"صد بار به ناصر گفته ام ، سوراخ ها را بگير، از همه جايش مارمولك داخل مي زند ، اينقدر كه جونور تو اين خراب شده
است ، تو كل بيايون نيست "
از حرف زدن و نگاه كردنم فهميده كه از ماست هايش خبر دارم ، داده از روي پولهايش يك پوستين كامل برايش قاتق بياورند ، نيامده بودم كه يك كاسه قرض بگيرم ، تا حرف مي زديم دو سه تا سر انگشت مي ليسيدم ، رفته داخل بعد از كلي وقت ، دم يك مارمولك را گرفته و آورده ، حاضرم قسم بخورم كه همان موقع مارمولك را ماستي كرده است .
- « همه ماستها را بيرون ريختم ، مي خواستم برايت بياورم ، ديدم اين مارمولك افتاده توي ماستها ، سميه ، مگر حالي ناصر مي شود كه مارمولك ها از توي درز ديوارها مي آيند داخل»
مارمولك را به دهان گرفتم و تا مطمئن نشدم كه همه ماستها را ليسيده ام ، مارمولك را تف نكردم ، هنوز بهم زل زده و چشم از من بر نمي دارد ، هر چند لحظه اي من را مي پايد ،دهانش را پاك مي كند و لبهايش را بهم مي مالد .
توي شهرمان مشهور بود ؛ صورت تيغ انداخته ، كت و شلوار همرنگ ، كفش برق انداخته ، موهايش را مي چسباند به سر ، با اينكه كچلي اش بيشتر به چشم مي آمد، اما از جذابيتش كم نمي شد ، كلمات را درست و از ته گلو ادا مي كرد ، اول ميدان ميوه ، لوازم يدكي مي فروخت ، صبحها اگر عجله نداشتم ، قبل از اينكه بروم در حجره ، سراغش مي رفتم ، دوست داشتم دست هاي كپل و نرمش را فشار دهم ، تا احوالپرسي اش تمام نمي شد ، دستم را ول نمي كرد ، آرام دستم را از بين دستانش بيرون مي آوردم ، آرام آرام تعريف مي كرد ، از مغازه اش كه بيرون مي آمدم تا چند ساعتي نمي توانستم ، براي ميوه داد بزنم ، آنقدر با احترام با كارگرها حرف مي زدم كه دستم مي انداختند ؛ خيلي زودتر از من آمده ، توي ميدان بار چه غلغله اي بود ، من كه رسيدم ، دورش ريخته بودند ، آستين هاي كتش را در آورده بودند و كرده بودند توي جيب شلوارهايش ، كتش را از جلو پوشانده بودند ، دكمه هاي كت را روي كمر چفت كرده بودند ، تا شلوارش خيس خون بود . ما كه نديديم مي گفتند با زن سر حمال ميدان سرو سري داشته ، زن حمال آمده بود وسط ميدان و گريه مي كرد كه فريبش داده اند و مي خواهد خودش را بكشد ، تمام حمالها هم شهادت دادند كه مرد ، زن را به زور كشانده پشت انبارش و .... هيچ وقت به رويم نياورده كه من هم دو سه تا لگد برايش پرانده ام .... تا قبرستان آرام آرام رفت ، خون روي صورت تازه تراشيده اش بند نمي شد و مي ريخت ، همه امان دنبالش راه افتاديم ، زن حمال گريه مي كرد و با كفشش به سر مرد مي زد ، ما هم هو مي زديم ، سپرديمش دست ناصر و برگشتيم پشت خط ، سنگ اول دوم را كه ول كردند از توي سوراخ بيرون پريد و دويد به طرف كوه ، سنگها توي دست جا نمي گرفتند ، خيلي ها با دهان كف كرده ، سنگهاي بزرگ و به طرفش مي انداختند ، سنگها به سوراخ نمي رسيدند ، سنگريزه بچه ها كله اش را شكافت ، دويد دويد ، مردم هجوم بردند به طرفش ، اما ناصر مانع شد كه بايد قواعد را رعايت كرد و همه را برد پشت خط ، همه امان افسوس مي خورديم كه اين چندمين نفر است كه به جزايش نرسيده ، اما ناصر دلداري مان مي داد ، كه عمرش به دنيا بوده است .
