Announcement

Collapse
No announcement yet.

Sohrab Sepehri

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #46
    نام شعر : در قير شب

    ديرگاهی است كه در اين تنهايی
    رنگ خاموشی در طرح لب است
    بانگی از دور مرا می‌خواند
    ليك پاهايم در قير شب است
    رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
    در و ديوار به هم پيوسته
    سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
    نقش وهمی است ز بندی رسته
    نفس آدم‌ها
    سر بسر افسرده است
    روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطی مرده است
    دست جادويی شب
    در به روی من و غم می‌بندد
    می‌كنم هر چه تلاش،
    او به من می خندد .
    نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
    شب ز راه آمد و با دود اندود .
    طرح‌هايی كه فكندم در شب،
    روز پيدا شد و با پنبه زدود .
    ديرگاهی است كه چون من همه را
    رنگ خاموشی در طرح لب است .
    جنبشی نيست در اين خاموشی
    دست‌ها پاها در قير شب است .
    هركجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
    چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


    زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


    اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

    Comment


    • #47
      نام شعر : دره خاموش

      سكوت ، بند گسسته است.
      كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
      در آسمان شفق رنگ
      عبور ابر سپيدي.

      نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
      نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
      كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
      ز خوف دره خاموش
      نهفته جنبش پيكر.
      به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

      چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
      به راه، رهگذري.
      خيال دره و تنهايي
      دوانده در رگ او ترس.
      كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
      ز هر شكاف تن كوه
      خزيده بيرون ماري.
      به خشم از پس هر سنگ
      كشيده خنجر خاري.

      غروب پر زده از كوه.
      به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
      غمي بزرگ ، پر از وهم
      به صخره سار نشسته است.
      درون دره تاريك
      سكوت بند گسسته است.
      هركجا هستم باشم
      آسمان مال من است
      پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
      چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


      زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


      اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

      Comment


      • #48
        نام شعر : دريا و مرد

        تنها ، و روي ساحل،
        مردي به راه مي گذرد.
        نزديك پاي او
        دريا، همه صدا.
        شب، گيج در تلاطم امواج.
        باد هراس پيكر
        رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
        نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
        انگار
        هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
        و مرد مي رود به ره خويش.
        و باد سرگران
        هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
        و مرد مي رود.
        و باد همچنان...

        امواج ، بي امان،
        از راه ميرسند
        لبريز از غرور تهاجم.
        موجي پر از نهيب
        ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
        يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

        دريا، همه صدا.
        شب، گيج در تلاطم امواج.
        باد هراس پيكر
        رو مي كند به ساحل و ...
        هركجا هستم باشم
        آسمان مال من است
        پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
        چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


        زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


        اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

        Comment


        • #49
          نام شعر : دلسرد

          قصه ام ديگر زنگار گرفت:
          با نفس هاي شبم پيوندي است.
          پرتويي لغزد اگر بر لب او،
          گويدم دل : هوس لبخندي است.

          خيره چشمانش با من گويد:
          كو چراغي كه فروزد دل ما؟
          هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
          آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

          خشت مي افتد از اين ديوار.
          رنج بيهوده نگهبانش برد.
          دست بايد نرود سوي كلنگ،
          سيل اگر آمد آسانش برد.

          باد نمناك زمان مي گذرد،
          رنگ مي ريزد از پيكر ما.
          خانه را نقش فساد است به سقف،
          سرنگون خواهد شد بر سر ما.

          گاه مي لرزد باروي سكوت:
          غول ها سر به زمين مي سايند.
          پاي در پيش مبادا بنهيد،
          چشم ها در ره شب مي پايند!

          تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
          بايدم دست به ديوار گرفت.
          با نفس هاي شبم پيوندي است:
          قصه ام ديگر زنگار گرفت.
          هركجا هستم باشم
          آسمان مال من است
          پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
          چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


          زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


          اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

          Comment


          • #50
            نام شعر : دنگ...

