اسم یکی از دانش آموزان کلاسم نیلوفر بود . او مادر و پدر میانسالی داشت . بیشتر وقتها مادرش برای رسیدگی به درس و مشق دخترش به مدرسه می آمد . مرتب به درس و مشق دخترش می رسید روپوش و مقنعه و شلوار همیشه تمیز و اتو کرده ، دفاتر مشق و دیکته خط کشی شده و کتابهای جلد گرفته اش سخن از حوصله و دقت مادر داشت . معمولن در دوره ابتدائی تسلط اولیا به فرزندشان بیشتر است می توانند آنگونه که دلشان می خواهد تربیتش کنند و چون می توانند به درس و مشق او برسند بچه در این دوران دانش آموز زرنگ و درس خوانی است مشکل زمانی است که وارد دوره راهنمائی می شوند .
نیلوفر دانش آموزی پر جنب و جوش و پر انرژی بود . خوب درس می خواند از بازی و تفریح خسته نمی شد . ناظم مدرسه همیشه از دستش شاکی بود که با اینکه تذکر داده ایم که با گچ روی زمین خط نکشند اما او توجهی به من نمی کند و خط می کشد و زمین مدرسه را کثیف و نامرتب می کند . وقتی به او هشدار می دادم که گوش نکردن به حرف خانم ناظم بی احترامی به بزرگتر است با سرسختی کودکانه اش جواب می داد که : خانم معلم مگر بدون خط کشیدن هم می شود بازی کرد ؟ ما می خواهیم زنگهای تفریح و ورزش بازی کنیم و خانم ناظم اجازه نمی دهد . خوب حق هم داشت . آخر بازی ( آیاق جیزیغی ) بدون خط کشی که نمی شود . از او خوشم می آمد چون با آن همه کودکی خود سرسختانه روی حرفش می ایستاد و بالاخره به خواسته اش می رسید .
صبح یک روز زمستانی از خانه به قصد مدرسه بیرون آمدم . حال و هوای عابران ، سخنان رهگذران بوی خون می داد . گوئی اتفاق دلخراشی افتاده بود . مردم در مورد فاجعه ای سخن می گفتند . گویا مردی زنش را با مردی دیگر دیده و همانجا زن را با چاقوی تیز آشپزخانه تکه پاره کرده است. هر کسی چیزی می گفت . یکی فتوی می داد که سزای زن خائن مرگ است . دیگری می گفت مملکت قانون و قاضی دارد چرا زن بدبخت را کشته می توانست شکایت کند . سومی می گفت :برای اثبات جرم زن چهار مرد عادل و بالغ و عاقل شاهد لازم است کشتن زن که به این سادگیها نیست . آن یکی می گفت : مرد دیگری در کار نبوده ، شوهر با زنش حرفش شده زده کشته و آبرویش را هم برده همین . بدتر از همه این حرفها خبر آزادی مرد بود . از کشته شدن زنی با این شرایط دود از کله ام بلند شد . با این حال و هوا به مدرسه رسیدم . دست و پا و قلبم نه از سرمای زمستان که از شنیدن این خبر تکان دهنده بخ بسته بود . بچه ها طبق معمول همیشگی جلویم دویدند و سلام کردند . مبصر چادرم را از سرم باز کرد که تا کند . وارد دفتر شدم بین دوستان نیز سخن از این فاجعه بود . هر کس نظری می داد . اما من ساکت بودم . کشته شدن این زن به هر جرمی که بود قابل قبولم نبود . ما دادگاه و قاضی و وکیل داریم قصاص قبل از جنایت دیگر چیست ؟ هنوز شوکه بودم که وارد کلاس شدم . دفتر نمره را باز کرده و شروع به حضور غیاب کردم نفر اول و دوم و سوم و چهارم و … یکی در را کوبید . گفتم : بفرمائید . نیلوفربا انگشت به علامت اجازه بالا ، موهای شانه نشده از مقنعه پیدا ، مقنعه کج و نامرتب بر سر ، دست و صورت نشسته و چشمان پف کرده از بیخوابی و گریه شبانه وارد کلاس شد . اوره گیم قیریلدی دوشدو قارنیما ( از شدت ناراحتی و نگرانی دلم کنده شد و داخل شکمم افتاد ) نکند حدسم درست باشد ؟ با نگرانی پرسیدم : نیلوفر تا این لحظه کجا بودی ؟ با چشمانی گریان و صدائی لرزان که از شدت جیغ و داد شب گذشته گرفته بود جواب داد : خانم معلم اجازه ، شب بابامون
