بلكه از گذشته ي دور در ايران، متداول بوده است. ميل به علامه شدن در ايرانيان، بدون توّجه به الزامات تخصصي هر علمي، از مهم ترين خواصي است كه چه در گذشته و چه در حال، انگيزه ي تلفيق را در ايرانيان بروز داده است. البته اين ديد غير تخصصي است كه اجازه ي هر تلفيق را

        مي دهد، ‌و گرنه توّجه به متد هر رشته ي علمي، ضرورت پرداختن به شكل دقيق آن را آشكار مي سازد و احتمال علامه شدن را، به صفر مي رساند. حتّي ديدگاه تلفيقي نيز، بر اين اعتقاد است كه هر سياستي، توسط افرد مختلف، به اشكال متفاوتي تفسير و تعبير

        مي گردد. بنابراين اگر در مراحل تصميم گيري، كوچك ترين ابهامي موجود باشد، نه تنها هماهنگي صورت نمي گيرد، بلكه همه ي افراد به نحوي شخصي و بدون هماهنگي با سايرين، آن را تفسير و مورد اجرا قرار مي دهند. بنابراين ضعفِ اصلي ديدگاه تلفيقي را، بايد در ساز و كار اجرايي آن جويا شد .

        در جمع بندي بايد اذعان داشت كه درك روشنفكران جديد ايران از « خود»، از جنبه ي تاريخي تحت تأثير دريافتشان از ديگري سلطه گر، يعني غرب بوده است. در برابر اين دشواري ، بعضي از آنها از تقليد كامل، يا گزينشي غربي گري و مدرنيسم، هواداري كردند. روشنفكران ديگر ، به دنبال نوزايي گذشته ي پرافتخار رفتند، و بعضي نيز كوشيدند ، به وسيله ي تلفيق و امروزينه كردن سنت ها، راه ميانه اي برگزينند . در پنج دهه ي اخير، روشنفكران ايران (هر چند به گونه اي ناپيوسته)، بيشتر اين راه ميانه را،

        بر گزيده اند. آنان تقليد بي فكرانه از غرب را فريبكاري، ‌و نوزايي گذشته را، كهنه پسندي تلقي كردند.

        انسان هميشه به موجوديت چيزها، وقتي كه از ميان رفتند، بيشتر آگاه مي شود و تا زماني كه بي واسطه در زندگي او، حضور دارند و با آنها، زندگي مي كنند، از آنها غافل است. انسان تا زماني كه دست و پايي دارد، با آن ها زندگي مي كند بي آنكه به دست و پا داشتن خود فكر كند. دست و پا، وقتي كه هست، وسيله اي است و بس و وسيله به خودي خود، اهميّتي ندارد، مگر براي بر آوردن مقصود.

        ميراث تاريخي نيز همچنين است. ما تا زماني كه ايراني بوديم، يعني تاريخ ، هنر و ادبيّات ، دين، اخلاق و ارزش ها، و به طور كلي زندگي خاص خود را، داشتيم ،‌ هرگز نمي پرسيديم كه ايراني بودن چيست؟ و درست از زماني كه ديگر نتوانستيم به آن معنا، «ايراني» باشيم، اين حكم صادر شد كه بايد ايراني بود . از آن پس بود كه « ايراني بودن» به ذات خود، ارزش شد.

        ما نيز وقتي آن پا و چشم تاريخي را، از دست داديم، گمان كرديم كه صرف داشتن آنها، ارزشمند است. ‌بي آنكه بپرسيم آنان كه اين پا و چشم را داشتند ،‌يعني نياكان ما، ‌با آن پا در چه راه هايي راه مي رفتند، و با آن چشم چه چيز هايي را مي ديدند؟

        داشتن آنچه كه نياكان ما به عنوان ابزار هاي لازم، براي يك زندگي ساخته بودند و به كار مي بردند غايت آمال زندگي ما بود. گمان مي كنيم و متوجّه نيستيم كه با ديگر شدن زندگي مان، ديگر آن ابزارها را نداريم و اگر هم داشته باشيم، نمي توانيم آنها را همان گونه به كار بريم كه آنان به كار مي بردند.

        هر تاريخي، تماميتي است كه همه ي عناصر آن، داراي هماهنگي كاركردي با هم هستند و هيچ تاريخي تكرار پذير نيست ، مگر به صورت مادهّ اي خام كه صورت تازه اي به آن داده شود. همان گونه كه آن معمار يا كاشي كاري كه آن بناها و نقش هاي شگفت، و آن زيبايي هاي حيرت آور را در اصفهان به وجود آورد، يا رضاي عباسي يا ملاصدرا يا همه ي آن بزرگان ديگر در تاريخ اين ملك ، هيچ يك اراده نكردند كه هنر يا شعر يا فلسفه ي« ايراني» به وجود بياورند، بلكه آنها بي واسطه تاريخ، خود را

        مي زيستند. و در متن آن زيبايي و انديشه مي آفريدند و آفرينندگيِ حقيقي، جز اين نيست. و اگر چيزي در اين آثار هست كه از ديد نگرنده ي خارجي به آنها، ويژگي قومي و يا ملّي مي دهد، همان چيزي است كه از زيست مشترك درمتن يك تاريخ، بر مي خيزد و نه از تصميمات مجدّانه ي شخصي يا برنامه ريزي هاي اداري.

        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #5
          اين بخش را با سخنان عبدالحسين زرّين كوب به پايان مي بريم كه مي گويد:

          « اگر بازيگري كه بر روي صحنه نقشي را بازي مي كند، به جاي آن كه خود را به كلي تسليم نقش خويش بكند، دايم به تماشاگران و دگرگوني هايي كه در سيما و نگاه و سكنات آنها روي مي دهد، توجّه كند ، از ايفاي نقشي كه بر عهده دارد باز مي ماند و نيروي فاعلي او صورت انفعالي، مي گيرد و گمان مي كنم توجّه دايم به اينكه غرب درباره ي ما چه مي انديشد و يا در ما چه تأثيري دارد نيز، فرهنگ ايراني را از آفرينندگي خويش باز مي دارد و وادار مي كند كه نقش خويش را به خاطر تماشاگران و غربي ها و غربي ستايان ، فدا كند . درست است كه اين توجّه به بيرون از وجود خويش، گهگاه به آفرينش گر وسعت نظر و فرصت ابداع مي بخشد، اما اگر وي فقط به همين برخورد با دنياي بيرون اكتفا كند، ديگر نمي تواند تمام شخصيت خود را، در نقشي كه برعهده دارد، بيرون بريزد.

