آرمان برباد رفته يک چريک
ساعت هفت مينی بوس کارخانه مرا با ديگر کارگران نزديک ايستگاه سراب پياده مي کند. برای چندمين بار دستم را روی جيبم مي گذارم. از لمس چيزهايی که تو جيبم است گرم می شوم. چنانکه سردی هوا را حس نمي کنم. حکم استخدامی رئيس حسابداری کارخانه به همراه يک چک بانک. گرچه اکنون فقط چند تا بليط اتوبوس دارم به همراه کمی پول خُرد، اما فردا مي توانم چک را نقد کنم.
می اندازم تو پياده رو تا خودم را به ميدان شهدا برسانم. ناخود آگاه قدم هايم را تند می کنم. سروصدای گوشخراش ماشينها و فرياد دست فروشان آزارم نمی دهد که خوشايند است، حتا نورهای نئون فروشگاهها که مانند ستاره ها چشمک می زنند، به وجدم می آورد. احساس می کنم می خواهم پرواز کنم، شايد هم مردم با ساختمان ها و خيابان ها هستد که از نظرم دور می شوند. از اولين کيوسک روزنامه فروشی روزنامه ای می خرم و دوباره راه می افتم
در ايستگاه اتوبوس گروهی مسافر مانند دسته ای زنبور در حال وزوز هستند. به آرامی به آنها نزديک می شوم. کارگری با ديدن قيافه پرسنده ام پيش می آيد و سرصحبت را باز می کند. از او می شنوم که آخرين اتوبوس آزاد شهر چند لحظه پيش حرکت کرده است. حالم گرفته می شود؛ نه پولی دارم تاکسی بگيرم، نه توان اينکه توی سرما آنهمه راه را پياده گز کنم. همان کارگر خيالم را راحت می کند. هنوز يک اتوبوس ديگر هست که به قاسم آباد مي رود. تصميم مي گيرم آنرا از دست ندهم، لااقل می توانم تا نزديکی خانه بروم. دوباره همان احساس شيرين به جانم می نشيند.
اتوبوسی قراضه و اسقاطی ميدان را دور می زند و نزديک می شود. مسافران گله وار يورش می برند. نمی خواهم شتاب کنم. چه باک صندلی خالی بهم نرسد. بگذار تمام راه را بايستم. امشب هر چقدر هم سخت بگذرد تحمل خواهم کرد، از فردا با تاکسی مي روم، شايد هم ماشينی دست و پا کردم.
برخلاف تصورم همان کارگر صندلی بغل دستی اش را برايم نگه می دارد. مي روم پهلوی او کنار پنجره می نشينم. اينبار بيشتر براندازش می کنم. دستانی زمخت و پت و پهن با چهره ای خشن و عبوس دارد؛ وسايلی هم دارد که تو گونی کرده و جلوی پاش گذاشته است. هنوز هم نمي خواهم باهاش صحبت کنم، روزنامه ای که خريده بودم بيرون می آوردم و سعی می کنم زير نور کم سوي لامپ های سقف اتوبوس تيترهای آنرا بخوانم. بيش از هرچيز سرمقاله روزنامه نظرم را جلب مي کند. مقاله ای تند و آتشين در باره وضعيت مشقت بار زندگی کارگران، آنهم در صفحه اول: «عجيبه!، چگونه نويسنده جرئت کرده چنين مقاله انتقادآميزی را بنويسد!»
با اينحال اين موضوع ديگر برايم کششی ندارد، اصلاً فايده اش چيه؟ زندگی در چنين دنيايی برايم مرده است. حالا بايد از شرايط تازه به هيجان بيايم. روزنامه را تا مي کنم و توی جيبم مي گذارم. اتوبوس مملو از مسافر شده است. همه خاموش و بی صدا تو خودشان فرو رفته اند. همه جايشان تنگ است. همه اندوهگين هستند. همه سرگردان هستند. همه خسته هستند. همه تسليم هستند. تک توکی هم که می خواهند ثابت کنند هنوز مي توانند حرف بزنند، صدايشان پس از اينکه از دهانشان بيرون می آيد در هّرهّر موتور قاطی می شود و همهمه ای گنگ و نامفهوم بگوش مي رسيد.
اتوبوس پت پت کنان و زوزه کشان راه می افتد، تا مسافران گريزان را از ميان خيابانهای تيره و محوی که با نوری کدر روشن شده است، بسوی مقصد همه روزه اش ببرد. چه خوب شد که عاقلی کردم و پيشنهاد ممد را قبول کردم. اگر لجبازی کرده بودم، يکی مثه اينا بودم.
