Announcement

Collapse
No announcement yet.

3 Stories

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • 3 Stories

    سه داستان جديد از مجموعه داستانِ منتشر نشده كتاب "نوعى از زندگى" از مسعود نقره كار



    نوعى از زندگى





    بيش از چهل سال است كه با من است. همزاد من نيست، همراه من است.
    "مُسلم" را ميگويم.
    از پاى ديوارهاى پارهاى از بيابانهاى جنوب شهر مدفوع جمع ميكرد و به مزرعه داران بيابانهاى شترخوان و دوروبرِ جاده شاه عبدالعظيم و شهر رى ميفروخت. كار وكاسبى اش بود. كاسب هاى محله و عابرين تنگ شان كه ميگرفت پاى ديوارهاى بيابانها و يخچالها خودشان را راحت مى كردند.
    فاصله ى مسجدها و مستراح هاى عمومى تا مغازه هاى دوروبر بيابانها و يخچالها زياد بود.
    تابستانِ گرم تهران بود، سالهاى 40ـ 1339. "سه ماه تعطيلى" بود، و بيابانها و يخچالها، ورزشگاه و تفريح گاهمان.
    زير سايه ى ديوارِ كاهگليِ بيابانِ زغالى نشسته بوديم، من و مُسلم.
    از مادر و خواهرش گفت. عاشق بود، عاشق. پدرش سالها پيش مُرده بود. تا آن روز از مادر و خواهرش چيزى نگفته بود. دردِ دل ميكرد، از رنجى كه ميبرد.
    گفت، گفت، گفت، و هرچه بيشتر ميگفت كوچكتر ميشد، كوچك و كوچك و كوچكتر. و دستِ آخر پيش چشم هاى حيرت زدهى من سه قطره شد. دو قطره زلال كه خودشان را روى صورتم كشيدند، و آرام و آرام از گوشه ى پل كها پا توى چشم هايم گذاشتند، و يك قطره سرخ رنگ كه نم نم روى سينه ام، و توى قلبم نشست.
    كسى به مادر خبر داده بود، مادر به پدر گفته بود، و پدر براى چندمين بار سرم داد كشيده بود:
    "تو با اين مرد چى كار دارى بچه؟ اون بيچاره آدم بدى نيس، امّا پسر كارمند عدليه چيكار به يه گُه جمع كن داره؟ بُرو، بُرو با همبازى ها و همدرسى هاى خودت وقت بگذرون و بازى كن."
    پدر بارها اين حرف را زده بود.گوش نكرده بودم. اصلن بچه ى حرف شنوى نبودم، مخصوصاً به حرف هاى پدرم گوش نمى كردم.
    از آن روز، چه ميخواستم و چه نميخواستم، مُسلم همه جا با من آمد.
    با من به دبستان و دبيرستان آمد، از دبستانِ اديبِ نيشابورى خيابان بيسيم نجف آباد تا دبيرستان ابوريحان در خيابانِ غياثى و دبيرستان صفوى در خيابان شهباز، ايستگاه ناصرى سپهر و بعدتر دبيرستانِ فرهمندِ خيابان شاهپور، پُشت پارك شهر. از درمانگاه هاى بندرعباس تا بيمارستان فيروزگر تهران، از بيمارستان هاى اهواز تا درمانگاه هاى جنوب شهر تهران، از بيمارستان سانترال تهران تا بيمارستان سوانح سوختگي، از درمانگاه هاى بابل و بابلسر و شاهى و زيرآب تا بيمارستانهاى فرانكفورت و برمن در آلمان، تا بيمارستان هاى "دى موند" و اورلاند و در امريكا و...
    مى آمد، محله به محله، از خيابان بيسيم نجف آباد و تيردوقلوى تهران شروع كرده بود، تا نظام آباد و عباس آباد، و شهر به شهر، از تهران تا سرانجام اورلاندوى امريكا، حتى در زندان هاى جورواجور هم ول كنم نبود.
    او بود كه زير گوشم مى خواند به كجا بروم و چه كنم. من را به سازمان چريك هاى فدائى خلق ايران معرفى كرد، به ميانِ اهل قلم بُرد، زير گوشم خواند كه هم مى توانم پزشك باشم و هم نويسنده. آنقدر گفت تا بالاخره يك كتابفروشياى كوچك در خيابان نظام آباد تهران باز كردم. قلم بدستم داد و گفت بنويس! و از من خواست تا فرياد بزنم "زنده باد سوسياليسم"، "زنده باد كمونيسم"، "آزادي، عدالت، برابري، برادرى". او بود كه به من خط ميداد بى كه حتى يك كلمه درباره ى سوسياليسم و كمونيسم و آزادى به من گفته باشد.
    مادرم "حرص و جوش" مى خورد و هم پاى پدر غُر ميزد.

