Simaye Yahod dar Adabiate Parsi

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    Simaye Yahod dar Adabiate Parsi

    سيماى يهود در ادب منظوم پارسى(از سده سوم تا سده هفتم ه.ق)

    : بررسى آثار منظوم ادب پارسى در ارتباط با يهوديان، گذشته از اين كه ما را با نحوه‏ى تفكر شعرا و سخنوران در مورد يك گروه اقليت فكرى و مذهبى آشنا مى‏كند، مى‏تواند ما را به درك بهتر اوضاع زندگى يهوديان آن دوره‏ها رهنمون سازد. آثار اين بزرگان كه در واقع، بخش مهمى از هويت ملى و فرهنگى ما را تشكيل مى‏دهد، ارزش زيادى در درك صحيح الگوهاى رفتارى دارند.


    بررسى آثار منظوم ادب پارسى در ارتباط با يهوديان، گذشته از اين كه ما را با نحوه‏ى تفكر شعرا و سخنوران در مورد يك گروه اقليت فكرى و مذهبى آشنا مى‏كند، مى‏تواند ما را به درك بهتر اوضاع زندگى يهوديان آن دوره‏ها رهنمون سازد. آثار اين بزرگان كه در واقع، بخش مهمى از هويت ملى و فرهنگى ما را تشكيل مى‏دهد، ارزش زيادى در درك صحيح الگوهاى رفتارى دارند. داشتن تساهل و تسامح در برخورد با افكار و عقايد مخالف فكرى و مذهبى، پرهيز از جزم‏انديشى و اختلافات فرقه‏اى و عقيدتى و هم‏چنين پرهيز از ظاهربينى و درك حقيقت موجود در هر دين و آيينى اساس فكر و انديشه‏ى پديدآورندگان اين آثار است.

    واژه‏هاى كليدى: ايران، يهوديان، ادب پارسى، مذهب، بنى اسرائيل، جهود.

    بازتاب سيماى يهود در ادب منظوم پارسى در سده‏ى سوم تا سده‏ى هشتم هجرى قمرى از دو لحاظ قابل توجه است. نخست اين كه شاعران و سخنوران اين دوره‏ها به لحاظ فكرى، نسبت به يهود چگونه مى‏انديشيدند و چه عواملى بر نحوه‏ى نگرش آنها تأثير مى‏گذاشت و ديگر اين كه، كدام بخش از زندگى اجتماعى اين قوم در آثار منظوم اين دوره بازتاب يافته است.

    اخبار مربوط به يهوديّت و يهوديان در اين گونه آثار به دو شكل جلوه‏گر شده است. بخشى از اين اخبار در واقع، بازتاب همان روايات و حكاياتى است كه در قرآن آمده است. كمتر سخنورى را مى‏توان يافت كه از قصص بنى‏اسرائيل و انبياى اين قوم سخنى به ميان نياورده باشد. برخى از ويژگى‏هاى مربوط به انبيا، سمبلى است براى بيان احساسات درونى شاعر، على‏الخصوص هنگامى كه پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نعت مى‏شود، جامع تمام صفات برگزيده‏ى پيامبران پيشين خود معرفى مى‏گردد، پيامبرى كه حُسن يوسف، هيبت موسى، شكوه سليمان و حلم عيسى را به همراه دارد. نه تنها سخنوران و مورّخان اسلامى، بلكه تمام اقشار جامعه به پيروى از قرآن با احترام و تقدس خاصى از پيامبران بنى‏اسرائيل سخن مى‏گويند، اصلى كه شايد خود يهوديان به پيروى از تورات، چندان آن را مراعات نمى‏كنند.

    بخش دوم اخبار وارده در رابطه با خود قوم يهود است. قرآن در معرفى اين قوم، اوصاف چندان مثبتى به كار نمى‏برد؛ حرص شديد به دنيا،1 كتمان حقايق،2 سعى و اهتمام به قتل انبيا،3 بهانه‏جويى و خيانت در امانت4 از جمله صفاتى است كه قرآن در مورد آنان به كار مى‏برد. در مجموع اسلام حُسن نظرش به مسيحيّت بيشتر از يهوديّت است. دليل موضع‏گيرى تند قرآن برضدّ قوم يهود ريشه در عملكرد خود قوم يهود داشت. تا زمانى كه يهوديان برضدّ اسلام و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله موضع خشنى اتخاذ نكرده بودند، قرآن نيز موضع منفى‏اى نگرفته بود، اما با هجرت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از مكه به مدينه و آغاز تنش بين مسلمانان و يهوديان كه نتيجه‏ى پيمان‏شكنى خود يهوديان بود، موضع قرآن و به پيروى از آن بينش مسلمانان نسبت به يهود تغيير كرد. طبيعى است، مسلمانى كه قرآن مى‏خواند و از اوصاف قرآنى يهود آگاه مى‏شود، نمى‏تواند نگرش چندان مثبتى نسبت به اين قوم داشته باشد. شعرا و سخنوران نيز تحت تأثير قرآن ديد مثبتى نسبت به يهوديان نداشتند. قرآن مؤثرترين عامل شكل‏گيرى افكار مسلمين نسبت به امور بود.

    اين گروه نخبه و تحصيل‏كرده كه در واقع متولَّيان فرهنگى جامعه محسوب مى‏شدند، سعى داشتند تا سطح اخلاق را در جامعه بالا برده و فرهنگ ايرانى ـ اسلامى را غنا بخشند. غالب اخبار و روايات اين گروه تكيه بر اخلاق داشت و بر رشد و توسعه‏ى اخلاق اسلامى تأكيد مى‏نمود. اگر رفتار قوم يهود، مورد انتقاد واقع مى‏شد به خاطر گذشته‏ى تاريخى منعكس شده‏ى آنان در قرآن و هم‏چنين عملكرد آنان در جامعه‏ى آن زمان بود. غالب مشاغل تحريم شده و مكروه5 در اسلام از سوى يهوديان اداره مى‏شد، آنان بزرگترين رباخواران جامعه محسوب مى‏شدند. حال، اگر مسلمانى به چنين عمل ضد اخلاقى مبادرت مى‏نمود به يهود تشبيه مى‏شد. انجام اعمال منافى شرع و اخلاق در خفا از سوى مسلمين از جمله‏ى ديگر اقداماتى بود كه عامل به آن به يهود تشبيه مى‏گرديد. گر چه بيت ذيل، مربوط به چند دهه‏ى متأخر از دوره‏ى مورد بحث ماست، اما به كارگيرى آن از سوى حافظ ناشى از ريشه‏دار بودن چنين رفتارى است؛ رفتارى كه جامعه‏ى اسلامى به خوبى از آن آگاه بود.

    احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان كردم سؤال صبحدم از پير مى فروش6


    شرب خمر يهوديان در خفا، ناشى از ممنوعيت‏هايى بود كه جامعه‏ى اسلامى در مورد شراب اعمال كرده بود. استفاده از شراب و خَمريات در اسلام حرام است، بنابراين يهوديان كه به پيروى از آيين خود مجاز به استفاده از آن بودند، حق نداشتند در ملاء عام مبادرت به ساختن، خوردن و فروختن شراب كنند. آنان مى‏بايست به دور از انظار مسلمانان چنين كارى را مى‏كردند. بعدها اين كار يهوديان نه تنها در مورد شراب، بلكه در مورد هر عمل حرام ديگر، نمادى شد براى اقدامات افرادى كه در جهت خلاف اخلاق اسلامى گام بر مى‏داشتند.