چند هفته اي قبل از اينكه مرا بگيرند ، عمده فروشي لوازم يدكي را بستند ، سر حمال تعطيلش كرد ، به من اصرار مي كرد كه مغازه را بخرم ، دلم چركين بود ،هر وقت از جلوي مغازه رد مي شدم فكر مي كردم پشت دخل نشسته و من را كه مي بيند نيم خيز مي شود و دستهايش را جلو مي آورد ، آخر جنسي هم ته مغازه نمانده بود ، همه حمالها لوازم مغازه را برده بودند ، كمترينشان ورودي بازار بزرگ بساط ابزار فروشي دارد ، زن سر حمال مي نشست پشت دخل من را كه مي ديد لب پاييني اش را مي گزيد ...
- « من دلم پاك است ، مي خواهي پوستين ماست را به من بده »
نگاهم مي كند ، مي رود داخل اتاقش ، به سنگهاي داغ اتاقش تكيه مي دهم .
بازار ميوه خوابيده بود ، زمستان مردم كم ميوه مي خورند ، بيشتر روزها خانه بودم ، حجره را سپرده بودم به كارگرها تا طلبها را وصول كنند ، دو سه هفته اي مي شد شهردار را با زن يكي از سپورها گرفته بودند،از وقت ماجراي شهردار كسي دستش به معامله نمي رفت ، خيلي ها مثل من مي چپيدند گوشه خانه و با زنشان خلوت مي كردند ، زنم مثل هميشه خانه بود ، هر چه اصرار مي كردم براي خريد ، گردش و يا آرايشگاه بيرون برود ، قبول نمي كرد ، عادت داشت ، خودش را آرايش مي كرد ، از روي عكسها لباسهايش را انتخاب مي كرد و من برايش مي خريدم ، با هيچكس كاري نداشت ، همه خريدها را هم شاگرد حجره مي كرد ، همسايه ها سالي ماهي سراغ زنم را مي گرفتند ، فقط مي گفتم حالش خوب است ، غير از كارگرها هيچ كس زنم را نديده بود ، هر وقت مي خواست به خانواده اش سر بزند با يكي از كارگرها راهي اش مي كردم تا به شهرش برود ، حتي اگر مهمان داشتم رو نشان نمي داد ، غذا مي داد دستم و براي ميهمانها مي بردم ، كاريش نداشتم ، براي من خوب بود ، كسي نبود كه برايم خط و نشان بكشد كه كجا بوده ام ، چرا بوي عطر زنانه مي دهم ، اهميتي نمي داد ، اما توي خانه نمي توانستم تحمل كنم كه مي رود توي آشپزخانه و كاسه بشقابها را تو سر هم مي كوبد ، دو سه تا ليوان و پارچ را شكستم و از خانه بيرون زدم ، هر روز به كارگرها سر مي زدم تا پولهايي كه جمع كرده اند را به بانك ببرم ، زن سر حمال پشت دخل نشسته بود ، جلوي چند دهنه مغازه اشان ، پا را روي زمين كشيدم ، جلوي در مغازه زن برايم سوت زد ، نگاهش كردم ، بهم خنديد ، فكر كنم من هم خنديدم و هول رفتم طرف حجره ؛ ظهر نشده بود كه چند تا آدم تنومند آمدند توي حجره تا گفتم بفرماييد چند تا سيلي خواباندم توي صورتم و با مشت به وسط ميدان بردنم ، اول فكر مي كردم چيز مهمي نيست ، هر چه مي گفتم اول زن سر حمال سوت زده گوش نمي كردند، باسكول حجره را در آوردند و وسط ميدان خرد كردند ، نفسم گرفت ، توي ميدان ناصر با شلاق افتاد به جانم ، دور ميدان مي دويدم و ناصر هم به دنبالم ، مردم دور تا دور ميدان ايستاده بودند ، هر بار مي خواستم بروم بين مردم تا شلاقهاي ناصر بهم نخورد ، پرتم مي كردند بيرون ، حتي يكي از كارگرهايم با مشت زد زير چانه ام و ولو شدم روي زمين ، ناصر تا هوش داشتم شلاقم زد .