            دنگ...، دنگ ....
            ساعت گيج زمان در شب عمر
            مي زند پي در پي زنگ.
            زهر اين فكر كه اين دم گذر است
            مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
            لحظه ام پر شده از لذت
            يا به زنگار غمي آلوده است.
            ليك چون بايد اين دم گذرد،
            پس اگر مي گريم
            گريه ام بي ثمر است.
            و اگر مي خندم
            خنده ام بيهوده است.

            دنگ...، دنگ ....
            لحظه ها مي گذرد.
            آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
            قصه اي هست كه هرگز ديگر
            نتواند شد آغاز.
            مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
            بر لب سر زمان ماسيده است.
            تند برمي خيزم
            تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
            رنگ لذت دارد ، آويزم،
            آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
            خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
            و آنچه بر پيكر او مي ماند:
            نقش انگشتانم.

            دنگ...
            فرصتي از كف رفت.
            قصه اي گشت تمام.
            لحظه بايد پي لحظه گذرد
            تا كه جان گيرد در فكر دوام،
            اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
            وا رهاينده از انديشه من رشته حال
            وز رهي دور و دراز
            داده پيوندم با فكر زوال.

            پرده اي مي گذرد،
            پرده اي مي آيد:
            مي رود نقش پي نقش دگر،
            رنگ مي لغزد بر رنگ.
            ساعت گيج زمان در شب عمر
            مي زند پي در پي زنگ :
            دنگ...، دنگ ....
            دنگ...
            هركجا هستم باشم
            آسمان مال من است
            پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
            چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


            زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


            اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

            Comment


            • #51
              نام شعر : دود ميخيزد

              دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
              كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
              با درون سوخته دارم سخن.
              كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

              دست از دامان شب برداشتم
              تا بياويزم به گيسوي سحر.
              خويش را از ساحل افكندم در آب،
              ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

              بر تن ديوارها طرح شكست.
              كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
              چشم ميدوزد خيال روز و شب
              از درون دل به تصوير اميد.

              تا بدين منزل نهادم پاي را
              از دراي كاروان بگسسته ام.
              گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
              ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

              تيرگي پا مي كشد از بام ها :
              صبح مي خندد به راه شهر من.
              دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
              با درون سوخته دارم سخن.
              هركجا هستم باشم
              آسمان مال من است
              پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
              چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


              زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


              اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

              Comment


              • #52
                نام شعر : ديوار
                زخم شب مي شد كبود

                زخم شب مي شد كبود.
                در بياباني كه من بودم
                نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
                نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
                ضربه اي بر ضربه مي افزود.

                تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
                با خود آوردم ز راهي دور
                سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
                ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
                از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
                و ببندد راه را بر حمله غولان
                كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

                روز و شب ها رفت.
                من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
                نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
                نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
                ليك پندارم، پس ديوار
                نقش هاي تيره مي انگيخت
                و به رنگ دود
                طرح ها از اهرمن مي ريخت.

                تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
                بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
                حسرتي با حيرتي آميخت.
                حسرتي با حيرتي آميخت
                هركجا هستم باشم
                آسمان مال من است
                پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                Comment


                • #53
                  نام شعر : رو به غروب

                  ريخته سرخ غروب
                  جابجا بر سر سنگ.
                  كوه خاموش است.
                  مي خروشد رود.
                  مانده در دامن دشت
                  خرمني رنگ كبود.

                  سايه آميخته با سايه.
                  سنگ با سنگ گرفته پيوند.
                  روز فرسوده به ره مي گذرد.
                  جلوه گر آمده در چشمانش
                  نقش اندوه پي يك لبخند.

                  جغد بر كنگره ها مي خواند.
                  لاشخورها، سنگين،
                  از هوا، تك تك ، آيند فرود:
                  لاشه اي مانده به دشت
                  كنده منقار ز جا چشمانش،
                  زير پيشاني او
                  مانده دو گود كبود.

