چي شد قسمت اول ¤¤
روزی که سرنوشت ها نوشته میشد، کاش اون روز من بودم و سرنوشتم را تغییر میدادم یا اینکه طی این سالهای کمی که از زندگیم گذشته کمی عاقل تر با مسائل برخورد میکردم. پانزده سالم بود ترک تحصیل کرده بودم دنبال خوشی بودم گردش و تفریح تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم چیزی برام مهم نبود باید به من خوش میگذشت بهر قیمتی که بود! عاشق رقص و گوش کردن به نوار و سی دی بودم با صدای بلند طوری که همسایه ها هم بشنوند. با پسر ها هم خوب ارتباط برقرار میکردم کلی دوست داشتم اما با هیچ کدام جدی نبودم فقط میخواستم اوقاتم را با آنها پر کنم تا اینکه عروسی یکی از اقوام دورمان دعوت شديم دد
عروسی کرج بود اون شب سنگ تمام گذاشتم و با رقصم عروسی را گرم کردم چشم همه پسرها روی من بود از اینکه توجه آنها را به خودم جلب کرده بودم راضی بودم دخترهای مجلس به من حسودی می کردند مست فتح مجلس بودم که یکی از پسرها یواشکی به من نزدیک شد وگفت: اسم من اکبر دلت میخواد با من دوست بشی؟ نگاهی به سرتا پاش انداختم پسر خوش تیپ و خوشگلی بود تمیز پوشیده بود و مرتب به نظر می رسید با نگاهش بهم فهموند که دل به من باخته منم به اون نگاهها جواب دادم و دوستی با اون را قبول کردم. تمام شب با نگاه با هم حرف زدیم آخر شب هم قرار ملاقات گذاشتیم. بیرون رفتن با اکبر خیلی خوب بود همه اش شوخی میکرد و به من خیلی خوش میگذشت هر چی میخواستم برام می خرید هر وقت می تونستم از خونه بیرون برم اون بود که منو همراهی کنه دوماه به این منوال گذشت با اکبر رفته بودم پارک بعد از کلی گفتن و خندیدن قیافه اکبر خیلی جدی شد و گفت: مریم با من ازدواج میکنی؟ بدون اینکه حتی زحمت فکر کردن به خودم بدم گفتم آره! قبول میکنم با شنیدن این جمله اکبر زیر و رو شد از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه خیلی از این حرکاتش خوشم میاومد احساس میکردم اونقدر منو دوست داره که نمیتونه یک لحظه بدون من باشه شادی ما تمامی نداشت اون روز جشن گرفتیم چون من به اکبر جواب مثبت داده بودم قرارشد مادر اکبر زنگ بزنه وقت بگیره بیان خونه ما دد
به امید اینکه هر چه زودتر ازدواج میکنیم از هم جدا شدیم. همان شب مادر اکبر زنگ زد و با مادرم صحبت کرد مادرم برخلاف تصور ما قبول نکرد تا اونها به خواستگاری بیایند و پشت تلفن گفت هنوز دختر وسطی من ازدواج نکرده و این دخترم هم پانزده سال بیشتر نداره و موقع ازدواجش نیست و تلفن را قطع کرد با عصبانیت ماجرای تلفن کردن مادر اکبر را برای پدرم تعریف کرد اونهم کار مادرم را تایید کرد و گفت: خوب کاری کردی رو بهشون ندادی برای یک بچه پانزده ساله خواستگار شدند عجب آدمهای پررویی! پدر و مادرم هردو یک دل و یک صدا با ازدواج من و اکبر مخالفت کردند اونقدر مصمم بودند که حتی منو قابل ندیدند از من هم سئوالی بکنند فقط این را از پشت در اتاقشون شنیدم که به روی مریم نیار روش باز میشه دد
اون شب با دنیایی از غم و غصه به رختخواب رفتم از کار پدر و مادرم عصبانی بودم و اینکه الان اکبر چی کار میکنه حتما دلش شکسته خیلی ناراحت شدم با اوقات تلخ تا صبح پلک نزدم و فردا صبح با اولین بهانه که بدستم اومد به ديدن اکبر رفتم اونهم مشتاق دیدار من بود با دنیای درد و غصه با هم روبرو شدیم کلی گریه کردم اکبر منو دلداری داد و گفت: اگر قرار باشه با یک بار مخالفت اونها جا بزنیم که نمیشه اگر تو تا آخرش با من باشی تا با تو ازدواج نکنم دست برنمیدارم منهم قول دادم تا آخرین لحظه با اون باشم با این قول و قراری که گذاشتیم اکبر دست به کار شد و اینبار مادرش را بی خبر به خانه ما فرستاد دد
