Cheh Shod ? (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1

    Cheh Shod ? (An Iranian Story)

    چي شد قسمت اول ¤¤

    روزی که سرنوشت ها نوشته میشد، کاش اون روز من بودم و سرنوشتم را تغییر میدادم یا اینکه طی این سالهای کمی که از زندگیم گذشته کمی عاقل تر با مسائل برخورد میکردم. پانزده سالم بود ترک تحصیل کرده بودم دنبال خوشی بودم گردش و تفریح تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم چیزی برام مهم نبود باید به من خوش میگذشت بهر قیمتی که بود! عاشق رقص و گوش کردن به نوار و سی دی بودم با صدای بلند طوری که همسایه ها هم بشنوند. با پسر ها هم خوب ارتباط برقرار میکردم کلی دوست داشتم اما با هیچ کدام جدی نبودم فقط میخواستم اوقاتم را با آنها پر کنم تا اینکه عروسی یکی از اقوام دورمان دعوت شديم دد

    عروسی کرج بود اون شب سنگ تمام گذاشتم و با رقصم عروسی را گرم کردم چشم همه پسرها روی من بود از اینکه توجه آنها را به خودم جلب کرده بودم راضی بودم دخترهای مجلس به من حسودی می کردند مست فتح مجلس بودم که یکی از پسرها یواشکی به من نزدیک شد وگفت: اسم من اکبر دلت میخواد با من دوست بشی؟ نگاهی به سرتا پاش انداختم پسر خوش تیپ و خوشگلی بود تمیز پوشیده بود و مرتب به نظر می رسید با نگاهش بهم فهموند که دل به من باخته منم به اون نگاهها جواب دادم و دوستی با اون را قبول کردم. تمام شب با نگاه با هم حرف زدیم آخر شب هم قرار ملاقات گذاشتیم. بیرون رفتن با اکبر خیلی خوب بود همه اش شوخی میکرد و به من خیلی خوش میگذشت هر چی میخواستم برام می خرید هر وقت می تونستم از خونه بیرون برم اون بود که منو همراهی کنه دوماه به این منوال گذشت با اکبر رفته بودم پارک بعد از کلی گفتن و خندیدن قیافه اکبر خیلی جدی شد و گفت: مریم با من ازدواج میکنی؟ بدون اینکه حتی زحمت فکر کردن به خودم بدم گفتم آره! قبول میکنم با شنیدن این جمله اکبر زیر و رو شد از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه خیلی از این حرکاتش خوشم میاومد احساس میکردم اونقدر منو دوست داره که نمیتونه یک لحظه بدون من باشه شادی ما تمامی نداشت اون روز جشن گرفتیم چون من به اکبر جواب مثبت داده بودم قرارشد مادر اکبر زنگ بزنه وقت بگیره بیان خونه ما دد

    به امید اینکه هر چه زودتر ازدواج میکنیم از هم جدا شدیم. همان شب مادر اکبر زنگ زد و با مادرم صحبت کرد مادرم برخلاف تصور ما قبول نکرد تا اونها به خواستگاری بیایند و پشت تلفن گفت هنوز دختر وسطی من ازدواج نکرده و این دخترم هم پانزده سال بیشتر نداره و موقع ازدواجش نیست و تلفن را قطع کرد با عصبانیت ماجرای تلفن کردن مادر اکبر را برای پدرم تعریف کرد اونهم کار مادرم را تایید کرد و گفت: خوب کاری کردی رو بهشون ندادی برای یک بچه پانزده ساله خواستگار شدند عجب آدمهای پررویی! پدر و مادرم هردو یک دل و یک صدا با ازدواج من و اکبر مخالفت کردند اونقدر مصمم بودند که حتی منو قابل ندیدند از من هم سئوالی بکنند فقط این را از پشت در اتاقشون شنیدم که به روی مریم نیار روش باز میشه دد

    اون شب با دنیایی از غم و غصه به رختخواب رفتم از کار پدر و مادرم عصبانی بودم و اینکه الان اکبر چی کار میکنه حتما دلش شکسته خیلی ناراحت شدم با اوقات تلخ تا صبح پلک نزدم و فردا صبح با اولین بهانه که بدستم اومد به ديدن اکبر رفتم اونهم مشتاق دیدار من بود با دنیای درد و غصه با هم روبرو شدیم کلی گریه کردم اکبر منو دلداری داد و گفت: اگر قرار باشه با یک بار مخالفت اونها جا بزنیم که نمیشه اگر تو تا آخرش با من باشی تا با تو ازدواج نکنم دست برنمیدارم منهم قول دادم تا آخرین لحظه با اون باشم با این قول و قراری که گذاشتیم اکبر دست به کار شد و اینبار مادرش را بی خبر به خانه ما فرستاد دد

    مادرم بازهم او را جواب کرد ولی با سماجتهای اکبر و اومدنهای مادرش به خانه ما و گفتن اینکه دختر مایله شما چرا مخالفت میکنید آتشی توی خونه به پا شد که نگو و نپرس کتک مفصلی از پدرم خوردم موقعی که پدرم از زدن من فارغ شد پرسید هنوز هم این پسره را میخواهی گفتم: اگه منو بکشی هم اونو میخوام پدرم تمام رفت و آمدهای منو کنترل کرد و به طور کل ارتباط منو با اکبر برید ولی نتونست خللی در عشق من نسبت به اکبر بوجود بیاره اکبر هم مرتب واسطه میفرستاد تا بلکه پدر و مادرم را به راه بیاره از اونها اصرار از اینها انکار همه نصیحت میکردند اما من چشم و گوشم کور و کر بود و بجز اکبر چیزی نمیخواستم هر چه بیشتر اونها مخالفت میکردند من و اکبر مصمم تر میشدیم و عشقمان شعله ورتر میشد دد