                  تيرگي مي آيد.
                  دشت مي گيرد آرام.
                  قصه رنگي روز
                  مي رود رو به تمام.

                  شاخه ها پژمرده است.
                  سنگ ها افسرده است.
                  رود مي نالد.
                  جغد مي خواند.
                  غم بياويخته با رنگ غروب.
                  مي تراود ز لبم قصه سرد:
                  دلم افسرده در اين تنگ غروب.
                  هركجا هستم باشم
                  آسمان مال من است
                  پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                  چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                  زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                  اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                  Comment


                  • #54
                    نام شعر : روشن شب

                    روشن است آتش درون شب
                    وز پس دودش
                    طرحي از ويرانه هاي دور.
                    گر به گوش آيد صدايي خشك:
                    استخوان مرده مي لغزد درون گور.

                    ديرگاهي ماند اجاقم سرد
                    و چراغم بي نصيب از نور.

                    خواب دربان را به راهي برد.
                    بي صدا آمد كسي از در،
                    در سياهي آتشي افروخت .
                    بي خبر اما
                    كه نگاهي در تماشا سوخت.

                    گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،
                    ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
                    آتشي روشن درون شب.
                    هركجا هستم باشم
                    آسمان مال من است
                    پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                    چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                    زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                    اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                    Comment


                    • #55
                      نام شعر : سراب
                      آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

                      آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
                      نيست در آن نه گياه و نه درخت.
                      غير آواي غرابان، ديگر
                      بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

                      در پس پرده‌يي از گرد و غبار
                      نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
                      چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
                      آدمي هست كه مي‌پويد راه.

                      تنش از خستگي افتاده ز كار.
                      بر سر و رويش بنشسته غبار.
                      شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
                      پاي عريانش مجروح ز خار.

                      هر قدم پيش رود، پاي افق
                      چشم او بيند دريايي آب.
                      اندكي راه چو مي‌پيمايد
                      مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.
                      مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب

                      marg-e-rang (the death of colours)
                      Poem name : MIRAGE
                      The sun is shining, the plain how wide!

                      The sun is shining, the plain how wide!
                      But void of herbs and trees, it is barren,
                      Except crows crowing at every side
                      Every sound has departed from this plain.

                      A dark spot trembles from afar, a blot,
                      Behind a thick veil of dust,
                      But when you advance and gaze at the spot
                      You see a man marching in the dust.

                      Tired from labor his body is in stress,
                      Besides, his body by dust is surrounded,
                      From thirst his throat is dry. In that place
                      His bare feet by thorns are wounded.

                      As he advances in the waste on and on
                      He can see a sea of water in the rim,
                      But when eyeing father in the horizon
                      It occurs to him that it is a dream.
                      It occurs to him that it is a dream
                      هركجا هستم باشم
                      آسمان مال من است
                      پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                      چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                      زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                      اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                      Comment


                      • #56
                        نام شعر : سرود زهر

                        مي مكم پستان شب را
                        وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
                        چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.

                        از پي نابودي ام ، ديري است
                        زهر ميريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم
                        تا كند آلوده با آن شير
                        پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
                        مي كند رفتار با من نرم.
                        ليك چه غافل!
                        نقشه هاي او چه بي حاصل!
                        نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.
                        او نمي داند كه روييده است
                        هستي پر بار من در منجلاب زهر
                        و نمي داند كه من در زهر مي شويم
                        پيكر هر گريه، هر خنده،
                        در نم زهر است كرم فكرمن زنده،
                        در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.
                        هركجا هستم باشم
                        آسمان مال من است
                        پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                        چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                        زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                        اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                        Comment


                        • #57
                          نام شعر : صداي پاي آب
                          صداي پاي آب، نثار شبهاي خاموش مادرم

                          اهل كاشانم
                          روزگارم بد نيست.
                          تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
                          مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
                          دوستاني ، بهتر از آب روان.