مامانمون رو با چاقو تکه پاره کرد ما و داداشمون به صدای فریاد مامانمون از خواب پریدیم و داداشمون را بغل کردیم و هر دومون جیغ کشیدیم . همه جای مامانمون خون بود و دست بابامون چاقوی خون آلود بود و دست و لباسهاش هم خون بود . خواستیم بریم پیش مامانمون بابامون نذاشت در رو بست و بعد پلیس آمد و …سر جایم خشکم زد . بچه های پرجنب و جوش سرجایشان میخکوب شدند . سخنی از دهانی بیرون نیامد . دخترکوچولوهای من متوجه مصیبت نیلوفر شده بودند . هم مامان در خون خود بغلطد ، هم پدر قاتل باشد ، هم دختر یتیم شود . قلب کوچک این کودک چگونه متحمل این همه مصیبت که در یک لحظه بر او وارد شده است می شود ؟
جا داشت که مادر در عزای دخترش بایاتی بخواند
آی آل قانینا بویانان ای که در خون سرخت غلطیدی
یارالارینا آنان قوربان مادرت قربان زخمهایت
بالالارین آغلار قویان ای که فرزندانت را گریان رها کردی
جاوان جانینا آنان قوربان مادرت قربان جان جوانت
…
قالخ آیاغا اولوب سحر برخیز صبح شده
آل بالالاریندان خبر از بچه هایت سراغ بگیر
یئتملریوین گؤزلری چشمان بچه های یتیمت
فراقیندان قان یاش تؤکر از دوریت خون گریه می کنند
…
هم بالامی دوغرادیلار همی بچه ام را تکه پاره کردند
هم یئکه قارا یاخدیلار هم تهمت بزرگی زدند
بالالارین یئتیم قویوب فرزندانش را یتیم گذاشتند
یئر گؤیو قان آغلاتدیلار زمین و آسمان را خون گریاندند
…گفتند که مرد همان روز آزاد شد . گفتند که مرد محاکمه و زندانی شد ، گفتند که مرد اشتباه کرده و موضوع آنگونه نبود که او فکر می کرد ، گفتند که …. مرا چه کار با این گفته ها ؟ به من چه این نظرها ؟ مگر من قاضی هستم ؟ مگر من رئیس دادگاهم ؟ مگر من شاهد عینی ام ؟ مگر من پزشک قانونی ام ؟ مگر استغفرالله من خدایم که از نقشه های شیطانی یا درست یک مرد با خبر باشم ؟ فقط می گویم : این گفتند ها چه کمکی به نیلوفر ویران شده مردودی خرداد کرد ؟
نیلوفر دانش آموزی پر جنب و جوش و پر انرژی بود . خوب درس می خواند از بازی و تفریح خسته نمی شد . ناظم مدرسه همیشه از دستش شاکی بود که با اینکه تذکر داده ایم که با گچ روی زمین خط نکشند اما او توجهی به من نمی کند و خط می کشد و زمین مدرسه را کثیف و نامرتب می کند . وقتی به او هشدار می دادم که گوش نکردن به حرف خانم ناظم بی احترامی به بزرگتر است با سرسختی کودکانه اش جواب می داد که : خانم معلم مگر بدون خط کشیدن هم می شود بازی کرد ؟ ما می خواهیم زنگهای تفریح و ورزش بازی کنیم و خانم ناظم اجازه نمی دهد . خوب حق هم داشت . آخر بازی ( آیاق جیزیغی ) بدون خط کشی که نمی شود . از او خوشم می آمد چون با آن همه کودکی خود سرسختانه روی حرفش می ایستاد و بالاخره به خواسته اش می رسید .