    عوامل ديگرى كه بر خط مشى فكرى يك سخنور تأثير مى‏گذاشت، خاستگاه جغرافيايى، مسائل اعتقادى و هم‏چنين نحوه‏ى معيشت شاعر بود. محيط، يكى از عوامل مؤثر در شكل‏گيرى و رشد شخصيت انسان به شمار مى‏رود. هر فردى سعى دارد تا به هنجارهاى پذيرفته شده‏ى محيط زندگى خود احترام بگذارد و از ناهنجارى‏ها بپرهيزد. بسيار مهم است كه ما بدانيم در پيرامون ما چه كسانى هستند و چه رفتارى دارند. ارزش‏ها و ضدارزش‏ها از نظر آنها چيست؟ بنابراين، شاعرى كه در محيط زندگى خود، بخش كثيرى از اهل ذمّه به ويژه يهوديان را جاى داده بود و هر روز شاهد جريان زندگى آنان بود، نمى‏توانست ديدگاهش با كسى كه ارتباط مستقيمى با آنان نداشت و اوضاع زندگى آنان را به خوبى درك نمى‏كرد، يكى باشد.

    بينش و نگرش اعتقادى هر فردى نقش مهمى در تعيين تفكر و شكوفايى انديشه دارد. ديدگاه مذاهب و فرقه‏هاى مختلف اسلامى نسبت به حق و حقوق ذمّيان متفاوت است. در اين ميان، فقه حنفى و شيعى رعايت حال ذمّيان را بيش از فقه شافعى و حبنلى كرده است. هم‏چنين تفاوت بارزى در ديدگاه گروه‏هاى فكرى معتزله، اخوان‏الصفا و صوفيان نسبت به اين مسئله وجود دارد.7

    در برخى موارد، در منابع تاريخى و ادبى ارتباط سخت و تنگاتنگى بين صوفيان، عرفا و ذمّيان ديده مى‏شود. يهوديان على‏رغم سرسختى و لجاجتى كه در حفظ آيين خويش نشان مى‏دادند، گاهى با مشاهده‏ى عملكرد عرفا و صوفيان با اشتياق پذيراى اسلام مى‏شدند، يهوديانى كه به واسطه‏ى رفتار اين گروه مسلمان شده‏اند كم نيستند، به طور مثال از شعراى مورد بحث دروه‏ى ما، شيخ احمد جام ژنده پيل، از عرفاى قرن پنجم8 و فخرالدين ابراهيم همدانى متخلّص به «عراقى» توانسته بودند، گروهى از يهوديان را مسلمان نمايند.9 صوفى، همان طور كه اسباب اسلام آوردن كسى را فراهم مى‏ساخت، ممكن بود خود نيز به آيين ديگرى در آيد. هرچند عملاً خروج از اسلام بسيار كم رخ مى‏داد، با اين حال، صوفى معتقد بود؛ اگر چيزى بتواند يك مسلمان را از دايره‏ى اسلام خارج كند، آن نيروى «عشق» است. عطار مى‏گويد: يهودى شدن يك مسلمان، خاصه يهودى شدن شيعه در واقع از شگفتى‏ها است.

    دل نفس شد و شگفت آمد گر يك علوى جهود گردد10


    عطار عقيده دارد، كسانى كه على‏رغم وحدت وجود، قائل به تكثر وجود مى‏باشند در زمره‏ى «گبر» و «جهود» قرار دارند. از نظر او ممكن است كه اين وجود واحد در اجزاى كثير متجلّى شود، اما اين به منزله‏ى تكثر وجودى نيست. درست اين است كه انسان در وجود هر ذره‏اى تنها يك خالق را ببيند و بر يگانگى او اذعان كند، اگر چنين شود، ديگر راه رسيدن به حقيقت محدود و منحصر به يك راه يا روش يك فرقه‏ى مذهبى نمى‏گردد.

    هر كه را ذره‏اى وجود بود پيش از هر ذره‏اى سجود بود
    نه همه بت ز زر و سيم بود كه بت رهروان وجود بود
    هر كه يك ذره مى‏كند اثبات نفس او گبر يا جهود بود
    در حقيقت، چو جمله يك بودست پس همه بودها نبود بود11


    مولوى نيز در مثنوى و معنوى خويش، معتقد است كه حقيقت اديان يكى است و انبيا هدف واحدى را دنبال مى‏كرده‏اند. كتاب او كه در واقع تفسيرى از قرآن و احاديث اسلامى است، ديد چندان مطلوبى نسبت به يهوديان ندارد. از نظر او آنچه «جهود سگ»12 را وادار به دوگانه بينى و جدا دانستن اديان مى‏كند، همانا ظاهربينى اوست.

    آن جهود از ظرف‏ها مشرك شده است نور ديد آن مؤمن و مدرك شده است
    چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بيند شيث را و نوح را13
    از نظرگاه است، اى مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و جهود14


    مولوى در حكايات ديگرى كه داستان آن درباره‏ى قتل نصارا توسط يك پادشاه «جهود» است، اعلام مى‏دارد كه داستان اين شاه به حكايت مرد احولى مى‏ماند كه به واسطه‏ى معيوب بودن چشمش يك شيشه را دو شيشه مى‏ديد. پند اطرافيان، مبنى بر اين كه شيشه يكى است و دوگانگى آن حاصل خطاى ديد چشم توست، مؤثر واقع نشد، لذا او تصميم گرفت با شكستن يكى، شيشه واقعى را از غير واقعى تميز دهد، اما شكسته شدن شيشه همان و محو شدن هر دو تصوير همان. از نظر او شاهى كه در صدد نابودى مسيحيت بود، در واقع ضربه به هر دو دين مى‏زد و گر نه، دين موسى و عيسى يكى است و نمى‏شود يكى را شكست تا ديگرى را ديد.15 او در حكايات ديگرى، باز به كشته شدن نصارا توسط شاه جهود اشاره كرده است. حكايت دوم او در واقع، همان داستان اصحاب «اخدود» سوره‏ى «بروج» است.16

    نگاه حقيرانه‏ى مولوى به «جهود» همانا ناشى از عملكرد قوم يهود بود. قرآن درباره‏ى آنان مى‏گفت كه يهوديان على‏رغم اينكه مى‏دانستند محمد حق است و همان طور كه فرزندان خود را مى‏شناختند، حقانيت دين اسلام را نيز به همان نسبت مى‏شناختند،17 ولى با اين حال، مخالفت مى‏كردند. از ديدگاه انديشمندان اسلام، يهود مخالف حق و حقيقت بود. مولوى مى‏گويد با اين كه حق در همه جا و همه چيز جلوه مى‏كند، اما شناخت آن كار هر كسى نيست. اگر چنين امرى كار ساده‏اى بود ديگر يهودى، مسيحى و زردشتى بودن معنايى نداشت.

    گر ميسر كردن حق رَه بُدى هر جهود و گبر از او آگه بُدى18
    خانه‏ى آن دل كه ماند بى‏ضيا از شعاع آفتاب كبريا
    تنگ و تاريك است چون جان جهود بى‏نوا از ذوق سلطان ودود19


    عنوان يهود، پشت سر خويش دنيايى از صفات منفى را پنهان مى‏كرد. از نظر برخى از شعرا، جهودى بودن برابر بود با «پستى»، «خيانت»، «بى‏وفايى»، «حرص» و «شر». ابيات ذيل در دواوين شعرى مويّد اين صفات است.

    زبونى كان ز حد بيرون توان كرد جهودى شد، جهودى چون توان كرد20


    «به معناى ذلت»

    از جهودى رهاند شاهى را دور كرد از كسوف ماهى را21
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2

    «به معناى پستى»

    در بيت زير يهودى معادل با «شر» قلمداد شده است كه در مقابل «خير» قرار دارد.