                          و خدايي كه در اين نزديكي است:
                          لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
                          روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

                          من مسلمانم.
                          قبله ام يك گل سرخ.
                          جانمازم چشمه، مهرم نور.
                          دشت سجاده من.
                          من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
                          در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
                          سنگ از پشت نمازم پيداست:
                          همه ذرات نمازم متبلور شده است.
                          من نمازم را وقتي مي خوانم
                          كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
                          من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
                          پي "قد قامت" موج.

                          كعبه ام بر لب آب ،
                          كعبه ام زير اقاقي هاست.
                          كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

                          "حجر الاسود" من روشني باغچه است.

                          اهل كاشانم.
                          پيشه ام نقاشي است:
                          گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
                          تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
                          دل تنهايي تان تازه شود.
                          چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
                          پرده ام بي جان است.
                          خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

                          اهل كاشانم
                          نسبم شايد برسد
                          به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
                          نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

                          پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
                          پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
                          پدرم پشت زمان ها مرده است.
                          پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
                          مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
                          پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
                          مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
                          من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

                          پدرم نقاشي مي كرد.
                          تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
                          خط خوبي هم داشت.

                          باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
                          باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
                          باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
                          باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
                          ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
                          آب بي فلسفه مي خوردم.
                          توت بي دانش مي چيدم.
                          تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
                          تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
                          گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
                          شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
                          فكر ،بازي مي كرد.
                          زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
                          زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
                          يك بغل آزادي بود.
                          زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

                          طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
                          بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

                          من به مهماني دنيا رفتم:
                          من به دشت اندوه،
                          من به باغ عرفان،
                          من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
                          رفتم از پله مذهب بالا.
                          تا ته كوچه شك ،
                          تا هواي خنك استغنا،
                          تا شب خيس محبت رفتم.
                          من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
                          رفتم، رفتم تا زن،
                          تا چراغ لذت،
                          تا سكوت خواهش،
                          تا صداي پر تنهايي.

                          چيزهايي ديدم در روي زمين:
                          كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
                          قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
                          نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
                          من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
                          ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
                          من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

                          بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
                          من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
                          در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

                          شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

                          من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
                          كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
                          موزه اي ديدم دور از سبزه،
                          مسجدي دور از آب.
                          سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

                          قاطري ديدم بارش "انشا"
                          اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
                          عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

                          من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
                          من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
                          من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
                          من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
                          و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
                          خاك از شيشه آن پيدا بود:
                          كاكل پوپك ،
                          خال هاي پر پروانه،
                          عكس غوكي در حوض
                          و عبور مگس از كوچه تنهايي.
                          خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
                          و بلوغ خورشيد.
                          و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

                          پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
                          پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
                          پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
                          و به ادراك رياضي حيات،
                          پله هايي كه به بام اشراق،
                          پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

                          مادرم آن پايين
                          استكان ها را در خاطره شط مي شست.

                          شهر پيدا بود:
                          رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
                          سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
                          گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
                          در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
                          پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
                          كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
                          و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

                          بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

                          چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
                          اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
                          مرد گاري چي در حسرت مرگ.

                          عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
                          برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
                          كلمه پيدا بود.
                          آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
                          سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
                          سمت مرطوب حيات.
                          شرق اندوه نهاد بشري.
                          فصل ول گردي در كوچه زن.
                          بوي تنهايي در كوچه فصل.

                          دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

                          سفر دانه به گل .
                          سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
                          سفر ماه به حوض.
                          فوران گل حسرت از خاك.
                          ريزش تاك جوان از ديوار.
                          بارش شبنم روي پل خواب.
                          پرش شادي از خندق مرگ.
                          گذر حادثه از پشت كلام.