    آدم نبود که واسطه نشده باشه و پدرم اونو سنگ روی یخ نکرده باشه دیگه صبر ما تمام شده بود یک روز با هزار مصیبت تونستم به دیدن اکبر برم با دیدن من اکبر سر از پا نشناخت و منو بغل کرد و گفت: نقشه ای کشیدم تا پدرت با دست خودش تورا به من بده با تعجب پرسیدم چه نقشه ای؟ گفت همین الان تو با من میایی و من تو را قایم میکنم و به پدرت تلفن میکنم و تا با ازدواج من و تو موافقت نکرده جای تو را به اونا نمیگم با این نقشه اش موافقت کردم و همراه اکبر رفتم

    ادامــــــه دارد

    iran
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #2
    چي شد قسمت دوم ¤¤

    هیجان شروع شده بود اکبر منو به یکی از اقوامشان سپرد و خودش رفت تا به پدرم تلفن بزنه همان شب برای خواهرم میخواست خواستگار بیاد اون از من بزرگتر بود پدرم وقتی صدای اکبر را پشت تلفن میشنوه نمی خواد با اون حرف بزنه ولی اکبر به زور با اون حرف میزنه و میگه که منو دزدیده! پدرم اولش باور نمیکنه و با عصبانیت گوشی را قطع میکنه تا اینکه اکبر تلفن دوم را به مادرم میزنه وقتی پدرم با مادرم صحبت میکنه متوجه میشه که اکبر دروغ نگفته و واقعا منو دزدیده همه خونه ما جمع میشوند اوضاع بهم میخوره خواهرم میخواد که به خواستگارها زنگ بزنند و قرار را بهم بزنند اما پدرم صلاح نمی ببينه و با هم فکری مادر و برادرهام تصمیم میگیرند تا با ازدواج من و اکبر موافقت کنند تا حفظ آبرو بشه دد

    پیغام میفرستند که اکبر با خانواده اش بیاد ولی قبل از اون باید منو تحویل بده اکبر هم بلافاصله آدرسی را که من بودم به برادرم میده و مادرم و برادرم برای بردن من اومدند اونها توی شوک بودند مادرم کلی گریه کرد و ازمن خواست تا از تصمیم منصرف بشم اما من یک دنده و لجباز قبول نکردم فقط به اکبر و ازدواجمان فکر میکردم چند بار برادرم حمله کرد تا منو بزنه از دستش فرار کردم و گفتم: همین وحشی بازیهاتونه که میخوام از دستتون فرار کنم دد

    اون روز کلی گریه کردم مادرم دید که من از خر شیطان پایین نمیام و قبول کرد و منو با خودش به خونه برد اون شب خواهرم به خواستگارش جواب منفی داد چون نمیخواست با عجله تصمیم بگیره و جریان من براش مهمتر بود. اون شب خواهرم اینطور گفت: من چند سال از تو بزرگتر هستم هنوز آمادگی برای ازدواج ندارم تو چطور نمیترسی و می خواهی با پسر بچه ای که هنوز دهنش بوی شیر میده ازدواج کني؟! اونهم با اینهمه بلا که سر ما آورده؟ گفتم: چه بلایی اون حتی دستش به من نخورده دیروز هم منو صحیح و سلامت به فامیلشون سپرد و سالم هم تحویل گرفت چه گناهی کرده بجز اینکه عاشق من شده و منو میخواد؟ خواهرم گفت: قبول عاشق شده تو هنوز بچه هستی پانزده سال بیشتر نداری این به تو ظلمه که توی این سن ازدواج کنی اینو میفهمی؟ گفتم: من اونقدر بزرگ شدم که خوب و بد را تشخیص بدم انتخابم را هم کردم من اکبر را میخوام دد

    هر چقدر هم بگید نمیتونید اونو از من جدا کنید خواهرم کوتاه اومد و گفت: فقط آرزو میکنم پشیمان نشی بعد هم گرفت خوابید اون شب با اضطرابی که بهم وارد شده بود تا صبح نتونستم بخوابم نزدیکهای صبح خوابم برد. سر صبحانه برادرهام اتمام حجت کردند که یک دختر بی آبرو را توی خونه نگه نمیدارند هر چه زودتر اونو رد کنید بره یا بدبخت میشه یا به قول خودش خوشبخت اون دیگه توی این خونه جا نداره خواستگار داره بدین بره! پدرم آنها را آرام کرد مادرم هم دست توی دست پدرم منتظر بود تا پدرم عکس العملی از خودش نشان بده ، پدرم تلفن را برداشت و به فامیل اکبر زنگ زد و گفت: اگر دختر میخواهند امشب بیایند برای صحبت و گوشی را قطع کرد. هر کس جای اون بود اینکار را میکرد تحت فشار قرار داشت و برای رهایی از این استرس تصمیم گرفت کار را یکسره کنه دد

    اون شب اکبر با یک دسته گل و یک قوطی شیرینی به همراه خانواده و بزرگترهای فامیلشون به خونه ما اومدند و مراسم بله بران تمام شد با عجله قرار عقد گذاشتند تا مبادا پدرم از تصمیمش برگرده و کارها خراب بشه در عرض یک هفته من به عقد اکبر در اومدم اکبر خودش را آنقدر وابسته پدرم کرد که نگو تمام سعیش این بود تا رضایت پدرم را به دست بیاره و تا حدودی هم موفق شده بود مادرم تصمیم گرفته بود ما را دوسال عقد کرده نگهداره تا من به سن رشد برسم لااقل موقع عروسی هفده سال را تمام کرده باشم اما شوق و اشتیاق اکبر به من و بر عکس کار دستمان داد حدود ده ماه از عقدمان میگذشت که احساس کردم چیزی وجودم را چنگ میزنه تهوع دست از سرم برنمیداره سرم گیج میرفت دیگه زندگی عادی نداشتم نه میتونستم تفریح کنم نه کاری از دستم برمیاومد هر روز مریض تر میشدم برای اطرافیانم هم زیاد اهمیت نداشت به من چی شده دلشون از دستم شکسته بود و توجه به من نداشتند از این موقعیت ترسیده بودم و فکر میکردم چون پدر مادرم با من قهر هستند نفرین آنها مرا گرفته و دچار نفرین الهی شده ام از همه بدتر حوصله اکبر رو هم نداشتم بوی اکبر حالمو بهم میزد قبلا اینطور نبودم اکبر را بو میکردم و از بوی تن اون لذت میبردم اما حالا میخواستم هر کسی راببینم الا اکبر را دد

