کـــــودک قسمت اول ¤¤
کودکی معنای خوش بازی و بی خیالی را برای من نداشت. کودکی همراه فقر چی میتونه باشه؟ اوقات تلخ مادر بی کاری و بی مسئولیتی پدر، خواهر برادرهایی که مثل گرگ گرسنه غذاها را می خوردند و باعث می شدند سر سفره گرسنه بمونم از خواهر و برادرهام بدم میامد از پدر و مادرم هم همینطور! اونها فقط از زندگی بچه دار شدن را بلد بودند. مادرم خونه داری بلد نبود پدرم پول درآوردن را، همه اش در حال دعوا و کتک کاری بودند نمیدونم کی وقت میکردند بچه درست کنند دد
همان موقع ها تصمیم گرفتم هرگز بچه دار نشوم! خواهرهام وقتی به سن پانزده رسیدند مادرم اونها را یکی یکی شوهر داد با این حال که شوهر اونها هم کارگر بودند ولی از گرسنگی خونه پدر نجات پیدا کردند. من هنوز سیزده سالم بود برادرهام مثل پدرم بی مسئولیت نبودند هر چی کار میکردند یک ریال هم برای خودشان برنمی داشتند و به مادرم میدادند تا زندگی ما بهتر بشه. بیچاره ها هر شب برای خوابیدن و شام خوردن خونه میآمدند. اوضاع خوبی نداشتیم فشار اصلی روی مادرم بود دد
دختر زیاد خوشگلی نبودم با سوءتغذیه ای که داشتیم رشد مناسبی هم نداشتم از گرسنگی متنفر بودم دنبال راه نجاتی بودم درس هم نمیشد بخونم چون مدرسه اونقدر پول میخواست که ما از پس اون برنمی آمدیم مادرم برای درس خواندن ما تلاش زیادی کرد همیشه منطقه دستور میداد از ما شهریه نگیرند ولی مخارج فقط شهریه نبود پول بیمه ،پول کپی ،پول کتاب و دفتر.... تازه اگر میتونستیم روپوش و کفش تهیه کنیم!! بگذریم کسی هم نبود به ما کمک کنه این میان برای من که بیشتر از سیزده نداشتم خواستگار اومد مادرم بدون یک لحظه تردید جواب مثبت داد و من بعد از يک هفته به خانه بخت رفتم دد
اسم شوهرم مسعود بود یک خواهر و دو برادر کوچکتر ازخودش داشت. پسر خوب و سر به راه و حرف گوش کنی بود. چون استطاعت مالی نداشت عروسش را به خونه پدرش برد تنها چیزی که عوض شد این بود که دیگه گرسنه نبودم شب سر سیر به بالین میگذاشتم. فقر خونه اونها با خونه ما فرق داشت اونها بهترین خوراکی ها را می خوردند اثاث خونه زیاد نو نبود ولی با سلیقه بسیار نگهداری میشد. خونه دربست داشتند یک اتاق کوچیک طبقه بالا خودشان درست کردند با انداختن یک فرش ماشینی کهنه و یک دست رختخواب من و شوهرم از آنها جدا شدیم دد
خانواده پر محبت و صمیمی بودند همه در تلاش بودند همه کار میکرند و پول درمیاورند. سر ماه هر کس حقوق میگرفت به دست مادرشوهرم میداد اونهم پولها را داخل یک کیف روی تاقچه میگذاشت اگر کسی پول احتیاج داشت از کیف برمیداشت این کار هر ماه تکرار میشد. یک سال بود که خونه شوهر بودم مادرشوهرم محبتی که من از مادر ندیده بودم به من ارزانی کرده بود خودم را خوشبخت احساس میکردم. مسعود مرد خوب و زحمت کشی بود کار میکرد ولی درآمدش برکت نداشت با این درآمدها فقط میشد خوب خورد و سالی یک دست لباس برای عید خرید اگر چیزی خراب میشد دیگه نمیشد تهیه کرد دد
چهارده ساله بودم خونه شوهرم عادت ماهانه شدم مادرشوهرم مثل یک مادر مهربان راهنماییم کرد دو ماه عادت دیدم ماه سوم از عادت خبری نشد در این مورد با کسی حرف نزدم برای مسعود در جزیره کیش کار پیدا شد با خوشحالی تمام قبول کرد از حقوق اون ماه یک دست لباس تازه خرید و همراه صاحب کارش راهی کیش شد دد