    با جهودى معاملت مى‏ساخت خير ديد آن جهود را بشناخت22
    به عقيدت جهود كينه سرشت مار نيرنگ و اژدهاى كنشت23
    حرص در پيرى جهودان را مباد اى شقى اى كه خداش اين حرص داد24


    با در نظر گرفتن اين عوامل ذكر شده ما مى‏توانيم نحوه‏ى نگرش شاعر و سخنور دوره‏ى مورد نظر را نسبت به يهوديان شناسايى كنيم. نكته‏اى كه در اين دواوين به گستردگى به كار رفته، همانا واژه‏ى «جهود» است. خود يهوديان معتقدند كه واژه‏ى «جهود» داراى بار معنايى منفى و حقارت‏آميزى است.25 در حالى كه مطالعه منابع چنين چيزى را تأييد نمى‏كند. نويسندگان ما هميشه اين واژه را معادل همان واژه‏ى يهود به كار مى‏برده‏اند. گر چه لازم است، مطالعه شود تا مشخص شود كه اولين بار اين واژه توسط چه كسى به كار برده شده است.

    جنبه‏ى دوم تحقيق بررسى بازتاب اوضاع اجتماعى و مظاهر زندگى يهوديان در ادب منظوم پارسى اين دوره‏ها است. يكى از اين بازتاب‏ها ويژگى پوششى يهوديان است. حكومت‏هاى اسلامى براى تمايز ذميان از مسلمانان قواعد و قوانين خاصى را تعيين كرده بودند كه رعايت آنان واجب مى‏نمود. يكى از اين قوانين، تعيين نشان يا لباس خاص ذميان بود. تورات نيز يهوديان را در استفاده از پوشش يكسان با بيگانگان بر حذر مى‏دارد.26 در واقع، لباس يكى از نمادهاى تعيين هويت يك ملت و جامعه به شمار مى‏آيد. از پوشش يهوديان در منابع اسلامى تحت عنوان «عسلى» به «رنگ عسل، سرخ يا زرد» نام برده شده است. گر چه اين يك امر قراردادى بود و ممكن بود كه در جاهاى متفاوت و سرزمين‏هاى ديگر فرق كند، مثلاً فاطميان پوشش يهوديان را لباس سياه قرار داده بودند27 كه احتمالاً واكنشى بود نسبت به دشمنى‏هاى عباسيان. چون كه پرچم و لباس عباسيان رنگ سياه داشت. از سويى، فاطميان از طرف عباسيان به يهودى‏گرى منتسب مى‏شدند.

    عسلى ممكن بود، تكه‏اى پارچه باشد كه تحت عنوان «غيار» از پس و پيش لباس يهودى آويخته مى‏شد و نصب غيار بايد به شكلى مى‏بود كه به راحتى تشخيص داده مى‏شد. البته كفش اينها نيز متفاوت از مسلمانان بود، اما در ادبيات تنها به نوع پوشش لباس اشاره شده است. گاهى نيز عسلى به صورت پوششى بود كه بدن زن و مرد را در بر مى‏گرفت. ممكن بود، تهيه‏ى عسلى براى ذميان يهودى مشكلات اقتصادى داشته باشد، لذا حكومت‏ها به نصب همان غيار هم اكتفا مى‏كردند. ابياتى كه در طى خواهد آمد نمونه‏اى از اين بازتاب‏ها است. غالب اين اشارات در شعرهاى مدحى وجود دارد. تمايز لباس يهودى با مسلمان موجبات فشار روحى سخت اجتماعى مى‏شد، لذاگاهى يهوديان براى فرار از بستن غيار يا پوشش عسلى حكم صادره را با پول مى‏خريدند.28 انورى در مدحى كه از «مجدالدين ابوالحسن عمرانى» و «ناصرالدين طاهر» به عمل آورده، به بستن غيار از سوى يهوديان اشاره كرده است. اين ابيات، گذشته از اين كه نوع پوشش ذميان يهودى را مشخص مى‏كند، نوع رفتار حكومت‏ها را نيز معين مى‏سازد.

    گاه مى‏دوخت يكى را به كتف بر عسلى گاه مى‏بست يكى را به ميان بر زنّار29
    كرده دوش يهود را تهديد احتساب سياستش به غيار30


    نظامى مى‏نويسد:

    زرد قصب خاك به رسم جهود كاب چوب موسى يد بيضا نمود31


    شواهدى از خاقانى:

    فلك را يهودانه به كتف ازرق يكى پاره‏ى زرد كتان نمايد32
    گردون يهوديانه به كتف كبود خويش آن زرد پاره بين كه چه پيدا برافكند33
    نخل به جنبش آمده گر نه يهود شد چرا پاره‏ى زرد بر كتف دوخت بدان مشّهرى34


    بيتى از مسعود سعد سلمان:

    تا يهودى گشت باغ و جامه‏ها پوشيد زرد مى‏نيارد زند خواندن زند و اف زند خوان35


    و مجدهمگر نيز طى ابياتى به بستن اغيار از سوى جامعه‏ى يهود موصل اشاره دارد و اين بيانگر آن است كه موصل در آن زمان يكى از مراكز مهم يهودى بوده است.

    زين دو ملت به خطّه موصل هر كه را بينى از صغار و كبار
    يا بود بر سرش علامت زرد يا بود بسته در ميان زنّار36


    جنگ بين مسيحيان و يهوديان مثل جنگ شيعه و سنى است، البته اين قياسى كه مولوى به عمل آورده است.

    چونى اى عيسى ز ديدار جهود چونى اى يوسف ز مكار حسود
    اين بيان، اكنون چو خر بر يخ بماند چون نشايد بر جهود انجيل خواند
    كى توان با شيعه گفتن از عمر كى توان بر بط زدن در پيش كر37


    سعدى نيز جنگ بين يهودى و مسيحى را هميشگى دانسته است و معتقد است كه جنگ ميان آنها به نفع ملت مسلمان است و مرگ هر يك از طرفين اسباب خوشحالى مسلمانان خواهد بود.

    سپاس باد خداى لطيف دانا را كه لطف كرد و به هم برگماشت، اعدا را
    هميشه باد خصومت جهود و ترسا را كه مرگ هر دو طرف تهنيت بود، ما را38


    خاقانى به دليل نصرانى بودن مادرش39 اين دشمنى را شدّت بيشترى بخشيده است. او دشمنان خود را به يهوديان تشبيه كرده است و معتقد است كه يهوديان به واسطه‏ى دشمنى خود با مسيح عذاب جهنّم را به خود خريده‏اند.

    مرا مشتى يهودى فعل خصمند چو عيسى ترسم از طعن مفاجا40
    مسيحم كه گاه از يهودى هراسم كَه از راهب هرزه لا مى‏گريزم41
    خاطر خاقانى و مريم يكى است وين جهلا جمله يهودى گمان42
    كز دوستى مسيح نصارى است در سعير و ز دشمنى مسيح يهود است در سقر43


    نكته‏ى ديگرى كه از برخى ابيات مندرج در آثار ادبا حاصل مى‏شود، اين است كه مسلمانان همسايگى با يهود را خوش نداشتند. سعدى مى‏گويد: «در عقد بيع سرايى مردّد بودم؛ جهودى گفت: آخر، من كدخدايان اين محلتم. وصف اين خانه چنانكه هست از من بپرس؛ بخر كه هيچ عيبى ندارد. گفتم: بجز آنكه تو همسايه‏ى منى».

