Announcement
Collapse
No announcement yet.
Pahlavi Dynasty 1925 - 1979
Collapse
X
-
5. به دنبال تغيير مباني اقتصادي، در زمينه*هاي فرهنگي هم تلاش براي تغيير مبناها انجام شد. در سال 1343 هم نظام آموزش و پرورش از دو مقطعي نوع انگليسي به سه مقطعي الگوي آمريكايي بدل شد؛ هم سازمان كتابهاي درسي تأسيس شد تا به شكل متمركز براي سراسر ايران كتاب درسي جديد و يكسان تأليف كند (و اغلب مؤلفان همكاران مؤسسه فرانكلين بودند) و هم در دانشگاه نظام واحدي به تقليد آمريكا و كنكور سراسري راه*اندازي شد. از سوي ديگر، در حوالي همين ايام تلويزيون ثابت پاسال يهودي بهائي، شد تلويزيون ملي؛ دانشگاه آزاد مقدمات تشكيلش فراهم شد تا به شكل جديد، نظام دانشگاهي مؤثر نوع آمريكايي راه بيفتد و مدلي شود تا بعدها همه دانشگاهها به همان قواره درآيند؛ كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان براي تربيت نسل آينده سازماندهي شد؛ كاخهاي جوانان و تجديد سازمان پيشاهنگي و تقويت ورزش خصوصاً به شكلي كه ديگر امثال تختي از آن بيرون نيايد. ... همه و همه با يك برنامه دقيق و منسجم و مرتبط با هم و مفصل و در يك قالب، آنچنان كه تغيير حاكميت اقتصادي، سياسي، فرهنگي، از انگليسي به آمريكايي و از اين يكي به اسرائيلي را تضمين كند. چنانكه در مورد برنامة عمران دشت قزوين به دست اسرائيليها و دخالت صهيونيستها در همة شئون مملكت از ارتش و ساواك تا بقية اركان و اجزاء كشور با پيگيري و استمرار، تعقيب مي*شد.
تفاوت شيوة انگليسي با آمريكايي
اينكه به طور مكرر از جايگزيني حاكميت و شيوه آمريكايي به جاي انگليس سخن گفتيم توضيح زير را دربارة تفاوت اين دو ضروري مي*سازد:
شيوة انگليسي، تزوير و حقه*بازي و پنهانكاري آن يهوديي است كه نمي*خواهد علناً خود را نشان دهد و اغراضش را مخفيانه دنبال مي*كند و لذا به فرهنگ موجود ملي قربانيان خود با رياكاري و تظاهر، احترام مي*گذارد و محافظه*كارانه رفتار مي*كند. اين رفتار يهود، هم در خود انگليس رايج است و هم شيوة عمل يهوديهاي انگليس و نيز انگليسيهاي يهودزده در مستعمرات و مناطق نفوذشان است. علت اين رفتار آن است كه هنوز كاملاً خود را موفق و پيروز مطلق نمي*دانند و لذا با احتياط عمل مي**كنند.
اما رفتار آمريكايي، يعني رفتار يهوديي كه ديگر از قدرت خود مطمئن است، علناً همه را تحقير مي*كند، خودپسند و خودخواه است و احترام به ديگران را لازم و ضروري و مفيد نمي*داند.
انگليسي*ها تظاهر مي*كنند كه به دين احترام مي*گذارند در حالي كه آمريكاييها به كلي دين و اعتقاد ديني را نفي مي*نمايند.
انگليسيها، نظم و ديسيپلين اخلاقي دارند؛ آمريكاييها لاابالي و بي*بند و بار و با رفتاري زشت و موهن عمل مي*كنند با اين توجيه كه آزاد و رهايند.