من تنها شدم اما این تنهایی زیاد طول نکشید متوجه شدم حامله هستم حالم زیاد بهم نمیخورد ولی بوی بعضی از غذاها اذیتم میکرد مادر شوهرم از اینکه نوه دار میشه خیلی خوشحال بود و هر کاری برای راحتی من میکرد اما من این بچه را نمیخواستم باید به نحوی از شرش خلاص میشدم به این کار مصمم بودم دوست و آشنایی نداشتم تا من را راهنمایی کنه یک روز که خرید رفته بودم توی صف روغن با زنی آشنا شدم و از حاملگی و بچه دار شدنم و اینکه از بچه متنفرم صحبت کردم. کلی من را دلداری داد و گفت: قدر این نعمت را بدان خدا به هرکسی بچه نمیده در ثانی اگر این بچه را سقط کنی ممکنه دیگه بچه دار نشی دد
الان دوست نداری می دونم ولی .... شاید یک روز پولدار بشی و بتونی از بچه مراقبت کنی فکر کن اگر امروز این بچه را از بین ببری اون روز که استطاعت پیدا کردی دیگه نمیتونی بچه داشته باشی من به تو کمک میکنم فردا همین جا بیا تا به تو پیشنهادی کنم. گفتم: الان بگو. گفت: باید با یک نفر مشورت کنم فردا بهت میگم از من آدرس خونه را هم گرفت و رفت. حرفهاش به نظرم عاقلانه اومد اما من هنوز هم این بچه را نمیخواستم وسوسه اینکه چه پیشنهادی داره باعث شد فردا دم در مغازه اومدم و منتظر اون زن شدم نیم ساعت گذشت بالاخره پیداش شد با لبی خندان از من خواست تا همراهش بروم
دو سه کوچه اون طرفتر روی سکوی خونه ای نشستیم زنه خودش را سهیلا معرفی کرد و گفت: برای اینکه هم از شر این بچه خلاص بشوی و هم وضع مالیت خوب بشه این بچه رو بفروش. جا خوردم هر چیزی منتظر بودم الا این پیشنهاد گفتم: مادر شوهرم داره برای این بچه له له میزنه چطور میتونم بچه رو بفروشم؟ اگر به دنیا بیاد ناچارم از اون مراقبت کنم. سهیلا گفت: نترس من ترتیب کارها را میدهم وقتی موقع زایمان شد یک حساب بانکی در یکی از بانکها برات باز میکنم نصف پول را قبل از زایمان به حسابت میریزم بقیه بعد از زایمان دد
در بیمارستانی که من بهت معرفی میکنم بچه رو به دنیا میاری به خانواده شوهرت خبر مردن بچه رو دکتر میده تو بدون بچه از بیمارستان مرخص میشوی اگر مشکلی پیش نیاد بقیه پول را به حسابت میریزم قبول داری؟ کمی فکر کردم با پولی که میتونستم بگیرم زندگی بهتری پیدا میکردم پرسیدم چقدر پول میدهی؟ گفت: یک میلیون قبل از زایمان یک میلیون بعد از زایمان، مخارج بیمارستان هم به عهده من، از شنیدن یک میلیون ذوق کردم قرار مدار گذاشته شد چهار ماه به زایمان مانده بود. گاها" سهیلا را سر صف میدیدم از حالم میپرسید و از طرف اون خانواده که قرار بچه را به فرزندی قبول کنند برایم هدایایی میآورد بیشتر خوراکی بود مرتب برای کنترل سلامت بچه به کلینیک نزدیک خونه امان میرفتم چون سنم کم بود هر پانزده روز مراجعه میکردم دد
از قرار معلوم خانم دکتری که هر ماه کنترل من را به عهده داشت دستش توی این کار بود چون ماه آخر از من خواست تا مادرشوهرم را با خودم به کلینیک ببرم مادر شوهرم نگران شد و همراهم آمد. خانم دکتر من را از اتاق بیرون کرد تا تنها با مادرشوهرم صحبت کنه، بعدها فهمیدم که دکتر گفته: عروست کم سن و ساله و ممکنه نتونه به سلامت این بچه رو به دنیا بیاره خودش یا بچه از بین میره اگر مادر از بین بره بچه بدون مادر یک مشکل بزرگه ولی اگر بتونیم مادر را نجات بدهیم عروست کمی بزرگتر بشه میتونه بچه های سالم به دنیا بیاره از اون موقع مادرشوهرم را برای از دست دادن بچه آماده کرد بیچاره داشت برای بچه بافتنی می بافت کنار گذاشت شوق به دنیا آمدن بچه کم شد ولی مرتب مادر شوهرم مرا دعا میکرد تا فرزند سالمی به سلامت به دنیا بیاورم دد