    مدتی به این منوال گذشت تااینکه وضعیتم را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم اون هنوز مشغول درس خواندن بود تا حالم را تشریح کردم اون گفت: دختر ساده تو باید حامله باشی که اینطور حالت بهم میخوره مادر من سر برادرم اینطوری بود از بوی بابام بدش میاومد برو یک آزمایش بده مطمئن شو اگر حامله باشی هر چه زودتر عروسی بگیرید با حرفهای اون وحشت توی دلم رخنه کرد اگر پدر مادرم این را بفهمند چه خاکی توی سرم بریزم از خونه دوستم تا خونه مون گریه کردم اگر حرف اون درست باشه باید یک تصمیم قطعی میگرفتم به خودم قوت قلب دادم و برای فردا برنامه ریزی کردم تا به نزدیکترین آزمایشگاه بروم و آزمایش بدم فکرم اونقدر مختوش بود که فکر میکردم این سرطانه که گریبانگیر من شده و دارم میمیرم اکبر از اینکه از اون کناره میگرفتم زیاد راضی نبود ولی من اهمیت نمیدادم فردا اولین کاری که انجام دادم دادن آزمايش بود
    تا صبح از اضطراب نتونستم بخوابم! تا ساعت هشت نتونستم از خونه بیرون برم چون پدرم خونه بود به محض اینکه پدرم سر کار رفت به بهانه خرید بیرون اومدم و با عجله خودم را به آزمایشگاه رسوندم از مسئول آزمایشگاه خواستم تا تست حاملگی از من بگیره نگاه عمیقی به سرتا پای من انداخت و با لحن غریبی پرسید: ازدواج کردی یا؟! عصبانی شدم و گفتم: ازدواج کردم یک سال است که ازدواج کردم! دیگه حرفی نزد و روی یک ظرف اسم منو نوشت و به سمت توالت اشاره کرد و میزی را نشان داد و گفت: نمونه را بگذار روی اون میز جواب هم دوساعت دیگه حاضره دد

    از این جمله آخرش خوشحال شدم با خودم گفتم خوب بیچاره حق داره نه شوهری نه مادری نه کس دیگری پیشم نیست باید هم به من شک کنه. نمونه را روی میز گذاشتم و از آزمایشگاه بیرون رفتم باید برنامه ریزی میکردم تا دو ساعت دیگه بیام و جواب را بگیرم. موقعی که خونه رسیدم تازه اکبر از خواب بیدار شده بود از موقعی که عقد کرده بودیم پاش به خونه ما باز شده بود و حالا ديگه تمام مدت خونه ما بود. دل مادرم را بدست آورده بود پدرم هم کاری به کارش نداشت اکبر پرسید کجا بودی؟ گفتم: رفته بودم خرید. پرسید چی خریدی؟ گفتم: اون چیزی که میخواستم پیدا نکردم وسرش داد زدم با صدای من مادرم از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: چی شده اوقاتتون را تلخ میکنید؟

    بدون توجه به حرف مادرم رفتم توی اتاق و ر را کوبیدم اما بلافاصله پشیمان شدم چون دو اعت دیگه باید بیرون میرفتم و باید توجه همه را از خودم منحرف میکردم به همین خاطر از اتاق بیرون اومدم میل به صبحانه نداشتم و حالم بهم میخورد به مادرم گفتم: مسموم شدم رفته بودم داروخانه تا یه دارویی چیزی بگیرم داروخانه بسته بود عصبانی و دست خالی برگشتم! شماهام ول نمیکنید. اکبر گفت: به من میگفتی من برات هر چی میخواستی تهیه میکردم می خواهی الان برم برات قرص بگیرم؟ گفتم: نه نه تو باید بری سر کار بابام عصبانی میشه اگه دیر بری ببین بابام کی رفته تو هم معطل نکن و زود برو پیش بابا. به این ترتیب هم از سوال جواب مادرم و هم از دست اکبر خلاص شدم دد

    دو ساعت هم مثل یک قرن گذشت ولی بالاخره گذشت با جواب آزمایش که مسئوول آزمایشگاه به قول خودش مژده مثبت آن را به من داده بود به خونه اومدم اول خواستم با مادرم درمیان بگذارم اما از شماتتش ترسیدم به خواهرم هم اعتماد نکردم اون منو لو میداد تا شب صبر کردم توی اتاق دراز کشیدم و فکر کردم یک موجود زنده در وجود من داره رشد میکنه بلند شدم و توی آیینه نگاه کردم شکمم کمی بزرگ شده بود يا من اینطور فکر میکردم با خودم گفتم با چه سرعتی هم داره رشد میکنه از اینکه اون تو دلم بود زیاد خوشم نیامد اونو مایه دردسر دیدم و ازش بدم اومد من بدون رضایت پدر و مادرم ازدواج دلخواهم را انجام داده بودم اونهم به قیمت گزافی ولی این را به پدر و مادرم روا ندونستم که توی خونه پدرم بچه دار بشم دد