انگليسيها طي ساليان دراز در مستعمرات و مناطق نفوذشان با مسلمانان روابط طولاني داشته*اند و آنان را مي*شناسند و مي*دانستند و مي*دانند كه بايد چگونه رفتار كنند و اين شناخت و دانش، در مجموعة رفتار سياسي و اقتصادي و فرهنگي و تربيتي و ارزشگذاريهايشان كاملاً جاافتاده و كادربندي شده است؛ ولي وقتي در دو جنگ جهاني اول و دوم، يهود سرمايه*دار حاكم بر انگليس با پايان گرفتن دوران استعمار كهنه، اولاً پايگاه ابرقدرتي جهانيش را از جزيرة انگليس به آمريكا منتقل كرد و ثانياً خيال كرد با ابزارهاي جديد تسليحاتي و صنعتي و الكترونيك و روشهاي تازة اقتصاد و تجهيزات اطلاعاتي، ديگر مي*توان كار سلطه بر جهان را به پايان رساند، شروع كرد بي*پرده و بدون مجامله، رفتار آمريكايي را در پيش گرفتن؛ كه اين تغيير در همة مناطق نفوذ رخ داد؛ و در ايران نيز.
اينگونه رفتار اهانت*آميز و گستاخانه، خصوصاً وقتي با مسألة كاپيتولاسيون تكميل شد و بيش از همة اينها، با بازگذاشتن دست صهيونيستها، چنان خشم و نفرت فروخوردة ساليان مردم را منفجر كرد و آن قدر اشمئزاز و انزجار و كينه*اي در دل مردم ايجاد مي*نمود كه با همة وجود به دنبال كسي كه تنها فريادگر مبارز عليه اين فساد و تباهي بود، حركت كردند و آمادة جانبازي و ايثار در اين راه شدند.
توده*ايها كه تا اين زمان مدام دم از مبارزه با امپرياليسم و كاپيتاليسم و حمايت از كارگران و زحمتكشان مي*زدند، اكنون سر در آخور منافع جديد فروبردند و حتي در عالم نظر هم، مثلاً شركتهاي تعاوني زراعي و سهامي زراعي در اصلاحات ارضي را كه كاملاً تقليدي از كيبوتص و موشا و اسرائيلي بود به كلخوز و سووخوز شوروي تشبيه مي*كردند و قيام خونين و مردانة 15 خرداد را همزبان با رژيم شاه، ارتجاع سياه و حركت كور مي*ناميدند و مبارزة ماركسيستي خود با سرمايه*داري را به مقابلة ماترياليستي با ماوراءالطبيعه دين و اسلام تبديل كرده بودند.
اما با همة اين حرفها، نهضت امام خميني و شاگردان و پيروان و مقلدان ايشان، محكم و استوار و توفنده به پيش مي*رفت.
سالهاي 1347 و 1348
آنچه كه تا اينجا ذكر شد و خصوصاً وقايع سالهاي 1340 تا 1347 تقريباَ روال واحدي داشت كه طبيعت مقابلة يهود و اسلام در اين دوران بود. هر دو طرف به اندازه توان و ظرفيت و به مناسبت امكان موجود، به تدابير خود گستردگي و عمق مي*دادند و از همه سو جبهه*هاي مختلف را اداره مي*كردند. اما در سالهاي 47 و 48 اوضاع و احوال به شكل ديگري درآمد و عمق و گستردگي و ابعاد اين تقابل به شكلي باورنكردني و عظيم رو به تزايد گذارد و شديداً تعيين كننده و حساس شد. به طوري كه كاملاً به شكل نقطة عطفي، تعيين كنندة قوت و ضعف و پيروزي و شكست هر يك از دو طرف مبارزه گرديد. در واقع مركز ثقل اين مقاله و قلب داعية آن هم درست در همين جاست.
سال 1347 مصادف با سال 1968 ميلادي، درست يك سال بعد از پيروزي نظامي اسرائيل بر ارتشهاي سه كشور مصر و سوريه و اردن در جنگ شش روزه است كه با اشغال جولان و غزّه و سينا و غرب اردن كل فلسطين را در سلطة خود درآورد. اين پيروزي براي اسرائيل چنان بود كه گويي ديگر كار دنيا يكسره شده و اسرائيل و يهود، هيچ معارض و مخالفي در دنيا نخواهد داشت. آبا ابان، نظريه*پرداز صهيونيست و وزير خارجة رژيم صهيونيستي دربارة اين جنگ مي*نويسد:
كشور اسرائيل، تنها و بدون يار و ياور در محاصره گرفتار آمده و در بيچارگي محض قرار داشت. اجتماعات كثيري در دنيا براي آينده و سرنوشت اسرائيل بر خود مي*لرزيدند و تهييج و مضطرب شده بودند.
