همونجا دم مرز یه تاکسی گرفتم و رفتم سفارت و هم اتاقیم هم چند دقیقه بعد رسید. تو سفارت اول کار همه مکزیکی ها رو راه انداختن و بعد ما رو صدا کردن. مصاحبه کنسول با من خیلی کوتاه بود. ازم پرسید چه جور ویزایی میخوای منم گفتم دانشجویی و بعد پرسید پول دانشگاتو چطوری میدی و من گفتم خود دانشگاه پولمو میده و اونم گفت 6 هفته دیگه ویزات حاضره. به هم اتاقیمم ویزا دادن، یعنی به اون هم گفتن که 6 هفته دیگه بیاد و ما شاد و خندان برگشتیم سمت مرز. مرز رو رد کردیم و من سعی کردم که با نرگس تماس بگیرم که نشد و دوباره راه افتادیم سمت لس آنجلس. هم اتاقیم چون پرواز برگشتشو 5 بعد الظهر گرفته بود و عجله داشت زود رفت ولی من پرواز برگشتمو ساعت 11 شب گرفته بودم و کلی وقت داشتم. وقتی رسیدم لس آنجلس ساعت حدود 8 شب بود و تا خونه نادر اینها هم حدود 1 ساعت راه بود. به نادر زنگ زدم و خداحافظی کردم و بعد رفتم دم یه رستوران ماشینمو پارک کردم و رفتم تو . اون بار یه تراس داشت که توش یه تلفن عمومی بود و رفتم تو تراس که به نرگس زنگ بزنم و بهش خبر بدم که دیگه دارم میام. یه نیم ساعتی طول کشید تا اینکه بالاخره موفق شدم. بیچاره نرگس همش نگران بود که نکنه بلایی سر من تو مکزیک اومده باشه.
موقعی که با نرگس دوست بودم و قبل از اینکه بیام آمریکا دو تا چیز اتفاق افتاد که همیشه تو خاطر من و نرگس هست. یکی اینکه معمولاً وقتی میخواستیم بریم بیرون و مخصوصاً سینما و اینجور جاها نرگس خیلی از اوقات خودش میومد و اگه فیلم زود تموم میشد خودش میرفت (البته منظورم زمانیه که ما با هم فقط دوست بودیم) بعد از ماجرای تولد نرگس این روند یه مقدار تغییر کرد. یه روز نرگس باید میرفت سمت فرمانیه برای یه کاری و اونجاها رو هم خوب بلد نبود، از سینما که اومدیم بیرون نرگس گفت که باید بره فرمانیه و بعد با لحن خاصی گفت : منو میبری؟ منم گفتم بعله . نمیتونم بگم چه جوری بود ولی خیلی باهال بود جوری که تا مدتها بعد از اونهم ما دائم اینو تکرار میکردیم. موقعی که میخواستم نرگس بشوخی میگفت قول دادی که منو ببری ولی زدی زیر قولت.
خاطره دیگه مربوط به شناسنامه منه. یادم نمیاد برای چه کاری بود که کپی شناسنامه لازم داشتم و اتفاقا اونروز نرگس هم با من بود و از من خواست که شناسناممو ببینه. من نمیدونم توی شناسنامه ، پاسپورت و یا گواهینامه چه چیزه جالبی هست که همه دوست دارن ببیننش. شاید برای اینکه اسم واقعی و رسمی و تاریخ تولد توش نوشته؟؟ بهرحال نرگس شناسناممو گرفت و بعد یه ورق زد و با یه حالت خاص برگشت گفت : اینکه صفحه دومش (صفحه مربوط به ازدواج) هنوز خالیه!! و منم که شوخیم گرفته بود گفتم : مال من اول صفحه آخرش (صفحه مربوط به وفات) قراره پر بشه. تو رو خدا فحشم ندین چون اون روز نرگس بلایی سرم آورد که مرغون هوا بحالم گریه کردن. فکر میکنید چیکار کرد؟ هیچکار و این بدترین تنبیه بود برای من. مثلاً منو تا مدتی امیر خان صدا میکرد جای امیر جان. میبینین یه عوض کردن جای یه نقطه چه جوری میتونه آدمو بچزونه.
