She's Looking For Her Parents

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1

    She's Looking For Her Parents

    کنار سينمای چهارباغ اصفهان سال ۱۹۷۵ صدای گریه*ی بچه*ای را می*شنوند، کنارش می*روند، می*بینند یک بچه*ی دوساله در سبد خوابیده است. صاحب سینما به پلیس زنگ می*زند. می*برندش به پرورشگاه و اسمش را می*گذارند «نیلوفر رخشا» که به باور خود او از نام اسب رستم می*آید. (نمی*دانم، چه نسبتی وجود داشته بین اسب رستم و آن کودک پیداشده، يا شايد هم رخشا اينجا به معنی درخشان باشد). مقامات از طریق رادیو و تلویزیون اعلام می*دهند، پدر و مادرش را پیدا نمی*کنند. یک سال بعد از آن یک هلندی به پرورشگاه می*آید و مدارکش را تهیه می*کند و کودک را می*آورد به هلند.

    می*شه لطفاً خودتان را آن*طوری که در شناسنامه*تان آمده، معرفی کنيد؟
    نیلوفر.

    نام خانوادگی؟

    فان خرينسفين.

    توی این مطلبی که الان خواندیم، گفته می*شود که از ابتدا نامتان نیلوفر رخشا بوده، درست است؟ چطور عوض شده؟
    این نام و نام فامیلی*ای بوده که توی پرورشگاه به من داده بودند. علتش را نمی*دانم. بلافاصله که آمدم هلند، نام فامیلم را عوض کردند و فامیلی هلندی برایم گذاشتند.


    از کی به این فکر افتاديد که پدر و مادر بيولوژيک ایرانی*تان را پیدا بکنيد و برای چی؟

    از دوسال پیش تصمیم گرفتم که پدر و مادر واقعی*ام را پیدا بکنم.

    دلیلش چه بود؟

    به*هرحال خواه*ناخواه می*خواستم بدانم که پدر و مادر اصلی*ام کی*ها هستند، از کجا آمده*اند و ریشه*اشان کجاست.
    ولی به*هرحال پدر و مادر هلندی*تان را به*عنوان پدر و مادر خودتان قبول داشتيد و دوستشان داشتيد، درست است؟
    به*عنوان پدر و مادرم آنها را می*شناسم، ولی اینکه بگویم واقعا آنها پدر و مادرم هستند، واقعاً فکر نمی*کنم. به*هرحال بازهم تفاوت دارد.

    زمانی که شما را پدر و مادر هلندی*تان به فرزندی قبول کردند، فکر می*کنم، سه*سال بیشتر نداشتيد. آن موقع احتمالاً هنوز درکی از این نداشتيد که اینها پدر و مادر واقعی*تان هستند یا نه. کی متوجه شديد که آنها پدر و مادر واقعی*تان نیستند؟
    خیلی زود به من گفتند. در واقع زمانی که من شروع کردم زبان هلندی را یاد*گرفتن و صحبت*کردن، به من گفتند. پنج یا شش*سالم بود که به من گفتند پدر و مادر واقعی*ام نیستند.

    و گفتند که پدر و مادر واقعی*تان بايد در ایران باشند؟

    بله.

    دوسال پیش هم رفتيد ایران، درست است؟ رفتيد اصفهان؟

    در ماه ژوئيه گذشته برای اولین*بار به ایران رفتم.

    چه حسی داشتيد از ایران؟

    به محض اینکه وارد ایران شدم، احساس آرامش بهم دست داد. یک حس آرامش و اطمینان.

    آن وقت از چه راه*هایی، از چه طریقی سعی کرديد پدر و مادر واقعی*تان را پیدا کنيد؟

    زمانی که به ایران رفتم، بار اول، فقط از طریق اداره*ی بهزیستی دنبال پرونده*ام گشتم، اما چنین چیزی را پیدا نکردم. ولی این بار که بروم، می*خواهم از طریق روزنامه*ها اعلام بدهم و اگر امکانش باشد، توی تلویزیون هم با اطلاعیه*ای اعلام بکنم که چنین مسأله*ای هست.

    و آیا "نیلوفر" نامی هست که از آغاز با شما بوده یا آن را در پرورشگاه گذاشتند؟

    نه، احتمالاً توی پرورشگاه گذاشتند.

    پس احتمالاً خیلی سخت و مشکل به نظر بیاید که شما بتوانيد کسی را از خانواده بيولوژيکتان پیدا کنيد، چون نه نام و نه فامیلی هست که از آن زمان مانده باشد.