يعني ابتدا با مظلوم*نمايي، اسرائيل را تنها و بي*يار و ياور و در محاصره گرفتار و بيچاره محض قلمداد مي*كند ـ به دروغ كامل ـ تا زمينة را براي تعبير بعدي آماده كند و نشان دهد كه مقابلة اسرائيل فقط دفاع بوده است و فقط هم كار خود اسرائيل بوده و نه حمايتها و همراهيهاي همة قدرتهاي قلدر دنياي آن روز.
يا مي*بايست زنده بمانيم يا مضمحل و نابود شويم. براي دفاع از هستي و موجوديت خويش يا بايد بجنگيم يا براي هميشه از آن صرف*نظر كنيم... به خصوص جنگهاي شش روزه و مقاومت بي*نظير و از خودگذشتگيهاي بي*سابقه افراد اين ملت مانند ديگر يادگارهاي تاريخي اين ملت هميشه داستاني است شنيدني كه هيچوقت فراموش نخواهد شد. در ظرف يك هفته، يك اسرائيل خشمگين با چنگ و دندان دشمن را تا خرخره در هم دريد و از پاي درآورد...
اين جمله آخر به روشني نشان مي*دهد كه روحيه و حال و هواي صهيونيستها چگونه است.
نكته مهم در تحليل جنگ شش روزه آن است كه اين جنگ بر اساس يك مجموعة كار جاسوسي وسيع و با اتكاء به عناصر جنايتكار در كشورهاي عربي باعث پيروزي اسرائيل شد و نه يك جنگ واقعي رو در رو. اساساً همه جنگهاي اسرائيل فقط موقعي رخ داده است كه همة عناصر پيروزي فراهم بوده است، والاّ اسرائيل هميشه با ترس جبلّي تاريخي از مقابلة واقعي و شجاعانه با دشمنانش پرهيز داشته است. اما حاصل جنگ آن قدر عظيم و مهم بود كه در تمام اركان و اجزاء زندگي يهود و صهيونيسم و اسرائيل اثر عميقي ايجاد كرد. قدرت اسرائيل در منطقه و در ميان كشورهاي عربي كاملاً تثبيت شد و درست از اين تاريخ حوادثي ـ در عرض دو سه سال ـ در آمريكا و انگليس و كشورهاي اسلامي و ايران رخ داد كه نمي*توان آنها را بي*ارتباط با هم و تنها اتفاق و تصادف دانست. در زير به بعضي از آنها اشاره مي*كنيم:
1. در آمريكا حزب جمهوريخواه بر دموكراتها (سال 1968/1347) پيروز شد و نيكسون بر سر كار آمد.
2. در انگليس در سال 1969/ 1348 هارولد ويلسون از حزب كارگر بعد از شش سال حكومت كنار رفت و به جايش ادوارد هيث از حزب محافظه*كار نخست*وزير شد.
3. در فلسطين، در سال 1347/ 1968 اسرائيليها مسجدالاقصي را آتش زدند.
4. در عراق، بعد از آنكه حكومتها هر يك پس از ديگري و با مدتهاي كوتاه مي*آمدند و مي*رفتند، در تيرماه 1347 حزب بعث بر عليه عبدالرحمن عارف كودتا كرد و حسن*البكر روي كار آمد كه او هم بعداً جاي خود را به صدام داد. خدمات اين حزب عفلقي به اسرائيل و خيانتهاي آنها به اسلام و مسلماني هم روشن است.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
وابستگي حكومت پهلوي
اشخاصي كه به هر دليلي آشكارا و يا با اختفاي كامل طوق وابستگي را به گردن مي*آويزند و به جاي خدمت به ملت و اجراي عدالت، در جهت خواست بيگانه قدرتمند تلاش مي*كنند، سرنوشتي جز رسوايي و هلاكت، با بدترين وضع و باقي گذاشتن بدنامي و لعن و نفرين، ندارند.