خلاصه اینکه به نرگس گفتم : میخوام بیام تا دیگه نتونی بگی منو نبردی و ظاهراً قراره که صفحه دوم شناسنامم به عطر گل نرگس معطر بشه.
خلاصه برگشتم خونه و اولین کاری که کردم این بود که به مادرم اینها زنگ زدم و گفتم که برنامه عروسی و اینجور چیزها رو ردیف کنن که من دارم میام، در مورد مهریه هم گفتم هر چی که شما دو تا خانواده توافق کردین من حاضرم. گفتم اینطوری یکی از پارامترهای برنامه ریزی خطی کم میشه.
مدتي بعد از خواستگاري الكترونيك روز ولنتاين بود. خيلي دلم گرفته بود، تقريباَ هر مراسمي كه ميشد بخاطر اينكه امير نبود عوض اينكه خوشحال بشم دلم ميگرفت. براي روز ولنتاين من براي امير از طريق يكي از دوستامون كه مسافر آمريكا بود يك عروسك سخنگو كه ميگفت: I LOVE YOU همراه با يك عدد تخته نرد صنايع دستي براي امير فرستادم ، مامانم هم يه ژاكت براي امير بافته بود كه براش فرستاديم و امير هم دوباره با نريمان هماهنگ كرد و نريمان يه مقدار پول همراه يك شاخه گل سرخ از طرف امير بهم داد. (تلافي سال پيشو در آورد). براي عيد هم دو تا عروسك سر چمني، يه دختر و يه پسر، كه در واقع رو سرشون سبزه عيد سبز ميشد خريدم و دخترش رو براي امير فرستادم تا اونجا سبزش كنه و بزاره تو سفره هفت سين و پسرش رو هم براي سفره هفت سين خودمون گذاشتم.
پدر و مادر امير هم براي عيد ديدني اومدن خونمون و يه جعبه سيب (چون من سيب خيلي دوست دارم ) و يك سكه كامل طلا بعنوان عيدي بهم دادن. البته اينو بگم كه پدر و مادر امير قبل از عيد براي هماهنگ كردن روز خواستگاري زنگ زده بودند و قرار بود كه بعد از تعطيلات عيد بيان خواستگاري.
امير هم براي عيدي 500 دلار برام فرستاد (حسابي وضعم خوب شده بود جاتون خالي) و من ميدونستم اين مقدار پول پس انداز كردنش براي امير كار راحتي نبود ولي امير هدفش از فرستادن اين پول فقط عيدي نبود و وقتي علتشو از امير پرسيدم گفت كه درسته هنوز زن من نيستي ولي اين پولو بخاطر خرج و مخارج دانشگاه و بقيه امور از من قبول كن. براي اينكه امير ميدونست كه من براي اينكه خرج دانشگامو خودم بدم و از مادر و ناپدريم نگيرم بشدت كار ميكردم و در واقع امير ميخواست كه شرايط رو براي من راحتتر كرده باشه. از اينكه اينقدر احساس مسئوليت ميكرد بدون اينكه هيچ وظيفه اي داشته باشه احساس غرور ميكردم.
امير بهم تلفن كرد و خبر اينكه مصاحبش با موفقيت انجام شده رو بهم داد. از خوشحالي داشتم بال در مياوردم ولي از يه طرف هم ناراحت بودم چون امير قرار بود قبل از امتحانات آخر ترمم بياد و درست همزمان با شروع امتحاناتم برميگشت. چاره اي نبود چون امير فقط توي همون فاصله تعطيل بود و با شروع تابستون بايد كارشو شروع ميكرد. اگه ميخواست ديرتر بياد مجبور ميشد كه مرخصي بگيره كه هم به كارش لطمه ميزد و هم حقوق بهش نميدادن. همونجور كه قبلاَ گفتم قرار شد كه خانواده امير اينها بيان براي خواستگاري.