«دروازه قوچان ...»
يکباره ياد سوغاتی شاد افتادم. بُه که چه سکر آور است. سالها بود که نتوانسته بودم آنرا تجربه کنم، تا اينکه دو هفته پيش رفتم به جشن ممد رفتم. ميهمانی تو باغی بيرون شهر بود، ميز و صندلی ها را وسط باغ چيده بودند، همه جا غرق نور بود. پيشاپيش آنها ميز بزرگی بود که رويش همه گونه خوردنی و نوشيدنی ديده مي شد. تا توانستم نوشيدم، چنان زياده روی کردم که ماندم چگونه برگردم. ممد همه چيز را فهميد، دستم را گرفت و سوار ماشينش کرد. تو راه زمزمه ها تو گوشم خواند. از آينده ام، اينکه تا کی می خواهم بيکار باشم، تا کی با فقر و نداری بسازم. آنوقت از صاحب کارخانه گفت، چه انسان نيکی است. با وجوديکه توی عمرم مانند آنشب از زندگی لذت نبرده بودم نپذيرفتم. نسبت به پيشنهادش احساس خوبی نداشتم. اما دست بردار نبود؛ هر چند روز يکبار زنگ زد، بارها تو گوشم خواند تا ديشب تسليم شدم. اتوبوس ايستاد، با باز شدن در هوای تازه و خنک سريد تو. هوای خنک کمی حالم را جا آورد و دچار خلسه شدم. چند نفری پياده شدند، اما چند برابر آن سوار می شوند.
اما ديگر چه اهميتی دارد؟ آيا بايد تا آخر عمر خودم را با اين افکار عذاب دهم؟ چرا نتوانم مانند ديگران زندگی کنم؟ بهتر است همه چيز را فراموش کنم. کجا هستم؟ ايستگاه بعدی ميدان بار است، بيشتر مسافران پياده مي شوند، شايد بعد از آن تندتر برود. مهم اينست که سرنوشتم از امروز رقم خورده است و آدم ديگه ای شده ام. چه ديوانه بودم. کدام يکيشان قدرم را دانستند. همين که بغل دستم نشسته! او کيه؟ پرولتاريا! من که بودم؟ چريک. هوادار اونا! عاشق زحمتکشان. مرده شورش را ببرد، به درُک، اما خب ديگه، از اين به بعد چريکی وجود نداره.»
ـ «اداره کار... اداره کاراش پياده بشن.»
باز دستم را مي گذارم روی جيبم، وجود پول را از روی لباس حس ميکنم. راستی چقدر سخت بهم گذشت، چه سالها که با آرمانهای زندگی کردم که دست و بالم را بسته بود، چه کارهايی که نکردم. مثل آن روزی که تو خانه تيمی برنامه ريزی کرديم تو يکی از کارخانه ها اعتصاب راه بيندازيم. اما صاحب کارخانه اعتصابيون را سرکوب و چندتايی را لت و پار کرد. بابای ممد يکی از اونا بود. قرار شد کار او را بسازيم. قرعه به نام من افتاد. ممد هم داوطلب شد. يوزی دست من بود و ممد با موتور بيرون انتظار کشيد. جوراب سياهی سرم کشيدم و رفتم تو دفتر کارخانه. بدنم از التهاب مي سوخت. قبضه سرد اسلحه دستم را خنک کرده بود. پيش از آنکه نگهبان جلويم بيايد با ته اسلحه به سرش کوبيدم بعد خودم را انداختم تو و لوله اسلحه را بسوي کارخانه دار گرفتم. پيش از آنکه شليک کنم مردنش را حس کردم، کمی درنگ کردم، اما نمي دانم چی شد که اسلحه را بالا بردم و همه خشاب را روی شيشه های در و پنجره خالی کردم. با اينکه همه چيز به سرعت گذشت اما کارخانه دار فهميد، نگاهی از حق شناسی بهم انداخت، از هول نتوانستم قيافه اش را بخاطر بسپارم. تند زدم بيرون و پريدم رو موتور روشن؛ ممد گاز را گرفت و مثل برق از ميان ماشين ها فرار کرديم. عجب تجربه ای بود، چه گران تمام شد. راستی زندگی چه لذتی دارد، مرگ است که وحشتناک است. چه خوب شد کارخانه دار کشته نشد. اما قيافه اش چه شکلی بود؟ قامتش به يادم مانده، اما چهره اش نه، چنان دستپاچه و منگ بودم که نتوانستم چهره اش را در ذهنم ضبط کنم. فقط چيزهايی مبهم و گنگ برايم ماند.