    خانه‏اى را كه چون تو همسايه است ده درم سيمِ بَد عيار ارزد
    ليكن اميدوار بايد بود كه پس از مرگ تو هزار ارزد44


    برخورد حكومت‏ها و هم‏چنين رفاه و آسايش يهوديان از جمله موارد ديگرى است كه از آثار برخى از شعرا مى‏توان به آن پى برد. عنصرى بلخى در مدح سلطان محمود، به رضايت خاطر يهوديان از حكومت او اشاره نموده است.

    تو آن شاهى كه اندر شرق و در غرب جهود و گبر و ترسا و مسلمان
    همى گويند در تسبيح و تهليل الهى عاقبت محمود گردان45


    ناصرخسرو نيز كه از شيعيان و مبلغان فاطمى بود، از ناخوشايندى و نامطلوبى وضع شيعيان فاطمى در مقايسه با يهوديان سخن مى‏گويد. به دليل دشمنى سخت بين عباسيان و فاطميان، فعاليت اسماعيليان در سرزمين‏هاى تحت حكومت عباسيان به شدّت كنترل مى‏شد و اينها وضع بسيار دردناكى داشتند. ناصرخسرو نيز از اين كه در بلخ با يهوديان بهتر از مسلمانان شيعى برخورد مى‏شود، اعلان نارضايتى مى‏كند و اين در عمل، گوياى آن است كه در دوران غزنويان، جهودان از زندگى راحتى برخوردار بودند.

    با جهودان حسن كنند به بلخ وين خسان جمله اهل زنّارند
    وانكه زنّار بر نمى‏بندند همچو من روز و شب به تيمارند
    حرمت امروز مر جهودان راست اهل اسلام و دين حق خوارند46

    در يك جمع‏بندى كلى مى‏توان گفت سعى و كوشش اغلب انديشمندان و متفكران اسلامى بر اين بوده تا جامعه را به سوى كمال فرهنگى، اعتلاى ارزش‏ها و وحدت سوق دهند. اتحاد مردم و پرهيز از جار و جنجال‏هاى فرقه‏اى و مذهبى بهترين عامل حفظ حكومت‏ها و دولت‏ها بوده است. از دلايل طولانى بودن برخى از سلسله‏ها از قبيل عباسيان، سعه‏ى صدرى بود كه نسبت به فرقه‏هاى فكرى و مذهبى اقليت نشان مى‏دادند. آنان با پذيرفتن اصل مشاركت تمام افراد لايق، چه يهودى و چه مسيحى به بقاى حكومت خود تداوم مى‏بخشيدند. شعرا در گفتار و كردار خود، مردم را به تشنج و اختلاف فرقه‏اى و مذهبى دعوت نمى‏كردند، از نظر آنان چنين جنگ‏هايى زشت و ناپسند بود و اگر در آثار ادبى از يهود و فعل يهودى انتقاد مى‏شود، به خاطر اين است كه انسان را به مسير انسانيّت و اخلاق سوق دهد.


    پى‏نوشت‏ها:

    1. بقره، آيه 96.
    2. همان، آيه 159.
    3. آل عمران، آيه 21؛ مائده، آيه 7؛ بقره، آيه 100.
    4. آل عمران، آيات 175 ـ 181.
    5. ابن بابويه ابى جعفر شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 209ـ212.
    6. حافظ، ديوان حافظ، ص 186.
    7. عباس نادرى شيخ، پايان نامه‏ى كارشناسى ارشد با عنوان «موقع يهود در ايران از قرن سوم تا هفتم»، فصل‏هاى 6ـ8 .
    8. ريچارد فراى، عصر زرين فرهنگ ايران، ص 160.
    9. فخرالدين ابراهيم همدانى عراقى، ديوان عراقى، ص 20.
    10. فريدالدين عطار، ديوان عطار، ص 188.
    11. عطار، پيشين، ص 266.
    12. جلال الدين بلخى مولوى، مثنوى معنوى، تصحيح رينوالد نيكلسون، ج 1، ص37.
    13. همان، ج 3، ص 859.
    14. همان، ج 2، ص 395.
    15. همان، ج 1، ص 18.
    16. همان، ص 36.
    17. بقره، آيه 145.
    18. مولوى، پيشين، ج 1، ص 25.
    19. همان، ج 1، ص 309.
    20. نظامى، كليات خمسه نظامى، ص 340.
    21. همان، ص 737.
    22. همان، ص 787.
    23. همان، ص 735.
    24. مولوى، پيشين، ج 3، ص 978.
    25. آرتور كستلر، خزران، ترجمه‏ى محمدعلى موحد، ص 2.
    26. تورات، كتاب صفنياى نبى.
    27. كاشانى، زبدة التواريخ، ص 82.
    28. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 10، ص 595.
    29. انورى، ديوان انورى، ج 1، ص 155.
    30. همان، ص 185.
    31. نظامى، پيشين، ص 787.
    32. خاقانى، ديوان خاقانى، ص 127.
    33. همان، ص 133.
    34. همان، ص 429.
    35. مسعود سعد سلمان، ديوان شعر، ص 471.
    36. مجدهمگر، ديوان مجدهمگر، ص 256.
    37. مولوى، پيشين، ج 2، ص 481.
    38. سعدى، كليات سعدى، ص 859.
    39. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات، ج 1، ص 309.
    40. خاقانى، پيشين، ص 25.
    41. همان، ص 289.
    42. همان، ص 343.
    43. همان، ص 885.
    44. سعدى، پيشين، ص 167.
    45. عنصرى بلخى، ديوان شعر، ص 342.
    46. ناصرخسرو، ديوان ناصرخسرو، ص 128.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #3
      منابع:

      ـ ابن اثير، عزالدين ابوالحسن على بن ابى الكرام الشيبانى، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارصار، 1385 ه.ق).
      ـ اثير الدين آخسيكتى، ديوان آخسيكتى، تصحيح و مقابله و مقدمه ركن الدين همايون فرخ، چ اول (تهران، ناشر كتابفروشى رودكى، 1337).
      ـ انورى، ديوان انورى، به اهتمام محمد تقى مدرس رضوى (تهران، انتشارات بنگاه، ترجمه و نشر كتاب، 1337).
      ـ جوينى، مؤيدالدوله منتجب الدين، عتبة الكتبه، به تصحيح و اهتمام محمد قزوينى و عباس اقبال، چ اول (تهران، شركت سهامى چاپ، 1329).
      ـ حافظ، ديوان حافظ، (تهران، نشر احياء كتاب، 1381).
      ـ خاقانى، حسان العجم افضل الدين ابراهيم، ديوان شعر، تصحيح و تحشيه و تعليقات على عبدالرسول (انتشارات كتابخانه خيام، 2537).
      ـ ژنده پيل، شيخ احمد جام، ديوان شعر، (نشريات ما، بى‏تا).
      ـ سعدى، كليات سعدى، با مقدمه و تصحيح محمد على فروغى، چ اول (تهران، نشر طلوع، 1374).
      ـ صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات، چ بيستم (تهران، انتشارات ققنوس).
      ـ عراقى، فخرالدين ابراهيم همدانى، ديوان عراقى، چ سوم (تهران، مؤسسه انتشارات نگاه، 1376).
      ـ عطار، فريدالدين، ديوان عطار، با تصحيح، مقابله و مقدمه سعيد نفيسى (تهران، انتشارات كتابخانه سنايى).
      ـ عنصرى بلخى، ديوان شعر، به كوشش دكتر محمد دبيرسياقى، چ دوم (تهران، انتشارات كتابخانه سنايى، 1363).
      ـ فراى، ريچارد، عصر زرين فرهنگ ايران، ترجمه‏ى مسعود رجب‏نيا (تهران، انتشارات سروش، چ اول، 135.
      ـ كستلر، آرتور، خزران، ترجمه‏ى محمد على موحد (تهران، انتشارات خوارزمى، 1361).
      ـ مجدهمگر، ديوان مجدهمگر، تصحيح و تحقيق احمد كرمى، چ اول (انتشارات ما، 1375).
      - سعد سلمان، مسعود، ديوان شعر، تصحيح رشيد ياسمى، چ دوم (تهران، اميركبير، 1362).
      ـ مولوى، جلال الدين بلخى، مثنوى معنوى، تصحيح رينولد نيكلسون، چ سوم (انتشارات ققنوس، 137.
      ـ نادرى شيخ، عباس، موقع يهود در ايران از قرن سوم تا هفتم، پايان‏نامه كارشناسى ارشد (دانشگاه تربيت مدرس، 1383).
      ـ ناصرخسرو، ديوان ناصرخسرو، (تهران، دنياى كتاب، بى‏تا).
      ـ نظامى گنجوى، ديوان كليات خمسه، چ سوم (تهران، اميركبير، 1351).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #4
        يهود از ديدگاه مولانا