روز خواستگاري تعيين شد و قرار شد كه مراسم خواستگاري بصورت خيلي خصوصي برگزار بشه. ما فقط به دايي برزگم و خانومش تلفن كرديم و قرار شد كه بيان و از طرف امير اينها هم علاوه بر پدر و مادرش ، فقط عمه و شوهر عمه امير اومدن. صبح روز خواستگاري مامانم مشغول تهيه و تدارك شد و ندا هم كه خونه ما بود با خواهرم مشغول انتخاب لباس و اينجور چيزها براي من بودن. خيلي برام جالب بود اونها هيجانشون از من بيشتر بود. شده بودم مثل عروسك بازي ، هي موهامو شونه ميكردن و مدل آرايشمو عوض ميكردن و بعد با هم به تفاهم نميرسيدن و همرو پاك ميكردن و دوباره روز از نو روزي از نو. در واقع با اينكارشون مثلاَ ميخواستن منو از دلشوره و اضطراب در بيارن. دائم بهم ميگفتن : حواستو جمع كنيا. چاييرو اول به خانوما تعارف كن ، مواظب باش چاييت كف نكنه و تو سيني نريزه و منم بهشون ميگفتم يه جوري حرف ميزنين كه انگار تا حالا صد دفعه براتون خواستگار اومده.
سرتونو درد نيارم مامان و باباي امير به همراه عمش و شوهر عمش اومدن. عمه امير پسري داشت كه بر خلاف ميل خانواده با دختري ازدواج كرده بود و از خانواده جدا شده بود و اين مسئله باعث شده بود كه عمه امير بعد از اون ماجرا خيلي نسبت به پسرهاي فاميلشون حساس باشه. چون عمه امير از عروسش اصلاَ راضي نبود من انتظار برخوردي منفي و تلخ رو داشتم. ولي وقتي منو ديد بغلم كرد و با لحني غمگين گفت: من كه آرزوي اينكه تو جشن عروسي پسرم باشم به دلم موند ، انشاله كه تو عزيزم رو تو لباس عروسي پهلوي امير ببينم و خودم بالاي سرتون قند بسابم.
همه چي بخوبي و خوشي پيش ميرفت تا اينكه بحث جنجال برانگيز مهريه پيش اومد. از اونجاييكه ناپدري من براي دخترش هفتصد سكه مهريه كرده بود اصرار داشت كه مهريه من اندازه دخترش و يا بيشتر باشه. من هميشه خودم نظرم به 14 تا سكه بود، امير هم كه طفلكي گفته بود هر چقدر مهريه باشه حرفي نداره. حتي يادمه يبار تو حرفاش گفته بود كه حاضره هم وزن من طلا مهرم كنه. مادر و دائيم هم با 14 تا سكه موافق بودن ولي ناپدريم روي 700 تا سكه اصرار ميكرد. پدر و مادر امير ميگفتن ما حاضريم براي اين دختر كل داراييمونو مهريه كنيم ولي اگه اجازه بدين از اونجاييكه مهريه دختر عمه امير كه قبل از نرگس جون و با شرايطي مشابه ازدواج كرده ، 500 سكه بوده مهريه نرگس جون رو هم 500 تا قرار بديم. وقتي داشتن اين حرفها رو ميزدن داشتم از زور دلشوره ميمردم و تو دلم آرزو ميكردم كاش امير اينجا بود. توي همين فكرها بودم كه صداي داييم منو بخودم آورد كه ميگفت: مباركه خدا رو شكر ميكردم كه داييم اونجا بود و بحثو خاتمه داد و مهريه همون 500 سكه قرار داده شد و بعدش مامان امير طبق رسم انگشتر نشون رو دستم كرد. اون انگشتر خيلي سنگينتر و گرون قيمت تر از اون چيزي بود كه من انتظارشو داشتم و در واقع اين نشونه اين بود كه اونها چقدر با رضايت دارن منو بخانوادشون راه ميدن. اين مسئله آرامش خاصي رو به قلبم ميداد. يه مسئله ديگه كه تو جلسه خواستگاريم بود و منو خوشحال ميكرد اين بود كه فاميل امير دائم ميگفتن ما از انتخاب پسرمون خيلي راضي و خوشحاليم و مخصوصاَ مادر امير گفت: پسرم خواستگاري هر دختري كه ميخواست ، ما بخاطر عشقمون به پسرمون حاضر بوديم بريم. ولي من هميشه آرزو داشتم كه پسرم دختري رو انتخاب كنه باعث محكم شدن پيوند خانوادگيمون بشه و خوشحالم كه خدا بهم لطف كرد و آرزمو برآورده كرد. كار رو به اونجايي رسوندن كه داييم بشوخي گفت: يكي ببينه فكر ميكنه شما دارين دختر به ما ميدين. من هميشه گفتم كه نرگسو يجور ديگه دوست دارم ولي نرگس جون اميرجان هم براي ما از تو عزيزتر نباشه كمتر نيست. خلاصه همه داشتن تعارف تيكه پاره ميكردن و خودمونيم كلي قند تو دلم آب ميشد!
