ما كيستيم؟(گفتاري در باب هويت قوم ايراني)
هرگاه سخن از «هويت» و «فرهنگ» در چارچوب جامعه ايران به ميان مي*آيد، به ويژه در سطح نخبگان، بيش*ترين مناقشه بر سر افزودن وصف*هاي «ملي» و «ديني» در مي*گيرد. گروهي هر دو را به صورت مركب و گاهي با اندكي جرح و تعديل در توصيف آن به كار مي*برند.
چكيده:
در جامعه ابتدايي ايران، چيزي به نام «امت واحد» و «ملت ايران» مفهومي نداشت. سلسله*هاي ايراني مردم را «فرد فرد» مي*ديدند. فرديت، به معني فرد*انگاري كل افراد جامعه است، در قالب افرادي بي*اراده و مطيع؛ به مثابه تك*تك گوسپندان يك رمه. اساس مفهوم «رعيت» نيز همين معناست. و فرق «رعيت يا رعايا» با «ملت» نيز در همين نكته است. «رعيت» «مجموعه افراد» است در خدمت حكومت، اما «امت» يك واقعيت يكپارچه است و «جمع*بودن و تكثرِ» آنان شديداً موضوعيت پيدا مي*كند. اسطورة «امت واحد يا واحده» در فرهنگ اسلامي نيز از همين تفاوت نگاه برمي*خيزد. قصد ارزشگذاري در ميان نيست وهمانطور كه گفته خواهد آمد همه چيز را بايد به صورت كلان و يكپارچه در نظر گرفت و همه جزءها را هم داخل معركه نمود. عملكرد*هاي بد و جلوه*هاي زشت و كژانديشانه*اي در تاريخ اين سرزمين حتي در طلائي*ترين دوران*ها بر رشد «كيستي» قوم ما اثر گذارده است.
يكي از اين كژمداري*ها، غفلت سنگين قوم ايراني در برابر تحولاتي عظيمي بود كه در مغرب*زمين به منصه ظهور مي*رسيد. درست همانند سيلابي ناگزير كه از كوهساران جدا مي*گشت و با سرعتي شگرف سنگ*هاي سترگي را كه ساليان طولاني با صلابت و شكوه بر كوهستان حكم رانده بودند از سر راه بر مي*داشت؛ سيلابي به نام «مدرنيسم»...؛ اين غفلت آنچنان سنگين بود كه حتي تا رسيدن آن امواج خروشان به ساحل آسايش اين قوم كمتر كسي از آن آگاهي به دست آورده بود.
مدرنيسم نگاهي متفاوت و بي*سابقه به جهان هستي داشت. نگاهي كه آمده بود تا يكبار ديگر قوم ما را در برابر چالشي بزرگ و بي*سابقه*تر از پيش قرار دهد. قوم ايراني در پي روبرويي با امواج بناگاهان مدرنيسم اكنون بيش از صد سال است كه هراسناك به دنبال «كيستي» خود به هر سوي مي*نگرد و مانند غريقي نااميد به هر خاشاكي دست مي*يازد تا راه خلاصي بجويد.