          هدف گذاري و تعيين راهبرد ها با توجّه به سند چشم انداز توسعه ي بلند مدّت جمهوري اسلامي ايران

          بنا بر آنچه گفته شد، نوسازي نظام انديشه سازي و توليد علم در حوزه ي علوم انساني، به گونه اي كه در تلاش براي همسو سازي ساختار فكري و ذهني، با روح حاكم بر نحوه ي عمل جامعه ، قادر به نظريه پردازي اجتهادي گردد ، اولي ترين راهبرد، در راستاي توسعه ي علمي كشور و معكوس كردن فرايند فرار مغزها و جذب متخصصان ايراني مقيم خارج، مي باشد.

          از اين رو ضرورت مي يابد، متون و سرفصل هاي درسي رشته هاي علوم انساني دانشگاه ها ، به جاي تأسي و تقليد از الگوهاي مورد عمل در دانشگاه هاي خارجي ، مبتني بر نتايج و دستاورد هاي پژوهش هاي بنيادي و كاربردي انجام شده براي شناخت و تبيين واقعيات و استخراج نظم موجود در نحوه ي عمل جامعه ، تدوين گردند و به جاي تعليم صرف تئوري ها و نظرياتي كه انديشمندان ساير ملل، براي تبيين و تشريح اوضاع و احوال كشور هاي خود، ارائه داده اند ، با متمركز شدن بر نحوه ي عمل آنان در توليد علم و نظريه پردازي ، در باب مسائل مربوط به ايران در تمام حوزه هاي علوم انساني، اعم از: اقتصاد ، علوم سياسي ، مديريت ، جامعه شناسي و حتّي فلسفه و معرفت شناسي، مبادرت به نظريه پردازي اجتهادي و توليد علم بومي، گردد و ماحصل آن به عنوان متون درسي، به دانشجويان تعليم داده شود.

          مهم ترين وجه اين رويكرد، تأكيد بر ناكامي اقدامات انجام شده جهت ترجمه و تقليد و حتّي بومي سازي و تطبيق علوم وارداتي، با نياز هاي داخلي، جهت توسعه ي علمي كشور و ضرورت تلاش براي توليد علوم انساني جديد و سازگار با خصلت ها و

          ويژگي هاي جامعه ي ايراني است. از اين رو ضرورت مي يابد، اولاً دانشگاه ها رسالت صرفاً آموزشي خود را رها نموده و پژوهش محور گردند ، ثانيًاٍ فعاليِت هاي پژوهشي از تقليد و ترجمه و حتّي تطبيق، به سمت توليد نظريات جديد در باب مسائل ايران و ايجاد جنبش نرم افزاري، متمايل گردد و ثالثاً ، در نهايت نظام آموزشي مبتني بر نظريات و تئوري هاي منتج از اين فعاليّت هاي پژوهشي، پايه ريزي گردد.

          يقيناً تحصيل كردگان و فارغ التحصيلان اين نظام آموزشي پيشنهادي ، هيج جايي را مناسب تر از ايران براي حضور و زندگي و فعاليّت نخواهند يافت. چرا كه مجهز به علمي هستند كه منبعث از روند و روال تحوّلات همين جامعه بوده و علاوه بر آن قادر به تبيين و پيش بيني و تأثير گذاري بر رفتار مردم اين سرزمين نيز، مي باشد.
          در پايان بايد اذعان داشت، خوشبختانه بستر و فضاي لازم براي سياستگذاري در اين خصوص نيز ، هم در سند چشم انداز ايران در افق 1404 و هم سياست هاي كلي
          برنامه ي چهارم توسعه ي كشور، ايجاد شده است ، كه از جمله مي توان به فراز هاي ذيل اشاره داشت :
          - در اين افق ، ايران كشوري است توسعه يافته و متناسب با مقتضيات فرهنگي ، جغرافيايي و تاريخي خود و متّكي بر اصول اخلاقي و ارزش هاي اسلامي و ملّي.
          ... برخوردار از دانش پيشرفته ، توانا در توليد علم و فناوري ، متّكي بر سهم برتر منابع انساني و سرمايه اجتماعي در توليد ملّي.
          - ..... دست يافته به جايگاه اوّل اقتصادي ، علمي و فناوري در سطح منطقه با تأكيد بر جنبش نرم افزاري و توليد علم ......
          - تقويت وحدت و هويت ملّي مبتني بر اسلام و انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي و آگاهي كافي درباره ي تاريخ ايران ، فرهنگ ، تمدّن و هنر ايراني – اسلامي و اهتمام جدّي به زبان فارسي.
          - سازماندهي و بسيج امكانات و ظرفيت هاي كشور در جهت افزايش سهم كشور در توليدات علمي جهان و تقويت نهضت نرم افزاري و ترويج پژوهش .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #6
            ماهيت و گستره نهضت نرم افزاري




            در اين مقاله ابتدا مفهوم نهضت نرم افزاري و توليد علم و سپس ضرورت جنبش نرم افزاري در مسير توليد علم, آنگاه ضرورت حركت در مسير توليد علم و نهضت نرم افزاري و نيز نگاه هاي مختلف در زمينه توليد علم را بيان مي نماييم و در آخر موانع و مقدوراتي كه در اين مسير قرار دارند, مورد بحث قرار مي گيرند.


            موضوع بحث, مفهوم شناسي توليد علم در نهضت نرم افزاري, و رسالت حوزه و دانشگاه در دست يابي به فنون جديد, و توليد علم و نحوه تعامل اين دو نهاد علمي است. ابتدا مفهوم نهضت نرم افزاري و توليد علم و سپس ضرورت جنبش نرم افزاري در مسير توليد علم, آنگاه ضرورت حركت در مسير توليد علم و نهضت نرم افزاري و نيز نگاه هاي مختلف در زمينه توليد علم را بيان مي نماييم و در آخر موانع و مقدوراتي كه در اين مسير قرار دارند, مورد بحث قرار مي گيرند.

            تعريف نرم افزار

            آنچه كه در مورد چيستي جنبش نرم افزاري و مفهوم آن توسعه علم مي توان گفت ،اين است كه به طور طبيعي نرم افزار در مقابل سخت افزار قرار مي گيرد .تمدن شامل, يك نظام مفاهيم است كه به دنبال اين نظام مفاهيم, ساختارهاي اجتماعي شكل مي گيرد و بعد يك سلسله محصولات به دست مي آيند كه اين محصولات, يا از نوع ابزار آزمايشگاهي, يا از ابزار و وسايل توليدي هستند, يعني محصولات مصرفي سخت افزاري مي باشند. بنابراين آنچه در مظاهر تمدن بشري مي بينيد, همگي سخت افزار هستند. سخت افزار, به صنعت, محصولات صنعتي و ره آوردهايي كه در زندگي بشر دارد نيز, اطلاق مي گردد. نرم افزارها نظام مفاهيمي هستند كه پشتوانه توليد اين سخت افزارها مي باشند, و البته خود طبقات مختلفي دارند.