        در اشعارى كه از مثنوى مولوى در مقاله حاضر مورد تحليل قرار گرفته است، نقش تفرقه افكنانه يهوديان در ميان مسيحيان نشان داده شده است. پيام مولانا براى نسل امروز پرهيز از تفرقه، دقت در پيروى از نخبگان و رهبران، بررسى دعاوى افراد صاحب ادعا و پيروى از رهبرانى است كه از سابقه روشن و بدون ابهام برخوردارند.


        در اشعارى كه از مثنوى مولوى در مقاله حاضر مورد تحليل قرار گرفته است، نقش تفرقه افكنانه يهوديان در ميان مسيحيان نشان داده شده است. پيام مولانا براى نسل امروز پرهيز از تفرقه، دقت در پيروى از نخبگان و رهبران، بررسى دعاوى افراد صاحب ادعا و پيروى از رهبرانى است كه از سابقه روشن و بدون ابهام برخوردارند. آنان كه سابقه روشنى ندارند يا سابقه نامناسبى داشته‏اند، چه بسا براى گمراهى خلق جامه زهد بر تن كرده باشند.

        واژه‏هاى كليدى: يهود، مسيحيان، تفرقه، مثنوى، مولانا.

        از قصه‏هاى عبرت‏آموز مثنوى مولانا، قصه پادشاه جهود و دشمنى وى با نصرانيان است. پادشاهى كه كينه عيسويان را به دل دارد و آنان را قتل‏عام مى‏كند؛ ولى هر چه او بر ظلم و جور خود مى‏افزايد ايمان و اتحاد پيروان حضرت عيسى قوى‏تر مى‏گردد، تا اين كه وزير مكّار او حيله‏اى كرده و با نفاق و عوام فريبى در ميان مسيحيان تفرقه ايجاد كرد و همه را به باد بلاى اجتماعى سپرد و آبرويشان را برد و به دام شرك افكند. وزير مكّار آنچنان بغض عيسويت به دل دارد كه از جان خويش دست شست و خود را فداى كفر خويش كرد.
        گاهى رونق يك دين موجب بروز حسادت‏ها و كينه‏هاى شديد مى‏گردد. از اين رو براى از بين بردن آن عده‏اى حاضر مى‏شوند دست به هر كارى بزنند ولو جان خويش را در اين راه از دست بدهند.
        بود شاهى در جهودان ظلم‏ساز
        دشمن عيسى و نصرانى گداز
        عهد عيسى بود و نوبت آلِ او
        جان موسى او و موسى جان او
        شاه احوال كرد در راه خدا
        آن دو دَمساز خدايى را جدا
        گفت استاد احولى را كاندرآ
        رَو برون آر از وثاق آن شيشه را
        گفت احول: زآن دو شيشه من كدام‏
        پيش تو آرم بكن شرح تمام‏
        گفت استا: آن دو شيشه نيست رو
        احولى بگذار و افزون بين مشو
        گفت اى استا مرا طعنه مزن‏
        گفت استا زآن دو يك را در شكن‏
        شيشه يك بود و به چشمش دو نمود
        چون شكست او شيشه را ديگر نبود
        چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم‏
        مرد احوال گردد از مَيْلان و خشم‏
        . . .
        شاه از حقد جهودانه چنان‏
        گشت احول كالامان ياربّ امان‏
        صد هزاران مؤمن مظلوم كُشت‏
        كه پناهم دين موسى را و پشت‏2
        مولوى در اين ابيات به نكات مهم زير اشاره كرده است:

        1. وحدت اديان‏

        حقيقت شرايع يك چيز است، همه از يك دين حاصل شده‏اند. شريعت موسى با شريعت عيسى تفاوتى ندارد. هر دو پيامبرِ خداى واحدند و هر دو همه را سوى خالق يكتا دعوت كرده‏اند. نه تنها شريعت عيسى و موسى اتحاد ماهوى دارند، بلكه همه شرايع الهى به دين واحد مى‏رسند كه خداى واحد معين گرده است.
        يكى از مسائلى كه تحمّلش براى مشركان مكه سخت مى‏آمد، دعوت قرآن از همه اهل كتاب به كلمه واحدى بود. آنان نمى‏توانستند شاهد اتحاد پيروان اديان آسمانى باشند، زيرا اديان آسمانى در حقيقت يك چيز بوده و هيچ منافاتى با هم ندارند. همه انبياى الهى مردم را به توحيد، معاد، نبوت و حيات طيبه دعوت مى‏كردند. به همين دليل كتب آسمانى و رسولان قبلى را تأييد كرده و به آمدن پيامبر بعدى مژده مى‏دادند. بنابراين آنان كه اين حقيقت را درك نكرده و تعدد شرايع را مساوى تعدد اديان دانسته‏اند، مانند انسان احولى (دوبين) هستند. كه خلاف بينى او از عيب ديدگان وى ناشى مى‏شود، ولى او گمان مى‏كند كه واقع را مى‏بيند. مولانا در ابيات ياد شده نيز درصدد بيان همين مطلب است. پادشاه يهود در حكايت مثنوى، يك شخصيت مريض القلب است كه به جهت ضعف بصيرت نمى‏تواند اتحاد رسالت موسى و عيسى را درك كند و براساس پندار غلط خود و به بهانه دفاع از آيين موسى‏عليه السلام به قتل عام پيروان عيسى‏عليه السلام مى‏پردازند.

        2. نقش حبّ و بغض در شناخت آدمى‏
        از نكات مهم روانى كه مولانا بدان اشاره كرد، نقش حب و بغض در شناخت آدمى است. با وجود كينه چيزى در دل نمى‏توان در خصوص آن به درستى قضاوت كرد و همين‏طور اگر عشق به چيزى در دل داشته باشد، از شناخت صحيح آن محروم خواهد ماند.
        مولوى در اين حكايت غرض‏ورزى پادشاه جهود را موجب بدبينى مفرط او به نصارا دانسته و مى‏گويد: انسان غرض‏ورز از ديدن هنر كور است. دلدادگى به چيزى انسان را از غير آن چيز متنفر مى‏كند، زيرا صدها حجاب از چنين دل مريضى به چشم و گوش او كشيده خواهد شد.
        خشم و شهوت مرد را احول كند
        ز استقامت روح را مُبْدَل كند
        چون غرض آمد هنر پوشيده شد
        صد حجاب از دل به سوى ديده شد
        چون دهد قاضى به دل رشوت قرار
        كى شناسد ظالم از مظلوم زار
        شاه از حقد جهودانه چنان‏
        گشت احول كالامان يا ربّ امان‏
        صد هزاران مومن مظلوم كشت‏
        كه پناهم دين موسى را و پشت‏3