روان جمعي اين قوم بسيار خسته شده است. اما اكنون تجدد و مدرنيسم خود نيز به مشكلات بزرگي برخورده است و اين مسئله با ظهور پست*مدرنيست*ها بيشتر روشن شد*ه*است. پيشقراولان تجددخواهي و مدرنيسم براي خروج از بحران*هايي كه برايشان به وجود آمده است چه خواهند كرد؟ ما چه مي*كنيم؟
هرگاه سخن از «هويت» و «فرهنگ» در چارچوب جامعه ايران به ميان مي*آيد، به ويژه در سطح نخبگان، بيش*ترين مناقشه بر سر افزودن وصف*هاي «ملي» و «ديني» در مي*گيرد. گروهي هر دو را به صورت مركب و گاهي با اندكي جرح و تعديل در توصيف آن به كار مي*برند. (به عنوان مثال تشكل سياسي*اي كه خود را «ملي-مذهبي» مي*نامد از اين دسته است) و دو گروه ديگر، اين هم*نشيني را بر نتافته و هر كدام با نفي يكي و اتخاذ ديگري در مقام تبيين و توصيف آن برمي*آيند. اين*گونه مناقشات در جوامع اسلامي ديگر، كه باورهاي اعتقادي مشتركي هم با ما دارند كم*رنگ*تر است. چرا كه اين هر دو مؤلفه به*شكلي تفكيك*ناپذير در ساختار فرهنگي آن جوامع ممزوج شده است و به طور معمول جامعه و فرهنگ خود را خاستگاهي مي*دانند كه دين از بطن آن برخاسته، رشد كرده و بسط يافته است. اما جامعه ايران تجربه*اي متفاوت*تر را در زمينه «تغيير بنيادين بينش اجتماعي- فرهنگي خود» آزموده است. اين تغيير آنگونه بنيادين است كه تاريخ اين سرزمين را به دو دوره مهم (ايران پيش از اسلام و پس از اسلام) تقسيم نموده*است.
ايراني مسلمان در جست*وجوي «كيستي»
در سرزمين ايران برآيند برخورد و تضارب دو نظام فرهنگي در چهارده سده پيش، نظام سومي بود كه امروز با مختصاتي متمايز از ساير نظام*هاي متناظر، تعريف و شناخته مي*شود. اين نظام جديد در دوره تاريخي تازه خود داراي گنجينه*اي پربار از آموزه*هاي متعالي شد كه توانسته بود دست*كم در حوزه تعهدات فرهنگي خود، نيازهاي روح تشنه*اي را پاسخ گويد كه بر طبق اعتقاداتش تبعيديِ عالمي* برتر و متعالي*تر است بر پهنه خاك، و اين فرصت در اختيار او نهاده شده تا با بازپروري روح طغيانگرش به موطن پيشين رجعت نمايد. ادبيات كه آيينه تمام*نماي باورها، دغدغه*ها و دلمشغولي*هاي هر قوم و ملتي است در تمام اين مدت در خدمت روان ملول و رنجور بزرگان اين قوم بوده و هر كدام به فراخور حال خويش دريچه*اي از روشنايي را بر دل جامعه باز نموده*اند. در زبان سربسته اين بزرگان، اين روح آزمند گاه در جلوة «پهلوان»-ي عيار ظاهر مي*شود كه در ستيز با نيروهاي اهريمني كه بازنموني از نفس چموش و سركش خويشتن انسان است مسيري پرمهلكه را طي مي*كند و بر او نصرت مي*يابد، و گاه «ني» بريده از نيستاني است كه با نغمه*هاي پرسوز و گداز «روزگار وصل خويش» را باز مي*جويد. زماني نيز درانديشه مواج حكيمي متبلور است كه در «حيرت»-ي شيرين از سر تفكري عميق نسبت به «ماجرا»ي خويش در اين جهان فرو مي*رود. زماني نيز «رندي فرزانه» است كه در سينة مشروح وي كلام وحي جا دارد كه از قِبَلِ آن، حماسه و تغزل و عرفان را به*هم آميخته است. و زماني نيز...؛ هويتي با مختصات فوق محصول تجربه دوهزار و اندي ساله* حيات مدني است و شناخت *آن مستلزم معرفت يافتن به عوامل توانمند*ي*ها و كاستي*هاي فراروي آن است.
نقطه پيوند
ورود اسلام به ايران نقطه پيوندي در تاريخ اين تمدن بود و دوره پيش از آن آنقدر متمايز هست كه شايستگي داشته باشد به*طور ويژه*اي مورد كنكاش و امعان نظر قرار گيرد.