            مفاهيم بنيادي؛ مثل: فلسفه متدها, روش ها, منطق ها, نظام منطق ها, يا خود متدهاي تحقيق و مفاهيم تخصصي و مفاهيم اجتماعي توليدي هستند, لازم به ذكر است كه اينها نيز نرم افزار محسوب مي شوند . روبنايي ترين شكل آن, چيزي است كه امروز به نام نرم افزارها ديده مي شوند كه هدايت و كنترل ابزارهاي علمي, مثل رايانه را بر عهده دارد. بنابراين نرم افزار مفهومي اعم دارد. مفاهيم بنيادي و تخصصي جامعه, و مفاهيم عمومي, نرم افزار اجتماعي هستند, حتي مفاهيم تخصصي هم عميق ترين لايه نرم افزاري نيستند؛ زيرا خود آنها هم مستند به متد ها, و متد ها نيز مستند به فلسفه هاي متد در مفاهيم بنيادي مي باشند كه اين متد ها را سازمان مي دهند, لذا نرم افزار مورد نظر ما, مفهومي وسيع و عميق دارد.

            1-1-ضرورت تحقق نهضت نرم افزاري:

            دراين بخش لازم است ،در همان ابتدا به اصطلاح »نهضت« توجه ويژه شود .بديهي است ،زماني در جهت توليد نرم افزار قرار مي گيريم كه در مسير يك جنبش يا نهضت «اجتماعي» قرار گرفته باشيم, لذا امكان ندارد, عده محدودي بتوانند يك تحول بديع در گستره بسيار وسيع در عالم علم ايجاد نمايند, بلكه اين امر نياز به يك نهضت اجتماعي دارد كه در آن بايستي يك «انقلاب فرهنگي» پديد آيد و نگاه به فرهنگ تغيير كند تا حركت و سامان دهي توليد علم و نرم افزار تغيير يابد, بر اين اساس آنچه كه به نام نهضت نرم افزاري ناميده مي شود, يك واقعيتي است كه بايد شكل اجتماعي به خود بگيرد تا تعريفي روشن و گويا از يك حركت عظيم اجتماعي پديد آيد.


            ضرورت ايجاد نهضت اجتماعي و امكان توليد علوم اسلامي
            در قدم بعدي لازم است تأمل شود اگر نهضت اجتماعي در زمينه توليد علم به وجود نيايد ،با چه پيامدي روبرو خواهيم شد ؟

            يك ديدگاه اين است كه علم توليد كردني نيست, بلكه علم كشف واقعيت هايي است كه در طول تاريخ تدريجاً انجام شده است . ديدگاه ديگر اين است كه علم پديده ايست توليد شدني, و انسان آن را متناسب با نظام نيازمندي هاي خود توليد و بازسازي مي كند. اگر ما ديدگاهي را كه مي پذيرد علم توليد شدني است _ كه البته نگاه غالب مراكز علمي كنوني همين نگاه است_ بپذيريم؛ آيا علمي كه توليد مي شود, واقعاً يك علم است و همه دنيا بايد در يك مسير گام بردارند؟ اگر اين گونه است بايد سعي ما در جهت توليد علم و گسترش نرم افزار در جامعه باشد تا فاصله خودمان را با جريان توليد علم در عالم كم نموده و به كاروان علمي دنيا برسيم و حتي ضروري است از آنها نيز پيشي بگيريم, اما سؤال اين است: آيا بايد نهايت هدف ما اين باشد كه به ايده ها و انديشه هاي معمول به اين كاروان علمي برسيم و آنها را پشت سر بگذاريم يا اينكه بايد به سمت توليد علم «ديني» حركت كنيم؟ اين نگاه سوم, نگاهي است كه طبيعتاً طرفدارانش محدود تر از نگاه دوم است؛ در ديدگاه اخير با دو گونه علم رو به رو هستيم: ديني و غير ديني. اين گروه تقسيم بندي مورد نظر را به همه حوزه هاي علم تسري مي دهند و مي گويند حتي در علوم پايه و علوم نظري و محض هم دو جهت داريم كه حاكم بر توليد و گسترش تحقيقات هست؛ يكي در جهت پرستش خداوند متعال, و ديگري در جهت پرستش نفس و انسان پرستي. آنها مدعي هستند كه علم مي تواند در همه شاخه هايش توسعه يابد و توسعه اش نيز, بر اساس ايمان به خدا باشد. بر همين اساس, معتقد هستند كه تمام علوم, به ديني و غير ديني, و همچنين اسلامي و غير اسلامي تقسيم مي شود. اين نگاه يك نگاه غالبي نيست, ولي نگاهي است كه اندك اندك طرفداراني پيدا كرده است, بخصوص در حوزه علوم انساني كه طرفداران جدي تري دارد.

            در حوزه علوم انساني, بخشي از علوم بيشتر تحت تأثير ايدئولوژي ها هستند. عده اي جهت داري علم را با علوم انساني در بخش غير تجربي مي پذيرند و عده اي ديگر اين جهت داري را تعميم داده و به همه حوزه هاي علوم انساني گسترش مي دهند, و بعضي ها هم مرز بين حوزه هاي انساني و غير انساني را بر مي دارند و معتقدند ؛همه علوم, اسلامي و غير اسلامي دارند. من شخصاً طرفدار اين نظريه(نظريه سوم) هستم. البته اين استدلال در جاي خودش بايد مورد بحث و بررسي بيشتر قرار بگيرد.

            وجود اين نظريات متفاوت, طبيعتاً نگاه هاي متفاوتي را هم در جنبش نرم افزاري به دنبال خواهد داشت, و لذا راهكارها و ساز و كارهايي كه براي تحقق يك حركت اجتماعي در توليد علم ارائه مي گردد. نيز, متفاوت خواهد بود و همچنين موانع و آسيب هايي كه در توليد علم شناخته مي شود نيز, تفاوت خواهد داشت.


            1-2-ناكارآمدي نظام اسلامي و عدم توليد مفاهيم كار آمد ديني

            در اين مرحله اگر نظريه سوم در توليد علم را بپذيريم ، ناگزير با اين سؤال اساسي رو به رو خواهيم شد : وجود نهضت و جنبش اجتماعي در جهت توليد علم و نرم افزار اسلامي, چه ضرورتي پيدا مي كند؟

            تمدن غرب به بشر القاء مي كند كه بايد رابطه سعادت دنيايي را با بندگي و عبوديت قطع كرد.ارتباط بين حيات اين جهان و معنويت را بست, تا از اين طريق ،فقط سعادت بشر تأمين شود غربي ها هميشه سعي كرده اند با نوعي القاء و فرهنگ سازي, نشان بدهند كه در دنيا فقط يك راه سعادت در پيش روي بشر وجود دارد, و رسيدن به آن راه, در گرو بريدن زمين از آسمان است, و راه رسيدن به حق نيز از طريق عقل تجربي و عقل ابزاري و تجارب بشري به دست مي آيد ؛در مقابل, ما مدعي راه جديدي هستيم, و ريشه جنگ كنوني تمدن غرب و تمدن اسلامي, از همين امر نشأت مي گيرد .تمدن غرب معتقد است اين جنگ, جنگ جهاني چهارم است؛ جنگي بين ايدئولوژي هاي بر آمده از مدرنيته و يك ايدئولوژي بيروني است: ليبرال دموكراسي و اسلام. اين امر نشانگر آن است كه اسلام در موازنه جهاني, تبديل به يك عنصر تأثير گذار و مدعي راه جديد شده است.