    تنها چیزی که می*دانم، اين است که سال ۱۹۷۴ يا 1975 کنار سینما پیدا شدم. توی آن مقاله نوشته*اند سال ۱۹۷۵. ولی اگر از من بپرسند می*گویم ۱۹۷۴. شاید هم اشتباه می*کنم.

    دفعه*ی بعدی کی می*خواهيد ایران برويد، به*زودی؟

    ترجیح می*دهم که تا سپتامبر آینده به ایران بروم. اگر بشود، اگرهم نه شاید کمی دیرتر.

    گفتيد که خیلی از ایران خوشتان آمده. چه چیزش خوب بود، چه چیزی واقعاً براتان نظرربا بود که اینقدر خوششان آمده؟
    هربار وقتی به یک کشور خارجی می*روم، همیشه احساس می*کنم شاید اینجا باشد آن چیزهایی که من دنبالش می*گردم. ولی وقتی به ایران رفتم، آن حس را دقیقاً داشتم. گفتم اینجاست، آن چیزهایی که دنبالش می*گردم اینجاست و سریع آن احساس آرامش بهم دست داد و حس خیلی خوبی داشتم که آنجا هستم.

    ولی هرگز در مورد هویت*تان دچار بلاتکلیفی نشده*ايد که فکر بکنيد آیا ایرانی هستيد یا هلندی؟ از هر لحاظ؟

    *با مسأله*ی هویتم مشکلی ندارم. من خودم را ايرانی نمی*دانم. من یک هلندی هستم، ولی باز یک*سری چیزها هست که فکر می*کنم بازهم متفاوتم. اینکه بخواهم از چیزی برایت اسم ببرم،* نمی*توانم. ولی به*هرحال یک*سری چیزهایی هست که همیشه فکر می*کنی تو متفاوتی از یک هلندی واقعی. ولی مشکلی با این قضیه ندارم.

    ولی آیا تلاش می*کنيد ایران را بهتر بشناسيد و زبان فارسی را یاد بگیريد تا به ايران نزدیک*تر شويد؟

    دارم سعی می*کنم زبان فارسی را یاد بگیرم. الان چند تا دوست ایرانی هم پیدا کرده*ام. به*نظرم غذای ایرانی خیلی خوشمزه است... و این حس را دارم که می*خواهم بیشتر راجع به ایران بدانم، تحقیق بکنم، بشناسم و فارسی را هم یاد بگیرم.

    شما الان مجرد هستيد یا متأهل؟
    نه، متاهل نیستم.

    چه چیزی الان دوست داريد بگویيد تا بتوانیم با استفاده از این برنامه اعلام بکنیم تا به شما کمک بکند، برای اینکه خانواده و پدر و مادرتان را پیدا بکنيد؟

    خواهشم این است که اگر کسی هست که احتمالاً آن زمان توی سینما کار می*کرده یا توی سینما بوده، یا کسی که در اصفهان این جریان را بداند و الان بشنود... شاید از عکس هم بشود استفاده کرد، اینکه روی وب*سایت*تان بگذارید و از طریق عکس شاید بتوانم ردی پیدا بکنم.

    و این مدرکی که من در دست دارم از قوه*ی قضاییه است که می*گوید، شیرخوارگاه جمعیت خیریه*... که اسمش هم پاک شده. اینجا برای چی اسمش پاک شده؟

    نمی*دانم.

    خب، توی این نامه می*خوانیم:

    "بدین وسیله دختربچه*ای دوساله که حسب گزارش شماره*ی ۱۸ـ ۴۱۲ بتاریخ ۱۰/ ۱۱/ ۱۳۵۲، کلانتری یک اصفهان، در سینمای چهارباغ، بلاصاحب پیدا شده است و با تفحصی که از لحاظ رادیو و تلویزیون در مورد شناسایی او به*عمل آمده، و تاکنون کسی برای تحویل*گرفتن او مراجعه ننموده است به*همراه اعزام می*شود. خواهشمند است دستور فرمایند تا پیدایش اولیای طفل مشارالیه را در آن مؤسسه نگهداری نمایند. دادستان اصفهان*ـ زهتابیان*ـ ۱۰/ ۱۱/ ۱۳۵۲"

    پس این چیزی هست که با شما فرستاده بودند به پرورشگاه تا در شیرخوارگاه از شما نگهداری شود. درست است؟
    با این به اداره*ی بهزیستی رفته بودم که شاید از طریق این نامه بتوانم اطلاعی به دست آورم...