«بند جيم... بندجيم جانمونی؟» آه، از اين واژه بيزارم، چقدر سين جين شدم؛ چقدر کتک خوردم، چقدر شکنجه شدم. بارها مرگ را آرزو کردم، اما توانستم همه چی را تحمل کنم، استقامتم باور نکردنی بود. مجبور شدند دست از سرم بردارند. اما شبی ديرهنگام آمدند سراغم، از سلول آوردنم بيرون. روی سرم کيسه ای کشيده بودند تا چيزی نبينم. بيرون خنک بود. بادی که يکريز کم و زياد مي شد مي وزيد، نه جايی را می ديدم و نه صدايی می شنيدم. فقط باد خنک بود و تاريکی. فهميدم پايان خط است. نخواستم خودم را ببازم. بيش از هزار بار آن لحظه را پيش بينی کرده بودم. سينه ام را صاف کردم و با همه وجود هوا را تو سينه فرو دادم. هوای خنک و تازه از ميان پارچه گذشت و با بوی زُهم چرک آلود آن درهم آميخت و سرم را بدوران انداخت. کاش مي توانستم کيسه سياه را بردارم، تا آسمان را ببينم، ستاره ها را و شايد ماه را. در تخيلم تصور کردم آسمان يه جنگل ستاره دارد. اما فقط تاريکی بود و سکوت. نه، باد هم بود. باد خنک با زوزه رمزآلود؛ ديگر هيچی. بنظرم رسيد دنيا مرده است. بدون سرو صدا و به آرامی همراه آنها رفتم. در فاصله ای که برايم طولانی گذشت؛ وادارم کردند کنار ديوار بايستم. همانجا بود که زندگی پيش چشمانم زنده شد. ديگر ديدگانم تاريک نبودند. همه چيز و همه کس را مي ديدم. خانواده، دوستام و مردم. اما بيش از همه خودم را، گذشته ام را و صداهايي که در گوشم داد می زد: «مي خواهی خودت را بکشتن بدهی؟ قهرمان شوی يا شهيد! آرمانی است اما به همان اندازه بچگانه و غير ضروری. شايد هم احمقانه؟»
احساس کردم هيبت هولناک مرگ روی وجودم سنگينی مي کند. زانوهايم تاب مقاومت نداشتند، بسختی خودم را سرپا نگه داشتم. آنجا بود که پرسشهايی کلافه ام کرد: براستی چرا زندانی شده ام؟چرا مي خواستم کشته شوم؟ چرا مردم مرا نمي خواستند؟ چرا فراموشم کرده بودند ؟ چرا... چرا ؟ نه می توانستم بفهمم و نه حتی حدس بزنم. اما حس کردم قاب آرمانم ترک برداشت. گرچه پيش از آن درز کرده بود، همان روزی که روی کارخانه دار شليک کردم، اما حالا داشت می شکست، صدای شکستن آن را می شنيدم. صداهايی که پرسش بود؟ نمي دانستم! پاسخ بود؟ نمي دانستم! توصيه بود؟ نمي دانستم! پند و اندرز و پشيمانی وترس؟! نمي دانستم. هيچی نمي دانستم. تنها صداها را می شنيدم. صداهايی که از عميق ترين و تحتانی ترين لايه های ذهنم پرتاب می شدند و با گذر از سوراخ های ردای سرخم و شکاف های شکسته قاب آرمانم، به جان و روانم می نشستند: «همينکه با خلوص نيت تا اينجا آمده ای امتحانت را پس داده ای. هرکس توانی دارد، تو سهم خودت را انجام داده ای. تلاشت را کرده ای. ديِنِت را ادا کرده ای. اصرار بيش از اين بی معناست. پافشاری بيش از اين کله شقی است. فقط خود را نابود خواهی کرد.»