                          جنگ يك روزنه با خواهش نور.
                          جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
                          جنگ تنهايي با يك آواز:
                          جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
                          جنگ خونين انار و دندان.
                          جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
                          جنگ طوطي و فصاحت با هم.
                          جنگ پيشاني با سردي مهر.

                          حمله كاشي مسجد به سجود.
                          حمله باد به معراج حباب صابون.
                          حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
                          حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
                          حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
                          حمله واژه به فك شاعر.

                          فتح يك قرن به دست يك شعر.
                          فتح يك باغ به دست يك سار.
                          فتح يك كوچه به دست دو سلام.
                          فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
                          فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

                          قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
                          قتل يك قصه سر كوچه خواب .
                          قتل يك غصه به دستور سرود.
                          قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
                          قتل يك بيد به دست "دولت".
                          قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

                          همه روي زمين پيدا بود:
                          نظم در كوچه يونان مي رفت.
                          جغد در "باغ معلق " مي خواند.
                          باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
                          روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
                          در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

                          مردمان را ديدم.
                          شهرها را ديدم.
                          دشت ها را، كوه ها را ديدم.
                          آب را ديدم ، خاك را ديدم.
                          نور و ظلمت را ديدم.
                          و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
                          جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
                          و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


                          اهل كاشانم، اما
                          شهر من كاشان نيست.
                          شهر من گم شده است.
                          من با تاب ، من با تب
                          خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
                          من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
                          من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
                          و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
                          و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
                          عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
                          چكچك چلچله از سقف بهار.
                          و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
                          و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
                          متراكم شدن ذوق پريدن در بال
                          و ترك خوردن خودداري روح.
                          من صداي قدم خواهش را مي شنوم
                          و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
                          ضربان سحر چاه كبوترها،
                          تپش قلب شب آدينه،
                          جريان گل ميخك در فكر،
                          شيهه پاك حقيقت از دور.
                          من صداي وزش ماده را مي شنوم
                          و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
                          و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
                          روي موسيقي غمناك بلوغ،
                          روي آواز انارستان ها.
                          و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
                          پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
                          پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

                          من به آغاز زمين نزديكم.
                          نبض گل ها را مي گيرم.
                          آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

                          روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
                          روح من كم سال است.
                          روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
                          روح من بيكار است:
                          قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
                          روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

                          من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
                          من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
                          رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
                          هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
                          بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

                          مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
                          مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
                          مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
                          مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
                          مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

                          تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.



                          Continues...
                          هركجا هستم باشم
                          آسمان مال من است
                          پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                          چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                          زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                          اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                          Comment


                          • #58
                            من به سيبي خوشنودم
                            و به بوييدن يك بوته بابونه.
                            من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
                            من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
                            و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
                            من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
                            رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
                            خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
                            سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
                            ماه در خواب بيابان چيست ،
                            مرگ در ساقه خواهش
                            و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


                            زندگي رسم خوشايندي است.
                            زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
                            پرشي دارد اندازه عشق.
                            زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
                            زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
                            زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
                            زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
                            زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
                            زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
                            زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
                            زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
                            خبر رفتن موشك به فضا،
                            لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

                            زندگي شستن يك بشقاب است.


                            زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
                            زندگي "مجذور" آينه است.
                            زندگي گل به "توان" ابديت،
                            زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
                            زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

                            هر كجا هستم ، باشم،
                            آسمان مال من است.
                            پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
                            چه اهميت دارد
                            گاه اگر مي رويند
                            قارچهاي غربت؟

                            من نمي دانم
                            كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
                            و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
                            گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
                            چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
                            واژه ها را بايد شست .
                            واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

                            چترها را بايد بست.
                            زير باران بايد رفت.
                            فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
                            با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
                            دوست را، زير باران بايد ديد.
                            عشق را، زير باران بايد جست.
                            زير باران بايد با زن خوابيد.
                            زير باران بايد بازي كرد.
                            زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
                            زندگي تر شدن پي در پي ،
                            زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

                            رخت ها را بكنيم:
                            آب در يك قدمي است.