    شب موقعی که یواشکي به اکبر خبر حاملگی را میدادم ازش خواستم تا پول گیر بیاره بچه را سقط کنم! اکبر هم مثل من بدون یک لحظه فکر کردن گفت: آره باید از شرش خلاص بشیم من از دوستم قرض میکنم و ترتیب این کار را میدیم و سفارش کرد از این موضوع با کسی حرف نزنم منم قول دادم. از فردا دنبال پول بودیم چند تکه طلا که فامیلهای نزدیک به ما هدیه داده بودند را اکبر برد و فروخت و با پرسو جوهایی که کرد دکتری پیدا کرد تا بچه را سقط کنه. دکتر بی انصاف شش صد هزار تومان خواست تا این کار را انجام بده. برای انجام این کار تردیدی نداشتیم باید این بچه از بین میرفت اکبر از دوستش قرض کرد و سه روز بعد از جواب آزمایش به بهانه گردش بیرون رفتیم دکتر این کار را توی مطب انجام میداد مطب زیاد مرتبی نبود منشی هم نداشت دکتر تمام کارها را خودش انجام میداد منو روی تخت خواباند سرم بهم وصل کرد و برای اینکه دردی را نفهمم داروی بیهوشی به من تزریق کرد و من چیز دیگری نفهمیدم دد

    اکبر بعد از اینکه کار دکتر تمام میشه با کمک دکتر منو از روی تخت پایین میاره ولی من بهوش نمی اومدم دکتر به اکبر میگه حتما در مقابل داروی بیهوشی حساسه اکبر با یک آژانس منو به خونه رسوند و با زحمت زیاد روی تختخواب میذاره از شانس ما اون شب کسی خونه نبود تا خود صبح اکبر نبض منو کنترل میکنه و بالای سرم بیدار میشینه اما از بهوش اومدن من خبری نمیشه صبح منو به مادرم سفارش میکنه میگه که من حال ندارم. مادرم هم به هوای اینکه مریض شدم بی صدا توی خونه میچرخه و هروقت میاد بالای سرم میبینه خوابم تا ظهر صداشو درنمیاره ولی وقت ناهار برای بیدارکردن من وارد اتاق میشه تکونم میده ولی از من جوابی درنمیاد ملافه را از روی من میکشه و منو غرق خون با دست و پای یخ کرده میبینه از ترس جیغ میکشه وبا عجله به اورژانس زنگ میزنه

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #3

      از اون طرف به پدرم و خواهرم هم خبر میده موقعی که بهوش اومدم توی بیمارستان بودم و از سقط جنیینم سه روز میگذشت با به هوش اومدنم همه نفس راحتی میکشند وقتی دکتر به دیدنم اومد از اون خواستم تا موضوع سقط را مخفی کنه اما دکتر گفت: چیزی برای مخفی کردن نمانده همه از موضوع خبر دارند و با لحن پدرانه ای گفت: دخترم تو با این سن کمت چرا این کار را کردی ازدواج برای تو زود بوده درست ولی سقط جنین کار احمقانه ای بوده که انجام دادی میدونی ممکنه هرگز دیگه بچه دار نشی! با جون خودت هم بازی کردی چرا با کسی مشورت نکردی؟

      گریه ام گرفت و بغض کردم و گفتم: از ترس شماتت حوصله حرف شنيدن نداشتم. دکتر گفت: الان چی؟ اوضاع فکر میکنی خیلی خوبه به هرحال فردا میتونی مرخص بشی. از ترسم وقتی مادرم و بقیه به دیدنم اومدند خودم را به خواب زدم و بی حال و با اشاره به آنها جواب دادم اونها هم ملاحظه مریضی منو کردند و حرفی بهم نزدند اکبر هم از اینکه بهوش اومده بودم و زنده مانده بودم ذوق میکرد چون میدونست اگه اتفاقی برای من میافتاد نمیتوست جواب خانواده منو بده جرات نگاه کردن توی چشمهای پدرم را نداشتم با اتفاقاتی که برای من افتاد پدرم اصلا به روی من نیاورد و از اینکه من زنده مانده ام شکر خدا را به جا آورد و گفت: موقع اون شده که این دوتا را سروسامان بدیم و بفرستیم خونه شون تدارک عروسی ببینید رو به مادرم: جهیزیه اگر چیزی کم داره تهیه کن من براشون یک خونه در نظر گرفتم. به محض اینکه جهیزیه حاضر شد تاریخ عروسی را معلوم کنیم دد

      به اکبر هم گفت به پدر مادرت خبر بده بیان برای مراسم صحبت کنیم بعد از مدتها شادی به خونه ما قدم گذاشت پدرم من و اکبر را بخشیده بود و برای ما امکان زندگی مشترک را میداد. تمام درد و ناراحتی من در یک آن از بین رفت از فردا با شوق فراوان با پولی که پدرم در اختیار مادرم گذاشته بود کسری های جهیزیه را تهیه کردیم یک هفته بعد عروسی ما سر گرفت و وارد خونه شخصی خودم شدم اسباب و اثاثیه برق میزد با لذت به آنها نگاه میکردم پدر و مادرم سنگ تمام گذاشته بودند هیچ چیز کم نداشتم خونه را پدرم رهن کرده بود و ما کرایه ای بایت خونه نمیدادیم دد

      اکبر هم سر کاری که پدرم براش پیدا کرده بود میرفت اوضاع خیلی خوب بود. اینبار مادرم منو راهنمایی کرد تا اینکه بی موقع بچه دار نشوم و دست به کار ابلهانه ای دیگری نزنم و تا کامل سلامتیم را به دست نیاوردم بچه دار نشوم به مادرم قول دادم تا بیست سالم تمام نشده بچه دار نشم مادرم خندید و گفت: من که چشمم آب نمی خوره ولی باشه روزهای خوبی را پشت سر میگذاشتیم هفده سالم را پر کرده بودم زن کاملی شده بودم خانه داری میکردم و بهترین چیزها را برای اکبر تدارک میدیدم تا اینکه اکبر عوض شد من هم که روی اون حساس بودم فورا پی به این موضوع بردم اکبر بعضی اوقات بی دلیل دیر میاومد در حالی که سرکار نبود زیاد هم به خودش میرسید هر چه در میاورد ادکلن و لباس میخرید شیک تر از قبل شده بود. این خوب بود ولی در من حسی بیدار شده بود و این حس اشتباه نمیکرد دد