    "خبر خوبى نياوردى پسر، مُسلم آدم بدى نبود، خدا بيامرزش"
    "راحت شد، اون زندگى نبود كه اون داشت، سگاى بيابون زغالى زندگيى بهترى داشتن"
    اما مُسلم نمرده بود، خانه نشينِ دو چشمِ و يك قلب بود.
    حتى "قرارهاى خيابانى" را با من مى آمد، به او اعتماد داشتم، هر دو امّا يك "كپسول سيانور" داشتيم. برايمان بس بود. با هم مخفى شديم، و با هم آواره و تبعيدى.
    به اروپا آمديم. سوئد، فرانسه، هلند، نروژ، دانمارك و بلژيك را با هم گشتيم، گشتى امّا بى شادى. با من در آلمان ماند، هفت سالى شد. از آلمان خوشش نمى آمد، مثل من، مى گفت گريزگاهِ تلخى ست. بعد راهيِ امريكا شديم. سرى هم به كانادا زديم و...
    نه، ولكن نبود.
    مُسلم را مى گويم. "مش مُسلم گُه جمع كن"، كه بچه هاى ميدان خراسان و بيسيم نجف آباد و تيردوقلو و شترخوان دوستش داشتند. آخرين بار كه با هم حرف زديم ده دقيقه ى پيش بود، آره، همين ده دقيقه ى پيش.

    "وايسا، وايسا، همين جا، همين جا، وايسا"
    راه بندان بود. كمى جلوتر، جمعيت زيادى هلهله كنان، و گاه نعره زنان دورِ ميدانى كوچك جمع شده بودند. مشت هاى گره شده شان هر دم هوا را مى شكافت. گوشه اى توقف كردم. هر دو از ماشين پياده شديم، مُسلم امّا پا سست كرده بود.
    "نمى خواد بريم جلوتر، از همين جا نيگا مى كنيم"
    جرثقيلى بزرگ ميانه ى ميدان بود. چهارچوبى بر حلقه ى جرثقيل آويزان كرده بودند، و از هر گوشه اش يك نفر را به دار آويخته بودند، 3 مرد، و يك زن، زن انگارى درون كيسه اى سياهرنگ گذاشته شده بود.
    "اين كه كار هر روزه ى اينهاست، ديدن نداره مش مُسلم"
    "چرا، چرا، اتفاقاً بايد وايساد و تماشا كرد"
    فريادِ ناگهانيِ "الله اكبر، خمينى رهبر" پرنده هاى روى درخت ها را تاراند.
    "نيگا، نيگا، يكيشون داره تكون مى خوره، اونيكه كفشِ سفيدِ آديداس و شلوارِ لى به پا و تن داره، نيگا، نيگا داره تكون مى خوره"
    "آره، آره، از بقيه م جوون تر به نظر ميرسه"
    و نتوانست آرام بگيرند، لغزيد، روى گونه ها، و بعد گوشه ى لب ها ماند.

    ميخواست تماشا كند.
    چيزى گفت انگاري، امّا خوب نشنيدم، فريادها نمى گذاشتند، فرياد زد:
    "نيگا كن، هنوز تكون مى خوره، هنوز داره تكون مى خوره"
    و طنابى كه با آن جوان را حلق آويز كرده بودند، پاره شد. با صورت به زمين كوبيده شد. له شد.
    "ديدي؟ زمين لرزيد، زمين لرزيد"
    "چه سكوتى"
    "آره"
    پرنده ها برگشتند. نسيمِ بهارى نمى توانست جسدها را تكان بدهد، برگ هاى درخت هاى بيدِ حاشيه ى خيابان را بازى مى داد. پرنده ها هراسان و ناآرام به نظر ميرسيدند:
    "چه بهار مسخره اى"
    "هي، مواظب باش كفشات خونى نشه"
    "مواظبم"
    باريكه ى خون از كنارمان رد شد.