مادرم بازهم او را جواب کرد ولی با سماجتهای اکبر و اومدنهای مادرش به خانه ما و گفتن اینکه دختر مایله شما چرا مخالفت میکنید آتشی توی خونه به پا شد که نگو و نپرس کتک مفصلی از پدرم خوردم موقعی که پدرم از زدن من فارغ شد پرسید هنوز هم این پسره را میخواهی گفتم: اگه منو بکشی هم اونو میخوام پدرم تمام رفت و آمدهای منو کنترل کرد و به طور کل ارتباط منو با اکبر برید ولی نتونست خللی در عشق من نسبت به اکبر بوجود بیاره اکبر هم مرتب واسطه میفرستاد تا بلکه پدر و مادرم را به راه بیاره از اونها اصرار از اینها انکار همه نصیحت میکردند اما من چشم و گوشم کور و کر بود و بجز اکبر چیزی نمیخواستم هر چه بیشتر اونها مخالفت میکردند من و اکبر مصمم تر میشدیم و عشقمان شعله ورتر میشد دد
آدم نبود که واسطه نشده باشه و پدرم اونو سنگ روی یخ نکرده باشه دیگه صبر ما تمام شده بود یک روز با هزار مصیبت تونستم به دیدن اکبر برم با دیدن من اکبر سر از پا نشناخت و منو بغل کرد و گفت: نقشه ای کشیدم تا پدرت با دست خودش تورا به من بده با تعجب پرسیدم چه نقشه ای؟ گفت همین الان تو با من میایی و من تو را قایم میکنم و به پدرت تلفن میکنم و تا با ازدواج من و تو موافقت نکرده جای تو را به اونا نمیگم با این نقشه اش موافقت کردم و همراه اکبر رفتم
ادامــــــه دارد
روزی که سرنوشت ها نوشته میشد، کاش اون روز من بودم و سرنوشتم را تغییر میدادم یا اینکه طی این سالهای کمی که از زندگیم گذشته کمی عاقل تر با مسائل برخورد میکردم. پانزده سالم بود ترک تحصیل کرده بودم دنبال خوشی بودم گردش و تفریح تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم چیزی برام مهم نبود باید به من خوش میگذشت بهر قیمتی که بود! عاشق رقص و گوش کردن به نوار و سی دی بودم با صدای بلند طوری که همسایه ها هم بشنوند. با پسر ها هم خوب ارتباط برقرار میکردم کلی دوست داشتم اما با هیچ کدام جدی نبودم فقط میخواستم اوقاتم را با آنها پر کنم تا اینکه عروسی یکی از اقوام دورمان دعوت شديم دد
عروسی کرج بود اون شب سنگ تمام گذاشتم و با رقصم عروسی را گرم کردم چشم همه پسرها روی من بود از اینکه توجه آنها را به خودم جلب کرده بودم راضی بودم دخترهای مجلس به من حسودی می کردند مست فتح مجلس بودم که یکی از پسرها یواشکی به من نزدیک شد وگفت: اسم من اکبر دلت میخواد با من دوست بشی؟ نگاهی به سرتا پاش انداختم پسر خوش تیپ و خوشگلی بود تمیز پوشیده بود و مرتب به نظر می رسید با نگاهش بهم فهموند که دل به من باخته منم به اون نگاهها جواب دادم و دوستی با اون را قبول کردم. تمام شب با نگاه با هم حرف زدیم آخر شب هم قرار ملاقات گذاشتیم. بیرون رفتن با اکبر خیلی خوب بود همه اش شوخی میکرد و به من خیلی خوش میگذشت هر چی میخواستم برام می خرید هر وقت می تونستم از خونه بیرون برم اون بود که منو همراهی کنه دوماه به این منوال گذشت با اکبر رفته بودم پارک بعد از کلی گفتن و خندیدن قیافه اکبر خیلی جدی شد و گفت: مریم با من ازدواج میکنی؟ بدون اینکه حتی زحمت فکر کردن به خودم بدم گفتم آره! قبول میکنم با شنیدن این جمله اکبر زیر و رو شد از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه خیلی از این حرکاتش خوشم میاومد احساس میکردم اونقدر منو دوست داره که نمیتونه یک لحظه بدون من باشه شادی ما تمامی نداشت اون روز جشن گرفتیم چون من به اکبر جواب مثبت داده بودم قرارشد مادر اکبر زنگ بزنه وقت بگیره بیان خونه ما دد