      اکبر مرتب از من میخواست خونه مادرم باشم تا بتونه به کارش وسعت بده پدرم از اینکه میدید اون اینقدر کاریه خیلی خوشحال بود وقتی غرغر کردم از من خواست تا تحمل کنم و به اکبر مهلت بدم تا برای خودش کسی بشه و صاحب مال و منال بشه و همیشه میگفت: اگر زن جلوی شوهرش را بگیره مرد صاحب چیزی نمیشه منم به امید اینکه اکبر کار خلافی نمیکنه اونو آزاد گذاشتم و بی خیال به زندگی ادامه میدادم! تا اینکه تلفنی بهم شد یکی از دوستان اکبر بود و خبرداد که اکبر با یک دختر دوست شده دنیا سرم خراب شد ولی دست به کار احمقانه ای نزدم البته به قول خودم این موضوع را با کسی درمیان نگذاشتم و خودم دست به کار شدم چند روز از دور مراقب اکبر شدم تا بالاخره مچ اونو گرفتم راست میگفتند اون با یک دختر دوست شده بود. به من ثابت شد بدون اینکه به روی اکبر بیارم به خونه اومدم خيلي فکر کردم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم چشم در مقابل چشم، دوست در مقابل دوست، تصمیم گرفتم برای خودم دوست پسر پیدا کنم این هم کار مشکلی نبود کوچه و خیابون پر بود از پسر های بی خیال که دنبال دختر های جوان بودند. منهم که اصلا بهم نمیخورد شوهر داشته باشم پیدا کردن دوست پسر دو روز بیشتر طول نکشید با یکی از پسر های محل که منو نمیشناخت دوست شدم مرتب با تلفن با هم حرف میزدیم اکبر مشغول دوست خودش بود منم مشغول دوست خودم شدم دد

      ولی دوست شدن من با یک پسر خیلی زود لو رفت و اکبر فهمید با هم نشستیم حرف زدیم و من گفتم که به خاطر انتقام از اون دست به اینکار زدم .اکبر در مقابل سئوال من که تو چرا با اون دختره دوست شدی گفت: من قبل از ازدواج با تو با اون دوست بودم سه ماه پیش به طور اتفاقی با اون روبرو شدم سلام علیک کردیم بهش گفتم که من ازدواج کردم تو چی کار میکنی؟ زد زیر گریه و گفت: با یک پسر دوست شدم و برام مشکل بوجود آورده که مجبورم با اون ازدواج کنم اما اون راضی نمیشه تا با من ازدواج کنه به این ترتیب از من کمک خواست منهم با اون پسره تماس گرفتم دوماه طول کشید تا اونو راضی کردم دختره را عقد کنه من ارتباط خاصی با اون دختر نداشتم اگر بخواهی میتونم ثابت کنم تو را با دختره روبرو میکنم اون شب من قانع شدم و قول دادم که دیگه طرف کسی نرم و با اون پسره هم بهم بزنم و کاری نداشته باشم بین من و اکبر صلح شد

      روابط من و اکبر مثل سابق شده بود نه اون دنبال دختره بود و نه من دنبال کسی بودم. داشتیم زندگی عادی خودمان را میکردیم که خبرچینها به یکی از برادرهام دوست شدن اکبر را با یک دختر را خبر دادند و این صفحه جدیدی در زندگی من و اکبر ورق زد! خانواده من با اکبر در ظاهر خوب بودند اما قلبا" مخالفش بودند و دنبال بهانه ای میگشتند تا اونو خرد کنند و این بهانه خوبی برای آنها شد دد

      خواهرهام از یک طرف پدرم و مادرم بخصوص برادرهام باعث شدند تا من عصبانی بشم و جلوی همه اکبر را سکه یک پول کنم دعوای شدیدی در گرفت اونهم پیش روی همه خانواده. اکبر خیلی تحقیر شد حتی از من یک سیلی خورد. اکبر از خجالتش یک کلمه هم حرف نزد بر خلاف انتظار برادرهام نه دست روی من بلند کرد نه توهینی کرد، این هم به منزله قبول جرم تلقی شد اون شب تنها به خونه رفت دو روز بعد حرص من خوابید چون اکبر جواب پس نداد خانواده ام هیچ دلیلی برای اینکه از اکبر بد بگویند نداشتند به همین خاطر من آرام شدم و دلم برای اکبر تنگ شد اما اون سراغم نیامد از کارم پشیمان بودم ولی کاری از دستم برنمی اومد تا اینکه یک هفته بعد از دعوا، اکبر خونه ما اومد انگار که اتفاقی نیفتاده همه با اون برخورد کردند اکبر از من خواست تا با اون به خونه برگردم من هم فورا وسایلم را جمع کردم پدر و مادرم هم حرفی نزدند و با اون به خونه رفتم دد

      فکر میکردم شب خوبی را در پیش رو دارم بین راه اصلا با من حرف نزد. با خودم نقشه کشیدم توی خونه از دلش در میارم وقتی به خونه رسیدیم در را پشت سرمان قفل کرد تعجب کردم پرسیدم چرا این کار را کردی سیلی محکمی به صورتم زد طوری که به یک طرف پرت شدم و بی حال زمین افتادم. گفت: این عوض اون سیلی که به من زدی همانطور که روی زمین افتاده بودم اومد و دست و پاهای منو از پشت بست قادر به حرکت نبودم شروع کردم به جیغ زدن دهنمو با دست گرفت و بعد با یک بیژامه دهنم را محکم بست بعد شروع کرد به حرف زدن اینطور گفت: من با این حال که یک مرد هستم از گناه بزرگ تو گذشتم و بخشیدمت اما تو چی کار کردی جلوی روی فاميلت زدی زیر گوشم هر چی حرف زشت بود به من زدی اون شب که اومدم خونه فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم تو باید مجازات بشی همانطور که من شدم یک شیشه از آشپز خانه درآورد و درش را باز کرد جلوی چشمم گرفت و گفت این مجازات توست و شیشه اسید را روی صورتم خالی کرد از سوزش و درد بیهوش شدم وقتی بهوش اومد دیدم روی تخت یک درمانگاه خوابیدم و دارند روی صورتم کارهایی انجام میدن دوباره از هوش رفتم دوباره که بهوش اومدم مادرم بالای سرم داشت گریه میکرد دد