    دستى بزرگ و سنگين روى شانه ام نشست:
    "من مى توونم به شما كمك كنم، مشگلى داريد؟"
    همان پليس آشنا بود. دو ماشين پليس پشتِ ماشين اش ايستاده بودند.
    "نه، نه، مشگلى ندارم، خيلى متشكرم، خيلى متشكرم"
    "پس لطفاً حركت كنيد، اينجا توقف ممنوعست"
    "بسيار خوب، بسيار خوب، معذرت مى خوام"
    و پشت فرمان اتوموبيلم نشستم. راه افتادم، لرزان و ترس خورده.
    از توى آئينه ى ماشين مى ديدم شان. همان پليس به طرفِ ماشين همكارش رفت، و به او كه پشت فرمان نشسته چيزى گفت، و بعد به طرف ماشين خودش رفت:
    "آره، حتمى به همكارش ميگه؛ "اين يارو رو من مى شناسم، كار هر روزشه، هرجا جرثقيل مى بينه مى ايسته و چند دقيقه اى به حلقه هاى جرثقيل خيره مى شه، بايد ديوونه باشه"، بعدشم لابُد همكارش از اون ميپُرسه؛ "مگه تو مى شناسيش" اونم ميگه؛ "آره، آره، دفه ى اولش نيست، خونه شم تو منطقه ىDeer Run هست، تو خيابونه Eagle circle"
    آنها را نمى ديدم. كاميونِ حمل گوشت كه پشت ام ميراند نمى گذاشت.
    "لعنتى ها"
    و چشم از كاميون حملِ گوشت برداشتم

  • #2
    كنار پنجره نشسته است و به رودخانه نگاه ميكند. كار هر روزه اش است.
    از خواب كه بيدار مى شود دست و روئى مى شويد، بسته سيگار "بهمن" و جاسيگارى اش را برمى دارد و به طرف پنجره ميرود. پنجره را گلدان هاى ريز و درشت باصفايش كرده اند.
    همسرش ليوانى چاى برايش مى آورد. در حاليكه روزنامه هاى صبح را ورق مى زند، چايش را مى نوشد. نگاهى گذرا به عنوان هاى مطالب روزنامه مى اندازد. به ندرت پيش مى آيد مطلبى را كامل بخواند. بلند مى شود، ليوانِ خالى و روزنامه هاى تاشده اش را روى ميز آشپزخانه مى گذارد، و به طرف رودخانه ميرود.
    كتابى از ميانِ كتابهاى توى رودخانه برمى دارد، و برميگردد. همسرش را پشت پنجره مى بيند. جاى او نشسته است و تماشايش مى كند. براى هم دست تكان مى دهند. مى خندند. جايش را به او ميدهد. ليوانى ديگر چاى برايش مى آورد:
    "امروز كتاباى رودخونه جلد سفيد نبودن، جلدهاشون قرمز بود، قرمز، آبِ رودخونه قرمز رنگ بود، رنگِ خون"
    "اين رودخونه به كجا ميريزه؟"
    "به دريا، به دريا"
    ميرود تا كنار باغچه ى بزرگِ حياط پُردرخت شان كتابى را كه از رودخانه گرفته، بخواند. روى تخت چوبى فرش شده اى كه سايه درخت قديمى شان برآن افتاده، مى نشيند. امّا نه، هوا سردتر از آن است كه زير سايه بنشيند. آنسوى تخت، كه باد آفتاب و سايه هاى برگها را مى رقصاند، مى نشيند.
    همسرش با سينى اى پُر از غذا به سراغش مى آيد.
    ناهار را با هم مى خورند. پيش از آنكه روى تخت دراز بكشد كتابى ديگر از شاخ هاى پُر كتاب مى كند، كتابى سبز رنگ.
    دراز مى كشد، و شروع به خواندن كتاب مى كند.
    همسرش ليوانى ديگر چاى برايش مى آورد:
    "خوب شد اين پسره كتاب هاشو توى باغچه چال كرد، اگه همه شونو ميريخت تُو رودخونه ما يه همچى درخت باصفائى تُو خونه مون نداشتيم"
    "خيلى هاشم ريخت تُو رودخونه"
    "آره، آره، نميدونم چرا اونائى كه تُو حاشيه ى رودخونه هستن سبز نشدن، نميدونم چرا"
    غروب، هوا رو به سردتر شدن مى گذارد.
    به اتاقش برمى گردد. شومينه را روشن مى كند، كتاب هاى چيده شده ى حاشيه ى شومينه را مى سوزاند. همسرش بسته اى كتاب سالم، و كارتنى كتاب پاره شده مى آورد تا بسوزاند:
    "نبايد كتاب زياد نگه داشت. اونائى كه خونده شدن رو بايد سوزوند"
    "يادشون بخير، كتاباشونو توى مستراح مى سوزوندن، بعدم چندتا آفتابه آب روى كتاب هاى سوخته مى ريختن كه اثرى ازشون به جا نمونه"
    "آره، آره. راستى آخر هفته بچه ها مى آين اينجا"
    "چه خوب، از تنهائى در مى آيم"
    بيشترينِ آخر هفته ها نوه هايشان به سراغشان مى آيند، با دو عروسش. دو پسرش به جرم نويسنده بودن در زندان هستند.
    نوه ها كه مى آيند مادربزرگ سرگرمى هايشان را مى آورد. و بعد كارتونى پُر از خمير از زيرزمين مى آورد. كتابهاى خمير شده اند، خميرهاى رنگ وارنگ.
    كارتون را جلوى بچه ها مى گذارد. دوست دارند با خمير چيزهائى درست كنند.
    كوچكترين نوه، با خمير كتابى درست مى كند. به پدربزرگش ميدهد.
    پدربزرگ در آغوش مى گيردش، مى بوسدش.
    "حقاً كه حلال زاده اى"
    گاه آخرهفته ها راهى شمال مى شوند. شمال را دوست دارد، مثل پسرهايش، به ويژه جاده شيرگاه و زيرآب را.
    كنار جاده مى ايستد، جاده اى كه يك سويش كوهى سبز، و سوى ديگرش درهاى سبزتر است. با نگرانى اين سو و آنسوى جاده را نگاه مى كند. به طرف رودخانه، كه در انتهاى دره است ميرود. صداى آواز پرنده ها و آب، بر صداى تپش قلب پُر دلهره اش اضافه مى شود. با كتابى در دست، هِن هِن كنان از دره بالا مى آيد.
    همسرش به آن سوى دره، به كوهى كه انگارى مخملى سبز بر آن كشيده اند چشم دارد.
    "چقدر زيباست"
    "آره، آره، درخت كتاب قشنگ ترينِ درخت هاست"
    راه مى افتند.
    آن سوى گردنه ى گدوك مى ايستند. دشت گونه است.
    از زيرِ تك درختى كه دوروبرش پوشيده از بوته است، كتابى برمى دارد. همسرش به جاده چشم دوخته است.
    گردباد روى جاده مى چرخد و زوزه مى كشد.