دوران جهان باستان هرچند داراي تجارب ارزنده*اي از حيات مدني بود، اما تحت تأثير عواملي چند از جمله نوپابودن آن*ها و داشتن سيستم*هاي بسته زمامداري (توتاليتر) در سير خود به سوي آرمان*شهر مطلوب هنوز راه درازي در پيش داشت. اين وضعيت كمابيش بر كل دنياي آن روزگار جاري و ساري بود. در آستانه ظهور اسلام اروپا كه بخش عمده آن در سيطره تمدن مسيحي روم بود دوران فترت رو به انحطاط خود را تازه آغاز مي*نمود كه بعدها به هزاره قرون وسطي يا سده*هاي ميانه معروف گشت. (چه بسا اگر امپراطوري ايران در اواخر قرن هفتم پس از ميلاد با پديده اسلام مواجه نمي*شد مسير ديگري مي*يافت و امكان بسيار زيادي وجود داشت كه تحت نفوذ امپراطوري بيزانس به مسيحيت بگرايد.)
پيشگام در جست*وجوي حقيقت
در حالي كه در مشرق*زمين وضعيتي متفاوت در مرحله تكوين بود. اسلام در بسياري از سرزمين*ها گسترش يافته و با روح علم*دوستي*اي كه در ذات اين مكتب موجود بود خيزش علمي* بزرگي را موجب شده بود. خصوصا با ظهور نهضت ترجمه كه بدلايلي از سوي دستگاه خلافت عباسيان نيز پشتيباني مي*شد، سيل عظيمي از معارف فلسفي و ميراث فكري يونان باستان به مجامع علمي اين ممالك سرازير شد و بر شكوفايي دانش و غناي علمي دانشمندان مسلمان افزوده گشت. ظهور بزرگاني چون فارابي، ابن*سينا، ابن*خلدون و بسياري از انديشمندان و متفكران كه از متن اين تحول عظيم بر*آمدند مرهون تلاش*هاي پيشگامان اين نهضت خاموش و عظيم است. اين دستاورد بزرگ در قرن*هاي بعد بدان پايه و مايه رسيد كه بخشي عمده*اي از خوراك علمي و تغذيه فكري اروپاييان را از ترجمه آثار علمي* مسلمانان تأمين مي*نمو
هرگاه سخن از «هويت» و «فرهنگ» در چارچوب جامعه ايران به ميان مي*آيد، به ويژه در سطح نخبگان، بيش*ترين مناقشه بر سر افزودن وصف*هاي «ملي» و «ديني» در مي*گيرد. گروهي هر دو را به صورت مركب و گاهي با اندكي جرح و تعديل در توصيف آن به كار مي*برند.
چكيده:
در جامعه ابتدايي ايران، چيزي به نام «امت واحد» و «ملت ايران» مفهومي نداشت. سلسله*هاي ايراني مردم را «فرد فرد» مي*ديدند. فرديت، به معني فرد*انگاري كل افراد جامعه است، در قالب افرادي بي*اراده و مطيع؛ به مثابه تك*تك گوسپندان يك رمه. اساس مفهوم «رعيت» نيز همين معناست. و فرق «رعيت يا رعايا» با «ملت» نيز در همين نكته است. «رعيت» «مجموعه افراد» است در خدمت حكومت، اما «امت» يك واقعيت يكپارچه است و «جمع*بودن و تكثرِ» آنان شديداً موضوعيت پيدا مي*كند. اسطورة «امت واحد يا واحده» در فرهنگ اسلامي نيز از همين تفاوت نگاه برمي*خيزد. قصد ارزشگذاري در ميان نيست وهمانطور كه گفته خواهد آمد همه چيز را بايد به صورت كلان و يكپارچه در نظر گرفت و همه جزءها را هم داخل معركه نمود. عملكرد*هاي بد و جلوه*هاي زشت و كژانديشانه*اي در تاريخ اين سرزمين حتي در طلائي*ترين دوران*ها بر رشد «كيستي» قوم ما اثر گذارده است.