        3. اشكال و انواع دشمنى‏ها
        دشمنى‏ها انواع گوناگونى دارد. دشمن در زمان و مكان مختلف، دشمنى خود را درلباس‏هاى متفاوتى ظاهر مى‏سازد. گاهى با جنگ و آدم كشى، گاهى با حربه و تهديد، گاهى با تطميع و... كارآترين و خطرناك‏ترين نوع دشمنى‏ها، تفرقه است. بسيارى از جوامع بزرگ و متمدن از راه تفرقه كوچك شده و به ذلت افتاده‏اند. بدين جهت قرآن كريم به مسلمانان بارها اين نكته را تذكر داده و آنها را از تفرقه بر حذر داشته و به حفظ وحدت توصيه فرموده است، زيرا عظمت و استوارى هر قومى در گرو اتحاد آنهاست.4
        مولانا در قصه پادشاه ستمگر جهود به اين نكته توجه داده و يكى از حربه‏هاى قديمى يهود و از حيله‏هاى هميشگى او را تفرقه انداختن بين اقوام دانسته است، هرجا كه از راه استبداد و قتل و غارت نتيجه نگرفتند. از اين رو وقتى ستم پادشاه بر نصارا كارگر نشد و بلكه موجب تقويت اتحادشان و پافشارى بر اعتقادشان گرديد، وى به حيله وزير مكار متوسل شد و از راه نفوذ بر جمع مسيحيان و همرنگ شدن با آنها وارد شد. وزير مكار به شاه گفت: تو از كشتار مسيحيان به نتيجه نمى‏رسى، زيرا آنان تقيه كرده و عقايد خود را مخفى مى‏كنند. اگر چه در ظاهر خود را با تو همراه و هم عقيده نشان مى‏دهند، ولى در باطن بر كيش خود هستند. بنابراين من بايد به جمع آنان داخل شده و خود را از آنان معرفى كنم تا بر اسرار پنهانشان واقف گردم و سپس نقشه‏هاى بعدى را اجرا كنم. براى اين كه بتوانم نظر آنان را به خود جلب كنم، بايد خود را دشمن تو نشان دهم؛ بنابراين تو دست و گوش مرا بِبُر و بعد از شكنجه در ميان خلق بگردان و بر همگان ثابت كن كه مرا از خود رانده‏اى. من به مردم خواهم گفت كه شاه مرا به جرم نصرانى بودن به اين روز انداخته است و زنده ماندنم هم به بركت معجزه حضرت عيسى است، زيرا شاه مى‏خواست مرا بكشد ولى به لطف و معجزه عيسى از دستش رها شدم.5

        4. تقليد عوام، خطر مُدام‏
        از آسيب‏هاى سياسى و فرهنگى جوامع انسانى تقليد ناآگاهانه عوام جامعه است كه اكثريت را نيز دارند. اگر زمام امور جامعه از جهاتى به دست خواص بوده، ولى از جهاتى ديگر گاهى غلبه با عوام بوده و خواص حريف آنان نشده‏اند. به همين جهت دولت‏هاى استعمارى و ستمگر تلاش فراوان در كسب زمام امورِ عوام داشته‏اند. جهل و غفلت از طرفى و ظاهرنگرى و حسّ‏گرايى از طرف ديگر باعث مى‏شود كه عوام در تحليل وقايع در مرحله ظاهر مانده و بر آن اساس قضاوت نمايند. آنان كه راه‏هاى سيطره بر عوام را مى‏دانند هميشه از قوّت و قدرت آنان در راه مطامع خود استفاده كرده‏اند؛ از اين‏رو روشنفكران جامعه و دلسوزان بشر كه حاضر نيستند حقيقت را فداى خودخواهى و تن‏پرورى‏هاى قومى و ملى كنند، عموماً منزوى بوده‏اند.
        در حكايت پادشاه جهود نيز مولانا به اين نكته توجه داده است كه عوام قدرت تحليل وقايع را ندارند و فقط به ظواهر توجه دارند؛ بدين جهت وزير مكّار با ظاهرسازى از عوام دلربايى كرد و همه آنها را شيفته خود ساخت.
        او به ظاهر واعظ احكام بود
        ليك در باطن صفير و دام بود
        در درون سينه مِهرش كاشتند
        نايب عيسيش مى‏پنداشتند.6
        از نظر مولانا مكر نفس خطرناك‏تر از هر چيزى است. و عوام و حتى خواص را به انحراف از حق سوق مى‏دهد، هر چند خواص مقاومت بيشترى در برابر فكر نفس مى‏كنند در قصه مكر و زير عده‏اى از خاصان به او بدبين گشته و از وى دورى جستند؛ اما جماعت عوام به دور او حلقه زدند و دل به دروغ‏هاى او دادند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #5

          5. حسادت يهود بر نصارا
          پيروان اديان موفق هميشه مورد حسادت اديان شكست خورده بوده‏اند. يهود به دليل اذيت و آزارهاى پيش از حد پيامبرانشان و كشتن عده زيادى از رسولان الهى و پيروى از هواى نفس هيچگاه تكامل معنوى نداشته‏اند. تاريخ اسلام و مسيحيت مملو از خيانت‏ها و جنايت‏هاى يهود عليه پيروان اين دو دين الهى است.
          آن وزيرك از حسد بودش نژاد
          تا به باطل گوش و بينى باد داد
          بر اميد آنكه از نيش حسد
          زهر او در جان مسكينان رسد
          ناصح دين گشته آن كافر وزير
          كرده او از مكر در لوزينه سير7

          يكى از نكات اخلاقى كه مولانا از اين قصه برداشت كرده و مايه عبرت معرفى مى‏كند اين است كه حسادت قبل از آن كه به محسود زيان رساند به حاسد ضربه مى‏زند. وزير حسود براى از بين بردن دين مسيح‏عليه السلام زندگى دنيايى و اخروى خود را به باد داد. مولانا در اين جا به نكته ديگرى اشاره كرده مى‏گويد: كسى كه بوى هدايت را استشمام نمى‏كند بهتر است كه بينى‏اش بريده باشد، بلكه سزاى دورى از بوى هدايت، بريدن بينى چنين انسان حسود و عنودى است. همان طور كه گوشى كه به پيام حق بى توجه باشد زايد بوده و بارى بر سر انسان است.
          گوش كان نبود سزاى راز او
          بركنش كه نبود آن بر سر نكو
          ديده كو نبود ز وصلش در فِره‏
          آنچنان ديده سپيد و كوربه‏8
          از نظر مولوى دورى يهود از حضرت مسيح نشانه كوردلى آنها بوده كه موجب افزوده شدن و شدت يافتن كورى آنها نيز گرديد. قبول نكردن حقيقت معلول بى‏بصيرتى است.

