About Razieh & Marzieh

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1

    About Razieh & Marzieh

    وانت آبي رنگ، خانه اي براي راضيه و مرضيه

    خيابان نياوران، روبه روي كلانتري، در كنار پارك ، وانتي آبي رنگ، دو ماهي است كه پارك كرده؛ وانتي كه زندگي خانواده يي در آن جريان دارد؛ تنها مامن و سرپناه چهار انسان.

    نزديك وانت مي شوم. قدم هايم را كندتر مي كنم تا تصويري كه از محل زندگي شان در ذهنم در حال شكل گرفتن است واضح ترسيم شود.

    مرد پشتش به من است و در گوشه يي تاريك صورت دختركي پيداست كه مرا مي بيند و ديگران را از حضورم مطلع مي كند. علي اكبر پدر اين خانواده از ماشين پياده مي شود. نگاهم داخل آن مكعب كوچك را جست وجو مي كند. زني در حالي كه شانه هايش تكان مي خورد پشت به من در كنار دو دختر كوچك كه سر به زير مرا نگاه مي كنند، نشسته و گاهي مي خندند.

    پنج ماه است كه ديوارهاي خانه شان پلاستيك هاي كشيده شده دور وانت است و فرش زير پاي شان موكتي سبزرنگ كه شب ها يك تكه پرده مي شود براي در و پنجره خانه كوچك شان، تا شايد بتوانند حداقل هنگام خوابيدن چيزي شبيه به امنيت در خانه بودن را حس كنند. علي اكبر 49 ساله است، هر چند كه سن واقعي او بسيار بيشتر به نظر مي آيد. او و خانواده اش روزگار سختي را مي گذرانند.

    زماني نه چندان دور خانه يي در رباط كريم اسلام شهر داشتند. خانه كوچك و محقري كه سرپناه شان بود. شغل جوشكاري علي اكبر درآمد ثابتي برايش نداشت. به همين خاطر خانه شان را فروخت. با 7 ميليوني كه از فروش خانه به دست آورد يك پيكان خريد تا به وسيله مسافر كشي درآمد ثابتي داشته باشد و كمي هم پس انداز كند.

    چند وقتي نگذشت كه متوجه سختي كار جديد شد. پيكان را در قبال يك چك چهار ميليوني و يك زمين فروخت. اما بخت با علي اكبر و خانواده اش يار نبود چرا كه خريدار يك كلاهبردار حرفه يي و فراري از آب درآمد. «تا فهميدم چه خبر است من ماندم و يك چك چهار ميليون توماني از حسابي بسته شده و يك زمين با دو صاحب ديگر.»

    مدتي را در جست وجوي كار به ده عباس آباد در ساوه رفت. با پول باقي مانده، خانه خرابه پدري خود را تعمير كرد و در شركت خاكسر شروع به كار كرد. با تمام شدن كار و پايان قرارداد با پيمانكار باز هم علي اكبر بيكار شد. «در عباس آباد بايد زمين كشاورزي داشته باشي تا بتواني روزگارت را بگذراني. ما كه هيچي نداشتيم. مجبور شديم اثاث مان را جمع كنيم و بگذاريم داخل انباري همان خانه قديمي. چند وقت بعد فهميديم كه همان خرت و پرت ها را لات و لوت هاي آنجا دزديده اند. آنجا اصلاً امنيت نداشت.

    نمي توانستم زن و بچه هايم را شب ها تنها بگذارم. براي همين به اجبار با خودم آوردم شان تهران.» علي اكبر و پسر 25 ساله اش مي توانند كاري در تهران پيدا كنند. آنها هم به جرگه هزاران افرادي درآمده اند كه از طريق جمع آوري ضايعات (پلاستيك و مواد قابل بازيافت) زندگي شان تامين مي شود. حدود 10 ساعت در روز هر دو كار مي كنند تا در آخر هفته بين 30 تا 35 هزار تومان درآمد داشته باشند. مدتي است پسرش شب ها در انبار مي خوابد تا از ضايعاتي كه جمع آوري مي كنند مراقبت كند و خواهرانش فضاي بيشتر براي خوابيدن داشته باشند.