يكي از اين كژمداري*ها، غفلت سنگين قوم ايراني در برابر تحولاتي عظيمي بود كه در مغرب*زمين به منصه ظهور مي*رسيد. درست همانند سيلابي ناگزير كه از كوهساران جدا مي*گشت و با سرعتي شگرف سنگ*هاي سترگي را كه ساليان طولاني با صلابت و شكوه بر كوهستان حكم رانده بودند از سر راه بر مي*داشت؛ سيلابي به نام «مدرنيسم»...؛ اين غفلت آنچنان سنگين بود كه حتي تا رسيدن آن امواج خروشان به ساحل آسايش اين قوم كمتر كسي از آن آگاهي به دست آورده بود.
مدرنيسم نگاهي متفاوت و بي*سابقه به جهان هستي داشت. نگاهي كه آمده بود تا يكبار ديگر قوم ما را در برابر چالشي بزرگ و بي*سابقه*تر از پيش قرار دهد. قوم ايراني در پي روبرويي با امواج بناگاهان مدرنيسم اكنون بيش از صد سال است كه هراسناك به دنبال «كيستي» خود به هر سوي مي*نگرد و مانند غريقي نااميد به هر خاشاكي دست مي*يازد تا راه خلاصي بجويد.
روان جمعي اين قوم بسيار خسته شده است. اما اكنون تجدد و مدرنيسم خود نيز به مشكلات بزرگي برخورده است و اين مسئله با ظهور پست*مدرنيست*ها بيشتر روشن شد*ه*است. پيشقراولان تجددخواهي و مدرنيسم براي خروج از بحران*هايي كه برايشان به وجود آمده است چه خواهند كرد؟ ما چه مي*كنيم؟
هرگاه سخن از «هويت» و «فرهنگ» در چارچوب جامعه ايران به ميان مي*آيد، به ويژه در سطح نخبگان، بيش*ترين مناقشه بر سر افزودن وصف*هاي «ملي» و «ديني» در مي*گيرد. گروهي هر دو را به صورت مركب و گاهي با اندكي جرح و تعديل در توصيف آن به كار مي*برند. (به عنوان مثال تشكل سياسي*اي كه خود را «ملي-مذهبي» مي*نامد از اين دسته است) و دو گروه ديگر، اين هم*نشيني را بر نتافته و هر كدام با نفي يكي و اتخاذ ديگري در مقام تبيين و توصيف آن برمي*آيند. اين*گونه مناقشات در جوامع اسلامي ديگر، كه باورهاي اعتقادي مشتركي هم با ما دارند كم*رنگ*تر است. چرا كه اين هر دو مؤلفه به*شكلي تفكيك*ناپذير در ساختار فرهنگي آن جوامع ممزوج شده است و به طور معمول جامعه و فرهنگ خود را خاستگاهي مي*دانند كه دين از بطن آن برخاسته، رشد كرده و بسط يافته است. اما جامعه ايران تجربه*اي متفاوت*تر را در زمينه «تغيير بنيادين بينش اجتماعي- فرهنگي خود» آزموده است. اين تغيير آنگونه بنيادين است كه تاريخ اين سرزمين را به دو دوره مهم (ايران پيش از اسلام و پس از اسلام) تقسيم نموده*است.