گاها دلم برایش می سوخت ولی برای تغییر زندگی به پول احتیاج داشتم. سهیلا برایم حساب بانکی باز کرد و یک میلیون تومان به حساب ریخت. روزها مثل برق و باد گذشت و درد زایمان شروع شد همراه مادرشوهرم به بیمارستان رفتم شلوغ و هرکی هرکی بود. بستری شدم خانم دکتر که هر ماه معاینه میکرد بالای سرم اومد ترسیده بودم از عاقبت کار خوف داشتم دلداریم داد گوشی را روی شکمم گذاشت بعد معاینه کرد و گفت: تا یکی دوساعت دیگه خلاص میشی، این را گفت و از اتاق بیرون رفت خبر مردن بچه توی شکمم را به مادرشوهرم داد تا بعد از زایمان برای دیدن بچه اقدام نکنند دد
دکتر اجازه داد تا مادرشوهرم همراهم باشه بیچاره دلداری میداد و من را برای زاییدن بچه مرده آماده میکرد باورم شده بود که بچه توی شکمم مرده با هزار زحمت بچه به دنیا اومد صدای گریه اش را شنیدم ولی فورا" بچه را ساکت کردند و سریع از اتاق بیرون بردند کارهای لازم روی من انجام شد و به بخش منتقل شدم چشمهای مادرشوهرم یک کاسه خون بود از بس گریه کرده بود گریه ام گرفت شنیده بودم هر زائو گریه میکنه من هم گریه کردم نمیدونم چرا ولی گریه کردم حس پشیمانی در وجودم نبود چون میدونستم خانواده ای که دو میلیون برای بچه میده حتما میلیونها داره تا برای بچه خرج کنه بچه ام خوشبخت شده بود در خانواده ای که حسرت بچه دارشدن داشتند بزرگ میشد و صاحب بهترین ها میشد من هم با دومیلیون میتونستم خونه بخرم و دوباره بچه دار بشوم و زندگی بهتری از مادرم داشته باشم دد
مسعود زمانی رسید که من از بیمارستان مرخص شده بودم یک هفته پیش ما موند ولی به خاطر کارش دوباره به کیش رفت. قیافه اش بهتر شده بود و لباسهای شیکی پوشیده بود پول خوبی در میآورد به من گفت: پولها را توی بانک گذاشتم هر وقت مبلغ قابل ملاحظه ای شد برمی گردم و تهران کار میکنم. با رفتن مسعود دوباره تنها شدم. روزها از زايمانم گذشته بود که یک شب تب کردم سینه هام درد میکرد مادر شوهرم هر کار میتونست انجام داد ولی نتونست تب من را پایین بیاره ناچار بیمارستان رفتیم خانم دکتر به دیدن من اومد و گفت: شیر به سینه ات اومده باید دوشیده بشه تا سبک بشی یکی از بچه های تازه به دنیا اومده را میارم تا بهش شیر بدیدد
گفتم: من بلد نیستم تازه الان شیر دادم بعدا" چی؟ خانم دکتر گفت: الان باید این شیر از سینه تو بیرون بیاد وگرنه با همین تب از بین میری. از ترس جانم قبول کردم وقتی بچه از سینه ام شیر خورد حس غریبی داشتم آرام شدم از درد سینه و تب خلاص شدم حالم خوب شد و برگشتم خونه. در تمام مدت مادرشوهرم اشک ریخت واقعا دلش برایم میسوخت. فردا سهیلا به دیدنم آمد اینبار با پیشنهادی در مورد شیر دادن. در مقابل دریافت هزینه ای به یک بچه شیر بدهم قبول نکردم مادرشوهرم که پیشنهاد سهیلا را شنید با من صحبت کرد و گفت: تو شیر داری بچه نداری بچه ای به شیر تو احتیاج داره دل مادرش را نشکون از قدیم این کار رسم بوده اشکالی نداره دایه بچه میشی مفت و مسلم مادر اون بچه میشی. وسوسه سهیلا و اینکه با این بهانه میتونستم از دومیلیون تومان توی حسابم استفاده کنم راضی شدم