            مهم ترين چيزي كه انقلاب اسلامي ايران براي بشريت به ارمغان آورد, اين است كه ثابت كرد راه ديگري به غير از راه و تفكر غرب نيز وجود دارد. حال اين سؤال مطرح است :براي اينكه بتوان اين راه جديد را جلوي بشر گذاشت, چه اقداماتي را مي توان انجام داد؟ هر انقلاب سياسي در ماندگاري خودش, نياز به يك نرم افزاري دارد كه بتواند ايده خودش را به مفاهيم كاربردي تبديل كند. اگر انقلاب اسلامي نتواند بين ايده هاي سياسي و مفاهيم كاربردي خودش رابطه برقرار نمايد, قدرت اداره را از دست خواهد داد و آن ايده ها متهم مي شوند به اينكه ايده هاي ذهني هستند و مكتب آنها نيز به ناكارآمدي محكوم مي گردد. همين سؤال كم كم در نگاه بعضي از روشنفكران كه در ابتدا به شدت طرفدار انقلاب اسلامي بودند, شكل گرفته بود ،ولي اكنون مدعي اند كه دين نبايد در امر اداره دنيا دخالت كند؛ چرا كه از نظر آن ها در اين زمينه دين ،ناكار آمد و ناتوان است .اين وضعيت به اين دليل اتفاق مي افتد كه رابطه ارزش هاي ديني و مفاهيم كاربردي قطع شده است و لذا دين به عدم كار آمدي در عينيت, متهم است. بنابراين, اگر بپذيريم كه اسلام بايد در حيات اجتماعي نقش ايفا كند, نياز است كه يك جنبش و نهضت نرم افزاري گسترده و اساسي صورت پذيرد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #7


              2-2-ضرورت مديريت شبكه اي تحقيقات

              نهضت نرم افزاري, همه فرهنگ تخصصي جامعه ديني را در بر مي گيرد. يك سوي آن فرهنگ ديني قرار دارد كه تفقه در آن بايد تكامل پيدا كند. البته لازم است اين تكامل بر مبناي حجيت, نه بر مبناي تئوري هاي حسي _ مثل نظريه هاي هرمنوتيكي و قبض و بسط شريعت _ استوار باشد و تعبد به گونه اي محوري در آن لحاظ شود.

              زاويه ديگر نهضت نرم افزاري در توليد علم, اين است كه بايد در عرصه علوم نظري و علوم تجربي نهضتي به وقوع بپيوندد كه تا ما بتوانيم علومي را كه راهكار دست يابي به آن ارزش ها را در اختيار ما قرار مي دهد, در جامعه خودمان توليد نماييم, لذا بايد يك نظام و شبكه هماهنگ اطلاعاتي ايجاد كرد كه يك بعدش اطلاعات ديني ناشي از تفكر ديني است؛ و در عين حال ابعاد ديگري نيز ايجاد شود كه بر مبناي انديشه ورزي و تجارب بشري باشد. اگر چنين شبكه را بتوان توليد كرد, مي توان از ورودي هاي مختلف, يك نظام هما هنگ را ارائه نمود.


              3-تعارض دائمي علم و دين در صورت اكتفا كردن به فقه موجود و علوم سكولار
              تعارض علم و دين در جامعه غرب, يك ورودي دارد كه آن ورودي ناشي از عقل نقاد خود بنياد و عقل ابزاري و تجارب بشري است. اين علوم وارد تصميم گيري و تصميم سازي اجتماعي مي شوند, اما وجود اين مسأله در غرب مشكلي ايجاد نمي كند؛ چراكه آنها رابطه سازماندهي حيات اجتماعي را با دين بريده اند, ولي ما مي خواهيم اين رابطه را در جامعه اسلامي ايران برقرار نماييم. براي اين كار دو ورودي داريم: يك ورودي نياز است كه از « آموزه هاي ديني » استفاده كنيم, و ورودي ديگر, ورودي « كارشناس » است.

              در حال حاضر, بر خلاف آن تصور كه, وحي و تجربه, و وحي و عقل را هم سو و هم كلام مي داند, در عينيت بين اين دو,تقابلي رخ داده است .اين تعارض دائمي بين مجلس ششم و شوراي نگهبان كه با غلبه گرايش كارشناسي مجلس رو به گسترش بود, ناشي از تعارض بين افراد نبود, بلكه ناشي از تعارض بين انديشه هاست, يعني يك ورودي علم است كه بر سر اين ورودي, عامل كنترل كننده دين قرار دارد. اينكه تصميم سازي را علم بر عهده داشته باشد و دين كنترل كننده علم باشد, كم ترين توجهي است كه به دين مي شود. لذا اگر بخواهيم نقش دين را گسترش داده و بدان در فرايند تصميم سازي اجتماعي نقش اول را بدهيم, با اوضاع كنوني جامعه, قطعاً تعارض گسترش پيدا مي كند.

              آنچه در نقد مصوبات مجلس ششم, توسط شوراي نگهبان اتفاق افتاد, بر مبناي يك دينِ حداكثري نيست. شيوه كنترل هم اين نيست كه بخواهند نظام را مقابل نظام قرار دهند, بلكه آن را تجزيه مي نمايند و مقابل مواد دين قرار مي دهند. البته در اين نگاه هم موافقت قطعي را لازم نمي دانند , بلكه عدم موافقت قطعي را كافي مي شمرند, ولي با اين همه علم كنوني اين حد از كنترل توسط دين را بر نمي تابد. اين امر گوياي اين قضيه است كه مطالبي را در آكادمي ها توليد كرده ايم كه ظاهراً نشان مي دهند وحي و تجربه با يكديگر هماهنگ اند, اما در عينيت با هم هماهنگ نمي باشند. در اين صورت, علم موجود, ابزار اداره مي باشد و نمي توان در اداره اجتماعي, از آن صرف نظر كرد.


              4-نقد و بررسي ديدگاه ها ي مختلف درباره ارتباط ميان علم و دين

              1-4-ديدگاه اول: حذف علم

              علم و دين دو پديده مستقل از يكديگرند كه هر كدام داراي ساختار خاصي هستند لذا اين مسأله مطرح است :در صورت تعارض علم با دين, چه بايد كرد؟ آيا بايد علم را تعطيل كرد؟ بديهي است كه اين امر امكان پذير نيست . بله, دوره اي بود كه حكومت ها بسيط اداره مي شدند و نظام تخصصي لازم نبود, اما در دوره اي كه افرادي با رشته هاي متعدد, و ده ها و صدها و هزارها كارشناس با گرايش هاي مختلف وجود دارد, نمي توان علم را از دايره اداره بيرون كرد.