          6. تحريف و تفرقه در نصارا
          تحريف در تورات و انجليل از علل اساسى بعثت پيامبر خاتم بود مولوى تحريف در تورات و انجيل را از حيله‏هاى وزير مكار دانسته و گفته است: او نُقباى نصارا را كه دوازده نفر بودند به شاگردى برگزيد و آنها را جداگانه به حضور مى‏پذيرفت و رطب و يابس‏هايى را به نام تعاليم مسيح و از موضع جانشينى حضرت عيسى به آنها ياد مى‏داد. آنگاه كه تصميم گرفت آخرين نقشه خود را به اجرا درآورد، طومارى به نام هر كدام از اين دوازده نفر تشكيل داد و روش زندگى فردى و اجتماعى را در آن نوشت؛ ولى مضمون طومار را طورى نوشت كه ضد مضمون ديگر طومارها بود. به هر يك از اين افراد گفته بود تو بعد از من خليفه و جانشينم خواهى بود و بايد مردم را بر اساس آنچه در اين طومار نوشته‏ام هدايت كنى. بقيه وظيفه دارند از تو پيروى كنند. هر كس از تو اطاعت نكرد خونش حلال بوده و تو بايد او را از ميان بردارى. آنچه گفته‏ام سرى از اسرار است و تا من زنده‏ام نبايد كسى از آن آگاه گردد. بدين طريق حكم قتل نقباى دوازده‏گانه را صادر كرد و بعد از مدتى دوازده فرقه در يك دين به وجود آمدند كه هر يك تشنه خون ديگرى بود.
          قوم عيسى را بُد اندر دار و گير
          حاكمانشان ده امير و دو امير
          هر فريقى مر اميرى را تبع‏
          بنده گشته مير خود را از طمع‏
          اين ده و اين دو امير و قومشان‏
          گشته بنده آن وزير بد نشان‏
          اعتماد جمله بر گفتار او
          اقتداى جمله بر رفتار او
          پيش او در وقت و ساعت هر امير
          جان بدادى گر بدو گفتى بمير
          ساخت طومارى به نام هر يكى‏
          نقش هر طومار ديگر مسلكى‏
          حكم‏هاى هر يكى نوعى دگر
          اين خلاف آن ز پايان تا به سَر9

          وزير مكار براى اين كه حيله‏اش كاملاً كارگر شود، خلوت گزينى كرد و چله‏نشينى اختيار نمود و هيچ‏كس را به حضور نپذيرفت. با اين عمل اشتياق مريدان به ديدار او بيشتر گرديد، اما او به كسى اجازه ملاقات نمى‏داد. وقتى اصرار مردم بر ملاقات بيشتر شد گفت: من به اشارات عيسى‏عليه السلام خلوت گزينى اختيار كرده‏ام از ناحيه او دستورى نرسد كسى را نخواهم پذيرفت. او با اين كار مى‏خواست به حيله‏هاى خود رنگ معنويت بخشيده و خود را از ره‏يافتگان به محضر حضرت عيسى معرفى نمايد تا مردم چشم و گوش بسته گفته‏هاى او را بپذيرند و احكام او را حكم حضرت مسيحى بدانند.10 او با اين كار به همه رفتارهايش صبغه الهى داد و به مردم چنين القا كرد كه تمام اعمال او به اشارت مسيح صورت مى‏گيرد گويى كه زبان او زبان مسيح شده است بدين جهت پيروى از او پيروى از مسيح بوده و مخالفت با وى مخالفت با مسيح است.
          از آن‏جا كه اكثر مردم عوام بودند و به تحليل ماجرا نمى‏پرداختند؛ از اين‏رو هر چه مى‏گفت به طور كامل مى‏پذيرفتند. اقليت روشنفكر و آگاه هم تحت سيطره اكثريت ناآگاه قرار داشته و نمى‏توانستند مخالفت كنند و به ناچار جز تماشا و سكوت كارى نمى‏توانستند بكنند. اگر عوام اندك تأمل و تفكرى در زندگى داشتند مفاد تعاليم وزير را با تعاليم عيسى‏عليه السلام مطابقت مى‏دادند و به باطل بودن او و ضديتش با نصارا پى مى‏بردند.
          و آنگهانى آن اميران را بخواند
          يك به يك تنها به هر يك حرف راند
          گفت هر يك را به دين عيسوى‏
          نايب حق و خليفه من توئى‏
          و آن اميران دگر اَتباع تو
          كرد عيسى جمله را اشياءِ تو
          هر اميرى كو كَشَد گردن بگير
          يا بكُش يا خود همى دارش اسير
          ليك تا من زنده‏ام اين وا مگو
          تا نميرم اين رياست را مجو
          اينك اين طومار و احكام مسيح‏
          يك به يك بر خوان تو بر امت فصيح‏
          هر اميرى را چنين گفت او جدا
          نيست نايب جز تو در دين خدا
          هر يكى را او يكى طومار داد
          هر يكى ضد دگر بود المراد
          جملگى طومارها بُد مختلف‏
          همچو شكل حرفها يا تا الف‏
          حكم اين طومار ضد حكم آن‏
          پيش از اين كرديم اين ضد را بيان‏
          بعد از آن چل روز ديگر در ببست‏
          خويش كُشت و از وجود خود برست‏
          چونك خلق از مرگ او آگاه شد
          بر سر گورش قيامت گاه شد
          خلق چندان جمع شد بر گور او
          موكنان جامه دران در شور او
          كان عدد را هم خدا داند شمرد
          از عرب وز ترك وز رومى و كُرد
          خاك او كردند بر سرهاى خويش‏
          درد او ديدند درمان جاى خويش‏
          آن خلايق بر سر گورش مَهى‏
          كرده خون را از دو چشم خود رهى‏
          بعد ماهى گفت خلق اى مهتران‏
          از اميران كيست بر جايش نشان‏
          تا به جاى او شناسيمش امام‏
          دست و دامن را به دست او دهيم‏
          يك اميرى زان اميران پيش رفت‏
          پيش آن قوم وفا انديش رفت‏
          گفت اينك نايب آن مرد من‏
          نايب عيسى منم‏اندر زمن‏
          اينك اين طومار برهان من است‏
          كين نيابت بعد ازو آن من است‏
          آن امير ديگر آمد از كمين‏
          دعوى او در خلاف بُد همين‏
          از بغل او نيز طومارى نمود
          تا برآمد هر دو را خشم جهود
          آن اميران دگر يك يك قطار
          بركشيده تيغهاى آبدار
          هر يكى را تيغ و طومارى به دست‏
          در هم افتادند چون پيلان مست‏
          صدهزاران مرد ترسا كشته شد
          تا ز سرهاى بريده پشته شد
          خون روان شد همچو سيل از چپ و راست‏
          كوه كوه اندر هوا زين گرد خاست‏
          تخمهاى فتنه‏ها كو كِشته بود
          آفت سرهاى ايشان گشته بود11

          نتيجه‏گيرى‏
          علاوه بر آنچه در خصوص اشعار فوق گفته شد، نكات سياسى و اجتماعى ديگرى نيز از اين ابيات برداشت مى‏شود؛ از جمله مى‏توان به موارد زير اشاره كرد.
          1. لزوم تعيين معرفى جانشين رهبر در زمان حيات‏
          خليفه، امير، پادشاه، پيامبر و امام يا هر رهبرى بايد در حال حيات خود، وليعهد و جانشين خود را معرفى كند تا بعد از مرگ او مردم در برابر مدعيان فراوان دچار حيرت و سردرگمى نشوند. به همين جهت هر پيامبر و امامى در زمان حياتش جانشين خويش را معرفى كرده تا مردم بعد از مرگ او در دام تفرقه گرفتار نيايند. بعضى از بزرگان علاوه بر معرفى رهبر بعدى، از مردم براى وى بيعت نيز مى‏گرفتند، مانند ماجراى غدير خم و معرفى حضرت على‏عليه السلام به جانشيى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و بيعت گرفتن از مردم براى جانشينى او. مولوى در اين خصوص مى‏فرمايد:
          زين سبب پيغمبر با اجتهاد
          نام خود و آل على مولا نهاد
          گفت هر كو را منم مولا و دوست‏
          ابن عم من على مولاى اوست‏
          كيست مولا آنكه آزادت كند
          بند رقيّت زپايت بركَنَد
          چون به آزادى نبوّت هادى است‏
          مؤمنان را ز انبيا آزادى است‏
          اى گروه مومنان شادى كنيد
          همچون سرو و سوسن آزادى كنيد12
          2. آزاده بودن خليفه‏
          رهبر جامعه دينى، كه در جايگاه انبيا و اوليا قرار مى‏گيرد، علاوه بر اين كه بايد آزاده باشد بايد بتواند مردم را به آزادگى برساند. آن كه در بند هواى نفس افتاده و صدها بند فردى و اجتماعى به دست و پايش بسته است هرگز نمى‏تواند راهبر انسان‏ها باشد؛ لذا مولوى فرمود:
          كيست مولا آنكه آزادت كند
          بند رقيّت زپايت بركند
          اما حبّ رياست و امارت فكر و ذكر عده‏اى را چنان به خود مشغول ساخته است كه حاضرند بازار شهرى را براى به دست آوردن دستمالى به آتش بكشند. به همين دليل هيچ يك از نقباى دوازده‏گانه نصارا پيرو ديگرى نگشت و با تمام نيرو براى رسيدن به نيابت وزير مكار عليه رقيبان خود وارد جنگ شدند و هزاران نفر را به كام مرگ بردند.