    iran
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #2
    سلام، ديروز براي شما و خانم نيلوفر رخشا نامه نوشتم، ولي هنوز جوابي دريافت نكرده*ام. من از خانواده واقعي خانم نيلوفر اطلاعات دقيقي دارم؛ اگر شما مايل باشيد جواب مرا بدهيد. زيرا مي*خواهم بگويم كه ايشان اصلاْ اصفهاني نيست و يزدي هستند. ايشان دو ساله بود كه توسط راننده تانكر نفت*كش كه از اصفهان به يزد سوخت مي*آورد، ربوده شده و به اصفهان برده شد. از بقيه قضايا هم خودتان خبر داريد. حالا پدر و مادرش از من خواستند براي شما مكاتبه كنم. نام اصلي نيلوفر رخشا، صفا گلزاري است. يك خواهر بزرگتر از خودش دارد و چهار برادر كوچك*تر كه همگي ازدواج كرده*اند. خواهش مي*كنم كه هر چه زودتر با من تماس بگيريد. علي محمد عباسي از يزد.»

    قضيه از اين قرار است كه در اواخر ماه خرداد امسال، راديو زمانه گزارش و گفتگويي مفصل داشت درباره نيلوفر فان خرينسفين كه در گذشنه نيلوفر رخشا بوده و همان طور كه خودش مي*گفت، در دو سالگي پدر و مادرش را در شهر اصفهان گم كرده و بعداْ توسط يك زوج هلندي به هلند آورده شده و همان جا هم بزرگ شده و اكنون دنبال پدر و مادر بيولوژيكش مي*گردد.

    اين مطلب راديو زمانه در ايران بازتابي گسترده يافت و در برخي نشريه*هاي داخلي هم مطالبي در اين باره منتشر شد.

    راديو زمانه اين پيام آقاي عباسي را دريافت كرد از يزد و آقاي عباسي مي*گويد كه خانواده واقعي نيلوفر رخشا را مي*شناسد كه نه در اصفهان، بلكه در يك روستاي اطراف يزد زندگي مي*كنند و نام اصلي نيلوفر رخشا هم صفا گلزاري بوده است.


    ***

    بنا به فرموده آقاي عباسي عمل كرديم و نخست به خود او زنگ زديم.

    عباسي: آقاي رجبيان، حالا من يك صحبت*هايي بكنم. ما، در يزد مي*نشينيم. اين موضوعي كه مي*گويم مربوط به يك روستايي است بين يزد و اصفهان. تقريباْ ۲۴ كيلومتري اصفهان. سال حدوداْ ۵۲، احتمالاْ ۵۲-۵۱، حقيقتاْ نمي*دانم، من خودم ۷-۶ سالم بود. يادم هست دختربچه*اي دو سال و سه ماهه گم شد. ايشان اسمش صفا گلزاري بود. يك مدت زيادي پدر و مادر و خانواده*اش دنبالش گشتند. حتي پليس و اين*ها خيلي گشتند، پيدايش نكردند. من اين جور حدس زدم كه ممكن است اين، تو مسيري (گم شده باشد) كه جاده سال ۵۲-۵۱ كاميون*هايي كه از يزد به اصفهان در حال حركت بودند، اكثراْ نفت*كش بودند... سواري و شخصي و اين چيزها خيلي كم بود ديگر.

    داريوش: خود شما كودك را ياد داريد چه شكلي بود؟

    عباسي: من شكلش را دقيقاْ يادم نيست. ولي عكسي كه توي سايت چاپ شده بود، خانواده*اش ديدند. دقيقاْ مطمئن هستند كه ايشان همين هست. عكس بزرگي*اش هم كه تقريباْ حالا يكي از عكس*هايش شبيه خواهر بزرگش هست كه ما توي ايران مي*بينيمش.

    داريوش: يعني شما خانواده ايشان را مي*شناسيد؟ همين الان هم مي*دانيد كه خانواده گلزاري هست؟

    عباسي: بله! من تمام افراد خانواده*شان را مي*شناسم. اين*ها الان در روستايي كنار اردكان زندگي مي*كنن، اردكان يزد. يك دختر بزرگ*تر از اين خانم دارند، چهار تا پسر كوچك*تر. من هفته پيش رفته بودم اين روستا. خواهرش به من گفت كه اين آقاي داودي كه خبرنگار ايران است، مصاحبه كرده بود. مي*خواستند پيدايش كنند، پيدايش نكردند. (گفتم) من بروم يزد، شايد توي سايت، توي اينترنت بتوانم يك كاري بكنم. كه ديروز اولين نامه را براي خودش نوشتم، ولي جوابي برايم نيامده بود. حالا امروز صبح مجدداْ ...