              2-4-ديدگاه دوم: اصلاح قرائت ديني

              در ديدگاه دوم اين نظر مطرح است كه دين را بايد كنار گذاشت و « مدرنيزاسيون » يا اصلاح قرائت ديني ايجاد كرد ,تا دين از عرصه دخالت در امور اجتماعي كنار رود. آنها معتقدند فرآيند اصلاحات اجتماعي را بايد مبناي مدرنيزاسيون تعريف و قرائت دين را به نفع آن اصلاح كرد.


              3-4-ديدگاه سوم: عدم تعارض بين علوم واقع نما با دين

              ديدگاه سوم اين است كه هم علم, كشف واقع مي كند و هم دين؛گزاره هاي ديني و علمي و فلسفي ناظر به وجود يك واقعيتند. البته اين ادعا در عينيت واقع نشده و نظري است. بر فرض اگر انسان معصومي همه علومش با هم هماهنگ باشد _ كه قطعاً در معصوم چنين است _ ربطي به ما ندارد. ناگفته روشن است كه معارف ديني نوع بشر با علم تجربي اش, با فلسفه اش در ده ها و هزار ها مسأله با هم درگيرند.

              در صورت وجود عدم هماهنگي چه بايد كرد؟ دين بايد حذف شود يا علم, يا اينكه بايد بين اين دو هماهنگي ايجاد كرد. اين هماهنگي چگونه روي مي دهد ؟آيا بايد معرفت ديني را به نفع معرفت تجربي تغيير داد ؟اين كه خواسته و گفته غربي هاست .تمدن غرب دقيقاً دنبال اين است كه دين داري را بر مبناي توسعه مادي تعريف كند و اتفاقاً از وقتي اين نظريه پيدا شده است كه متأسفانه كليسا با علوم مدرن آشنا شده ، تلاش مي كند كه اين علوم را در عرصه مفاهيم ديني جريان داده ،مفاهيم ديني را به نفع آن تغيير دهد.

              ما معتقديم كه بايد معارف دين, مبناي توسعه تحقيقات و گسترش علوم و فن آوري شود, يعني دين در همه آنها جاري گردد؛ همچنان كه دين و اعتقاد ديني در معارف ديني جاري مي گردد, بايد در معارف نظري و كاربردي هم جريان يابد و همه اينها با هم يك منظومه هما هنگ و شبكه اي شوند. شبكه اي كه هر كجا انسان انديشمندي در اين شبكه تفكر مي كند, تفكرش جهتي واحد داشته باشد.


              4-4-ديدگاه چهارم: توليد بر اساس مفاهيم ديني

              آنچه غرب به دنبال آن است, ايجاد وحدت رويه در تحقيقات است. آنها درصددند هزاران دانش مختلف, هماهنگ و هم كلام باشد تا تثبيت اجتماعي پيش آيد. در اين امر هم نسبتاً موفق بوده اند. از نظر آنها علوم پايه, فيزيك نظري, فلسفه فيزيك, فلسفه حيات و فلسفه رياضي به منزله اصول اعتقادات كل علوم اند, به رغم آنها حتي در كاوش طب سلولي نيز, قوانين فلسفه فيزيك مي تواند جاري و ساري باشد. آنها در پي هماهنگي علوم اند. الان نيز به دنبال توليد شبكه مي باشند. شبكه اي كه همه گمانه ها و گزينش ها و پردازش هاي اجتماعي را هماهنگ مي كند, يعني همه جامعه وقتي گمانه زني كرده ،گزينه اي را بر مي گزينند در مرحله پردازش, گزينه هاي خود را با بقيه علوم هماهنگ مي كنند و هنگامي وارد شبكه مي شوند به گونه اي اطلاعات آنها پالايش مي شود كه همه اينها هماهنگ مي گردند. بنابراين قبول دارم كه رشته هاي ميان رشته اي در اين زمينه مي توانند كمك كنند, اما گستردگي علوم كنوني با انسان ها و آحاد حل نمي شود. لازم است منطق هايي را ايجاد كرد, يعني نظام منطقي اي ايجاد كرد كه آن نظام منطقي بتواند ميليون ها و ده ها ميليون گمانه اي كه در آن واحد زده مي شودرا هماهنگ نمايد. روشن است يك انسان نمي تواند اين مجموعه كارها را انجام دهد ،بلكه تنها يك نظام منطقي با يك سامان دهي درست مي تواند تحقيقات را تبديل به يك تحقيقات سازماني و شبكه اي كند.


              5- مراحل هماهنگي توليد علم ديني
              در توليد علم ديني بايد مراحلي طي شود, اول بايد « منطق تفكر ديني » با « منطق توليد علوم كاربردي » و « منطق برنامه ريزي عيني », _ مدل سازي عيني _ با هم هماهنگ شوند تا امكان توليد هماهنگ وجود داشته باشد.


              1-5- نگرش بعدي به تحقيقات, در تمام سطوح

              نكته اساسي و مهم اينست كه هماهنگي ميان علوم به اين معنا نيست كه اينها اجزاء نظام تحقيقات هستند. تحقيقات در حوزه تفقه ديني با حوزه علوم كاربردي و علوم نظري بايد « ابعاد » يك نظام تحقيقاتي شوند. منطق بايد به گونه اي باشد كه تحقيقات را بعد هم قرار دهد, يعني زمانيكه نظريه اي درباره علوم نظري و علوم كاربردي داده مي شود, آن نظريه بعد تفقه شود و تفقه را به يك معنا قيد بزند؛ كما اينكه تفقه بعد علوم كاربردي و علوم نظري شود و آنها را قيد بزند.

              تفاوت بعد و جزء, مثل وصف و اجزاست. ابعاد يك موجود با خود موجود, در هم تنيده است و نمي توان آنها را از هم جدا كرد. وقتي مي گوييم جسم سه بعد دارد, شما نمي توانيد يك جسم را در عينيت نشان دهيد ك طول و عرض و ارتفاع نداشته باشد؛ چرا كه ابعاد يكديگر هستند، نه اجزاء يكديگر. منطق ها بايد ابعاد مختلف تحقيقات را نشان دهند. اگر بخواهيم يك موضوع را بشناسيم .در واقع يك بعد آن « تفقه ديني » است و بعد دوم آن « علوم نظري » و بعد سوم آن بعد «تجربي » است. اين سه بعد بايد با هم هماهنگ شوند, نه سه واژه از هم جدا باشند كه ناظر به سه حيثيت از هم جدا شوند. آنها بايد هر سه, ناظر به يك واقعيت باشند و اين واقعيت بايد ابعادش در هم تنيده شود. اگر نتوان تعاريف را هماهنگ كرد, نمي توان به چنين واقعيتي دست پيدا كرد, لذا آنچه ضروري است اينست كه به سمت هماهنگ سازي نظام « تفقه ديني » و « علوم نظري » و « علوم كاربردي » حركت كرد .