موقعی که با نرگس دوست بودم و قبل از اینکه بیام آمریکا دو تا چیز اتفاق افتاد که همیشه تو خاطر من و نرگس هست. یکی اینکه معمولاً وقتی میخواستیم بریم بیرون و مخصوصاً سینما و اینجور جاها نرگس خیلی از اوقات خودش میومد و اگه فیلم زود تموم میشد خودش میرفت (البته منظورم زمانیه که ما با هم فقط دوست بودیم) بعد از ماجرای تولد نرگس این روند یه مقدار تغییر کرد. یه روز نرگس باید میرفت سمت فرمانیه برای یه کاری و اونجاها رو هم خوب بلد نبود، از سینما که اومدیم بیرون نرگس گفت که باید بره فرمانیه و بعد با لحن خاصی گفت : منو میبری؟ منم گفتم بعله . نمیتونم بگم چه جوری بود ولی خیلی باهال بود جوری که تا مدتها بعد از اونهم ما دائم اینو تکرار میکردیم. موقعی که میخواستم نرگس بشوخی میگفت قول دادی که منو ببری ولی زدی زیر قولت.
خاطره دیگه مربوط به شناسنامه منه. یادم نمیاد برای چه کاری بود که کپی شناسنامه لازم داشتم و اتفاقا اونروز نرگس هم با من بود و از من خواست که شناسناممو ببینه. من نمیدونم توی شناسنامه ، پاسپورت و یا گواهینامه چه چیزه جالبی هست که همه دوست دارن ببیننش. شاید برای اینکه اسم واقعی و رسمی و تاریخ تولد توش نوشته؟؟ بهرحال نرگس شناسناممو گرفت و بعد یه ورق زد و با یه حالت خاص برگشت گفت : اینکه صفحه دومش (صفحه مربوط به ازدواج) هنوز خالیه!! و منم که شوخیم گرفته بود گفتم : مال من اول صفحه آخرش (صفحه مربوط به وفات) قراره پر بشه. تو رو خدا فحشم ندین چون اون روز نرگس بلایی سرم آورد که مرغون هوا بحالم گریه کردن. فکر میکنید چیکار کرد؟ هیچکار و این بدترین تنبیه بود برای من. مثلاً منو تا مدتی امیر خان صدا میکرد جای امیر جان. میبینین یه عوض کردن جای یه نقطه چه جوری میتونه آدمو بچزونه.
خلاصه اینکه به نرگس گفتم : میخوام بیام تا دیگه نتونی بگی منو نبردی و ظاهراً قراره که صفحه دوم شناسنامم به عطر گل نرگس معطر بشه.
خلاصه برگشتم خونه و اولین کاری که کردم این بود که به مادرم اینها زنگ زدم و گفتم که برنامه عروسی و اینجور چیزها رو ردیف کنن که من دارم میام، در مورد مهریه هم گفتم هر چی که شما دو تا خانواده توافق کردین من حاضرم. گفتم اینطوری یکی از پارامترهای برنامه ریزی خطی کم میشه.