    داريوش: اتفاقاْ من هم به ايشان يك نامه زدم. ولي مطمئن باشيد بهتان برمي*گردد. از طريق راديو زمانه پيگيري خواهد شد كه خانم نيلوفر، آن نامه را دريافت كند و جوابش را بدهد. ولي من حتماْ مي*خواهم با اين خانواده گلزاري هم، اگر امكان داشته باشد، شماره تلفني ازشان باشد، با آن*ها هم تماس بگيرم و ببينيم كه آن*ها چه مي*گويند.

    عباسي: آقاي رجبيان، من شماره را بهتان مي*دهم. ولي شما فكر مي*كنم نزديك ساعت مثلاْ ۶-۵ بعدازظهر به وقت ايران، آنجا نمي*دانم الان ساعت چند است به وقت لندن...


    ***



    بعد از رد و بدل ساعت*هاي لندن و يزد با علي محمد عباسي، به ايشان سپاس گفتيم. شماره را گرفتيم و به خانواده گلزاري در روستاي شمس*آباد اردكان يزد زنگ زديم.

    گلزاري-خواهر: من ماهور گلزاري، فرزند علي گلزاري، خواهر صفا گلزاري هستم.

    داريوش: مي*شود لطفاْ بفرماييد كه اين خبر را شما از كجا گرفتيد كه نيلوفر رخشا دنبال پدر و مادرش در اصفهان مي*گردد؟

    گلزاري-خواهر: خانم نيلوفر رخشا جهارشنبه ۲۴ مرداد با خبرنگار تپش (آقاي داود ابوالحسني) صحبت كرده. ما اين روزنامه را از يزد از فاميل*هايمان گرفتيم. به خاطر اين كه روي شناخت از عكس بزرگش كه به من شباهت مي*دهد (دارد) آن آقا گفته اصلاْ خانم مال شماست.

    داريوش: منظورتان اين است كه به شما شباهت دارد عكس بزرگي*اش؟

    گلزاري-خواهر: بله، خيلي شباهت دارد. عكس بزرگش خيلي شباهت به من كه خواهرش هستم، دارد. يكي ديگر از داداش*هايم كه بعد از او بوده هم خيلي شباهت دارد. عكس بچگي*اش را كه پدرم و همسايه*ها ديدند، همه مي*گويند صفا گلزاري است.

    داريوش: جه شد كه صفا گلزاري گم شد؟ خواهر شما گم شد؟

    گلزاري-خواهر: صفا گلزاري سال ۵۲، اول خرداد ۵۲ مادر ما مي*رفته صحرا... براي اين كه حوض آب توي خانه*مان بوده، گذاشتتدش بيرون از خانه كه تو حوض نيفتد، خفه نشود. در ضمن، ما تو يك روستا هستيم، روستاي يزد هستيم. ماشين نزديك خانه*مان بوده. پدربزرگمان هم كافه داشته. اين بچه به هواي عموي ما رفته آن جا. ما سال ۵۲ اين بچه را گم كرده بوديم. چيزي ازش نديديم، ردي ازش نديديم. خيلي دنبالش گشتيم، اما نتوانستيم پيداش كنيم.

    داريوش: و تا حالا هيچ خبري از صفا گلزاري نداشتيد؟

    گلزاري-خواهر: هيچ خبري از صفا گلزاري نداريم. ما تمام مشخصاتش را به بهزيستي اصفهان كه يك سال آن جا بوده، داديم. من خودم رفتم اصفهان، مشخصاتش را دادم. متولد ۱۳۴۹ هست. نام پدر علي گلزاري، نام مادر صغري بگم طبايي عقدا.

    داريوش: پس شما الان انتظار داريد كه نيلوفر را از نزديك ببينيد؟ صحبت كنيد؟ براي اين كه نيلوفر خودش هم دنبال افرادي مي*گردد كه از خانواده*اش خبر داشته باشند. بعدش مي*خواهد برود ايران و آن*ها را از نزديك ببيند.

    گلزاري-خواهر: مگر مي*شود انتظار نداشته باشيم؟ من هفته پيش رفتم كربلا گفتم يا ابالفضل، يا امام حسين، اگر نيلوفر زنده است برگردانش. پدر پيري دارد، مادر پيري دارد...