              2-5-توليد منطق هاي تحقيق و فلسفه منطقي, جهت هماهنگي منطق ها

              توليد منطق هاي تحقيق و فلسفه منطقي, متوقف بر هماهنگ سازي منطق و قبل از آن محتاج فلسفه اي است كه بتواند روش شناسايي و متدها را هماهنگ كند. بعد از اينكه فلسفه اي توليد شد و نسبيتي ساخته شد كه بتواند متد ها را هماهنگ كند, بايد به سمت نظام متدها حركت كرد.

              بر اين اساس, متدولوژي تحقيقات, نظام مند مي شوند و ديگر در نظام اسلامي, حوزه و دانشگاه به اين معناي كنوني وجود نخواهد داشت, بلكه يك سازمان تحقيقاتي داريم كه ناظر بر ابعاد واقعيت حركت كرده و تحقيقاتشان در بعد يكديگر است و به تحقيق همديگر قيد مي زنند و منطق هايشان با يكديگر هماهنگ است.


              3-5- ايجاد مديريت شبكه اي

              توليد شبكه ،يعني ايجاد شبكه اي تحقيقاتي كه بتواند همه گمانه ها, « وارد » اين شبكه شود؛ در ضمن اينكه همه نتيجه گيري ها نيز از درون اين شبكه « خارج » گردد. در اين صورت, گمانه هاي فقهي, جامعه شناسي, اقتصادي, فيزيك, شيمي و رياضي با هم هماهنگ مي شوند, در واقع نظام علوم هماهنگ مي گردد. ايجاد يك تمدن ديني كه در آن از يك سو تفقه ديني دخالت فعال مي كند و از سوي ديگر, تجارب بشر و انديشه ورزي انسان نقش مؤثري دارد؛ در عين اينكه مي توان از تعارض هاي گوناگون اجتناب كرد و از مميزي شدن علم نيز بي نياز شد و صاحب علمي شد كه در ذات خويش مميزي شده و همگام با آموزه هاي ديني و تحت ولايت وحي گشته است. به هر حال وقوع اين امر, احتياج به يك « جنبش » اجتماعي دارد.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #8
                نگرشي نو به مفهوم جنبش نرم افزاري




                در جهان اسلام ، فرهنگ و تمدن اسلامي از بعثت پيامبر گرامي اسلام شروع شده و همين طور تا خلفاي بعد از ايشان ادامه داشته و سپس در عصر خلافت امويان و عباسيان به شكل گسترده تري ادامه مي يابد. از قرن سوم و چهارم به بعد با ظهور اسحاق كندي و متفكراني چون: زكرياي رازي ، فارابي و سپس ابن سينا، وارد مرحله نوين و جديدي مي شود.


                بحث حاضر در مورد توليد علم و جنبش نرم افزاري است ، لازم است در اين مورد، نسبت به سه مؤلفه ذيل ديدگاه كلي و جامعي مطرح شود:


                1ـ مفهوم و معناي توليد علم و جنبش نرم افزاري
                شايد بحث توليد علم و جنبش نرم افزاري ، همان پيشينه تاريخي و معرفتي بحث «توسعه علم» باشد.توسعه علم به معناي «development of sience» است. اكنون اين واژه با تعبير ديگري با عنوان «توليد علم» يا «production of sience» مطرح شده است ، پس در بحث توليد علم «development» تبديل به «Production» مي شود.

                اصطلاح جنبش ؛ «movement» كه در واژه «جنبش نرم افزاري» به كار رفته، بيشتر در جامعه شناسي استعمال مي شود. جنبش يا حركت، هم به روش «اصلاحي» ، (نه پايه اي و بنيادي) وجود دارد، كه از آن به «movement reform» تعبير مي كنند و هم به سبك «انقلابي» انجام مي پذيرد ، كه از آن به «revolationary movement» تعبير مي شود.

                در فرهنگ رايانه اي كلمه «نرم افزار» در مقابل «سخت افزار» قرار دارد. نرم افزار همان طرح ها ، برنامه ها و انديشه هايي است كه به رايانه داده شده، و به صورت CD و اينترنت و ... ارائه مي گردد. سخت افزار هم شاملِ سيستم رايانه، مانيتور، دستگاه پخش كن و ... مي باشد، لذا روشن است كه مفهوم نرم افزار از امور رايانه اي به عرصه علم شناسي و فرهنگ وارد شده و مفهوم و معناي خاص خودش را پيدا كرده است. البته معناي رايانه اي نرم افزار در جاي خود محفوظ است ؛ نرم افزار در عرصه فرهنگ و انديشه شاملِ علم و دانش و هنر و انديشه مي شود .


                2ـ جايگاه توليد علم و جنبش نرم افزاري
                جايگاه اين بحث از ابعاد مختلف قابل بررسي است:

                الف ـ بعد تاريخي: در اين رويكرد پرسش اصلي و اساسي اين است كه ، توليد علم از چه زماني آغاز شده و تا كدامين مرحله پيش رفته است ؟

                در فرهنگ و تمدن غرب، دانش و علم ، به مفهوم امروزي را تالِس ملطي در يونان آغاز كرده و اين حركت به تناوب تا قرون وسطي ادامه داشته و سپس در آغاز عصر روشنفكري «رنه دكارت» ظهور پيدا كرده است و پس از آن دوران جديد فرا مي رسد. در حال حاضر نيز جهان غرب دوران «پست مدرن» را تجربه مي كند.

                در جهان اسلام ، فرهنگ و تمدن اسلامي از بعثت پيامبر گرامي اسلام شروع شده و همين طور تا خلفاي بعد از ايشان ادامه داشته و سپس در عصر خلافت امويان و عباسيان به شكل گسترده تري ادامه مي يابد. از قرن سوم و چهارم به بعد با ظهور اسحاق كندي و متفكراني چون: زكرياي رازي ، فارابي و سپس ابن سينا، وارد مرحله نوين و جديدي مي شود و همين روال تا ابن خلدون ادامه پيدا مي كند و در عهد صفوي بزرگاني مانند: ملاصدرا ، ميرفندرسكي، اين رويه را ادامه مي دهند تا نوبت به افشاريه و قاجاريه و در نهايت نوبت به دوران انقلاب اسلامي مي رسد. بعد از انقلاب نيز چهار مرحله را تجربه كرده ايم :

                1ـ جنگ تحميلي و دفاع مقدس؛

                2ـ بازسازي اقتصادي؛

                3ـ بازسازي سياسي؛

                4ـ دوره جنبش نرم افزاري و توليد علم.