حالم كه جا آمد وسط قبرستان بودم ، توي مردم دنبال زن سر حمال مي گشتم تا با كفش بيايد سراغم ، اما از زن خبري نبود ، تا مي گفتم براي چه ، همه هو مي زدند و اگر كسي نزديكم بود ، لگدي مي زد ، تا آنكه ناصر آمد با دستهاي پهنش گردنم را گرفت و چرخاند به طرف يك زن كه صورتش را گرفته بود و شانه هايش شايد از گريه مي لرزيد ؛
- « هيچكس به پستي تو نديدم ، اين زن بيچاره را مي شناسي ؟»
دقت كردم ، باورم نمي شد ، زنم بود ، بردم نزديكتر ، دلم آرام مي شد ، فشار دست ناصر نمي گذاشت بخندم
- « براي اين آبروي من را برديد ، اينكه زنمه »
ناصر محكم بردم پايين و زد زير پايم با صورت خوردم زمين ، خاك رفته بود لاي دندانهايم ، رفت سراغ زنم ، چند دقيقه با زنم حرف زدند ، به من اشاره مي كردند ، زنم با گريه چيزي را تاييد كرد ، جمعيت تكان خورد ، زنم همان جا روي يكي از قبرها نشست ، مردم دنبال ناصر راه افتادند و هو مي زدند ، تا مي آمدم حرفي بزنم با لگد ناصر دو سه متر جلوتر مي خوردم زمين ، غير از ناصر كسي جلوتر از خط نيامد ، ناصر چپاندم توي سوراخ و دستهايم را محكم بست اما پاهايم را سفت نكرد ، در گوشم پچ پچ كرد ، فقط فهميدم كه چيزي از من مي خواهد ،درست نمي شنيدم يا از همهمه مردم بود يا اينكه گوشهايم كار نمي كرد مدام داد مي زدم چكار كرده ام ، همه جا پر برف بود ، دماغم تير مي كشيد و بعد از چند دقيقه هيچ چيز حس نمي كردم ، گوشهايم نمي شنيد ، داد مي زدم ، ناصر با خاك پاشيد توي چشمهايم تا آرام شدم ، از نوشته اي كه براي مردم خواند فهميدم چه شده ، دورم مي چرخيد و به من اشاره مي كرد و كاغذش را مي خواند .
من زني را ده سال توي خانه ام زنداني كرده ام و از راه اجاره اش به اين و آن حجره و انبار و ثروت بهم زده ام ، تفهاي روي صورتم پوره بسته بود ، داد زدم كه ده سال است با اين زن ازدواج كرده ام ،اما كسي گوش نمي داد ، ناصر به زنم علامت مي داد ، زن هم با اشاره سر مي گفت كه من دروغ مي گويم ، گفتم مداركم هست ، عكسهاي عروسي ام و هزار جور چيز كه حرف را تاييد مي كند ، مي دانستم كه كارگرها عليه ام شهادت مي دهند ، هرچه گفتند كه براي شهادت بياورندشان قبول نكردم ، اما ناصر بعد التماسهايم ، مراسم را تا آوردن مدارك از خانه متوقف كرد ؛
- « بايد مواظب باشيم كه يك بيگناه كشته نشود »
چند دقيقه اي طول كشيد ، نمي دانم اصلا رفتند خانه ام يا نه ، توي همان فاصله ناصر آمد كنارم و با ته خنده اي :
- « كارت تمام است ، پاهات بسته است ، تا مياي جنب بخوري زير سنگها دفن ميشي »
ساعت طلايم دست ناصر بود ، همان طور كه به ساعت خيره مانده بودم ؛
- « مدارك من كامل است اين زنمه ، نميدونم چه مرگيش شده ... شايد هم بدونم »