مدتي بعد از خواستگاري الكترونيك روز ولنتاين بود. خيلي دلم گرفته بود، تقريباَ هر مراسمي كه ميشد بخاطر اينكه امير نبود عوض اينكه خوشحال بشم دلم ميگرفت. براي روز ولنتاين من براي امير از طريق يكي از دوستامون كه مسافر آمريكا بود يك عروسك سخنگو كه ميگفت: I LOVE YOU همراه با يك عدد تخته نرد صنايع دستي براي امير فرستادم ، مامانم هم يه ژاكت براي امير بافته بود كه براش فرستاديم و امير هم دوباره با نريمان هماهنگ كرد و نريمان يه مقدار پول همراه يك شاخه گل سرخ از طرف امير بهم داد. (تلافي سال پيشو در آورد). براي عيد هم دو تا عروسك سر چمني، يه دختر و يه پسر، كه در واقع رو سرشون سبزه عيد سبز ميشد خريدم و دخترش رو براي امير فرستادم تا اونجا سبزش كنه و بزاره تو سفره هفت سين و پسرش رو هم براي سفره هفت سين خودمون گذاشتم.
پدر و مادر امير هم براي عيد ديدني اومدن خونمون و يه جعبه سيب (چون من سيب خيلي دوست دارم ) و يك سكه كامل طلا بعنوان عيدي بهم دادن. البته اينو بگم كه پدر و مادر امير قبل از عيد براي هماهنگ كردن روز خواستگاري زنگ زده بودند و قرار بود كه بعد از تعطيلات عيد بيان خواستگاري.
امير هم براي عيدي 500 دلار برام فرستاد (حسابي وضعم خوب شده بود جاتون خالي) و من ميدونستم اين مقدار پول پس انداز كردنش براي امير كار راحتي نبود ولي امير هدفش از فرستادن اين پول فقط عيدي نبود و وقتي علتشو از امير پرسيدم گفت كه درسته هنوز زن من نيستي ولي اين پولو بخاطر خرج و مخارج دانشگاه و بقيه امور از من قبول كن. براي اينكه امير ميدونست كه من براي اينكه خرج دانشگامو خودم بدم و از مادر و ناپدريم نگيرم بشدت كار ميكردم و در واقع امير ميخواست كه شرايط رو براي من راحتتر كرده باشه. از اينكه اينقدر احساس مسئوليت ميكرد بدون اينكه هيچ وظيفه اي داشته باشه احساس غرور ميكردم.
امير بهم تلفن كرد و خبر اينكه مصاحبش با موفقيت انجام شده رو بهم داد. از خوشحالي داشتم بال در مياوردم ولي از يه طرف هم ناراحت بودم چون امير قرار بود قبل از امتحانات آخر ترمم بياد و درست همزمان با شروع امتحاناتم برميگشت. چاره اي نبود چون امير فقط توي همون فاصله تعطيل بود و با شروع تابستون بايد كارشو شروع ميكرد. اگه ميخواست ديرتر بياد مجبور ميشد كه مرخصي بگيره كه هم به كارش لطمه ميزد و هم حقوق بهش نميدادن. همونجور كه قبلاَ گفتم قرار شد كه خانواده امير اينها بيان براي خواستگاري.
روز خواستگاري تعيين شد و قرار شد كه مراسم خواستگاري بصورت خيلي خصوصي برگزار بشه. ما فقط به دايي برزگم و خانومش تلفن كرديم و قرار شد كه بيان و از طرف امير اينها هم علاوه بر پدر و مادرش ، فقط عمه و شوهر عمه امير اومدن. صبح روز خواستگاري مامانم مشغول تهيه و تدارك شد و ندا هم كه خونه ما بود با خواهرم مشغول انتخاب لباس و اينجور چيزها براي من بودن. خيلي برام جالب بود اونها هيجانشون از من بيشتر بود. شده بودم مثل عروسك بازي ، هي موهامو شونه ميكردن و مدل آرايشمو عوض ميكردن و بعد با هم به تفاهم نميرسيدن و همرو پاك ميكردن و دوباره روز از نو روزي از نو. در واقع با اينكارشون مثلاَ ميخواستن منو از دلشوره و اضطراب در بيارن. دائم بهم ميگفتن : حواستو جمع كنيا. چاييرو اول به خانوما تعارف كن ، مواظب باش چاييت كف نكنه و تو سيني نريزه و منم بهشون ميگفتم يه جوري حرف ميزنين كه انگار تا حالا صد دفعه براتون خواستگار اومده.