                جنبش نرم افزاري و توليد علم در جهان اسلام از دوران بعثت پيامبر گرامي اسلام آغاز و تا عهد انقلاب اسلامي ادامه مي يابد. بنابراين ، از بعد تاريخي ، دوره جنبش نرم افزاري و توليد علم ، دوره نوين و مرحله جديدي است.


                ب ـ بعد علمي توليد علم و جنبش نرم افزاري :

                اين بحث گاهي در فضاي فلسفه علم philosophy of since مطرح مي شود. در فلسفه علم، مباحث و مسائل كلي مورد بررسي قرار مي گيرد ،لذا توليد علم ، جزيي از توسعه علم است . در حال حاضر اين مفهوم علمي كه در عرف و فرهنگ امروز جهان غرب، فرهنگ و تمدن جوامع سكولار و حتي تا حدودي در جوامع غير غربي اسلامي رايج است. حال سؤالي كه ممكن است مطرح شود اين است : آيا بحث توليد علمي كه از سوي مقام معظم رهبري طرح شده و در شكل گيري و نضج در جامعه است، همان مسأله فلسفه علم است ، يا نه، همان بحث توسعه علم development of sienceاست كه فقط از لحاظ ظاهر عوض شده و با نام «توليد علم» مطرح مي شود؟ و آيا اين طرح جديد جزو همان بحث قبلي توسعه علم است كه در جهان امروز مطرح بوده و هست؟

                بي شك اين بحث نه از نوع فلسفه علم تئوري پردازان و فيلسوفاني چون كوهن و پوپر و پيروان شان است ،و نه از نوع بحث هاي مورد توجه كارشناسان توسعه مي باشد. مسأله بسيار فراتر از اينهاست.

                )عم يتساءلون عن النباء العظيم(؛ خبر ، خبر بزرگي است. )الذي هم فيه مختلفون(؛ ديدگاه ها هم متفاوت است. )كلا سوف تعلمون(؛ به زودي آن دسته كه اختلاف دارند، خواهند دانست كه اين نظر ، نظر بزرگي است. حالا مطبوعات (راستي و چپي) سكوت كنند، چه اهميتي دارد! هرچند متأسفانه حتي در سطح اساتيد هم اين خبر جا نيفتاده ، بعضي از دانشجويان هم خيال مي كنند؛ اين خبر نيز يكي از همان مباحث سياسي است و هدفي «انتخاباتي» و «تبليغاتي» پشت اين قضيه است! ولي نه، واقعيت چيز ديگري است؛ دانشجو و طلبه و شخصيت هاي فرهنگي (از جمله مربيان و معلمان) بايد به اين مسأله از زاويه متفاوتي بنگرند.

                تأكيد مي كنم كه مسأله حاضر ، مسأله فلسفه علم يا بحث توسعه نيست؛ مسأله ژرف تر و فراتر از اينهاست. اين پديده جايگاه خاص جنبش نرم افزاري و فلسفه توليد علم را معلوم مي كند. ما شاهد تولد يك پديده «ذوابعاد» هستيم.

                بدون شك اين نظريه مي تواند فلسفه جديد انقلاب اسلامي باشد؛ به همين دليل، نظريه جديد رهبر معظم انقلاب موفق و فراگير شده است، اما سؤال اينجاست : اين بي توجهي و عدم پي گيري مطبوعات و نشريات ناشي از چيست؟ مسأله غفلت است يا تغافل؟ بعضي خودشان را عمداً كنار كشيده اند؛ زيرا آنها مي دانند كجاي كار هستند! اين را هم مي دانند كه اگر قضيه را جدي بگيرند ، بايد از همه مواضع و منافع سخت افزاري شان دست بردارند و اهل نرم افزار و توليد علم شوند ؛ از طرفي براي برخي هم هنوز مسأله توليد علم درست جا نيفتاده و در نيافته اند كه رخ دادي شگرف و نو در فلسفه انقلاب اسلامي روي داده است . اين فلسفه نوين و ذوابعاد، يك فلسفه سياسي عميق است كه اهل علم و سياست را به تكاپو و پويايي وا مي دارد و يا فلسفه تربيتي و آموزشي است كه به فرآيند تعليم و تربيت، حركت و جنبش مي دهد و يا فلسفه اداري است كه سيستم مديريتي واداري جامعه را وارد مرحله نويني مي كند.

                در دعاي شريف افتتاح در فرازي از دعا، در وصف حضرت علي (ع) مي فرمايد:

                ) و ... آيتك الكبري و النباء العظيم(. قطعاً همين طور است. اين گونه نيست كه كوته بينانه ، پيش خود فرض كنيم كه حضرت امير المومنين علي (ع) يك شخصيت بزرگي است كه در فلان تاريخ به دنيا آمده و تمام زندگي نامه اش در 10 جلد كتاب عبدالفتاح عبدالمقصود گنجانده شده و در فلان تاريخ نيز عمر مبارك شان به سر رسيده است! نعوذ بالله ؛ حضرت اميرالمؤمنين (ع) يك نباء عظيم است كه مي تواند تمام زندگي بشر را زير و رو كند. بنده معتقدم در مورد امام خميني(ره)نيز قضيه مشابه حضرت امير المومنين علي (ع) است .

                بعضي ها به دليل اينكه توجه و شناخت حضرت امام خميني (ره) را به طور جدي مطرح مي كردم ـ كه نتيجه آن كتاب درآمدي بر مباني آثار و انديشه امام خميني شد ـ بنده را زير سؤال مي بردند و مي گفتند: «فلاني چرا اين قدر به امام (ره) اهميت مي دهي؟» البته شايد تقصيري هم نداشتند؛ چون آنها نمي دانستند كه امام (ره) نيز يك نباء عظيم و آيت كبري است. الان هم عده اي ادعا دارند كه طرح جديد جنبش نرم افزاري و توليد علم ، چيزي بيش از يك مسأله توسعه علم نيست و نهايت تأثير آن ، اين است كه بازار بحث توليد و توسعه علم را رونق مي بخشد ، اما به هيچ وجه ، اين ادعا درست نيست . در اين جنبش عظيم، بحث علم و تكامل علم و توسعه و ... همگي مژده دهنده تحقق يك فلسفه جديد است كه مي تواند فلسفه انقلاب اسلامي را در اين مرحله جديد روح تازه اي بدمد ؛از سوي ديگر ، اين نظريه آن چنان بزرگ و شگرف است كه مي تواند علم و هنر تمدن ما را وارد عرصه جديدي كرده ،نظام فعلي حوزه و دانشگاه و جايگاه نامطلوب علم و دانشجو و استاد را ، به نحو شايسته اي دگرگون كند.