به امید اینکه هر چه زودتر ازدواج میکنیم از هم جدا شدیم. همان شب مادر اکبر زنگ زد و با مادرم صحبت کرد مادرم برخلاف تصور ما قبول نکرد تا اونها به خواستگاری بیایند و پشت تلفن گفت هنوز دختر وسطی من ازدواج نکرده و این دخترم هم پانزده سال بیشتر نداره و موقع ازدواجش نیست و تلفن را قطع کرد با عصبانیت ماجرای تلفن کردن مادر اکبر را برای پدرم تعریف کرد اونهم کار مادرم را تایید کرد و گفت: خوب کاری کردی رو بهشون ندادی برای یک بچه پانزده ساله خواستگار شدند عجب آدمهای پررویی! پدر و مادرم هردو یک دل و یک صدا با ازدواج من و اکبر مخالفت کردند اونقدر مصمم بودند که حتی منو قابل ندیدند از من هم سئوالی بکنند فقط این را از پشت در اتاقشون شنیدم که به روی مریم نیار روش باز میشه دد
اون شب با دنیایی از غم و غصه به رختخواب رفتم از کار پدر و مادرم عصبانی بودم و اینکه الان اکبر چی کار میکنه حتما دلش شکسته خیلی ناراحت شدم با اوقات تلخ تا صبح پلک نزدم و فردا صبح با اولین بهانه که بدستم اومد به ديدن اکبر رفتم اونهم مشتاق دیدار من بود با دنیای درد و غصه با هم روبرو شدیم کلی گریه کردم اکبر منو دلداری داد و گفت: اگر قرار باشه با یک بار مخالفت اونها جا بزنیم که نمیشه اگر تو تا آخرش با من باشی تا با تو ازدواج نکنم دست برنمیدارم منهم قول دادم تا آخرین لحظه با اون باشم با این قول و قراری که گذاشتیم اکبر دست به کار شد و اینبار مادرش را بی خبر به خانه ما فرستاد دد
مادرم بازهم او را جواب کرد ولی با سماجتهای اکبر و اومدنهای مادرش به خانه ما و گفتن اینکه دختر مایله شما چرا مخالفت میکنید آتشی توی خونه به پا شد که نگو و نپرس کتک مفصلی از پدرم خوردم موقعی که پدرم از زدن من فارغ شد پرسید هنوز هم این پسره را میخواهی گفتم: اگه منو بکشی هم اونو میخوام پدرم تمام رفت و آمدهای منو کنترل کرد و به طور کل ارتباط منو با اکبر برید ولی نتونست خللی در عشق من نسبت به اکبر بوجود بیاره اکبر هم مرتب واسطه میفرستاد تا بلکه پدر و مادرم را به راه بیاره از اونها اصرار از اینها انکار همه نصیحت میکردند اما من چشم و گوشم کور و کر بود و بجز اکبر چیزی نمیخواستم هر چه بیشتر اونها مخالفت میکردند من و اکبر مصمم تر میشدیم و عشقمان شعله ورتر میشد دد
آدم نبود که واسطه نشده باشه و پدرم اونو سنگ روی یخ نکرده باشه دیگه صبر ما تمام شده بود یک روز با هزار مصیبت تونستم به دیدن اکبر برم با دیدن من اکبر سر از پا نشناخت و منو بغل کرد و گفت: نقشه ای کشیدم تا پدرت با دست خودش تورا به من بده با تعجب پرسیدم چه نقشه ای؟ گفت همین الان تو با من میایی و من تو را قایم میکنم و به پدرت تلفن میکنم و تا با ازدواج من و تو موافقت نکرده جای تو را به اونا نمیگم با این نقشه اش موافقت کردم و همراه اکبر رفتم
ادامــــــه دارد


Comment