    Comment


    • #3
      چشم به كتابهايش دوخته است.
      ده قفسه ى سفيد رنگ، و صدها كتاب به زبان فارسى و رَجى كتاب به زبان انگليسى درباره ايران.
      زيباترين و دلنشين ترين وسائلش هستند. دوست داشته و دارد كه اتاقش را با كتاب تزئين كند.
      پدرش گفته بود؛
      "اين پسر كتاب بازه، درست مثلِ كفترباز، خُب در اين دومى هم استاده"
      كتابها زير نگاهاش سُر مى خورند؛
      قصه ها و شعرها و خاطره ها و انديشه ها، رنگارنگ امّا نه شادى آفرين، و بيشترين اش تلخ و اندوهبار و غم آفرين.
      "بعد از مرگِ من تكليفِ شما چى مى شه؟"
      صداى پسرك 9 ساله اش توى اتاق مى پيچد؛
      "Who are you talking to, Dad? "
      "با هيچ كس پسرم، با هيچ كس"
      صداى همسرش از اتاق ديگر مى آيد؛ پسرك اش را خبر مى كند؛
      "كلاس فارسى ت دير مى شه، زود باش"
      "Okay Mom, I`m coming"

      "مارو هديه كن به كتابخوونه هاى شهر"
      خنده اش مى گيرد؛
      "كتابخوونه هاى شهر كه كتاب فارسى به دردشون نمى خوره، مراجعه كننده ى فارسى خُوون ندارن"
      "خُب مارو به كتابخوونه هاى ايرانى هديه كن"
      "كتابخوونه ى ايرانى تُو اين شهر نيست"
      پوزخند ميزند؛
      "مارو بسپار دستِ ايرانى هاى كتابخوونِ شهر"
      "كتاب جمع كن هاى اين شهر، هيچ كدوم هشون حتى ورقِ تونم نميزنن"
      پيرمرد "توده اى" پيش از مرگش چند جلدى از كتاب هايش را به او بخشيده بود.
      "من كتابامو بخشيدم به كتابخوونه ى شهرمون"
      "منم ميتوونم مث اون پيرمرد توده اى وصيت كنم بعد از مرگم كتابامو به كتابخوونه ى شما هديه كنن"
      "كتابخوونه كه چه عرض كنم، يكى از اتاقهاى خونه مو كتابخوونه كردم. خيلى ام كتاب جمع شده امّا حتى يك نفر مراجعه كننده نداشتم. كتابها مونده رو دستم، منم دنبال جائى مى گردم كه كتابهارو بسپارم اونجا"
      چه بگويد؟ و با انگشت شست و ميانه چشمهاى خسته اش را مى مالد.
      روى رَجِ كتاب هاى انگليسى مكث مى كند؛
      "شمارو نيگر مى دارم، شايد روزى به دردِ پسرم خوردين"
      چشم اش به "انسيكلوپدى ايرانيكا" مى افتد، كه بيشترين جا را گرفته اند و...

