مرضيه زنبيل را زمين گذاشت. عرق پيشاني را پاك كرد. به انتهاي خيابان نگاهي انداخت و آهسته گفت:«خدايا! بقيه راه رو چطور برم!» گره روسري*اش را كه شل شده بود باز كرد و دوباره آن را بست. زنبيل را برداشت و به راه افتاد. آسمان گرفته و گرم بود. مرضيه خودش را به انتهاي خيابان رساند. كنار در آهني سبز ايستاد و زنگ خانه را زد و داخل خانه شد.
بابا مراد توي جايش چرخيد. چند مگس با هم از روي پاهاي بابا مراد بلند شد. بابا مراد ناله*اي كرد و با دست مگس*هاي اطرافش را تاراند. بوي نم اتاق را پر كرده بود. اتاق، تاريك و خفه بود. بابامراد خود را بيرون از اتاق كشاند. ايوان كوچك با كف سيماني خنك*تر از اتاق بود. وسايل صبحانه گوشه ايوان مانده بود و تكه*اي حصير پاره زير آفتاب رنگ باخته بود. روي طنابي كه در عرض حياط بود شلوار راه*راه بابا مراد افتاده بود. بابا مراد خودش را از ايوان به حياط كشاند. كمي تا شير آب فاصله داشت. نفسي تازه كرد و دوباره به رفتن ادامه داد. به شير آب كه رسيد آن را باز كرد و با ولع شروع به نوشيدن آب كرد. آب روي پاهاي كبود و ورم كرده*اش پاشيده شد. دست*هايش را رو به آسمان گرفت و زير لب چيزي گفت. خودش را به سايه ايوان رساند و به ديوار تكيه داد. نمكي، با فريادش كوچه را روي سرش گذاشته بود.
مرضيه باقلاها را دانه كرده و مشغول نصف كردن*شان بود. مهين با موهاي وز كرده و رژلب سرخ و آدامسي كه توي دهانش به اين طرف و آن طرف فرستاده مي*شد، دايم دستور مي*داد و بالاي سر مرضيه مي*آمد و مي*گفت:
«زود باش! اتاق*ها هم مانده!»
مرضيه بدون آنكه سرش را بالا كند تندتند باقلاها را دو نيمه مي*كرد و در سبد مي*انداخت. خانم*بزرگ روي تخت* دراز كشيده بود و با چشم*هاي ريزش كه دودو مي*زد، گاه*گاه مهين را صدا مي*كرد.
- مهين! بيا يه دقه!
مهين در چارچوب درظاهر شد. پيراهن گلدارش توي تنش لق مي*زد. ناخن*هاي شست پايش را لاك بنفش زده بود كه با گل*هاي پيراهن گشادش همخواني داشت.
- چيه؟!
- دواهام! وقتشه!
- اه... پاك يادم رفت!
- اون دختره داره چه كار مي*كنه؟
- تو آشپزخونه*اس! باقلاها رو پاك مي*كنه!
- حواست باشه*ها... مواظب باش! نكنه دستش كج باشه!
- باشه! حواسم هس!
مهين، مادرش را روي تخت نشاند و دواهايش را داد. بعد خانم بزرگ به ويلچرش اشاره كرد و گفت:
«بذارم روي ويلچر... مي*خوام برم تو حياط...!»
مرضيه، مهين را صدا كرد. مهين به آشپرخانه رفت.
- چيه!
- مهين خانم! سطل آشغال جا نداره... كيسه زباله كجاست؟!
- كيسه پلاستيك*ها توكشوست... بردار...
مهين رفت پيش مادرش. مرضيه دسته كيسه زباله*ها را كه برداشت دستش به چيز سردي خورد. چيزي از جنس فلز. توجهي نكرد. وقتي دسته پلاستيك*ها را سرجايش جابجا مي*كرد گوشه آن شي فلزي را ديد. خواست در كشو را ببندد اما تكه فلز را بيرون كشيد و خوب تماشايش كرد. شي فلزي از نقره بود و به اندازه كف دست. چهارگوشه آن تصوير زن و مردي بود كه فقط كله داشتند نه دستي نه بدني! حروفي نامفهوم روي تكه فلز حك شده بود. مرضيه شي را سرجايش گذاشت و دنبال كارش رفت!
غروب بود كه مرضيه به خانه*شان رسيد. چراغ*ها مثل شبهايي كه او نبود، خاموش بود و مثل هميشه*اي كه مادرش نبود، خانه بي*صدا بود و خاك سكوت را همه جاي خانه پاشانده بودند. «درخت بيد مجنون كه با مرضيه قد كشيده بود حالا براي خودش شاخ و برگي داشت. مرضيه با صداي بغض*آلودي صدا كرد:
«بابا! بابا... كجايي؟!»