دندان هايم بهم مي خورد ، ساعت نشانه بدي بود ، بچه ها هو مي زدند ،آنقدر دورم ماسه ريختند كه نمي توانستم تكان بخورم ، گردنم را چرخاندم ، از زنم خبري نبود ؛
- « اون رفته، ميره به شهر خودش ، پول خونه تون رو نقد گرفت و رفت پيش پدر و مادرش ، خودم براي حجره ات مشتري پيدا كردم »
گريه ام گرفته بود ، ناصر دورم مي چرخيد و از ذلتم حرف مي زد ، مي خواست كه مردم مرا ببخشند ، مردم هم هو مي كردند
با گريه گفتم :
- « نميشه كاري كرد؟ هر چي بخواي بهت مي دم »
ناصر بهم خنديد
- « ديوانه ؛ تو چيزي نداري ؟ سر حمال تمام حجره و انبارهات رو خريد »
-« باز هم دارم ، اگر نجاتم بدي ، اونقدري هست كه براي خودت چيزي دست و پا كني »
گمان نمي كردم كه حرفم را قبول كند ،فرز ماسه ها را بيرون ريخت و تكه هاي برف را گذاشت جايشان ؛
- « بايد سريع معامله را تمام كرد ، الان مامورها مي آيند و مي گويند كه غير از نوشته هاي مظلومانه زنت چيزي پيدا نكرده اند،آن موقع كارمردم باهات شروع مي شود و من هم بايد تا وقت جمع كردن لاشه ات بروم يك كناري منتظر باشم »
در چند لحظه دست كرد و بند پاهايم را باز كرد ، آنقدر فاصله بود كه مردم متوجه نشدند،
- « بهت اطمينان مي كنم ، سنگ اول كه زدند ، نرو، بگذار چند تايي بهت بخورد ، اونقدر كه خوني بشوي آن موقع بزن بيرون و برو به طرف اتاق سنگي هاي پشت قبرستان قديمي ، اونجا تنها نيستي »
آن جا را مي شناختم ، كسي آنجا نمي رفت ، مي گفتند بعضي كولي هاي واخورده آنجا زندگي مي كنند ، كسي كاري به آنجا نداشت ، قرار بود ناصر وقتي اتاقم را بهم داد و راهم انداخت براي گرفتن پولش اقدام كند.
- «البته اگر خواستي مي توني حاشا كني و پول من را بخوري ، آن موقع زن سر حمال هست ، مي آوريمش ، آن موقع گره دست و پايت را محكم مي كنم ، آن وقت اگر سنگها جمجمه ات را خورد نكنند ، خودم گردنت را مي جوم »
است ، تو كل بيايون نيست "
از حرف زدن و نگاه كردنم فهميده كه از ماست هايش خبر دارم ، داده از روي پولهايش يك پوستين كامل برايش قاتق بياورند ، نيامده بودم كه يك كاسه قرض بگيرم ، تا حرف مي زديم دو سه تا سر انگشت مي ليسيدم ، رفته داخل بعد از كلي وقت ، دم يك مارمولك را گرفته و آورده ، حاضرم قسم بخورم كه همان موقع مارمولك را ماستي كرده است .
- « همه ماستها را بيرون ريختم ، مي خواستم برايت بياورم ، ديدم اين مارمولك افتاده توي ماستها ، سميه ، مگر حالي ناصر مي شود كه مارمولك ها از توي درز ديوارها مي آيند داخل»
مارمولك را به دهان گرفتم و تا مطمئن نشدم كه همه ماستها را ليسيده ام ، مارمولك را تف نكردم ، هنوز بهم زل زده و چشم از من بر نمي دارد ، هر چند لحظه اي من را مي پايد ،دهانش را پاك مي كند و لبهايش را بهم مي مالد .