صبح یک روز زمستانی از خانه به قصد مدرسه بیرون آمدم . حال و هوای عابران ، سخنان رهگذران بوی خون می داد . گوئی اتفاق دلخراشی افتاده بود . مردم در مورد فاجعه ای سخن می گفتند . گویا مردی زنش را با مردی دیگر دیده و همانجا زن را با چاقوی تیز آشپزخانه تکه پاره کرده است. هر کسی چیزی می گفت . یکی فتوی می داد که سزای زن خائن مرگ است . دیگری می گفت مملکت قانون و قاضی دارد چرا زن بدبخت را کشته می توانست شکایت کند . سومی می گفت :برای اثبات جرم زن چهار مرد عادل و بالغ و عاقل شاهد لازم است کشتن زن که به این سادگیها نیست . آن یکی می گفت : مرد دیگری در کار نبوده ، شوهر با زنش حرفش شده زده کشته و آبرویش را هم برده همین . بدتر از همه این حرفها خبر آزادی مرد بود . از کشته شدن زنی با این شرایط دود از کله ام بلند شد . با این حال و هوا به مدرسه رسیدم . دست و پا و قلبم نه از سرمای زمستان که از شنیدن این خبر تکان دهنده بخ بسته بود . بچه ها طبق معمول همیشگی جلویم دویدند و سلام کردند . مبصر چادرم را از سرم باز کرد که تا کند . وارد دفتر شدم بین دوستان نیز سخن از این فاجعه بود . هر کس نظری می داد . اما من ساکت بودم . کشته شدن این زن به هر جرمی که بود قابل قبولم نبود . ما دادگاه و قاضی و وکیل داریم قصاص قبل از جنایت دیگر چیست ؟ هنوز شوکه بودم که وارد کلاس شدم . دفتر نمره را باز کرده و شروع به حضور غیاب کردم نفر اول و دوم و سوم و چهارم و … یکی در را کوبید . گفتم : بفرمائید . نیلوفربا انگشت به علامت اجازه بالا ، موهای شانه نشده از مقنعه پیدا ، مقنعه کج و نامرتب بر سر ، دست و صورت نشسته و چشمان پف کرده از بیخوابی و گریه شبانه وارد کلاس شد . اوره گیم قیریلدی دوشدو قارنیما ( از شدت ناراحتی و نگرانی دلم کنده شد و داخل شکمم افتاد ) نکند حدسم درست باشد ؟ با نگرانی پرسیدم : نیلوفر تا این لحظه کجا بودی ؟ با چشمانی گریان و صدائی لرزان که از شدت جیغ و داد شب گذشته گرفته بود جواب داد : خانم معلم اجازه ، شب بابامون
مامانمون رو با چاقو تکه پاره کرد ما و داداشمون به صدای فریاد مامانمون از خواب پریدیم و داداشمون را بغل کردیم و هر دومون جیغ کشیدیم . همه جای مامانمون خون بود و دست بابامون چاقوی خون آلود بود و دست و لباسهاش هم خون بود . خواستیم بریم پیش مامانمون بابامون نذاشت در رو بست و بعد پلیس آمد و …سر جایم خشکم زد . بچه های پرجنب و جوش سرجایشان میخکوب شدند . سخنی از دهانی بیرون نیامد . دخترکوچولوهای من متوجه مصیبت نیلوفر شده بودند . هم مامان در خون خود بغلطد ، هم پدر قاتل باشد ، هم دختر یتیم شود . قلب کوچک این کودک چگونه متحمل این همه مصیبت که در یک لحظه بر او وارد شده است می شود ؟
جا داشت که مادر در عزای دخترش بایاتی بخواند
آی آل قانینا بویانان ای که در خون سرخت غلطیدی
یارالارینا آنان قوربان مادرت قربان زخمهایت
بالالارین آغلار قویان ای که فرزندانت را گریان رها کردی
جاوان جانینا آنان قوربان مادرت قربان جان جوانت
…
قالخ آیاغا اولوب سحر برخیز صبح شده
آل بالالاریندان خبر از بچه هایت سراغ بگیر
یئتملریوین گؤزلری چشمان بچه های یتیمت
فراقیندان قان یاش تؤکر از دوریت خون گریه می کنند
…
هم بالامی دوغرادیلار همی بچه ام را تکه پاره کردند
هم یئکه قارا یاخدیلار هم تهمت بزرگی زدند
بالالارین یئتیم قویوب فرزندانش را یتیم گذاشتند
یئر گؤیو قان آغلاتدیلار زمین و آسمان را خون گریاندند
…گفتند که مرد همان روز آزاد شد . گفتند که مرد محاکمه و زندانی شد ، گفتند که مرد اشتباه کرده و موضوع آنگونه نبود که او فکر می کرد ، گفتند که …. مرا چه کار با این گفته ها ؟ به من چه این نظرها ؟ مگر من قاضی هستم ؟ مگر من رئیس دادگاهم ؟ مگر من شاهد عینی ام ؟ مگر من پزشک قانونی ام ؟ مگر استغفرالله من خدایم که از نقشه های شیطانی یا درست یک مرد با خبر باشم ؟ فقط می گویم : این گفتند ها چه کمکی به نیلوفر ویران شده مردودی خرداد کرد ؟

Comment