اگر چندسال پيش بود، لحظه شماری مي کردم زودتر جانم را نثار آرمانم کنم. حتا اگر چند ماه پيش بود، باز هم شانس فکر کردن به روان خسته ام نمي دادم. اما در آن لحظه احساس کردم ردای سرخم قاچ قاچ شده اند. تَرک های قاب آرمانم بزرگ شده اند، آنقدر که فقط به يک تلنگر نياز دارد؛ تا فرو بريزد. تا مثل بخار در هوا محو شود. مي دانستم زمان کمی پيش رو دارم، کمتر از آنچه که فکرش را بکنم. نبايد بيش از اين معطل کنم. وگرنه در تيرگی مرگ گم خواهم شد. همراه آرمانم فراموش خواهم شد. صبر نکردم، چشمان بی رمقم را از گذشته فرود آوردم تا به جستجوی فردا بپردازدم، نفسم را در سينه حبس کردم و خودم را رها کرد.
ـ «ساختمانهای مرتفع... مرتفع، نبود ؟»
ـ «چرا... پياده مي شيم!.»
از فکر بازگشت به زندگی بدنم گرم شد. ديگر خنکی باد آزار دهنده نبود. احساس کردم باد انديشه های ناپاک را کند و با خودش برد. چنان خود را آزاد و رها ديدم که با وجود سنگينی سايه هراسناک مرگ روی سرم، ديگر نگران نبودم. فقط احساس رهايی و رضايت خاطر و ديگر هيچ.
اوايل از زنده بودن احساس سرور و شادی مي کردم، اما مدتی که گذشت آن احساس رنگ باخت و جای آن را آزردگی، رها شدگی و پوچی گنگی گرفت، آنقدر که بارها آرزو کردم کاش از مرگ استقبال کرده بودم.
همچنانکه به از شيشه خيابان را نگاه می کنم، چشمم به ماشين بنز مدل بالايی می افتد. ناگهان منشی کارخانه را ديدم که بغل دست راننده و گرم گفتگو با او بود. شاد و شنگول، مانند صبح که رفتم پيش ممد. کم سن و سال نيست، اما حرکاتش و لحن صداش کودکانه است. انگار مقيد به هيچی نيست. زيبا و طناز، تره ای از موهاي مش شده اش از زير روسری بيرون آمده بود، بدون اينکه آنرا پنهان کند با لبانی گوشتی و سرخش بهم خيره شد.
ـ «با ممد کار دارم.»
ـ «آقای مهندس؟»
ساعت هفت مينی بوس کارخانه مرا با ديگر کارگران نزديک ايستگاه سراب پياده مي کند. برای چندمين بار دستم را روی جيبم مي گذارم. از لمس چيزهايی که تو جيبم است گرم می شوم. چنانکه سردی هوا را حس نمي کنم. حکم استخدامی رئيس حسابداری کارخانه به همراه يک چک بانک. گرچه اکنون فقط چند تا بليط اتوبوس دارم به همراه کمی پول خُرد، اما فردا مي توانم چک را نقد کنم.
می اندازم تو پياده رو تا خودم را به ميدان شهدا برسانم. ناخود آگاه قدم هايم را تند می کنم. سروصدای گوشخراش ماشينها و فرياد دست فروشان آزارم نمی دهد که خوشايند است، حتا نورهای نئون فروشگاهها که مانند ستاره ها چشمک می زنند، به وجدم می آورد. احساس می کنم می خواهم پرواز کنم، شايد هم مردم با ساختمان ها و خيابان ها هستد که از نظرم دور می شوند. از اولين کيوسک روزنامه فروشی روزنامه ای می خرم و دوباره راه می افتم
در ايستگاه اتوبوس گروهی مسافر مانند دسته ای زنبور در حال وزوز هستند. به آرامی به آنها نزديک می شوم. کارگری با ديدن قيافه پرسنده ام پيش می آيد و سرصحبت را باز می کند. از او می شنوم که آخرين اتوبوس آزاد شهر چند لحظه پيش حرکت کرده است. حالم گرفته می شود؛ نه پولی دارم تاکسی بگيرم، نه توان اينکه توی سرما آنهمه راه را پياده گز کنم. همان کارگر خيالم را راحت می کند. هنوز يک اتوبوس ديگر هست که به قاسم آباد مي رود. تصميم مي گيرم آنرا از دست ندهم، لااقل می توانم تا نزديکی خانه بروم. دوباره همان احساس شيرين به جانم می نشيند.