      صورتم را بسته بودند اسید یک طرف صورتم را سوزانده بود تنها چیزی که به من کمک کرده بود این بود که اکبر بعد از ریختن اسید پشیمان شده بود و صورتم را با آب شسته بود و اون بیژامه ای که دور دهنم بسته بود نگذاشته بود تمام صورتم بسوزه. گوشت صورتم آویزان شده بود دکترها به زحمت اونو ترمیم کرده و بسته بودند اشکهای مادرم دلم را به درد می آورد مادرم میسوخت و اشک میریخت پدرم برای دیدنم میامد ولی از پشت در نیم نگاهی میکرد و بی صدا از اتاق دور میشد. یک ماه بیمارستان بودم دکترها خیلی زحمت کشیدند و تونستند صورتم را نجات بدن تا دو ماه بعد با داروهایی که تجویز کردند از جای سوختگی اسید هاله ای مثل اینکه صورتم سوخته باشه به جا موند اکبر بعد از اینکه منو به بیمارستان میرسونه به خواهرم زنگ میزنه و آدرس بیمارستان را میده و گم و گور میشه پدرم وقتی منو توی بیمارستان بیهوش می بینه دنبال اکبر میگرده اما نمیتونه اونو پیدا کنه دد

      قسم میخوره تا انتقام منو از اون بگیره به همه می سپره تا اگر خبری از اکبر بدست آوردند به اون بدهند. شکایتی هم از اون میکنه تا بعد از اینکه من حالم خوب شد طلاقم را بگیره. اکبر شده بود یک قطره آب و رفته بود زیر زمین پلیس و خانواده من در به در دنبال اون بودند. حکم جلبش را گرفته بودند اون خیلی زرنگ تر از اینها بود. خوب مخفی شده بود دیگه کار هم نمیکرد چون کارش پیش پدرم بود و نمیتونست سر کار برگرده در خونه منو هم بسته بودند مادرم تصمیم داشت اسباب و جهیزیه منو جمع کنه و بیاره خونه خودش توی انباری بذاره تا تکلیفم روشن بشه. روز به روز حالم بهتر میشد از اینکه مادر و پدرم وخانواده ام به من توجه میکردند خوشحال بودم و فهمیده بودم که اونها منو دوست دارند دد

      اما گوشه ای دلم پیش اکبر بود و اونو میخواست گاها" یاد شبی میافتم که اسید روی صورتم ریخت از ترس غالب تهی میکردم اما این دل من خیلی کینه ای نیست قلبا اکبر را بخشیده بودم. یک روز که رفته بودم بیرون اکبر از پشت صدام زد دلم براش تنگ شده بود برگشتم و دیدمش اما ازش میترسیدم جلوتر اومد و گفت: نترس بهت ضرری نمیرسونم میخواهم ازت عذر خواهی کنم من اشتباه کردم یک آن نفهمیدم منو ببخش از اینکه میبینم نجات پیدا کردی خوشحالم بدون یک کلمه حرف از اون دور شدم و به سرعت خودم را به خونه رسوندم

      ادامـــــه دارد


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #4
        وقتی رسیدم خونه رنگ به رخ نداشتم. خودم را انداختم توی هال و افتادم زمین مادرم با ترس و وحشت بالای سرم اومد خواهرم آب قند آورد لال شده بودم و در مقابل سئوال آنها سکوت کرده بودم. نیم ساعتی طول کشید تا به خودم اومدم و گفتم: اکبر را دیدم مادرم خودشو زد، خواهرم عصبانی شد و پرسید از جون تو چی می خواهد؟ گفتم: عذر خواهی میکرد و پشیمان بود! مادرم با حرص گفت: پدر سوخته بعد از اینهمه مصیبت که سرمون آورده پشیمون شده؟ غلط کرده! بی چشم رو حیف اونهمه نعمت که دراختیارش گذاشتیم و قدر ندونست دد

        دختر دسته گلم را پژمرده کرده حالا پشیمون شده بی خود تو هم دیگه لازم نیست بیرون بری و فورا به پدرم خبر داد اونهم کارشو ول کرد و اومد خونه تا از جای اکبر سر دربیاره پرسید: کجا دیدیش چطور جرات کرده جلوی تو را بگیره؟ مادرم از اونطرف گفت: اون خیلی پیش از این نشون داده چقدر جرات داره! در جواب بابام گفتم: دوتا خیابون اونطرفتر از خونه تا دیدمش فرار کردم. پدرم دستی به سرم کشید نگاهی به صورتم انداخت و چشمش پر از اشک شد و گفت: نگران نباش انتقام این کارشو پس میده هر کجا باشه پیداش میکنم دد

        یکهو از دهنم پرید گفتم: نه بابا ولش کن نمی خواد اذیتش کنی! پدرم از کوره در رفت درحالی که فریاد میزد و فحش میداد گفت: زده ناقصش کرده داشته چشمش کور میشد صورتش روسوزونده هنوز جای اسید روی صورتته خجالت نمیکشه از اون بیشرف طرفداری میکنه با عصبانیت زد چند تا از پیش دستی ها را شکست مادرم سعی کرد که آرومش کنه از اتاق بیرون رفتند صدای فریاد پدرم می اومد با خودم فکر کردم مگه من چی گفتم که اینقدر عصبانی شد بی خیال به اتاقم رفتم و دراز کشیدم به اکبر فکر کردم اون هنوز منو دوست داره که برگشته با این حال که میدونه اگر به دست پدرم بیفته کشته میشه به نظرم یک قهرمان اومد که به خاطر معشوقش دست از جان شسته دلم براش تنگ شده بود ولی خوف اون شب توی دلم ریشه کرده بود بیشتر از این نخواستم بهش فکر کنم بلند شدم و پیش مادرم رفتم پدر از خونه رفته بود مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: اگر اکبر برگرده و معذرت بخواهد تو برمیگردی؟