                            روشني را بچشيم.
                            شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
                            گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
                            روي قانون چمن پا نگذاريم.
                            در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
                            و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
                            و نگوييم كه شب چيز بدي است.
                            و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

                            و بياريم سبد
                            ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

                            صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
                            و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
                            و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
                            و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
                            و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
                            و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
                            و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
                            و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
                            و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
                            و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
                            و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
                            و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
                            و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

                            و نپرسيم كجاييم،
                            بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

                            و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
                            و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
                            و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
                            پشت سر نيست فضايي زنده.
                            پشت سر مرغ نمي خواند.
                            پشت سر باد نمي آيد.
                            پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
                            پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
                            پشت سر خستگي تاريخ است.
                            پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

                            لب دريا برويم،
                            تور در آب بيندازيم
                            و بگيريم طراوت را از آب.

                            ريگي از روي زمين برداريم
                            وزن بودن را احساس كنيم.
                            بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
                            (ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
                            مي رسد دست به سقف ملكوت.
                            ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
                            گاه زخمي كه به پا داشته ام
                            زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
                            گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
                            و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
                            و نترسيم از مرگ
                            (مرگ پايان كبوتر نيست.
                            مرگ وارونه يك زنجره نيست.
                            مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
                            مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
                            مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
                            مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
                            مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
                            مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
                            مرگ گاهي ريحان مي چيند.
                            مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
                            گاه در سايه است به ما مي نگرد.
                            و همه مي دانيم
                            ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

                            در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

                            پرده را برداريم :
                            بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
                            بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
                            بگذاريم غريزه پي بازي برود.
                            كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
                            بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
                            چيز بنويسد.
                            به خيابان برود.

                            ساده باشيم.
                            ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

                            كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
                            كار ما شايد اين است
                            كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
                            پشت دانايي اردو بزنيم.
                            دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
                            صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
                            هيجان ها را پرواز دهيم.
                            روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
                            آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
                            ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
                            بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
                            نام را باز ستانيم از ابر،
                            از چنار، از پشه، از تابستان.
                            روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
                            در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

                            كار ما شايد اين است
                            كه ميان گل نيلوفر و قرن
                            پي آواز حقيقت بدويم.


                            كاشان، قريه چنار، تابستان 1343
                            هركجا هستم باشم
                            آسمان مال من است
                            پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                            چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                            زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                            اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                            Comment


                            • #59
                              sedaie paie aab (water`s footsteps)
                              Poem name : THE WATER’S FOOTSTEPS
                              For silent nights of my mother

                              I am a native of Kashan
                              Time is not so bad to me
                              I own a loaf of bread, a bit of intelligence, a tiny amount of taste!
                              I possess a mother better than the leaf
                              Friends, better than the running brook

                              And a God who is nearby
                              Within these gillyflowers, at the foot of yonder lofty oak,
                              On the stream's awareness, on the plant's law

                              I am a Muslim
                              The rose is my Qebleh
                              The spring my prayer-carpet
                              The light, my prayer stone
                              The field my prostrate place
                              I take ablution with the heartbeat of windows
                              Moon flows into my prayer, gently it flows
                              The rock is visible from behind my prayer
                              All particles of my prayer are illuminated
                              I pray when the wind calls for prayer
                              From the cypress tree’s minaret
                              I practice my ritual when weeds say God is Greater
                              When wave raises

                              My Ka’ba is beside the brook
                              My Ka’ba is beneath the acacia
                              My Ka’ba is lid the breeze, blowing from garden to garden from one town to another town

                              My Black Stone is light of the garden

                              I’m a native of Kashan
                              I’m a painter
                              Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart
                              With the song of anemone which is imprisoned in it
                              What a faint dream, What a dream I know
                              My music is lifeless
                              I know well, my painting pond contains no fishes

                              I’m a native of Kashan.
                              The breeze might go
                              To a plant in India, to an earthenware from Sialk
                              The breeze may reach a prostitute in Bokhara city

                              My father died before twice migrating swallows
                              Before twice snows,
                              Before twice sleeping under the moonlight
                              The sky was blue when my father died
                              Unaware my mother jumped from sleep, my sister grew prettier,
                              When my father died, the constables were all poets
                              The grocer asked me, “How much melons you want to buy?”