کودکی معنای خوش بازی و بی خیالی را برای من نداشت. کودکی همراه فقر چی میتونه باشه؟ اوقات تلخ مادر بی کاری و بی مسئولیتی پدر، خواهر برادرهایی که مثل گرگ گرسنه غذاها را می خوردند و باعث می شدند سر سفره گرسنه بمونم از خواهر و برادرهام بدم میامد از پدر و مادرم هم همینطور! اونها فقط از زندگی بچه دار شدن را بلد بودند. مادرم خونه داری بلد نبود پدرم پول درآوردن را، همه اش در حال دعوا و کتک کاری بودند نمیدونم کی وقت میکردند بچه درست کنند دد
همان موقع ها تصمیم گرفتم هرگز بچه دار نشوم! خواهرهام وقتی به سن پانزده رسیدند مادرم اونها را یکی یکی شوهر داد با این حال که شوهر اونها هم کارگر بودند ولی از گرسنگی خونه پدر نجات پیدا کردند. من هنوز سیزده سالم بود برادرهام مثل پدرم بی مسئولیت نبودند هر چی کار میکردند یک ریال هم برای خودشان برنمی داشتند و به مادرم میدادند تا زندگی ما بهتر بشه. بیچاره ها هر شب برای خوابیدن و شام خوردن خونه میآمدند. اوضاع خوبی نداشتیم فشار اصلی روی مادرم بود دد
دختر زیاد خوشگلی نبودم با سوءتغذیه ای که داشتیم رشد مناسبی هم نداشتم از گرسنگی متنفر بودم دنبال راه نجاتی بودم درس هم نمیشد بخونم چون مدرسه اونقدر پول میخواست که ما از پس اون برنمی آمدیم مادرم برای درس خواندن ما تلاش زیادی کرد همیشه منطقه دستور میداد از ما شهریه نگیرند ولی مخارج فقط شهریه نبود پول بیمه ،پول کپی ،پول کتاب و دفتر.... تازه اگر میتونستیم روپوش و کفش تهیه کنیم!! بگذریم کسی هم نبود به ما کمک کنه این میان برای من که بیشتر از سیزده نداشتم خواستگار اومد مادرم بدون یک لحظه تردید جواب مثبت داد و من بعد از يک هفته به خانه بخت رفتم دد
اسم شوهرم مسعود بود یک خواهر و دو برادر کوچکتر ازخودش داشت. پسر خوب و سر به راه و حرف گوش کنی بود. چون استطاعت مالی نداشت عروسش را به خونه پدرش برد تنها چیزی که عوض شد این بود که دیگه گرسنه نبودم شب سر سیر به بالین میگذاشتم. فقر خونه اونها با خونه ما فرق داشت اونها بهترین خوراکی ها را می خوردند اثاث خونه زیاد نو نبود ولی با سلیقه بسیار نگهداری میشد. خونه دربست داشتند یک اتاق کوچیک طبقه بالا خودشان درست کردند با انداختن یک فرش ماشینی کهنه و یک دست رختخواب من و شوهرم از آنها جدا شدیم دد
خانواده پر محبت و صمیمی بودند همه در تلاش بودند همه کار میکرند و پول درمیاورند. سر ماه هر کس حقوق میگرفت به دست مادرشوهرم میداد اونهم پولها را داخل یک کیف روی تاقچه میگذاشت اگر کسی پول احتیاج داشت از کیف برمیداشت این کار هر ماه تکرار میشد. یک سال بود که خونه شوهر بودم مادرشوهرم محبتی که من از مادر ندیده بودم به من ارزانی کرده بود خودم را خوشبخت احساس میکردم. مسعود مرد خوب و زحمت کشی بود کار میکرد ولی درآمدش برکت نداشت با این درآمدها فقط میشد خوب خورد و سالی یک دست لباس برای عید خرید اگر چیزی خراب میشد دیگه نمیشد تهیه کرد دد
چهارده ساله بودم خونه شوهرم عادت ماهانه شدم مادرشوهرم مثل یک مادر مهربان راهنماییم کرد دو ماه عادت دیدم ماه سوم از عادت خبری نشد در این مورد با کسی حرف نزدم برای مسعود در جزیره کیش کار پیدا شد با خوشحالی تمام قبول کرد از حقوق اون ماه یک دست لباس تازه خرید و همراه صاحب کارش راهی کیش شد دد