        از این پیشنهاد دلم غش رفت ذوق کردم و این از چشمهای مادرم مخفی نماند بد جوری عصبانی شد و گفت: دختره احمق فکر میکردم بعد از اینهمه بلا که سرت آورده یکذره عقل توی اون کله پوکت اومده اما می بینم که عقل نداشته ات را هم از دست دادی آخه آدم لااقل از جونش میترسه اون داشت چشمتو کور می کرد صورتت هم شانس آوردی یه هاله سیاه مونده اونهم زیر سایه پدرت از بس پول خرجت کرد تا شکل آدمها شدی بد بخت از اون رذل دفاع نکن اگر اون هم بخواد و پشیمان هم باشه تو نباید برگردی دد

        گفتم: توی زبونت میگی پشیمون در ضمن بخشیدن از اتنقام بهتره. این حرفم اونو بیشتر عصبانی کرد. من اینو خوب میدونستم که اکبر از من دست برنمی داره پس باید زمينه را برای آشتی جور میکردم به مادرم گفتم: مامان اون منو به خاطر اینکه با یک پسر دیده بود اسید روی صورتم ریخت من کار بدی کرده بودم در حالی که شوهر داشتم دوست پسر گرفته بودم من حقم بود اینو گفتم و به اتاقم رفتم و مادرم را مات و متحیر به جا گذاشتم. چند روز خودم هم میترسیدم تنها از خونه بیرون بروم اما وسوسه دیدن اکبر ولم نمی کرد چیزی در وجودش بود که منو به طرفش جلب میکرد بی اختیار به جایی که دفعه آخر دیده بودمش رفتم اما اون اونجا نبود به خونه همان فامیلش که قبل از ازدواج منو به اونها سپرده بود رفتم و زنگ زدم باورم نمیشد در را اکبر باز کرد خیلی ترسیدم اما منو بغل کرد و گفت: به خدا کاری با تو ندارم صدمه ای بهت نمیزنم بیا تو خوش اومدی، با این حرفها منو به داخل خونه برد گوشه اتاق کز کردم گرمی تن اکبر را حس میکردم اونهم کنارم نشست و شروع کرد به گریه کردن و قسم خوردن که پشیمان است و میخواهد جبران کند دد

        تنها کلمه ای که به دهنم اومد بابام تو را میکشه. در جواب گفت: تو بگو منو بخشیدی با پای خودم میام تا منو بکشه نزدیکم اومد و آنچه نباید بشه شد یک ساعت بعد روی تختم دراز کشیده بودم و به اکبر فکر میکردم اونو بخشیده بودم و به زبون هم آورده بودم اونهم بارها! از فردا شب شروع شد واسطه پشت واسطه برای آشتی و بخشیدن اکبر خونه ما اومد پدرم هر کدام را به بهانه ای رد کرد اولین واسطه بیشترین ضربه را از پدرم خود اما اکبر از رو نرفت و هر روز واسطه جدیدی را میفرستاد پیش پدرم جرات نمی کردم در باره نتیجه سئوال کنم پدرم هم با من حرف نمیزد ولی یواشکی به حرفهای بین پدر و مادرم گوش میدادم تا اینکه شنیدم پدرم گفت: این بی شرم آدم فرستاده و میگه دخترتون رفیق داشته اکبر تحمل نکرده و روش اسید ریخته مرتیکه بی حیا دیده کاری از دستش برنمیاد داره با تهمت ناموسی خودشو به موش مردگی میزنه مگه من گول حرف اونو میخورم دد

        مادرم گفت: شاید ایم دختره نفهم همچین کاری کرده باشه. بابام گفت: ای بابا تو چقدر ساده ای این اکبر مفت خور برای اینکه کار خودشو قایم کنه لابد به کسی پولی چیزی داده و با دخترمون قرار گذاشته و اکبر هم سر رسیده مچ گرفته من باور نمیکنم دخترم این کار را کرده باشه اکبر داره افترا می زنه تو هم ساده نباش و باور نکن. با شنیدن حرفهای پدرم متوجه شدم که پدرم نرم شده اما کی میتونستم حرف بزنم خدا میدونه
        چي شد قسمت هفتم ¤¤

        باز هم اکبر تونست منو راضی کنه تا با خانواده ام دربیفتم تمام خانواده از اینکه من پیش اکبر برگردم ناراحت و عصبانی بودند ولی من باز هم به حرف هیچ کس گوش نکردم میخواستم دوباره به اکبر فرصت بدهم تا گذشته را جبران کنه، به هرقیمتی که بود!! پدرم مثل یک ببر تیر خورده می غرید ولی من اهمیت نمی دادم چون باور کرده بودم که باید این فرصت به اکبر داده بشه پدرم دنبال دستگیری اکبر بود حکم جلبش را هم گرفته بود اما من با تمام سختی هایی که داشت پدرم را قانع کردم تا به اکبر فرصتی دوباره بده دد

        آرامش از خونه ما رفته بود هر روز فامیلهای اکبر زنگ میزدند یا می آمدند. وقتی پدرم فامیل اکبر را جواب کرد اکبر توی فضای سبز خونه ما مخفی شده بود وقتی عموی اکبر گفت: پدرزنت ما را سنگ روی یخ کرد اکبر سنگ بزرگی برداشت و شیشه پذیرایی ما را شکست دد