                همان طور كه انديشه و تفكر امام (ره) ضامن تداوم و بقاي انقلاب اسلامي ايران شد ؛ در شرايط كنوني مسأله تازه متولد شده جنبش نرم افزاري مقام معظم رهبري نيز مي تواند ضامن بقاي فلسفه علم و انقلاب اسلامي در مجامع علمي و جامعه ما باشد . بدون شك حيات نظام تربيتي و سياسي و در يك كلام ، كليت انقلاب اسلامي در گرو رشد و نمو اين جنبش بسيار پر اهميت است، اينجاست كه ديگر مسأله توليد علم ، طبق ادعاي برخي يك معركه گيري فيلسوفانه نيست كه گروهي از اساتيد و دانشمندان گرد هم آمده و فلسفه بافي كنند .

                3ـ گستره گفتمان جنبش نرم افزاري و توليد علم

                گستره گفتمان جنبش نرم افزاري و توليد علم، گستره ساده و متداول ، علم و فلسفه نيست ،بلكه مي توان مسأله آن را درمسايل متعدد نظري و عملي دنبال كرد . گفتمان توليدعلم و جنبش نرم افزاري در قلمرو معرفت شناسي را مي توان در پنج گستره خلاصه كرد:

                الف ـ مسأله چيستي علم و هويت معارف كه مربوط به حوزه معرفت شناسي است .

                ب ـ گفتمان توليد در علوم بشري كه جزيي از علم شناسي و فلسفه علم است .

                ج ـ گفتمان توليد در علوم ديني (علوم حوزوي و الهيات) كه از مسائل فلسفه علوم ديني است .

                د ـ گفتمان توليد در هنر و ادبيات جزيي از جنبش نرم افزاري است كه جا دارد دچار تحول و رشد و توسعه شود .

                هـ ـ گفتمان توليد در معرفت عمومي.


                ضروري است در اينجا چند سؤال اساسي در اين زمينه مطرح شود :
                آيا توليد علم و معرفت در اين زمينه فقط در اختيار حوزويان و دانشگاهيان است؟ آيا معرفت و دانش مردم كوچه و بازار و روستا و اقصي نقاط كشور قابل رشد و توسعه نيست؟ آيا نبايد تحول و توسعه در معرفت عمومي جامعه ايجاد شود؟ پاسخ همه اين نوع پرسش ها كاملاً مثبت و قطعي است . اصولاًچرا علم فقط در اختيار و انحصار آموزش عالي و آموزش و پرورش و حوزه هاي علميه است ؟ چرا بايد معرفت و دانش و هنر فقط در اختيار كساني باشد كه مي توانند از امكانات آموزش عالي استفاده كنند؟ ما چگونه بايد معرفت بانوان خانه دار را افزايش دهيم؟ ما چگونه بايد از هوش و استعداد كساني كه به دانشگاه راه نيافته اند و يا كساني كه حتي به دبستان و دبيرستان نرفته اند، استفاده كنيم؟

                واقعاً بايد اين گونه مسائل مو شكافي و بررسي شود . فكر نكنيد اين وظيفه ديگران است نه، اتفاقاً ، اين تكليف الهي استاد و دانشجوست.

                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #9
                  نكته بسيار مهم ديگري كه نياز به توجه و اهميت جدي دارد، اين است كه جنبش نرم افزاري و توليد علم، به عنوان يك فلسفه سياسي، بايد يك پيامد سياسي داشته باشد. هريك از ما، به عنوان يك رأي دهنده ، ـ در هر گونه انتخابات كشوري و استاني ـ بايد يك شرط و ملاك اساسي و مهم در پذيرش نمايندگان خود داشته باشيم و بدانيم اين نماينده تا چه اندازه به جنبش نرم افزاري و توليد علم اشراف و اعتقاد دارد و در اين زمينه چه طرح و برنامه اي را دنبال مي كند . بايد بدانيم كه آيا واقعاً اهل علم و توليد معرفت است؟ و يا نه، جز شعار و سياسي كاري و برخوردهاي حزبي و جناحي ، كار ديگري نمي تواند انجام دهد. واقعاً زمان آن شده كه فرايند توليد علم يكي از اصلي ترين و اساسي ترين ميزان رأي ملت باشدو هر نماينده اي كه در اين خط مشي نيست، از سوي مردم طرد شود.

                  همان طور كه اشاره شد، بحث توليد علم و جنبش نرم افزاري ، يك فلسفه جديد، و يا به تعبير ديگر يك فلسفه «مواج» است، و بر خلاف فلسفه «راكد» كه گستره آن محدود به علم است، اين نوع فلسفه علاوه بر گستره علمي ، هنر و ادبيات و سياست و... را نيز در بر مي گيرد و زاويه ديد ما را نسبت به جهان دگرگون مي كند، اما دريغ كه برخي اهميت و عظمت كار را در نيافته اند .بخصوص مطبوعات جناحي كه طرح رهبر معظم رهبري را جدي نگرفته اند؛نه جناح موسوم به راست و نه جناح چپ؛ نه آن مطبوعاتي كه ـ در صورت تأمين منافع شان ـ كوچك ترين حرف رهبر انقلاب را تيتر كرده ، با آن به جنگ با جناح مخالف مي پردازند ، و نه آن مطبوعاتي كه مدعي اصلاحات و آزادي اند! از يك روزنامه نگار برجسته ـ مثلاً اصلاح طلب ـ پرسيدم: «فلاني ، چرا شما هيچ اهميتي به بحث هاي رهبر انقلاب در باب توليد علم و و جنبش نرم افزاري نمي دهيد؟» ايشان با كمال خونسردي و صراحت پاسخ داد: « به دليل اينكه ما مي خواهيم نان بخوريم! اگر ما اين حرف را در روزنامه مان تيتر كنيم و روي آن جولان دهيم، شايد مخاطبان مان بگويند اين روزنامه هم مانند فلان روزنامه دم از رهبري و اطاعت از فرامين او مي زند.» به نظر شما واقعاً در اين فضا مي توان انديشه و تفكر كرد؟

                  بنده بدون فلسفه بافي و بازي با كلمات ، صميمانه از همه دوست داران علم و دانش مي خواهم به خوبي دريابند كه اين جنبش ، متفاوت از بعضي جريان هاي نهضت آزاد انديشي است كه مباحث توليد علم را منحرف كننده مي دانند و فكر مي كنند كه هر كس اين نوع نشست ها و همايش ها را برگزار مي كند و يا در آن شركت مي جويد؛ يك انديشمند بيكار و بي درد است! صد البته حاميان واقعي اين جنبش در بسياري از موارد با بحث هاي علمي و فلسفي كه تاكنون بوده است مخالفتي ندارند ، ولي مدعي هستيم كه پيام مقام معظم رهبري اين نبوده كه فلسفه كنوني علم را ترويج و تقويت كنيم ،بلكه منظور از مسأله توليد علم و جنبش نرم افزاري ، تولد ايدئولوژي جديد و تكون يك فلسفه نوين است.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • honia2002
                    Member
                    • Nov 2005
                    • 156

                    #10
                    Many thanks

                    Comment

                    Working...