انقلاب اسلامي سال 1357 رژيم وابسته 57 ساله پهلوي را واژگون ساخت. وابستگي بزرگترين بدبختي ملت*ها در دوران معاصر است. اشخاصي كه به هر دليلي آشكارا و يا با اختفاي كامل طوق وابستگي را به گردن مي*آويزند و به جاي خدمت به ملت و اجراي عدالت، در جهت خواست بيگانه قدرتمند تلاش مي*كنند، سرنوشتي جز رسوايي و هلاكت، با بدترين وضع و باقي گذاشتن بدنامي و لعن و نفرين، ندارند.تبعيد خفت*بار رضاخان بعد از شهريور 1320، فرار پهلوي دوم به غرب در شرايط اوج انقلاب، اعدام صدام با هزاران جنايت، پايان هر نوع وابستگي است.
انقلاب مشروطيت 1285ش. / 1906 م. پيروزي ملت بر ظلم و استبداد و نفوذ بيگانه و ظلم و تجاوز و غارت و چپاول بود. قانون اساسي و متمم آن، يك سال بعد از انقلاب تنظيم و تصويب گرديد و ايران در زمره معدود كشورهايي درآمد كه داراي قانون اساسي بودند. در قانون اساسي از هر جهت حقوق ملت و آزادي*هاي اساسي پيش*بيني شده بود. براي اداره كشور نيز سه قوه مقننه، مجريه و قضائيه در نظر گرفته شده بود: شاه مي*بايست سلطنت كند نه حكومت؛ حكومت بايد در اختيار برگزيدگان ملت باشد؛ مجلس شوراي ملي بايد مركب از كساني باشد كه مردم آنها را براي نمايندگي صالح تشخيص مي*دهند و دولت بايد مورد اعتماد كامل مجلس باشد؛ همه قوانين كشور بايد در چهارچوب موازين اسلامي وضع شود؛ دين رسمي كشور اسلام و مذهب جعفري اثني*عشري باشد؛ شاه بايستي مروج مذهب باشد.
مقررات قانون اساسي در شرايط آن روز عيبي نداشت، امّا ملت و رهبري واقعي انقلاب تجربه كافي نداشتند. توجه نداشتند كه حفظ انقلاب، پاسداري و مراقبت مي*خواهد. توجه نداشتند كه قدرتهاي مسلط بر منطقه كه دهها سال براي امتياز گرفتن در مسابقه بودند به سادگي مواضع خود را ترك نمي*كنند. توجه نشد كه عوامل داخلي بيگانه، شبكه*هاي فراماسونري، سابقه باقيمانده از كاپيتولاسيون و صدها ميكرب جا مانده، در فرصت مناسب، شرايط را عوض مي*كنند. شايد علت عمده، نتيجه خلاف انتظار تفرق و اختلاف، به جاي وحدت و استحكام بود. به علاوه بازگشت عناصر كليدي دوره استبداد در مشاغل اساسي بعد از انقلاب، اجازه نداد اهداف مبارزين انقلاب مشروطه تحقق يابد.
انگليس استعمارگر كه خود را در انقلاب مشروطيت سهيم مي*دانست، بلافاصله پس از انقلاب، با روسيه تزاري كه سلاطين قاجار را زير حمايت داشت به توافق رسيد. اين دو، منطقه و از جمله ايران را با قرارداد 1970 و 1915 به دو منطقه نفوذ تقسيم كردند. اين تجاوز و خيانت مورد اعتراض قرار گرفت، اما پديده انقلاب 1917 در روسيه وضع را دگرگون ساخت. انقلاب اكتبر، شوروي را در مقابل سرمايه*دراي غرب قرار داد. در آن زمان انقلابيون روسيه حمايت همسايگان را لازم مي*دانستند و تجاوزات روسيه تزاري را به ايران محكوم كردند.انگلستان ابتدا با قرارداد 1919خود را يكه*تاز ديد. چون اجراي آن غير مقدور شد، از طريق عوامل پنهاني به ايجاد يك حكومت وابسته در ايران اقدام نمود. شخصي كه در اين مورد انتخاب گرديد فرمانده قزاق قزوين بود. عوامل و دولت انگلستان او را شناسايي كردند و تعليمات لازم را به او دادند. در وصيت*نامه اردشير جي، خاطرات فردوست و صدها كتاب معتبر ديگر، جزئيات اين انتخاب براي كودتا توضيح داده شده است. با وجود اين، رضاخان در تمام عمر در اين باره سكوت كرد و از هيچ يك از افرادي كه در انتخاب و تائيد او نقش داشتند مطلبي نگفت؛ بلكه گاه خود را به ظاهر مقابلِ انگليسي*ها نشان مي*داد. اعلام بطلان قرارداد 1919، دستگيري شيخ خزعل عامل ديگر انگليس و سفرنامه خوزستان دلالت بر اين امر دارد. تنها به هنگام اوج*گيري هيتلر بود كه رضاخان وابستگي به انگليس را كم*رنگ ساخت و به آلمانها نزديك شد. در شش*ـ*هفت سال اوليه، خود را فردي مردمي، مستقل، مذهبي و مروج اسلام نشان مي*داد. با اين وجود شخصيت*هايي چون مدرس از او استشمام وابستگي مي*كردند. البته اين موضوع در آن زمان قابليت اثبات نداشت و بيشتر جنبه قزاقي، نظامي*گري و استبداد او مطرح بود.