توي شهرمان مشهور بود ؛ صورت تيغ انداخته ، كت و شلوار همرنگ ، كفش برق انداخته ، موهايش را مي چسباند به سر ، با اينكه كچلي اش بيشتر به چشم مي آمد، اما از جذابيتش كم نمي شد ، كلمات را درست و از ته گلو ادا مي كرد ، اول ميدان ميوه ، لوازم يدكي مي فروخت ، صبحها اگر عجله نداشتم ، قبل از اينكه بروم در حجره ، سراغش مي رفتم ، دوست داشتم دست هاي كپل و نرمش را فشار دهم ، تا احوالپرسي اش تمام نمي شد ، دستم را ول نمي كرد ، آرام دستم را از بين دستانش بيرون مي آوردم ، آرام آرام تعريف مي كرد ، از مغازه اش كه بيرون مي آمدم تا چند ساعتي نمي توانستم ، براي ميوه داد بزنم ، آنقدر با احترام با كارگرها حرف مي زدم كه دستم مي انداختند ؛ خيلي زودتر از من آمده ، توي ميدان بار چه غلغله اي بود ، من كه رسيدم ، دورش ريخته بودند ، آستين هاي كتش را در آورده بودند و كرده بودند توي جيب شلوارهايش ، كتش را از جلو پوشانده بودند ، دكمه هاي كت را روي كمر چفت كرده بودند ، تا شلوارش خيس خون بود . ما كه نديديم مي گفتند با زن سر حمال ميدان سرو سري داشته ، زن حمال آمده بود وسط ميدان و گريه مي كرد كه فريبش داده اند و مي خواهد خودش را بكشد ، تمام حمالها هم شهادت دادند كه مرد ، زن را به زور كشانده پشت انبارش و .... هيچ وقت به رويم نياورده كه من هم دو سه تا لگد برايش پرانده ام .... تا قبرستان آرام آرام رفت ، خون روي صورت تازه تراشيده اش بند نمي شد و مي ريخت ، همه امان دنبالش راه افتاديم ، زن حمال گريه مي كرد و با كفشش به سر مرد مي زد ، ما هم هو مي زديم ، سپرديمش دست ناصر و برگشتيم پشت خط ، سنگ اول دوم را كه ول كردند از توي سوراخ بيرون پريد و دويد به طرف كوه ، سنگها توي دست جا نمي گرفتند ، خيلي ها با دهان كف كرده ، سنگهاي بزرگ و به طرفش مي انداختند ، سنگها به سوراخ نمي رسيدند ، سنگريزه بچه ها كله اش را شكافت ، دويد دويد ، مردم هجوم بردند به طرفش ، اما ناصر مانع شد كه بايد قواعد را رعايت كرد و همه را برد پشت خط ، همه امان افسوس مي خورديم كه اين چندمين نفر است كه به جزايش نرسيده ، اما ناصر دلداري مان مي داد ، كه عمرش به دنيا بوده است .
چند هفته اي قبل از اينكه مرا بگيرند ، عمده فروشي لوازم يدكي را بستند ، سر حمال تعطيلش كرد ، به من اصرار مي كرد كه مغازه را بخرم ، دلم چركين بود ،هر وقت از جلوي مغازه رد مي شدم فكر مي كردم پشت دخل نشسته و من را كه مي بيند نيم خيز مي شود و دستهايش را جلو مي آورد ، آخر جنسي هم ته مغازه نمانده بود ، همه حمالها لوازم مغازه را برده بودند ، كمترينشان ورودي بازار بزرگ بساط ابزار فروشي دارد ، زن سر حمال مي نشست پشت دخل من را كه مي ديد لب پاييني اش را مي گزيد ...
- « من دلم پاك است ، مي خواهي پوستين ماست را به من بده »
نگاهم مي كند ، مي رود داخل اتاقش ، به سنگهاي داغ اتاقش تكيه مي دهم .