ايراني مسلمان در جست*وجوي «كيستي»
در سرزمين ايران برآيند برخورد و تضارب دو نظام فرهنگي در چهارده سده پيش، نظام سومي بود كه امروز با مختصاتي متمايز از ساير نظام*هاي متناظر، تعريف و شناخته مي*شود. اين نظام جديد در دوره تاريخي تازه خود داراي گنجينه*اي پربار از آموزه*هاي متعالي شد كه توانسته بود دست*كم در حوزه تعهدات فرهنگي خود، نيازهاي روح تشنه*اي را پاسخ گويد كه بر طبق اعتقاداتش تبعيديِ عالمي* برتر و متعالي*تر است بر پهنه خاك، و اين فرصت در اختيار او نهاده شده تا با بازپروري روح طغيانگرش به موطن پيشين رجعت نمايد. ادبيات كه آيينه تمام*نماي باورها، دغدغه*ها و دلمشغولي*هاي هر قوم و ملتي است در تمام اين مدت در خدمت روان ملول و رنجور بزرگان اين قوم بوده و هر كدام به فراخور حال خويش دريچه*اي از روشنايي را بر دل جامعه باز نموده*اند. در زبان سربسته اين بزرگان، اين روح آزمند گاه در جلوة «پهلوان»-ي عيار ظاهر مي*شود كه در ستيز با نيروهاي اهريمني كه بازنموني از نفس چموش و سركش خويشتن انسان است مسيري پرمهلكه را طي مي*كند و بر او نصرت مي*يابد، و گاه «ني» بريده از نيستاني است كه با نغمه*هاي پرسوز و گداز «روزگار وصل خويش» را باز مي*جويد. زماني نيز درانديشه مواج حكيمي متبلور است كه در «حيرت»-ي شيرين از سر تفكري عميق نسبت به «ماجرا»ي خويش در اين جهان فرو مي*رود. زماني نيز «رندي فرزانه» است كه در سينة مشروح وي كلام وحي جا دارد كه از قِبَلِ آن، حماسه و تغزل و عرفان را به*هم آميخته است. و زماني نيز...؛ هويتي با مختصات فوق محصول تجربه دوهزار و اندي ساله* حيات مدني است و شناخت *آن مستلزم معرفت يافتن به عوامل توانمند*ي*ها و كاستي*هاي فراروي آن است.
نقطه پيوند
ورود اسلام به ايران نقطه پيوندي در تاريخ اين تمدن بود و دوره پيش از آن آنقدر متمايز هست كه شايستگي داشته باشد به*طور ويژه*اي مورد كنكاش و امعان نظر قرار گيرد.
دوران جهان باستان هرچند داراي تجارب ارزنده*اي از حيات مدني بود، اما تحت تأثير عواملي چند از جمله نوپابودن آن*ها و داشتن سيستم*هاي بسته زمامداري (توتاليتر) در سير خود به سوي آرمان*شهر مطلوب هنوز راه درازي در پيش داشت. اين وضعيت كمابيش بر كل دنياي آن روزگار جاري و ساري بود. در آستانه ظهور اسلام اروپا كه بخش عمده آن در سيطره تمدن مسيحي روم بود دوران فترت رو به انحطاط خود را تازه آغاز مي*نمود كه بعدها به هزاره قرون وسطي يا سده*هاي ميانه معروف گشت. (چه بسا اگر امپراطوري ايران در اواخر قرن هفتم پس از ميلاد با پديده اسلام مواجه نمي*شد مسير ديگري مي*يافت و امكان بسيار زيادي وجود داشت كه تحت نفوذ امپراطوري بيزانس به مسيحيت بگرايد.)
پيشگام در جست*وجوي حقيقت
در حالي كه در مشرق*زمين وضعيتي متفاوت در مرحله تكوين بود. اسلام در بسياري از سرزمين*ها گسترش يافته و با روح علم*دوستي*اي كه در ذات اين مكتب موجود بود خيزش علمي* بزرگي را موجب شده بود. خصوصا با ظهور نهضت ترجمه كه بدلايلي از سوي دستگاه خلافت عباسيان نيز پشتيباني مي*شد، سيل عظيمي از معارف فلسفي و ميراث فكري يونان باستان به مجامع علمي اين ممالك سرازير شد و بر شكوفايي دانش و غناي علمي دانشمندان مسلمان افزوده گشت. ظهور بزرگاني چون فارابي، ابن*سينا، ابن*خلدون و بسياري از انديشمندان و متفكران كه از متن اين تحول عظيم بر*آمدند مرهون تلاش*هاي پيشگامان اين نهضت خاموش و عظيم است. اين دستاورد بزرگ در قرن*هاي بعد بدان پايه و مايه رسيد كه بخشي عمده*اي از خوراك علمي و تغذيه فكري اروپاييان را از ترجمه آثار علمي* مسلمانان تأمين مي*نمو


Comment