انتقال سلطنت از رضا شاه به وليعهد، نمودي از همان وابستگي شديد به قدرت مسلط منطقه و نقش عوامل آن سياست، در ايران بود. دربار، مركز افراد شناخته شده متعلق به سياست انگليس بود. كسي را كه اصلاً شرايط موقعيت سلطنت را نداشت (وليعهد) در مقام سلطنت گذاشتند و براي سوگند به مجلس رساندند. تقريباً در تمام ده سال اوليه پهلوي دوم، رجال وابسته به انگليس به جاي شاه و به نام او تصميم مي*گرفتند. خود شاه از دوره تحصيلات ابتدايي در سوئيس، حسب توضيحات فردوست، با شخص مشكوك منحرف اخلاقي به نام پرون همراه بود كه به او تعليم مي*داده است.
پرون همراه وليعهد به ايران آمد و در دربار جاي گرفت. وي در تماس با سفارت انگليس، به زندگي خانوادگي وليعهد نظارت مستمر داشت. جنگ جهاني دوم و عواقب آن، انگليس را از يك قدرت درجه يك به قدرت دوم و دنباله رو امريكا تبديل كرد. اين وضع تا امروز نيز ادامه دارد، به طوري كه ارتباط انگليس با امريكا غير از ديگر كشورهاي اروپايي است. تا سال 1320 در ايران، وابستگي به انگليس مطرح بود و تقريباً امريكا نقشي نداشت. هنگام سقوط رضاخان، ابتدا امريكا تمايل داشت ايران به جمهوري تبديل شود ، امّا سياست و سابقه انگليس و نقش فراماسونري و ناآشنايي امريكا، باعث شد سلطنت ادامه يابد و وليعهد هم باقي بماند تا منافع انگلستان محفوظ باشد.
اوضاع پس از جنگ دوم جهاني، ايجاب مي*كرد تا متفقين از هم جدا شوند. شوروي كمونيست نمي*توانست با امريكا و انگليس سرمايه*دار هماهنگ باشد. اينها كم كم در مقابل هم قرار گرفتند. همسايگي ايران با شوروي و منابع نفت براي ايران (پل پيروزي) مصائب بيشتري، علاوه بر وابستگي به انگليس، به بار آورد. شوروي خواهان نفت شمال بود. امريكا هم امتيازاتي گرفته بود و اكنون خواهان جانشيني انگليس بود. انگليس هم به شدت از منافع خود دفاع مي*كرد. مجلس شوراي ملي دوره چهاردهم به خوبي تضاد منافع ملي و منافع قدرت*ها را نشان مي*دهد. مردم ايران در فقر و بيماري و قحطي و در شرايط اشغال نظامي بيگانه، صدمات زيادي ديدند. مردم به پيروي از رهبران ديني برجسته*اي چون آيت*الله كاشاني شعار ملي شدن صنعت نفت را سردادند. موقعيت مناسبي براي ورود امريكا پيش آمد. تبعيد و زندان مكرر *آيت*اله كاشاني ادامه يافت. مجلس پانزدهم بر اصل ملي شدن نفت اصرار ورزيد و از حمايت جدي مردم برخوردار شد. قرارداد گس ـ گلشائيان مناسب شناخته نشد. قتل هژير و رزم*آرا به وسيله فدائيان اسلام، رشته وابستگي را متزلزل ساخت. محاصره اقتصادي، تهديد به اشغال نظامي و شكايت به مراجع بين*المللي از انگليس، ملت ايران را بيشتر وارد صحنه كرد. مصدق براي اجراي ملي شدن نفت مأمور شد. شاه ظاهراً و با اكراه جرأت مخالفت با استيفاء حقوق ملت را از نفت نداشت، امّا معلوم بود كه به دليل وابستگي*اش، در جبهه غارتگران قرار دارد. امريكا ابتدا به عنوان ميانجي و موافق با ملي شدن وارد ميدان شد، اما در نهايت با كمك شاه و همراهي بعضي عوامل داخلي، كودتاي 28 مرداد را ترتيب دادند و شاه را به كشور بازگرداندند و وابستگي هيأت حاكمه و در رأس آنها شاه به امريكا، به صورت كامل درآمد. ديگر نيازي به پنهانكاري نبود. امريكا امور كشور را از هر جهت تحت نظر گرفت. براي اين منظور با كمك سيا، موساد و همراهي انگليس، سازمان امنيت شكل گرفت.