صداي ناله*اي از توي اتاق آمد. مرضيه لامپ حياط را روشن كرد. بغضش را فرو داد و پا به داخل اتاق گذاشت. لامپ اتاق را هم روشن كرد و لبخندي زد و گفت:
«سلام بابا! ماشين گيرم نيومد!»
«دلم شور افتاد بابا!»
مرضيه، بابا مراد را روي ويلچر كهنه*اش نشاند و او را به حياط برد. كنار شير آب، دستش را خيس كرد و روي صورت پدرش كشيد.
- الان حال مياي!
مرضيه كاسه لعابي را كه هميشه كنار شير آب بود، برداشت و پر از آب كرد و پاهاي بابا مراد را شست.
-پيرشي بابا... برو به كارت برس.
مرضيه ويلچر را اطراف ايوان راند. بعد مانتوي كهنه سرمه*اي*اش را درآورد و روي طناب انداخت. روسري*اش را توي ايوان انداخت و به آشپزخانه رفت. دوباره بيرون آمد. از توي كيفش يك پلاستيك توت*فرنگي درآورد. آن*ها را شست؛ توي بشقاب ريخت و به بابامراد داد.
- بخور! مهين خانم داد. براي*شان يك صندوق آورده بودن.
بابا مراد بشقاب توت*فرنگي*ها را گرفت و آهسته مشغول خوردن شد. مرضيه به آشپزخانه رفت. چند دقيقه بعد بوي پياز داغ فضاي كوچك خانه را پر كرد. بابا مراد با صداي بلند گفت:
-جات خوبه؟!
مرضيه در چارچوب آشپزخانه كه سمت راست ايوان بود ظاهر شد و گفت:
- خوبه، شكر!
- بيا بابا... اين چند تا رو هم تو بخور!
- من خوردم... تو بخور!
صبح، مرضيه صبحانه بابا مراد را داد. بابا مراد گفت: «آب! ديروز برام آب نذاشتي!»
مرضيه بطري آب را كنار دست بابا مراد گذاشت. تلويزيون را برايش روشن كرد و رفت توي حياط. آفتاب لبه ديوار را نورپاشانده بود. مرضيه نگاهي به ساعتش كرد. عقربه*هاي ساعت قديمي*اش، ساعت نه را نشان مي**دادند. مرضيه آهسته گفت: «هميشه ساعت نه مياد... خودش گفت... الان پيدايش مي*شه»
صداي نان*خشكي از دور شنيده مي*شد لبخندي زد. نفس عميقي كشيد. روسري*اش را جلوي آينه درست كرد. كيسه نان*خشك*ها را برداشت. صداي نان خشكي نزديك شد... نزديكتر... تندتند نفس مي*كشيد. خودش را به در خانه رساند. كيف از روي شانه*اش افتاد. آن را برداشت و روي شانه*اش جابه*جا كرد. در خانه را باز كرد. نان خشكي كنار وانت بار سفيدش، بلندگو به دست ايستاده بود. مرضيه سلامي كرد و نكرد! نان خشكي كيسه نان خشك را از دست مرضيه گرفت و جويده جويده گفت: « ديروز هي داد زدم... نبودي!»
مرضيه با خجالت گفت: سركار بودم...
-چه كاري ؟!
مرضيه به كيسه*هاي نان خشك نگاه كرد و گفت: «*تو يه خونه كار مي*كنم ... خوبه!»*
نان خشكي شمرده و آهسته گفت: «درست مي*شه... همين روزا...»
مرضيه به سرفه افتاد. وقتي آرام شد آهسته گفت: «ببخشيد... بايد برم... دير شده!»
مرد جوان لبخند كمرنگي زد و گفت: «خير پيش!»
مرضيه در خم كوچه گم شد.
نيست، غيب شده رفته تو زمين. همه جا را گشت! لابلاي لباس*هايش... توي كمدهاي ديواري... مهين با عصبانيت گفت:
«لعنت به اين روزگار...!»
خانم بزرگ سرجايش نشست و آهسته پرسيد:
«دنبال چي مي*گردي؟!»