من تنها شدم اما این تنهایی زیاد طول نکشید متوجه شدم حامله هستم حالم زیاد بهم نمیخورد ولی بوی بعضی از غذاها اذیتم میکرد مادر شوهرم از اینکه نوه دار میشه خیلی خوشحال بود و هر کاری برای راحتی من میکرد اما من این بچه را نمیخواستم باید به نحوی از شرش خلاص میشدم به این کار مصمم بودم دوست و آشنایی نداشتم تا من را راهنمایی کنه یک روز که خرید رفته بودم توی صف روغن با زنی آشنا شدم و از حاملگی و بچه دار شدنم و اینکه از بچه متنفرم صحبت کردم. کلی من را دلداری داد و گفت: قدر این نعمت را بدان خدا به هرکسی بچه نمیده در ثانی اگر این بچه را سقط کنی ممکنه دیگه بچه دار نشی دد
الان دوست نداری می دونم ولی .... شاید یک روز پولدار بشی و بتونی از بچه مراقبت کنی فکر کن اگر امروز این بچه را از بین ببری اون روز که استطاعت پیدا کردی دیگه نمیتونی بچه داشته باشی من به تو کمک میکنم فردا همین جا بیا تا به تو پیشنهادی کنم. گفتم: الان بگو. گفت: باید با یک نفر مشورت کنم فردا بهت میگم از من آدرس خونه را هم گرفت و رفت. حرفهاش به نظرم عاقلانه اومد اما من هنوز هم این بچه را نمیخواستم وسوسه اینکه چه پیشنهادی داره باعث شد فردا دم در مغازه اومدم و منتظر اون زن شدم نیم ساعت گذشت بالاخره پیداش شد با لبی خندان از من خواست تا همراهش بروم
دو سه کوچه اون طرفتر روی سکوی خونه ای نشستیم زنه خودش را سهیلا معرفی کرد و گفت: برای اینکه هم از شر این بچه خلاص بشوی و هم وضع مالیت خوب بشه این بچه رو بفروش. جا خوردم هر چیزی منتظر بودم الا این پیشنهاد گفتم: مادر شوهرم داره برای این بچه له له میزنه چطور میتونم بچه رو بفروشم؟ اگر به دنیا بیاد ناچارم از اون مراقبت کنم. سهیلا گفت: نترس من ترتیب کارها را میدهم وقتی موقع زایمان شد یک حساب بانکی در یکی از بانکها برات باز میکنم نصف پول را قبل از زایمان به حسابت میریزم بقیه بعد از زایمان دد
در بیمارستانی که من بهت معرفی میکنم بچه رو به دنیا میاری به خانواده شوهرت خبر مردن بچه رو دکتر میده تو بدون بچه از بیمارستان مرخص میشوی اگر مشکلی پیش نیاد بقیه پول را به حسابت میریزم قبول داری؟ کمی فکر کردم با پولی که میتونستم بگیرم زندگی بهتری پیدا میکردم پرسیدم چقدر پول میدهی؟ گفت: یک میلیون قبل از زایمان یک میلیون بعد از زایمان، مخارج بیمارستان هم به عهده من، از شنیدن یک میلیون ذوق کردم قرار مدار گذاشته شد چهار ماه به زایمان مانده بود. گاها" سهیلا را سر صف میدیدم از حالم میپرسید و از طرف اون خانواده که قرار بچه را به فرزندی قبول کنند برایم هدایایی میآورد بیشتر خوراکی بود مرتب برای کنترل سلامت بچه به کلینیک نزدیک خونه امان میرفتم چون سنم کم بود هر پانزده روز مراجعه میکردم دد
از قرار معلوم خانم دکتری که هر ماه کنترل من را به عهده داشت دستش توی این کار بود چون ماه آخر از من خواست تا مادرشوهرم را با خودم به کلینیک ببرم مادر شوهرم نگران شد و همراهم آمد. خانم دکتر من را از اتاق بیرون کرد تا تنها با مادرشوهرم صحبت کنه، بعدها فهمیدم که دکتر گفته: عروست کم سن و ساله و ممکنه نتونه به سلامت این بچه رو به دنیا بیاره خودش یا بچه از بین میره اگر مادر از بین بره بچه بدون مادر یک مشکل بزرگه ولی اگر بتونیم مادر را نجات بدهیم عروست کمی بزرگتر بشه میتونه بچه های سالم به دنیا بیاره از اون موقع مادرشوهرم را برای از دست دادن بچه آماده کرد بیچاره داشت برای بچه بافتنی می بافت کنار گذاشت شوق به دنیا آمدن بچه کم شد ولی مرتب مادر شوهرم مرا دعا میکرد تا فرزند سالمی به سلامت به دنیا بیاورم دد