يكي از مظاهر وابستگي، قرارداد كنسرسيوم نفت است كه در سال 1333، ده سال پس از مبارزه ملت - براي ملي شدن صنعت نفت-، در مجلس هفدهم به تصويب رسيد. مجلسي كه بايد منافع ملت را در نظر بگيرد، به دليل وابستگي رژيم و ملي نبودن مجلس، منافع و خواست امريكا را در نظر گرفت. سيا در سال 1947 م.، به هنگام اوج جنگ سرد، از جانب ترومن ـ رئيس* جمهور وقت امريكاـ به منظور توسعه فعاليت جاسوسي و كسب خبر در سراسر جهان تأسيس شد. سال تأسيس، همان زماني است كه نهضت ملي ايران مي*رود تا وابستگي*ها را در هم شكند. باتوجه به موقعيت جغرافيايي ايران كه در مجاورت شوروي قرار دارد، مي*توان فهميد كه يكي از اهداف سيا، حفظ ايران در حلقه وابستگي به امريكا است. حوادث و اتفاقاتي كه در سالهاي بعد از بازگشت شاه در مرداد 1332 در ايران رخ داد، اين وابستگي را به نحو كامل نشان مي*دهد. دولتهاي زاهدي، علاء، اقبال، الحاق ايران به پيمان بغداد، طرح دكترين آيزنهاور، قرارداد دو جانبه ايران و امريكا، مسئله اصلاحات ارضي، تشكيل احزاب مليون و مردم، گسترش سرمايه*گذاري خارجي در ايران به نحوي كه امريكا نظر داشت، همه از نشانه*هاي وابستگي ايران به امريكاست.
آزادي نسبي سالهاي 39 تا 41 در ايران، با خواست امريكا بود. كندي مي*خواست در كشورهاي وابسته به امريكا، اندكي اختناق و استبداد تعديل شود تا به حد انفجار نرسد. مبنا، برنامه*هاي اصلاحي بود تا از قهر انقلابي جلوگيري نمايند.
بنابراين انقلاب سفيد شاه با عناويني چون اصلاحات ارضي، ملي كردن جنگل*ها، اصلاح قانون انتخابات و ... چيزي نبود كه ابتكار رژيم براي اصلاح كشور باشد بلكه دستوري بود كه امريكا مصلحت ديده بود براي جلوگيري از انفجار به انجام رسد. بنا بر تصميم امريكا، دولت اميني در سال 40 تشكيل شد. جمعي از سوء استفاده*كنندگان بزرگ را بازداشت كرد. بعد هم شاه به امريكا رفت؛ براي اينكه خطر اميني را از سر دستگاه سلطنت دور كند، تعهد كرد اصلاحات را خود پي بگيرد. بلافاصله نيز اميني استعفا داد و علم آمد. قيام 15 خرداد به دنبال همين قضايا بود. از همين زمان رهبري مبارزات اسلامي ضد رژيم كه طبعاً ضديت با وابستگي را هم در بطن خود دارد، آغاز شد. اين رهبري در شخص امام خميني(ره) تجلي يافت كه تمامي فعاليتش بر مبناي معيارهاي اسلامي بود.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment

Comment