                              I asked him, “How much is the price of one once of contentment?”

                              My father used to paint
                              He used to make tars, played the Tar too
                              He was a calligrapher

                              Our garden stood on the shadowy side of wisdom
                              Our garden was the interweaving point of feeling and plants
                              Our garden was the point where looks Cage and Mirror met
                              Our garden was perhaps an arc of the green circle of happiness
                              On that day I was munching the unripe fruit of God in my sleep
                              I would drink water unphilosophically
                              I picked up mulberries unscientifically
                              As soon as the pomegranate cracked hands turned to jets of desire
                              As soon as the lark sung, the chest burnt from delight
                              now and then loneliness rubbed its face against the windowpane
                              desire would come and put its arms around the sense’s neck
                              thought played
                              Like looked like a vernal rainfall, a plane tree full of starlings
                              Life then was a line of light and doll
                              An armful of liberty
                              Life then was a pond of music

                              Gradually the baby tiptoed away in the alleys of dragonflies
                              I packed my things and went to a town of light thoughts
                              My heart with the alienation of dragonflies

                              Continues...
                              هركجا هستم باشم
                              آسمان مال من است
                              پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                              چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                              زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                              اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                              Comment


                              • #60
                                I went as to the party thrown by the world
                                I went to the field of sorrow
                                To the garden of mysticism
                                I went to the illuminated veranda of knowledge
                                I mounted the stairs of religion
                                To the end of the doubt’s alley,
                                To the cool air of independence
                                To the wet night of kindness
                                I went to visit somebody at the other side of love
                                I went and went up to the woman
                                To the lamp of pleasure
                                To the silence of desire
                                To the loud voice of loneliness

                                I saw many things on earth
                                I saw a child who sniffed the moon
                                I saw a gateless cage in which light was fluttering a flight of stairs that love was mounted to the roof of heaven
                                I saw a woman pounding light in a mortar
                                At noon there was bread, vegetables, distance of gillyflower in their tables, and a hot bowl of kindness

                                I saw a beggar who hardly begged for the song of the swallow
                                And a garbage man who was praying by the skin of a melon

                                I saw lambs that were eating balloons
                                I saw an *** that understood the alfalfa
                                In the pasturage of advice I saw a well-fed cow

                                I saw a poet addressing the lily as “your highness”

                                I saw a book whose words were all made of crystal a paper made of spring
                                A museum far from the grass
                                A mosque far distant from water
                                I saw the bed of a disappointed theologian, a picture full of questions

                                I saw a mule loaded with compositions
                                A camel loaded with an empty basket of advice and proverbs
                                I saw a scholar loaded with “tanana-ha-yahu”

                                I saw a train transporting light
                                I saw a train transporting jurisprudence and how heavy it moved?
                                A train was transporting policies (and how empty it was?)
                                I saw a train transporting the seeds of water lily and the song of canary
                                And an airplane whose windowpane at that elevated height
                                Displayed dust
                                The hoopoe’s crest
                                Spots on the butterfly’s wing
                                A frog’s reflection in the pond
                                And the passage of a fly in the alley of solitude
                                I saw the bright desire of a sparrow when she was descending to the ground from the plane tree
                                And the maturity of sun
                                And the beautiful copulation of the doll and down

                                I saw a flight of stairs leading to the hotbed of lust
                                To the cellar of alcohol
                                To the law of rose’s decay
                                To the understanding of the arithmetic of life
                                To the rooftops of revelation
                                To the platform of illumination