گاها دلم برایش می سوخت ولی برای تغییر زندگی به پول احتیاج داشتم. سهیلا برایم حساب بانکی باز کرد و یک میلیون تومان به حساب ریخت. روزها مثل برق و باد گذشت و درد زایمان شروع شد همراه مادرشوهرم به بیمارستان رفتم شلوغ و هرکی هرکی بود. بستری شدم خانم دکتر که هر ماه معاینه میکرد بالای سرم اومد ترسیده بودم از عاقبت کار خوف داشتم دلداریم داد گوشی را روی شکمم گذاشت بعد معاینه کرد و گفت: تا یکی دوساعت دیگه خلاص میشی، این را گفت و از اتاق بیرون رفت خبر مردن بچه توی شکمم را به مادرشوهرم داد تا بعد از زایمان برای دیدن بچه اقدام نکنند دد
دکتر اجازه داد تا مادرشوهرم همراهم باشه بیچاره دلداری میداد و من را برای زاییدن بچه مرده آماده میکرد باورم شده بود که بچه توی شکمم مرده با هزار زحمت بچه به دنیا اومد صدای گریه اش را شنیدم ولی فورا" بچه را ساکت کردند و سریع از اتاق بیرون بردند کارهای لازم روی من انجام شد و به بخش منتقل شدم چشمهای مادرشوهرم یک کاسه خون بود از بس گریه کرده بود گریه ام گرفت شنیده بودم هر زائو گریه میکنه من هم گریه کردم نمیدونم چرا ولی گریه کردم حس پشیمانی در وجودم نبود چون میدونستم خانواده ای که دو میلیون برای بچه میده حتما میلیونها داره تا برای بچه خرج کنه بچه ام خوشبخت شده بود در خانواده ای که حسرت بچه دارشدن داشتند بزرگ میشد و صاحب بهترین ها میشد من هم با دومیلیون میتونستم خونه بخرم و دوباره بچه دار بشوم و زندگی بهتری از مادرم داشته باشم دد
مسعود زمانی رسید که من از بیمارستان مرخص شده بودم یک هفته پیش ما موند ولی به خاطر کارش دوباره به کیش رفت. قیافه اش بهتر شده بود و لباسهای شیکی پوشیده بود پول خوبی در میآورد به من گفت: پولها را توی بانک گذاشتم هر وقت مبلغ قابل ملاحظه ای شد برمی گردم و تهران کار میکنم. با رفتن مسعود دوباره تنها شدم. روزها از زايمانم گذشته بود که یک شب تب کردم سینه هام درد میکرد مادر شوهرم هر کار میتونست انجام داد ولی نتونست تب من را پایین بیاره ناچار بیمارستان رفتیم خانم دکتر به دیدن من اومد و گفت: شیر به سینه ات اومده باید دوشیده بشه تا سبک بشی یکی از بچه های تازه به دنیا اومده را میارم تا بهش شیر بدیدد
گفتم: من بلد نیستم تازه الان شیر دادم بعدا" چی؟ خانم دکتر گفت: الان باید این شیر از سینه تو بیرون بیاد وگرنه با همین تب از بین میری. از ترس جانم قبول کردم وقتی بچه از سینه ام شیر خورد حس غریبی داشتم آرام شدم از درد سینه و تب خلاص شدم حالم خوب شد و برگشتم خونه. در تمام مدت مادرشوهرم اشک ریخت واقعا دلش برایم میسوخت. فردا سهیلا به دیدنم آمد اینبار با پیشنهادی در مورد شیر دادن. در مقابل دریافت هزینه ای به یک بچه شیر بدهم قبول نکردم مادرشوهرم که پیشنهاد سهیلا را شنید با من صحبت کرد و گفت: تو شیر داری بچه نداری بچه ای به شیر تو احتیاج داره دل مادرش را نشکون از قدیم این کار رسم بوده اشکالی نداره دایه بچه میشی مفت و مسلم مادر اون بچه میشی. وسوسه سهیلا و اینکه با این بهانه میتونستم از دومیلیون تومان توی حسابم استفاده کنم راضی شدم
Comment