اتوبوسی قراضه و اسقاطی ميدان را دور می زند و نزديک می شود. مسافران گله وار يورش می برند. نمی خواهم شتاب کنم. چه باک صندلی خالی بهم نرسد. بگذار تمام راه را بايستم. امشب هر چقدر هم سخت بگذرد تحمل خواهم کرد، از فردا با تاکسی مي روم، شايد هم ماشينی دست و پا کردم.
برخلاف تصورم همان کارگر صندلی بغل دستی اش را برايم نگه می دارد. مي روم پهلوی او کنار پنجره می نشينم. اينبار بيشتر براندازش می کنم. دستانی زمخت و پت و پهن با چهره ای خشن و عبوس دارد؛ وسايلی هم دارد که تو گونی کرده و جلوی پاش گذاشته است. هنوز هم نمي خواهم باهاش صحبت کنم، روزنامه ای که خريده بودم بيرون می آوردم و سعی می کنم زير نور کم سوي لامپ های سقف اتوبوس تيترهای آنرا بخوانم. بيش از هرچيز سرمقاله روزنامه نظرم را جلب مي کند. مقاله ای تند و آتشين در باره وضعيت مشقت بار زندگی کارگران، آنهم در صفحه اول: «عجيبه!، چگونه نويسنده جرئت کرده چنين مقاله انتقادآميزی را بنويسد!»
با اينحال اين موضوع ديگر برايم کششی ندارد، اصلاً فايده اش چيه؟ زندگی در چنين دنيايی برايم مرده است. حالا بايد از شرايط تازه به هيجان بيايم. روزنامه را تا مي کنم و توی جيبم مي گذارم. اتوبوس مملو از مسافر شده است. همه خاموش و بی صدا تو خودشان فرو رفته اند. همه جايشان تنگ است. همه اندوهگين هستند. همه سرگردان هستند. همه خسته هستند. همه تسليم هستند. تک توکی هم که می خواهند ثابت کنند هنوز مي توانند حرف بزنند، صدايشان پس از اينکه از دهانشان بيرون می آيد در هّرهّر موتور قاطی می شود و همهمه ای گنگ و نامفهوم بگوش مي رسيد.
اتوبوس پت پت کنان و زوزه کشان راه می افتد، تا مسافران گريزان را از ميان خيابانهای تيره و محوی که با نوری کدر روشن شده است، بسوی مقصد همه روزه اش ببرد. چه خوب شد که عاقلی کردم و پيشنهاد ممد را قبول کردم. اگر لجبازی کرده بودم، يکی مثه اينا بودم.
«دروازه قوچان ...»
يکباره ياد سوغاتی شاد افتادم. بُه که چه سکر آور است. سالها بود که نتوانسته بودم آنرا تجربه کنم، تا اينکه دو هفته پيش رفتم به جشن ممد رفتم. ميهمانی تو باغی بيرون شهر بود، ميز و صندلی ها را وسط باغ چيده بودند، همه جا غرق نور بود. پيشاپيش آنها ميز بزرگی بود که رويش همه گونه خوردنی و نوشيدنی ديده مي شد. تا توانستم نوشيدم، چنان زياده روی کردم که ماندم چگونه برگردم. ممد همه چيز را فهميد، دستم را گرفت و سوار ماشينش کرد. تو راه زمزمه ها تو گوشم خواند. از آينده ام، اينکه تا کی می خواهم بيکار باشم، تا کی با فقر و نداری بسازم. آنوقت از صاحب کارخانه گفت، چه انسان نيکی است. با وجوديکه توی عمرم مانند آنشب از زندگی لذت نبرده بودم نپذيرفتم. نسبت به پيشنهادش احساس خوبی نداشتم. اما دست بردار نبود؛ هر چند روز يکبار زنگ زد، بارها تو گوشم خواند تا ديشب تسليم شدم. اتوبوس ايستاد، با باز شدن در هوای تازه و خنک سريد تو. هوای خنک کمی حالم را جا آورد و دچار خلسه شدم. چند نفری پياده شدند، اما چند برابر آن سوار می شوند.
اما ديگر چه اهميتی دارد؟ آيا بايد تا آخر عمر خودم را با اين افکار عذاب دهم؟ چرا نتوانم مانند ديگران زندگی کنم؟ بهتر است همه چيز را فراموش کنم. کجا هستم؟ ايستگاه بعدی ميدان بار است، بيشتر مسافران پياده مي شوند، شايد بعد از آن تندتر برود. مهم اينست که سرنوشتم از امروز رقم خورده است و آدم ديگه ای شده ام. چه ديوانه بودم. کدام يکيشان قدرم را دانستند. همين که بغل دستم نشسته! او کيه؟ پرولتاريا! من که بودم؟ چريک. هوادار اونا! عاشق زحمتکشان. مرده شورش را ببرد، به درُک، اما خب ديگه، از اين به بعد چريکی وجود نداره.»