بازار ميوه خوابيده بود ، زمستان مردم كم ميوه مي خورند ، بيشتر روزها خانه بودم ، حجره را سپرده بودم به كارگرها تا طلبها را وصول كنند ، دو سه هفته اي مي شد شهردار را با زن يكي از سپورها گرفته بودند،از وقت ماجراي شهردار كسي دستش به معامله نمي رفت ، خيلي ها مثل من مي چپيدند گوشه خانه و با زنشان خلوت مي كردند ، زنم مثل هميشه خانه بود ، هر چه اصرار مي كردم براي خريد ، گردش و يا آرايشگاه بيرون برود ، قبول نمي كرد ، عادت داشت ، خودش را آرايش مي كرد ، از روي عكسها لباسهايش را انتخاب مي كرد و من برايش مي خريدم ، با هيچكس كاري نداشت ، همه خريدها را هم شاگرد حجره مي كرد ، همسايه ها سالي ماهي سراغ زنم را مي گرفتند ، فقط مي گفتم حالش خوب است ، غير از كارگرها هيچ كس زنم را نديده بود ، هر وقت مي خواست به خانواده اش سر بزند با يكي از كارگرها راهي اش مي كردم تا به شهرش برود ، حتي اگر مهمان داشتم رو نشان نمي داد ، غذا مي داد دستم و براي ميهمانها مي بردم ، كاريش نداشتم ، براي من خوب بود ، كسي نبود كه برايم خط و نشان بكشد كه كجا بوده ام ، چرا بوي عطر زنانه مي دهم ، اهميتي نمي داد ، اما توي خانه نمي توانستم تحمل كنم كه مي رود توي آشپزخانه و كاسه بشقابها را تو سر هم مي كوبد ، دو سه تا ليوان و پارچ را شكستم و از خانه بيرون زدم ، هر روز به كارگرها سر مي زدم تا پولهايي كه جمع كرده اند را به بانك ببرم ، زن سر حمال پشت دخل نشسته بود ، جلوي چند دهنه مغازه اشان ، پا را روي زمين كشيدم ، جلوي در مغازه زن برايم سوت زد ، نگاهش كردم ، بهم خنديد ، فكر كنم من هم خنديدم و هول رفتم طرف حجره ؛ ظهر نشده بود كه چند تا آدم تنومند آمدند توي حجره تا گفتم بفرماييد چند تا سيلي خواباندم توي صورتم و با مشت به وسط ميدان بردنم ، اول فكر مي كردم چيز مهمي نيست ، هر چه مي گفتم اول زن سر حمال سوت زده گوش نمي كردند، باسكول حجره را در آوردند و وسط ميدان خرد كردند ، نفسم گرفت ، توي ميدان ناصر با شلاق افتاد به جانم ، دور ميدان مي دويدم و ناصر هم به دنبالم ، مردم دور تا دور ميدان ايستاده بودند ، هر بار مي خواستم بروم بين مردم تا شلاقهاي ناصر بهم نخورد ، پرتم مي كردند بيرون ، حتي يكي از كارگرهايم با مشت زد زير چانه ام و ولو شدم روي زمين ، ناصر تا هوش داشتم شلاقم زد .
حالم كه جا آمد وسط قبرستان بودم ، توي مردم دنبال زن سر حمال مي گشتم تا با كفش بيايد سراغم ، اما از زن خبري نبود ، تا مي گفتم براي چه ، همه هو مي زدند و اگر كسي نزديكم بود ، لگدي مي زد ، تا آنكه ناصر آمد با دستهاي پهنش گردنم را گرفت و چرخاند به طرف يك زن كه صورتش را گرفته بود و شانه هايش شايد از گريه مي لرزيد ؛
- « هيچكس به پستي تو نديدم ، اين زن بيچاره را مي شناسي ؟»
دقت كردم ، باورم نمي شد ، زنم بود ، بردم نزديكتر ، دلم آرام مي شد ، فشار دست ناصر نمي گذاشت بخندم
- « براي اين آبروي من را برديد ، اينكه زنمه »
ناصر محكم بردم پايين و زد زير پايم با صورت خوردم زمين ، خاك رفته بود لاي دندانهايم ، رفت سراغ زنم ، چند دقيقه با زنم حرف زدند ، به من اشاره مي كردند ، زنم با گريه چيزي را تاييد كرد ، جمعيت تكان خورد ، زنم همان جا روي يكي از قبرها نشست ، مردم دنبال ناصر راه افتادند و هو مي زدند ، تا مي آمدم حرفي بزنم با لگد ناصر دو سه متر جلوتر مي خوردم زمين ، غير از ناصر كسي جلوتر از خط نيامد ، ناصر چپاندم توي سوراخ و دستهايم را محكم بست اما پاهايم را سفت نكرد ، در گوشم پچ پچ كرد ، فقط فهميدم كه چيزي از من مي خواهد ،درست نمي شنيدم يا از همهمه مردم بود يا اينكه گوشهايم كار نمي كرد مدام داد مي زدم چكار كرده ام ، همه جا پر برف بود ، دماغم تير مي كشيد و بعد از چند دقيقه هيچ چيز حس نمي كردم ، گوشهايم نمي شنيد ، داد مي زدم ، ناصر با خاك پاشيد توي چشمهايم تا آرام شدم ، از نوشته اي كه براي مردم خواند فهميدم چه شده ، دورم مي چرخيد و به من اشاره مي كرد و كاغذش را مي خواند .