    در ميان صحبت هاي من و علي اكبر، زن رويش را به سمت ما برمي گرداند تا صاحب صدايي را كه از زندگي شان مي پرسد، ببيند. با گوشه روسري اشك هايش را پاك مي كند و سعي مي كند با لبخند جواب سلامم را بدهد. اولين جمله يي كه مي گويد برايم جالب است «نمي دانم چرا گريه ام گرفته. من حالم خوب است و خدا را شكر مي كنم. فقط نمي دانم چرا امروز ياد خانواده ام افتاده بودم.»

    دختر ها مادرشان را نگاه مي كنند و بعد باز هم هر كدام مشغول كار خود مي شوند و من تعجب مي كنم كه او چگونه در اين شرايط براي گريه كردن ، دنبال دليل است. مرضيه 12 سالش است؛ دختري دوست داشتني با چشمان درشت مشكي در حالي كه موهاي سياهش را روسري سياه و سفيدي پوشانده است. از آبان ديگر نتوانسته به مدرسه برود و اين روزها همدمش مجله جدولي است كه سعي مي كند خود را با حل آن مشغول كند. وقتي با لبخند نگاهم مي كند سوال كليشه يي وقتي كه بزرگ شدي دوست داري چه شغلي داشته باشي را مي پرسم. مي خندد و سرش را پايين نگه مي دارد.

    در مقابل اصرار مادرش آرام مي گويد «اول دوست داشتم بازيگر بشوم ولي الان مي خواهم وكيل بشوم تا بتونم از كسايي كه حق شان خورده شده دفاع كنم.» راضيه دختر كوچك 8 ساله خانواده با تي شرت آستين كوتاه در گوشه يي نشسته و با دو عروسك كوچك پلاستيكي كه پدر ديروز براش خريده بازي مي كند؛ عروسك هايي كه لحظه يي از خودش جدا نمي كند.

    او هم مانند مرضيه فرصت خداحافظي از دوستانش را نداشته است. دفترچه كوچك مشقش را نشانم مي دهد و مي گويد؛ «منم دوست دارم يك روز معلم مهدكودك بشوم.» رقيه از ماموران شهرداري مي گويد كه هر روز مهمان ناخوانده شان هستند و از انتخاب اين مكان برايم مي گويد؛ «بالاي اين پارك حمام و دستشويي است.

    يك روز صبح مرضيه و راضيه به دستشويي مي روند. بيرون در يك مرد ميانسالي ايستاده بوده كه به بچه ها مي گويد بياين برويم اون بالا تا بهتون پول بدم. بچه ها حسابي مي ترسند و سريع برمي گردند. بعد از چند دفعه ديگر كه آن مرد را در همين اطراف ديدند جريان را گفتند. از آن روز به بعد يك ثانيه هم تنهاشان نمي گذارم. روبه روي مان كلانتري است. ما براي اينكه امنيتش از جاهاي ديگر بيشتر است ماندگار شديم تا مواقعي كه همسرم نيست امنيت داشته باشيم اما شهرداري مي گويد برويد در كوچه پس كوچه. مگر مي شود رفت جلوي در خانه مردم زندگي كرد.»

    رقيه 29 سالش است اما او هم مانند همسرش بسيار شكسته شده است. وقتي از خانواده و بستگانش مي پرسم باز هم اشك هايش سرازير مي شود. از خواهرهايش ناراحت نيست چون به قول خودش«در خانه مردي غريبه هستند و كاري نمي توانند بكنند.» اما او هرگز نمي تواند فراموش كند كه چگونه پدر و دو برادرش آنها را تنها گذاشته اند.

    در حالي كه سرش را بالا مي گيرد و خدا را شكر مي كند مي گويد؛ «مردم اينجا خيلي مهربان هستند. براي مان غذا مي آورند و بعضي وقت ها هم پولي مي دهند. مرد رستوران داري است كه هر شب به ما سر مي زند و كمي كمك مان مي كند اما همين كه به ما سر مي زنند و دلداري مان مي دهند براي مان كافي است.

    حتماً كه نبايد پدر و مادر باشند. اين آدم ها از برادرهايم برادرتر هستند.» رقيه تمام اتفاقات اخير را امتحان الهي مي داند و خدا را شكر مي كند و مي گويد؛ «اين شرايط باعث شد تا خانواده ام را بشناسم. آنها زماني كه وضع مان خوب بود ما را تنها نمي گذاشتند اما الان كه به كمك شان نيازمنديم از ما فراري هستند. دلم روشن است كه به زودي اين وضع تمام مي شود و شرايط مثل سابق خواهد شد. آن وقت من هم ديگر با هيچ كدام شان كاري ندارم اما محبت اين خواهر و برادر هاي رهگذر را كه هر روز به ما سر مي زنند فراموش نخواهم كرد.»