سرتونو درد نيارم مامان و باباي امير به همراه عمش و شوهر عمش اومدن. عمه امير پسري داشت كه بر خلاف ميل خانواده با دختري ازدواج كرده بود و از خانواده جدا شده بود و اين مسئله باعث شده بود كه عمه امير بعد از اون ماجرا خيلي نسبت به پسرهاي فاميلشون حساس باشه. چون عمه امير از عروسش اصلاَ راضي نبود من انتظار برخوردي منفي و تلخ رو داشتم. ولي وقتي منو ديد بغلم كرد و با لحني غمگين گفت: من كه آرزوي اينكه تو جشن عروسي پسرم باشم به دلم موند ، انشاله كه تو عزيزم رو تو لباس عروسي پهلوي امير ببينم و خودم بالاي سرتون قند بسابم.
همه چي بخوبي و خوشي پيش ميرفت تا اينكه بحث جنجال برانگيز مهريه پيش اومد. از اونجاييكه ناپدري من براي دخترش هفتصد سكه مهريه كرده بود اصرار داشت كه مهريه من اندازه دخترش و يا بيشتر باشه. من هميشه خودم نظرم به 14 تا سكه بود، امير هم كه طفلكي گفته بود هر چقدر مهريه باشه حرفي نداره. حتي يادمه يبار تو حرفاش گفته بود كه حاضره هم وزن من طلا مهرم كنه. مادر و دائيم هم با 14 تا سكه موافق بودن ولي ناپدريم روي 700 تا سكه اصرار ميكرد. پدر و مادر امير ميگفتن ما حاضريم براي اين دختر كل داراييمونو مهريه كنيم ولي اگه اجازه بدين از اونجاييكه مهريه دختر عمه امير كه قبل از نرگس جون و با شرايطي مشابه ازدواج كرده ، 500 سكه بوده مهريه نرگس جون رو هم 500 تا قرار بديم. وقتي داشتن اين حرفها رو ميزدن داشتم از زور دلشوره ميمردم و تو دلم آرزو ميكردم كاش امير اينجا بود. توي همين فكرها بودم كه صداي داييم منو بخودم آورد كه ميگفت: مباركه خدا رو شكر ميكردم كه داييم اونجا بود و بحثو خاتمه داد و مهريه همون 500 سكه قرار داده شد و بعدش مامان امير طبق رسم انگشتر نشون رو دستم كرد. اون انگشتر خيلي سنگينتر و گرون قيمت تر از اون چيزي بود كه من انتظارشو داشتم و در واقع اين نشونه اين بود كه اونها چقدر با رضايت دارن منو بخانوادشون راه ميدن. اين مسئله آرامش خاصي رو به قلبم ميداد. يه مسئله ديگه كه تو جلسه خواستگاريم بود و منو خوشحال ميكرد اين بود كه فاميل امير دائم ميگفتن ما از انتخاب پسرمون خيلي راضي و خوشحاليم و مخصوصاَ مادر امير گفت: پسرم خواستگاري هر دختري كه ميخواست ، ما بخاطر عشقمون به پسرمون حاضر بوديم بريم. ولي من هميشه آرزو داشتم كه پسرم دختري رو انتخاب كنه باعث محكم شدن پيوند خانوادگيمون بشه و خوشحالم كه خدا بهم لطف كرد و آرزمو برآورده كرد. كار رو به اونجايي رسوندن كه داييم بشوخي گفت: يكي ببينه فكر ميكنه شما دارين دختر به ما ميدين. من هميشه گفتم كه نرگسو يجور ديگه دوست دارم ولي نرگس جون اميرجان هم براي ما از تو عزيزتر نباشه كمتر نيست. خلاصه همه داشتن تعارف تيكه پاره ميكردن و خودمونيم كلي قند تو دلم آب ميشد!
Comment