    داريوش: پدر و مادرتان چند سال دارند؟

    گلزاري-خواهر: پدرم الان ۶۵ سال دارد و مادرم ۶۷ سال.

    داريوش: و خود شما چند سالتان است؟

    گلزاري-خواهر: من الان ۴۳ سالم است.


    ***

    بعدش صحبتي داشتم با مادر صفا گلزاري:

    گلزاري-مادر: الهي جدم عوضت بدهد. الهي پيغمبر عوضت بدهد. مي*تواني اين بچه را به من برساني؟

    داريوش: پاينده باشيد، قربان شما. من اميدوارم حدسي كه ما مي*زنيم درست باشد و نيلوفر رخشا همان صفا گلزلري باشد. من فقط مي*خواستم از زبان شما بشنوم، ببينم كه شما تا چه اندازه مطمئن هستيد كه دخترتان پيدا شده؟

    گلزاري-مادر: من همه*اش دور و ور ولايتمون گشتم. مي*گفتيم توي چاه افتاده. بچه زبون نيومده بود، راه مي*رفت. با بچه*هاي همسايه. خودمان رفته بوديم دنبال علف و اين*ها.

    داريوش: و اگر نيلوفر رخشا همون صفا گلزاري باشد، شما چه كار مي*كنيد؟

    گلزاري-مادر: اگه تو بياري*اش، من دورت مي*گردم.

    داريوش: نه، اگر خود نيلوفر رخشا آمد حضورتان نشست، دوست داريد كه پيش شما بماند يا برگردد هلند با شما؟

    گلزاري-مادر: حالا خودش هر جوري دوست دارد. مي*خواهد يزد هم بيايد، يزد بيايد. خانه مي*خريم برايش. هر چه خودش دوست دارد.

    داريوش: پس من اين پيام شما را مي*رسانم به نيلوفر رخشا، او هم حتماْ برايش خيلي خيلي جالب خواهد بود. براي اين كه سال*هاست دنبال پدر و مادرش و خانواده*اش مي*گردد و اين خبر برايش بي*اندازه خوشحال*كننده است.

    گلزاري-مادر: ما هم خيلي مي*خواستيم اين جور بشود. يكي ديگر دختري كه حالا دارم، عكسش مثل اوست.

    داريوش: ولي شما حتماْ در ذهنتان تصويري از صفا گلزاري داريد. آيا موقعي كه عكس بچگي*اش را ديديد، مطمئن بوديد كه اين همان صفا گلزاري است كه از دست داده*ايد؟

    مادر-گلزاري: بله... به ما يك نفر گفت بچه*تان زنده است...


    ***

    و سرانجام پدر صفا گلزاري:

    گلزاري-پدر: الو، سلام عليكم.

    داريوش: درود بر شما، حال شما خوب است؟

    گلزاري-پدر: زنده باشيد. با زحمت*هاي ما؟

    داريوش: زنده باشيد، خواهش مي*كنم. همين الان دختر شما داشتند مي*گفتند كه شما عكس*هاي بچگي نيلوفر رخشا را ديده*ايد. آن را كه مقايسه كرديد با صفا گلزاري يا تصويري كه در ذهن داشتيد، فكر مي*كنيد كه دقيقاْ دختر شماست كه پيدا شده؟ نيلوفر رخشا دختر شماست؟

    گلزاري-پدر: دختر ماست آقا. عكس كوچكي*اش شبيه دخترم است. نوه هم دارم، عين اوست.

    داريوش: اميدوارم كه به آرزويتان رسيده باشيد و دخترتان را باز يافته باشيد. شما كي ديديد عكس*هاي نيلوفر رخشا را؟

    گلزاري-پدر: از شنبه هفته پيش تا حالا، ۱۰ روز است، يكي از دوستان آوردند براي ما...


    ***

    آيا نيلوفر رخشا همان صفا گلزاري است؟ پيگيري خواهيم كرد و به شما خواهيم گفت.

    iran

    Comment

    • gg666
      Senior Member
      • Aug 2005
      • 4131

      #3
      che hali mideh age vaghean peyda kone madar pedaresho..mese man ke baradarmo baradarmo baad az ye omr peyda kardam...
      Love like you never got hurt
      work like you don't need the money
      Dance like no one is watching


      تا عاقلان راهی برای یکبار خندیدن پیدا کنند دیوانگان هزار بار خندیده اند

      Comment

      Working...