مهين با عصبانيت جواب داد: «تو چي مي*دوني! يه چيزي گم كردم ديگه!» خانم بزرگ سرجايش خوابيد و زيرلب غرغر كرد. مهين وارد اتاق مادرش شد. با حرص روسري مادرش را كه به رخت*آويز بود، گره زد و گفت:« بخت دخترشاه پريون رو گره زدم شايد پيدا بشه!» زنگ زدند. مرضيه بود. با دستپاچگي سلام كرد و مهين جوابي زيرلب داد و رفت. مرضيه مانتو و روسري*اش را درآورد و توي آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرف*ها شد. مهين وارد آشپزخانه شد و با صداي ريزش گفت:
بابا مراد توي جايش چرخيد. چند مگس با هم از روي پاهاي بابا مراد بلند شد. بابا مراد ناله*اي كرد و با دست مگس*هاي اطرافش را تاراند. بوي نم اتاق را پر كرده بود. اتاق، تاريك و خفه بود. بابامراد خود را بيرون از اتاق كشاند. ايوان كوچك با كف سيماني خنك*تر از اتاق بود. وسايل صبحانه گوشه ايوان مانده بود و تكه*اي حصير پاره زير آفتاب رنگ باخته بود. روي طنابي كه در عرض حياط بود شلوار راه*راه بابا مراد افتاده بود. بابا مراد خودش را از ايوان به حياط كشاند. كمي تا شير آب فاصله داشت. نفسي تازه كرد و دوباره به رفتن ادامه داد. به شير آب كه رسيد آن را باز كرد و با ولع شروع به نوشيدن آب كرد. آب روي پاهاي كبود و ورم كرده*اش پاشيده شد. دست*هايش را رو به آسمان گرفت و زير لب چيزي گفت. خودش را به سايه ايوان رساند و به ديوار تكيه داد. نمكي، با فريادش كوچه را روي سرش گذاشته بود.
مرضيه باقلاها را دانه كرده و مشغول نصف كردن*شان بود. مهين با موهاي وز كرده و رژلب سرخ و آدامسي كه توي دهانش به اين طرف و آن طرف فرستاده مي*شد، دايم دستور مي*داد و بالاي سر مرضيه مي*آمد و مي*گفت:
«زود باش! اتاق*ها هم مانده!»
مرضيه بدون آنكه سرش را بالا كند تندتند باقلاها را دو نيمه مي*كرد و در سبد مي*انداخت. خانم*بزرگ روي تخت* دراز كشيده بود و با چشم*هاي ريزش كه دودو مي*زد، گاه*گاه مهين را صدا مي*كرد.
- مهين! بيا يه دقه!
مهين در چارچوب درظاهر شد. پيراهن گلدارش توي تنش لق مي*زد. ناخن*هاي شست پايش را لاك بنفش زده بود كه با گل*هاي پيراهن گشادش همخواني داشت.
- چيه؟!
- دواهام! وقتشه!
- اه... پاك يادم رفت!
- اون دختره داره چه كار مي*كنه؟
- تو آشپزخونه*اس! باقلاها رو پاك مي*كنه!
- حواست باشه*ها... مواظب باش! نكنه دستش كج باشه!
- باشه! حواسم هس!
مهين، مادرش را روي تخت نشاند و دواهايش را داد. بعد خانم بزرگ به ويلچرش اشاره كرد و گفت:
«بذارم روي ويلچر... مي*خوام برم تو حياط...!»
مرضيه، مهين را صدا كرد. مهين به آشپرخانه رفت.
- چيه!
- مهين خانم! سطل آشغال جا نداره... كيسه زباله كجاست؟!
- كيسه پلاستيك*ها توكشوست... بردار...
مهين رفت پيش مادرش. مرضيه دسته كيسه زباله*ها را كه برداشت دستش به چيز سردي خورد. چيزي از جنس فلز. توجهي نكرد. وقتي دسته پلاستيك*ها را سرجايش جابجا مي*كرد گوشه آن شي فلزي را ديد. خواست در كشو را ببندد اما تكه فلز را بيرون كشيد و خوب تماشايش كرد. شي فلزي از نقره بود و به اندازه كف دست. چهارگوشه آن تصوير زن و مردي بود كه فقط كله داشتند نه دستي نه بدني! حروفي نامفهوم روي تكه فلز حك شده بود. مرضيه شي را سرجايش گذاشت و دنبال كارش رفت!
غروب بود كه مرضيه به خانه*شان رسيد. چراغ*ها مثل شبهايي كه او نبود، خاموش بود و مثل هميشه*اي كه مادرش نبود، خانه بي*صدا بود و خاك سكوت را همه جاي خانه پاشانده بودند. «درخت بيد مجنون كه با مرضيه قد كشيده بود حالا براي خودش شاخ و برگي داشت. مرضيه با صداي بغض*آلودي صدا كرد:
«بابا! بابا... كجايي؟!»