من زني را ده سال توي خانه ام زنداني كرده ام و از راه اجاره اش به اين و آن حجره و انبار و ثروت بهم زده ام ، تفهاي روي صورتم پوره بسته بود ، داد زدم كه ده سال است با اين زن ازدواج كرده ام ،اما كسي گوش نمي داد ، ناصر به زنم علامت مي داد ، زن هم با اشاره سر مي گفت كه من دروغ مي گويم ، گفتم مداركم هست ، عكسهاي عروسي ام و هزار جور چيز كه حرف را تاييد مي كند ، مي دانستم كه كارگرها عليه ام شهادت مي دهند ، هرچه گفتند كه براي شهادت بياورندشان قبول نكردم ، اما ناصر بعد التماسهايم ، مراسم را تا آوردن مدارك از خانه متوقف كرد ؛
- « بايد مواظب باشيم كه يك بيگناه كشته نشود »
چند دقيقه اي طول كشيد ، نمي دانم اصلا رفتند خانه ام يا نه ، توي همان فاصله ناصر آمد كنارم و با ته خنده اي :
- « كارت تمام است ، پاهات بسته است ، تا مياي جنب بخوري زير سنگها دفن ميشي »
ساعت طلايم دست ناصر بود ، همان طور كه به ساعت خيره مانده بودم ؛
- « مدارك من كامل است اين زنمه ، نميدونم چه مرگيش شده ... شايد هم بدونم »
دندان هايم بهم مي خورد ، ساعت نشانه بدي بود ، بچه ها هو مي زدند ،آنقدر دورم ماسه ريختند كه نمي توانستم تكان بخورم ، گردنم را چرخاندم ، از زنم خبري نبود ؛
- « اون رفته، ميره به شهر خودش ، پول خونه تون رو نقد گرفت و رفت پيش پدر و مادرش ، خودم براي حجره ات مشتري پيدا كردم »
گريه ام گرفته بود ، ناصر دورم مي چرخيد و از ذلتم حرف مي زد ، مي خواست كه مردم مرا ببخشند ، مردم هم هو مي كردند
با گريه گفتم :
- « نميشه كاري كرد؟ هر چي بخواي بهت مي دم »
ناصر بهم خنديد
- « ديوانه ؛ تو چيزي نداري ؟ سر حمال تمام حجره و انبارهات رو خريد »
-« باز هم دارم ، اگر نجاتم بدي ، اونقدري هست كه براي خودت چيزي دست و پا كني »
گمان نمي كردم كه حرفم را قبول كند ،فرز ماسه ها را بيرون ريخت و تكه هاي برف را گذاشت جايشان ؛
- « بايد سريع معامله را تمام كرد ، الان مامورها مي آيند و مي گويند كه غير از نوشته هاي مظلومانه زنت چيزي پيدا نكرده اند،آن موقع كارمردم باهات شروع مي شود و من هم بايد تا وقت جمع كردن لاشه ات بروم يك كناري منتظر باشم »
در چند لحظه دست كرد و بند پاهايم را باز كرد ، آنقدر فاصله بود كه مردم متوجه نشدند،
- « بهت اطمينان مي كنم ، سنگ اول كه زدند ، نرو، بگذار چند تايي بهت بخورد ، اونقدر كه خوني بشوي آن موقع بزن بيرون و برو به طرف اتاق سنگي هاي پشت قبرستان قديمي ، اونجا تنها نيستي »
آن جا را مي شناختم ، كسي آنجا نمي رفت ، مي گفتند بعضي كولي هاي واخورده آنجا زندگي مي كنند ، كسي كاري به آنجا نداشت ، قرار بود ناصر وقتي اتاقم را بهم داد و راهم انداخت براي گرفتن پولش اقدام كند.
- «البته اگر خواستي مي توني حاشا كني و پول من را بخوري ، آن موقع زن سر حمال هست ، مي آوريمش ، آن موقع گره دست و پايت را محكم مي كنم ، آن وقت اگر سنگها جمجمه ات را خورد نكنند ، خودم گردنت را مي جوم »
Comment