                                Down below
                                My mother was washing the cups in the memory of river

                                The town was visible
                                The geometric growth of cement, iron, stone
                                Rooftops of hundreds buses void of pigeons
                                A florist putting his flowers on sale
                                A poet tying a swing between two lilac trees
                                A boy throwing stones at the school wall
                                A kid spitting on an apricot on his father’s faded prayer carpet
                                A goat drinking from the Caspian on a map

                                A clothes-line was visible, an impatient bracelet

                                A cartwheel that pined for the horse to stop
                                The horse pining for the cartman to sleep
                                The cartman pining for death

                                Love was visible, wave were visible,
                                Snow was visible, friendship too
                                The word was visible
                                Water was visible and the reflection of objects in the water
                                The cool shade of cells in the heat of blood
                                The wet side of life
                                East of human inherent sorrow
                                The season of idling in the alley of woman
                                Scent of solitude in the alley of seasons

                                A fan was visible in the summer’s hand

                                The seed’s journey to flowering
                                The ivy’s journey from house to house
                                The moon’s journey into the pond
                                The eruption of the flower of regret from earth
                                The downpour of young vine from the wall
                                The rain of dewdrops over the sleep’s bridge
                                The leap of joy from the swamp of death
                                The passage of accident from behind word

                                The battle of a hole with the pleasing light
                                The battle of a stair against the long leg of sun
                                The battle of solitude with a song
                                The beautiful battle of pears against an empty basket
                                The bloody battle of pomegranate against the jaws
                                The battle of Nazi’s against the sensitive plant
                                The battle of a parrot against eloquence
                                The battle of a forehead against the coldness of prayer-stone

                                The attack of mosque tiles prostrations
                                The attack of wind to the ascension of soap bubbles
                                The attack of army of butterflies with the pest control program
                                The attack of dragon flies to the row of pipe installers
                                The attack of reed pens on lead letters
                                The attack of work ton the poet’s jaw

                                The conquest of century by a poem
                                The conquest of a garden by a starling
                                The conquest of an alley by an exchange of salutations
                                The conquest of a town by three or four wooden horse riders
                                The conquest of New Near by two dolls and a ball

                                A ratchet murdered on the mattress in the afternoon
                                A story murdered on the mouth of the alley of sleep
                                A sorrow murdered by the command of song
                                A moonshine murdered by the command of neon light
                                An oak murdered by the government
                                A melancholy poet murdered by the snowdrop (gole yakh)

                                The entire face of earth was visible
                                Order walked in the Greek Alley
                                The bat hooting in the hanging garden
                                The wind was blowing a sheaf of history’s straws on Kheibar Pass towards east
                                A boat carrying flowers on the calm Lake Negueen
                                An eternal lamp was burning at the mouth of each street in Banares

                                I saw people
                                I saw towns
                                I saw fields and alleys
                                I saw water, I saw earth
                                I saw light and darkness
                                And plants in the light and plants in the darkness
                                Animals in light, animals in the darkness
                                And man in the light and man in the darkness

                                I’m a native of Kashan but
                                My hometown is not Kashan
                                My hometown has been lost
                                Overcome with fever and with impatience
                                I have built another house on the other side of house

                                In this house I feel closer to the moist obscurity of grass
                                I can hear the garden breathing
                                And the sound of darkness when dropping from a leaf
                                And the sound of a light coughing from behind a tree
                                I can hear the sniffing of water at through the crack of each rock
                                I can hear swallows dripping down from the spring’s ceiling
                                And the clear sound of opening and closing windows of solitude
                                And the pure sound of love vaguely casting off its skin
                                And the condensation of longing to fly in the wing
                                And the cracking of the soul’s resistance


                                Continues...
                                هركجا هستم باشم
                                آسمان مال من است
                                پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                                چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                                زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                                اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                                Comment

                                Working...
                                X