ـ «اداره کار... اداره کاراش پياده بشن.»
باز دستم را مي گذارم روی جيبم، وجود پول را از روی لباس حس ميکنم. راستی چقدر سخت بهم گذشت، چه سالها که با آرمانهای زندگی کردم که دست و بالم را بسته بود، چه کارهايی که نکردم. مثل آن روزی که تو خانه تيمی برنامه ريزی کرديم تو يکی از کارخانه ها اعتصاب راه بيندازيم. اما صاحب کارخانه اعتصابيون را سرکوب و چندتايی را لت و پار کرد. بابای ممد يکی از اونا بود. قرار شد کار او را بسازيم. قرعه به نام من افتاد. ممد هم داوطلب شد. يوزی دست من بود و ممد با موتور بيرون انتظار کشيد. جوراب سياهی سرم کشيدم و رفتم تو دفتر کارخانه. بدنم از التهاب مي سوخت. قبضه سرد اسلحه دستم را خنک کرده بود. پيش از آنکه نگهبان جلويم بيايد با ته اسلحه به سرش کوبيدم بعد خودم را انداختم تو و لوله اسلحه را بسوي کارخانه دار گرفتم. پيش از آنکه شليک کنم مردنش را حس کردم، کمی درنگ کردم، اما نمي دانم چی شد که اسلحه را بالا بردم و همه خشاب را روی شيشه های در و پنجره خالی کردم. با اينکه همه چيز به سرعت گذشت اما کارخانه دار فهميد، نگاهی از حق شناسی بهم انداخت، از هول نتوانستم قيافه اش را بخاطر بسپارم. تند زدم بيرون و پريدم رو موتور روشن؛ ممد گاز را گرفت و مثل برق از ميان ماشين ها فرار کرديم. عجب تجربه ای بود، چه گران تمام شد. راستی زندگی چه لذتی دارد، مرگ است که وحشتناک است. چه خوب شد کارخانه دار کشته نشد. اما قيافه اش چه شکلی بود؟ قامتش به يادم مانده، اما چهره اش نه، چنان دستپاچه و منگ بودم که نتوانستم چهره اش را در ذهنم ضبط کنم. فقط چيزهايی مبهم و گنگ برايم ماند.
«بند جيم... بندجيم جانمونی؟» آه، از اين واژه بيزارم، چقدر سين جين شدم؛ چقدر کتک خوردم، چقدر شکنجه شدم. بارها مرگ را آرزو کردم، اما توانستم همه چی را تحمل کنم، استقامتم باور نکردنی بود. مجبور شدند دست از سرم بردارند. اما شبی ديرهنگام آمدند سراغم، از سلول آوردنم بيرون. روی سرم کيسه ای کشيده بودند تا چيزی نبينم. بيرون خنک بود. بادی که يکريز کم و زياد مي شد مي وزيد، نه جايی را می ديدم و نه صدايی می شنيدم. فقط باد خنک بود و تاريکی. فهميدم پايان خط است. نخواستم خودم را ببازم. بيش از هزار بار آن لحظه را پيش بينی کرده بودم. سينه ام را صاف کردم و با همه وجود هوا را تو سينه فرو دادم. هوای خنک و تازه از ميان پارچه گذشت و با بوی زُهم چرک آلود آن درهم آميخت و سرم را بدوران انداخت. کاش مي توانستم کيسه سياه را بردارم، تا آسمان را ببينم، ستاره ها را و شايد ماه را. در تخيلم تصور کردم آسمان يه جنگل ستاره دارد. اما فقط تاريکی بود و سکوت. نه، باد هم بود. باد خنک با زوزه رمزآلود؛ ديگر هيچی. بنظرم رسيد دنيا مرده است. بدون سرو صدا و به آرامی همراه آنها رفتم. در فاصله ای که برايم طولانی گذشت؛ وادارم کردند کنار ديوار بايستم. همانجا بود که زندگی پيش چشمانم زنده شد. ديگر ديدگانم تاريک نبودند. همه چيز و همه کس را مي ديدم. خانواده، دوستام و مردم. اما بيش از همه خودم را، گذشته ام را و صداهايي که در گوشم داد می زد: «مي خواهی خودت را بکشتن بدهی؟ قهرمان شوی يا شهيد! آرمانی است اما به همان اندازه بچگانه و غير ضروری. شايد هم احمقانه؟»