          3. خودخواهى مانع خداخواهى‏
          اگر خودخواهى نقباى دوازده‏گانه نبود، آن مفسده عظما پيش نمى‏آمد. اگر آنان ذره‏اى در قابليت خود ترديد مى‏كردند يا احتمال درستى رقيب خود را مى‏دادند لازم مى‏ديدند كه دور هم جمع شده و چاره‏اى بينديشند. اگر ساعتى مشاوره مى‏كردند عمرى را به مشاجره و منازعه نمى‏پرداختند. چون همه خود خواه بودند فكر هيچ‏كدام به راه خدا پسندانه‏اى متمايل نشد و خودخواهى جاى خداخواهى را گرفته بود.

          4. تعصب كور و خسارت‏هاى نامحدود
          تعصب وقتى آگاهانه باشد سازندگى مى‏آورد؛ اما وقتى كوركورانه باشد موجب تخريب مى‏شود. تعصب به يك شخص وقتى كوركورانه شد، دشمنى مخالف او نيز كوركورانه خواهد شد. به همين دليل يكى از نقشه‏هاى دولت‏هاى استكبارى، تبليغ تعصب در اقوام و ملل مختلف و ايجاد دشمنى قومى و ملى و فرهنگى در ميان آنها بوده است. مولوى براى از بين بردن تعصب كور مردم را به همدلى دعوت مى‏كند. همدلى در گرو هم‏كيشى و هم دينى تحقق‏پذير است نه همزبانى و همزمانى و هم‏مرزى.
          اى بسا هندو و ترك هم زبان‏
          اى بسا دو ترك چون بيگانگان‏
          پس زبان محرمى خود ديگرست‏
          هم دلى از هم زبانى بهترست‏
          غير نطق و غير ايما و سجل‏
          صد هزاران ترجمان خيزد زدل‏13

          5. تقواى بدون آگاهى همانند بى‏تقوايى است‏
          توجه به ماجراى نقباى دوازده‏گانه و پيروان آنها روشنگر اين معناست كه تقوا موقعى سازنده مى‏گردد كه تفكر و علم پشتوانه او باشد. تقواى به دور از تفكر و آگاهى نه تنها سودمند نيست بلكه همانند بى‏تقوايى مضرّ است.

          6. توكل به خدا در همه امور
          انسان همواره بايد به خداوند سبحان توكل نمايد و هيچ‏گاه به عمل خود اميدوار نباشد. ثمره اَعمال در توكل انسان و بركتى است كه خدا مى‏دهد. نصارا به عبادت و اعمال خود دلخوش بودند و گمان مى‏كردند كه خدا را با اين بندگى‏هايشان مديون خود ساخته‏اند و توسل و توكلى نداشتند. به همين دليل با كوچكترين حيله وزير مكار به جان هم افتادند.

          7. پيروى از مردان خدا
          يكى از ضرورت‏هاى زندگى اجتماعى پيروى از مردان خداست؛ مردانى كه قول و فعلشان براساس احساس وظيفه و براى رضاى خداوند است. شناختن اين افراد گرانقدر نيز به توفيق الهى ممكن مى‏شود، زيرا آنقدر مكاران و حيله‏گران رنگارنگ زياد است كه شناختن صادق از كاذب بسيار مشكل است. در داستان مولانا نيز پى‏بردن به چهره واقعى وزير مكار براى عده‏اى خاص ميسّر شد، اما عموم مردم لياقت پيروى از آنها را نداشتند و به دام وزير گرفتار شدند. مولوى مردان خدا را سايه يزدان معرفى كرده و مى‏گويد: تنها راه رهايى از دام شياطين جنّى و انسى پيروى از اينان است.
          سايه يزدان بود بنده خدا
          مرده اين عالَم و زنده خدا
          دامن او گير زوتر بى‏گمان‏
          تا رهى در دامن آخر زمان‏
          كيف مدّ الظل نفس اولياست‏
          كو دليل نور خورشيد خداست‏
          اندرين وادى مرو بى اين دليل‏
          لااُحِبُّ الْافلين گو چون خليل‏

          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #6

            8. رابطه ظلم و جهل‏
            ظلم و جهل دو قرين ديرينه‏اند؛ آن كه ظالم است جاهل نيز است، زيرا او نمى‏داند كه با هر ظلمى، در دنيا تيشه به ريشه خود زده و در آخرت، آتش جهنم را براى خود مى‏افروزد. وزير مكار در داستان مولانا با همه زيركى نفهميد كه حيله‏هاى او از نور مسيح نمى‏كاهد. مسيح ستاره درخشان آسمان نبوت و رسالت است كه تا قيامت نورافشانى خواهدداشت. انبيا ستارگان خدايى‏اند. جنگ با انبيا، جنگ با خداست؛ از اين‏رو انسان آگاه هيچ گاه با خدا به رقابت نمى‏پردازد. خود ظالم در درجه اول پرچم جنگ عليه خدا را بلند مى‏كند كه به زودى سرنگون خواهد شد. بدين جهت مولانا حيله شاه و وزير را به غفلت و نادانى آنها نسبت داده است.14

            دوم، مكرى ديگر
            مكر يهود عليه نصارا به اشكال مختلف بوده و به اين دو مورد محدود نمى‏شود. مولانا در اين حكايت به دو مورد از آنها اشاره كرده است كه به نوعى شبيه همديگرند.
            در مورد دوم نيز پادشاه جهود از نصارا مى‏خواهد كه از دين خود دست بردارند، ولى آنها با اين درخواست مخالفت كردند. پاشاه وقتى از راه سخن و تهديد و تنبيه موفق نمى‏شود، به شكنجه و كشتار مسيحيان مى‏پردازد. به دستور او، كانال‏هايى را حفر مى‏كنند و آنها را از هيزم پر مى‏كنند سپس مسيحيان را كنار آن جمع كرد و هيزم‏ها را آتش زد و گفت يا از دين خود دست برداريد و به دين يهود بگرويد و يا خود را به آتش اندازيد. عده‏اى خود را به آتش انداختند، گروهى تسليم شدند و بعضى هنگام فرار به دست سربازان كشته شدند.
            امروز صهيونيزم نژاد پرست، شريكان يهوديت ضد نصاراى ديروز و دشمن همه مسيحيان و مسلمانان تاريخ مى‏باشد. اگر ذونواس در آن روز حفره‏هاى آتشين براى سوزاندن مسيحيت برافروخته بود، صهيونيزم امروزه در سراسر دنيا تفرقه و تنازع راه انداخته، خود را به سلاح‏هاى كشتار جمعى و اتمى مسلح و مجهز ساخته و هر لحظه صلح و آرامش جهان را تهديد مى‏كنند.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            Working...