صداي ناله*اي از توي اتاق آمد. مرضيه لامپ حياط را روشن كرد. بغضش را فرو داد و پا به داخل اتاق گذاشت. لامپ اتاق را هم روشن كرد و لبخندي زد و گفت:
«سلام بابا! ماشين گيرم نيومد!»
«دلم شور افتاد بابا!»
مرضيه، بابا مراد را روي ويلچر كهنه*اش نشاند و او را به حياط برد. كنار شير آب، دستش را خيس كرد و روي صورت پدرش كشيد.
- الان حال مياي!
مرضيه كاسه لعابي را كه هميشه كنار شير آب بود، برداشت و پر از آب كرد و پاهاي بابا مراد را شست.
-پيرشي بابا... برو به كارت برس.
مرضيه ويلچر را اطراف ايوان راند. بعد مانتوي كهنه سرمه*اي*اش را درآورد و روي طناب انداخت. روسري*اش را توي ايوان انداخت و به آشپزخانه رفت. دوباره بيرون آمد. از توي كيفش يك پلاستيك توت*فرنگي درآورد. آن*ها را شست؛ توي بشقاب ريخت و به بابامراد داد.
- بخور! مهين خانم داد. براي*شان يك صندوق آورده بودن.
بابا مراد بشقاب توت*فرنگي*ها را گرفت و آهسته مشغول خوردن شد. مرضيه به آشپزخانه رفت. چند دقيقه بعد بوي پياز داغ فضاي كوچك خانه را پر كرد. بابا مراد با صداي بلند گفت:
-جات خوبه؟!
مرضيه در چارچوب آشپزخانه كه سمت راست ايوان بود ظاهر شد و گفت:
- خوبه، شكر!
- بيا بابا... اين چند تا رو هم تو بخور!
- من خوردم... تو بخور!
صبح، مرضيه صبحانه بابا مراد را داد. بابا مراد گفت: «آب! ديروز برام آب نذاشتي!»
مرضيه بطري آب را كنار دست بابا مراد گذاشت. تلويزيون را برايش روشن كرد و رفت توي حياط. آفتاب لبه ديوار را نورپاشانده بود. مرضيه نگاهي به ساعتش كرد. عقربه*هاي ساعت قديمي*اش، ساعت نه را نشان مي**دادند. مرضيه آهسته گفت: «هميشه ساعت نه مياد... خودش گفت... الان پيدايش مي*شه»
صداي نان*خشكي از دور شنيده مي*شد لبخندي زد. نفس عميقي كشيد. روسري*اش را جلوي آينه درست كرد. كيسه نان*خشك*ها را برداشت. صداي نان خشكي نزديك شد... نزديكتر... تندتند نفس مي*كشيد. خودش را به در خانه رساند. كيف از روي شانه*اش افتاد. آن را برداشت و روي شانه*اش جابه*جا كرد. در خانه را باز كرد. نان خشكي كنار وانت بار سفيدش، بلندگو به دست ايستاده بود. مرضيه سلامي كرد و نكرد! نان خشكي كيسه نان خشك را از دست مرضيه گرفت و جويده جويده گفت: « ديروز هي داد زدم... نبودي!»
مرضيه با خجالت گفت: سركار بودم...
-چه كاري ؟!
مرضيه به كيسه*هاي نان خشك نگاه كرد و گفت: «*تو يه خونه كار مي*كنم ... خوبه!»*
نان خشكي شمرده و آهسته گفت: «درست مي*شه... همين روزا...»
مرضيه به سرفه افتاد. وقتي آرام شد آهسته گفت: «ببخشيد... بايد برم... دير شده!»
مرد جوان لبخند كمرنگي زد و گفت: «خير پيش!»
مرضيه در خم كوچه گم شد.
نيست، غيب شده رفته تو زمين. همه جا را گشت! لابلاي لباس*هايش... توي كمدهاي ديواري... مهين با عصبانيت گفت:
«لعنت به اين روزگار...!»
خانم بزرگ سرجايش نشست و آهسته پرسيد:
«دنبال چي مي*گردي؟!»
مهين با عصبانيت جواب داد: «تو چي مي*دوني! يه چيزي گم كردم ديگه!» خانم بزرگ سرجايش خوابيد و زيرلب غرغر كرد. مهين وارد اتاق مادرش شد. با حرص روسري مادرش را كه به رخت*آويز بود، گره زد و گفت:« بخت دخترشاه پريون رو گره زدم شايد پيدا بشه!» زنگ زدند. مرضيه بود. با دستپاچگي سلام كرد و مهين جوابي زيرلب داد و رفت. مرضيه مانتو و روسري*اش را درآورد و توي آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرف*ها شد. مهين وارد آشپزخانه شد و با صداي ريزش گفت:
Comment