احساس کردم هيبت هولناک مرگ روی وجودم سنگينی مي کند. زانوهايم تاب مقاومت نداشتند، بسختی خودم را سرپا نگه داشتم. آنجا بود که پرسشهايی کلافه ام کرد: براستی چرا زندانی شده ام؟چرا مي خواستم کشته شوم؟ چرا مردم مرا نمي خواستند؟ چرا فراموشم کرده بودند ؟ چرا... چرا ؟ نه می توانستم بفهمم و نه حتی حدس بزنم. اما حس کردم قاب آرمانم ترک برداشت. گرچه پيش از آن درز کرده بود، همان روزی که روی کارخانه دار شليک کردم، اما حالا داشت می شکست، صدای شکستن آن را می شنيدم. صداهايی که پرسش بود؟ نمي دانستم! پاسخ بود؟ نمي دانستم! توصيه بود؟ نمي دانستم! پند و اندرز و پشيمانی وترس؟! نمي دانستم. هيچی نمي دانستم. تنها صداها را می شنيدم. صداهايی که از عميق ترين و تحتانی ترين لايه های ذهنم پرتاب می شدند و با گذر از سوراخ های ردای سرخم و شکاف های شکسته قاب آرمانم، به جان و روانم می نشستند: «همينکه با خلوص نيت تا اينجا آمده ای امتحانت را پس داده ای. هرکس توانی دارد، تو سهم خودت را انجام داده ای. تلاشت را کرده ای. ديِنِت را ادا کرده ای. اصرار بيش از اين بی معناست. پافشاری بيش از اين کله شقی است. فقط خود را نابود خواهی کرد.»
اگر چندسال پيش بود، لحظه شماری مي کردم زودتر جانم را نثار آرمانم کنم. حتا اگر چند ماه پيش بود، باز هم شانس فکر کردن به روان خسته ام نمي دادم. اما در آن لحظه احساس کردم ردای سرخم قاچ قاچ شده اند. تَرک های قاب آرمانم بزرگ شده اند، آنقدر که فقط به يک تلنگر نياز دارد؛ تا فرو بريزد. تا مثل بخار در هوا محو شود. مي دانستم زمان کمی پيش رو دارم، کمتر از آنچه که فکرش را بکنم. نبايد بيش از اين معطل کنم. وگرنه در تيرگی مرگ گم خواهم شد. همراه آرمانم فراموش خواهم شد. صبر نکردم، چشمان بی رمقم را از گذشته فرود آوردم تا به جستجوی فردا بپردازدم، نفسم را در سينه حبس کردم و خودم را رها کرد.
ـ «ساختمانهای مرتفع... مرتفع، نبود ؟»
ـ «چرا... پياده مي شيم!.»
از فکر بازگشت به زندگی بدنم گرم شد. ديگر خنکی باد آزار دهنده نبود. احساس کردم باد انديشه های ناپاک را کند و با خودش برد. چنان خود را آزاد و رها ديدم که با وجود سنگينی سايه هراسناک مرگ روی سرم، ديگر نگران نبودم. فقط احساس رهايی و رضايت خاطر و ديگر هيچ.
اوايل از زنده بودن احساس سرور و شادی مي کردم، اما مدتی که گذشت آن احساس رنگ باخت و جای آن را آزردگی، رها شدگی و پوچی گنگی گرفت، آنقدر که بارها آرزو کردم کاش از مرگ استقبال کرده بودم.
همچنانکه به از شيشه خيابان را نگاه می کنم، چشمم به ماشين بنز مدل بالايی می افتد. ناگهان منشی کارخانه را ديدم که بغل دست راننده و گرم گفتگو با او بود. شاد و شنگول، مانند صبح که رفتم پيش ممد. کم سن و سال نيست، اما حرکاتش و لحن صداش کودکانه است. انگار مقيد به هيچی نيست. زيبا و طناز، تره ای از موهاي مش شده اش از زير روسری بيرون آمده بود، بدون اينکه آنرا پنهان کند با لبانی گوشتی و سرخش بهم خيره شد.
ـ «با ممد کار دارم.»
ـ «آقای مهندس؟»


Comment