        از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم بلافاصله پدرم زنگ زد 110 و دوباره برای اکبر پرونده درست کرد. هنوز پلیس خونه ما بود که تلفن زنگ خورد گوشی را برداشتم اکبر بود پرسید: عزیزم نگرانم سنگ به تو که نخورده؟ گفتم نه گوشی را قطع کرد. پدرم هر روز به یک بهانه آنها را رد میکرد بعد از آنها دوستان و همسایه ها هم واسطه شدند اونهم به خاطر من که میخواستم برگردم! پدرم بالاخره کوتاه آمد چون دید اگر شکایتش هم به جایی برسه من لحظه آخر اونو تنها میذارم ناچار تن به این کار داد و با اومدن اقوام اکبر برای مذاکره موافقت کرد قبل از اون به من گفت: تو ساکت باش بتوانم حق پایمال شده تو را از اونها بگیرم دد

        با اخم قبول کردم اصلا دلم نمی خواست با اکبر بد رفتاری بشه من قصد آشتی داشتم اکبر تمام کارهایی که میکرد برای این بود که من را دوست داشت و من کارهایی کرده بودم که نباید میکردم! اکبر تنها امید و آرزوی من بود دوستش داشتم و اون را میخواستم. پدر آن شب هر چی بدو بیراه بود بار اکبر کرد. اکبر بیچاره به خاطر من ساکت شد و جواب پدرم را نداد. پدر و مادرم به این نتیجه رسیده بودند که من دست از اکبر برنمیدارم راضی شدند تا من برگردم ولی اینبار جهیزیه ام را به من ندادند و گفتند: اکبر کار کنه پول دربیاره و خودش بخره. اکبر به این هم راضی بود و قبول کرد بحثها که تمام شد پدر مهمانها را راهی کرد ولی من دست اکبر را گرفتم و گفتم: تو نرو! پدرم چشم غره رفت ولی من اهمیت ندادم اکبر را آن شب نگهداشتم. پدر و مادرم از حرص و عصبانیت داشتند منفجر میشدند اما من مثل آنها کینه ای نبودم و اکبر را بخشیده بودم. یک نگاه عاشقانه اکبر من را زیرورو میکرد. فردا آن روز مادرم از من خواست دست شوهرم را بگیرم و به اتاقی که بالای مغازه پدرم بود بروم و تمیز کنم و از اکبر بخواهم که وسایل بیاره تا با هم آنجا زندگی کنیم دد

        مادرم گفت: این آخرین کمکی است که ما به شما میکنیم و تو هم دیگه نباید دعوا کنی یا دست به کار احمقانه بزنی پدرت قسم خورده اگر برگردی با دست خودش تو را بکشه دیگه تحمل کارهای تو را نداره. با جان و دل قبول کردم و به اکبر گفتم اونهم قبول کرد به شرطی که پدرم اجازه بدهد توی حیاط مغازه کار کنه. اکبر از عموش یک فرش گرفت مادرم پدر را راضی کرد تا بعضی از وسایل جهیزیه ام را به من بده لحاف تشک و گاز و بشقاب قاشق و یخجال را از آنها گرفتم و با اکبر زندگی تازه ای را از سر گرفتیم هیچ کس امیدی به ادامه زندگی مشترک ما نداشت ولی ما شروع کردیم و با هزار زحمت اکبر توانست چند تا کار بگیره کارش آزاد بود اون نجار ماهری بود با کار کردن اکبر ما توانستیم مواد غذایی و بعضی وسایل لازم را بخریم مادر هم هرچند وقت به ما سر میزد و از جهیزیه ام چیزی برای ما میاورد

        تا اینکه پدرم به رحم آمد و تمام جهیزیه را به من پس داد اکبر هم یک آپارتمان کوچیک اجاره کرد و ما به آنجا رفتیم. اتاق خالی شده را کارگاه کرد و مشغول کار شد اطرافیان به ما خیلی کمک کردند و مرتب به اکبر کار دادند و کار اکبر گرفت. برای خودمان هم چیزهایی را که نداشتیم را ساخت با بستن قرارداد با یک شرکت برای یک سال کار گرفت و ما خیالمان راحت شد. اکبر تا عصبانی نشده خیلی خوبه ولی وقتی عصبانی شد دیگه نمیتوانستم جلوی آن را بگیرم من دیگه اخلاق اکبر دستم آمده بود و باعث عصبانیت او نمیدشم اونهم با من کاری نداشت دیگه دلم نمیخواست خونه پدرم برگردم اکبر هر کاری میکرد بدم نمیام و تحمل میکردم و همیشه منتظر هستم تا رفتار بدش را کنار بگذاره و همیشه خوب باشه اکبر هم زیاد سعی میکنه با من مهربان باشه ولی اگر من بگذارم

        پـــــايــــــان

        iran

        Comment

        • golgol85
          Senior Member
          • Jan 2006
          • 4957

          #5
          ah, lajam dar oomad. che dokhtareh ahmaghi, aval ke kheili zood ezdevaj kard, baad bedoone shenakht ezdevaj kard, baad ham ke hamele shod. ey baba, vase chi raft setgh kard, bayad bache ro negah midasht. hersam kheili dar oomad vaghti akbar roye sooratesh acid rikht, akhe vase chi bargasht? bakhshidan dar in yek mored gheireh ghabele dark hastesh. in ghese ba inke masalan happily ever after bood vali hessabi asabanim kard.

          Comment

          • mahsaak
            Senior Member
            • Dec 2005
            • 4933

            #6
            vay che dastane eshghoolaneyeee
            omidvaram in pesare az khare sheytoon biad paeeen
            ama midooni eshghe too sene nojavani pak tar a eshgh dar sene javanie
            chon tavaghoat paeene
            va harchi hast eshghe khalese



            MAHSA














            [/CENTER]

            Comment

            Working...