    مردي به ما نزديك مي شود و كيسه يي از حبوبات را به رقيه مي دهد اما او مي خندد و به خاطر نداشتن گازي كه بشود روي آن چيزي پخت همراه با تشكر فراوان حبوبات را پس مي دهد. علي اكبر در پشت وانت را باز مي كند و پتويي رويش مي اندازد تا بنشينم و آن وقت است كه سختي نشستن روي كفه آهني را بهتر درك مي كنم. وقتي مي نشينم بهتر مي توانم داخل وانت را ببينم. حسابي تاريك است. روبه رويم تلويزيون 14 اينچ قديمي قرمز رنگي روي چند پتو قرار دارد و بالاي سرم چراغي آويزان است و يك فلاكس چاي كه به ديوار پلاستيكي آويزان است.

    تقريباً تمام اثاث شان همين است. از بچه ها مي پرسم كه چرا برنامه كودك را نمي بينيد. رقيه مي خندد و برايم مي گويد كه ديشب يك نفر براي مان اين تلويزيون را آورد. همسرم از تير چراغ برق نزديك مان برق گرفته است. براي همين فقط شب ها است كه برق داريم و بچه ها مي توانند تلويزيون ببينند.

    به رقيه مي گويم كه همسرت خيلي پير شده اما قبل از اينكه او چيزي بگويد مرضيه سرش را بالا مي آورد و مي گويد؛ «خيلي سخت است براي كسي كه دو سال ژاپن بوده است حالا ضايعات جمع كند» و بعد سرش را دوباره در كتاب حل جدول فرو مي برد. وقتي علي اكبر بعد از دو سال كار در ژاپن به ايران برمي گردد متوجه مي شود كه همسر اولش او را ترك كرده است و رقيه مي شود همسر دوم و مادر دختر و پسرش.

    دختر علي اكبر كه از رقيه سه سال كوچك تر است از پيش آنها رفته تا با مادرش زندگي كند. رقيه مي گويد در زمستان كه هوا سرد بود پسرش رفت تا براي مرضيه و راضيه جايي در خانه آنها براي مدت كوتاهي پيدا كند كه آنها هم در را به روي شان بستند.

    مرضيه آرزويش داشتن يك خانه همانند همه است و مي گويد؛ «اگه يك عالمه پول داشتم براي مامانم يك ماشين مي خريدم تا مثل خانوماي اينجا پشت ماشين بشينه. براي بابام هم يك ماشين بهتر مي گرفتم.» ساعت هفت است و علي اكبر با وانت جمع آوري پسماندهاي پلاستيكي به سر كار مي رود تا بتواند 30 تا 40 كيلو پلاستيك براي دو تا سه هزار تومان جمع آوري كند. موقع حرف زدن با رقيه متوجه تيك هاي عصبي اش مي شوم.

    او بيماري كم خوني و سرگيجه دارد و از 5 ماه پيش نتوانسته داروهايش را تهيه كند. اما همچنان اميدوار است كه به زودي وضع زندگي شان تغيير مي كند.

    از هواي خنك پارك سردم شده است در حالي كه راضيه يك تي شرت آستين كوتاه پوشيده و با عروسك هايش مشغول بازي است. حتماً بعد از پنج ماه زندگي درون وانت در سرماي زمستان هواي اين روزها برايش گرم است.

    مرضيه و راضيه به پارك مي روند تا تاب بازي كنند و لحظاتي گريه هاي مادرشان و شانه خم شده پدرشان را در زير خنده هاي كودكانه شان از ياد ببرند. وقت رفتن است. وقتي بلند مي شوم پشتم از سفتي آهن درد گرفته است. آنها هم از ماشين پياده مي شوند و مرا بدرقه مي كنند. هر سه مي خندند در حالي كه چشمان شان را بغضي عميق فرا گرفته است.

    پشت ديوارهاي بلند خانه هاي نياوران وانت آبي رنگي خانه اين روزهاي مرضيه و راضيه است؛ خانه يي متفاوت با آنچه كه ما در آن زندگي مي كنيم.


    iran
Working...