      قفسه ها انگارى دور سرش مى چرخند.
      مى ايستند، شيك و پُركتاب، رنگارنگ و خوش جلد، انگارى سواشان كرده اند، به شرطِ كلفت بودن و قشنگى.
      گراند پيانوئى سفيد و نو از پائين و تابلوى نقاشى 10هزاردلارى "ناصر اويسى"، كه صحراى كربلا را مى ماند، از بالا قفسه ها را بغل زده اند.
      "راستى شما با كتاباتون چه خواهيد كرد؟"
      دكتر اَبولي، كه شق و رق روى مبل لم داده است بلند ميشود و به طرف كتابخانه اش ميرود؛
      "اگر بشود فروخت شان خوب مى شود"
      "حتى كتاب هاى انگليسى اى كه درباره ايران هستن؟ اينا شايد به دردِ بچه هاتون بخوره"
      "بله حتى آنها را"
      با فُوتى شديد گردوخاكِ روى كتاب هائى كه بيشترين جا را روى قفسه گرفته اند، مى روبد.
      مهندس "كيو" كه روبروى دكتر اَبولى نشسته، پا روى پا مى اندازد. سينه صاف مى كند.
      "اين يكى ديگر از عجائب است، همه چيزِ ملت ها و روشنفكرهاى كشورهاى عقب مانده البته از عجائب هستند"
      اَبول را خوش نمى آيد؛
      "امّا روى اين كار زحمت زيادى كشيده شده، آدم هاى باارزشى روى اين كار كار كرده اند، و مى كنند، وانگهى..."
      مهندس "كيو" حرف اَبول را قطع مى كند؛
      "دكان است عزيز من، دكانِ دونبش، گُنده گوزى و خود بزرگ بيني، البته لفت و ليس هم هست و..."
      دكتر Ray (رضا) ليوان شراب قرمزش را روى گراند پيانو مى گذارد. عصبانى به نظر مى رسد. حرف مهندس را قطع مى كند؛
      "اين فرمايشات چيه مى فرمائيد، اين كار چيزى مثلِ شاهنامه است"
      مهندس "كيو" مى خواهد چيزى بگويد، مهندس اِبى امان نمى دهد و حرف او را قطع مى كند؛
      "جناب دكتر Ray حرف هائى نزنيد كه اسباب خنده و مضحكه شود. قبول بفرمائيد براى فرهنگ و جامعه اى كه قطره ايست در اقيانوس فرهنگ و جامعه جهانى اين كارها همان دكان دونبش است، با اين ميليون ها دلار كه بيشترش پول چاپيده شده از مردم است مى شود براى آن مردم كارهاى مفيدترى كرد، با اين ميليون ها دلار پول كه بيشترش مرحمت ى سلطنت طلبان و..."
      دكتر اَبولى از كوره در مى رود و حرف مهندس ابى را قطع مى كند؛
      "پَه چرا خودتان به آنها كمك مالى مى كنيد جناب مهندس؟"
      همسر مهندس ابي، كه خورشت قورمه سبزى اش را هم ميزند، از توى آشپزخانه مى گويد؛
      "چشم هم چشمي، پُزدادن ام خرج داره آخه، اونم پُز فرهنگى"
      قفسه ها دور سرش مى چرخند.
      صورت توى دو كفِ دست مى خواباند.
      صداى پسرك توى اتاق مى پيچد، خندان و شيطنت آميز؛
      "Mom, Mom, Dady is still talking to himself"

      "بعد از مرگِ من تكليف شُما چى ميشه؟"
      دكتر اَبولى در حالى كه كتاب هايش را گردگيرى مى كند، قهقهه ميزند؛
      "نگران نباش جانم، غايت اش اينكه به جاى اوليه ى خودشان برمى گردند، به طبيعت"
      دكتر Ray مزه مى اندازد؛
      "دعا كنيد كه به كاغذ توالت تبديل نشوند"
      هر دو مى خندند، و ليوان هاى شراب شان را بهم مى زنند.
      و او پسركش را مى بيند كه رقصان و خندان، در حاشيه ى رودخانه، به دنبال ده كشتى كاغذى رنگين مى دَود، كه آب و باد بازى شان مى دهند.

      Comment

      Working...
      X